103

دوست واقعى ما!

«ابو طيّب» احمد بن محمّد بن بطه مى گويد:

هرگاه به زيارت مرقد امام حسن عسكرى(عليه السلام) ـ كه در سامرا در منزل مسكونى خود حضرت(عليه السلام) مى باشد ـ مى رفتم، از پشت پنجره زيارت نامه مى خواندم و داخل خانه نمى شدم، معتقد بودم تا خودشان اجازه نفرموده اند، نبايد وارد خانه شوم.

يك روز عاشورا، درست هنگام ظهر وقتى خورشيد به شدّت مى تابيد، به قصد زيارت امام حسن عسكرى(عليه السلام) به راه افتادم، كوچه هاى شهر خلوت بود و هيچ كس ديده نمى شد. من ترسيدم كه مبادا دزدى يا مردم آزارى سر راهم سبز شود و هيچ كس نباشد كه به دادم برسد.

به ديوارى كه هميشه از آن جا به باغ كنار شهر مى رفتم، رسيدم. از همان جا كه چندان دور نبود مى توانستم به راحتى آستانه مبارك حضرت(عليه السلام) را ببينم. مردى را ديدم كه كنار در نشسته بود. در حالى كه پشتش به من بود. گويا دفترى را مطالعه مى كرد.

كمى نزديك تر كه شدم، بدون اين كه به طرف من برگردد، گفت: اى ابو طيّب! كجا مى روى؟

ايستادم و تأمّل كردم. صدايش آشنا بود. به نظرم آمد كه او بايد «حسين بن على بن ابى جعفر بن رضا(عليه السلام)» باشد و آمده است تا برادر خود را زيارت كند.

گفتم: آقا جان! الآن خود مى رسم. اجازه بدهيد از پنجره، امام(عليه السلام) را زيارت كنم.

همين كه به طرف خانه امام حسن عسكرى(عليه السلام)متوجّه شدم، گفت: چرا داخل نمى شوى؟

و من همين طور كه به راهم ادامه مى دادم، گفتم: خانه صاحب دارد و من بى اجازه داخل نمى شوم.

او گفت: آيا با اين كه تو دوست واقعى و حقيقى ما اهل بيت هستى، تو را از داخل شدن منع مى كنيم؟ داخل شو!

من بدون اين كه به طرف او برگردم تا چهره اش را ببينم، رد شدم و مقابل در ايستادم بدون اين كه اين سخن را قبول كنم.

هيچ كس آن جا نبود، در هم بسته بود، هرچه كردم، حال زيارت پيدا نكردم و نتوانستم مثل هميشه زيارت نامه بخوانم. ناخودآگاه سراغ خادم خانه كه مردى از اهالى بصره بود، رفتم، و از او خواستم در را باز كند تا داخل شوم. آن گاه براى اوّلين بار وارد خانه شدم احساس مى كردم كه اجازه دارم.( [1] )

 

 

104

من بقيّة اللّه در زمين هستم!

احمد بن اسحاق قمى مى گويد:

به حضور امام حسن عسكرى(عليه السلام) رسيدم. مى خواستم از ايشان سؤال كنم كه جانشين آن امام همام(عليه السلام)كيست؟

بدون اين كه سؤال خود را بپرسم، حضرت(عليه السلام)خود فرمود:

اى احمد بن اسحاق! خداوند از زمان خلقت آدم(عليه السلام) تاكنون، زمين را از حجّت خويش خالى نگذاشته و تا قيامت نيز چنين خواهد بود تا به واسطه او بلا از اهل زمين دور ماند، و باران نازل شود، و زمين بركات خود را خارج كند.

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! امام و خليفه بعد از شما كيست؟

آن گاه امام حسن عسكرى(عليه السلام) از جا برخاست و وارد اتاق شد و در حالى كه پسر بچّه اى را كه سه سال بيش تر نداشت در آغوش گرفته، خارج شد; چهره آن طفل چون ماه شب چهارده مى درخشيد.

امام(عليه السلام) فرمود: اى احمد بن اسحاق! اگر نبود كرامتى كه در نزد خدا و حجج الهى داشتى، فرزندم را به تو نشان نمى دادم. او هم نام و هم كنيه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)است، و زمين را آن گاه كه از ظلم و جور انباشته شده باشد، پر از عدل و داد مى كند.

اى احمد بن اسحاق! او در اين اُمّت مانند حضرت خضر(عليه السلام) و ذى القرنين مى باشد; خداوند او را از ديده ها غايب مى كند، و هيچ كس غير از آن ها كه بر عقيده به امامت ثابتند و براى تعجيل در فرجش دعا مى كنند، از مهلكه غيبت او رهايى نمى يابند.

عرض كردم: مولا جان! آيا علامتى هست كه قلبم به آن اطمينان پيدا كند؟

در اين هنگام، آن پسر بچه به زبان عربى فصيح گفت: من بقيّة الله در زمين، و انتقام گيرنده از دشمنان خدا هستم. پس از اين كه به طور آشكار مشاهده كردى، علامتى را جست و جو مكن!

آن روز خوشحال و شاد از محضر امام(عليه السلام) خارج شدم. فردا دوباره به حضور امام(عليه السلام) شرفياب گرديدم و عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! از آنچه به من ارزانى فرمودى بسيار مسرور شدم، امّا آن سنّت جاريه اى كه فرمودى از خضر(عليه السلام)و ذى القرنين در ايشان موجود است، چيست؟

امام(عليه السلام) فرمود: غيبت طولانى او است.

عرض كردم: مگر غيبت او بايد طولانى شود؟

فرمود: آرى! قسم به خدا! آن قدر طولانى مى شود كه اكثر آنهايى كه قايل به وجود او خواهند بود از عقيده خود باز خواهند گشت، و جز آنهايى كه خداوند از آن ها به ولايت ما پيمان گرفته است، و ايمان را در قلب هاى آنها تثبيت نموده و آن ها را به روحى از ناحيه خويش تأييد فرموده، كسى در اين اعتقاد باقى نمى ماند.

اى احمد بن اسحاق! اين امرى است از امور الهى و سرّى است از اسرار خدا، و غيبى است از اخبار پنهان خدا. آنچه را كه به تو رساندم، نگه دار و پنهان نما و از شاكرين باش و فرداى قيامت در اعلا علّيين در كنار ما باش!( [2] )

 

 

105

صاحب الامر كيست؟

يعقوب بن منفوس ـ يا منقوش ـ مى گويد:

به حضور امام حسن عسكرى(عليه السلام) رسيدم. حضرت(عليه السلام) در سكوى جلوى خانه نشسته بود. در سمت راست ايشان اتاقى كه بود پرده اى ريشه دار مقابل آن آويخته شده بود.

عرض كردم: آقا جان! صاحب الامر كيست؟

فرمود: پرده را كنار بزن!

وقتى پرده را كنار زدم، پسر بچه اى به سوى ما آمد كه حدوداً پنج ـ يا ده يا هشت ـ ساله به نظر مى آمد. پيشانى اش گشاده و چهره اش سپيد و حدقه چشمانش درخشان بود، و كف دست ها و زانوانش پر و محكم، و خالى بر گونه راست داشت، و موى سرش كوتاه بود.

امام حسن عسكرى(عليه السلام) او را روى زانو نشانده و فرمود: صاحب الامر شما اين است.

سپس برخاست و به او فرمود: فرزندم! تا وقت معلوم برو داخل.

او هم داخل خانه شد در حالى كه چشمهايم او را بدرقه مى كرد.

آن گاه حضرت(عليه السلام) فرمود: اى يعقوب! نگاه كن، ببين چه كسى در خانه است؟

وقتى داخل شدم كسى را نديدم!( [3] )

 

 


 

106

بايست و تكان نخور!

ضوء بن على عجلى مى گويد:

مردى ايرانى را ديدم كه مى گفت: به سامرا رفتم وقتى مقابل منزل امام حسن عسكرى(عليه السلام) رسيدم، بدون اين كه اجازه ورود بگيرم، امام(عليه السلام)مرا از داخل خانه فرا خواند.

داخل شدم و سلام نمودم، حضرت(عليه السلام) فرمود: اى ابو فلان! حالت چطور است؟ بنشين!

آن گاه از تمام مردان و زنان فاميلم پرس و جو كرد و فرمود: چه شد كه آمدى؟

عرض كردم: به خاطر علاقه اى كه به شما داشتم.

فرمود: همين جا بمان!

من نيز همراه خدمتكاران همان جا ماندم. روزى از خريد حوائج خانه بازگشتم مثل هميشه بدون اين كه اجازه بگيرم داخل اتاق مردان شدم.

ناگاه صداى حركت كسى را شنيدم، حضرت(عليه السلام) بانگ زد: بايست و تكان نخور!

من نه جرأت بازگشت داشتم و نه جسارت اين كه قدمى به جلو بردارم. همان جا خُشكم زد. در اين حال، كنيزى از اتاق خارج شد در حالى كه چيزى را در پارچه اى پيچيده بود. پس از آن حضرت(عليه السلام)فرمود: داخل شو!

وقتى وارد شدم، امام(عليه السلام) دوباره آن كنيز را فرا خواند و فرمود: آنچه را كه با خود دارى نشان بده!

وقتى پارچه را گشود، پسر بچه اى را ديدم كه صورتش سپيد بود. وقتى تنش را عريان كرد، خط مويى سبز رنگ را ديدم كه به سياهى نمى زد و از ناف تا سينه اش روييده بود.

آن گاه امام(عليه السلام) فرمود: اين صاحب الامر شماست.

آنگاه به آن كنيز فرمود تا او را بردارد و ببرد. از آن پس، تا زمان وفات امام حسن عسكرى(عليه السلام) او را نديدم.

به آن مرد ايرانى گفتم: به نظر تو، او در آن هنگام چند سال داشت؟

گفت: دو ساله.( [4] )

 

 

107

در جستجوى او!

ابو سعيد، غانم بن سعيد هندى مى گويد:

من اهل كشمير هندوستان هستم، من به همراه سى و نه نفر ديگر در خدمت پادشاه هند بودم، همه ما تورات و انجيل و زبور را خوانده بوديم. به همين دليل از مشاوران او به شمار مى آمديم.

روزى پادشاه از ما درباره حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) سؤال كرد.

گفتيم: نام او را در كتاب هاى خودمان يافته ايم.

براى اين كه او را به طور آشكار ملاقات كنيم تصميم گرفته شد كه من براى يافتن او آماده سفر شوم.

براى اين كار مقدار زيادى پول به همراه برداشته و به راه افتادم. در راه گروهى از تُركان مرا غارت كردند. با همان وضع به كابل رفتم و از آن جا به طرف بلخ حركت كردم.

وقتى به بلخ رسيدم نزد امير آن شهر رفتم، امير بلخ مردى به نام «ابن ابى شور» ـ همان داود بن عباس بن ابى اسود ـ بود، خود را معرفى نمودم و علّت سفرم را بازگو كردم.

او تمام فقها و علما را براى گفت و گو با من جمع كرد. من از آن ها پرسيدم: محمّد كيست؟

پيامبر ما، محمّد بن عبدالله(صلى الله عليه وآله وسلم) است.

ـ از كدام خاندان است؟

ـ از قريش.

ـ البته اين مهم نيست. جانشين او كيست؟

ـ ابوبكر.

ـ ما در كتاب هاى خودمان خوانده ايم كه جانشين او پسر عمويش و دامادش و پدر فرزندانش مى باشد.

ـ اى امير! اين مرد از شرك به كفر رسيده است و بايد گردنش زده شود.

ـ من به دينى چنگ زده ام كه جز با بيان روشن آن را رها نخواهم كرد.

آن گاه امير شخصى به نام «حسين بن شكيب» را فرا خواند و گفت: اى حسين! با اين مرد مناظره كن!

حسين گفت: در اطراف تو فقها و علماى زيادى هستند آن ها را براى مناظره با او بفرست!

امير گفت: به تو دستور مى دهم كه با او مناظره كرده و با دوستى و لطف با او رفتار كنى.

آن گاه حسين مرا به گوشه اى برد. از او درباره حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)سؤال كردم.

او گفت: همان طور كه به تو گفته اند: او پيامبر ما است جز اين كه خليفه به حق او پسر عمويش على بن ابى طالب(عليه السلام) است كه همسر دخترش فاطمه(عليها السلام) و پدر دو فرزند او حسن و حسين(عليهما السلام) مى باشد.

آن گاه من گفتم: «أشهد أن لا إله إلاّ الله و أنّ محمّداً رسول الله».

سپس به نزد امير رفتم و اسلام آوردم. او مرا به حسين سپرد تا معالم دينم را از او فرا بگيرم.

روزى به حسين گفتم: ما در كتاب هاى خودمان خوانده ايم كه هيچ خليفه اى قبل از آن كه خليفه بعد از خود را تعيين كند رحلت نمى كند. خليفه بعد از على(عليه السلام)كه بود؟

او گفت: حسن(عليه السلام) و پس از او حسين(عليه السلام). سپس يك يك ائمه را نام برد تا به امام حسن عسكرى(عليه السلام) رسيد آنگاه گفت: براى دانستن و شناختن خليفه بعد از او بايد به جست و جو بپردازى;

من به اميد يافتن جانشين امام حسن عسكرى(عليه السلام) از بلخ خارج شدم.

مدّتى با شخصى كه مدّعى بود او نيز در جست و جوى قائم آل محمّد(عليه السلام)است همراه بودم، امّا بعضى اخلاق او ناخوشايند بود، به همين دليل او را ترك كردم.

از بغداد به مدينه رفتم، مدّتى در مدينه ماندم. از هر كه سؤال مى كردم، مرا از پيگيرى موضوع منع مى كرد. تا اين كه روزى پيرمردى از بنى هاشم را ديدم كه «يحيى بن محمّد عريضى» نام داشت او گفت: آنچه تو در جست و جوى آن هستى در «صرياء» است.

من به صرياء رفتم، در دهليزى جاروب شده روى سكويى نشسته بودم كه غلام سياهى بيرون آمد و به من گفت: برخيز و از اين جا برو!

گفتم: نمى روم.

او وارد خانه اى شد و پس از مدّتى خارج شد و گفت: داخل شو! و مولايت را اجابت كن.

من به همراه او وارد خانه اى شدم كه داراى اتاقهاى متعدّد و باغچه هاى بسيار بود. امام(عليه السلام)را ديدم كه در وسط حياط نشسته است. وقتى نظر مباركش به من افتاد، با زبان هندى سلام كرد و مرا به نامى كه هيچ كس به جز بستگانم در كابل از آن اطلاع نداشتند، مورد خطاب قرار داد، و از سى و نه نفر ديگر كه در هند جزء مشاوران پادشاه بودند پرسيد، و نام يك يك آن ها را بيان نمود.

آن گاه فرمود: مى خواهى امسال با اهل قم، به حجّ مشرف شوى. امسال نرو! و به خراسان بازگرد و سال بعد مشرّف شو!

عرض كردم: آقا جان من هزينه سفر خود را تمام كرده ام، مقدارى هزينه راه به من عنايت بفرماييد!

حضرت(عليه السلام) فرمود: دروغ مى گويى. و به خاطر همين دروغ تمام اموالت را به زودى از دست مى دهى.

با اين حال، كيسه اى به من عطا كرد كه مقدارى پول در آن بود و فرمود: اين را هزينه راهت كن! وقتى به بغداد رسيدى، به خانه كسى مرو! و آنچه را ديده اى به كسى بازگو مكن!

از خدمت حضرت مرخص شدم. چيزى نگذشت كه آنچه از اموال با خود داشتم همه ضايع شد، و تنها آنچه حضرت(عليه السلام) عطا فرموده بود، باقى ماند. به خراسان رفتم. سال بعد به قصد حجّ، بدون اين كه به قم بروم حركت كردم. وقتى دوباره به همان خانه رفتم، كسى را آن جا نيافتم!( [5] )

 

 


 

108

پنداشتى كه تو را نمى بينم؟!

حسن بن وجناء نصيبى مى گويد:

پنجاه و چهار بار به سفر حجّ مشرّف شده بودم. سفر آخرى بود، شبى زير ناودان كعبه در سجده مشغول دعا و تضرّع بودم كه شخصى مرا تكان داد و گفت: برخيز! اى حسن بن وجناء.

هنگامى كه برخاستم، كنيز رنگ پريده و نحيفى را ديدم كه حدوداً چهل سال يا بيش تر سن داشت.

در اين فكر بودم كه او كيست؟ و از من چه مى خواهد؟ ناگاه در مقابل من به راه افتاد، من نيز بى اختيار بدون اين كه از او سؤالى كنم به دنبال او به راه افتادم.

به اتّفاق به خانه حضرت خديجه(عليها السلام) رسيديم. وارد حياط شديم، در يك طرف، اتاقى بود كه درِ ورودى آن وسط حياط قرار داشت و از سطح زمين كمى بالاتر بود. او با عبور از چند پله چوبى كه از جنس ساج بودند، وارد اتاق شد. چند لحظه بعد صدايى مرا فرا خواند: اى حسن! بيا بالا!

وقتى از پله ها بالا رفتم و در آستانه در قرار گرفتم، چشمم به جمال عالم آراى يوسف زهرا(عليهما السلام) افتاد.

حضرت(عليه السلام) فرمود: اى حسن! چنين مى پندارى كه تو را نمى بينم؟ به خدا قسم! در تمام اوقاتى كه در حج بودى، من با تو بودم.

آن گاه يك به يك تمام حالات و لحظات و كيفيّت اعمال مرا در طول حجّ برشمرد. چنان كه من از شنيدن آن ها بيهوش به خاك افتادم. نمى دانم چقدر آن حال به طول انجاميد كه لذّت تماس دست هاى حضرت(عليه السلام) را احساس كردم. برخاستم و دوباره به سير جمال بى مثال محبوب گمشده خويش پرداختم.

امام(عليه السلام) فرمود: اى حسن! به مدينه برو و در خانه امام جعفر صادق(عليه السلام)ـ كه خالى از سكنه است ـ بمان و فكر خوراك و پوشاك هم نباش، كه به تو خواهد رسيد.

آن گاه دفترى به من عنايت فرمود كه در آن دعاى فرج و دستور نماز آن مندرج بود. فرمود: اين گونه دعا كن و براى من نماز بخوان! آن را به كسى غير از شيعيان حقيقى من نشان مده! خداوند تو را موفق نمايد.

عرض كردم: مولا جان! آيا بعد از اين شما را نمى بينم؟

فرمود: چرا، اگر خدا بخواهد.

با اين همه، امتثال امر ولايت كردم، و دل به فراق و هجران نهاده بازگشتم.

به مدينه رفتم و در خانه امام جعفر صادق(عليه السلام) ماندم. روزها بيرون خانه مشغول بودم. هنگام شب كه براى افطار بازمى گشتم ظرف چهار گوشى را كه هميشه آن جا بود پر از آب گوارا مى يافتم، و كنار آن قرص نانى كه روى آن هر غذايى كه در طول روز هوس نموده بودم; نهاده شده بود.

وقتى به قدر كافى سير مى شدم مابقى را شبانه به فقرا صدقه مى دادم كه مبادا كسى متوجّه شود. همين طور لباس تابستانى ام هنگام تابستان، و لباس زمستانى ام را هنگام زمستان مى رسيد.

بعد از افطار مى خوابيدم، هر روز هم قبل از خارج شدن از خانه، آب آورده و اطراف را جاروب مى كردم و كوزه آب را خالى مى كردم.( [6] )

 

 

109

من قائم آل محمّد هستم!

احمد بن فارس اديب مى گويد:

در همدان طايفه اى زندگى مى كردند كه معروف به «بنى راشد» بودند، و همه آنها شيعه بوده و پيرو مذهب اماميّه بودند. كنجكاو شدم و پرسيدم: چطور بين همه اهل همدان فقط شما شيعه هستيد؟

پيرمردى كه ظاهر الصلاح و متشخّص به نظر مى رسيد، گفت: جدّ ما راشد كه ـ طايفه ما به او منسوب است ـ سالى به حجّ مشرّف شد، وى پس از بازگشت از سفر، قصه خود را چنين نقل كرد:

هنگام بازگشت، چند منزل در بيابان پيموده بوديم كه از شتر فرود آمدم تا كمى پياده روى كنم. مدّت زيادى پياده حركت كردم تا اين كه خسته شدم. پيش خود گفتم: بهتر است براى استراحت و خواب، كمى توقّف كنم، آنگاه كه انتهاى قافله به نزد من رسيد، برمى خيزم.

به همين جهت، خوابيدم، وقتى بيدار شدم ديدم هنگام ظهر است و خورشيد به شدّت مى تابد و هيچ كس ديده نمى شود. ترسيدم; نه جاده ديده مى شد و نه ردّ پايى مانده بود. ناچار به خدا توكّل كردم و گفتم: به هر طرف كه او بخواهد مى روم!

هنوز چند قدمى راه نرفته بودم كه به منطقه اى سبز و خرّم رسيدم، گويا آن جا به تازگى باران باريده خاكش معطر و پاك بود. در ميان آن باغ، قصرى بود كه چون شمشير مى درخشيد.

با خود گفتم: خوب است كه اين قصر را كه قبلا نديده و وصف آن را از كسى نشنيده ام، بهتر بشناسم. به طرف آن رفتم. وقتى مقابل در قصر رسيدم، ديدم دو نفر خادم كه سفيد پوست هستند آن جا ايستاده اند.

سلام كردم، آن ها با لحن زيبايى پاسخ دادند و گفتند: بنشين كه خداوند خيرى به تو عنايت فرموده است.

يكى از آن ها وارد قصر شد. بعد از اندك زمانى، بازگشت و گفت: برخيز و داخل شو!

وقتى وارد قصر شدم، ساختمانى را ديدم كه تا آن زمان عمارتى بدان زيبايى و نورانيّت نديده بودم. خادم پيشتر رفت و پرده اتاقى را كنار زد و گفت: وارد شو!

وارد اتاق شدم. جوانى را ديدم كه چهره اش همچون ماه در شب تاريك مى درخشيد، بالاى سرش شمشير بلندى از سقف آويزان بود كه فاصله كمى با سر مبارك او داشت.

سلام كردم و او با مهربانى و زيباترين لحن پاسخ داد و پرسيد:

آيا مرا مى شناسى؟

ـ نه والله.

ـ من قائم آل محمّد(عليهم السلام) هستم كه در آخر الزمان با همين شمشير ـ اشاره به آن شمشير كرد ـ قيام مى كنم، و زمين را بعد از آن كه انباشته از ظلم و جور شده باشد، پر از عدل و داد مى كنم.

با شنيدن اين كلمات نورانى، به پاى حضرت(عليه السلام) افتادم و صورت به خاك پاى مباركش مى ساييدم.

ـ فرمود: اين كار را مكن! سرت را بلند كن! تو فلانى از ارتفاعات همدان نيستى؟

ـ آرى! اى آقا و مولايم!

ـ دوست دارى كه به نزد خانواده ات بازگردى؟

ـ آرى! مولايم، مى خواهم مژده آنچه را كه خداوند به من ارزانى داشته، به آنها برسانم.

آن گاه حضرت به آن خادم اشاره كرد. او دست مرا گرفت و كيسه پولى به من داد و با هم از خدمت امام(عليه السلام) مرخص شديم. چند قدم كه رفتيم. سايه ها و درختان و مناره مسجدى را ديدم. او گفت: آيا اين جا را مى شناسى؟

گفتم: نزديك همدان شهرى است كه «اسد آباد» نام دارد. اين جا شبيه آن جا است.

او گفت: اين جا «اسد آباد» است. برو! كه هدايت يافتى و واقعاً راشد شدى!

من كه به منظره پيش روى خود خيره شده بودم، وقتى بازگشتم، او را نديدم. وارد «اسد آباد» شدم. به كيسه نگاه كردم، پنجاه و چهار سكّه طلا در آن بود و تا زمانى كه آن ها را داشتيم خير به ما روى مى آورد.( [7] )

 

110

دعوت مولاى خود را بپذيريد!

على بن سنان موصلى مى گويد:

بعد از رحلت امام حسن عسكرى(عليه السلام) عدّه اى از مردم قم به سامرا آمدند، آنها اموالى را به همراه خود آورده بودند كه مى خواستند به امام(عليه السلام) تحويل دهند، و اين رسم همه ساله آن ها بود كه هر سال براى پرداخت وجوهات به سامرا مى آمدند.

اين بار نيز در حالى كه از رحلت امام(عليه السلام) اطلاعى نداشتند بار سفر به سامرا را بستند.

وقتى سراغ حضرت(عليه السلام)را گرفتند و دانستند كه ايشان به قرب الهى واصل شده اند، پرسيدند: وارث او كيست؟

مردم گفتند: برادرش جعفر ]كذّاب[.

پرسيدند: او اكنون كجا است؟

گفتند: براى گردش و تفريح بيرون رفته است، و اكنون سوار بر قايقى بر روى رودخانه دجله مشغول باده خوارى است، و گروهى از نوازندگان هم او را همراهى مى كنند.

آن ها به همديگر نگاه كردند و باهم مشورت نمودند و گفتند: اين ها صفات امام(عليه السلام)نيست.

يكى از آن ها گفت: بهتر است كه بازگرديم و اين اموال را به صاحبان شان بازگردانيم.

يكى از آن ها كه ابو العبّاس محمّد بن جعفر حميرى قمى نام داشت، گفت: بهتر است بمانيم تا اين مرد ـ كه مى گويند وارث امام است ـ بازگردد و به درستى، در مورد صحّت موضوع تحقيق كنيم.

وقتى جعفر ]كذّاب[ بازگشت، نزد او رفته و بر او سلام كردند و گفتند:

آقا جان! ما مردمى از شهر قم هستيم. عدّه اى از شيعيان و مردمان ديگر قم نيز همراه ما هستند. وجوهاتى را براى مولاى خودمان، امام حسن عسكرى(عليه السلام)آورده ايم.

ـ آن ها كجا است؟

ـ نزد ما است.

ـ آن ها را نزد من بياوريد!

ـ اين اموال معمولاً خبرى شگفت انگيز دارند.

ـ خبر چيست؟

ـ اين اموال به تدريج جمع آورى شده است، بدين ترتيب كه هر شيعه مؤمنى يك يا دو سكّه طلا در كيسه اى نهاده و آن را مهر و موم نموده است. ما هرگاه به خدمت امام حسن عسكرى(عليه السلام) مشرف مى شديم، ايشان مشخّصات تمامى كيسه ها را از مقدار وجه گرفته تا نام صاحب آن و نشان مهرش، همه را مى فرمودند.

ـ دروغ مى گوييد. برادر من چنين نمى كرد. اين علم غيب است.

وقتى آن ها سخن جعفر ]كذّاب[ را شنيدند، به يكديگر نگاه كردند.

در اين حال جعفر ]كذّاب[ گفت: آن اموال را نزد من بياوريد!

آنان گفتند: ما در ازاى حمل و تحويل اين وجوهات از صاحبان آنها مزد گرفته ايم. و شرعاً موظفيم آن ها را بعد از ديدن نشانه هايى كه امام حسن عسكرى(عليه السلام)مى فرمودند، تحويل دهيم. اگر تو امامى، دلايل خود را ارائه بده و الاّ ما آن ها را به صاحبانشان باز خواهيم گرداند تا هر طور كه خودشان مى خواهند عمل كنند.

وقتى جعفر ]كذّاب[ اين مطلب را شنيد به نزد خليفه رفت، خليفه در سامرا بود. از او خواست كه وى را در مورد جانشينى اش حمايت كند و اميدوار بود كه اين اموال را تصاحب كند!

خليفه آن ها را احضار كرد و گفت: اين اموال را به جعفر بدهيد!

آنان گفتند: خداوند اميرالمؤمنين!! را سلامت بدارد، ما مأموريم و در ازاى مزدى كه گرفته ايم، وكالت اين اموال را به عهده داريم. اين اموال، امانت مردمى هستند كه به ما امر نموده اند كه آن ها را تنها پس از ديدن علامت يا نشانه اى ـ كه دليل بر امامت امام باشد ـ تحويل دهيم و هر سال اين اموال را به امام حسن عسكرى(عليه السلام)عرضه مى نموديم، و ايشان پس از بيان علامت، آن ها را از ما تحويل مى گرفت.

علامتى را كه او ارائه مى داد، چه بود؟

تعداد سكّه ها و صاحبان آنها و ديگر اموال و مقدار آن ها را ذكر مى نمود. وقتى چنين مى فرمود، ما آن ها را تحويل مى داديم، و بارها چنين كرده بوديم و اين موضوع علامت ما بود. اما ايشان اكنون وفات يافته اند، و اگر اين مرد صاحب امر هست، آنچه را كه برادرش انجام مى داد، انجام دهد، و الاّ ما آن ها را به صاحبانشان بازمى گردانيم.

در اين حال، جعفر گفت: يا اميرالمؤمنين! اين مردم دروغ گو هستند، و به برادر من دروغى را نسبت مى دهند. اين علم غيب است.

خليفه در پاسخ گفت: اين ها فرستاده مردم هستند، و خداوند فرموده است:

(وَمَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلاغُ الَمُبِينُ)( [8] ).

«وظيفه فرستاده تنها ابلاغ پيام است».

جعفر ]كذّاب كه انتظار شنيدن اين سخن را از خليفه نداشت [مبهوت شد و نتوانست جوابى بدهد.

آن گاه آن عدّه گفتند: از اميرالمؤمنين مى خواهيم كه دستور دهد تا مأمورى براى خروج ما از شهر تعيين نمايد تا ما را بدرقه كند.

خليفه نيز دستور داد تا راهنمايى، آن ها را مشايعت كند. وقتى از شهر خارج شدند ]و آن راهنما بازگشت،[ نوجوانى زيبا كه به نظر مى آمد خادم باشد، مقابل آنها رسيد و گفت: اى فلانى پسر فلانى! و اى فلانى پسر فلانى! مولاى خود را اجابت كنيد!

آن ها گفتند: آيا تو مولاى ما هستى؟

گفت: پناه بر خدا، من بنده مولاى شما هستم.

آن گاه با او همراه شدند. او آن ها را به سامرا بازگرداند و يك راست به خانه امام حسن عسكرى(عليه السلام) برد.

مى گويند: وقتى وارد خانه شديم، فرزند او ـ يعنى قائم آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ را ديديم كه بر تختى نشسته است. مانند ماه مى درخشيد، لباسى سبز بر تن داشت. سلام كرديم و ايشان پاسخ فرمود.

آن گاه فرمود: اموالى كه با خود داريد، مجموعاً فلان دينار است، و فلانى فلان قدر، و فلانى فلان قدر داده است.

و يك يك همه را برشمردند و اموال ديگر را نيز كه پارچه و چيزهاى ديگر به همين ترتيب مشخص فرمود. حتّى نوع بارها و چهارپايان خودمان را نيز بيان نمود.

]با مشاهده اين دليل روشن[، سجده شكر به جاى آورديم، و زمين را بوسيديم. آن گاه سؤالاتى را كه داشتيم از حضرت(عليه السلام)پرسيديم، و ايشان يك يك پاسخ فرمود. آنگاه اموال را تحويل داديم.

ايشان امر نمودند كه از آن به بعد هيچ وجهى را به سامرا نياوريم. زيرا در بغداد مردى را تعيين خواهند نمود كه ما وجوهات را به او بسپاريم و نامه هاى حضرت(عليه السلام) به دست او به مردم خواهد رسيد.

هنگامى كه اجازه مرخصى فرمود مقدارى اسباب تكفين و تدفين به ابوالعبّاس محمّد بن جعفر قمى حميرى عنايت نموده، فرمود:

خداوند پاداش تو را بزرگ گرداند!

وقتى به گردنه همدان رسيديم، ابو العباس فوت كرد. از آن به بعد وجوهات را به بغداد نزد نوّاب مخصوص حضرت(عليه السلام) كه نامه هاى ايشان را به مردم مى رساندند، برديم.( [9] )

 

 


 

111

نوجوان ماه سيما!

محمّد بن احمد انصارى مى گويد:

گروهى از مفوضه( [10] ) و مقصّره( [11] ) كامل بن ابراهيم مدنى را براى مناظره نزد امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرستادند.

كامل بن ابراهيم مى گويد: پيش خود گفتم: به او مى گويم: تنها كسى وارد بهشت مى شود كه اعتقاد مرا داشته باشد!

وقتى خدمت امام حسن عسكرى(عليه السلام)مشرّف شدم، ديدم پيراهن سفيد لطيفى پوشيده است. با خود گفتم: ولىّ خدا و حجّت او پيراهن لطيف مى پوشد و به ما امر مى كند كه به فكر برادران دينى خود باشيم، و ما را از پوشيدن اين گونه لباس ها نهى مى كند.

امام حسن عسكرى(عليه السلام)تبسّمى فرمود و آستين خود را بالا زد و لباس سياه خشنى را ]كه زير آن لباس لطيف پوشيده بود[ و با پوست بدنش تماس داشت، نشان داده و فرمود: اين را براى خدا، و اين را براى شما پوشيده ام!

من با شرمندگى سلام كردم و كنار درى كه پرده اى آن را پوشانده بود، نشستم. ناگاه بادى وزيد و گوشه اى از آن پرده كنار رفت و نوجوان ماه سيمايى را كه حدوداً چهار سال داشت، ديدم. فرمود: اى كامل بن ابراهيم!

از اين سخن مو بر تنم راست شد، و به دلم الهام شد كه بگويم: لبيك، آقا جان! بفرماييد.

فرمود: نزد ولىّ خدا و حجّت او آمده اى كه بگويى: تنها كسى كه اعتقاد تو را داشته باشد، به بهشت مى رود؟

گفتم: آرى، قسم به خدا! براى همين آمده ام.

فرمود: به خدا قسم! در اين صورت عدّه كمى بهشتى خواهند بود، زيرا تنها گروهى كه «حقيّه» نام دارند، وارد بهشت خواهند شد.

عرض كردم: آقا جان! آن ها چه كسانى هستند؟

فرمود: كسانى كه على(عليه السلام) را دوست دارند و به حق او سوگند مى خورند، امّا حقّ او و فضل او را نمى دانند.

آن گاه لحظه اى ساكت شده و سپس ادامه دادند:

آمده بودى كه درباره اعتقاد مفوّضه سؤال كنى، بدان كه آن ها دروغ مى گويند. خداوند دل هاى ما را ظرف مشيّت خود قرار داده است كه اگر او بخواهد ما نيز خواهيم خواست، چنانچه مى فرمايد:

(وَما تَشاءُونَ إِلاّ اَنْ يَشاءَ اللهُ)( [12] ).

«جز آنچه خداوند مى خواهد شما نمى خواهيد».

آن گاه پرده به حالت اوّل بازگشت، و من هرچه كردم نتوانستم آن را كنار بزنم.

امام حسن عسكرى(عليه السلام) تبسّم نموده و فرمود: اى كامل! چرا نشسته اى، مگر حجّت بعد از من سؤالت را پاسخ نداد؟

من نيز برخاستم و خارج شدم، و از آن پس آن خلف صالح(عليه السلام) را ملاقات نكردم.( [13] )

 

 

112

عجز مأموران خليفه از دسترسى به آقا!

رشيق، دوستِ مادرانى مى گويد:

روزى معتضد، خليفه عبّاسى ما را ـ كه سه نفر بوديم ـ احضار نمود و دستور داد:

هر يك سوار بر اسبى شده و اسبى ديگر را به همراه خود برداريد، و جز توشه مختصرى چيزى با خود حمل نكنيد، و پنهانى و به سرعت خود را به سامرا برسانيد، و به فلان محلّه و فلان خانه برويد. وقتى آن جا رسيديد، غلام سياهى را مى بينيد كه دمِ در نشسته است. فوراً وارد خانه شده و هر كه را ديديد، سرش را براى من مى آوريد!

ما طبق دستور حركت كرديم وقتى به سامرا رسيديم همان طور كه گفته بود در دهليز خانه غلام سياهى را ديديم كه بند شلوارى را مى بافد، از او پرسيديم: چه كسى در خانه است؟

گفت: صاحبش.

قسم به خدا! هيچ توجّهى به ما نكرد، و هيچ واهمه اى ننمود!

وارد خانه شديم. خانه اى بود همانند خانه اميران لشكر ]بسيار مجللّ و با شكوه [پرده اى كه آويزان بود آن قدر نو و پاكيزه بود كه گويى تا آن موقع دست نخورده بود. كسى در خانه نبود. پرده را كنار زديم، سراى بزرگى را ديديم كه گويى دريايى در بستر آن قرار داشت. و در انتهاى سرا حصيرى روى آب گسترده شده بود و مردى زيباروى به نماز ايستاده بود و به ما توجّهى نداشت.

ما هيچ وسيله اى براى دسترسى به او نداشتيم، يكى از همراهان ما كه احمد بن عبدالله نام داشت خواست وارد سرا شده و گام بردارد كه در آب فرو رفت، او در آب دست و پا مى زد و ما با مشكل او را بيرون كشيديم، وقتى نجات يافت و بيرون آمد، از هوش رفت.

ساعتى گذشت و دوست ديگرم تصميم گرفت كه خود را به آب زده و به آن مرد برساند، اما او نيز مانند احمد بن عبدالله آن قدر دست و پا زد كه وقتى بيرون كشيدمش بيهوش افتاد، و من نيز هاج و واج مانده بودم.

به صاحب خانه ـ آن شخص زيبا ـ گفتم: از خدا و از شما پوزش مى طلبم. قسم به خدا! هيچ اطلاعى از موضوع نداشتم، و نمى دانستم كه براى دستگيرى چه كسى آمده ام. هم اكنون به درگاه خداوند از عملى كه انجام داده ام توبه مى كنم.

اما او همچنان نه توجهى به ما كرد و نه چيزى گفت و از حالتى كه داشت خارج نشد.

]وقتى دوستانم به هوش آمدند[ ناچار بازگشتيم. معتضد منتظر ما بود و به محافظان دستور داده بود كه ما هر زمانى كه رسيديم، فوراً نزد او برويم.

نيمه هاى شب به نزد معتضد رفتيم. او جريان را پرسيد، و ما همه چيز را بازگو كرديم.

آن گاه گفت: واى بر شما! آيا پيش از من كسى را ملاقات كرده و ماجرا را گفته ايد؟

گفتيم: نه.

گفت: من ديگر با او كارى نخواهم داشت. و سوگند سختى خورد كه اگر چيزى از اين مطلب به كسى بازگو كنيم، گردنمان را خواهد زد. ما نيز تا او زنده بود جرأت بيان آن را نداشتيم.( [14] )

 


 

113

آرزوى زيارت مهدى(عليه السلام)!

سيد رضى الدين على بن طاووس(رحمه الله) مى گويد: كسى كه نخواست نام او فاش شود، مى گفت:

من از خدا مى خواستم كه به زيارت مهدى(عليه السلام) نائل شوم. شبى در خواب ديدم كه در فلان وقت او را مشاهده خواهم كرد.

وقتى از خواب بيدار شدم به مرقد موسى بن جعفر(عليه السلام) مشرّف شدم و در همان زمانى كه در خواب ديده بودم منتظر لقاى مولا شدم.

ناگاه صدايى شنيدم كه به گوشم آشنا بود. صاحب صدا را ديدم كه در حال زيارت امام جواد(عليه السلام) مى باشد، من رعايت ادب را كرده و چيزى نگفتم. او وارد ضريح شد.

من پايين پاى امام موسى بن جعفر(عليه السلام) ايستادم. چند لحظه بعد خارج شد در حالى كه كسى همراه او بود، من دانستم كه او مهدى(عليه السلام)است، و جمال عالم آراى او را سير مى كردم، اما ادب كرده و ايشان را صدا نزدم.( [15] )

 

 


 

114

نامه اى در كنار قبر مطهّر!

ابو العبّاس، رشيد بن ميمون واسطى مى گويد:

به خاطر جنگى كه به وقوع پيوست بود جدم، ورّام بن ابى فراس از حلّه به كاظمين پناه برده و در حدود پنجاه و يك روز در آن جا اقامت نمود.

من نيز پس از او به قصد تشرف به سامرا حركت نموده و در كاظمين او را ملاقات نمودم. هوا بسيار سرد بود.

وقتى دانست كه قصد تشرف به سامرا را دارم. نامه اى به من داد و گفت: اين را محكم در لباس خود حفظ كن! وقتى به قبّه شريفه امام حسن عسكرى(عليه السلام)رسيدى، اوّل شب به تنهايى وارد حرم مطهّر شو و آن قدر صبر كن كه همه بروند، آن گاه اين نامه را كنار قبر منوّر قرار بده! اوّل صبح ]هنگامى كه هنوز رفت و آمد چندانى شروع نشده[ بازگرد! اگر نامه را آن جا نديدى درباره آن چيزى به كسى مگو!

من نيز چنين نمودم، و پس از بازگشت نامه را نيافتم. به طرف شهر خودم به راه افتادم، جدّم ورّام نيز پيش از من به حلّه بازگشته بود. وقتى او را در منزلى ملاقات كردم، گفت: حاجتى را كه مى خواستم، گرفتم.( [16] )

 

115

سرانجام توفيق ديدار حاصل شد!

حسن بن على بن حمزه اقساسى مى گويد:

در كوفه پيرمرد رخت شويى بود كه بسيار اهل زُهد و عبادت بوده و سياحت بسيار مى نموده، و در جست و جوى خبر و نشانى از حضرت حجّت(عليه السلام) بود. روزى در مجلس پدرم بودم او را ديدم. او سخن مى گفت و پدرم گوش مى داد.

پير مرد مى گفت: يك شب به مسجد جعفى كه از مساجد قديمى بيرون كوفه بود; رفتم. نيمه هاى شب در خلوت و تنهايى مشغول عبادت بودم كه سه نفر وارد شدند. وقتى به ميان صحن مسجد رسيدند، يكى از آن سه نفر، نشست و دستش را روى زمين به چپ و راست كشيد. ناگاه از همان محل آب جوشيد، و آن مرد با آن آب وضو گرفت، به آن دو نفر ديگر نيز اشاره كرد تا با آن وضو بگيرند.

پس از آن كه آن دو نفر نيز وضو گرفتند، نفر اول پيش ايستاد و آن دو نفر ديگر به او اقتدا نموده و نماز گزاردند. من نيز به او اقتدا نموده و نماز خواندم.

وقتى امام سلام نماز را داد، حالت او مرا متحيّر ساخت و دانستم كه جوشيدن آب از زمين توسّط او، نشانه بزرگى اوست. به همين خاطر، از شخصى كه سمت راست من نشسته بود، پرسيدم: اين مرد كيست؟

گفت: او صاحب الامر(عليه السلام)و فرزند امام حسن عسكرى (عليه السلام) است.

من خود را به حضرت(عليه السلام) نزديك نموده و دست مباركش را بوسيدم.

عرض كردم: اى فرزند رسول خدا! نظرشما درباره عمر بن حمزه چيست؟ آيا اعتقادات و نظرات او صحيح است؟

فرمود: خير، ولى سرانجام هدايت مى شود و تا زمانى كه مرا نديده است، نخواهد مُرد.

سخنان پيرمرد به پايان رسيد، من همه آن را يادداشت كردم. مدّت زيادى گذشت عمر بن حمزه وفات يافت، ولى شنيده نشد كه او امام را ملاقات كرده باشد.

روزى دوباره پيرمرد را ملاقات كردم، به او گفتم: مگر تو نگفتى كه عمر بن حمزه پيش از ملاقات با امام زمان(عليه السلام) نخواهد مرد؟

او گفت: تو از كجا مى دانى كه او امام را نديده است؟

براى تحقيق نزد فرزند او «ابو المناقب» رفتم، و در مورد پدرش از او سؤال نمودم.

او گفت: يك شب، نزديكى هاى صبح، نزد پدرم بوديم، او در حال احتضار بود. توان خود را از دست داده و به سختى سخن مى گفت. تمام درها نيز بسته بود. ناگاه مردى وارد اتاق شد.

ما همه ترسيديم چون درها كاملا بسته بود، حتّى جرأت نكرديم از او چيزى بپرسيم. او مستقيم نزد پدرم رفته و كنار وى نشست و به آهستگى چيزى به او گفت و پدرم گريست.

آن گاه برخاست و رفت. وقتى از نظر ما ناپديد شد، پدرم گفت: مرا بنشانيد.

او را در بستر نشانيديم. چشمانش را گشود و گفت: آن شخصى كه نزد من بود، كجا است؟

گفتيم: همان طور كه آمده بود، رفت.

گفت: به دنبالش بشتابيد!

ما به دنبال او رفتيم اما درها بسته بود و هيچ اثرى نيافتيم. بازگشتيم و گفتيم: كه چيزى نيافتيم.

از پدرم پرسيديم او كه بود؟

گفت: او صاحب الامر(عليه السلام)بود. در اين حال بيماريش عود كرد، و بيهوش شد!( [17] )

 

 

116

چرا ترديد؟

ابو عبدالله حسين بن حمدان مى گويد:

شهر قم از كنترل خليفه خارج شده بود و هر شخصى را براى تصدّى منصب حكمرانى مى فرستادند، مردم از ورود او جلوگيرى نموده و با او مى جنگيدند.

خليفه مرا به همراه لشكرى براى در دست گرفتن اوضاع قم مأمور كرده و به سوى آن شهر فرستاد.

من با لشكرى حركت كردم، وقتى به منطقه «طرز» رسيديم، براى استراحت توقّف نموديم. به قصد شكار حركت كردم. صيدى را هدف قرار دادم اما فرار كرد.

مسافت زيادى را به دنبال او طى نمودم تا اين كه به نهرى رسيدم. همين طور در مسير رود مشغول حركت بودم كه به محلى رسيدم كه بستر رودخانه گسترده و باز بود.

در اين هنگام، از دور مردى را ديدم كه بر اسبى سفيد سوار بود، به من نزديك شد. عمّامه اى سبز بر سر داشت و يك جفت كفش سرخ در پا و چهره خود را چنان پوشيده بود كه تنها چشمانش ديده مى شد.

وقتى كاملا نزديك شد گفت: اى حسين!

او بدون لقب و كنيه مرا مورد خطاب قرار داد.

گفتم: چه مى خواهى؟

گفت: چرا در مورد ولايت صاحب الامر(عليه السلام)ترديد مى كنى؟ و چرا خُمس مالت را به اصحاب ما نمى دهى؟

درست مى گفت. من در مورد ولايت صاحب الامر(عليه السلام)شك داشتم، و خمس مال خود را نپرداخته بودم. او اين سخن را آن چنان با مهابت ادا كرد كه من با تمام استحكام و شجاعتم بر خود لرزيدم و عرض كردم: چشم، آقا جان! همان طور كه فرموديد، خواهم نمود.

آن گاه فرمود: وقتى به آن جا كه مى خواهى بروى ـ يعنى قم ـ رسيدى و بدون درد سر وارد شدى، خمس هرچه را كه به عنوان دارايى شخصى به دست آوردى، به مستحقش بپرداز!

عرض كردم: چشم.

آن گاه فرمودند: برو كه هدايت يافتى.

عنان مركب را بازگرداند و رفت، ولى من نفهميدم كه از كدام طرف رفت. هر چه چپ و راست را جست و جو كردم، چيزى نيافتم. ترسم بيش تر شد، فوراً بازگشتم و سعى كردم آن را فراموش كنم.

نزديك قم رسيديم و من خود را براى درگيرى با مردم آماده نموده بودم، ناگاه عده اى از اهالى قم نزد من آمده و گفتند: ما با هر حاكمى كه فرستاده مى شد، به خاطر ستمى كه بر ما روا مى داشته، مى جنگيديم. تا اين كه تو آمدى، با تو مخالفتى نداريم! وارد شهر شو و هر طور كه صلاح مى دانى به تدبير امور بپرداز!

وارد شهر شدم مدتى آن جا ماندم و اموال زيادى بيش تر آنچه كه فكر مى كردم به دست آوردم، تا اين كه گروهى از اطرافيان خليفه نسبت به موفقيّت من حسادت كرده و از من نزد خليفه بدگويى نمودند، من نيز از مقام خود عزل شده و به بغداد بازگشتم.

وقتى وارد بغداد شدم، ابتدا نزد خليفه رفته و سلام نمودم. آن گاه به منزل خود مراجعت نمودم. اطرافيان، بستگان و آشنايان براى تجديد ديدار و خوش آمد به ديدنم آمدند.

در اين حال، ناگاه محمّد بن عثمان ـ نائب دوم امام زمان(عليه السلام) ـ وارد شد و بدون اين كه توجّهى به حاضرين نمايد از همه عبور نموده و تا بالاى مجلس نزد من آمد و آن قدر نزديك شد كه توانست به پشتى من تكيه كند، من از اين جسارت او به خود و بستگان و آشنايانم بسيار خشمگين شدم.

ملاقات كنندگان همين طور مى آمدند و مى رفتند و براى اين كه وقت مرا نگيرند زياد معطّل نمى شدند. اما او همچنان نشسته بود، و لحظه به لحظه بر خشم من افزوده مى شد.

وقتى مجلس خالى شد. خود را به من نزديك تر نمود و گفت: به پيمانى كه با ما بسته اى وفا كن. آن گاه تمام ماجرا را بازگو كرد.

من به خود لرزيدم و گفتم: چشم.

آنگاه برخاستم و همراه او خزاين اموالم را گشودم و به حسابرسى پرداختم. خمس همه را خارج كردم، او از همه چيز اطّلاع داشت حتّى خمس وجهى را كه از قلم انداخته بودم، به يادم آورد. آن را نيز ژپرداختم. او همه آنها را جمع نموده و با خود بُرد.

پس از آن من ديگر در امر وجود حضرت حجّت(عليه السلام) ترديد نكردم.( [18] )

 

 


 

117

ولى عصر(عليه السلام); و نصب حجر الاسود!

محمّد بن قولويه، استاد شيخ مفيد، مى گويد:

قرامطه ـ كه پيروان احمد بن قرمط بودند ـ اعتقاد داشتند كه او (احمد بن قرمط) امام زمان است!! آنها به مكّه حمله كرده و حجر الاسود را ربودند، پس از مدّت ها آن را در سال 307 هجرى قمرى باز پس فرستادند، و مى خواستند در محل قبلى خود نصب نمايند.

من اين خبر را پيشتر در كتاب هاى خويش خوانده بودم، و مى دانستم كه حجر الاسود را فقط امام زمان(عليه السلام) مى تواند در جاى خود نصب كند. چنان كه در زمان امام زين العابدين(عليه السلام) نيز از جاى خود كنده شد، و فقط امام(عليه السلام)توانست آن را در جاى خود نصب كند.

به همين خاطر; به شوق ديدار امام زمان(عليه السلام) به سوى مكه به راه افتادم. ولى بخت با من يارى نكرد و در بغداد به بيمارى سختى مبتلا شدم. ناچار شخصى به نام «ابن هشام» را نايب گرفتم تا علاوه بر اداى حجّ به نيّت من، نامه اى را كه خطاب به حضرت(عليه السلام)نوشته بودم، به دست آن حضرت برساند.

در آن نامه خطاب به ناحيه مقدّسه معروض داشته بودم كه آيا از اين بيمارى نجات خواهم يافت؟ و مدّت عمر من چند سال خواهد بود؟

به او گفتم: تمام تلاش من آن است كه اين نامه به دست كسى برسد كه حجر الاسود را در محل خود نصب مى كند. وقتى نامه را به او دادى، پاسخش را نيز دريافت كن!

ابن هشام، پس از اين كه با موفقيت مأموريّت خود را انجام داد، بازگشت و جريان نصب حجر الاسود را چنين تعريف كرد:

وقتى به مكه رسيدم، خبر نصب حجر الاسود به گوشم رسيد، فوراً خود را به حرم رساندم. مقدارى پول به شُرطه ها دادم تا اجازه بدهند كسى را كه حجر الاسود را در جاى خود نصب مى كند، ببينم، و عدّه اى از آن ها را نيز استخدام نمودم كه مردم را از اطرافم كنار بزنند تا بتوانم از نزديك شاهد جريان باشم.

وقتى نزديك حجر الاسود رسيدم، ديدم هر كه آن را برمى دارد و در محل خود مى گذارد، سنگ مى لرزد و دوباره مى افتد، همه متحيّر مانده بودند و نمى دانستند چه بايد بكنند؟

تا اين كه جوانى گندم گون كه چهره زيبايى داشت جلو آمد و سنگ را برداشت و در محل خود قرار داد، سنگ بدون هيچ لرزشى بر جاى خود قرار گرفت. گويى هيچ گاه نيفتاده بود.

در اين هنگام، فرياد شوق از مرد و زن برخاست، او در مقابل چشمان جمعيّت بازگشت و از در حرم خارج شد.

من ديوانه وار به دنبال او مى دويدم و مردم را كنار مى زدم، آن ها فكر مى كردند كه من ديوانه شده ام و از مقابلم مى گريختند. چشم از او برنمى گرفتم تا اين كه از جمعيّت دور شدم. با اين كه او آرام قدم برمى داشت ولى من به سرعت مى دويدم و به او نمى رسيدم، تا اين كه به جايى رسيديم كه هيچ كس غير از من، او را نمى ديد.

او ايستاد و رو به من نمود و فرمود: آنچه با خود دارى بده!

وقتى نامه را به ايشان تقديم نمودم بدون اين كه آن را بخوانند، فرمود: به او بگو: از اين بيمارى هراسى نداشته باش، پس از اين سى سال ديگر زندگى مى كنى.

آن گاه مرا چنان گريه اى گرفت كه توان هيچ گونه حركتى نداشتم، و او در مقابل ديدگانم مرا ترك نمود، و رفت.

ابن قولويه گويد: پس از اين قصّه، سال 360 دوباره بيمار شدم، و به سرعت خود را آماده نموده و وصيت نمودم.

اطرافيان به من گفتند: چرا در هراسى؟ اِن شاء الله خداوند شفا عنايت خواهد كرد.

گفتم: اين همان سالى است كه مولايم وعده داده است.

و در همان سال و با همان بيمارى دار فانى را ترك گفت و به مواليانش پيوست. رحمت خداوند بر او باد.( [19] )

 

 


 

118

پول حجّ و فاسق؟!

ابو محمّد دعجلى ـ كه از برگزيدگان دانشمندان شيعه بود و روايات زيادى از امامان معصوم(عليهم السلام) شنيده بود ـ مى گويد:

من دو پسر داشتم. يكى صالح بود و ابو الحسن نام داشت و به غسل مردگان اشتغال داشت. ولى پسر ديگرم ناصالح و منحرف و به دنبال گناه بود.

سالى از طرف شخصى اجير شدم كه به نيابت از امام زمان(عليه السلام) به حج مشرّف شوم. پيش از سفر مقدارى از آن پول را به پسر شراب خوار دادم.

به مكّه مشرّف شدم و مشغول اعمال حجّ بودم، تا اين كه با حاجيان به سوى عرفات به راه افتاديم، در عرفات جوان گندم گون و زيبايى را ديدم كه گيسوانش را به دو سوى افكنده و مشغول گريه، دعا و تضرّع بود. و اين زمانى بود كه مردم در حال كوچ از صحراى عرفات بودند، در اين موقع، آن جوان زيبا، رو به من نموده و فرمود: اى شيخ! حيا نمى كنى؟

گفتم: از چه چيزى؟ آقاجان!

فرمود: از كسى كه خودت مى شناسى، پولى را براى اداى حج مى گيرى. آن گاه قسمتى از آن را به يك فاسق شراب خوار مى دهى؟ به زودى اين چشمت ـ اشاره به يكى از چشمانم كرد ـ نابينا مى شود.

اعمال حجّ به پايان رسيد و من به وطنم برگشتم، و از آن روز به بعد هميشه من در ترس و اضطراب بودم، تا اين كه چهل روز پس از بازگشت از سفر حجّ، دُملى در همان چشمى كه اشاره كرده بود; ظاهر شد، و به واسطه آن كور شدم.( [20] )

 

 

119

صحراى عرفات و ديدار مولا!

يكى از اهالى مداين داستانى را به احمد بن راشد تعريف كرد،او مى گويد:

با يكى از دوستانم مشغول اداى مناسك حجّ بوديم، تا اين كه به صحراى عرفات رفتيم، در آنجا جوانى را ديديم كه با لباسى بسيار فاخر ـ كه حدوداً صد و پنجاه دينار ارزش داشت ـ نشسته، او نعلينى زرد رنگ، برّاق و تميز در پا داشت كه غبارى روى آن ننشسته بود، گويا اصلا با آن گام برنداشته بود.

در اين حال، فقيرى را ديديم كه به او نزديك شد و از او كمكى خواست.

جوان; چيزى از زمين برداشت و به آن فقير داد، گويا بسيار با ارزش بود; زيرا فقير پس از گرفتن آن با خوشحالى او را بسيار دعا كرده و سپاسگزارى نمود.

آن گاه جوان برخاست و رفت، ما به طرف فقير رفتيم و گفتيم: ]آن جوان [چه چيزى به تو داد؟

گفت: سنگ ريزه هاى طلايى!

وقتى آن ها را به دست گرفتيم، حدوداً بيست مثقال بود. به دوستم گفتم: مولايمان با ما بود و او را نشناختيم.

آنگاه به دنبال او همه عرفات را جست و جو كرديم، اما اثرى نيافتيم. وقتى بازگشتيم، از آن هايى كه در آن اطراف بودند، پرسيديم: اين جوان زيبا كه بود؟

گفتند: جوانى است علوى كه هر سال از مدينه با پاى پياده به حجّ مى آيد!( [21] )

 



[1] ـ امالى طوسى، ص 287 و 288، مجلس 11، ح 5; بحار الانوار، ج 52، ص 23.

[2] ـ كمال الدين، ج 2، ص 384 و 385، ما اخبر به الحسن بن على العسكرى(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 23 و 24.

[3] ـ كمال الدين، ج 2، ص 407، ما اخبر به العسكرى(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 25.

[4] ـ كافى، ج 1، ص 514 و 515، موله الصاحب(عليه السلام); كمال الدين، ج 2، ص 435 و 436، من شاهد القائم(عليه السلام); غيبة طوسى، ص 233 و 234، اثبات ولادة الصاحب(عليه السلام); بحارالانوار، ج 52، ص 26 و 27.

[5] ـ كمال الدين، ج 2، ص 437 ـ 440، من شاهد القائم; بحارالانوار، ج 52، ص 27 ـ 29.

[6] ـ كمال الدين، ج 2، ص 443 و 444، من شاهد القائم(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 31 و 32.

[7] ـ كمال الدين، ج 2، ص 453 و 454، من شاهد القائم(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 40 ـ 42.

[8] ـ سوره نور، آيه 54.

[9] ـ كمال الدين، ج 2، ص 476 ـ 479، من شاهد القائم(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 47 ـ 49.

[10] ـ گروهى بودند كه اعتقاد داشتند خداى متعال، اُمور جهان را به حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)و يا به حضرت على(عليه السلام) و يا به يكى از ائمّه(عليهم السلام) واگذار كرده است.

[11] ـ گروهى بودند كه اعتقاد داشتند كه حضرت على(عليه السلام) گرچه در ظاهر امام مى باشد ولى در واقع خداى ما است!! و افرادى را كه قائل به اُلوهيّت على(عليه السلام) نبودند مقصره مى ناميدند. (تاريخ شيعه و فرقه هاى اسلام، ص 184 و 185).

[12] ـ سوره تكوير، آيه 29.

[13] ـ غيبت طوسى، ص 246 و 247، اثبات ولادته(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 50 و 51.

[14] ـ غيبة طوسى، ص 248 ـ 250، اثبات ولادته(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 51 و 52.

[15] ـ بحار الانوار، ج 52، ص 53.

[16] ـ بحار الانوار، ج 52، ص 53 و 54.

[17] ـ بحار الانوار، ج 52، ص 55 و 56.

[18] ـ خرايج راوندى، ج 1، ص 472 ـ 475، فى معجزات صاحب(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 56 ـ 58.

[19] ـ خرايج راوندى، ج 1، ص 475 ـ 478، فى معجزات صاحب(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 58 و 59.

[20] ـ خرايج راوندى، ج 1، ص 480 و 481، فى معجزات صاحب(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 59.

[21] ـ خرايج راوندى، ج 2، ص 694 و 695، فى اعلام الامام صاحب(عليه السلام); بحار الانوار، ج 52، ص 59 و 60.