58
على بن
همام مى گويد:
هنگامى كه
حسين بن روح،
نايب خاص
امام زمان(عليه
السلام) در
زندان معتضد
عبّاسى به سر
مى بُرد
شيعيان به
وسيله
شلمغانى با
حسين بن روح
در ارتباط
بودند،
شلمغانى
مغرور مى شود
و شخصى را نزد
حسين بن روح
مى فرستد و مى گويد:
بيا مباهله
كنيم. من
نماينده امام
زمان(عليه
السلام) و
مأمور به
اظهار علم
هستم. ولى تو
آن را در
آشكار و نهان
اظهار نمودى!(
[1]
)
حسين بن
روح در پاسخ
او شخصى را
فرستاد و گفت:
هر كه به بزرگ
خود پيشى
گيرد، دشمن
اوست.
شلمغانى
بر بزرگ خود
پيشى گرفت ]و
به وسيله
الراضى
بالله، خليفه
عبّاسى(
[2]
)[
كشته شده و به
دار كشيده شد.
همراه او ابن
ابى عون نيز
دستگير شد.
و اين در
حالى است كه
يك سال قبل از
اين رويداد،
توقيعى از
ناحيه مقدسه
درباره لعن
شلمغانى صادر
شده بود، و
چون حسين بن روح
در زندان بود
از امام(عليه
السلام)
درخواست
نموده بود كه
فعلاً آن را
آشكار نسازد.
امّا امام(عليه
السلام)
فرمود: «آن را
آشكار كن و
نترس! از شرّ
آنان ايمن
خواهى بود».
حسين بن
روح از فرمان
امام(عليه
السلام)
اطاعت نمود و
در اندك
زمانى از
زندان خلاص
شد.(
[3]
)
59
حسن بن
على گرگانى
مى گويد:
در قُم
مردى مدعى
شده بود كه
بچه اى كه
همسرش بدان
باردار است،
از نطفه او
نيست! علما در
اين مورد گفت
و گو كردند تا
اين كه نامه اى
به شيخ صيافة الله
نوشتند، من
نزد او بودم
كه نامه را
بدو دادند.
او بدون آن
كه آن را
قرائت كند.
دستور داد تا
آن را به دست
ابو عبداللّه
بزوفرى ـ كه
از سفراى
حضرت(عليه
السلام) بوده
است ـ
برسانند.
وقتى پاسخ
بزوفرى را
براى شيخ
صيافة الله
آوردند، من
آنجا حاضر
بودم. بزوفرى
نوشته بود:
«آن بچه
متعلق به
همان مرد است
كه در فلان
روز و فلان جا
نطفه او واقع
شده است. نام
او را بايد
محمّد
بگذارند».
هنگامى كه
فرستاده علما
به شهر قم
بازگشت و
آنها از
موضوع مطلع
شدند. تحقيق
نموده
دانستند كه
مطلب صحيح
است، و وقتى
بچّه متولّد
شد ـ چنان كه
گفته شده بود ـ
پسر بود و نام
او را محمّد
گذاشتند.(
[4]
)
60
برويد
كربلا تا
زبان نوجوان
باز شود!
ابوعبدالله بن
سوره قُمى مى گويد:
«سُرور»
مرد عابد و
زاهدى بود، و
هيچ گاه
صدايش را
بلند نمى كرد.
روزى او را در
اهواز ديدم،
مى گفت:
من لال
بودم و نمى توانستم
حرف بزنم،
پدر و عمويم
مرا در سيزده
ـ يا چهارده ـ
سالگى به
خدمت شيخ
ابوالقاسم
حسين بن روح
بردند و از او
خواستند كه
از حضرت(عليه
السلام)
بخواهد كه
خداوند زبان
مرا باز كند.
شيخ گفت:
براى اين
كار، شما
مأموريد كه
به كربلا
برويد.
من به
همراه پدر و
عمويم به
كربلا رفتيم،
پس از غسل به
زيارت امام حسين(عليه
السلام)
شتافتيم، در
حين زيارت
پدر و عمويم
مرا صدا زدند:
اى سُرور!
من با زبان
فصيح گفتم: «بله».
آنها
گفتند: تو سخن
مى گويى؟
و من پاسخ
دادم: آرى!(
[5]
)
61
عثمان بن
سعيد مى گويد:
شخصى از
مردم عراق
نزد من آمد،
او سهم امام(عليه
السلام) مال
خودش را
آورده بود. من
آن را براى
حضرت(عليه
السلام)
فرستادم.
ايشان آن
را
بازگردانده و
فرمود: «حق پسر
عمويت را از
آن جدا كن كه
چهارصد درهم
است».
آن شخص از
اين كلام
مبهوت و
متعجّب شد،
گويا زمينى
را در اختيار
داشته كه
متعلّق به
پسر عمويش
بوده است.
وقتى به حساب
آن رسيدگى
كرد متوجه شد
كه مقدارى از
حقّ پسر
عمويش را
پرداخته و
مقدارى باقى
مانده است.
مقدار مالى
را كه بايد از
آن مال خارج
مى كرد
چهارصد درهم
بود. آن را
برداشت و
بقيّه را
براى حضرت(عليه
السلام)فرستادم
و ايشان
پذيرفتند!(
[6]
)
62
على بن
محمّد رازى
مى گويد:
ابو
عبدالله بن
جنيد در شهر «واسط»
زندگى مى كرد،
روزى حضرت
حجت(عليه
السلام)
غلامى را نزد
او مى فرستد
تا او را
بفروشد.
ابوعبدالله
غلام را مى فروشد.
سكه ها را وزن
مى كند تا
خدمت امام(عليه
السلام)بفرستد،
مى بيند
هيجده قيراط
و يك نخود
طلاى سكه ها
كمتر است، از
مال خودش
همان مقدار
بر آن افزوده
و براى حضرت(عليه
السلام)مى فرستد.
حضرت يك
دينار از آن
به او بر مى گرداند
كه آن دينار
دقيقاً هيجده
قيراط و يك
نخود وزن
داشت!(
[7]
)
63
محمّد بن
شاذان مى گويد:
مردى از
اهالى شهر
بلخ مالى را
به همراه
نامه اى براى
امام(عليه
السلام)مى فرستد.
او انگشت خود
را مانند قلم
روى كاغذ
حركت مى دهد
بدون اين كه
اثرى بر جاى
بگذارد ]و
به وسيله آن
عبارت عجيب و
نامرئى از
امام(عليه
السلام)التماس
دُعا مى نمايد
[و به قاصد
مى گويد: اين
مال را به كسى
بده كه نامه
را به تو
بازگو كند.
قاصد به
سوى سامرّا
حركت مى كند،
وارد شهر مى شود
و به محله
عسكر مى رود.
ابتدا سراغ
جعفر]كذّاب[ را
گرفته و مطلب
را از او جويا
مى شود.
جعفر گفت:
آيا به بداء(
[8]
) ايمان
دارى؟
مرد گفت:
آرى.
جعفر گفت:
براى صاحب
نامه بداء
حاصل شده و به
تو امر كرده
كه اين مال را
به من بدهى!
آن مرد گفت:
اين جواب مرا
قانع نمى كند.
آن شخص اين
را مى گويد و
از نزد جعفر
خارج مى شود،
او در ميان
شيعيان مى چرخيد
تا اين كه
نامه اى بدين
مضمون به او
رسيد:
«اين مالى
است كه مى خواستند
به حيله از
چنگ تو خارج
سازند! آن را
روى صندوقى
نهاده بودى
با اين كه
دزدان هرچه
داخل صندوق
بوده برده اند،
آن مال سالم
مانده است!».
نامه صاحب
مال را
فرستادم آن
را برگردانده
و مرقوم
فرموده بودند:
«]با
آن عبارات
نامرئى[
التماس دُعا
نموده اى،
خدا حاجتت را
بر آورده
سازد».
و بعدها
حاجت آن مرد
بلخى نيز
برآورده شد!(
[9]
)
64
حسن بن
فضل يمنى مى گويد:
مى خواستم
به شهر سامرا
سفر نمايم كه
هديه اى از
ناحيه مقدسه
حضرت(عليه
السلام) به
دستم رسيد،
اين هديه
كيسه اى بود
كه چند سكّه
طلا و دو دست
لباس در آن
بود. وقتى به
آن هديه به
ظاهر مختصر
نگاه كردم
ديدم حسّ خود
بزرگ بينى در
من برانگيخته
شد و با خود
گفتم: آيا من،
در نزد حضرت(عليه
السلام) همين
مقدار ارزش
دارم!؟ به
همين جهت ]با
بى شرمى[
هديه را
بازگرداندم.
ولى
بلافاصله از
اين كارم
پشيمان شدم و
نامه اى به
حضرتش نوشته
و از آن ناحيه
مقدّسه پوزش
طلبيده و از
حق تعالى طلب
بخشش نمودم.
آنگاه]از
شدّت اندوه[
گوشه گير و
افسرده شدم،
با خود عهد
كرده و سوگند
خوردم كه اگر
آن كيسه
بازگردانده
شود چيزى از
آن را خرج
نكنم، بلكه
آن را نگاه
خواهم داشت
تا به پدرم
تحويل دهم كه
او از من
داناتر است.
چندى بعد
نامه اى از
حضرت حجّت(عليه
السلام) خطاب
به كسى كه اين
هديه را
برگردانده
بود رسيد، در
آن نامه
مرقوم فرموده
بودند: «اين كه
هديه را پس
گرفتى اشتباه
نمودى، مگر
نمى دانى كه
ما گاهى نسبت
به شيعيان
خود اين گونه
عمل مى كنيم،
و آنها اغلب
به عنوان
تبرّك چيزى
از ما
درخواست مى كنند».
و در آن
نامه به من هم
خطاب شده بود: «اشتباه
كردى كه
احسان ما را
رد نمودى، و
چون از خدا
طلب بخشايش
نمودى همانا
خداوند از
گناهت گذشت. و
چون قصد كرده اى
كه از آن به
عنوان خرج
راه استفاده
نكنى، به
همين جهت، آن
را به تو نمى دهيم،
امّا از آن دو
دست لباس
بايد جهت
احرام
استفاده كنى!»
پس از
تشرّف به
سامرا به
بغداد
بازگشتم، در
بغداد افسرده
و دلتنگ
بودم، چون
دوست داشتم
به حجّ نيز
مشرّف شوم با
خود گفتم: مى ترسم
امسال نتوانم
به حج مشرّف
شده و به خانه
خود بازگردم.
نامه اى در
اين خصوص
براى حضرت(عليه
السلام)
نوشتم. به
خدمت ابا
جعفر محمّد بن
عثمان رفتم
تا جواب نامه
را بگيرم.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرموده
بود: «برو به
فلان مسجد كه
در فلان جاست.
آنجا مردى
نزد تو خواهد
آمد و تو را
بدانچه نياز
دارى مطّلع
خواهد ساخت».
به همان
مسجد رفتم. به
دنبال من،
مردى داخل
شد، به من
نگاه كرد و
سلام نمود و
خنديد و گفت: «مژده
بده! امسال به
حج مشرّف مى شوى
و صحيح و سالم
نزد خانواده ات
باز مى گردى.
ان شاءالله!»
با
خوشحالى نزد «ابن
وجناء»،
قافله دار
رفتم و از او
خواستم كه به
اندازه پولى
كه به عنوان
كرايه به او
مى دهم مركبى
در اختيارم
بگذارد، امّا
او نپذيرفت.
چند روز بعد
دوباره او را
ديدم. ]با
هيجان [به
من گفت:
كجايى؟! چند
روز است كه
دنبالت مى گردم!
حضرت(عليه
السلام)مرا
مأمور فرموده اند
كه محمل و
مركبى به تو
كرايه دهم!.
قبل از
حركت به سوى
مكّه، نامه اى
براى حضرت(عليه
السلام)
نوشتم و از سه
مطلبى كه
داشتم، يكى
را به گمان
اين كه شايد
صورت خوشى
نداشته باشد،
مطرح نكردم.
حضرت(عليه
السلام) نه
تنها پاسخ دو
موضع مندرج
در نامه را
مرقوم فرموده
بودند، بلكه
در مورد مطلب
سوّم فرمودند:
«عطر خواسته
بودى!» مقدارى
هم عطر در
خرقه اى سفيد
نهاده و
عنايت فرموده
بودند.
من آن را در
محمل خود روى
شتر نهاده
بودم. در منزل «عُسفان»
شترم رم كرد و
محمل افتاد و
تمام اثاثيه ام
پراكنده شد.
همه را جمع
كردم امّا
كيسه اى كه
عطر و لباس را
در آن نهاده
بودم، گم شد،
و هر چه
دنبالش گشتم
پيدا نشد.
يكى از
همراهانمان
گفت: دنبال چه
هستى؟
گفتم: كيسه اى
كه همراهم
بود.
گفت: چه در
آن نهاده
بودى؟
گفتم: خرج
راهم را.
گفت: من يكى
را ديدم كه آن
را برداشت.
از همه
پرسيدم، امّا
اظهار بى اطلاعى
كردند، از
پيدا كردن آن
مأيوس شدم.
وقتى به مكّه
رسيدم و
بارها را
پياده كرده و
گشودم، اولين
چيزى كه به
چشمم خورد آن
كيسه بود، در
حالى كه آن را
داخل بار
نگذاشته بودم
و بيرون محمل
بوده، و وقتى
محمل افتاد
تمام اجناسم
پراكنده شده
بودند!(
[10]
)
65
على بن
محمّد شمشاطى
مى گويد:
از طرف
جعفر بن
ابراهيم
يمانى مأمور
تشرّف به
ناحيه مقدّسه
شدم. وقتى
كارم تمام
شد، به بغداد
رفتم تا با
كاروان يمن
خارج شوم.
نامه اى براى
حضرت(عليه
السلام)
نوشتم و
اجازه مرخصى
خواستم.
ايشان
مرقوم فرمود:
«با آنها
خارج مشو!
هنوز خيرى در
رفتن تو
نيست، در
كوفه بمان».
بعدها خبر
رسيد كه پس از
خروج قافله،
قبيله بنى
حنظله آنها
را غارت كرده
است.
دوباره
نامه اى
نوشتم و از
حضرت(عليه
السلام)
خواستم كه
اجازه دهند
از طريق دريا
به وطنم
بازگردم.
حضرت(عليه
السلام) پاسخ
دادند:
«اين كار را
هم نكن».
بعدها
دانستم كه
بعد از حركت
كشتى دزدان
دريايى آن
كشتى را غارت
و منهدم
كردند!
قصد زيارت
سامرا نمودم،
هنگام مغرب
وارد مسجد
محلّه عسكر
شدم، غلامى
آمد و گفت:
برخيز و با من
بيا.
گفتم: كجا؟
مگر تو مرا مى شناسى؟
گفت: تو على بن
محمّد شمشاطى
فرستاده جعفر بن
ابراهيم يمنى
هستى. بيا
داخل منزل.
من تعجب
كردم، چون
هيچ يك از
دوستانمان از
رسيدن من
اطّلاعى
نداشتند.
وقتى وارد
منزل شدم
اجازه خواستم
تا داخل ضريح
شريف شده و
مشغول زيارت
شوم. عنايت
فرموده و
اجازه دادند.(
[11]
)
66
ابوالقاسم بن
ابى حابس مى گويد:
هر سال
نيمه شعبان،
براى زيارت
ابا عبداللّه الحسين(عليه
السلام) به
كربلا مشرّف
مى شدم. و هر
وقت به سامرا
مى رفتم، به
وسيله نامه اى
حضرت(عليه
السلام)را
مطّلع مى نمودم.
يك سال قبل از
ماه شعبان به
سامرا رفتم،
مى خواستم
طبق معمول
ماه شعبان،
به زيارت
كربلا مشرّف شوم،
از ابوالقاسم
حسن بن احمد
ـ كه از وكلاى حضرت(عليه
السلام)بود ـ
خواستم كه
ورود مرا به
اطّلاع حضرت(عليه
السلام)
نرساند
تازيارتم خالصانه
باشد!
چندى
نگذشت كه
ابوالقاسم در
حالى كه مى خنديد
نزد من آمد و
گفت: اين دو
دينار را
حضرت(عليه
السلام) براى
تو فرستاده و
فرموده اند: «به
حابسى بگو: هر
كه در راه خدا
كوشش كند،
خدا هم حاجت
او را بر مى آورد!».
در سامرا
به بيمارى
شديدى مبتلا
شدم، بيمارى
آن قدر سخت
بود كه خود را
براى مرگ
آماده ساختم.
در آن حال، از
طرف مولا(عليه
السلام)گلدانى
براى من
فرستاده شد،
در آن گلدان
دو شاخه گل
بنفشه بود
حضرت فرموده
بودند: آن را
استشمام كنم.
هنوز در
حال بوييدن
عطر گلها
بودم كه
احساس بهبودى
كردم.
الحمدلله ربّ
العالمين.(
[12]
)
67
باز حابسى
مى گويد:
از شخصى از
اهالى واسط
طلبى داشتم.
مطّلع شدم كه
وفات كرده
است. نامه اى
به امام زمان(عليه
السلام)
نوشته و
اجازه خواستم
در همين
شرايط كه او
تازه فوت
كرده است به
واسط بروم
شايد بتوانم
از ورثه او
حقّ خود را
بگيرم.
ايشان
اجازه
نفرمودند.
براى بار دوم
اجازه خواستم.
مجدداً امر
به امتناع
فرمودند. بعد
از دو سال
بدون اين كه
من مجدداً
اجازه
بخواهم، حضرت(عليه
السلام)نامه اى
مرقوم
فرمودند كه: «اكنون
مى توانى]براى
وصول حق خود [بروى.».
من نيز به
شهر واسط
رفته و حق خود
را وصول
نمودم.(
[13]
)
68
حابسى مى گويد:
ابوجعفر]مروزى[
هزار دينار
سهم امام(عليه
السلام)
فرستاه بود
تا آن را به
ناحيه مقدسه
حضرت حجّت(عليه
السلام)
تحويل دهم.
همراه ابو
حسين محمّد بن
محمّد بن خلف
و اسحاق بن
جنيد ـ كه
پيرمرد بود ـ
از بغداد
خارج شديم.
قصد داشتيم
در حومه
بغداد كه محل
كرايه
چهارپايان
بود، سه الاغ
كرايه كنيم.
ابو حسين
خورجينها را
به دوش گرفت و
حركت كرديم
وقتى به آن
محل رسيديم،
اُلاغى براى
كرايه
نيافتيم.
به
ابوحسين گفتم:
تو بارمان را
همراه قافله
ببر من هم سعى
مى كنم حداقل
الاغى براى
اسحاق بن
جنيد بيابم
تا به زودى به
تو ملحق شويم.
بعد از
حركت ابوحسين
الاغى يافتم،
اسحاق سوار
شد و خود را
كنار قصر
متوكل عباسى
كه در سامرا
بنا شده بود
به قافله و
ابو حسين
رسانديم.
به
ابوحسين ]كه
بسيار خسته
شده بود،[
گفتم: بايد
خدا را به
خاطر اين
خدمتى كه مى كنى
شكر كنى.
او گفت:
دوست دارم
هميشه مشغول
اين خدمت
باشم.
وقتى به
سامرا رسيديم
آنچه با خود
داشتيم به
وكيل حضرت(عليه
السلام)تحويل
داديم. او در
حضور من، همه
را در
دستمالى
نهاده و آن را
به وسيله
غلام سياهى
براى حضرت(عليه
السلام)
فرستاد.
هنگام
عصر، ابو
حسين بقچه
كوچكى براى
من آورد. صبح
هنگام، وكيل
حضرت(عليه
السلام) كه
ابوالقاسم
نام داشت در
خلوت به من
گفت: آن غلام
سياه كه بقچه
را آورده
بود، اين چند
درهم را به من
داد و گفت كه
آن را به كسى
كه بقچه را
هنگام عصر
براى تو مى آورد;
بدهيم.
من آن را
گرفتم. وقتى
از اتاق خارج
شدم، قبل از
اين كه من
حرفى بزنم،
يا اين كه از
آنچه نزد من
بود اطلاعى
داشته باشد،
گفت: هنگامى
كه با هم كنار
قصر متوكّل
بوديم آرزو
كردم كه اى
كاش! از طرف
حضرت(عليه
السلام)چند
درهم تبرّكاً
به من عنايت
مى شد، چون
امسال اولين
سالى است كه
همراه تو به
سامرا و بيت
حضرت(عليه
السلام) آمده ام.
من هم گفتم:
پس اين درهم ها
را بگير كه
خداوند آن را
به تو عطا
نموده است.(
[14]
)
69
على بن
محمّد بن
اسحاق اشعرى
مى گويد:
كنيزى
داشتم كه مدت
نسبتاً زيادى
از او دورى
نموده بودم.
روزى به من
گفت: اگر
طلاقم داده اى
بگو؟
گفتم: تو را
طلاق نداده ام.
و همان روز را
با او به سر
بُردم. پس از
يك ماه نامه اى
نوشت كه ادعا
كرده بود كه
باردار شده
است.
]من
نسبت به او شك
كردم[ به
همين خاطر
نامه اى براى
حضرت(عليه
السلام)نوشتم
و در اين مورد
سؤال نمودم.
همچنين در
مورد خانه اى
كه دامادم آن
را طبق وصيّت
به امام زمان(عليه
السلام) داده
بود، عرض
كردم: اگر
اجازه
بفرماييد آن
را خود تصرف
كرده و وجه آن
را به اقساط
بپردازم.
حضرت(عليه
السلام) در
پاسخ مرقوم
فرموده بودند:
«در مورد خانه
همان طور كه
خواسته بودى
عمل كن، و در
مورد آن زن و
بارداريش
سكوت كن!».
بعد از
مدّتى آن
كنيز براى من
نامه اى نوشت
كه در آن آمده
بود: آنچه در
مورد
بارداريم
گفته بودم
دروغ بود و من
حامله نيستم!.(
[15]
)
70
ابو على
نيلى مى گويد:
روزى ابو
جعفر ]محمّد بن
عثمان[
وكيل حضرت(عليه
السلام) نزد
من آمد و مرا
به «عباسيّه»
بُرد، او
وارد خرابه اى
شد و با
احتياط نامه اى
را بيرون
آورد و براى
من خواند.
حضرت(عليه
السلام) در آن
نامه همه
وقايع را كه
در خانه من رخ
داده بود،
شرح داده
بودند. در
انتهاى نامه
فرموده بودند:
چگونه فلان
زن ـ يعنى
مادر عبدالله ـ
را از گيسويش
گرفته بيرون
مى كشند و به
بغداد مى برند
و در مقابل
خليفه مى نشانند؟!
غير از
اين،
اتّفاقات
ديگرى را نيز
بيان فرموده
بودند كه در
آينده روى
خواهد داد.
ابوجعفر
گفت: اين راز
را حفظ كن،
آنگاه نامه
را پاره كرد.
مدّتى
گذشت، بعد
تمام آنچه
حضرت فرموده
بودند، به
وقوع پيوست!(
[16]
)
71
ابوالحسن
جعفر بن احمد
مى گويد:
ابراهيم بن
محمّد بن فرج
زُخجى نامه اى
به حضور حضرت(عليه
السلام)نوشته
و مطالبى از
حضرت(عليه
السلام)
درخواست
نموده بود; از
جمله از
ايشان خواسته
بود تا نامى
براى فرزند
تازه مولودش
عنايت
بفرمايند.
امام زمان(عليه
السلام) پاسخ
تمام سئوالات
را فرموده
بودند و در
مورد آن
مولود مطلبى
مرقوم ننموده
بودند. پس از
چندى آن طفل
مُرد!(
[17]
)
72
نامه اى
از امام حسن
عسكرى(عليه
السلام)
سعيد بن
عبد الله
گويد: ابو
عبدالله حسين بن
اسماعيل كندى
نقل كرد:
روزى ابو
طاهر بلالى
نامه اى از
امام حسن عسكرى(عليه
السلام) را كه
در ضمن آن
جانشين خويش
را معرفى
نموده بودند،
به من داده و
گفت: اين در
خانه تو
امانت باشد.
من به ابو
عبداللّه
گفتم: آيا
اجازه مى دهى
كه من از روى
نامه نُسخه اى
بردارم؟
ابوعبداللّه
موضوع را به
ابوطاهر
رساند. او گفت:
او را به نزد
من بياور تا
نامه را بدون
واسطه به او
نقل نمايم.
چون نزد او
حاضر شدم گفت:
امام حسن عسكرى(عليه
السلام) دو
سال قبل از
شهادت خود،
در نامه اى
جانشين خود
را به من
معرفى فرمود.
سه روز قبل
از شهادت نيز
در نامه اى
ديگر بدان
تصريح نمودند.
خداوند لعنت
كند كسانى را
كه حقّ
اولياى خدا
را غصب نموده
و مردم را به
جان هم مى اندازند!(
[18]
)
73
محمّد بن
على اسور مى گويد:
اموال
زيادى متعلق
به امام زمان(عليه
السلام) كه
بيشتر پارچه
بودند، نزد
من بود. قصد
داشتم آنها
را به وكيل
حضرت(عليه
السلام) ـ يعنى
عثمان بن
سعيد، نائب
اول امام(عليه
السلام) ـ
تحويل دهم.
هنگامى كه مى خواستم
به سوى وكيل
امام(عليه
السلام)حركت
كنم، پيرزنى
نزد من آمد و
خلعتى را به
من داد و گفت:
اين را نيز به
عثمان بن
سعيد بده!
وقتى نزد
ابن سعيد
رفتم، بدون
اين كه اجناس
فهرستى داشته
باشد و او
بخواهد
ملاحظه كند،
گفت: آنها را
به محمّد بن
عبّاس قمى
تحويل بده!
من همه
اموال و
اجناس را
تحويل دادم،
امّا امانتى
پيرزن را
فراموش نمودم.
عثمان بن
سعيد گفت:
خلعتى پيرزن
را هم بده!
من تازه
آنچه را كه آن
پيرزن داده
بود، به ياد
آوردم، امّا
هرقدر گشتم
نيافتم.
بسيار مضطرب
شدم.
عثمان بن
سعيد گفت:
نگران نباش!
پيدايش مى كنى.
بعد از مدّتى
آن را هم
يافتم!(
[19]
)
74
محمّد بن
على بن متيل
مى گويد:
زينب،
همسر محمّد بن
عبديل آبى ـ كه
اهل آبه(
[20]
) بود ـ
سيصد دينار
سهم امام(عليه
السلام) داشت.
او نزد پسر
عموى من جعفر بن
محمّد بن
متيل آمد و
گفت: مى خواهم
اين مال را با
دست خودم به
ابوالقاسم
حسين بن روح ـ نائب
سوم امام(عليه
السلام) ـ
تحويل دهم.
من به زبان
او آشنا بودم
به همين جهت،
عمويم مرا به
عنوان راهنما
و مترجم به
همراه او نزد
حسين بن روح
فرستاد. وقتى
به محضر حسين بن
روح رسيديم،
رو به آن زن
نموده و با
لهجه غليظ
آبى گفت: «زينب!
چونا؟ چويدا
كوايد چون
ايقنه؟».
يعنى زينب
خانم چطورى؟
قبلاً چطور
بودى؟ بچه هات
چطورند؟.
وقتى ديدم
حسين بن روح
به زبان او
آشنايى دارد،
و احتياجى به
ترجمه نيست
اموال را
تحويل داده و
مراجعت نمودم.(
[21]
)
75
محمّد بن
على بن متيل
مى گويد:
روزى
محمّد بن
عثمان،
دوّمين نائب
امام(عليه
السلام) مرا
به نزد خود
فرا خواند،
وى چند تكه
پارچه اى كه
نوشته شده
بوده، به
همراه كيسه اى
كه چند درهم
در آن بود به
من داد و گفت:
همين حالا
شخصاً به طرف «واسط»
حركت كن. وقتى
به رودخانه
كنار شهر
رسيدى مسير
رودخانه را
به طرف بالا
طى كرده و
اينها را به
اوّلين كسى
كه رسيدى
تحويل بده!
من آنها را
تحويل گرفتم،
وقتى به آن
چند تكه
پارچه ظاهراً
كم ارزش و آن
چند درهم
نگاه كردم
كمى ناراحت
شدم كه چرا
بايد كسى مثل
من براى
تحويل اين
محموله كم ارزش
اين مسافت
طولانى را
برود؟ در
حالى كه من
موقعيّت و
وظايف مهم تر
و با ارزش ترى
داشتم!
به هر حال،
اين مأموريت
را پذيرفتم و
به طرف شهر «واسط»
به راه
افتادم، وقتى
به محل قرار
رسيدم، ديدم
حسن بن محمّد بن
قطاة
صيدلانى،
وكيل موقوفات
«واسط»، آنجا
ايستاده است.
همين كه مرا
ديد گفت: مرا
كه مى شناسى
تو كيستى؟
گفتم: من
جعفر بن
محمّد بن
متيل هستم.
او قبلاً
نام مرا
شنيده بود و
مرا به خوبى
شناخت. آنگاه
يكديگر را در
آغوش كشيديم.
به او گفتم:
محمّد بن
عثمان سلام
رساند و اين
چند تكه
پارچه و اين
چند درهم را
به من داد تا
به شما تحويل
دهم.
او گفت: خدا
را شكر، خوب
شد كه آمدى «عبدالله
عامرى» وفات
يافته است من
مى خواستم
براى كفن او
مقدارى پارچه
تهيه كنم.
وقتى بسته
را گشود
متوجّه شديم
كه نوعى بُرد
يمانى كه «حبرة»
نام دارد و ]به
اندازه[
كفنى است، و
مقدارى كافور
در آن نهاده
شده و وجه
داخل كيسه
نيز به
اندازه مُزد
بار بران و
گورگنان است.
به اتّفاق
جنازه
عبدالله را
تشييع نموده
و به خاك
سپرديم و من
مراجعت نمودم!(
[22]
)
76
ابوالحسن
على بن احمد بن
على عقيقى مى گويد:
در مصر
ملكى داشتم
مى خواستم
اسناد قانونى اش
را تهيّه و
تنظيم نمايم،
به همين خاطر
سال 298 هجرى
قمرى به
بغداد نزد
وزير وقت،
على بن عيسى بن
جرّاح رفته و
دادخواست خود
را به او
ارائه دادم.
او گفت:
بستگان تو در
اين شهر
بسيارند، اگر
بخواهيم تمام
آنچه را كه
همه آنها از
ما مى خواهند،
بدهيم كار به
درازا مى كشد
و از عهده آن
بر نمى آييم.
گفتم: من هم
كار را به
كاردان مى سپارم.
گفت: او كه
باشد؟
گفتم:
خداوند
عزّوجل.
آنگاه با
عصبانيّت در
حالى كه با
خود مى گفتم:
خداوند تسلّى
بخش
نابودشدگان و
واكننده
حاجات مصيبت
زدگان است،
بيرون آمدم.
مدّتى
گذشت شخصى از
طرف حسين بن
روح نزد من
آمد، من به
وسيله او
شكايت خود را
به ناحيه
مقدسه رسانده
و براى عمّه ام
طلب كفنى
نمودم.
بعد از
مّدت كوتاهى،
همان شخص صد
درهم همراه
با يك دستمال
و مقدارى
حنوط و چند
كفن براى من
آورد و گفت:
مولايت به تو
سلام مى رساند
و مى فرمايد: «هرگاه
دچار مشكل يا
اندوهى شدى
اين دستمال
را به صورت
خود بمال،
اين دستمال
شخصى آن حضرت
مى باشد. وقتى
به مصر
بازگشتى ده
روز بعد از
فوت محمّد بن
اسماعيل،
وفات خواهى
يافت، اين هم
كفن و حنوط و
خرج تدفين و
تلقين تو
است، حاجتى
هم كه داشتى
امشب برآورده
مى شود.»
آنها را
گرفتم و نزد
خود
نگاهداشتم،
فرستاده حضرت(عليه
السلام) را
بدرقه و راهى
نمودم و در را
بستم، همانجا
كنار در
ايستاده بودم
كه در زده شد.
به غلام خود،
خير گفتم:
ببين چه كسى
در مى زند؟
خير گفت:
غلام حميد بن
محمّد كاتب،
پسر عموى
وزير است.
وارد خانه
شد و گفت:
مولايم حميد
گفت كه فوراً
به نزد او
بروى، زيرا
وزير تو را
خواسته است.
بلافاصله
سوار مركب
شدم از
خيابانها و
كوچه ها
گذشتم تا به
خيابان
قپانداران
رسيدم. حميد
كاتب آنجا
نشسته بود. به
اتّفاق سوار
مركب شديم و
به نزد وزير
رفتيم.
وزير گفت:
اى شيخ!
خداوند حاجتت
را روا ساخت.
او از من
عذرخواهى
نموده و
قباله هاى
مربوط به
املاكم را كه
تمام كارهايش
را انجام
داده بود، به
من داد. من هم
آنها را
گرفتم و خارج
شدم.
هنگام
مراجعت به
مصر در شهر «نصيبين»
ابو محمّد
حسن بن محمّد
را ديدم. قصّه
خود را براى
او تعريف
كردم. او
برخاست و سر و
چشم مرا
بوسيد و گفت:
آقا جان! مى خواهم
كفنها و حنوط
و آن صد درهم
را ببينم.
من همه را
به او نشان
دادم، يك
قطعه بُرد
راه راه
يمانى بود و
سه تكه پارچه
بافت «مرو» و يك
عمامه، حنوط
را هم كه داخل
ظرفى بود،
همه را ديد و
پولها را هم
شمرد دقيقاً
صد درهم بود.
آنگاه گفت:
آقاجان! يكى
از اين پولها
را به من بده!
مى خواهم با
آن يك انگشتر
بسازم.
گفتم: نمى توانم،
از مال خودم
هرچقدر
بخواهى مى دهم.
گفت: من از
اين ها مى خواهم.
خيلى
اصرار نمود و
سر و چشم مرا
بوسيد. من يك
درهم از آن به
او دادم. او هم
آن را محكم در
دستمال خود
بست و در
آستينش گذاشت
و رفت.
چند روز
بعد دوباره
بازگشت و گفت:
آقاجان! آن يك
درهمى كه
داده اى در
كيسه ام نيست.
وقتى از نزد
شما به
اقامتگاهم در
كاروانسرا
برگشتم،
زنبيلى را كه
داشتم گشودم
و آن دستمال
را كه سكّه را
در آن محكم
بسته بودم در
آن نهادم.
كتابها و
دفاترم را هم
روى آن
گذاشتم. چند
روز بعد وقتى
دستمالم را
برداشتم،
ديدم به همان
نحو محكم
بسته است. اما
چيزى در آن
نبود. به همين
خاطر بد دل
شدم.
من زنبيلم
را خواستم
وقتى آن را
باز كردم
دقيقاً صد
درهم در آن
موجود بود!(
[23]
)(
[24]
)
77
ابو عبّاس
كوفى مى گويد:
مردى
مبلغى را
براى تحويل
به ناحيه
مقدّسه بُرد،
او بدين
وسيله مى خواست
علامت و
معجزه اى كه
نشانگر امامت
حضرت(عليه
السلام)است
مشاهده كند.
حضرت(عليه
السلام) در
نامه اى براى
او مرقوم
فرمود:
«اگر در
جستجوى حقيقت
هستى، هدايت
خواهى شد، و
اگر طالب
چيزى هستى،
به دست خواهى
آورد. مولايت
به تو مى گويد:
آنچه با خود
آورده اى
بياور!»
آن مرد شش
سكّه طلا از
روى آن مال
برداشت و
بقيه را براى
حضرت(عليه
السلام)فرستاد.
حضرت(عليه
السلام)
مرقوم فرمود: «فلانى!
آن شش سكّه
طلايى را كه
وزن نكرده
برداشتى و
وزنش پنچ
دانگ و يك
نخود و نيم
است بازگردان!»
آن مرد
وقتى آن شش
سكّه را وزن
كرد، ديد
همان است كه
امام(عليه
السلام)فرموده اند!(
[25]
)
78
اسحاق بن
حامد كاتب مى گويد:
بزّازى در
قم زندگى مى كرد،
او مرد مؤمنى
بود ولى
شريكى داشت
كه مرجئى
مذهب بود ـ كه
تمام اعمال
حرام را حلال
مى دانست ـ
روزى يك
قواره پارچه
نفيس عايدشان
شد، بزّاز
مؤمن به شريك
خود مى گويد:
اين پارچه
شايسته
مولايم مى باشد
و مى خواهم آن
را برايش
بفرستم.
شريكش مى گويد:
من مولاى تو
را نمى شناسم،
امّا اگر مى خواهى
آن را
بردارى،
بردار!
بزّاز
مؤمن آن
قواره پارچه
را براى حضرت(عليه
السلام) مى فرستد.
حضرت نيمى
از آن را
بُريده و
بقيّه را باز
مى گردانند و
مى فرمايند:
«من نيازى
به مال
مُرجئى ندارم».(
[26]
)
79
محمّد بن
حسن صيرفى مى گويد:
من اهل بلخ
هستم، وُجوهى
را به عنوان
سهم امام(عليه
السلام)جمع آورى
نمودم كه
نيمى از آنها
طلا و نيمى
ديگر نقره
بود. طلاها را
به شكل شمش در
آورده و نقره ها
را قطعه قطعه
كردم، عازم
سفر حج شدم و
تصميم داشتم
همان طور كه
مردم خواسته
بودند، در
بين راه آنها
را به حسين بن
روح، نايب
امام(عليه
السلام)
تحويل دهم.
وقتى به
سرخس رسيدم،
در جايى خيمه
زدم كه زمينش
تماماً از
ريگ پوشيده
شده بود.
مشغول شمارش
و بررسى
طلاها و نقره ها
بودم كه يكى
از شمش ها
بدون اين كه
متوجّه باشم،
افتاده و در
ريگها فرو
رفت.
وقتى به
همدان رسيدم،
براى اطمينان
از سلامت
اموال،
دوباره آنها
را بررسى و
شمارش نمودم.
متوجه شدم كه
يكى از شمشها
گم شده است.
وقتى كل
شمشها را وزن
كردم، معلوم
شد كه شمش
مفقود شده ـ درست
به خاطر
ندارم ـ صد و
سه يا نود و سه
مثقال وزن
داشت، به جهت
اداى امانت،
به همان
اندازه شمش
طلا از مال
خود اضافه
كرده و
وجوهات را
كامل نمودم.
وارد
بغداد شدم و
خدمت حسين بن
روح رفتم و
شمش ها و نقره ها
را تحويل
دادم.
ايشان دست
خود را بين
شمشها چرخاند
و همان شمش
جايگزين مرا
بيرون آورده
و گفت: اين شمش
مال ما نيست،
آن را در سرخس
وقتى خيمه ات
را در
ريگزارى برپا
كردى، گم
كرده اى. به
همانجا
بازگرد آن را
همانجا زير
ريگها خواهى
يافت. آن را
بردار و به
نزد ما
بازگرد. ولى
هنگامى به
بغداد خواهى
رسيد كه مرا
نخواهى يافت
چون به لقاى
حق پيوسته ام.»
من به سرخس
بازگشتم و
همانجا آن
شمش طلا را
يافتم. آن را
به بلخ بردم.
سال بعد كه به
مكّه مشرف
شدم، آن را با
خود داشتم.
وقتى وارد
بغداد شدم،
حسين بن روح
وفات نموده
بود. به
ملاقات
ابوالحسن
سمرى، نائب
چهارم حضرت(عليه
السلام) رفته
و شمش را
تحويل دادم.(
[27]
)
80
طلايى
كه گمشده بود;
به ما رسيد!
حسين بن
على بن محمّد
قمى، معروف
به ابوعلى
بغدادى، مى گويد:
شخصى به
نام «جاوشير»
ده شمش طلا در
شهر بخارا به
من تحويل
داده و گفت:
آنها را به
بغداد ببر و
به حسين بن
روح تحويل
بده.
من به سوى
بغداد حركت
كردم وقتى به
نزديكى
خراسان و
رودخانه «آمودريا»
رسيدم، يكى
از شمش ها را
گم كردم، در
بغداد متوجّه
شدم كه يكى از
شمشها گمشده
است. فوراً
شمش طلاى
ديگرى
خريدارى
نموده و آنها
را تكميل
نمودم.
وقتى شيخ
ابوالقاسم
حسين بن روح
آنها را ديد،
همه را به دست
گرفت و همان
را كه خريده
بودم، برداشت
و گفت:
مال خود را
بگير! اين شمش
را خود خريده اى.
آن را كه گم
كرده بودى،
به ما رسيد!
وقتى چشمم
به شمشى كه
نشان داد
افتاد،
شناختمش.
همان بود كه
در كنار
آمودريا گم
كرده بودم!(
[28]
)
81
ابو على
بغدادى مى گويد:
سالى كه ده
قطعه شمش نزد
حسين بن روح
برده بودم
گروهى از
اهالى قم مرا
به زنى كه به
دنبال وكيل
حضرت(عليه
السلام)مى گشت،
معرفى نمودند.
روزى آن زن به
حضور حسين بن
روح رسيد، من
هم آنجا بودم.
او به شيخ گفت:
اى شيخ! بگو
ببينم: چه
چيزى همراه
من است؟
ايشان
پاسخ دادند:
آنچه را كه به
همراه خود
آورده اى، به
دجله بينداز!
آنگاه بيا تا
به تو بگويم
كه چه بوده
است.
آن زن
همانطور كه
حسين بن روح
گفت، آن را با
خود برد و به
دجله انداخت
و بازگشت.
حسين بن
روح به كنيز
خود گفت: آن
كيسه را
بياور!
وقتى كنيز
آن را به حضور
حسين بن روح
آورد، شيخ رو
به آن زن
نموده و گفت:
اين همان
كيسه اى است
كه به همراه
داشتى و آن را
به دجله
انداختى، مى خواهى
بگويم كه در
آن چيست؟ يا
خود مى گويى؟
زن گفت: شما
بفرماييد!
شيخ گفت: دو
دستبند طلا،
دو حلقه
بزرگ، يك
حلقه كوچك
جواهرنشان و
دو انگشتر كه
يكى فيروزه و
ديگرى عقيق
است.
آنگاه
كيسه را باز
كرد و به من
نشان داد.
وقتى چشم آن
زن به آنها
افتاد، گفت:
اين همان
كيسه اى است
كه من با خود
داشتم و به
دجله انداختم.
من و آن زن با
مشاهده اين
دليل روشن
هوش از سرمان
پريد.(
[29]
)
82
محمّد بن
عيسى بن احمد
زرجى مى گويد:
در مسجد
زبيده شهر
سامرا با
جوانى ملاقات
كردم، او مى گفت:
من از
فرزندان موسى بن
عيسى ]عباسى[
هستم، فرداى
آن روز مرا به
خانه خود برد
و كنيز خود را
كه غزال نام
داشت و زنى
مسن بود، صدا
زد و به او گفت:
جريان آن ميل
سرمه و آن طفل
را بگو.
غزال گفت:
كودكى داشتيم
كه مريض شد.
خانمم به من
گفت: به خانه
حسن بن على
عسكرى(عليه
السلام) برو و
به عمّه او،
حكيمه خاتون
بگو: چيزى به
عنوان تبرّك
عنايت
بفرمايد، تا
خداوند به
وسيله آن
كودك ما را
شفا دهد.
همان گونه
كه خانمم
گفته بود،
نزد حكيمه
خاتون رفتم و
پيغام او را
رساندم.
حكيمه
خاتون به يكى
از اهل خانه
فرمود: آن ميل
سرمه اى را كه
به چشم
نورسيده،
فرزند امام
حسن عسكرى(عليه
السلام)،
حضرت صاحب(عليه
السلام)كشيديم،
بياوريد.
وقتى آن را
براى حكيمه
خاتون آوردند
به من عنايت
فرمودند. من
نيز آن را
براى خانمم
آوردم، او با
آن چشم طفل
خويش را سرمه
كشيد، و كودك
شفا يافت. ما
مدّتها از آن
براى شفا
استفاده مى كرديم
تا اين كه
روزى يك
مرتبه ناپديد
شد.(
[30]
)
83
ابوالحسن
على بن احمد
دلاّل قمى مى گويد:
روزى به
خدمت ابوجعفر
محمّد بن
عثمان، نائب
دوم امام
زمان(عليه
السلام)رفتم.
ديدم لوحى را
در مقابل خود
نهاده و در آن
نقاشى مى كند،
در اطراف
نقّاشى آيه اى
از قرآن و
نامهاى ائمه(عليهم
السلام) را مى نگارد.
عرض كردم:
آقاجان! اين
لوح چيست؟
فرمود: آن
را براى قبر
خود آماده
كرده ام كه به
آن تكيه دهم.
هرگاه آن را
مى بينم به
ترنّم مى آيم
و هر روز وارد
قبر خود مى شوم
و يك جزء قرآن
در آن مى خوانم
و بيرون مى آيم.
من نسبت به
سخنان او شك
كردم. وقتى
آثار ترديد
را در چهره من
ديد، دست مرا
گرفت تا قبر
خود را به من
نشان دهد.
آنگاه گفت:
فلان روز از
فلان ماه و
فلان سال به
لقاى حق
خواهم پيوست،
و در اين قبر
دفن خواهم
شد، و اين لوح
با من خواهد
بود.
وقتى از
ايشان جدا
شدم، تاريخ
مذكور را
يادداشت كردم
و منتظر روز
موعود بودم
تا اين كه
بيمار شد و در
همان روز و
همان ماه و
همان سال فوت
كرد، و در
همان جا دفن
شد!(
[31]
)
84
ابوعبداللّه
جعفر بن
محمّد
مدائنى،
معروف به ابن
قزدا، مى گويد:
من اموال
مربوط به
امام زمان(عليه
السلام) را بر
خلاف همه به
شيوه خاصّى
به محمّد بن
عثمان، نائب
دوم امام(عليه
السلام)
تحويل مى دادم،
بدين ترتيب
كه ابتدا مى پرسيدم:
اين مال كه
فلان مبلغ
است، آيا
متعلق به
امام است؟
مى گفت:
آرى، آن را
كنار بگذار.
دوباره
تكرار مى كردم
كه آيا درست
است كه مى گويى
اين مال،
متعلّق به
امام است؟
او دوباره
مى گفت: آرى،
متعلّق به
امام(عليه
السلام) است.
آنگاه آن
را از من مى گرفت.
]و
اين به خاطر
احتياط بسيار
من و جلوگيرى
از هرگونه
اشتباه بود
كه مربوط به
روحيّه خاصّ
خودم مى شد.
[آخرين
بارى كه
ايشان را
ملاقات كردم،
چهارصد دينار
به همراه
داشتم، طبق
عادت شروع به
پرسش نمودم.
فرمود:
آنرا به حسين بن
روح تحويل
بده!
من تعجّب
كردم و گفتم:
خودتان آن را
مثل هميشه از
بنده تحويل
بگيريد!
با تندى
گفت: برخيز!
خدا تو را
سلامتى دهد،
آن را به حسين بن
روح تحويل
بده!
وقتى خشم
او را ديدم،
فوراً خارج
شده و سوار
مركب شدم،
اندكى راه
رفتم، دوباره
مردّد شدم و
برگشتم و در
زدم. خادم در
را باز كرد و
گفت: كيستى؟
گفتم: من
فلانى هستم،
از محمّد بن
عثمان براى
ورود من كسب
اجازه كن!
امّا غلام
نيز نرفته با
ناراحتى
برگشت. من
اصرار كرده
گفتم: برو
داخل و اجازه
بگير من بايد
دومرتبه
ايشان را
ملاقات كنم.
بالاخره
خادم رفت و
خبر بازگشت
مرا رساند.
محمّد بن
عثمان كه در
اندرونى بود،
بيرون آمده و
روى تختى
نشست; در حالى
كه پاهايش را
روى زمين
گذاشته بود و
كفشى در پا
داشت كه مثل
پاى صاحبش
پير و فرسوده
بود. وقتى مرا
ديد، گفت: چه
شد كه جرأت
كردى كه
بازگردى و از
فرمان سرپيچى
كنى؟
عرض كردم:
مرا كه مى شناسيد،
بازگشتم براى
جسارت و
سرپيچى نيست.
آنگاه
دوباره
خشمگين شد و
گفت: برخيز!
خدا تو را
سلامتى دهد،
حسين بن روح
را به جاى خود
نصب نموده ام.
عرض كردم:
آيا به امر
امام(عليه
السلام) چنين
نموده اى؟
گفت: برخيز!
خدا تو را
سلامتى دهد.
چنين است كه
مى گويم.
ديدم ديگر
چاره اى
ندارم جز اين
كه نزد حسين بن
روح بروم. به
ملاقات حسين بن
روح رفتم،
خانه اى داشت
بسيار كوچك،
ماجرا را به
اطّلاع او
رساندم،
مسرور شده و
شكر خدا را به
جاى آورد.
اموال را نيز
به او تحويل
دادم. از آن
هنگام تا
كنون آنچه كه
از مال امام
با خود مى آورم،
به او مى سپارم.(
[32]
)
85
ابو
عبداللّه بن
غالب مى گويد:
من
سياستمدارتر
از حسين بن
روح نديده ام.
وى به خانه «ابن
يسار» كه از
نزديكان و
صاحبان مقام
نزد خليفه
بود رفت و آمد
مى كرد، اهل
سنّت نيز به
او احترام مى نمودند
و او همه
اينها را به
اجبار و از
روى تقيّه
انجام مى داد.
روزى ]بر
اساس نقشه
طراحى شده[
دو نفر شيعه و
سنّى در خانه
ابن يسار
مشاجره
نمودند. مرد
سُنّى بعد از
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله وسلم)
ابتدا ابوبكر
سپس عمر و پس
از او عثمان و
نهايتاً على(عليه
السلام) را
افضل مى دانست.
اما مرد شيعى
بعد از
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله وسلم)،
على(عليه
السلام) را
افضليت مى داد.
وقتى دعوا
بالا گرفت،
حسين بن روح
گفت: «آنچه را
كه اصحاب
پيامبر(صلى
الله عليه
وآله وسلم) در
آن متّفق
القولند
ابوبكر، عمر،
عثمان و على(عليه
السلام) به
ترتيب افضليت
دارند، و
اصحاب حديث
هم آن را
تأييد مى كنند،
ما نيز تصديق
مى نماييم».
همه
حاضران از
اين سخن حسين بن
روح تعجّب
نمودند، و
سنّيان از
اين سخن
بسيار شاد
شدند و او را
بسيار ستايش
و دُعا
نمودند. و
آنهايى را كه
او را رافضى(شيعه)
مى پنداشتند
نكوهش نمودند!
من ]كه
همه چيز را مى دانستم،[ خنده ام
گرفت. آن چنان
كه نمى توانستم
از خنديدن
خوددارى كنم،
به همين
خاطر، آستينم
را به دهان
گرفتم، چون
مى ترسيدم كه
همه زحمت
حسين بن روح
را به باد دهم!
حسين بن
روح متوجّه
من شد و نگاه
معنى دارى به
من نمود. وقتى
به خانه
بازگشتم.
بلافاصله در
زده شد.
هنگامى كه در
را باز كردم
حسين بن روح
را ديدم كه
سوار بر قاطر
خويش است و
پيش از آن كه
به منزل خود
برود، نزد من
آمده است. رو
به من نمود و
گفت: بنده خدا!
خدا تو را حفظ
كند، چرا
خنديدى؟ كم
مانده بود
مرا به
مخاطره
بيندازى. مگر
آنچه نزد تو
گفتم، درست
نبود؟!
گفتم: ]پاسخ
سئوال[
نزد شماست!.
گفت: اى شيخ!
از خدا بترس!
من تو را حلال
نمى كنم اگر
سخن من بر تو
گران بيايد.
گفتم:
آقاجان! مردى
كه امام زمان(عليه
السلام) را
ملاقات مى كند
و وكيل اوست،
تعجبى ندارد
كه اين سخن را
بگويد. و
نبايد به سخن
او خنديد!
گفت: اگر
يكبار ديگر
تكرار شود،
با تو قطع
علاقه مى كنم.
آنگاه
خداحافظى كرد
و رفت.(
[33]
)
[1]
ـ احتمال
دارد موضوع
نامه حضرت
مبنى بر لعن
شلمغانى
باشد كه به
تأكيد امام،
حسين بن روح
آن را آشكار
مى سازد.
[2]
ـ رك، بحار، ج 51،
ص 373.
[3]
ـ غيبة طوسى، 307
و 308،التوقيعات
الواردة;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 324.
[4]
ـ غيبة طوسى،
ص 308،
التوقيعات
الواردة;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 324.
[5]
ـ غيبة طوسى،
ص 309،
التوقيعات
الواردة;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 325.
[6]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 486،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 326.
[7]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 486،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 326
[8]
ـ بداء يعنى:
پيدا شدن
رأى ديگر در
امرى (فرهنگ
معين، ج 1، ص 479).
[9]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 488
و 489، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 327.
[10]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 490
و 491، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 328 و 329.
[11]
ـ كمال الدين:
ج 2، ص 491، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 329 و 330.
[12]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 493،
ذكر
التوقيعات;
بحارالانوار،
ج 51، ص 331.
[13]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 493،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 331.
[14]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 495،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 332 و 333.
[15]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 497
و 498، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
333
[16]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 498،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 333 و 334.
[17]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 498،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 334.
[18]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 499،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 334 و 335.
[19]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 502،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 335.
[20]
ـ آبه: شهرى
نزديك ساوه
است.
[21]
ـ كمال
الدين، ج 3، 503 و 504،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 336.
[22]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 504،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 336 و 337.
[23]
ـ ابومحمّد،
حسن بن
محمّد مى گويد:
عقيقى درست
ده روز بعد از
محمّد بن
اسماعيل
وفات كرد و در
يكى از همان
كفن ها كه به
او داده شده
بود، پيچيده
و دفن شد.
[24]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 505
و 506، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 338 و 339.
[25]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 509،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 339 و 340.
[26]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 510،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 340.
[27]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 516
و 517، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 340 و 341.
[28]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 518
و 519، ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ص 51،
ص 341 و 342.
[29]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 519،
ذكر
التوقيعات;
بحار
الانوار، ص 51،
ج 342.
[30]
ـ كمال
الدين، ج 2، ص 517
و 518; بحار
الانوار، ج 51،
ص 342 و 343.
[31]
ـ غيبة طوسى،
ص 364 و 365، ذكر
محمّد بن
عثمان
العمرى; بحار
الانوار، ج 51،
ص 351.
[32]
ـ غيبة طوسى،
ص 367 و 368، ذكر
الحسين بن
روح; بحار
الانوار، ج 51،
ص 352 و 353.
[33]
ـ غيبة طوسى،
ص 384 و 385، بعض
توقيعات
الحجّة «عجّل
اللّه تعالى
فرجه الشريف»;
بحار
الانوار، ج 51،
ص 356 و 357.