نالهاى به جاى مقدمه
خدايا! فتنه فزونى گرفته است، بلا بزرگ شده است و آزمايش شدت يافته است.
خدايا! اسرار هويدا شده است و رازها برملا شده است و پردهها افتاده است.
خدايا! زمين تنگى مىكند و آسمان خوددارى.
خدايا! و در اين حال و روز، شكايت جز به تو، به كجا مىتوان برد؟ جز بر زانوى تو، سر بر كجا مىتوان نهاد؟ جز به ريسمان تو، به كجا مىتوان آويخت؟ جز در پناه تو، كجا مىتوان سكنى گزيد؟ و جز بر تو، بر كه مىتوان تكيه كرد؟
خدايا! در سختى و آسانى تكيه گاه جز تو كيست؟ و پناهگاه جز سايهسار مهر تو كجاست؟
خدايا! بر پيامبرت محمد و آل او درود فرست، آنان كه اطاعتشان را بر ما فريضه شمردى و بدين سان، شأن و منزلتشان را به ما شناساندى.
خدايا! تو را سوگند به حق اين عزيزان كه باران گشايشت را بر ما ببار و از آستان فرجت نسيمى بر اين دلهاى خسته جارى كن.
خدايا! طاقت تمام شده است. شكيب سرآمده است، كارد به استخوان صبورى رسيده است.
خدايا! هم الان ما را برهان. رهانيدنى به سرعت برق نگاه يا كمتر از آن.
اى پيامبر! اى وصى! اى على! اى محمد! يارىام كنيد كه شماييد ياوران من و دست اضطرار مرا در پناهگاه دست خويش بگيريد كه دستى چنين با كفايت تنها از آن شماست.
مولاى من! امام زمانم! اين تو و اين دستهاى استيصال من! اين تو و اين فرياد استغاثه من! اين تو و اين چشمهاى اشكبار من!
به فريادم برس! مرا درياب!
| اى پادشه خوبان داد از غم تنهايى | دل بى تو به جان آمد وقت است كه بازآيى |
حمد و سپاس و ستايش از آن خداست، پروردگار جهانيان و درود و سلام و تحيّت خداوند، بر سيّد و سرور ما و نبّى او محمّد و بر خاندان او.
خدايا سپاس بر آنچه قضا و قدرت براى اوليائت جارى ساخت. آنان كه براى خودت و دين خودت خالصشان كردى، آنان كه نعمتهاى پايدار و بى زوال خويش را برايشان برگزيدى، در پس عهد و شروطى كه به آنان
با آنان شرط كردى كه نسبت به اين دنياى فرومايه و زينتها
و نقشُ نگارهاى آن، بى رغبت بمانند و آنان اين شرط را پذيرفتند و تو اين وفا و پذيرش را قبول كردى و آنان را مقرب درگاه خويش ساختى. نام و ياد و مرتبه شان را رفعت و درخشش بخشيدى و ملائك را بر آنان فرود آوردى.
با وجود خويش كرامتشان بخشيدى، با علم خويش، پيوسته ياورشان شدى و آنان را وسيلهاى به سوى خويش و نيل به خشنودى و رضاى خويش قرار دادى.
خداى من! از اين اولياء كسى را در بهشت سكنى دادى و سپس از آنجا راندى.
كسى را سوار بر كشتىات كردى و به همراهى مؤمنانش نجات بخشيدى، به رحمت خويش.
كسى را به دوستى و رفاقت خويش برگزيدى و او از تو بيان صداقت طلب كرد در ميان آيندگان و تو اجابت فرمودى و برترى بخشيدى.
با يكى شان از ميان درخت سخن گفتى، چه سخن گفتنى! و برادرش را ياور و وزيرش قرار دادى.
يكى از اينها را بى هيچ پدرى آفريدى و به او بيّنات بخشيدى و با
و... براى هر كدام از اوليائت شريعتى وضع كردى و راه و روشى قرار دادى و اوصيائى برگزيدى تا يكى پس از ديگرى نگهبان راه تو باشند و در همه زمانها علم دين تو را افراشته نگاه دارند و چراغ روشن و رهنماى ترديد ناپذير بندگان تو باشند. مبادا كه حق از جايگاه خويش فرو بغلتد و باطل بر اهل حق چيرگى بيابد. مبادا كسى بگويد: اگر براى ما رسولى، بيم دهندهاى، پيامبرى مىفرستادى و براى ما پرچم هدايت بر مىافراشتى، ما دل مىداديم و پيروى مىكرديم پيش از آنكه خوار و رسوا شويم.
خدايا! در سلسله پيامبران، كار را با دوست و محبوب نجيبت محمد صلي الله عليه و آله وسلم به پايان بردى و او همچنان كه تو مىخواستى، برترين آفريده تو بود و برگزيده برگزيدگانت و كريمترين كسى كه به او اعتماد كردى. او را بر پيامبرانت رجحان دادى؛ او را به سوى تمامى
و روحش را به معراج آسمانت بردى؛ علم بودنىها و شدنىها تا انتهاى خلقت را به او سپردى؛ به رعب ياراش كردى و او را در ميان بالهاى جبرئيل و ميكائيل و فرشتگانت گرفتى. و به او وعده دادى دينش را بر تمام دينها پيروزى آشكار ببخشى. اگر چه مشركان نپسندند. و اينها همه پس از آن بود كه در خاندان صدق و صفا جايگاهش دادى و براى او و پيروانش، كعبه را بنيان نهادى؛ اولين خانهاى كه در مكه مباركه براى مردم تأسيس شد و مركز هدايت جهانيان گرديد. در آن خانه، آيات روشن توست و مقام ابراهيم و هر كه بدان ورود بيابد در امان است.
و گفتى:
«خداوند اراده كرده است كه هر چه بدى و ناپاكى را از شما اهل بيت دور كند و شما را پاكيزه و منزّه گرداند».
و سپس پاداش محمد صلي الله عليه و آله وسلم را از مردم، مودّتشان با اهل بيت او قرار
«هيچ پاداشى از شما نمىطلبم، مگر مودّت خويشاوندانم».
و گفتى: «اين پاداش كه من مىطلبم، باز به سود شماست».
و گفتى: «اجرى از شما نمىخواهم جز اينكه راهى به سوى پروردگار خويش بجوييد».
خدايا! همين اهل بيت، راه به سوى تواند و مسيرى كه منتهى به رضاى تو مىشود.
خدايا! آن گاه كه ايّام پيامبرت سپرى شد، على بن ابيطالب را به ولايت و انذار و هدايت مردم برگزيدى، درود تو بر اين مرد و خاندانشان، آرى هر مردمى را رهبرى است و على به فرمان تو و پيامبرت به رهبرى ملت اسلام برگزيده شد. پيامبر در ميان انبوه جمعيت فرياد زد:
«هر كه من مولاى اويم، على مولاى اوست. خدايا دوست بدار هر كه على را دوست دارد و دشمن بدار هر كه با على دشمنى مىكند. يارى كن تو هر آن كس را كه به يارى على برمىخيزد و خوار بگردان هر كس كه على را خوار مىخواهد».
و پيامبرت فرمود:
«من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون».
و پيامبرت جايگاه على را بسان جايگاه هارون در كنار موسى قرار داد و فرمود: «تو براى من به منزله هارونى براى موسى جز آنكه پس از من
پيامبرت، دختر خويش، بانوى زنان عالم را به ازدواج على درآورد و از مسجد خويش برايش حلال كرد آنچه را كه حلال كرد و هر درى را جز در خانه على به سوى مسجد، مسدود كرد، سپس علوم و حكمتهاى خويش را به او وديعت داد و فرمود:
«من شهر علم هستم و على آستانه آن است، هر كه طالب ورود به شهر علم و حكمت است بايد سر بر آستانه بسايد».
سپس به على فرمود:
«تو برادر منى! تو جانشين منى! تو وارث منى! گوشت تو، گوشت من است و خون تو خون من! صلح تو صلح من است و جنگ تو، جنگ من. ايمان، آميخته با گوشت و خون توست، همچنان كه با گوشت و خون من آميخته است و تو فردا در كنار حوض كوثر، نماينده منى، ديون من را تو مىپردازى و وعدههاى من را تو وفا مىكنى.
شيعيان تو، روسفيدان قيامتاند كه در اطراف من و همسايگى من بر منبرهايى از نور تكيه مىزنند؛ يا على! اگر تو نبودى، مؤمنان پس از من،
آرى خداى من! على پس از پيامبرت تنها معيار تشخيص حق از باطل بود، هدايت از گمراهى و نور از ظلمت.
او ريسمان محكم خدا بود و صراط مستقيم او. هيچ كس در خويشى و نزديكى با پيامبر بر او سبقت نگرفت، هيچ كس در سابقه ديندارى از او پيش نيفتاد و هيچ كس در فضايل و مناقب به پاى او نرسيد.
پا، جاى پاى پيامبر مىگذاشت و پاى اصول قرآن مىجنگيد. درود خدا بر او و پيامبر و خاندانشان. در مسير خدا سرزنش كنندگان را به چيزى نمىگرفت.
راه دلاوران عرب را در مقابل پيامبر بريد. قهرمانانشان را كشت و گرگهايشان را به بند كشيد و بر دلهايشان داغ كينه بدر و خيبر و حنين گذاشت.
با او از در عداوت درآمدند و بناى مخالفت گذاشتند تا اينكه پيمان شكنان را كشت، پوزه جباران را به خاك ماليد و ستمگران و خروج كنندگان از دين را به قتل رسانيد. وقتى اجل او سرآمد و به دست شقىترين مردم روزگار، به شهادت رسيد، ديگر امر پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اطاعت نشد؛ آنچه او درباره رهبران پس از خويش گفته بود به فراموشى
مردم، اكثريت مردم بر دشمنى با هدايتگران خويش پاى فشردند و عليه خويشى و خويشاوندان پيامبر متحد شدند، مگر عده كمى از مردم كه وفادار ماندند و حقيقت را مراعات كردند.
پس آنچه بر جاى ماند، اسارتها و تبعيدها و تقديرها آن چنان بر اهل بيت جارى شد كه به نيكترين پاداشها دست بيابند، چرا كه: زمين از آن خداست و آن را به هر كه بخواهد از بندگان خويش مىسپارد و عاقبت از آن پرهيزگاران است. منزه است پروردگار ما، وعده او حتمى است و خلاف نمىپذيرد و او عزيز و حكيم است...
بر اين پاك طينتان از اهل بيت، بر اين گلهاى بى نظير باغستان پيامبر، گريه كنندگان بايد بگريند، ناله كنندگان بايد ضجه سر دهند، اشكها بايد روان شوند، فريادها بايد به آسمان پر كشند، ضجهها بايد زمين را بشكافند، مويهها بايد در گوش روزگار بپيچند، صيههها بايد فلك را بسوزانند.
كجاست حسن؟ كجاست حسين؟ كجايند فرزندان حسين؟!
كه شايستهاى بودند در پى شايستهاى، راست گفتارى در پى درست كردارى، راهى از پس راهى و مشعلى به دنبال مشعلى، پرچم هدايتى در امتداد رايتى و برگزيدهاى به تبع برگزيدهاى.
كجايند آن خورشيدهاى تابان؟ كجايند آن ماههاى درخشان؟
كجايند آن ستارگان شكوفان؟ كجايند پرچمهاى دين و ستونهاى علم؟
كجاست آن بقيت خداوند كه از عترت رهنما تهى نمىگردد؟
كجاست آن مهياى انداختن نسل ستمگران؟ كجاست آن محبوب آمدنى كه كژيها را سامان مىبخشد و كاستىها را جبران مىكند؟
كجاست آن فجر سرزدنى، آن خورشيد درخشيدنى، آن اميد آمدنى كه ظلمت يلداى ستمگران را پايان مىبخشد؟
كجاست آن ذخيرهاى كه فريضهها و سنتهاى خداوند را باز مىنماياند؟
كجاست آن برگزيدهاى كه دين و شريعت را باز مىگرداند؟
كجاست آن آرزوى برآمدنى كه قرآن و حدود را زنده مىكند؟
كجاست آن حيات بخش نشانههاى شريعت و اصحاب دين؟
كجاست آن شكننده شوكت متجاوزان؟
كجاست آن ويران كننده بناهاى شرك و نفاق؟
كجاست آن بنيان كن اصحاب فسق و فجور و عصيان و طغيان؟
كجاست آن كه شاخههاى گمراهى و تفرقه را درو مىكند؟
كجاست محو كننده جاى پاى گمراهى و هواپرستى؟
كجاست آن كه ريسمانهاى دروغ و افترا را قطع مىكند؟
كجاست آن كه متكبران و متمردان را به خاك سياه نيستى مىنشاند؟
كجاست آن كه ريشههاى اهل عناد و گمراهى و كفر را از خاك هستى مىكند؟
كجاست آن عزت بخش ياران و خوار كننده دشمنان؟
كجاست آن كه همه را حول محور تقوى جمع مىكند؟
كجاست آن دروازه خداوندى كه ورود از آن ميسر مىشود؟
كجاست آن جمال وجه اللهى كه اولياء بدان روى مىكنند؟
كجاست آن راه ميان زمين و آسمان؟ آن پيوند ميان فرش و عرش؟
كجاست آن علمدار هدايت و صاحب لواى روز فتح؟
كجاست آن وحدت بخش مصلحتهاى پراكنده و رضايتهاى از هم گسيخته؟
كجاست آن منتقم ستمهاى بر پيامبران و پيامبرزادگان؟
كجاست آن خونخواه كشته كربلا؟
كجاست آن ياور پيروزمند محكومان و ستمديدگان و تكذيب شدگان؟
كجاست آن مضطرى كه هر گاه دست به دعا بردارد، ميوه اجابت مىچيند؟
كجاست آن صدر نشين كوى آفرينش؟ آن خوبى مجسّم؟ آن تقواى محض؟
كجاست فرزند پيامبر مصطفى؟ كجاست فرزند على مرتضى؟ كجاست فرزند خديجه غراء؟ كجاست فرزند فاطمه كبرى؟
پدر و مادرم به فدايت و جانم سپر بلايت! اى فرزند سروران مقرّب! اى فرزند كريمان مهذّب! اى فرزند رهبران ره يافته! اى فرزند برگزيدگان پيراسته! اى فرزند رادمردان فتوّت پيشه! اى فرزند پاك مردان آراسته! اى فرزند اقيانوسهاى سرشار از جود و نجابت! اى فرزند درياهاى بخشش و كرامت! اى فرزند ماههاى روشن و تمام! اى فرزند چراغهاى تابان! اى فرزند شهابهاى درخشان! اى فرزند ستارگان شكوفان! اى فرزند راههاى آشكار و عيان! اى فرزند آيههاى روشن و روان! اى فرزند
اى فرزند نشانههاى بيّن! اى فرزند معجزات موجود! اى فرزند دلايل مشهود! اى فرزند صراط مستقيم! اى فرزند آن خبر خطير!
اى فرزند آن كه، به صراحت ام الكتاب، نزد خداوند علىّ حكيم است.
اى فرزند حجتهاى تام و تمام! اى فرزند نعمتهاى كامل!
اى فرزند طه و محكمات! اى فرزند «يس و الذاريات»!
اى فرزند «طور و والعاديات»! اى فرزند آن كه در شب معراج به خداوند على اعلى نزديك شد و آن قدر تقرّب يافت كه فاصلهاش با محبوب به قدر دو سوى يك كمان رسيد و نزديكتر.
كاش مىدانستم كه جاى تو كجاست؟
كاش مىدانستم كه كدامين زمين! كدامين خاك! جاى پاى توست.
آيا تو در كوه رضوى هستى يا جاى ديگر؟ تو در (ذىّ طوى» هستى يا جاى ديگر. تو كجايى عزيز دل!؟
چه سخت است بر من كه همه را ببينم جز تو. چه دشوار است بر من كه هيچ ترّنمى، صدايى نجوايى از تو نشنوم چه شكننده است براى من كه غمى تو را، و نه من را، بيازارد، اندوهى تو را، و نه من را احاطه كند و صداى من، هيچ به تو نرسد و فرياد و شكواى من به گوش تو آشنا نگردد. جانم فداى تو! اى غايبى كه ظهور به تو معنا مىشود و وجود از تو تجسم مىيابد و... دلهاى ما هماره آكنده از حضور حيات بخش توست! جانم فداى تو! اى دور از وطنى كه خود موطن مايى! وطن حيات، بى تاب توست و تو روح اين تنهاى بى قرارى! جانم فداى تو! اى والاترين آرزوى هر مشتاق! اى برترين تمناى هر مؤمن! اى زيباترين اجابت هر قنوت! جانم فداى تو! اى پيچيده در عزتى بى نظير! اى گره خورده با كرامتى بى مثال! جانم فداى تو اى درخت شكوهمند بى رقيب! جانم فداى تو اى سلاله نعمت بى همتا! اى نسل نيكى ماندگار! اى فرزند زيبايى ازلى! جانم فداى تو اى نيمه نابرابر شرف و افتخار! اى عزيز دل! اى آقاى من! محبوب من! تا كى در وجود تو حيران بمانم؟ با كدامين زبان تو را بخوانم؟ با وسعت كدامين دل به تو عشق بورزم؟ با دستهاى كدامين نجوا به شاخسار عنايت تو بياويزم؟ چه سخت است بر من كه صداهاى ديگران در دهليزهاى گوشم بپيچد، اما از آواى دلانگيز تو محروم بمانم، شنيدن
چه طاقت سوز است كه خلايق دست از يارىات بدارند و من تنها گريستن را بتوانم. چه مشكل است كه ببينم آنچه ديگران را سزاست، بر تو مىگذرد. آيا كسى هست كه با من همناله شود؟ آيا كسى هست كه من اشكهايم را با گريههايش پيوند بزنم؟ آيا كسى هست كه من غريبانه سر بر شانههايش بگذارم و هاى هاى بگريم؟ آيا شعله هيچ چشمى همزبان اشكهاى من خواهد شد؟ آيا مويههاى من در اين برهوت غربت، طنين همراهى خواهد يافت؟ كجاست كشتزار حسرتى كه من به اشك چشم، آبيارىاش كنم؟ كجاست دلِ شكستهاى كجاست ناله خستهاى، كجاست چشم شوره بستهاى كه من با ضجه و مويههايم به همدلىاش برخيزم؟ اى فرزند احمد! آيا بالاخره راهى به سوى تو هست؟ آيا ديدار تو ممكن است؟ آيا زيارت تو ميسر است؟ آيا ملاقات تو شدنى است؟ آيا راهى به رؤيت تو مىانجامد؟ آيا اين گذران روزهاى ما، يك روز به تو مىرسد؟ آيا اين مسير عمر، جايى به تو پيوند مىخورد؟ آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟ آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مىشود؟ آيا تو آمدنى هستى؟ آيا روى تو ديدنى است؟ آيا جمال تو به تماشا نشستنى است؟ پس كى به چشمه سار وجود تو مىتوان رسيد؟ پس كى از زلال خوشگوار حضور تو مىتوان نوشيد؟ چه طولانى شد اين عطش! چه طاقت سوز شد اين تشنگى! كى مىشود صبح، ناشتاى چشمهايمان را به نگاه تو بگشاييم؟ كى مىشود شام، تصوير تو را به قاب خوابهايمان ببريم؟ كى مىشود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟ كى مىشود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟ كى مىشود صداى گامهاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟ كى مىشود چشم در چشم هم اندازيم و تو را به معاينه ديدار كنيم؟ كى مىشود پرچم پيروزىات را بر بام هستى بنشانى؟ كى مىشود آن روز كه ما تو را در ميان خويش بگيريم و تو به عينه امامت كنى، زمين را از عدل و داد پر گردانى، دشمنانت را به خاك سياه عقوبت بنشانى و ريشه حق ستيزان و مستكبران و گردنكشان و
خدايا! زخمها به دست تو التيام مىپذيرد و اندوه به نگاه تو زايل مىشود. تويى كه درد را درمان مىكنى، تويى كه سختى را آسان مىكنى. خدايا! تنها در تو توان ياورى است و من فقط از تو ياورى مىجويم كه تو خداى دنيا و آخرتى. پس به فرياد اين بنده مبتلاى درماندهات برس اى فرياد رس درماندگان و مبتلايان! و... آقاى او را به او بنمايان! اى قدرتمند بى همتا! اى خدا! اى كه عرش و فرش به فرمان توست! اى كه همه راهها به تو منتهى مىشود، اى كه همه بازگشتها به سوى توست، اى غايت و نهايت هستى! ابرهاى سياه حرمان را از آسمان دلمان كنار بزن و اين عطش هجران را به زيارت آن عزيز فرو نشان! خدايا! و... اين ماييم بندگان مشتاق ولىّ تو كه بى صبرانه آمدنش را لحظه مىشمريم. آن ولىّ تو كه ياد تو را در ما زنده مىكند و حضور تو را در وجود ما تداوم مىبخشد. ما مشتاق آن پيام آور توايم كه وجودش را ملجأ و مرجع همه اميدهايمان قرار دادى و او را پناه و پشتيبان ما كردى و دل مارا در آرزوى آمدنش گداختى و به حضورش گرمى بخشيدى و او را امام همه مؤمنان قرار دادى. خدايا! سلام و درود ما را به او برسان و اكرام و ارادت ما را به او ابلاغ كن. خدايا! مأمن او را مأمن و اقامتگاه ما قرار بده و نعمتت را با ظهور او بر ما تمام كن كه او مىتواند ما را به بهشتهايت وارد كند و همنشينى با شهداى بى آلايشت را نصيب ما گرداند. اوست كه مىتواند ما را به سوى تو و رضوان تو
خدايا! بر پيامبرت و اهل بيتش درود فرست. درود فرست بر جدّ وليّمان، محمد صلي الله عليه و آله وسلم ، برترين رسولت و والاترين آقاى آفرينشت.
و درود فرست بر پدر وليّمان، آن آقاى برتر از ازل و ابد و كهتر از محمد صلي الله عليه و آله وسلم .
و درود فرست بر جدّهاش صدّيقه كبرى، فاطمه دخت پيامبر.
و درود فرست بر پدران برگزيده و نيكوكارش.
و درود فرست بر خودش، برترين، تمام و كمالترين، مستمرترين، بيشترين و بليغترين سلامهايى كه بر برگزيدهترين خلق خويش نثار مىكنى. از آن سلامها كه نهايت ندارد، كه غايت نمىپذيرد، كه در حدّ و حصر نمىگنجد، كه هرگز به پايان نمىرسد.
خدايا! با او علم حق را برافراز و به وسيله او باطل را سرنگون كن.
با او اوليائت را عزت و قدرت و شوكت ببخش و به واسطه او دشمنانت را ذليل و خوار گردان!
خدايا! ميان ما و او پيوندى برقرار ساز كه مارا به رفاقت پيشينيانش وصل گرداند.
خدايا! ما را از دست به دامنان و سايه نشينان حضرتش قرار ده
و ياريمان كن تا حقوق او را ادا كنيم و در راه اطاعتش بكوشيم و از نافرمانىاش بپرهيزيم.
رضاى او را بر ما منت گذار. مهر و محبت و خير و دعا و رحمتش را بر ما ببخش، آن سان كه به گستره رحمت تو درآييم و به رستگارى تو نايل شويم. خدايا! نمازهايمان را به واسطه او قبول كن! گناهانمان را به او ببخش! به خاطر او دعاهايمان را به استجابت برسان! روزيهايمان را به لطف او وسعت بده!
به نگاه او ابر غم از آسمان دلهايمان ببر! و به اشارت او نيازها و خواستههايمان را برآور!
و با روى خوش و مهربانت ما را بپذير و به درگاه خويش راهمان ده!
خدايا! با چشم لطف به ما نگاه كن تا در منظر تو كرامت را به كمال رسانيم.
خدايا! به كرمت روى از ما برمگردان و از حوض جدّ او، جدّ وليمان، و به دست او و كاسه او سيرابمان كن! از آن زلال خوشگوار بى نظير كه تشنگى پس از آن معنا ندارد.
اى رحيمترين بخشندگان!
خداوندا! اى پروردگار نور عظيم!و اى پروردگار تخت بلند مرتبه!
و اى پروردگار درياى پر خروش!
و اى فرو فرستنده تورات و انجيل و زبور!
و اى پروردگار سايه و گرما و اى نازل كننده قرآن عظيم
و اى پروردگار فرشتگان مقرّب و انبياء و پيامبران!
خدايا! تو را سوگند مىدهم به چهره مهربانت!
و به روشنايى چهره نورانى و درخشانت!و به فرمانروايى قديمت
اى زنده پاينده و اى استوار پايدار.
تو را سوگند مىدهم، به آن نامت كه به آسمانها و زمينها تابش و درخشش بخشيده.
و به آن نامت كه اولين و آخرين با آن به صلاح و راستى رسيده
اى زنده پيش از هر زنده و اى زنده پس از هر زنده
و اى زنده در آن هنگام كه هيچ زنده نيست.
اى حيات بخش مردگان
و اى ميراننده زندگان
اى زندهاى كه هيچ معبودى جز تو نيست.
خدايا سلام و صلوات مارا به مولايمان برسان ؛ آن امام هادىِ مهدى كه به امر تو قيام خواهد كرد ـ صلوات خدا بر او و پدران پاكيزهاش.
سلامى كه از جانب همه مومنين و مؤمنات، در شرق و غرب زمين، از دشتها و كوهها و بيابانها و درياها
سلامى از سوى من و پدر و مادرم. سلامى به سنگينى عرش خدا و به وسعت كلمات خدا به گستره كلمات خدا و گستره كلمات خدا و در محدوده كتاب خدا.
خدايا! من در اين روز و در همه روزهاى زندگىام، بيعت و تعهد و پيمان و پيوستگىام را با او تجديد مىكنم.
بيعت و پيمانى كه هرگز نشكنم و عهدى كه به هيچ روى نگسلم.
خداوندا! مرا از ياران و ياورانش قرار دهد.
و از دفاعگران از او و شتابگران در انجام خواستههاى او
و از اطاعت گران فرامين او از حمايتگران او
و از پيشقراولان در ارادت او
و از شهادت جويان در ركاب او
خدايا؛ اگر ميان من و او، مرگ حائل شد. مرگى كه سرنوشت مقرّر و محتوم بندگان توست
مرا از قبرم بدر آور در حاليكه كفن به كمر بستهام، شمشير كشيدهام و سلاح افراشتهام و دعوت او را در ميان خلايق از هر سنخ لبيك مىگويم.
خدايا! آن چهره درخشان و آن ماه ستوده و تابان را به من بنمايان.
و چشم مرا به لمحهاى از ديدار او روشنى ببخش.
و فرجش را نزديك و ظهورش را آسان و مسيرش را هموار بگردان و مرا سالك راه و نگاه او قرار داده. و امرش را نافذ كن و پشتش را محكم.
و خدايا شهرهايت را به وسيله او آباد كن و بندگانت را بواسطه او حيات بخش.
چرا كه تو گفتى و گفتار تو حق است كه: در دريا و خشكى تباهى پديدار شد به خاطر اعمال و رفتار مردم.
پس اكنون اى خدا، ولّى خودت و فرزند دختر پيامبرت را بر ما آشكار كن! همو كه همنام رسول توست.
آنچنانكه به هيچ باطلى دست نيابد مگر كه نابودش كند
و هر چه حق را بستاند و محقق و استوار گرداند.
خدايا! و او را پناهگاه بندگان مظلومت قرارده و ياور هر آنكس كه جز تو ياورى نمىيابد.
و احيا كننده و روشنى بخش آن دسته از احكام قرآنت و اعلام دينت و سنتهاى پيامبرت صلي الله عليه و آله وسلم كه معطل و مكتوم و مهجور مانده.
و خدايا او را از آن كسانى قرار ده كه از شر و آزار ستمگران و تجاوز كاران مصون داشتهاى.
خدايا دل پيامبرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم را به ديدار او و پيروانش را به دعوت او شاد گردان.
و به بيچارگى و درماندگى و بى پناهى ما رحم كن.
خدايا! به حضور او بار سنگين اين غم و اندوه را از دوش اين امت بردار و در ظهورش تعجيل بفرما
كه آنان ظهور موعود را بعيد مىدانند و ما نزديك مىبينيم.
به رحمتت اى مهربانترين مهربانان.
شتاب كن! شتاب كن! اى مولاى ما و اى خداوندگار زمان!