امام مهدى در حديث ثقلين/ مؤلف جمعى از نويسندگان.
تهران: بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود(ع)1379.
160 ص. 6000 ريال
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص. 155 - 158.
1.احاديث خاص (ثقلين) -- نقد و تفسير. 2.محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. -- احاديث. الف. احاديث خاص (ثقلين). شرح.
8الف702ث/145BP
كتابخانه ملى ايران
عنوان
پيشگفتار:
متن الفاظ حديث ثقلين
واژه «سنتى» (و نكاتى درباره آن)
1. اظهار نظر مسلم بن حجاج
2. ديدگاه ابوعيسى ترمذى
3. نظر حاكم
4. قول ابن حجر
5. نظر سيوطى
6. نظر شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء)
7. توجه عالمان
8. راويان حديث
9. مناسبتهاى نقل حديث
10. يادآورى
1. شرح علامه مناوى
2. شرح ابن حجر
3. شرح عالمان بزرگ ديگر
4. شرح ملك العلماء
5. واژگان عمده حديث ثقلين
آ. ثقلين
ب. اهل بيت
ج. آل
د. عترت
ه. تمسك
و. حوض
1. اهميت قرآن و عترت
2. مسئوليت در برابر قرآن و عترت
3. سرنوشت انسان در گرو قرآن و عترت
4. جدائى ناپذيرى قرآن و عترت
5. نقش محورى قرآن و عترت
6. فراخوانهاى قرآن و عترت :
آ. برپايى قسط و دادگرى در ميان مردم
ب. عدالت اجتماعى
ج. رهايى و آزادى انسان
د. ساماندهى مادى و معيشتى
ه. سازندگى معنوى
و. مبارزه با ظلم و استثمار
ز. اتحاد و برادرى
7. علوم قرآن و عترت
8. ويژگيهاى ابدال (در حديث ثقلين)
9. گرانمايه بودن عترت
1. مهدى، فردى از عترت
2. مهدى، فردى از اهل بيت
3. مهدى، فردى از فرزندان پيامبر
آ. قرآن و آينده انسان
ب. سنت و آينده انسان
1. پايدارى حق مداران
2. حكومت جهانى و رهبرى فراگير
3. گسترش آيين حق
4. نزول عيسى مسيح
5. احياگر دين
6. رفاه اقتصادى
7. حوادث شگفت
8. حكومت دوازده خليفه قريشى
ج. عترت و آينده انسان
منابع و مآخذ
| وَ قَد تركتُ الثقلَيْن فيكم | الآل و القُرآن فى أَيديْكم |
| أنبأنى اللَطيف أَن يَتَّفِقا | الى وُرود الحَوض لَنْ يَفْتَرقا |
پيشگفتار:
براى شناخت اسلام و درك اصول و فروع آن دو منبع اصلى و اساسى وجود دارد، نخست كلام خدا قرآن، كه قانون اساسى اسلام است. و ديگرى سنت و حديث، كه شارح و مفسر و مبين قرآن مىباشد. اين دو منبع اصلى دريافت مبانى اسلام است.
قرآن كلام خداست، كه به تدريج بر پيامبر توسط فرشته وحى نازل شده است. و در زمان پيامبر و به دستور ايشان توسط چند تن از اصحاب نوشته و جمع آورى شده است، و در آن تحريف و تغييرى نيست.
حديث در لغت به معناى ضد قديم است. و در اصطلاح روايى ؛ گفتار، كردار و تقريرى است، كه از پيامبر رسيده است. به اجماع علما، حديث اصل دوم از اصول احكام است. فقها در بيان كتاب خدا و در استنباط احكامى كه در قرآن درباره آنها آيهاى وارد نشده است، به حديث مراجعه مىكنند. از اين رو حديث يا مبين قرآن است، و يا مؤكد آنچه در قرآن آمده، و يا احكامى را اثبات مىكند كه قرآن به طور آشكار آن را بيان نكرده است.1
1. ابن تيميه: علم الحديث (تحقيق و تعليق موسى محمدعلى، چاپ دوم)، عالم الكتب، 1405 ه. ص 9-8.
درباره سخن پيامبر و اطاعت از او، داورى قرآن چنين است:
«وَ ما يَنْطِق عن الهَوى، إنْ هو اِلاّ وَحىٌ يُوحى».2 (پيامبر) از روى هوا (بيهوده و براساس هواى نفس و گرايشهاى نادرست و غير الهى) سخن نمىگويد، گفتار او همان چيزى است كه به او وحى شده است.
«مَنْ يُطع الرَّسولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّه».3 هر كه از رسول پيروى كند، همانا از خداوند اطاعت كرده است.
«وَ اِنْ تُطيعوه تَهْتَدوا».4 اگر از پيامبر اطاعت كنيد، هدايت مىشويد، و راه درست را مىيابيد.
«فَلْيَحْذَرِ الّذين يُخالفون عن أمره اَنْ تُصْيبَهم فتنةٌ او تُصيبَهُم عذابٌ أليم».5 كسانى كه دستور و راهنمايىهاى پيامبر را بر نمىتابند، و با آنچه آن حضرت مىگويد و مىخواهد، مخالفت مىكنند، بترسند از اين كه ممكن است آنان را فتنهاى يا عذاب دردناكى فرا گيرد.
حديث آنچه را در قرآن به اجمال مطرح شده، روشن مىسازد،
اطلاقات آن را مقيد مىكند، عام آن را تخصيص مىدهد، احكام آن را
براى حديث تقسيمات زيادى ذكر شده است. بعضى از آنها به 82 قسم مىرسد: حديث متواتر، مشهور، صحيح، حسن، ضعيف، مرسل، مرفوع، مسند، موقوف، مقطوع، شاذ، منكر، معروف، متروك، مضطرب، متفق، ناسخ و...4
در يك تقسيم كلى، حديث را به سه قسم تقسيم كردهاند: 1. صحيح 2. حسن 3. ضعيف. زيرا حديث يا مقبول است و يا مردود،3. يونس (10): 32.
4. علم الحديث ، ص 81.در نگاه ديگر، حديث به خبر واحد و خبر متواتر تقسيم مىشود. متواتر آنست كه گروهى آن را نقل كنند، و تعداد آنها به اندازهاى باشد كه بطور عادى اتفاق آنها بر كذب محال گردد. انگيزههاى نقل خبر دروغ از آنان نفى شود، و در آنچه خبر مىدهند پوشيده گويى و شبهه روا نباشد. چنين خبرى موجب علم است، و انسان به صدق آن يقين مىيابد.1 خبر واحد آنست كه به حد تواتر نرسد، و علم قطعى به
صدور آن پديد نيايد.2 ابن تيميه مىگويد: مقصود از متواتر هر خبرى است كه علم آور باشد. و علم گاه از كثرت مخبران حاصل مىشود، و گاه به خاطر ويژگيهايى كه راويان دارند (متدين هستند، ضابطند) پديد مىآيد. و گاه خبرى قرائنى را در بردارد كه از مجموع آنها علم به دست مىآيد،3 (از اين رو) در تواتر عدد معتبر نيست.4 وى مىگويد: خبرى را كه ائمه حديث پذيرفتهاند، و به تصديق آنان رسيده است، و يا به موجب آن عمل كردهاند، نزد جماهير خلف و سلف (نسل اندر نسل عالمان) مفيد علم است. و اين اخبار متواتر معنوى است. ولى برخى چنين خبرى را مشهور و مستفيض مىنامند، و خبر را به متواتر، مشهور و خبر واحد تقسيم مىكنند.54. همان، ص 118.
5. همان، ص 116.1ـ حديث ثقلين از احاديث متواتر است، و در صدور آن از پيامبر نمىتوان ترديد داشت.1 اين حديث را 34 نفر از اصحاب به طرق
گوناگون روايت كردهاند. و به مناسبتهاى مختلف پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم آن را يادآور شده است.2 3 تعداد محدثان بزرگ اهل سنت كه اين حديث را نقل كردهاند، از سده دوم هجرى تا قرن چهاردهم هجرى به 187 تن مىرسد.4 بعضى از بزرگان مانند حافظ محمد بن طاهر مقدسى (ابن قيسرانى)، متوفاى سال 507 هجرى در اين زمينه رسالهاى مستقل نگاشته است.5 6 2ـ حديث ثقلين به تصريح كسانى چون حاكم، ابن حجر و سيوطى از احاديث صحيح است.7 كه در تعريف آن گفته شده: «الصحيح ما اتّصَلَ سندُه بِعُدول ضابطين بلا شذوذٍ و لا علّة خَفيّة».8 حديث صحيح آنست كه در سلسله سند آن راويان عادل قرار دارد، كسانى كه بدرستى خبر را ضبط مىكنند و انتقال مىدهند، فرد شاذ در3. علامه سخاوى در كتاب «استجلاب ارتقاء الغرف بحبّ اقرباء الرسول ذوى الشرف» پس از تفسير آيه مودت، حديث ثقلين را از طرق مختلف نقل كرده است. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به: عبقات الأنوار، ج 2-1، ص 83-575.
4. همان، ج 2-1، صص 15-9. 5. همان، صص 62 - 361 و نيز ج 6-5، صص 45-12.6ـ عنوان رساله ابن قيسرانى چنين است: «طرق حديث انى تارك فيكم الثقلين».
7. رجوع كنيد به متن كتاب، بحث جايگاه سندى. 8. اسنى المطالب، ص 22 .بزرگانى چون ابن تيميه حديث متواتر را از اقسام حديث صحيح ميداند. بنابراين به فرض حديث ثقلين متواتر نباشد از احاديث صحيح و معتبر دانسته مىشود.
3ـ حديث ثقلين در صحيح مسلم آمده است كه درباره آن عالمان بزرگ چنين اظهارنظر كردهاند:
ابن تيميه مىنويسد:
«فكثير من متون الصحيحين متواترُ اللفظ عند أهل العلم با الحديث و ان لم يَعرف غيرُ هم أنه متواتر، و لهذا اَكْثر متون الصحيحين مما يَعلم علماءُ الحديث علما قطعيا انّ النبىّ صلي الله عليه و آله وسلم قاله.».1 بسيارى از احاديثى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده است ، نزد عالمان حديث متواتر لفظى است ، هر چند ديگران آنها را متواتر ندانند. و از اين رو عالمان حديث يقين دارند كه بيشتر روايات اين دو كتاب از پيامبر صادر شده است.ابن صلاح مىگويد:
«انّ ماروياه او أحدهما فهو مقطوعٌ بصحّته ، والعلمُ القطعى حاصل فيه،...».2 آنچه را بخارى و مسلم و يا يكى از اين دو روايت كند، صحت آن قطعى است. و علم قطعى به صحت آن حاصل مىشود.ابن حجر مىنويسد:
«هما أصحّ الكُتُب بعدَ القرآن بِاِجماع مَن يُعَتّد به».1 اجماع استوارى وجود دارد كه (صحيح بخارى و مسلم ) صحيحترين كتابها بعد از قرآن است.
حافظ ابوعلى نيشابورى مىگويد:
«ما تَحْت أديم السماء أَصَحّ مِن كتاب مسلم فى علم الحديث».2 در زير آسمان صحيح تر از كتاب مسلم در علم حديث، پديد نيامده است.
مسلم خود در كتابش مىنويسد:
«أوردتُ فى هذا الكتاب ما صحّ و أَجمَعَ عليه العُلماء».3 آنچه را صحيح است و علما بر آن اجماع دارند، در اين كتاب گرد آوردم.
4ـ به فرض حديث ثقلين از احاديث آحاد باشد ، خبر واحدى است كه مورد پذيرش عالمان است ، و افاده علم به صدور مى كند.
ابن تيميّه مىنگارد: «و خبرُ الواحد المتلقّى بالقبول يُوجب العلمَ عند جُمهورِالعلما، مِن اَصحاب أبى حنيفه و مالك و الشافعى و احمد، و هو قولُ اكثر اصحاب الاشعرى كالاسفرائينى و ابن فورك ،...».4 خبر واحدى كه مقبول دانسته مىشود، نزد جمهور عالمان موجب علم است. كسانى مانند اصحاب ابوحنيفه، مالك، شافعى، و احمد آن را علم آور مىدانند. نظر بيشتر اصحاب اشعرى مانند: اسفرائينى و ابن فورك نيز همين است.
5ـ و نيز اگر آنچه گذشت ناديده انگاشته شود، و حديث ثقلين از
احاديث «حسن» به حساب آيد، باز هم اهتمام به آن لازم است ؛ زيرا:
در اصطلاح ترمذى ، حديث حسن، روايتى است كه در ميان راويان
1. عبقات الأنوار ، ج 6-5 ، ص 869 (به نقل از صوا عق المحرقة).
2. همان ج 2-1 ، ص 156 ، 159 ، 163.
3. همان ، ص 163.
4. علمالحديث، ص 104.
6ـ همچنين مىتوان ادعا كرد كه الفاظ اساسى حديث ثقلين در قرآن به كار رفته است و مضمون آن از كتاب الهى استفاده مىشود4
و نيز اگر كسى اين حديث را از احاديث «حوض» به حساب آورد، ادعاى گزافى نكرده است. زيرا در برخى از نقلها در آغاز آن وصف حوض آمده است. و در بسيارى از آنها جمله «وَ لَنْ يَفْتَرقا حتى يَرِدا عَلَىّ الحوض»5 وجود دارد. روشن است كه احاديث حوض، نزد عالمان حديث، تواتر لفظى6 و معنوى دارد7، و حتى كسانى كه خبر متواتر را در سنت نفى كردهاند، احاديث حوض را مستثنا دانستهاند.8 اين7. علم الحديث ، صص 2-71.
8. همان ، ص 119.به اين ترتيب روشن مىگردد كه حديث ثقلين ، از احاديث مسلم و قطعى است. و اكنون در اين رساله سخن از اين حديث است ، در سنت نبوى و دو چيز گرانمايه بجا مانده از پيامبر، كه عصاره همه دين و تعاليم الهى به حساب مىآيد.
سخن در تمسك است ، تمسك به قرآن و عترت ، و هدايت يابى در پرتو اين دو، شناخت كتاب خدا و عمل به آن و درك عظمت عترت و نقش محورى كتاب و عترت در نجات و سعادت آدمى و بقا و قوام جامعه هاى انسانى.
در قرآن آنچه زندگى درست را براى آدمى فراهم مىسازد ، و به او قوام مىبخشد ، و نيازهاى اصليش را برمىآورد، و فطرت انسان را زنده مىسازد، و او را به كمال مىرساند؛ آمده است. صراط مستقيمى كه مسلمان با پيمودن آن تعالى مىيابد، در قرآن نمايانده شده است. اين كتاب در زمينه خلقت هستى، و انسان، ارزشهايى كه زندگى بسامان در دنيا و فرجامى نيك در آخرت را به همراه دارد ، اصول و احكامى كه به زندگى فردى و اجتماعى جهت درست مىدهد، حقايق و واقعيتها را مىنماياند، و عمل به آن به سعادت انسان در هر دو جهان مىانجامد.
اين كتاب علم و هدايت ، در سخن پيامبر ثقل اكبر ناميده شده
پيامبر در حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگر2، قرآن را مانند
ريسمانى معرفى كرده است، كه رابط بين انسان و خداست. و راه هموار براى حركت به سوى بىنهايت و عوالم بى پايان الهى.همچنين در اين حديث پيامبر مردم را به شناخت و پيروى از يك شىء گرانمايه ديگر، كه ثِقل اصغر ناميده شده، دعوت مىكند. چيز نفيسى كه عِدل قرآن است ، و به منزله همتاى قرآن دانسته مىشود. و اين بدان معناست كه ويژگيها و امتيازات كتاب خدا، در اين ثِقل نفيس، كه پيامبر آن را اهل بيت و عترت خود مىداند، موجود است. و همچون قرآن بيانگر بسيارى از چيزها و حقايق و اصول است. و تمسك به آن انسان را نجات مىدهد، و غفلت از آن گمراهى و تباهى مىآورد.
حديث ثقلين نكات درس آموز و مهمى را در بردارد. و چنانچه
علامه مناوى در توضيح حديث مىنويسد:
«و فى رواية انّ اللطيف اَخْبَرَ نى أَنّهما «لن يفترقا» اى الكتاب و العترة ، أى يستمرّ امتلا زمين «حتى يرد اعَلَىَّ الحوض» أى الكوثر يوم القيامة. زاد فى رواية «كهاتين» و أَشارَ بأَصْبَعَيْهِ ، و فى هذا مع قوله أولاً انّى تاركٌ فيكم، تلويحٌ بل تصريحٌ بأنهما كَتوأمين خَلَّفَهما، وَ وَصّى أمتّهَ بِحُسن مُعاملتهما ، و ايثار حَقَّهما على اَنْفُسِهم و اسْتِمساك بهما فىالدين».1 در روايتى آمده است كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود خداى لطيف مرا خبر داد كه قرآن و عترت همراه همند، و اين تلازم ادامه دارد تا اين كه در حوض كوثر در قيامت بر من وارد آيند. در روايتى اضافه شده كه پيامبر دو انگشت خود را كنار هم نهاد و گفت: مانند اين دو. اين جمله از روايت و نيز صدر آن كه مىفرمايد من دو چيز گرانمايه بر جاى مىگذارم ، اشاره دارد، بلكه تصريح است به اين كه پيامبر قرآن و عترت را به صورت ملازم با هم ، در ميان امت گذاشته است. و به مردمان سفارش كرده كه با اين دو به نيكى رفتار كنند، و بر خودشان مقدم بدارند ، و در دين به اين دو چنگ زنند.و نيز براساس اين حديث ، در هر زمانى و در هر نسلى از امت اسلامى فردى از اهل بيت وجود دارد ، و عالمان بزرگ اهل سنت اين حقيقت را بازگو كردهاند.
مناوى مىنگارد:
«قال الشريف: هذا الخَبَر يفِهم وجودَ مَن يكونُ أهلاً للتمُّسك به من أهل البيت، والعترةِ الطاهرة فى كلِّ زمنٍ الى قيامِ الساعة ، حَتّى يَتَوجَّهَ الحَثُّ المذكور الى التمسك به، كما أن الكتاب كذلك ، فَلِذلك كانوا أمانا لِأهلِ الأِرْض، فااذهَبُوا ذَهَبَ أهلُ الأرض».1 شريف (سمهودى) گويد: اين خبر (حديث ثقلين) مىفهماند كه فردى از اهل بيت و عترت، كه اهليت براى تمسك دارد، تا زمان قيامت، وجود دارد. همان گونه كه قرآن چنين است. در غير اين صورت ، فراخوان پيامبر به تمسك به اهل بيت معناى درست نمىيابد. و از اين روست كه اهل بيت براى ساكنان زمين سبب ايمنى و بقايند ، و آن گاه كه از ميان بروند (و فردى از عترت در زمين نماند) اهل زمين نابود مىشوند. ابن حجر نيز مىنويسد:
«و فى أحاديثِ الحثِّ على التَمَسّك بِأَهلِ البيت اِشارةٌ الى عَدَم انْقِطاع مستأهلٌ منهم لِلتمسّك به الى يَومِ القيامة...».2 در احاديثى كه مردمان را بر مىانگيزد كه به اهل بيت متمسك شوند. و به دامان عترت چنگ زنند. اشاره است به اينكه هموارهفردى از آنان كه شايستگى براى تمسك دارد، تا روز قيامتموجوداست.
اين مضمون را علامه عجيلى3، شهاب الدين دولت آبادى4،
كمال الدين جهرمى،5 نيز بازگو كردهاند. و نيز علامه زرقانى6، و
مولوى حسن زمان7 ، سخن نورالدين سمهودى در «جواهر
1. فيضالقدير، ج 3 ، ص 20.
2. صواعق المحرقه، ص 90.
3. عبقاتالأنوار ج 4-3 ، ص 67 (به نقل از ذخيرة المآل).
4. همان ، ص 66 (به نقل از هداية السعدا).
5. همان (به نقل از براهين قاطعه).
6. همان ، ص 67 (به نقل از شرح مواهب الدنية).
7. همان، صص 8-67 (به نقل از قول مستحسن).
و از آن جا كه پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله وسلم اين خبر را مىدهد ، و بارها آن را به مناسبتهاى مختلف بازگو مىكند، روشن مىگردد كه جدائى ناپذيرى قرآن و عترت از حقيقتى استوار حكايت دارد، و واقعيتى است كه هرگز تخلف نمىپذيرد. و
«كُلُّ علمٍ و كُلّ قولٍ رَدَّ على مُخالِفَةِ النبى صلي الله عليه و آله وسلم ، فهو زَنْدَقَةٌ و شَيْطَنَة»2، هر علم و سخنى كه به مخالفت با گفته پيامبر بينجامد، بى دينى و شيطنت است.اكنون رساله حاضر به تبيين برخى از نكات اين حديث گرانمايه مىپردازد. انگيزه اصلى اين است كه عظمت حديث ثقلين نمايان شود. و بررسى هاى بيشتر در اين باره ادامه يابد. براستى اين سئوال بسى اساسى و مهم است كه چرا پيامبر بارها و در هنگام رحلت با تأكيد، بار ديگر مردمان را به تمسك به قرآن و عترت دعوت مىكند، و نجات و هلاكت را دائر مدار پيروى از اين دو ، و يا روى برتابى از آنها مىداند.
اين كتاب روشن مىسازد كه ثقل اصغر و همتاى قرآن ، موعود
آخرالزمان است. او كسى است كه دگر بار اسلام را حيات مىبخشد،
به كتاب و سنت پيامبر عمل مىكند، تفرقه را برمىاندازد، دين واحد
را در جهان مىگستراند، همگان را به آيين توحيد و اعتصام به «حبل
الله» فرا مىخواند. و حكومتى را بر پا مىدارد كه اهل آسمانها و زمين
و همه موجودات عالم خشنود مىگردند، و زمين را كه پر از ظلم و
اين يگانه روزگار كه رسول گرامى آمدن او را بشارت داده، مردى از اين امت، و از نسل پيامبر و از اهل بيت و عترت آن حضرت است. او كسى است كه پيامبر در اين حديث تأكيد كرده كه مسلمانان به دامنش چنگ زنند ، از او جدا نگردند ، در اطرافش گردآيند ، به او محبت ورزند ، و در گستره هدايتهايش راه جويند.
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مسائل بسيارى در زمينه مسائل آخر الزمان و مهدى گفته است:
از صورت و جمال مهدى،
از سيرت ، اخلاق و صفات آن پيشوا،
ازعلم وجود و كرمش،
از چگونگى داورى و قضاوت او،
از اصلاحاتى كه در زمان حكومت مهدى پديد مىآيد،
از كسانى كه با او بيعت مىكنند،
از عيسى كه از آسمان فرو مىآيد ، و پشت سر مهدى نماز مىگذارد،
از نداى آسمانى و آيات سماوى،
از آشوبها و فتنهها و علاماتى كه پيش از ظهور مهدى رخ مىدهد،
از محل ظهور و ياران آن حضرت و ويژگيهاى آنها،
از اين كه ملائكه مهدى را يارى مىرسانند،
از اين كه چگونه زمينه هاى قيام او پديد مىآيد،
از بركاتى كه هنگام ظهور مهدى جهان را فرا مىگيرد،
از شرف و منزلت مهدى،
از مدت خلافت او ،
و...
اين مسائل همه در كتابهاى خاصى كه عالمان اهل سنت درباره مهدى نوشتهاند، و تعداد آنها نزديك به 50 كتاب مىرسد، آمده است. «عرفُ الوردى» ، «عقدالدرر» ، «البرهان» ، «المشرب الوردى» ، نمونههايى از آنهاست.
بارى ؛ حديث ثقلين از همراهى عترت و گسست ناپذيرى آن از قرآن خبر مىدهد، و اين كه در هر زمانى فرهيختهاى از خاندان پاك پيامبر وجود دارد. و اين كتاب نيز اشارهاى است كوتاه به بزرگى منزلت قرآن و عترت، و نقش اساسى اين دو در حيات آدمى. و يادآورى مصداقى روشن از عترت ، كه همان مهدى است، و در سنت پيامبر پيشينهاى استوار دارد. هر چند برخى از روشنفكر نمايان بر نفى آن اصرار مىورزند؛ و با انديشهاى واژگون به اين مسأله حياتى مىنگرند، و راهنماييهاى درست و سعادت ساز را در ساخت و پردازهاى ذهنى خود مىجويند. و از آن جا كه شهامت نفى اصل دين و سنت را ندارند ، با مهارتهاى موذيانه، در سنت زدايى و زندگى غيردينى مىكوشند، آنچه را اصول كلى است و به گرايشهاى نفسانى آنها آسيب نمىرساند ، برمىگيرند و آنچه را كه به مذاقشان تلخ مىآيد، و سازگار با اميال لذت جويانه خود نمىبينند، و سلطه طلبيها و تجاوز گريهايشان را محدود مىسازد، توجيهات ناروا مىكنند. و بر آنند تا دينداران را با خود همسو سازند تا در فضاى بىدينى زمينههاى تأمين خواستههاى شهوانى بيشتر و گسترده تر برايشان فراهم آيد، و آدميان از انديشه مدينه آرمانى و در عين حال عينى و
اميد كه اين كتاب مورد توجه دانش پژوهان و معتقدان به آينده روشن و درخشان جهان در پرتو اصول و هدايتهاى دينى، قرار گيرد. و عظمت قرآن و عترت در دلها بدرخشد و با آمدن فردى از عترت و تحقق مدينه فاضله اسلامى به دست مهدى، آدمى به خواسته هاى به حق خود برسد. و ديگر بار اسلام بر سراسر گيتى حاكم گردد.
حديث ثقلين با فريادى بلند و روشن تمسك به قرآن و عترت را مطرح مىسازد و همه را به سوى اين دو فرا مىخواند و راه هدايت و رستگارى را در ظلمتهاى زمانه و تجاوزگريهاى انسان ، در پرتو هدايت قرآن و عترت مىداند. و فرمان پيامبر است كه خود مىگويد:
«فاذا أَمَرتُكم بِشَىءٍ فَأتْوا منه ما اسْتَطَعْتُم»1. هر گاه شمار ا به چيزى فرا خواندم ، تا حدى كه مىتوانيد آن را انجام دهيد (نهايت تلاش خود را بكار بنديد).بر مسلمانان است كه در حد توان به دعوت پيامبر درباره تمسك
به قرآن و عترت جامه عمل بپوشانند. از ناپاكيها و نارواها خود را
تزكيه كنند، از هدايت الهى هدايت جويند و براى فراهم آمدن زمينه
احياى مجدد اسلام به دست عترت پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم ، مهدى (ع) بكوشند.
و آنچه را بايسته است براى ظهور مصلح آخرالزمان انجام دهند. و در
حالت آماده باش بسر برند، تا نداى آن مهدى همه جا طنين افكن
شود و روزگار پرشكوه آن حضرت كه عزت بخش مسلمانان و احياگر
حديث ثقلين را حدود 34 نفر از اصحاب نقل كردهاند1 و بزرگان اهل سنت كه اين حديث را در طول قرنها در كتابهاى خود آوردهاند، به 187 نفر مىرسد2. اين حديث به وسيله راويان گوناگون، با تغيير اندكى درالفاظ، با كم و زيادهايى بازگو شده است. و مناسبتها و موقعيتهايى كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مسلمانان را به اين حديث توجه داده، مختلف است.3 ابن حجر در كتاب صواعق ، آن را حديث تمسك (به قرآن و عترت) مىنامد.4
صحيح مُسلم5 ، صحيح ترمذى6، مُستدرك7، مُسند احمد بن حنبل8، مسند عبد بن حميد9 ، كَنزُ العمال10 ، سنن دارمى11، سُنَن بيهقى12، جامع الاصول13 ، فيضالقدير14 ، تفسير6. صحيح ترمذى، ج 2 ، ص 308.
7. امامحافظ حاكمنيشابورى: مستدركالصحيحين، ج 3،صص109و 148 (چاپ دارالمعرفة).
8. احمد بن حنبل: مسند، ج 4 ص 366 و ج 5 ص 181، ج 3، صص 14 و 17 و 26 و 59، (چاپ دار صادر).9. عبد بن حميد، مسند، ج 7 ، ص 102.
10. على بن حسام الدين متقى هندى: كنز العمال، ج 1، صص 76-172 (چاپ مؤسسه الرسالة).
11. ابن بهرام دارمى: سنن، ج 2 ، ص 431 (چاپ دارالفكر).12. احمد بن حسن بيهقى: سنن بيهقى ، ج 2 ، ص 148 (دارالمعرفة ، 1413 ه).
1. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«اَيّها الناس... فأنّى سائِلُكم حين تَرِدُون عَلَىّ عن الثَّقَلَيْن فَانْظُروا كيف تَخْلِفُونى فيهما ؛ الثِقْلُ الأكبر كتابُ اللّه... فاستمسِكوا به لا تَضِلّوا... و عترتى أهل بيتى، فأنّه قَدْ نَبَّأنى اللطيفُ الخَبير انّهما لَنْ يَفْترِقا حتّى2. فيض القدير ج 3 ، صص 20-19 و ج 2 ص 217.
3. تفسير ابن كثير، ج 9 ص 114.4. جلالالدينسيوطى: الدرالمنثورفىالتفسيرالمأثور، ج2، دارالفكر، 1403 ،ص285.
5. شيخ منصورعلىناصف: التاجالجامعللأصول، ج 3 ، دارالمعرفة ، 1406 ه ، ص 348.
6. نسائى: الخصائص ، ص 21.7. ابونعيم اصفهانى: حلية الاولياء ، ج 1 ، چاپ اول ، دار الكتب العلميه ، 1409 ه ، ص 355 و نيز ج 9، ص 64.
8. ابن اثير جزرى: اسدالغابه ، ج 2 ، احياء التراث العربى ، ص 12 .
9. الصواعق المحرقة ، صص 75 و 89.
10. ابن سعد: طبقات الكبرى ، ج 2 ، داربيروت ، 1405 ه ، ص 194.11. ابوبكر خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج 8، صص 43-442.
12. بشار عواد معروف و همكاران: المسند الجامع، ج 5، دارالجيل و شركة المتحده، چاپ اول، 1413 ه، ص 551.
13. جلال الدين سيوطى، الجامع الصغير، ج 1، چاپ اول، دارالفكر، 1401 ه، ص 402.14. نورالدين على ابن ابى بكر هيثمى: مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، چاپ دوم، دارالكتاب العربى، 1967 م، صص 64 - 162. و نيز ج 10، ص 363.
15. به عنوان نمونه، علامه مناوى اين حديث را كه سيوطى با تغيير اندكى در الفاظ در دو جاى جامع الصغير مىآورد، در فيض القدير شرح مىدهد. براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد به؛ فيض القدير ج 2، ص 217 و ج 3 صص 20-19.ابن حجر نيز در كتاب صواعق، ص 90 به شرح اين حديث پرداخته است. و شهاب الدين دولت آبادى در هداية السعدا، يكايك الفاظ و جملههاى اين حديث را توضيح مىدهد.
2. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«اَلا يا ايّها الناس... انى تارك فيكم الثقلين ؛ أوّلُهما كتابُ اللّه فيه الهُدى و النور، فخذوا بكتاب اللّه وَ اسْتَمْسَكوا به... و أهلُ بيتى ؛ أُذَكِّر كُم اللّه فى أهلِ بيتى...».2 هان! اى مردم (من به زودى فراخوان پروردگارم را اجابت مىكنم و به سوى او مىشتابم) و در ميان شما دو چيز گرانبها برجاى مىگذارم ؛ نخست آن دو، كتاب خداست، كه هدايت و نور در آن است، پس كتاب خدا را برگيريد و به آن متمسّك شويد. و گرانقدر ديگر اهل بيت من است، خدا را بيادتان مىآورم درباره اهل بيتم.3. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم
«و أَنَّكم واردونَ علىّ الحوض، عَرْضُه ما بين صَنْعاء الى بُصرى، فيه عددُ الكواكب مِنْ قَدَحانِ الذهب و الفضّة، فَانْظُروا كيفَ تَخْلِفونى فى الثقلين، قيل و ما الثَقَلان يا رسول اللّه قال: الأكبرُ كتابُ اللّه طَرْفُه بيدِاللّه و طرفُه بأيديكم، فَتَمسَّكوا به لَن تَزِلّوا و لن تَضِلّو، و الأصغرُ عترتى. و انّهما لن يَفْترقا حتى يِرِدا علىّ الحوض و سألتُ لهما ذلك ربّى، و لا تُقَدِّموهما فَتَهْلِكوا و لا تُعَلِّمُوهما فانّهما أَعْلَمُ منكم».3 همانا شما در حوض نزد من4. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«أنِّى خَلَفّتُ فيكم اِثْنَتَيْن، لَن تَضِلّوا بَعْدَهما أبدا ؛ كتابَ اللّه و نَسَبى، و لن يفترقا حتى يردا عَلَىَّ الحَوْضَ».1 در ميان شما دو چيز بر جاى مىگذارم، كه پس از آن دو هرگز گمراه نشويد؛ كتاب خدا و نَسَبَم، اين دو از هم جدا نشوند، تا در حوض نزد من آيند.5. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«انّى تاركٌ فيكم خَليفَتَيْن: كتابَ اللّه... و عترتى اهل بيتى؛ و أنهما لن يفترقا حتى يَرِدا علىّ الحَوْضَ».2 من مىروم و در ميانتان دو6. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«تركتُ فيكم شَيْئَيْن لن تِضِلّوا بعدهما ؛ كتابَ اللّه و سُنَّتى، و لَن يفترّقا حتى يَرِدا علىّ الحوض.»1 در ميان شما دو چيز بر جاى مىگذارم كه هرگز پس از آن دو گمراه نشويد؛ كتاب خدا و سنّتم، اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض نزد من آيند.7. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
قد تركتُ فيكم ما اِن أَخَذْتُم به لَن تَضِلّوا؛ كتاب اللّه -تعالى- سَبَبُه بِيَدِه و سَبَيُه بِاَيْدِيكم، و اهل بيتى».2 در ميان شما چيزى را بر جاى نهادم كه تا آن را برگيريد هرگز گمراه نشويد: كتاب خداى متعال، كه يكسوى آن در دست خداست و سوى ديگرش در دستان شما، و أهل بيتم.چنانچه در اين احاديث ملاحظه مىشود، در برخى از نقلها به جاى واژه «ثقلين»، واژههاى «خَليفَتَيْن»، «اِثْنَتَين»، «شَيْئَيْن»، است. و در حديثى به جاى كلمه «عترتى»، واژه «نسبى» جلب توجه مىكند. و نيز در بعضى از احاديث تغييرات اندكى در الفاظ حديث مشاهده مىشود. به عنوان نمونه در آغاز احاديث مختلف اين جملات و الفاظ جلب توجه مىكند:
«فانما اَنَا بشرٌ يوشك اَنْ يأتى رسولُ ربّى فأُجيب»، «كأنّى قد دُعيتُ فأجُيب»، «فانّى لَأَرانى يُوشك اَنْ أُدْعى فَأُجيب»، «اَيّها النّاس! انّه قد نَبَّأَنى اللطيفُ الخبير»، «انّى قانِتٌ فيكم اثنين»، «انى1. حديث با اين واژه در برخى از كتابهاى معتبر اهل سنت مشاهده نمىشود. و كسانى مانند سيوطى آن را روايت صحيح نمىداند.
2. با توجه به جايگاه والاى عترت در اسلام و روايات صحيحى كه
از پيامبر درباره آنها رسيده است و كسى در آنها ترديد ندارد، لزوم
گرامى داشت اهل البيت در ميان عالمان اهل سنت نسل اندر نسل
امرى مسلم است. بزرگان در كتابهاى خود بابى با عنوان باب «فضائل
اهل البيت» آوردهاند.4 و نيز در اين زمينه كتابهاى مستقل به نگارش
2. همان، 625 (به نقل احياء الميت».
3. همان، ص 627 (به نقل از درالمنثور).
4. به عنوان نمونه ؛ هيثمى در مجمع الزوائد، ج 9، صص 68-165، بابى دارد به نام «باب فضائل أهل البيت»، ابن حجر عسقلانى نيز در مطالب العاليه، ج 4، ص 262، بابى با همين عنوان آورده است. در سنن بيهقى، ج 2، ص 148، عنوان چنين است: «باب بيان اهل بيته الذين هم آله». در مسند احمد حنبل، ج 3، ص 167، عنوان «مسند أهل البيت» جلب توجه مىكند.ملك العلما در «هداية السعدا» مىگويد در كتاب «شفاء» آمده است:
«المُتمسّك بِسُنّتى عند فسادِ اُمّتى له أجرُ مائة شهيد». يعنى آن روز كه مردمان بفساد گرايند، هر كه چنگ در زند در سنت من، مر او را ثواب صد شهيد باشد، و آن سنت دوستى قرآن و فرزندان رسول است»1 وى در فراز ديگرى مىنويسد:«عزيز من! دوستى و تمسك به اولاد رسول بفعل و قول مصطفى و به نصوص ثابت است... پس هر كه با قرآن و فرزندان رسول تمسك ندارد، اگر چه علم اولين و آخرين بخواند، چون كتابيست، و اگر زهد كند مانند راهبست، و فرداى قيامت او را برو اندازند در دوزخ.2
3. برخى از كسانى كه حديق ثقلين را با واژه «سُنّتى» آوردهاند، آن را از امور يقينى دانستهاند. سياق كلام آنها نشان مىدهد كه روشنى حديث و مسلم بودن دلالت آن، در حدى است كه آن را از سند بى نياز مىكند ؛ زيرا هيچ مسلمانى نمىتواند در تمسك به قرآن و سنت4. با توجه به كثرت نقل حديث با واژه «عترت» و «اهل بيت» و يا هرد و، به وسيله راويان مختلف در كتابهاى گوناگون (تفسير، حديث، تاريخ و...)، از سوى عالمان اهل سنت در قرون متوالى و نيز قلّت نقل حديث با واژه «سنّتى»، مىتوان دريافت احتمال تحريف لفظ در واژه «سنتى» به مراتب بيش از ديگر واژه هاست، به ويژه آن كه اين واژه از نظر ظاهرى به واژه «نَسَبى» بسيار شبيه است. و احتمال اين كه عالمان و بزرگان حديث در ذكر واژه «عترت» و «اهل بيت» اشتباه كرده، و معناى آن را مورد توجه قرار نداده باشند، بسيار بعيد به نظر مىرسد.
5. اين كه در كتاب گرانسنگ و معتبر اهل سنت، يعنى در صحيح مسلم كه همتاى صحيح بخارى - والاترين مجمع حديثى - است، جمله
«اُذَكّرُكم اللّه فى اَهْل بيتى»،2 در پايان حديث چند بار تكرار شدهحديث ثقلين از نظر سند خدشهناپذير و از نظر دلالت روشن است گرچه بنا بر ادعاى هيثمى برخى از راويان اين حديث ضعيف و برخى منكرند، و در بعضى از آنها اختلاف است.1 ولى در مجموع با توجه به جرح و تعديلها و نظر به جوانب مختلف و شواهد و مؤيدات، حديث ثقلين در دسته احاديث صحيح قرار دارد، و عالمان بسيارى به صحت آن تصريح كردهاند، در بسيارى از كتابها آمده است، و راويان از صحابه به دهها نفر مىرسد، و به مناسبتهاى مختلف پيامبر آن را بازگو كرده است.
1. اظهار نظر مسلم بن حجاج
امام مسلم حديث ثقلين را در صحيح خود به طرق متعدد روايت كرده است. و خود درباره كتابش مىگويد: «ليس كلُّ شىءٍ عندى صحيحٌ وَ ضَعْتُه هُنا، انّما وَضَعْتُ ما أَجْمَعُوا عليه» تنها آنچه در نظر خودم صحيح مىآمد، در اين كتاب نياوردم، بلكه آنچه را اجماعى است و همه بر صحت آن اتفاق دارند، نقل كردم.2
1. مجمع الزوائد، ج 9، صص 77-165.
حافظ ابوعلى نيشابورى صحيح مسلم را بر ديگر كتب احاديث ترجيح مىدهد و مىگويد: در زير آسمان صحيحتر ا زاحاديث كتاب مسلم نمىتوان يافت. دستهاى ديگر از عالمان نيز اين گفته را تأييد مىكنند، زيرا شرط مسلم در نقل روايت آنست كه حديث را دست كم بايد دو نفر تابعى ثقه از دو نفر صحابى روايت كرده باشند، و اين شرط (دو نفر راستگو و مورد اعتماد) بايد در طبقات راويان و سلسله سند تا خود مسلم محفوظ بماند. و راوى علاوه بر عدالت مىبايست شرايط شهادت را نيز دارا باشد. و پيداست كه به نظر اين گروه در صحيح بخارى اين گونه دقتها رعايت نشده است.1
3. نظر حاكم حاكم نيشابورى در مستدرك پس از نقل حديث از زيدبن ارقم مىنويسد: «هذا حَديثٌ صحيح».2 اين حديث از احاديث صحيح است. 4. قول ابن حجر ابن حجر در صواعق حديث تمسك را نقل مىكند، و آن گاه اذعان مىدارد كه «هى روايةٌ صَحيحة».3 اين روايت (از نظر سند) روايت صحيح است.5. نظر سيوطى
سيوطى در جامع الصغير اين روايت را به دو طريق نقل مىكند. و بنابر هر دو طريق آن را صحيح مىداند.1 و گذشته از اين در مقدمه كتاب خود مىگويد كه از احاديث آنچه را اتقان داشته و داراى سند استوار بوده است، نقل كرده است.
عبارت سيوطى در «جامع الصغير» چنين است: «صح: لِا حمد فى مُسنده و الطَبَرانى فى الكبير، كِلاهما عن زيدِ بْنِ ثابت. حديثٌ صحيح».2 احمد در مسندش، و طبرانى در «الكبير» اين حديث را صحيح دانستهاند، و هر دو از زيد بن ثابت روايت كردهاند. اين حديث، حديث صحيح است.
6. نظر شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء)
ملك العلما در «هداية السعداء» و در «شرح سنت» حديث ثقلين را با قلمى شيوا و گويا نقل مىكند و شرح مىدهد. و درباره سند آن در كتاب اخير مىنويسد: «در صحت اين حديث، محدثان سلف و خلف مُتفق اند.»3
7. توجه عالمان حديث ثقلين را بسيارى از عالمان اهل سنت در سدههاى متوالى مورد توجه قرار دادهاند. و در كتابهاى خود نقل كردهاند. تعداد اين كسان بيش از 180 نفر است.4 گذشته از كتاب صحيح مسلم وترمذى پس از نقل حديث از جابربن عبداللّه انصارى مىنويسد:
«فى الباب، عن أبى ذرو أبى سعيد، و زيد بن ارقم، و حذيفة بن اُسيد».1 اين حديث از ابوذر، ابوسعيد زيد بن ارقم، و حذيفه نيز نقل شده است.نورالدين سمهودى در كتاب «جواهر العقدين» اين حديث را به طرق متعدد نقل مىكند و مىگويد:
«و فى الباب ما يَزيدُ عَلَى عِشرين من الصَحابة».2 شمس الدين سخاوى نيز در «استجلاب ارتقاء الغرف» پس از آن كه حديث را از ابو سعيد خدرى و زيد بن ارقم نقل مىكند، حدود 20 نفر از اصحاب را برمى شمارد كه اين حديث را نقل كردهاند.3 ابن حجر مكى نيز در صواعق درباره سند حديث اين گونه اظهار نظر مىكند «ثم اعلم انّ لحديث التمسك بذلك طرقا كثيرة وردت عن نيّف و عشرين صحابيّا».4 بدان كه حديث تمسك به قرآن و عترت، طرقاز آنچه گذشت مىتوان دريافت كه حديث ثقلين از احاديث
صحيح و متواتر است. و اگر كسى آن را در حد حديث «حسن» تنزل
در نظر ابن صلاح، آنچه را بخارى و مسلم يا يكى از اين دو روايت كند، صحت آن قطعى است. و در علم حديث (و بحث اسناد) از متواتر بحث نمىشود. جزائرى نيز در «توجيه النظر» گفته اخير ابن صلاح را تأييد مىكند، و در آن جاى شكى نمىبيند.1
3. ابن تيميه شيخ الاسلام ابن تيميه به كسانى كه حديث متواتر را نفى كردهاند مىتازد، و تواتر را به دو قسم لفظى و معنوى تقسيم مىكند. در نظر وى عدد در تواتر شرط نيست،2 و تواتر نزد علماء حديث از غير آنها متمايز است.3 در باور ابن تيميه حديث «مَنْ كَذَبَ عَلَىّ مُتَعَمّدا...» تواتر لفظى دارد، و احاديث شفاعت، حوض و... داراى تواتر معنوى است.4 از مجموع اين اظهار نظرها مىتوان دريافت كه تواتر در احاديث حوض هم لفظى5 و هم معنوى است. در روايتهاى مختلف جملهها يكسانند، و در احاديث گوناگون معنا و مضمون واحدى مورد توجه و سفارش قرار گرفته است.با توجه به اين نكته مىتوان ادعا كرد كه حديث ثقلين در دسته
احاديث حوض قرار دارد، زيرا گذشته از پايان آن كه به لفظ «حوض»
«آيا عاقلى تجويز مىكند كه اهل سنت با وجود اين كه مُتَشَبِّث بثقليناند، و به حكم حديث
«انّى تاركٌ فيكم الثَقَلين» تمسك را به عترت طاهره، مثل تمسك به قرآن لازم مىدانند. و حكم بوجوب محبت اهل بيت اطهار، مثل محبت سرور ابرار مىنمايند. با وجود روايت نمودن ايشان اخبار و احاديث فضائل حسنين را، كه به درجه متواتر معنوى رسيدهاند، بلا ضرورت داعيه بل وجود ورود احاديث حرمت بغض ايشان، اعتقاد [به] مضمون روايات وجوب حبّ اين حضرات نداشته باشند.»4حديث ثقلين از نظر دلالت واضح است. ابهام و اجمال در استعمال الفاظ آن وجود ندارد، و مراد پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم را از آن به روشنى مىتوان دريافت.
1. شرح علامه مناوى
سيوطى در جامع الصغير حديث را اين چنين نقل مىكند:
«انّى تاركٌ فيكم خليفتين: كتابَ اللّه حبلٌ ممدودٌ ما بَيْنِ السماء و الأرْضِ، و عترتى اَهْلَ بيتى، و اِنّهما لَنْ يَفتَرّقا حتى يَرِدا عَلَىَّ الحَوْضَ».
و مناوى در فيض القدير، اين گونه آن را شرح مىدهد:
«انى تاركٌ فيكم» بعدَ وفاتى «خليفتين» زاد فى روايةٍ أَحَدُهما أكبرُ من الآخر، و فى رواية بدل خليفتين، ثقلين، سَمّاهما به لِعَظْم شَأْنهما «كتاب اللّه» القرآن «حبل» أى هو حَبْل «ممدودٌ ما بينَ السَماءِ و الأرض». قيل: اَرادَ به عَهْدَه. و قيل: السَبَبَ المُوصِل الى رضاه. «و عترتى» بمثناة فوقية «أهل بيتى» تفصيلٌ بعد اجمال بَدَلاً أو بيانا، وَ هُم أصحابُ الكِساء الّذين أَذْهَبَ اللّه عنهم الرِّجْسَ و طَهَّرهُم تطهيرا. و قيل: مَنْ حَرُمَتْ عليه الزكاةُ، وَرَجَّحَهُ القُرطبى، يعنى اِنِ ائْتَمَرتم بِأوامر كتابه وَ انْتَهَيْتُم بِنَواهيه وَ اهْتَدَيْتُم بهُدى عِتْرتى وَ
كتاب خدا، قرآن، رشتهاى است بين آسمان و زمين. گفته شده مراد عهد خداست. و گفته شده، مقصود از حبل بودن قرآن اين است كه قرآن همچون وسيلهاى مىتواند انسان را به مقام رضاى الهى برساند.
عترت و اهل بيت معناى يكسانى دارند، اهل بيت به عنوان بدل يا بيان، تفصيل پس از اجمال است و مراد از عترت را روشن مىسازد، كه همان اصحاب كسايند. كسانى كه خدا پليدى را از آنان زدوده، و به پاكيزگى ويژه آنان را آراسته است. گفته شده مراد از عترت كسانى از آنهاست كه زكات برايشان حرام است. قرطبى همين معنا را ترجيح مىدهد.
(پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در اين جملهها مىخواهد بگويد:) اگر به دستورات كتاب خدا عمل كرديد، و از آنچه نهى كرده، دروى گزيديد. و از هدايت عترت، هدايت جُستيد، و رفتار، كردار و گفتارتان را با سيره آنان همسو و سازگار ساختيد. هدايت مىيابيد، و گمراه نمىشويد.
قرطبى مىگويد: اين سفارش و اين تأكيد بس بزرگ، احترام اهل
بيت را به طور مؤكد واجب مىكند، به گونهاى كه براى كسى عذرى
و اگر اين سفارش نبود باز هم احترام و بزرگداشت آنها واجب بود، زيرا نسبت آنان به پيامبر بر همه آشكار است. پيداست كه آنان جزئى از وجود پيامبرند، ريشههايىاند كه پيامبر از آنها برخاسته است، وشاخه هايى هستند كه بر اين درخت تناور روييدهاند. چنانچه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم خود مىفرمايد: «فاطمه پاره تن من است».
و با اين همه، بنى اميه اين حقوق بس بزرگ را پاس نداشتند، و به مقابله و مخالفت با اهل بيت پرداختند، و آزارشان دادند. خون عترت پيامبر را ريختند، به خانواده آنها ناسزا گفتند، كودكانشان را به اسارت گرفتند، و خانه هايشان را ويران ساختند و شرف و فضلشان را انكار كردند، ناسزا و لعن بر آنها را مباح دانستند، و به اين وسيله وصيت پيامبر را زير پا نهادند، و برخلاف خواست و آرمان پيامبر عمل كردند.
چقدر شرمنده مىگردند، آن گاه كه به حضور پيامبر برسند!! و چه اندازه رسوا مىشوند روزى كه پرونده اعمالشان بر پيامبر عرضه شود!!
و اين دو (در روايتى آمده است كه خداى لطيف مرا خبر داده كه اين دو) يعنى كتاب و عترت هرگز از هم جدا نشوند، و همواره با همند، تا اين كه روز قيامت در حوض كوثر نزد من آيند.
در روايتى اضافه شده كه پيامبر دو انگشت خود را كنار هم نهاد و اشاره كرد مانند اين دو.
در اين عبارت و آنچه در آغاز حديث آمده است
«انى تارك فيكم»، اشاره بلكه تصريح است به اين كه، قرآن و اهل بيت (مانند دوقلو) دو چيز با همند. و پيامبر اين دو را با هم بر جاى گذاشته، و به امتحكيم ترمذى مىگويد: مراد از عترت در اين جا عالمان عامل است، زيرا آنان كسانىاند كه از قرآن جدا نمىشوند. عالمان ناپرهيزگار و آنان كه در واقع جاهلند، از اين مقام بدورند...
و اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در خبرى مسلمانان را بر پيروى از قريش فرا خوانده است، با سفارشى كه در اين جا نسبت به عترت دارد ناسازگار نيست. زيرا بنا بر قول صحيح جريان حكم عام در فردى از افراد آن، موجب انحصار عام در آن فرد نمىشود، بلكه اين شيوه اهتمام بيشتر شأن اين فرد را مىرساند، و يادآور علوّ قدر آنست.
سيوطى در جاى ديگر از جامع الصغير حديث را اين گونه مىآورد.
«اما بعد»
الا ايّها الناس فأنّما أنا بَشَرُ يُوشَك أن يَأتى رسولُ ربّى فُأجيب، و أنا تاركٌ فيكم ثقلين: اوّلهما كتاب اللّه فيه الهُدى و النور، من استمسك به و أخذ به كان على الهدى، و من اَخْطَاَه ضَلَّ فْخَذُوا بكتاب اللّه تعالى، وَ اسْتَمْسَكوا به، و اهل بيتى. اُذَكِّر كم اللّه فى اهل بيتى، اُذَكِّركم اللّه فى اهل بيتى»1«اُذَكِّر كم اللّه فى اهل بيتى» أى فى الوصية بهم و احترامهم و كَرَّره ثلاثا للتأكيد. قال الفخرُ الرازى: جعل اللّه تعالى أهلَ بيته مساوين له فى خمسة اَشْياء، فى المَحَبّة و تَحْريم الصدقة، و الطهارة، والسلام و الصلاة، و لم يقع ذلك لِغيرهم. «تَتِمّة»: قال الحافظ جمالُ الدين الزرندى فى نظم «دُرَرُالسمطين»: وُ رِدَ عن عبداللّه بن زيد عن أبيه أنه (عليه الصلاة و السلام) قال: «مَن أَحَبَّ اَنْ
[يجعله ]يُنْسَأ له فى أجله و اَنْ يَمَتَّعَ بما خَوَّلَه اللّه [تعالى]، فَلْيُخْلِفْنى فى أهلى خِلافَةً حسنة، فمن لم يخلفنى فيهم بتره عمره، و ورد علىّ يوم القيامة مسودا وجهه».1و من در ميان شما دو چيز گرانمايه بر جاى مىگذارم (دو چيز را نفيس و گرانقدر ناميده، به خاطر بزرگى شان و شرف آن دو)؛ نخست آن دو كتاب خداست. (كتاب را مقدم داشته زيرا سزاوار تقدم است) در آن هدايت است (از گمراهى)، و نور ؛ هر كس به آن چنگ زند و برگيرد، بر طريق هدايت است، و هر كس از آن روى برتابد گمراه مىشود (از راه سعادت به دور مىافتد، و در ميدانهاى حيرت و شقاوت هلاك مىگردد). پس كتاب خدا را برگيريد و به آن متمسك شويد (زيرا قرآن راه رسيدن به مقامات بلند مرتبه و سعادت ابدى است). و اهل بيتم (چيز نفيس دوم اهل بيت من است، و آنها كسانى از نزديكان و خويشان پيامبر است كه صدقه برايشان حرام است).
(حيكم ترمذى گويد: پيامبر مردم را بر تمسك به اهل بيت فرا
خوانده و ترغيب كرده است زيرا اين امر نسبت به اهل بيت با حضور
پيامبر آنان را از مشكلات دورتر مىكند. و اين حكم عامى است كه از
آن خاص اراده شده است. و مقصود از اهل بيت علماء عاملند، از اين
رو كسانى از آنها كه جاهل وفا سقند، اين فضيلت را ندارند،... و
چنانچه قرآن ناسخ و منسوخ دارد، و با آمدن ناسخ، حكم منسوخ
خدا را بيادتان مىآورم درباره اهل بيتم (يعنى در سفارش نسبت به ايشان، و گراميداشت آنها. پيامبر اين جمله را براى تأكيد سه بار تكرار كرده است. فخر رازى گفته است: خداى متعال اهل بيت پيامبر را با او در 5 چيز همسان قرار داده است ؛ در محبت، در حرمت صدقه، در طهارت و در سلام و صلوات. براى غير پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم و اهل بيت او اين فضيلتها نيست.)
نكته پايانى در اين باره، گفته حافظ جمال الدين زرندى در نظم دررالسمطين است. در آن جا روايتى از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نقل مىكند كه فرمود: «هر كس دوست دارد اجلش تأخير افتد، و از نعمتهاى خدا در دنيا بهرهمند شود، بايد پس از من نسبت به اهلم، جانشينى نيك و بايسته باشد. و گرنه عمرش كوتاه مىگردد، و روز قيامت نزد من رو سياه خواهد بود.
2. شرح ابن حجر در صواعق المحرقه، ابن حجر هيتمى، در تنبيهى حديث ثقلين را شرح مىدهد و مىنويسد: «سَمَّى رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم القرآن و عترته...- و هى بالمثناة الفوقية الأهلُ و النسل والرَهْطُ الأدنون - ثَقَلَين، لأن الثقل كُلّ نفيس خطير مَصون، و هذانِثُمّ الذينَ وَقَعَ الحَثُّ عَلَيهم منهم، انما هم العارفون بكتاب الله و سُنّة رسوله،اذهم الذين لا يُفارقون الكتاب الى الحوض. و يُؤَيّد الخبرُ السابق (و لا تُعَلِّموهم فانّهم اَعْلَمُ منكم) و تَمَيّزُوا بِذالك عن بَقيّة العلماء لِأن اللّه اذهب عنهم الرجسَ و طَهّرهم تطهيرا، و شَرَّفُهم بالكرامات الباهرة المزايا المتكاثرة و قدمَرَّ بعضها، و سيأتى الخبرُ الذى فى قريش (و تُعَلُّمُوا منهم فَاِنّهم اَعْلَمُ منكم). فأذا ثَبَتَ هذا لِعموم قريش فأهلُ البيت أولى منهم بذلك، لأنهم امتازوا عنهم بخصويات لايُشاركهم فيها بقيةُ قريش.
و فى أحاديث الحث على التمسك بأهل البيت اشارةٌ الى عدم انقطاع متأهّلٍ منهم للتَمَسُّك به الى يوم القيامة، كما اَنَّ الكتاب العزيز كذلك. و لهذا كانوا اَمانا لأهل الأرض، - كمايأتى - و يشهد لذلك الخبر السابق (فى كُلّ خَلَفٍ مِن اُمّتى عُدول من اَهلِ بيتى)...
ثم اَحقّ من يَتَمَسّك به منهم اِمامُهم و عالِمُهم علىُ بن ابى طالب (كرم اللّه وجه)، لما قَدَّمْنا مِن مَزيدِ علمه و دقائقِ مُسْتَنْبِطاته و مِن ثَمَّ قال ابوبكر: علىٌ عترةُ رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم اَىِ الذين حَثَّ على التمسّك بهم، فَخَصَّهُ لِما قلنا...».1
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم قرآن و عترت (خانواده و نسل و خويشان نزديك) خود را، ثقلين ناميده است. زيرا ثقل هر چيز نفيس، ارزشمند و محفوظ است. و اين دو چنين اند. هر كدام از آنها معدن علوم دينىمقصود از عترت در فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم كسانى از آنهاست كه عارف به كتاب خدا و سنت رسول اند، زيرا آنانند كه تا ورود در حوض از قرآن جدا نمىشوند. روايتى كه مىگويد: «به آنها چيزى نياموزيد، كه آنان از شما داناترند» اين گفته را تأييد مىكند.
وجه تمايز اينان از ديگر عالمان اين است كه خدا آنان را از آلودگيها و زشتيها پاك ساخته است، و به كرامات آشكار و مزاياى فراوان مفتخرند.
درباره قريش روايتى است كه مىگويد: «از قريش علم بياموزيد كه آنان از شما عالمترند» هر گاه اين سخن درباره همه قريش صادق باشد، درباره اهل بيت به اولويت صدق مىكند، زيرا آنان به خصوصياتى ممتازند كه قريشيهاى ديگر فاقد آنند.
در احاديث اصرار بر تمسك به اهل بيت، اشاره است به وجود پيوسته، كسى از آنان كه براى تمسك اهليت دارد، تا قيامت. همان طور كه قرآن چنين است، و از اين روست كه آنان سبب ايمنى براى ساكنان زميناند. و حديثى كه مىگويد: «در هر نسلى از امتم، عدالت گسترى از اهل بيتم، وجود دارد» شاهد اين مطلب است.
و سزاوارترين كس از ميان ايشان براى تمسك امام و عالم آنها على بن ابى طالب است، كه علم فراوان و استنباطهاى موشكافانه و دقيق
نيز ابن حجر اشاره مىكند:
«و فى رواية: كتاب اللّه و سُنّتى، و هى المراد من الاحاديث المُقْتَصِرة على الكتاب، لِأنّ السنّة مُبَيّنة له، فَأَغْنَى ذِكُره عن ذِكرِها، فالحاصل اَنّ الحَثَّ وَقَعَ على التمسك بالكتاب و بالسنة و بالعُلماء بهما من أهل البيت و يُستفادُ مِن مجموع ذلك بقاءُ الأمورِ الثلاثة الى قيامِ الساعة».1 در روايتى دو چيز گرانمايه به جاى كتاب خدا و عترت، كتاب خدا و سنت آمده است. و مراد از سنت احاديثى است كه بيانگر قرآن است، از اين رو ذكر كتاب (در روايات) دربردارنده سنت نيز هست، و با آوردن لفظ كتاب نيازى به ذكر لفظ سنت نيست.حاصل اين كه اصرار (و فراخوان) پيامبر بر تمسك به كتاب و سنت است و بر عالمانى از اهل بيت كه عامل به اين دو اند.
و از مجموع اينها استفاده مىشود، كه اين سه (كتاب، سنت و اهل البيت) تا قيام قيامت باقى اند.
3. شرح عالمان بزرگ ديگر عالمان بزرگ ديگر چون محيى الدين نووى (م 676 در شرح صحيح مسلم)2، طيبى (م 743 در كاشف)3، سعدالدين تفتازانى (م 791 در شرح مقاصد)،4 زرندى (م 750 واندى، در نظم دررالسمطين)،5 شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء) (م 8493. همان، صص 96-494.
4. همان، صص 521. 5. همان، صص 8-507.«حضرت رسالت صلي الله عليه و آله وسلم چون حجة الوداع باز گشت، يعنى چون
2. همان، ص 619 .
3. همان، ص 638. 4. همان، صص 94-689.5. همان، صص 20-719 .
6. همان، صص 24-722. 7. همان، صص 31-730.8. همان، صص 38-734.
9. همان، صص 786. 10. همان، ج 4-3، صص 300-26.پس بدين حديث ثابت شد كه بقاء ايشان تا قيامت باشد و ازيشان راهنمايان بحق اند، متمسك ايشان هرگز گمراه نگردد.»1
و در كتاب «شرح سنت»، به طور مفصل (كلمه به كلمه و جمله به جمله) حديث را شرح مىدهد:قوله:
«نزل غدير خم» چون در موضع غدير خم آمد، اين نصيحت كرد، تا هر كه از حاجيان در آن موضع تا قيامت آيند، اين نصيحت از سر تازه شود و ياد دارند.قوله:
«أمر أن يُجْمَعُ رِحالُ الإبل» فرمود تا پالانهاى اشتران جمع كنند تا هر يكى از صحابه بشنود و مجموع عليه (...) شود، كسى را بعد ؛ خلاف و اختلاف نباشد، لأنّه أمرٌ عظيمٌ للهداية... قوله: «قام» از آن كه آواز ايستاده اشهرست و ابلغ، و غرض مصطفى در قيام تعليل اكرام و تعظيم ايشان بود...قوله: «فَحَمِدَ اللّه و أَثْنى عليه.»
تا معلوم شود قرآن و فرزندان عظيم القدرند، و تمسك بديشان امرى عظيم است...
قوله: «ذَكَرَ»
و خدا را بسيار ياد كرده (...) تا دلها نرم بلرزد، و به اميد نزديك شوند.
قوله: «و وَعَظَ»
پند داد و دلها نرم گردانيد، زيرا چون تخم در زمين بريزى اول نرم كنى، آن گاه آن تخم ميوه دهد...
قوله: «يا اَيّها الناس!»
... يا، نداء، أىّ، اسمُ المنادى،ها، كلمةُ تنبيهِ المُخاطب، الناس، اِسمٌ عام يَتناول جميعَ بنى آدم العاقلِ و غيرِالعاقل، الحاضرو الغائب، الصغير و الكبير، الاّ اَنّ المرادَ ههنا العاقلون البالغون، مبلغ الخطاب دون المجانين و الاطفال.
قوله: «(انما) أنا بَشَرٌ»
تا كسى انكار نيارد از اولاد او از آن كه بشر را ولد باشد، و نيز كسى نگويد كه ملك بود...
قوله: «و انّى تركتُ و تاركٌ »
و حال اينست كه من مىگذارم در شما متروكه يادگار، تا از ديدن آن مرا ياد آريد...
تاركٌ، از آن گفت، زيرا چه رسم پدرانست كه چون موت به نزديك رسد متروكه به فرزندان سپارند. اُمّتى ابْنائى فَأَنّا اَبُوهم. [امتم فرزندان من هستند و من پدر ايشان ]هر آينه به امت سپرد.
قوله: «فيكم»
بدان كه «انى تاركٌ لكم و لِأَجْلِكم» نگفت، تا امت مقام و محل قرآن
قوله:
«ان تَمَسّكتُم بهما لن تَضِلّوا من بعدى» شرط هدايت آنست كه اگر تمسك كنيد بدين هر دو هرگز گمراه نگرديد، پس هر كه يكى از اين هر دو ترك دهد، يا قرآن را يا فرزندان رسول را يا تمسك نكند، هدايت نيابد و گمراه تواند بود...قوله:
«الثَقَلَيْن» ... و عرب را عادتست چيزى كه بفضل و شرف ياد كنند آن را به ثقل و رجحان و وزن وصف كنند...قوله:
«فيكم». و قوله: «اِن تَمَسَكْتُم بهما»، و قوله: «و لن يَفتَرّقا حتى يَرِدا». و قوله: «كيف تخلفونى فيهما». در جميع ضمائر مذكوره قرآن و فرزندان رسول جمع كرد تا اشارت باشد كه تعظيم مجموع يعنى قرآن و فرزندان برابرست. و هيچ كسى از گويندگانِ «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» نباشد، اگر از يكى منكر شوى و بر يكى ايمان آرى ايمان نباشد، و اگر هر دو بمرتبه تعظيم برابر نمودندى، جمع ضمير جايز نشدى...قوله:
«كتابَ اللّه و عترتى»ذكر بالعَطف. قال الشيخ الامام عبدالقاهر الجرجانى: العَطْف هو الجمعُ بين الشَيْئَين فى العطف (الحكم) و الأصلُ فيه الواو، و هو لِمُطلق الجمع عندنا، اى الجَمْع بين المعطوف و العطف فى الحُكم الذى هو الاثبات او النفى، و عليه عامّةُ اهل اللغة و اَئِمَّةُ الفَتْوى.
قوله: «خُذوا بِكتاب اللّه وَ اسْتَمْسَكوا به». يعنى: ثابت و محكم باشيد در دوستى قرآن و فرزندان من از آن كهقوله:
«عترتى» ... فى تاجِ الأسامى، العترة ؛ فرزندان و فرزندانِ فرزندان.قوله:
«اهل بيتى» فى «النكات» اهل بيت الرجل: ولده و ولد ولده...قوله:
«اذكّر كم اللّه» بدان كه ذكر را از باب تفعيل فرمود از بهر بزرگى دادن ايشان. فى «تاج المصادر»: فى الحديث: فَذَكِّروه، اى فَاَجِلُّوه، لِأنّ فى ذِكر الشىء اِجلاله (الاجلال بزرگداشتن)يعنى: مىدارم شما را در دوستى فرزندان خود و ياد مىدهانم شما را خداى، در دوستى فرزندان خود، تا فراموش نكنيد...
قوله:
«لَنْ يَفتَرَّقا». در محل «لَنْ تَرانى»، لن براى تأكيدست و لن اينجا براى تأييد است. يعنى جدا نشود اين هر دو از تعظيم و فضل و شرف در دنيا و عقبى.قوله:
«حتى يِرِدا عَلَىَّ الحوضَ» هرگز جدا نشود تعظيم قرآن و فرزندان رسول اللّه تا آن كه بيايند بر حوض كوثر.ذكر كوثر كرد، تا يادآرند از آن كه همه را ورود بر كوثر باشد، مؤمن از مشرك، و موحد از ملحد، و موافق از منافق آن جا جدا گردد،... يعنى: بر حوض كوثر هر كه محب خاندانست آمدن دهند، و منافق را از دور برانند.
قوله:
«فانظروا كيف تخلفونى فيهما.»فى «تاج المصادر»: النَظَر بمعنى الاعتبار و التأمّل. لقوله تعالى: «اُنْظُر كيف فَضَّلْنا» و الخَلَف و الخِلافه: بجاى كسى كه از تو بوده ايستادن و الخِلْف: از پى كسى در كسى در آمدن و خلف بودن.
يعنى: پس عبرت گيريد و انديشه كنيد كه بعد من با قرآن و فرزندان من چگونه خواهيد بود. «ثم جَعَلْنا كم خَلائِفَ فى الارض من بعد هم لِنَنْظُرَ كيف تَعْمَلون»
هر آينه خداوند مىبيند آنچه به ايشان خواهيد كرد، خلف بد مباشيد، تا فردا نگويم شما را: «بِئْسَما خلفتُمونى مِن بعدى».1
ملك العلماء در جلوه دوم مىگويد: «الجلوة الثانيه: فى مذمة من لا يتمسّكهم (لا يتمسك بهم) قال اللّه تعالى: «فَلْيَحْذَرِ الذين يُخالفون عن اَمرِه اَنْ تُصيْبَهم فتنةٌ او يُصِيبهم عذابٌ اليم وَ مَنْ يُشاقِقُ الرسولَ...». عزيز من! دوستى و تمسك به اولاد رسول به فعل و قول مصطفى و به نصوص ثابت است. پس هر كه بجا نيارد و منكر گردد، از قومى باشد: «مَن يقول آمنّا باللّه و باليوم الآخر و ما هم بمؤمنين»، قال اللّه تعالى: «و ما آتيكُم الرسولُ فَخُذوه و ما نَهيكم عنه فَانْتهوا».عن ابن مسعود أنه عمومٌ (عام) فى كُلِّ ما أَمَرَهم النبىُّ و نَهَاهُم عنه.
پس هر كه تمسك بقرآن و اولاد رسول نكند، اگر چه ظاهر خود را مؤمن گويد ايمان او سودمند نباشد و فردا سياه رو گردد.»2 5. واژگان عمده حديث ثقليناكنون بجاست درباره واژگان عمده و اساسى حديث بررسى بيشتر انجام گيرد:
آ. ثقلين
واژه ثقلين ريشه قرآنى دارد «ثِقال»، «الثَقَلان»، «ثَقُلَت»، «أثْقال» و «ثَقيل» و... در آيات قرآن بكار رفته است:
«هو الذى يُرسل الرياحَ بُشرا بين يدى رَحْمَتِه حَتّى اذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً».1 پروردگار شما كسى است كه از باب بشارت به رحمتش (بر جانداران) بادها را مىفرستد تا ابرهاى سنگين (و متراكم را شكل دهند) و جابجا سازند.
«اِنفِروا خِفافا و ثِقالاً».2 (در راستاى تحقق اهداف دينى و استوارى دين و حكومت دينى در جامعه در دستهها و يا در حالت) سبك و سنگين (آسانى و دشوارى، خواه جوان و سبكبال و آسوده خاطر و توانمند، و خواه تهيدست و عائله دار و دل نگران مال و خانواده و سالمند) هجرت كنيد (و بپاخيزيد).
واژه ثقال در سوره رعد نيز استعمال شده است.3
«سَنَفْرُغُ لكم اَيُّه الثَقَلان».4 اى دو چيز گرانمايه به زودى به شما مىپردازيم (و فارغ از هر شغلى به شما رسيدگى مىكنيم). «فمِن ثَقلَت موازينه فاولئك هم المفلحون».5 كسانى رستگارند كه (حاصل زندگى، عمر و تلاشهاى فردى و اجتماعى آنها) بارى سنگين (و اندوختهاى بايسته و ارزشمند) است.«يَسْئَلونك عَنِ السّاعة... ثَقُلَتْ فى السماوات و الأرض، لا تَأْتِيكم الاّ بغتةً».1 از ساعت (لحظه فرا رسيدن رستاخيز قيامت) از تو مىپرسند... (بدان كه واقعه رستاخيز) در آسمانها و زمين گران و سنگين است، و عظمت دارد و جز ناگهانى واقع نشود.
«فامّا من ثَقلَت موازينه، فهو فى عيشة راضية».2 كسى كه (در قيامت و روز حسابرسى) بارش سنگين (ارزشمند و در خور توجه) است، عيش و زندگى پسنديده و خشنود دارد.
«أنا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً».3 به زودى بر تو قولى (كلمهها و جملههاى) سنگين (و بس مهم و ارزشمند و سرنوشت ساز) فرو افكنيم.
«و لَيَحْمِلُنّ اَثْقالَهم و اَثْقالاً مع اَثْقالِهم».4 كافران بار (و حاصل عملكردشان را كه از آنها جدا نشدنى است) بر دوش كشند، و نيز همراه آن بارهايى (و تبعاتى از كارهاى ديگران را كه به وسيله آنان به گمراهى و انحراف گراييدهاند).
«وَ الأنعام خَلَقَها لكم... و تَحْمِل اَثْقالكم الى بلدٍ لم تكونوا بالغيه الاّ بِشِقِّ الأَنْفُس».5 خداوند چهار پايان را براى شما آفريد... اين حيوانات بارهاى سنگينتان را به شهرها حمل مىكنند، و اگر آنان نبودند شما نمىتوانستيد جز با زحمت و رنج مشقت زا اين بارهاى گران را به شهرها ببريد.
راغب در ماده ثقل چنين مىگويد:
1. اعراف (7): 187.
2. قارعه (101): 7-6.
3. مزمل (73): 5.
4. عنكبوت (29): 13.
5. نحل (16): 5 و 7.
سنگينى و سبكى مقابل همند، هنگام... وزن و يا اندازهگيرى، به طرفى كه برترى دارد، سنگين گفته مىشود. اين ماده در اصل در اجسام به كار مىرود، و پس از آن در معانى استعمال مىگردد... ثقيل و خفيف بر دو وجه استعمال مىشود.
1. به نحو مضايفه، و آن اين است كه به چيزى سنگين و سبك گفته نمىشود مگر به اعتبار غير آن...
2. استعمال ثقيل در اجسامى كه تمايل به فرود آمدن به پايين دارند مانند سنگ و كلوخ. و خفيف به اجسامى گفته مىشود كه به صعود متمايلند مانند آتش و دود.1 مضمون كلام ابن منظور در اين زمينه چنين است:
ثِقَل (سنگينى) نقيض خفت (سبكى) است. جمع ثِقَل، ثِقال، و جمع ثِقْل اَثْقال است. به بار سنگين ثقل گويند... در نظر عرب دلاور قهرمان و بخشنده وزنه و بارى است بر زمين، آنگاه كه كشته شود يا بميرد زمين احساس سبكى مىكند.
به گناه نيز ثِقل گفته مىشود. و به هر چيز نفيس، ثَقَل، و ثقيل و
ثاقل مىتوان گفت. معناى ثقيل در آيه «انا سَنُلْقى عليك قولاً ثقيلاً»
سنگينى عمل به آن است. زيرا حرام و حلال و همه اوامر خدا با قبول
نوعى زحمت همراه است و بر انسان سنگين مىنمايد و ادا نمىگردد.
و گفته شده كه مراد واجبات الهى است. ثَقل به معناى كالا و كسان
مسافر است و ثِقَل به معناى شدت يافتن مرض. ثَقَل به معناى ثِقل نيز
آمده است. خداوند در قرآن جن و انس را ثَقَليْن ناميده، زيرا آن دو را
1. حسين بن محمد معروف به راغب اصفهانى: المفردات فى غريب القرآن، چاپ دوم،
دفتر نشر كتاب، 1404 ه، صص 80-79.
و نيز به نقل از طيّبى مىگويد: «قال الطيبى فى قوله، أنى تاركٌ فيكم ثقلين... اشارةٌ الى أنّهما بمنزلة التُوأمَيْن الخلفين عن رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم ، و أنّه يُوصى الأمةَ بحُسْن المخالقة معهما و ايثارِ حَقّهما على انفسهم كما يوصى الأبُ المُشفق الناسَ فى حَقِّ أولاده...».1 طيّبى گفته است اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانقدر بر جاى مىگذارم و مىروم... اشاره است به اين كه كتاب و عترت به منزله دو فرزند همزاد و دو قلوى پيامبرند، رسول گرامى (همانند پدر دلسوزى كه درباره فرزندانش وصيت مىكند) امت را سفارش كرده است كه با اين دو به خوبى و نيكى رفتار كنند، و حق آن دو را بر خويش مقدم بدارند.
ب. اهل بيت
اين واژه نيز در قرآن استعمال شده است:
«انّما يُريد اللّه لِيُذْهِبَ عنكم الرِّجسَ اهل البيت و يُطِهِّركم تطهيرا»2.
همانا! خدا اراده كرده است تا پليدى را از شما خاندان دور سازد، و به شيوهاى ويژه شما را پاكيزه گرداند.امام فخر رازى در تفسير آيه مىگويد: نكته لطيف در آيه اين است كه گاهى عين پليدى زايل مىشود ولى محل پاك نمىگردد، معناى آيه اين است كه خدا گناهان را از شما مىزدايد و لباس كرامت را به شما مىپوشاند. اين كه خداى متعال خطاب به ضمير مؤنث را (با توجه به فراز پيشين) رها كرده و با ضمير مذكر خطاب آورده، براى آن است كه زنان و مردان اهل بيت (هر دو را) شامل گردد.3
1.
عن عائشه ؛ «خرج رسول اللّه غداة و عليه مِرْطٌ مُرَحَّل من شَعر اَسود فجاء الحسن بن على فَأَدْخَلَه، ثم جاء الحسين فَدَخَلَ معه، ثم جائت فاطمة فأدخلها ثم جاء علىٌ فأدخله ثم قال: انّما يُريد اللّه ليذهب...». عايشه مىگويد: پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم سپيده دمى (از خانه) بيرون آمد، در حالى كه جامهاى نادوخته و بافته شده از موى سياه كه با تصاوير پالان شتر مزين شده بود، بر خود افكنده بود. حسن و حسين، فاطمه و على، به ترتيب (يكى پس از ديگرى) آمدند، پيامبر همه آنان را در زير آن جامه جاى داد، و آن گاه فرمود: انّما يريد اللّه...2 2. در صحيح ترمذى روايت شده است كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم زمان نزول آيه تطهير در خانهام سلمه بود، فاطمه، حسن و حسين را خواست و عبا را بر آنها پوشانيد و على را نيز به درون عبا فرا خواند و آن گاهدر صحيح مسلم روايت به گونه ديگر نيز ذكر شده است:
«فقال له حصين، و من اهل بيته يا زيد؟ أليس نِساؤه مِن اهل بيته؟ قال: نساؤه من اهل بيته و لكن اهل بيتُه من حُرّمَ الصدقةُ بعده، قال: و من هم؟ قال: هم آلُ على و آلُ عقيل و آلُ جعفر و آل عباس. قال: كُلّ هؤلاء حرم الصّدقة؟ قال: نعم».4 حصين از زيد بن ارقم پرسيد، اهل بيت پيامبر كيست؟ آيا زنان پيامبرنووى در توضيح اين قسمت از حديث مىگويد:
«المراد بالصدقة الزكاة و هى حرام على بنى هاشم و بنى المُطّلب، و قال مالك: بنو هاشم فَقَط، و قيل: بنى قصى، و قيل: قريش كلّه... فى هذاه الرواية دليل على اِبطال قول من قال قريش كلّها، فقد كان فى نسائه قُرَشِيات؛ و هنّ عائشة و حَفْصَة و اُمّ سلمه و سوده و ام حبيبة... والمعروف فى مُعْظم الروايات فى غير مسلم أنه قال: نساؤه ليس (لن. ظ) مِن أهل بيته فَتَناول الرواية الأولى، على أن المراد اَنَّهنّ من اهل بيته الذين يُساكِنونه و يَعُو لُهنّ و أَمَرَ بِاِحترامهم و اِكرامهم و سَمّاهم ثقلاً و وَعَظَ فى حقوقهم، فنساؤه يَدْخُلنَ فى هذا كلّه، و لا يَدخُلنَ فيمن حرم الصدقه...».1 مراد از صدقه زكات است، كه بر فرزندان هاشم و مطلب حرام است، مالك گفته زكات تنها بر بنى هاشم حرام است، و گفته شده فرزندان قصى و نيز گفته شده بر همه قريش... و اين روايت بطلان گفته كسانى را مىرساند كه زكات را بر همه قريش حرام مىدانند زيرا در ميان زنان پيامبر، عائشه، حفصه، ام سلمه، سوده و ام حبيبه همه قرشى اند، و براساس اين روايت صدقه بر آنها حرام است... و آنچه از بيشتر روايات استفاده مىشود اينمنصور على ناصف در شرح حديث عبا مىگويد:
«هنّ أهل بيتهاى الساكنات معه و يَعُو لهنّ و لكنهنّ لَسْنَ من اهل الذين حرمت الصدقة عليهم، لأنّها اوساخٌ فلا تليق بالأشراف، فسأله عن أهل البيت بهذا المعنى فقال: آل على و هؤلاء هم بنى هاشم و عليه الجمهور...».1 زنان پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اهل بيت اويند (بدين معنا كه) با او زندگى مىكنند و عائله (خانواده) پيامبر به حساب مىآيند. و حضرت سرپرست آنهاست. ولكن آنان از كسانى نيستند كه صدقه برايشان حرام است، چه اين كه صدقه (گى) آلودگى دانسته مىشود و بر بزرگان و نجيبان نمىزيبد. از وى سؤال شد كه اهل بيت به اين معنا چه كسانىاند؟ گفت: آل على، و آنان همان بنى هاشم اند. و جمهور عالمان بر همين عقيدهاند.ابو سعيد خدرى از پيامبر روايت مىكند كه فرمود:
«نزل هذه الآيه فى خَمسة فىّ و فى على و فاطمه و حسن و حسين».2 آيه تطهير درباره 5 نفر نازل شده است ؛ من و على و فاطمه و حسن و حسين.ابن جرير و ابن ابى حاتم از قتاده نقل مىكند كه درباره اين آيه گفت:
«هم أهلُ بيت طهّرهم اللّه من السوء، و اختصّهم برحمته».3 اينان اهلدر سنن ترمذى، و مسند احمد و مسند عبد بن حميد به نقل از انس آمده است:
«انّ رسول اللّه كان يَمُرّ بباب فاطمة سِتّة اَشْهَر اذا خرج الى الصلاة الفجر، يقول: الصلاة يا اهل البيت! انما يريد اللّه...».1 همانا پيامبر شش ماه هنگامى كه براى نماز فجر (صبح) خارج مىشد، به در خانه فاطمه عبور مىكرد و مىگفت: نماز! اى اهل خانه، و آيه تطهير را مىخواند.در حديث زير ويژگيهاى ديگرى از اهل بيت بازگو شده است، و روشن مىسازد كه اهل بيت همان عترت و ذريّه پيامبر است:
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم : من سرّه اَنْ يحيى حياتى و يَموت مماتى و يَسْكُنَ جَنّةَ عدنٍ غَرَسها ربّى، فليو الِ عليّا من بعدى و ليوالِ وليّه و ليقتدى باهل بيتى من بعدى فانّهم عترتى، خُلِقوا من طينتى و رُزِقوا فَهْمى و علمى، فويلٌ للمكذّبين بفضلهم من امّتى، القاطعين فيهم صِلَتى، لا أنَالُهم اللّهُ شفاعتى».2 (طبرانى در كبير و رافعى در مسند خويش با بيان سند تا ابن عباس مىنويسد:) پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: هر كه دوستدار زندگى و مرگى همچون زندگى و مرگ من است، و مىخواهد در بهشت عدن - كه پروردگارم آفريده - ساكن شود، بايد پس از من على و دوستداران او را دوست بدارد، و به اهل بيتم اقتدا كند، همانا اهل بيت من همان عترت منند، آنان از طينت و سرشت من آفريده شدهاند، و فهم و علم من را دارايند. واى بر كسانى از اُمتم كه فضل آنها را تكذيب كند، و رابطه خود را با من به وسيله قطع رابطه با آنان بِبُرد، خدا چنين كسانىاز برخى روايات جايگاه محورى و اساسى اهل بيت را آشكارا مىتوان دريافت. و خود شاهدى است بر اين كه چرا آنان عدل قرآن و يكى از دو ثقل معرفى شدهاند:
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«حُرمت الجنةُ على من ظَلَمَ أهل بيتى و آذانى فى عترتى».1 بهشت حرام است بر كسى كه بر اهل بيت من ظلم كند و (با اذيت و ستم به عترت) مرا بيازارد.محمد بن مسلم بن أبى الفوارس رازى در كتاب اربعين خود (كه در آغاز آن حديث ثقلين را آورده است.) از پيامبر نقل مىكند كه فرمود:
«.. اَلا! و ان ّ اهل بيتى أمان اُمّتى فاذا ذَهَبَ أهل بيتى جاء أمتى مايوعدون، ألا! و انّ اللّه عصمهم من الضلالة و طَهَّرَهم من الفواحش، و اصطفاهم على العالمين، اَلا! و انّ الله أوجب مَحبّتهم و أمر بمودّتهم، اَلا! و انّهم الشهداء على العباد فى الدنيا و يوم المعاد، اَلا! وانّهم اهل الولاية الدالون على طُرُق الهداية، اَلا! و انّ اللّه فَرَضَ لهم الطاعةَ على الفِرَق و الجماعة، فمن تمسّك بهم سَلَكَ و من حادَ عنهم هَلَكَ،...».2 هان! (بدانيد) اهل بيت من امان است براى امتم، آن گاه كه زمين از آنها تهى شود، وعده الهى (قيامت) فرا مىرسد. همانا! خداوند آنان را از ضلالت مصون داشته و از پليدىها پاك ساخته است، و بر همه عالميان برگزيده است. آگاه باشيد! كه خدا محبت آنها را واجب كرده و مردمان را به دوستى آنان فرا خوانده است. در دنيا و آخرت بر بندگان گواهند. اهل بيت من اهل ولايتند و راهنمايان راههاى هدايت، همانا خداوند پيروى از آنها را بر همهپيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«اِسْتَوصوا بأهل بيتى خيرا، فانّى أُخاصِمَكم عنهم غدا و من اكن خصيمه اُخَصِّمُه، و من أُخَصِّمه دَخَلَ النار».1 درباره اهل بيتم به نيكى سفارش كنيد، همانا در فرداى قيامت شاكى كسى كه به آنان بد رفتارى كند منم. و هر كه طرف دعوايش من باشم، و با او خصومت كنم به دوزخ مىرود. «و اجعلوا أهل بيتى منكم مكانَ الرأس من الجَسَد و مكانَ العَيْنَين من الرأس، و لا يَهتدى الرأسُ الاّ بالعينين».2 اهل بيت مرا نسبت به خود مانند سر براى بدن بدانيد، و آنان را همچون چشمان براى سر در نظر آوريد. سر بدون چشم (جايى را نمىبيند) و هدايت نمىشود. (اهل بيت نيز براى جامعه و امت اسلامى چنين اند. )* در دستهاى از احاديث اهل بيت كشتى نجات امت و مانع اختلاف آنان دانسته شده است:
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم : اَلا اِنّ مَثَلُ اهل بيتى فيكم مثلُ سفينة نوح من رِكِبَها نجى و من تَخَلَّفَ عنها غَرِقَ».3 ابوذر مىگويد كه) پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: آگاه باشيد! همانا مثل اهل بيت من در ميان شما و نقش آنها مثل كشتى نوح است، هر كه به آن درآيد نجات پيدا مىكند، و هركس از آن تخلف ورزد (و به اهل بيت چنگ نزند) غرق مىشود و هلاك مىگردد.«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم :... و أهلُ بيتى أمانٌ لِاُمّتى من الاختلاف (فى الدين) فاذا خالَفَتْها قبيلةٌ من العرب (يعنى فى احكام اللّه) اختلفوا. فصاروا حِزبَ ابليس».1 (ابن عباس روايت مىكند كه) پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود: اهلبيت مانع اختلاف امتم (در دين) هستند. پس هر گاه قبيلهاى از عرب (در احكام خدا) با اهل بيت مخالفت كند (و از آنان روى برتابد)، با هم اختلاف مىيابند و پراكنده مىشوند، و حزب شيطان مىگردند.
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم : «النُجوم اَمانٌ لأهل السماء و اهل بيتى أمان لأمّتى».2 ستارگان باعث ايمنى اهل آسمان اند، و اهل بيت من سبب در امان ماندن امّتم (از هلاكت و از لغزشها و انحرافها).
هيثمى اين حديث را در مجمع الزوائد نقل مىكند و مىگويد طبرانى در «الأوسط» آن را نقل كرده و اسناد آن خوب است.3
امام فخر رازى در اين زمينه بيانى زيبا و لطيف دارد، وى مىگويد:ما اكنون در درياى تكليف هستيم، و امواج (خروشان) شبههها و شهوتها بر ما فرود مىآيد، سفر در درياى (متلاطم) نيازمند دو چيز است:
1. كشتى بى عيب و سالم،
2. ستارگان نور افشان و آشكار،
هر گاه انسان در كشتى سالم و عارى از نقص بنشيند و نگاهش را به
ستارگان درخشان اندازد (با توجه به حركت و جايگاه ستارگان)، به
1. همان، ج 3، ص 149.
2و3- محمدبن درويش حوت بيروتى: اسنى المطالب فى احاديث مختلفه المراتب، چاپ اول، دارالفكر، 1412 ه، صص 11-510 و نيز؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 177 . مطالب العاليه ج 5، ص 83 و ج 4، ص 262.
* احاديثى نيز از وجود كسانى ممتاز و برجسته از اهل البيت در همه زمانها و نسلها خبر مىدهد:
در روايتى كه ابن حجر در صواعق آن را شاهد گفته خود در اين زمينه قرار مىدهد، آمده است:
«فى كل ّ خَلَف عدولٌ من اهل بيتى».2 در هر نسلى (و در هر عصر و زمانى) فردى (ممتاز و عادل كه همسنگ و همطراز با فرد پيش از خود است)، از اهل بيت من وجود دارد.راغب در مفردات مىنويسد:
اهل انسان در اصل كسانى اند كه با او در يك جا سكونت دارند، و به طور مجاز به كسانى كه داراى نسب يكسانند، اهل بيت انسان گفته مىشود. هر گاه اهل بيت به طور مطلق گفته شود، مراد خويشاوندان پيامبر است.3
ابن طلحه شافعى در كتاب «مطالب السؤل» در مراد از «اهل البيت» مىنويسد:اهل بيت منتسبان به جد نزديك پيامبر (جد بى واسطه) هستند. و
قولى گويد كسانى كه با پيامبر در يك رحم مشتركند مراد است و نيز
عده زيادى از اهل جفر احاديثى را گرد آوردهاند كه از آينده خبر مىدهد، آنان با اين عوام فريبى مىخواستند خود را مطرح سازند، و كار خود را رواج دهند. در اين زمينه كتابهايى نوشتهاند و به سيد ما على (رض) نسبت دادهاند، و نيز به اهل البيت مانند: زين العابدين، محمد باقر، جعفر صادق و موسى كاظم.3
از مكانهاى دروغ، يكى محلى است كه در قاهره به مشهد الحسين مشهور است، زيرا حسين (رض) به اتفاق در آن جا دفن نشده است... احتمال مىرود فاطميان آن را آباد كرده باشند، زيرا آنان اهل البيت را گرامى و بزرگ مىداشتند و خود را به حسين نسبت مىدادند...1
بيروتى در اين دو بيان به طور روشن مصداق هاى اهل بيت را بيان مىكند، و مىگويد: اهل بيت كسانى اند همانند ؛ حسين بن على، زين العابدين، محمد باقر، جعفر صادق، موسى كاظم. ج. آل واژه آل نيز كه در قرآن بكار رفته است، مترادف با كلمه «اهل البيت» است.ابن ايثر مىگويد: در آل محمد (كسانى كه صدقه بر آنان حلال نيست» اختلاف است، اكثر بر اين هستند كه آنان اهل بيت پيامبرند.2 بيهقى در سنن بابى به همين عنوان دارد
«باب بيان اهل بيته الذين هم آله».3 (باب بيان اهل بيت پيامبر و كسانى كه آل اويند) شافعى گويد: اين حديث كه صدقه بر محمد و آل محمد حلال نيست، دلالت مىكند كه آل محمد كسانى اند كه صدقه بر ايشان حرامابو العباس احمد بن يحيى مىگويد: در اين كه آل پيامبر كيانند، مردمان مختلفند. گروهى گويند آل پيامبر كسانيند كه از او پيروى كنند، خواه خويشاوند پيامبر باشند و خواه نباشند. و نيز آل پيامبر خويشاوندان او هستند خواه از او تبعيت كنند و خواه نكنند و طائفهاى گويند آل و اهل يكى است به اين دليل كه تصغير آل «اُهيل» است.1
امام فخر رازى مىگويد: به عقيده من آل محمد كسانى اند كه بازگشت امرشان به پيامبر است، بنابراين هر كس وابستگى و نسبتش به پيامبر شديدتر و كاملتر باشد، آل اوست. و بى گمان نسبت فاطمه و على و حسن و حسين به پيامبر بسيار استوار است (و روشنى اين امر همانند نقل متواتر يقينى و حتمى است)، از اين رو واجب است كه آنها آل باشند.و نيز اينكه مردم در اين كه آل چه كسانى هستند اختلاف دارند. برخى گويند آل همان خويشاوندان پيامبر است، و برخى امت پيامبر را (كسانى كه دعوت او را پذيرفتهاند) آل مىدانند. بنابر همه تقديرات اين چهار نفر آل پيامبرند (زيرا هم خويشاوند اويند و هم دعوتش را پذيرفتهاند)، اما اينكه غير آنها داخل تحت لفظ آل باشد، اختلاف است... به اين ترتيب ثابت مىشود كه اين چهار نفر خويشاوند پيامبرند. و در نتيجه واجب است بزرگداشت زياد ويژه آنان باشد.(و گذشته از اين) وجوه زير بر اين مطلب دلالت دارد:
1.
«لا أَسْأَلُكم عليه أجْرا الاّ المودّةَ فى القربى». پاداشى نخواهم از شما جز مودت خويشاوندانم.2. بدون شك پيامبر فاطمه را دوست مىداشت و مىگفت: «فاطمة بضعةٌ منّى يُؤْذينى مايُؤذيها». فاطمه پاره تن من است. آنچه او را آزاد دهد، مرا مىرنجاند. و به نقل متواتر ثابت شده است كه آن حضرت على، حسن و حسين را دوست مىداشت. و وقتى اين مطلب ثابت گرديد، بر امت واجب است كه همانند پيامبر عمل كنند (اين 4 نفر را دوست بدارند)، زيرا خدا در قرآن مىگويد «واتبعوه لعلّكم تَهْتَدون». (از پيامبر پيروى كنيد شايد هدايت شويد.)، «فليحذرِ الذين يُخالفون عن اَمرِه». (آنان كه از امر پيامبر مخالفت ورزند بايد ترسان باشند)، «قل اِن كنتم تُحِبّون اللّه فاتبعونى يُحْبِبْكم اللّهُ». (بگو اى پيامبر اگر شما خدا را دوست مىداريد، مرا تبعيت كنيد، خدا دوستتان مىدارد)، «لقد كان لكم فى رسولِ اللّه اسوةٌ حسنة». (به راستى پيامبر برايتان الگوى نيك و پسنديدهاى است).
3. وجه سوم اين است كه دعا بر آل منصب بزرگى است، به همين خاطر پايان تشهد در نماز دعا بر آل است. و نيز پيامبر فرموده است: «خدايا بر محمد و آل محمد درود فرست و محمد و آل او را غريق رحمت خود گردان». و اين چنين تعظيمى را در حق غير آل نمىتوان يافت. و همه اينها دلالت مىكند كه حب آل محمد واجب است، شافعى مىگويد:
| «اِن كانَ رَفْضا حُبُّ آلِ مُحَمَّد | فَلْيَشْهَد اَيُّها الثَقَلان اَنّى رافضىٌ» |
اگر حُب آل محمد رفض (خروج از دين) است، اى دو چيز گرانمايه (انس و جن) گواه باشيد كه من رافضى ام (آل محمد را دوست دارم)1.
1. تفسير كبير، ج 25، صص 66-165.
بارى، اين حديث كه مورد توجه بزرگان اهل سنت قرار گرفته است، و در كتابهاى خود به آن اشاره كردهاند، عظمت اهل بيت پيامبر و عترت را مىنماياند، و تأييدى است بر اين كه لفظ عترت يا اهل بيت در حديث تمسك بجا و درست است. و با چنين منزلت و جايگاهى به راستى آنان يكى از دو چيز گرانمايهاند، هر كه پيرو سنت پيامبر است بايد آنان را دوست بدارد، و از دشمنى با آنها بپرهيزد. زيرا دوستى آنان انسان را نجات مىدهد، و دشمنى با آنها انسان را هلاك مىسازد و از رحمت خدا دور مىكند.
د. عترت
در حديث ثقلين بر اساس برخى از نقلها به جاى كلمه «اهل البيت» واژه «عترة» جلب توجه مىكند، و گاه هر دو با هم ذكر شده و اهل البيت به عنوان بدل عترت آمده است:
زيد بن ثابت مىگويد:
«قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم : انى تارك فيكم الثَقَلين خَلفى؛ كتابَ اللّه و عترتى فانّهما لَنْ يتفرّقا حتى يَرِدا علىَّ الحوضَ».1 من در ميان شما دو چيز گرانقدر مىگذارم و مىروم ؛ كتاب خدا و عترت من. همانا! اين دو از هم جدائى ناپذيرند، تا اين كه در حوض بر من وارد شوند.
ازهرى به نقل از محمد بن اسحاق مىگويد: «هذا حديثٌ صحيح».2 اين حديث صحيح است:
در بعضى از احاديث عترت، اهل البيت دانسته شده است:
قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم : «انّى تارك فيكم الثقلين، كتاب اللّه و عترتى اهل
1. لسان العرب، ج 4، ص 538.
2. همان .
از اين رو بجاست كلمه عترت نيز مورد بررسى قرار گيرد؛ بزرگان ادب و علم درباره اين واژه چنين اظهار نظر مىكنند:
1ـ ابن اثير مىگويد:
«عترة رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم ولد فاطمه (رض): هذا قول ابن سيده... عترة الرجل أخصُّ أقاربه».2 عترت انسان به خاصترين (و نزديكترين) خويشاوندان وى اطلاق مىشود، و عترت رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم فرزندان فاطمه (رض) هستند. قول ابن سيده نيز همين است.2. ابن اعرابى مىگويد:
«العترةُ ولدُ الرجل و ذريّته و عقبُه من صُلبه... فعترة النبى صلي الله عليه و آله وسلم ولد فاطمة البتول عليها السلام».3 عترت فرزند و ذريه انسان است، كه (به تدريج و نسلى پس از ديگرى) از صُلب وى پديد مىآيند، از اين رو عترت پيامبر فرزندان فاطمه بتول (رض) است.3. از ابى سعيد روايت شده:
«العترةُ ساقُ الشجرة»... و عترةُ النبى صلي الله عليه و آله وسلم عبدالمطلب و ولده» عترت به معناى تنه درخت است وانس بن مالك از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم روايت مىكند كه فرمود:
«نحن سبعة بنو عبدالمطلب، ساداتُ اهل الجنّة، أنا، و أخى علىٌّ و عمّى حمزة و جعفر، والحسن، والحسين، و المهدىّ»1 ما هفت نفر از فرزندان عبدالمطلب، سادات (بزرگان و سروران) بهشتيان هستيم، من، برادرم على، عمويم حمزه و جعفر و حسن و حسين و مهدى.4. ابو عبيده و عدهاى ديگر مىگويند:
«عترة الرجل و أُسرتُه و فصيلتُه ورهْطُه الأدنون»2 عترت انسان و اُسره او (كسانى كه فرد به وسيله آنها توانمند مىشود و قوت مىگيرد)3 و فرزندان او،4 همان خويشاوندان نزديك به انسان است.5.ابن منظور معانى گوناگونى را كه براى عترت ذكر شده يادآور مىشود و مىنويسد:
عترت انسان نزديكان وى شامل فرزند و غير آن است، و گفته شده عترت گروه و عشيره نزديك به شخص است، و كسانى را كه در گذشتهاند و يا در آينده به دنيا مىآيند در بر مىگيرد.
و درباره عترت پيامبر چنين اظهار نظر مىكند: گفته شده: عترت
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اهل بيت نزديك آن حضرت است، و آنان فرزندان
پيامبرند و على و فرزندانش. و گفته شده ؛ عترت پيامبر اهل بيت
نزديك و دور وى است. و نيز گفته شده ؛ عترت انسان پسر عموهاى
4. لسان العرب، ج 11، ص 522 .
در تفسير الدرالمنثور به نقل از ابن عباس آمده است:
قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم : «لا أَسْئَلُكم اجرا الاّ المودّةَ فى القربى أَنْ تَحْفِظُونىو نيز ابن عباس گويد، زمانى كه آيه مودت نازل گرديد، از پيامبر پرسيدند:
«يا رسولَ اللّه من قرابتك هؤلاء الذين وَجَبْتَ علينا مَوَدَّتَهم قال: على و فاطمه و وُلْداهما».2 اى پيامبر خدا مودت چه كسانى از خويشاوندانت بر ما واجب است؟ حضرت فرمود: على و فاطمه و فرزندان اين دو.بنابراين، واژههاى عترت، اهل بيت، و ذى القربى از نظر معنا بهم نزديك اند ولى پيداست كه مراد از عترت در حديث ثقلين محدود است و همه منسوبان به پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم را در بر نمىگيرد، بلكه مقصود كسانى اند كه امتيازات ويژهاى دارند، با قرآن همتايند و مانند قرآن ارزشمند و گرانبهايند، تمسك به آنها آدمى را از گمراهى نجات مىبخشد و مانع لغزش و انحراف مىگردد، همانند قرآن روشنگرند و مردمان را هدايت مىكنند، و چنانچه قرآن دربردارنده همه آگاهيهايى است كه انسان را سعادتمند مىسازد، آنان نيز چنين هستند، چيزى بر آنها پوشيده نيست و آنان از همه داناترند. علامه مناوى در اين زمينه مىگويد:
«والمراد بعترته العلماءُ العاملين منهم اِذ هم الّذين لا يُفارقون القرآن».3در جاى ديگر مناوى درباره نسبت فرزندان فاطمه به پيامبر چنين اظهار نظر مىكند:
«و مِن خصائصه أَنّ أولادُ بناته يَنْتَسِبُون اليه بخلاف غيره، و أولادَ بنات بناته لا يشاركون أولادَ الحَسَنَيْن فى الاِنتساب إليه و ان كانوا من الذُرّيّة».1 از ويژگيهاى پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اين است كه فرزندان دخترش به او نسبت داده مىشوند، (به خلاف غير آن حضرت)، و فرزندان دختر دخترانش مانند فرزندان حسنين (حسن و حسين) به پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نسبت داده نمىشوند (و در اين فضيلت شركت ندارند)، اگر چه آنان از ذريه (پيامبر) هستند.بغوى در معالم التنزيل در تفسير آيه مودت مىنويسد:
«و قال بعضم معناه: الاّ أن تودّوا قراَبتى و عترتى و تحفظونى فيهم... وَاخْتَلَفُوا فى قرابته، قيل: فاطمة الزهراء و على و ابناهما و فيهم نزل «انّما يريداللّه...».2 بعضى (مانند سعيد بن جبير و ابن شعيب) گفتهاند معناى آن اين است كه خويشاوندانم و عترتم را دوست بداريد، و با اين شيوه مرا پاس داريد... در اين كه خويشان پيامبر چه كسانى اند، اختلاف است، گفته شده (مراد) فاطمه زهرا، على و دو فرزندش مىباشد، و در حق ايشان آيه «انّما يريد اللّه...» نازل شده است.حافظ ابوالقاسم، عبدالرحمن نخعى سهيلى، در كتاب شرح سيره
اين سخن نيز آنچه را در مقصود از عترت (به معناى خاص) گفته شد تأييد مىكند، زيرا كسانى چون مهدى (ع) را از آنها مىداند، و تولد او را از نسل فاطمه (س) فضيلتى بزرگ براى وى به حساب مىآورد.
ه. تمسك اين واژه نيز ريشه قرآنى گويايى دارد، و مشتقات مختلفى از آن در قرآن استعمال شده است: «فَمَنْ يَكْفُر بالطاغوت و يُؤمن باللّه فقد استمسك بالعُروةِ الُوثقى لا انْفِصامَ لها».2 هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به دستاويزى استوار و محكم چنگ زده است، دستاويزى كه ناگسستنى است.راغب در معناى اين ماده مىگويد:
امساك چيزى، يعنى آويختن به آن و نگهدارى آن... زمانى كه
در اين آيات نيز اين ماده آمده است: زخرف (43): 43. احزاب (33): 37، فاطر (35): 41 . ممتحنه (60): 10.
اين كه در قرآن آمده است كسانى كه به كتاب خدا متمسك مىشوند، يعنى به آن ايمان مىآورند، و بر اساس آنچه در آن است حكم مىكنند... امساك، تمسك و استمساك به چيزى، همه به معناى اعتصام (چنگ زدن و ملازم بودن) است.2
طيبى در «كاشف» حديث ثقلين را شرح مىدهد، در معناى جمله «ما اِن تمسكتم» مىگويد: چون پيامبر از تمسك ذكرى به ميان آورد، به دنبال آن آشكارا متمسك (ريسمان) را آورد و فرمود: «كتاب خدا ريسمانى است كشيده شده بين آسمان و زمين» و در اين جمله اشارهاى به آيه (176 سوره اعراف) است:«اگر مىخواستيم با آيات خود او را بالا مىبرديم، و لكن او به زمين چسبيده، و از هوس خود پيروى مىكند».
بر اين اساس مردم در چالههاى طبيعتشان فرو افتادهاند، و به امور شهوانى مشغولند، و خداى متعال به لطف خود مىخواهد آنها را بيرون آورد. از اين رو ريسمان قرآن را در دسترسشان گذاشته، تا از اين ورطه (هلاكت) رهايشان سازد. پس هر كس به آن تمسك كند نجات مىيابد، و هر كه به زمين بچسبد، هلاك مىشود.
معناى تمسك به قرآن عمل به آن چيزهايى است كه در قرآن
آمده، اوامر قرآن را فرمان بردن، و... و دورى از آنچه قرآن منع كرده،
محل جمع شدن آب را حوض گويند... و حوض پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم ، جايگاهى است در قيامت كه از آن امتش را سيراب مىسازد.2
همانند ديگر واژههاى حديث، كلمه حوض نيز ريشه قرآنى دارد: «أِنّا اَعْطيناك الكَوثَرَ».3 (اى پيامبر) ما كوثر را به تو عطا كرديم. و در حديث به نقل از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم آمده است: «هل تَدْرُون ما الكوثر... فانّه نهر وَ عَدنيه ربّى فى الجنّة -تبارك و تعالى-در حديث ديگر پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مىگويد:
«دخلتُ الجنّة فاذا انا بِنَهْر حافَتاه اللؤلؤ، فغرفتُ بيدى فى مجراى ماءه، و اذا مِسْكٌ اَذْفَر: قلتُ يا جبرئيل، ما هذا؟ قال: هذا الكوثر الذى أعطا كه اللّه».2 وارد بهشت شدم، به نهرى برخوردم كه كرانههاى آن را لؤلؤ در برگرفته بود. كفى آب از مجراى آن برگرفتم بوى مشك مطبوعى از آن برخاست، به جبرئيل گفتم: اين چيست؟ گفت اين همان كوثرى است كه خدا به تو بخشيده.الفاظ روايت در صحيح بخارى و مسلم، به نقل از انس و حذيفه چنين آمده است:
«ليردّنّ علىّ ناسٌ من اصحابى الحوضَ اذا رأيتُهم و عرفتهم اِخْتَلَجُوا دونى، فأقول: يا ربّ أصحابى أصحابى! فيقال لى: انك لا تدرى ما احدثوا بعدك».3 به يقين كسانى از اصحابم در حوض بر من وارد مىآيند، و آن گاه كه آنها را ديدم و شناختم از من دور مىگردند ودر صحيح مسلم، حديث به نقل از ابى هريرة چنين است:
«فانهم يأتون يوم القيامة غُرّا مُحَجِّلين من الوضوء، و أنا فَرَطُهم على الحوض، اَلا لَيُذادنَّ رجالٌ عن حوضى كما يذادّ البعيرُ الضالّ. أناديهم: الا هَلُمَّ اَلا هَلُمّ، فيقال: انّهم قد بَدَّلُوا بعدك، فأقول: سُحْقا فَسُحْقا فَسُحقا».1 پس آنان روز قيامت (نزد من) مىآيند در حالى كه پيشانى آنها از اثر وضو مىدرخشد، و من پيش از آنها در حوض حاضر مىشوم. آگاه باشيد كه مردمانى از حوضم طرد مىشوند، چنانچه شتر بيگانه از آبشخور رانده مىشود. صدايشان مىزنم: هان! بياييد، بياييد، پس گفته مىشود: آنها بعد از تو (دين خدا را) دگرگون ساختند، پس مىگويم: دور باد، دور باد.و نيز حذيفه از پيامبر نقل مىكند كه مىگويد: سوگند به خدايى كه جانم به دست اوست، (كسانى را) از حوضم طرد مىكنم، چنانچه انسان شتر غريبه را از حوضش دور مىسازد.2
در احاديث ديگر ويژگىهاى بيشترى از حوض نمايان شده و در آنها آمده است كه (رنگ آب) حوض پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم از برف و شير سفيدتر، (و مزه آن) از عسل شيرينتر است3، و وسعت زيادى دارد 4، زواياى آن مساوى است، و بوى آن از مشك خوشبوتر است، و هركس از آن بياشامد، هرگز تشنه نشود.5 منبر پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم بر حوضبا توجه به آنچه در حديث ثقلين آمده است، دسترسى به حوض نزد پيامبر در صورتى است كه انسان به كتاب و عترت تمسك كند، و هرگز از اين دو جدا نگردد.
2. همان، ص 409.
3. همان ص 421. 4. المسند الجامع، ج 2، ص 407. و نيز: تفسير نسائى، ج 2، ص 556. 5. تفسير نسائى، ج 2، ص 559.در حديث ثقلين نكتههاى فراوانى نهفته است، موارد زير از آن جملهاند:
1. اهميت قرآن و عترت
با توجه به واژه ثقلين و قرينههاى موجود در حديث، و نيز احاديثى كه درباره عترت و اهل بيت از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم رسيده است، مىتوان دريافت كه پيامبر در اين حديث عظمت و شرافت عترت را مىنماياند. و از جايگاه و منزلت والاى آن خبر مىدهد. و مقصود اساسى و هدف اصلى در اين حديث توجه دادن مردمان به عترت است. زيرا كتاب خدا در نزد مسلمانان معلوم بود، و همگان به مرتبه گرانقدر آن توجه يافتند، و آن را دستور زندگى شناختند. با آموزشهاى قرآنى و سخنان پيامبر درباره كلام خدا در زمان وحى عظمت قرآن در دلها جاى گرفت، و سرانجام همه در برابر بزرگى قرآن سر فرود آوردند، و دانستند اين كتاب و جمله جمله آن وحى و معجزه الهى است.
آنچه بر مسلمانان پوشيده مىنمود، و گرانسنگى آن را همگان درك نمىكردند و توجهى ژرف بدان نداشتند، عترت بود. و پيامبر در
و از جمله معانى آيه
«يسألونك عن الساعة... ثَقُلَت فى السّماوات و الأرضِ...»،3 اين است كه علم به لحظه فرا رسيدن قيامت بر (اهل) آسمانها و زمين مخفى است.پيامبر در اين حديث كه آياتى از قرآن4 و نيز روايات فراوان ديگر
آن را تأييدمى كند، مىخواهد اين حقيقت را باز گويد كه عترت عدل و همتاى قرآن است. و اهل بيت چون قرآن عظمتى ويژه دارد. و چون سرمايه و كالاى گرانبها و نفيسى است5 كه هر كسى براى داشتن آيندهاى درخشان و اميدوار به آن نياز دارد، و بايد آن را به همراه خود داشته باشد، و از آن نگهدارى و مواظبت كند، و نقش هدايتگرى و تفسير و تبيين قرآن را از آنان بخواهد و به هدايت آنها تن دهد.ابن حجر در صواعق در فصل آياتى كه در شأن اهل بيت وارد شده، آن گاه كه آيه تطهير را مىآورد، در پايان آن مىنويسد:
همه (آنچه درباره فضائل اهل بيت وارد شده) امور زير كه از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم صادر گرديده تأكيد مىكند:
مضمون آيه را پيامبر تكرار مىكند و مىگويد: خدايا اينها اهل بيت منند، پليدى را از آنان بزداى و به شيوهاى خاص آنها را پاكيزه گردان.
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم خود را جزو اهل بيت به حساب مىآود، تا بركت وجودى آن حضرت آنان را در برگيرد. بلكه در روايتى جبرئيل و ميكائيل را در زمره اهل بيت داخل مىكند، تا ارجمندى و ارزش والاى آنها را بنماياند.
از خدا صلوات و بركات و رحمت براى اهل بيت مىطلبد.
مىگويد: هر كس خويشاوندانم را بيازارد، مرا رنجانده است، و هر كه من را برنجاند خداى متعال را آزرده است.
مىفرمايد: سوگند به كسى كه جانم در دست اوست، عبدى به من ايمان نمىآورد مگر اين كه دوستم بدارد، و مرا دوست نمىدارد مگر اين كه خويشاوندانم (عترتم) را دوست بدارد.
و به اين ترتيب پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اهل بيت را همطراز خود مىكند و همچون جان خويش مىداند. «و مِنْ ثَمّ صَحّ أنّه صلي الله عليه و آله وسلم قال: انّى تاركٌ فيكم ما ان تمسكتم به لن تَضِلّوا كتاب اللّه و عترتى». پس اين حديث پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم كه فرمود: «من در ميان شما چيزى را بر جاى مىگذارم كه اگر به آن متمسك شويد، هرگز گمراه نمىشويد، و آن چيز كتاب خدا و عترت من است.» صحيح و درست است.1
2. مسئوليت در برابر قرآن و عترت
از جملاتى چون «فانظروا كيف تَخْلِفُونى فيهما».2 (بنگريد پس از
1. عبقات الأنوار، ج 2-1، ص 663 (به نقل از صواعق المحرقه).
2. حلية الأولياء، ج 1، ص 355.
ابن حجر در صواعق مىنويسد:
«روى فى قوله تعالى «وَ قِفُوهم انّهم مَسئولون» عن ولايةِ على و اهل البيت. لأنّ اللّه أمر نبيَّه صلي الله عليه و آله وسلم ان يَعْرفَ الخَلْقَ انه لا يسألهم على تبليغِ الرسالة أجرا الاّ المودّه و فى القربى. و المعنى انّهم يُسائلون: هل والُوهم حَقَّ المولاة كما اَوْصاهم النبى صلي الله عليه و آله وسلم أم أضاعوها و أهملوها فَتَكون عليهم المُطالبة و التَبِعة».1 در قرآن آمده است: «اينان را نگهداريد، تا باز پرسى شوند» در روايت آمده است كه از ولايت على و اهل بيت سؤال مىشود. زيرا خدا به پيامبر دستور داده مردمان را آگاه سازد كه پاداش رسالت چيزى جز مودت نسبت به خويشان او نيست. معناى آيه اين است: مردمان سؤال مىشوند كه آيا به سفارش پيامبر عمل كردند، و آن گونهطيبى در شرح حديث ثقلين در كاشف، مىنويسد:
«اذكركم اللّه فى اهل بيتى، اى اُحّذر كم اللّه فى شأن اهل بيتى و اَقُول لكم، و لاتؤْذوهم فاحفظوهم... كما يقول الأبُ المشفق: اللّه! اللّه! فى حقّ اولادى... و لعلّ الَّرفى هذه الوَصيّة و الاقتران بالقرآن، ايجابُ محبّتِهم لقوله تعالى: «قل لا أسئلكم عليه أجرا الا المَوَدّة فى القربى»، فانّه تعالى جعل شُكْرَ اِنعامه و إحسانه بالقرآن منوطا بِمَحَبتهم على سبيل الحصر، و كأنّه صلي الله عليه و آله وسلم يوصى الأمّة بقيام الشكر و قيّد تلك النعمة به، و يُحذّر هم عن الكفران فمن قام بالوصيّة و شكر تلك الصنيعه بحُسن الخِلافة بينهما لن يفترقا فلا يفارقانه فى مواطن القيامة و مشاهدها حتّى يَرِدا الحوض، فيشكرا صنيعه عند رسول اللّه، «فح» هو بنفسه يكافيه، و اللّه يُجازيه الجزاء الأوفى. و مَن أضاعَ الوصيّةَ و كفر النعمة، فحكمه بالعكس. و على هذا التأويل حسنُ موقع قوله: انظروا كيف تخلفونى فيهما. و النَظَر بمعنى التأمل و التفكّر، اى تفكّروا واستعملوا الرويّة فى استخلافى أيّاكم هل تكونون خَلْفَ صدقٍ او خلف سوء».1 خدا را بياد مىآورم درباره اهل بيتم، يعنى بر حذر مىدارم شما را از بى حرمتى درباره آنها، اهل بيت مرا پاس بداريد، مبادا آنها را بيازاريد... اين جمله مثل اين است كه پدر دلسوز مىگويد: خدا را، خدا را در حق فرزندانم...شايد راز اين وصيت و همتا قرار دادن عترت با قرآن، واجب كردن
پس هر كس اين وصيت را بپا دارد، جانشين نيك براى پيامبر باشد، و شكر نعمت ارزنده قرآن را با پاسدارى از اهل بيت، بجاى آورد. قرآن و عترت در مواطن و مشاهد قيامت تا ورود در حوض از او جدا نمىشوند و كار نيك او را نزد پيامبر پاس مىدارند. و همين او را كفايت مىكند، خدا پاداش كامل به وى مىدهد. و هر كه وصيت را ضايع سازد و كفران نعمت كند، حكم به عكس است.
فرمايش پيامبر كه مىگويد: «بنگريد درباره قرآن و عترت پس از من چگونهايد»، به آنچه گفته شد به خوبى ناظر است. زيرا «نظر» به معناى تأمل و تفكر است، و معناى فرمايش پيامبر اين است: تفكر كنيد و انديشه خود را در جانشينى من بكار بنديد، كه آيا خلف راستين هستيد يا خلف نابكار ؟
3. سرنوشت انسان در گرو قرآن و عترت اينكه در حديث ثقلين آمده است: «به كتاب خدا متمسك شويد تا در گمراهى نيفتيد و نلغزيد»،1 «خدا را به ياد شما مىآورم دربارهبدرالدين رومى در «تاج الدرة» شعر زير را اين گونه شرح مىدهد:
| دَعا الى اللّه فالمتمسّكون به | مُتمسّكون بِحَبْل غيرَ مُنْفَصِم |
و آن گاه مىگويد: اين سبب چيزى نيست جز كتاب خدا، و كسانى از عترت آن حضرت كه عصمت و طهارت دارند.
سپس آيه مودت و حديث ثقلين را نقل مىكند و مىنويسد:
«و هذا نَصٌّ فى المقصود، فمن تمسّك بكتاب اللّه تمسّك بهم، و من عَدَلَ فهم عدل عن كتاب اللّه من حيث لا يدرى و هو يقول: آمنتُ باللّه و بكُلّ ما ثَبَتَ مجئ رسول اللّه به مِن عنداللّه (فلا و ربُّك لا يُؤمنون حتّى يُحَكِّموك فيما شَجَرَ بينهم ثم لا يَجِدوا فى أَنْفُسِهم حَرَجا مِمّا قَضَيْتَ و يُسَلِّموا تسليما).1 اين حديث آشكارا و روشن مقصود را مىرساند، پس هر كس به كتاب خدا متمسك شود، به عترت پيامبر چنگ زده است، و هر كه از عترت روى گرداند، ناخود آگاه از كتاب خدا روى برتافته است، در حالى كه مىگويد به خدا و آنچه پيامبر از جانب خدا آورده ايمان آوردهام. (خدا در قرآن مىگويد:) «به خدا سوگند به تو ايمان نمىآورند، مگر اين كه تو در مشاجرات (و مسائل اختلافى) بين آنها داورى كنى، و آنان كوچكترين وسوسهاى در دل خود نسبت به حكم تو نيابند، و تسليم محض داوريت شوند.سعدالدين تفتازانى در كتاب شرح المقاصد مىگويد:
«الاترى؟ أنّه عليه الصلاة و السلام - قَرَنَهم بكتاب اللّه - تعالى - فى كونمعناى «لن يفترقا» نفى ابدى است، يعنى تا قيامت در همه زمانها و عصرها قرآن با عترت است. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم به نقل از مبدأ وحى اين مطلب را اعلام مىكند. و مىگويد: «خداوند لطيف و دانا اين خبر را داده است».4 و از آن جا كه جمله فوق قطعى الصدور است، و
ممكن نيست سخن وحى و وعده پيامبر خلاف واقع در آيد. مىتوان دريافت كه تلازم قرآن و عترت هميشگى است، و يكى ديگرى رابزرگان اهل سنت از حديث همين جداناپذيرى را استفاده كردهاند، سخن تفتازانى كه در پيش يادآورى گرديد اين مطلب را تأييد مىكند، و سخنان زير نيز مؤيد اين موضوع است:
1. علامه مناوى پس از نقل حديث ثقلين، و توجه به معناى آن، جداناپذيرى قرآن و اهل بيت را تا روز قيامت يادآور مىشود و به نقل از شريف (سمهودى) مىنويسد:
«هذا الخبر يُفهم وجودَ من يكون اَهلاً لِلتمسك به مِنْ اهل البيت و العترة الطاهرة فى كلّ زمنٍ الى قيام الساعة، حتى يتوجَّهَ الحثُّ المذكور الى التمسك به، كما انّ الكتاب كذلك. فلذلك كانوا اَمانا لِاهل الارض، فاذا ذَهَبوا ذَهَبَ اهل الأرض».1 اين خبر مىفهماند از اهل بيت و عترت طاهره، كسى كه اهليت براى تمسك دارد، در همه زمانها تا برپايى قيامت موجود است. و آن گونه كه تمسك به قرآن توصيه شده، تمسك به اهل بيت نيز سفارش شده است، و از اين رو سبب ايمنى و بقايند براى ساكنان زمين. و آن گاه كه آنان از زمين بروند، اهل زمين نابود مىشوند.2. ابن حجر نيز در صواعق مىگويد:
«و فى احاديث الحَثّ على التمسّك باهل البيت اشارة الى عدمِ انقطاع مستاهل منهم للتمسك به الى يوم3. ملك العلما در كتاب «هداية السعداء» پس از نقل حديث ثقلين مىنويسد: «پس بدين حديث ثابت شد كه بقاء ايشان تا قيام قيامت باشد، و ايشان راه نمايان بحقاند».2
4. سعيد بن مسعود كازرونى در كتاب «المنتقى» مىنويسد: «و من طعن فى نَسَب شخص من أولاد فاطمه (رض) بأن قال: أَفْنَى الحجاج بن يوسف ذريّتها ولم يَبْق احدٌ منهم، و ليس فى الدنيا احد يَصِحُّ نَسَبُه اليها، فقد ظلم و كذب و أساء، فانّ تعمّد ذلك بعد ما نشأ فى بلادِ علماء الدين، كاد يكون كافرا. لأنّه يُخالِفُ ما قال رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم ... انّى تاركٌ فيكم ما ان تَمَسَّكْتم به لن تضلّوا بعدى... كتاب اللّه... و عترتى اهل بيتى، و لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض... فماد ام القرآن باقيا فأولاد فاطمه باقون، لظاهر الحديث الصحيح».3 هر كس درباره فرزندان فاطمه (س) به ناسزا بگويد: حجاج بن يوسف ذريه وى را نابود كرده، و احدى از ايشان باقى نمانده است، و در دنيا نمىتوان كسى را يافت كه به فاطمه منسوب باشد. براستى ستم ورزيده و دروغ گفته، و سخن زشت و ناروا بر زبان رانده است. و اگر در شهرهايى به سر مىبرد كه داراى عالمان دينى اند، و به عمد اين سخن را بگويد، به مرز كفر و بى دينىبراساس همين جدائى ناپذيرى قرآن و عترت و نقش اساسى و مهم عترت در هستى و بقاى انسانها بايد گفت: در زمان ما نيز فردى از عترت موجود است، و ما بايد در كنار قرآن به وى چنگ زنيم، و از او خواهان هدايت شويم. و اين فرد براساس رواياتى كه از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم رسيده و به حد تواتر مىرسد، همان موعود آخرالزمان مهدى (س) است. كه روزى ظهور مىكند و عدل و داد را در گيتى مىگستراند و عيسى عليه السلام پشت سر او نماز مىگزارد.
5. نقش محورى قرآن و عترت حديث ثقلين در بسيارى از نقلها، قرآن را به عنوان وسيله و رابطى بين خدا و مردم معرفى مىكند.1 و جملهاى كه در آن انسانها موظف شدهاند به كتاب خدا متمسك شوند تا از گمراهى نجات يابند، در اين حديث از متواترات است. و نيز در احاديث بسيارى قرآن ثقل اكبر و عترت ثقل اصغر، عنوان شده است.2 كه خود جايگاه برجسته و نقش محورى قرآن را مىنماياند.بنابر گفته تفتازانى تمسك به قرآن چيزى جز پيروى از دستورات و
ملا على قارى نيز در شرح حديث ثقلين مىنويسد:
«فالتَمَسُّك بالقرآن التعلّق بأمره و نهيه و اعتقاد جميع ما فيه و حقّيته، والتمسّك بعترته مَحَبّتهم و متابعةُ سِيرتهم».3 تمسك به قرآن به اين است كه انسان به امر و نهى آن بها دهد و عمل كند، و بر همه آنچه در قرآن آمده اعتقاد يابد، و حقّيت و درستى آنها را بپذيرد. و تمسك به عترت، محبت آنان است، و پيروى از سيره و روش آنها.و نيز پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مىفرمايد:
«اعملوا بالقرآن، اَحِلّوا حلالَه، و حَرّموا حَرامه، وَ اقْتَدوا به، و لا تكفروا الشىء منه، و ما تشابه (عليكم) فَرُدّوه الى اللّه - عزوجل - و الى اُولى العلم من بعدى - كَيْما - يُخْبِروكم».4 به قرآن عمل كنيد، به حلال و حرامش پايبند باشيد، و قرآن را مقتداى خود (و اساس) قرار دهيد و چيزى (از حقايق و مسائل مطرح شده در قرآن) را منكر نشويد و نادرست ندانيد. آنچه را بر شما مشتبه مىشود و نمىتوانيد معناى درست آنبنابراين اصل، تا زمانى كه قسط و دادگرى بر همه شئون اجتماعى و در تار و پود جامعه در همه زمينهها و خط مشيها حاكم نگردد، جامعه اسلامى تحقق نمىپذيرد.
«لقد اَرْسَلنا رُسُلَنا بالبيّنات، و اَنْزَلنا معهم الكتابَ و الميزانَ، ليقومَ الناسُ بالقِسط».1 همانا پيامبران را با نشانههاى آشكار برانگيختيم، و با آنان كتاب و ميزان فرستاديم، تا مردمان به قسط و دادگرى برخيزند (و همه چيز بر پايه داد و دادگرى باشد).چنانچه در اين آيه و نظائر آن1 ملاحظه مىشود، برپايى قسط يك وظيفه همگانى است، و در همه روابط اجتماعى و مسائل اقتصادى، قضاوتها و... بايد حاكم گردد. اقامه دادگرى دستور ترديد ناپذير قرآن است، و شيوهاى سعادت آفرين براى سامان زندگى انسانهاست كه خدا آن را دوست مىدارد و مىپسندد. اين فرمان به اندازهاى مهم و محورى و اساسى است، كه اگر قرآن به جز اين چند آيه رهنمود ديگرى نمىداشت، بجا بود ثقل اكبر دانسته شود.
ب. عدالت اجتماعى
از فراخوانهاى مهم قرآن گسترش عدل در جامعه، واداشتن مردم به پذيرش آن، و دميدن روح عدالت اجتماعى در جامعه انسانى است. دين خدا به عدل زنده است،و صراط مستقيم به آن پيموده مىشود. و مردمان وظيفه دارند در هر شرايطى عادلانه رفتار و عمل كنند، و در مسيرعدالت گام نهند و ذرهاى نلغزند. و رهنمودهاى قرآن در اين زمينه به تنهايى كافى است، كه قرآن را پيامبر بزرگوار اسلام ثقل اكبر معرفى كند.
«اِنّ اللّهَ يَأْمُرُ بالعَدل و الاِحسان».2 خداوند (همه را) به اجراى عدالت و احسان (به يكديگر) فرا مىخواند.
ج. رهايى و آزادى انسان
قرآن فرو فرستاده شد تا تيره روزيها و فلاكتها را از آدمى دور كند، و
بندهايى كه برپاى و دست و انديشه انسان نهادهاند، و توان حركت
سازنده و درست را از وى ستاندهاند، بگسلد. و با دعوت به پرستش
1. مانند آيههاى سوره نساء (4): 135. اعراف (7): 29. انعام (6): 152. مائده (5): 42.
2. نحل (16): 90. در اين باره تعاليم ارزندهاى در قرآن و سنت آمده است. آيات سوره شورى (42): 15. و اعراف (7): 157. نمونه هايى از آنهاست.
اين رسالت نيز بسيار اساسى است، و با توجه به نقش بنيادى آن مىتوان قرآن را ثقل اكبر ناميد.
«اِنْ اُريد الاّ الاصلاحَ ما اسْتَطَعْتُ...».1 جز اصلاح جامعه - تا سر حد توانايى - قصدى ندارم. «وَ زِنُوا بالقِسْطاس المستقيم، و لا تَبْخَسُوا النّاس اَشياءَهُم».2 با ترازوى درست وزن كنيد، و چيزهاى (كار و كالا و هر چيز بهادار) مردمان را كم بها مكنيد. ه. سازندگى معنوى قرآن كتاب نور است، و مىخواهد مردمان آلودگيها را از خود بزدايند، تزكيه شوند و علم و حكمت آموزند، از ظلمتها به درآيند، به سوى نور و معنويت حركت كنند و حقيقت انسانى آنها زنده گردد.و اين واقعيت بر بسيارى از مردمان - اگر نگوييم همه آنها - پوشيده است و درك آن دشوار. و همه كس به اين گنج گرانمايه و نامتناهى دسترسى پيدا نمىكند و عظمت آن را در نمىيابد. و از اين جهت قرآن بس بزرگ است.
«و انزلنا اليكم نورا مبينا».1 به سوى شما نورى آشكار فرستاديم.
«و يُزَكّيهم و يُعلّمهم الكتابَ والحِكمة».2 و مردمان را تزكيه كند و به آنان كتاب و حكمت آموزد.
«يا ايّها الذين آمنوا اسْتَجيبوا للّه و لِلرسول، اذا دَعاكم لِما يُحييكم».3 اى مؤمنان! چون خدا و پيامبر شما را به آيينى فرا خوانند كه سرچشمه زندگى است بپذيريد.
و. مبارزه با ظلم و استثمار
خدا پيامبران را از ميان توده مردم برانگيخته است، تا به طور
ملموس مشكلات و گرفتاريهاى مستمندان و مستضعفان را درك كنند
و نيازهاى آنان را دريابند. قرآن از پيامبر مىخواهد تا به مسكينان،
يتيمان و از راه ماندگان رسيدگى كند و حق آنان را بپردازد. و با آنان
باشد و به زرق و برق دنيا رو نكند. و از حق پرستان روى برنتابد. و با
كسانى كه خواهان سلطه بر مردمند، و مىخواهند آنها را به استضعاف
بكشانند در افتد. شكوه و عظمت پوچ مستكبران و شادخواران را در
هم شكند، انسانها را در راستاى رسيدن به اهداف والا و سعادت
بخش و مبارزه با طاغوتان به استقامت وا دارد. جبارانى را كه به
مردمان رحم نمىكنند، اموالشان را به يغما مىبرند، فرزندانشان را
مىكشند، و هيچ نوع كرامتى و ارزشى براى انسانها قائل نيستند، ستم
مىروزند و خيانت مىكنند، سرنگون سازد و از ميان بردارد. راههاى
اصلاح را هموار و آماده كند، و زمينه انتشار دادگرى و استقرار حق و
1. نساء (4): 174.
2. جمعه (62): 2
3. انفال (8) : 24 .
اين اصول الهى و انسانى نيز بس بزرگند، و مسئوليتى عظيم مىطلبند. روح هر انسان آزادهاى خواستار حاكميت اين ارزشهاست. و بجاست كه قرآن به خاطر مطرح ساختن آنها و دعوت عملى به آن، و نويد استقرار آن به طور كامل و فراگير در آينده، ثقل اكبر خوانده شود.
«هو الذى بَعَثَ فى الاُمّيين رَسولاً منهم».1 اوست آن كه در مردمى بى كتاب و درس ناخوانده رسولى از خود آنان برانگيخت. «وَ اصْبِر نفسك مع الذين يَدْعون رَبَّهم بالغداوَةِ والعَشىّ يُريدون وَجْهَه و لا تَعْدُ عيناك عنهم تُريدُ زينةَ الحياةِ الدنيا...».2 خويشتن را به همراهى با كسانى شكيبا ساز، كه صبح و شام پروردگار خويش را مىخوانند و او را همى طلبند، و چشم از ايشان بر مگير تا خواستار زيور زندگى دنيا شوى... «ما لكم لا تُقاتلون فى سبيل اللّه و المُستضعفين من الرجال والنساء و الوِلدان؟».3 چه تان شده است كه در راه خدا (براى نجات) مردان و زنان و كودكان مستضعف كارزار نمىكنيد ؟ «و نُريد اَن نَمُنَّ على الّذين اسْتُضْعِفوا فى الأرضِ و نَجْعَلُهم اَئِمَةً و نَجْعَلَهُم الوارثين».4 ما مىخواهيم بر كسانى كه در زمين فرو دست نگاه داشته شدهاند منت نهيم، و آنان را رهبران و وارثان زمين قرار دهيم.ز. اتحاد و برادرى
قرآن منادى وحدت است و امت اسلامى را از تفرقه و جدايى و گروه گرايى برحذر مىدارد. از اين رو بايسته است مسلمانان از هر رنگ و نژاد و جنس كه هستند خود را اعضاى يك پيكر بينگارند، و در حق حيات و زيست با هم برابر بدانند، و برادر وار كنار هم زندگى كنند.
«وَاعْتَصِموا بحَبْل اللّه جميعا و لا تَفَرَّقوا».1 به ريسمان الهى چنگ زنيد و پراكنده مشويد.
«و انّ هذا صِراطى مُستقيما فاتّبِعُوه، و لا تَتَّبِعوا السُبُلَ فَتَفَرَّقَ بكم عن سبيله».2 همانا راه راست من همين (قرآن) است، پس از آن پيروى كنيد، و پيرو راههاى ديگر مشويد كه شما را از راه خدا دور و پراكنده مىسازد.
«اِنّما المؤمنونَ اِخوُة».3 مؤمنان برادران يكديگرند.
از آن جا كه عترت عدل قرآن است، و از آن جدائىناپذير، به سوى اين اصول و ارزشها كه در قرآن مطرح گرديده، فرا مىخواند. فردى از عترت كه مهدى است بر اساس احاديث فراوانى كه از پيامبر رسيده است بار ديگر احكام الهى را به طور گسترده در جهان حاكم مىسازد. به عدل و داد عمل مىكند و عدالت را در همه جا مىگستراند، سنت پيامبر را بپا مىدارد، به مسكينان شفقت مىورزد و مستمندان را بىنياز مىكند. اموال و امكانات را به شيوهاى درست و مساوى تقسيم مىكند و نيازمنديها را بر مىآورد و با ظلم و ستم مىستيزد. و بدينگونه ثقل اصغر به تحقق بخشيدن اصول و مبانى و تعاليم ثقلابن حجر در صواعق مىنويسد:
«الحديث يدلّ على اَعْلَميّة اهل البيت، لانّه عبّر عنهم بالثقلين و هو يُفيد الأعلمية».2 از حديث ثقلين، اعلميت اهل بيت استفاده مىشود، زيرا از آنها به عنوان چيز گرانمايه و نفيس (و داراى وزنه و اهميت زياد) تعبير كرده است، و اين معنا، اعلميت را مىرساند.اين مطلب گوياى آن است كه حقايق مطرح شده در قرآن نزد اهل بيت است، و عترت و اهل بيت به تفسير قرآن و كشف ظاهر و باطن آن (براساس كلام پيامبر) از ديگران اعلمند. و امت براى شناخت تعاليم آسمانى قرآن بايد به اهل بيت رجوع كنند، و آموزشهاى آنان را بر درك و دريافت خود مقدم دارند.
همچنين از اين جمله و نيز با توجه به فرازهاى ديگر حديث روشن
مىگردد كه عترت در اين حديث معناى خاص دارد، و همه منسوبان
پيامبر خود يكى از مصداقهاى اين عترت را شناسانده است. پرچمدار عدل، مُصلح امت كه در آخر الزمان ظهور مىكند، و دين را برپا مىدارد و حقايق آن را آشكار مىسازد و به تعاليم قرآنى ديگر بار حيات مىبخشد و قرآن مهجور و متروك را دوباره بر سراسر زندگى انسان حاكم مىسازد.
على (ع) درباره او مىگويد:
«يَعْطِفُ الهَوى على الهُدى، اذا عطفوا الهدى على الهوى، و يَعطِفُ الرأىَ على القرآن، اذا عَطَفوا القرآن على الرأى... فَيُرِيكم كيفَ عدلُ السيرة، و يُحيى مَيْتَ الكتابِ و السُنّه».1 (چون مهدى آيد) هوا پرستى را به خدا پرستى بازگرداند، پس از آنكه خداپرستى را به هوا پرستى باز گردانده باشند رأيها و نظرها و افكار را به قرآن باز گرداند، پس از آنكه قرآن را به رأيها و نظرها و افكار خود بازگردانده باشند... آنگاه است كه مهدى به شما نشان دهد كه سيرت عدل كدام است، و زنده كردن كتاب و سنت چيست ؟ 8. ويژگيهاى ابدال (در حديث ثقلين) سيوطى در كتاب الحاوى مىگويد: برخى از نادانان كسانى را كه به بزرگان و اولياء (اللّه) مشهور گشتهاند انكار كردهاند. در حالى كه احاديث و آثار براثبات آنان وارد شده است، و اَبدال، نقيبان، نجيبان،سهل بن عبداللّه مىگويد:
«صارت الأبدال اَبدالاً بأربعة: قلّةِ الكلام، و قلّةِ الطعام و قلة المنام و اعتزال الأنام».4 اَبدال به چهار چيز اَبدالبارى، از اين روايات درباره اَبدال پيداست كه آنان انسانهاى كامل و فراتر از افراد معمولى اند. و به روشنى مىتوان دريافت كه اين صفات و آثار به طريق اَولى در عترت منظور در حديث ثقلين موجود است. و به خاطر همين محوريت است كه بايد به آنها چنگ زد، و هدايت را در آنان جُست. و به اين ترتيب عترت و اهل البيت (به معناى خاص كلمه) بسى بلند مرتبهتر از اَبدال است. و ثقليت و گرانمايه بودن آنان نيز بدان خاطر است كه آنها تحقق بخش حقايق قرآنىاند، و كتاب خدا را چنانكه شايسته است تفسير مىكنند.
آنچه درباره بيعت و پيوست اَبدال به مصداقى روشن از عترت، يعنى مهدى (ع) آمده، دليلى روشن بر اين مطلب است. حذيفه به نقل از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در مسأله مهدى و ظهور وى نقل مىكند:
«فتخرج الأبدال من الشام و أشباههم، و يخرج إليه النجباءُ من مصر، و عصائبُ اهل المشرق و اشباههم، حتّى يأتوا مكّه، فيُبايع له بين الرُكنِ والمقام، ثم يخرج متوجّها الى الشام، و جبرئيل على مقدّمته، و ميكائيلُ على ساقته، يَفرَحُ به اهل السماء و اهل الأرض، والطيرُ و الوحوش، و الحتيان فى البحر، و تزيدُ المياهُ فى دولته، و تمدّ الأنهار، و تُضعفُ الأرضُ أُكُلِها، و تُستَخرجُ الكنوز كُلُّها».1 اَبدال و همانند آنان از شام (خارج مىشوند و قيام مىكنند) و نجبا از مصر، و نيز گروههايى از شرقىها. اينان در مكه بهم مىرسند، و بامناوى در فيض القدير مىگويد:
«و هذا مع ما عُلم من حضوصيّتهم بالنبى و ما لهم من حرمته، فانّهم اصوله التى نَشَأَ عنها و فروعه التى نشأوا عنه كما قال: فاطمة بضعة منّى».2 نسبت اهل بيت به پيامبر، آنها را از ويژگيهاى خاصى بر خوردار كرده است، و آنان همچون پيامبر داراى حرمت و احترامند. زيرا اهل بيت آن حضرت اصول (و ريشههاى) اوشارح مشكاة در ذيل حديث ثقلين و در توضيح اين جمله حديث
«اُذَكّركم اللّه اهل بيتى» كه در برخى از نقلها آمده مىگويد: «المعنى اُنبّهكم حَقّ اللّه فى محافظتهم و مراعاتهم و اكرامهم و احترامهم و محبّتهم و مودّتهم».1 معناى (خدا را به ياد شما مىآورم درباره اهل بيتم) اين است، كه شما را آگاه مىسازم نسبت به حق خدا درباره محافظت از اهل بيت و مراعات آنها، و اينكه آنان را گرامى بداريد، احترام كنيد، محبت ورزيد و دوستشان بداريد.مولوى مبين در شرح حديث ثقلين در كتاب «وسيلة النجاة» مىنويسد:
«چنانچه امتثال به احكام كتاب خدا از فرضست؛ همچنين اطاعت و انقياد اوامر اهل بيت به جوارح و اركان، و محبت و عقيدت و مودّت بايشان به قلب و جنان، واجب و فرضست».2
مناوى به نقل از قرطبى و ديگران در ذيل حديث ثقلين نسبت به عترت پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم چنين مىنويسد: «هذه الوصية و هذا التأكيد العظيم، يَقْتَضى وجوبَ احترام آله و توقيرهم و محبّتهم، وجوبَ الفروض المؤكّدة التى لا عُذر لاِحدٍ فى التَخَلّف عنهما».3 اين گونه سفارش و تأكيد زياد، اقتضا مىكند احترام آل پيامبر و بزرگداشت آنها و محبتشان، به نحو واجب مؤكد، لازم شود، و براى احدى در تخلف از كتاب و عترت عذرىاين گونه سخنان از بزرگان اهل سنت، به روشنى منزلتِ والاى اهل بيت را مىنماياند. و احاديثى كه از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم درباره اهل بيت رسيده است، جاى شكى در عظمت آنها باقى نمىگذارد ؛ ابن حجر در صواعق روايات زير را از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نقل مىكند:1
عن ابن عمر آخِرُما تكلّم به النبى صلي الله عليه و آله وسلم : «اُخْلُفونى فى اهل بيتى». آخرين سخن پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم اين بود: جانشين من باشيد در اهل بيتم. «انّ للّه عزوجل ثلاثَ حرمات، فمن حَفِظَهنّ حَفِظَ اللّه دينَه و دنياه، و من لم يَحْفِظهنّ لم يَحْفِظِ اللّه دنياه و لا آخرته... حرمةَ الاسلام و حرمتى و حرمةَ رحمى». همانا براى خداى بزرگ سه حريم است، هر كس حرمت آنها را نگه دارد، خدا دين و دنيايش را حفظ مىكند، و هر كه آنها را پاس ندارد، دين و دنيايش (از فتنهها) در امان نمىماند: 1. حرمت اسلام 2. حرمت من (پيامبر) 3. حرمت خويشاوندانم.فى رواية للبخارى عن الصديق:
«يا ايّها الناس! اُرْقُبوا مُحمّدا صلي الله عليه و آله وسلم فى اهل بيته». بخارى به نقل از ابوبكر آورده است: اى مردم! محمد صلي الله عليه و آله وسلم را پاس بداريد با گرامى داشتِ اهل بيت آن حضرت. «من حَفِظَنى فى اهل بيتى فقد اتَّخَذَ عنداللّه عَهْدا». هر كس مرا در اهل بيتم حفظ كند (آن گونه با اهل بيتم رفتار كند، كه گويا با من رفتار مىكند)، براستى نزد خدا عهدى را برگرفته است. «أنا و اهل بيتى شجرةٌ فى الجنّة و أغصانها فى الدنيا، فمن شاء اتَّخَذَو نيز مىنويسد:
«و فى هذه الأحاديث سيّما قوله صلي الله عليه و آله وسلم : «اُنْظروا كيف تَخْلفُونى فيهما» و «اوصيكم بعترتى خيرا» و «اُذكّركم اللّه فى اهل بيتى»، الحَثّ الأكيد على مَودّتهم و مَزيد الاحسان إليهم و احترامهم و اكرامهم، و تأديةَ حقوقهم الواجبة والمندوبة، كيف و هم أشرفُ بيتٍ وجد على وجه الأرض فَخْرا و حَسَبا و نَسَبا».1 در اين احاديث، به ويژه اينكه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مىگويد: «بنگريد كه چگونه جانشينى براى من هستيد درباره قرآن و عترت»، «شما را سفارش مىكنم به نيكى درباره عترتم»، «خدا را به ياد شما مىآورم نسبت به اهل بيتم»، اصرار اكيد است بر مودت اهل بيت، و احسانخفاجى در شرح حديث ثقلين در «نسيم الرياض» مىگويد:
«فانظروا كيف تَخْلُفونى فيهما، أى بعد وفاتى انظروا عملكم بكتاب اللّه و اتّباعكم لِاهل بيتى، و رعايتَهم و بِرَّهم بعدى، فانّ ما يَسُرّهم سَرَّنى، و ما يَسُوءهم يَسوءنى».1 اين كه پيامبر مىگويد: «بنگريد چگونه جانشينى براى من در كتاب و عترت هستيد» يعنى پس از رحلتم بينديشيد چه اندازه به كتاب خدا عمل مىكنيد، و تا چه حد پيرو اهل بيتم هستيد، و در مراعات و نيكى به آنها مىكوشيد. زيرا آنچه آنان را مسرور سازد مرا شادمان مىكند، و آنچه آنها را برنجاند، مرا مىآزارد.اين فضائل فراوان درباره اهل بيت، بعضى از عالمان را واداشته تا اشعارى ناب در اين باب بسرايند. شيخ احمد مالكى در قصيدهاى طولانى فضائل اهل بيت را بر شمارد و آغاز آن چنين است:
| لِآلِ البَيتِ عِزٌّ لا يَزُول | وَ فَضْلٌ لا تُحيط به العُقول |
| و اِجلالٌ و مَجْدٌ قَدْ تَسامى | و قَدْرٌ ما لِغايَتهِ وُصول2 |
و گذشته از اين احاديثى كه يكى از افراد عترت را عدل نبى معرفى
محمد بن سيرين درباره مهدى (فردى از عترت كه در آخر الزمان ظهور مىكند) مىگويد:
«و يَعْدِل نبيا».1 با پيامبرى برابرى مىكند. در روايت ديگرى از وى آمده است: «قد كان يُفَضّل علىبَعضِ الأنبياء».2 بر برخى انبيا (مهدى) برترى دارد. همچنين از پيامبر نقل شده كه مردى از اهل بيت پيامبر اسلام را آشكار مىكند،3 و در زمين مستقر مىسازد به تقسيم اموال مىپردازد و عمل به سنت پيامبر را در ميان مردمان در پيش مىگيرد.4 اين گونه احاديث نيز، نشان دهنده موقعيت اهل بيت و نقش اساسى و مهم آنان است.با توجه به اين نكته اساسى، و از همين جاست كه حديث ثقلين با مُصلح آخرالزمان و موعود منتظر پيوند مىيابد. و گرانمايه بودن اين وجود نفيس نمايان مىشود، و بارقه اميد در دلها مىدرخشد. و آنچه را پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نويد داده است تحقق مىيابد، و آرمان شهر اسلام رخ مىنمايد، و نويد تحقق همه جانبه عدالت، در همه ابعاد زندگى انسان، كه يگانه هدف اصيل رسالت انبيا و كتاب خداست، مسلمانان را به تكاپو وا مىدارد.
2. همان، ص 104.
بر اساس احاديث، مهدى (ع) فردى از عترت و اهل بيت و از فرزندانِ پيامبر دانسته شده است. و از اين رو، وى يكى از دو چيز گرانمايه در حديث ثقلين به حساب مىآيد. و همه سفارشهاى پيامبر درباره عترت، او را در بر مىگيرد.
1. مهدى فردى از عترت
يوسف بن يحيى مقدسى سلمى در نخستين باب كتاب «عقد الدرر» خود چنين عنوان مىكند: «فى بيان أنّه من ذريّة الرسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم و عترته». باب اول در بيان اين مطلب است كه مهدى از ذريه پيامبر و عترت اوست. و آن گاه حدود 34 حديث در اين باره نقل مىكند، كه برخى از آنها در كتابهايى چون «المعجم الصغير» (طبرانى)، «سنن أبى داود»، «سنن ابن ماجه»، «سنن الدّانى»، «مسند امام احمد»، «مستدرك الصحيحين» و... نيز آمده است.1 و نيز سيوطى در كتاب الحاوى. احاديثى را در اين زمينه ياد آور مىشود، نمونه هايى از آنها چنين است:
1. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم : «المهدىّ من عترتى، مِن وَلَد فاطمة».2 مهدى از
1. آدرس احاديث در اين كتابها در پانويس كتاب عقدالدرر (تحقيق دكتر عبدالفتاح
محمدالحلو) آمده است.
2. عقد الدرر فى أخبار المنتظر، ص 35.
2. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لا تَقوم الساعة حتى... يَخْرُجَ من عترتى... مَن يَمْلأها قِسطا و عدلاً، كما مُلِئَت ظُلما و عُدوانا».1 قيامت فرا نرسد تا اين كه كسى از عترتم بپاخيزد، و زمين را همچنانكه پر از ظلم و تجاوزهاى آشكار شده، آكنده از عدل و داد كند.3. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«هو رجلٌ من عترتى، يقاتل على سنّتى كما قاتلتُ أنا على الوَحى».2 مهدى مردى از عترت من است، براى (اقامه و پاسداشت) سنت من مىستيزد، همچنانكه من براى اجراى احكام الهى جنگيدم.4. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لَيَبعَثَنّ اللّه من عتْرتى رَجُلاً افرَقَ الثنايا أجْلَى الجِبْهة، يَمْلِكُ الأرْضَ عدلاً، و يُفيضُ المالَ فَيضا». همانا! خداوند از عترتم مردى را برمىانگيزاند كه دندانهايش برّاق و گشادهاند، و پيشانيش بلند و تابنده، زمين را آكنده از عدل مىكند، و مال (امكانات اقتصادى و سرمايه) را به نحوى خاص زياد مىگرداند. (به گونهاى كه همگان مىتوانند از آن بهره ببرند و نيازهايشان را برآورند).قرطبى در تذكره مىگويد:
«اسناده (لا مهدى الاّ عيسى) ضعيفٌ، و الاحاديث عن النبى صلي الله عليه و آله وسلم فى التنصيص على خروج المهدى من عترته من وُلد فاطمه ثابتةٌ أَصحّ من هذا الحديث، فا الحكمُ بهادونه».3 اسناد حديث (مهدييى نيست جز عيسى بن مريم) ضعيف است، از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم احاديثى نقل شده كه در آنها حضرت به طور آشكارا بيان مىكند، كهو اينك نمونه هايى از اين احاديث بازگو مىشود:
از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«يُصيب الناسَ بلاءٌ شديد حتى لا يجدَ الرجلُ مَلجأً، فيبعثُ اللّهُ من عترتى اهل بيتى رَجُلاً... يُحبّه ساكنُ السماء و ساكنُ الأرض، و تُرسِلُ السماءُ قَطْرها، و تُخِرج الأرضُ نباتَها لا تُمْسك منه شيئا،...».1 بلايى2. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لو لم يَبْقَ من الدنيا الاّ ليلةٌ لَمَلَكَ فيها رجلٌ من اهل بيتى».1 اگر از دنيا جز شبى باقى نماند، در آن مردى از اهل بيت من به حكومت مىرسد.3. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«يَخرُجَ رَجُلٌ من اهل بيتى، و يَعمَلُ بِسُنَّتى...».2 مردى از اهل بيت من قيام مىكند، و سنتم را برپا مىدارد.4. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«مَلَكَ الأرض اَربعة... و سَيملِكُها خامسٌ من اهل بيتى».3 در (سراسر) زمين چهار نفر فرمانروايى كردند (و حكومت آنها جهانى گشت) و به زودى نفر پنجمى از اهل بيت من بر (همه) جهان حكومت مىكند (و همه كشورها و سرزمينها به فرمانروايى او در مىآيند).5. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لا تقوم الساعةُ حتى يَخْرُجَ عليهم رَجُلٌ من اهل بيتى فيَضْرِبَهم بهم حتى يرجعوا الى الحقّ».4 قيامت فرا نمىرسد تا اين كه مردى از اهل بيت من قيام كند، بر بى دينان و كجروان بتازد تا به آيين حق بازگردند.ابوالحسن محمد بن حسين بن ابراهيم بن عاصم سجزى مىگويد:
1. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لا تقومُ الساعةُ حتّى يَخْرُجَ المهدىّ من وَلَدى...».2 قيامت بپا نمىشود، مگر اين كه فرزندم مهدى قيام كند.2. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«المهدىُّ رجلٌ من وَلَدى...». مهدى مردى از فرزندان من است.3. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«المَهدىُّ منّا اهل البيت».3 مهدى از خاندان ماست. 4. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم : «عن حذيفة رضى اللّه عنه، قال: خَطَبنا رسولُ اللّه صلي الله عليه و آله وسلم ، فذَكَّرنا رسولُ اللّه بما هو كائنٌ، ثم قال: «لو لم يَبقَ من الدنيا الاّ يومٌ واحد لَطَوّلَ5. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم خطاب به فاطمه:
«نبيّنا خيرُ الأنبياء و هو أبوكِ، و شهيدُنا خيرُ الشهداء و هو عمُّ أبيك حمزةُ و منّا من له جناحان يَطير بهما فى الجنّة حيث شاء و هو ابن عمّ أبيك جعفرٌ، و منّا سبطا هذه الامّة الحَسَن و الحسينُ و هما ابناك، و منّا المهدى».2 پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم به فاطمه (دخترش) فرمود: نبىّ ما (مسلمانان) بهترين انبياست، و آن پدر توست، و شهيد ما برترين شهداست، و او عموى پدرت حمزه است، و از ماست كسى كه دو بال دارد، و با آن در بهشت هر جا كه خواهد پرواز مىكند، و او پسر عموى پدرت جعفر است. و از ماست دو سبط اين امت حسن و حسين و اين دو پسران تو هستند، و از ماست مهدى.6. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم خطاب به فاطمه در لحظات پايانى عمر:
«... منّا سبطا هذه الأمّة، و هما ابناك الحَسَن والحسين... يا فاطمة، والذى بعثنى بالحقّ أنّ منهما مهدىّ هذه الامّة، اِذا صارَتِ الدنيا هَرَجا و مَرَجا، و تظاهَرَتِ الفِتَن، و تقطّعت السُبُل، و أغار بَعْضُهم على بعض، فلا كبيرَ يرحَمُ صغيرا، و لا صغيرَ يُوَقّرُ كبيرا فيبعثُ اللّه عزوجل عند ذلك منهما من يفتحُ حصونَ الضّلالَةُ، و قلوبا غُلفا يقوم بالدين فى آخر الزمان، كما قُمتُ به فى أوّل الزمان، و يَمْلأ7. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«منّا الّذى يُصَلّى عيسى بنُ مريمَ خَلفه».2 و از ماست كسى كه عيسى فرزند مريم، پشت سر او نماز مىگزارد.در كتاب الحاوى به نقل از ابن سيرين آمده است:
«المَهدىّ من هذه الأمّة و هو الذى يَؤمّ عيسى ابن مريم عليه السلام ».3 مهدى از اين امت است، و او كسى است كه بر عيسى بن مريم امامت مىكند.آينده انسان از نظر قرآن و سنت و عترت دلانگيز و بدور از تباهى و ظلم و فساد است:
آ. قرآن و آينده انسان
در قرآن آياتى آمده است كه از آيندهاى درخشان و اميدبخش براى مسلمانان خبر مىدهد. شيخ الاسلام ابن تيميه (از عالمان قرن هفتم هجرى)، در كتاب «علم الحديث» خود برخى از آنها را مىآورد.1 مضمون اين آيات اين است كه سرانجام به طور حتم شريعت اسلام بر ديگر اديان و آئينها چيره مىشود، و مسلمانان وارث زمين مىشوند، كسانى در زمين پديد مىآيند كه خدا آنان را دوست مىدارد و آنها خدا را دوست مىدارند و به خدا كفر نمىورزند:
«كتب اللّه لَاَغلبَنّ أنا و رُسُلى».2 خدا نوشته (و لازم كرده) است، كه به يقين من و فرستادگانم (كسانى كه سنتم را بپا مىدارند) پيروز مىشويم.
«و لقد سَبَقَت كَلِمتُنا لعبادنا المرسلين، أنّهم لَهُم المنصورون و اِنَّ جُندَنا
1. علم الحديث، صص 95-387.
2. مجادله (58): 21.
شيخ الاسلام ابن تيميه گويد: اگر گفته شود اين آيات مربوط به زمان پيامبر است، پاسخ اين است كه خطاب در اينها همانند ديگر خطابهاى قرآن (كه دستور به وضو و نماز و حج مىدهد و...) خطاب به همه مؤمنانى است كه قرآن به آنها مىرسد، و تا قيام قيامت اين خطابها جريان دارد، و همه قرنها را در بر مىگيرد، وهركس از دين خارج شود به اسلام صدمهاى نمىخورد، خدا تا رستاخيز قيامت به وسيله مؤمنان دينش را يارى مىرساند، و عدهاى كه خدا درباره جانشينى در زمين داده و گفته است هر كس ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد خدا او را به اين مقام مىرساند، دائر مدار همين دو ويژگى است.1 «فمن كان اَكمل ايمانا و عمل صالحا كان استخلافه المذكور أتمّ، فان كان فيه نقصٌ و خِلَل كان فى تمكينه خللٌ و نقصٌ، ذلك أن هذا جزاء هذا العمل، فمن قام بذلك العمل استحقّ ذلك الجزاء».2
بنابراين هر كس ايمان و عمل صالحش كاملتر باشد، جانشينى او تمامتر است، و اگر در اين دو نقص و خللى باشد، در تمكين (و تسلط وى بر زمين) نابسامانى خواهد بود، زيرا استخلاف در زمين پاداش اين دو است، هر كه اين دو را بپا دارد، شايسته اين پاداش مىشود. ب. سنت و آينده انسان در احاديث نيز آينده مورد توجه است، و براساس آنها در آغاز هر قرنى يك احياگر دين برانگيخته مىشود، و دين را كه رنگ باخته و نما و جلاى خود را از دست داده است بار ديگر زنده مىسازد.پيش از قيامت علاماتى رخ مىدهد، مانند: دخان، (خروج) دجال، دابّة، طلوع خورشيد از مغرب و... و نيز در آخر الزمان عيسى از آسمان فرود مىآيد، و در آن هنگام امام امتِ اسلامى از خودشان است. و تا آن زمان گروهى از امت بر آئين حق پايدار مىمانند، مخالفان نمىتوانند به آنها آسيب رسانند، و دشمنان را جرأت ضرر به آنها فراهم نمىآيد. قبل از آن كه ساعت (قيامت) فرا رسيد، گنجهاى زمين گشوده مىشود، و همه بر كسانى كه به خاطر مال به قتل، دزدى و قطع رابطه با خويشاوندان دست يازيدهاند تأسف مىخورند و به شگفتى مىنگرند، در اين هنگام است كه ستونهايى از طلا و نقره نمايان مىگردد. همه توانمند مىشوند و كسى فردى را نمىيابد كه زكات مالش را به او بدهد، امير (و سلطانى) كه در آن زمان بر مردم حكم مىراند به معناى، واقعى كلمه بخشنده است، و فراتر از حد حساب و شمارش مردمان را از نظر اقتصادى و معيشتى توانمند مىگرداند. و تا اين چنين مردى كه مردم را به عصايش (به اشاره) رهبرى مىكند، ظهور نكند، قيامت فرا نمىرسد.
و نيز در حديث آمده است كه دين اسلام به غربت مىافتد، و با اين همه كسانى كه براى اقامه حق بپاخيزند و سرافراز بجنگند همواره وجود دارد، تا اين كه عيسى فرود آيد. همچنين در حديثى كه بخارى و مسلم آن را از جابر بن سمره نقل مىكنند، دين اسلام پايدار مىماند تا اينكه دوازده خليفه از قريش (يكى پس از ديگرى) فرمانروايى كنند، و همه امت اسلامى پيرو آنها باشند.
نمونه هايى ازاين دسته احاديث چنين است:
1. پايدارى حق مداران
در صحيح مسلم آمده است:
«لا تزال طائفة من أمّتى يقاتلون على الحقّ، ظاهرين الى يومالقيامة».1 همواره طائفهاى از امتم براى (اقامه) حق مىستيزند، اينان تا روز قيامت (و پيش از نزول عيسى) شكست ناپذيرند.
اين روايت را راويان مختلف با تغيير اندكى در الفاظ نقل كردهاند، مانند جابر، مغيره، ثوبان، و عقبة ابن عامر و... در صحيح بخارى و مسلم الفاظ روايت چنين است:
«لا تزال طائفُ من امّتى قائمةً بأمراللّه لا يَضُرّهم من خَذَلهم و لا من خالفهم حتى يأتى اَمرُاللّه و هم ظاهرون على الناس».2 همواره گروهى از امت من امر خدا را برپا مىدارند، كسانى كه آنها را خوار (و ذليل) مىسازند و با آنان مخالفت مىورزند، نمىتوانند به اين گروه آسيب رسانند. اين ستيز ادامه دارد تا اين كه امر خدا فرا رسد، در حالى كه آنان بر مردمان چيره شدهاند.
ابن تيميه پس از نقل اين حديث مىگويد: اين حديث در صحيح بخارى و مسلم آمده است، و مانند آن را از چند طريق (در كتابهاى حديث) مىتوان ديد، در اين حديث پيامبر صادق (كه راستگويى او مورد تصديق است) خبر داده، كه گروهى بر حق از امتش همواره پيروز و عزيزند. كسانى كه مخالف آنها هستند و نيز افرادى كه آنها را خوار مىپندارند، ضرر به آنها نمىزنند.
2. حكومت جهانى و رهبرى فراگير
در صحيح مسلم آمده است:
1. منتخب الصحيحين، صص 435 و 86. مجمع الزوائد، ج 7، ص 291. مطالب العاليه، ج 5، صص 13-12.
2. علم الحديث، ص 384.
«ان اللّه زَوَى لى الارضَ فرأيتُ مشارقَها و مغارِبَها و اِنَّ مُلك أُمّتى سَيبلُغُ ما زَوَى لى منها...».1 همانا خدا زمين را براى من جمع (و كوچك) كرد، شرق و غرب آن را ديدم، و فرمانروايى امت من در آينده بر آنچه برايم عيان گشت (همه سرزمينها و كل كره زمين) فرا مىرسد.
در اين حديث خدا (مانند مُدل، كره و نقشه ماكت و نمونه كوچك شده) همه سرزمينها و نقاط زمين را به پيامبر نشان مىدهد، و پيامبر همه را مشاهده مىكند، و مىگويد حكومت امت من بر همه زمين كه نمونه كوچك شده آن را من ديدم، سرانجام روزى تحقق مىپذيرد. اين نويد اميد بخش و تخلفناپذير از سوى پيامبر راستگوى اسلام، تا كنون عملى نشده و تحقق نيافته است. و به يقين در آينده به انجام مىرسد.
همچنين در احاديث سخن از پيشوايى فردى از مسلمانان بر همه جهان است، در صحيح بخارى و مسلم حديثى به نقل از ابى هريره چنين است:
«لا تَقوم الساعةُ حتى يخرج رجلٌ من قَحْطان يَسوقُ الناس بعصاه».2 قيامت بپا نمىشود، تا اين كه مردى از قحطان بپا خيزد كه مردمان را با عصايش رهبرى مىكند.
چنانچه ملاحظه مىشود در اين حديث سخن از پيشوايى بر همه
مردم است با ابزار (اشاره، علامت، سيطره و آگاهى و قدرت و كارايى
كه سمبل آن) عصا است. و اين گونه پيشوايى تا كنون انجام نگرفته و
1. منتخب الصحيحين، ص 85.
2. همان، ص 443 .
و نيز در صحيح مسلم آمده است:
«لا تَذْهب الأيامُ و الليالى حتى يَمْلِك رجلٌ يقال له الجَهْجاه».1 روزها و شبها به پايان نمىرسد، تا اينكه مردى به نام «جهجاه» به حكومت رسد.اين حديث نيز از ابى هريره نقل شده است و خبر از حكومت جهانى و پيشوايى فراگير بر همه سرزمينها مىدهد. واژه «جَهجَهه» به معناى فرياد پهلوانان در جنگ و غير آن است. و نيز به معناى بازداشتن كسى از همه چيز (و دست ديگران را كوتاه كردن).2 گويا
جهجاه كه روزى بر همه زمين فرمان مىراند فريادى رعد آسا دارد، با هر كس كه در مقابل او بايستد در مىافتد و ديگر حكومتها را سرنگون مىسازد، و با بازداشتن ديگران از ظلم و استثمار مردم و حكومت بر آنها، خود يگانه رهبر جهان مىشود، باطل را از بين مىبرد و حق را استوار مىكند. 3. گسترش آيين حق احاديثى از گسترش دين اسلام در همه پهنه گيتى خبر مىدهد، و اين كه دين مداران به عزت مىرسند، و كافران در ذلت مىافتند.هيثمى در حديث صحيحى از پيامبر چنين نقل مىكند:
«لَيَبْلُغَنّ هذا الأمر ما بَلَغَ اليل و النهار و لا يَتْرُك اللّهُ بيتَ مَدَر و لا وَبَر الاّ أدخله اللّهُ هذا الدين يُعزّ عزيزا، او يُذلّ ذليل، عِزّا يُعزّاللّه به الاسلامَ و اَهلَه، وبيروتى در ذيل اين حديث مىگويد: اين كه امام از ماست، احتمال مىرود از مسلمانان باشد يعنى امام اعظم، يا امام از قريش و يا از عرب باشد، خدا به مقصود رسولش داناتر است.
محمود ارناؤوط در پانويس مىنويسد: مُسلِم اين حديث را به لفظ ديگرى از وليد بن مسلم به نقل از ابى ذئب اين گونه آورده است:
«كيف انتم اذانَزَلَ فيكم ابن مريم فَأَمّكُم منكم».3 (چگونهايد زمانى كه فرزند مريم در ميانتان فرود آيد، و سپس از خودتان بر شما امامت كند)ابن أبى ذئب مىگويد:
«تدرى ما أمّكم منكم؟ قلت: تُخبرنى. قال،در هر صورت روشن است كه تا كنون حضرت عيسى عليه السلام فرود نيامده است و چنين واقعهاى رخ نداده است، و در آينده اين كار انجام مىشود. و چنانچه گذشت امامت تنها در امام نماز منحصر نمىگردد، بلكه سخن از پيشوايى مسلمانان است براساس كتاب و سنت. و با امامت مردى از جامعه اسلامى، كه طبق احاديث عترت و ثقلين و احاديث مهدى، اين امام مهدى فرزند فاطمه و از اهل بيت پيامبر است.
5. احياگر دين برپايه مطالب گذشته و بى توجهى مردمان به دين، و كهنه جلوه دادن آئين اسلام، و قديمى انگاشتن دستورات و رهنمودهاى آن است كه، سنت خبر از ظهور يك احياگر دين در آغاز هر قرنى مىدهد. كسى كه بار ديگر دين را به درون جامعه مىكشاند و كارآمدى آن را مىنماياند و غبار كهنگى را از چهره آن مىزدايد: «اِنّ اللّه يَبْعَث لِهذه الاُمّة على رأس كلِّ مأة سنةٍ مَن يُجَدِّدُلها دينها».2 همانا خدا براى امت (اسلامى) در آغاز هر قرنى كسى را برمى انگيزد كه دين را احيا كند.اين حديث را ابوداود و غير او نقل كردهاند، حاكم آن را صحيح
ابن تيميه گويد: اين حديث در سنن چهارگانه (ابوداود، ترمذى، نسائى، و ابن ماجه) آمده است.
«التجديد انّما يكون بعد الدُروس و ذلك هو غُربة الاسلام».3 و تجديد دين همانا بعد از كهنگى (و رنگ باختن) آن است. و همين يعنى غربت اسلام، (كه در حديث آمده اسلام در آينده غريب مىشود).و اين حديث به مسلمان آرامش خاطر مىدهد كه از كمى كسانى كه اسلام را درست بشناسند اندهناك نشود (و از اين كه عده زيادى حقيقت اسلام را در نمىيابند به آن نمىگروند) شك در دين اسلام نكند، زيرا در آغاز بعثت نيز وضع همين گونه بوده است.
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در حديثى صحيح مىگويد:
«ليبلغن هذاالأمر ما بَلَغَ الليلُ و النهارُ و لا يترك اللّه بيت مَدَرٍ و لا وَبَر الاّ أدخله اللّه هذا الدين يُعِزُّ عزيزا او يذلّ ذليل، عِزّا يعزّاللّه به الاسلام و اهله و ذلاً يذلّ اللّه به الكفر».4در اين حديث سخن از غلبه اسلام بر ديگر اديان است و اين كه سرانجام اسلام نقاط دور و نزديك جهان را فرا مىگيرد، و مسلمانان عزت مىيابند، و هر كس اسلام را نپذيرد بايد تن به ذلت دهد.
6. رفاه اقتصادى در صحيح بخارى و مسلم رواياتى آمده است كه به رفاه اقتصادى گسترده و بىنيازى مالى و سطح زندگى مطلوب، پيش از رستاخيز قيامت، بشارت مىدهد: «لا تقومُ الساعةُ حتى يَكْثُرَ المالُ فيكم، فيفيضُ حتّى يُهمّ رَبُّ المال من يقبل صَدَقَتَه و حتّى يَعْرِضَه فيقول الّذى يُعْرَضُ عليه لا أَرَبَ لى فيه».1 قيامت بپا نمىشود، تا اين كه مال (امكانات اقتصادى) در ميانتان زياد شود (به حدى كه) صاحب مال در پى كسى برآيد كه صدقه (زكاتش) را بپذيرد، و بر او عرضه كند، اما وى بگويد: نيازى به مال ندارم. «لا تَقوم الساعةُ حتى يكثر المالُ و يفيض حتى يخرج الرجل بزكاة ماله فلا يَجِد أحدا يَقْبِلُها منه و حتى تَعود أرضُ العرب مُروجا و اَنهارا». پيش از آنكه قيامت فرا رسد، مال زياد و انبوه شود، به گونهاى كه كسى فردى را نيابد كه زكات مالش را به او بپردازد، و نيز سرزمين عرب (به حالتپيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«لا تقوم الساعةُ حتى يَلْتَقِى الشيخانُ فيقول اَحَدُ هما لصاحبه: متى وُلِدْتَ؟ فيقول: يومٌ طَلَعَتْ الشَمسُ من المغرب».1 قيامت بپا نمىشود، تا اين كه روزگارى فرا رسد كه وقتى دو سالمند به همديگر رسند، و يكى از ديگرى بپرسد، تاريخ تولدت چه زمانى است؟ او جواب دهد: روزى كه خورشيد از مغرب طلوع كرد. «ما بين خَلْق آدم الى قيامة الساعة اَمرٌ اكبرُ مِن الدَجّال».2 از زمان آفرينش آدم تا فرا رسيدن قيامت، چيزى بزرگتر (و حادثهاى از نظر فتنه انگيزى مهمتر) از دجال وجود نداد. 8. حكومت دوازده خليفه قريشى در صحيح بخارى و مسلم حديثى است كه خبر از دوازده خليفه قريشى مىدهد كه مورد پذيرش همه مسلمانان هستند ؛ به حق عمل مىكنند و بر طريق هدايتند: «لا يَزال هذا الدينُ قائما حتّى يكونَ عليكم اثنا عشر خليفة، كلُّهم تجتمع عليه الأُمّة كُلُّهم مِن قريش...».3 اين دين پايدار خواهد ماند تا اين كه دوازده خليفه، كه همه قريشىاند، و بر همه آنها امت اسلام اتفاق دارند، بر مسلمانان حكومت كنند. «انه لا تَهْلِك هذه الامّة حتى يكون فيها اثنا عشر خَليفةً كُلُّهم يعملبه اين ترتيب قرآن، سنت و عترت به يك حقيقت فرا مىخوانند و
1. قرآن كريم
2. محمدرضا حكيمى: اجتهاد و تقليد در فلسفه، چاپ اول، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1378.
3. محمدبن درويش حوت بيروتى: اَسْنى المَطالب فى احاديث مختلفة المراتب، چاپ اول، دارالفكر، 1412 ه.
4. ابن اثير جزرى: اَسَدُ الغابة، ج 2، احياء التراث العربى.
5. علىبناحمد واحدىنيشابورى: اسباب النزول، دارالكتب العلميه،1400 ه.
6. محمود أبوريّة: اَضواء على السُنّة المحمّديه او دِفاع عن الحديث، چاپ پنجم، مؤسسه اعلمى للمطبوعات.
7. امام فخر رازى: تفسيركبير، ج 3 و ج 25 و ج 27، چاپ سوم، احياء التراث.
8. احمد بن شعيب نسائى: تفسير نسائى، ج 2، تحقيق و تعليق سيدبن عباس جليسى و صبرى عبدالخالق شافعى، چاپ اول، مكتبة السنة، 1410 ه.
9. ابوبكر خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج 8.
10. جلال الدين سيوطى: تاريخ الخلفا، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، چاپ اول، مطبعة العاده مصر، 1371 ه.
11. شيخ منصور على ناصف: التاج الجامع للاصول، ج 3، چاپ دار المعرفة، 1406ه.
12. ابنجريرطبرى: جامعالبيان، ج10، چاپاول، دارالكتب العلميه، 1412 ه.
13. ابن اثير جزرى: جامع الاصول، ج 1، چاپ اول، مطبعة السنة المحمدى، 1368ه .
14. محمدبن احمد انصارى قرطبى: الجامع لاحكام القرآن، ج 8 و ج 17، دارالحياء التراث عربى، 1405 ه.
15. جلال الدين سيوطى: جامع الصغير، ج 1، چاپ اول، دارالفكر، 1401 ه
16. ابو نعيم اصفهانى: حلية الأولياء، ج 1 و ج 9، چاپ اول، دارالكتب العلميه، 1409 ه
17. جلال الدين سيوطى: الحاوى للفتاوى، ج 2، دارالكتب العلميه، 1408 ه.
18. نسائى: الخصائص.
19. جلال الدين سيوطى: الدر المنثور فى التفسير المأثور، ج 6 و ج 7، چاپ اول، دارالفكر، 1403 ه.
20. ابن بهرام دارمى: سنن، ج 2، چاپ دارالفكر.
21. ابوبكر احمد بن حسن بيهقى: سنن بيهقى، ج 2، دارالمعرفة، 1413 ه.
22. مسلم بن حجاج نيشابورى: صحيح، ج 5، چاپ اول، تحقيق دكتر موسى و احمد، مؤسسه عزالدين، 1407 ه.
23. ابو عيسى ترمذى، صحيح، ج 2.
24. ابن حجر هيتمى: صواعق المحرقة، چاپ مكتبة قاهرة، دارالطباعة محمدية.
25. ابن سعد: طبقات الكبرى، ج 2، دار بيروت، 1405.
26. يوسف بن يحيى مقدسى شافعى: عقدالدرر فى اخبار المنتظر، تحقيق دكتر عبدالفتاح محمدالحلو، تعليق علىنظرى منفرد، چاپاول، انتشاراتنصايح، 1416 ه
27. ابن تيميه: علم الحديث، تحقيق و تعليق موسى محمد على، چاپ دوم، عالم الكتب، 1405ه.
28. ميرسيد حامدحسين موسوى: عبقات الأنوار، ج 6-1، چاپ دوم، مؤسسه نشر نفائس مخطوطات 1380، چاپ حبل المتين.
29. نظام الدين نيشابورى: غرائب القرآن، ج 2، چاپ اول، دارالكتب العلميه، 1416 ه.
30. عبدالرؤؤف مناوى: فيض القدير، ج 3، چاپ دوم، دارالمعرفة، 1391 ه.
31. عبدالرؤؤف مناوى: فيض القدير، ج 2 و ج 3، چاپ اول، انتشارات دارالفكر، 1416 ه.
32. سيدمرتضى حسينى فيروزآبادى: فضائل الخمسه من الصحاح الستة، ج 2، چاپ دوم، دارالكتب الاسلامية، 1392 ه.
33. على بن حسام الدين متقى هندى: كنزالعمال، ج 1 و ج 3 و ج 7، چاپ مؤسسه الرسالة.
34. محمدبن عمر زمخشرى: كشاف، ج 4، منشورات بلاغة.
35. خطيب بغدادى: الكفاية فى علم الرواية، دارالكتب العلميه، 1409 ه.
36. نورالدين هيثمى: كشف الأستار عن زوائد البزار على الكتب و السنة، تحقيق حبيب الرحمن اعظمى، ج 3، چاپ اول، مؤسسه الرسالة، 1404 ه.
37. ابن منظور، لسان العرب، ج 11 و ج 13 و... نشر ادب حوزه، 1405 ه.
38. نورالدين على بن ابى بكر هيثمى: مجمع الزوائد منبع الفوائد، ج 1 و ج 6 و ج 9، مؤسسه المعارف، 1406 ه.
39. نورالدين على بن ابى بكر هيثمى: مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 5 و ج 9، چاپ دوم، دارالكتاب العربى، 1967 م.
40. ملا على قارى: مرقاة المفاتيح، ج 5، مكتبة الاسلاميه، حاج رياض شيخ.
41. راغب اصفهانى: مفردات، چاپ دوم، دفتر نشر كتاب، 1404 ه.
42. صدرالدين صدر: المهدى، مكتبة المنهل، 1398 ه.
43. امام حافظ حاكم نيشابورى: مستدرك الصحيحين، ج 3، چاپ دارالمعرفة.
44. بشار عواد معروف و همكاران: المسند الجامع، ج 2 و 5، دارالجيل و شركة المتحدة، چاپ اول، 1413.
45. نورالدين هيثمى: مجمع البحرين فى زوائد المعجمين، ج 3، تحقيق محمدحسن محمدحسن اسماعيل شافعى، چاپ اول، دارالكتب العلمية، 1419ه.
46. ابن حجر عسقلانى: المطالب العاليه بزوائد الثمانية، ج 4 و ج 5، تحقيق ابى بلال و غنيم بن عباس غنيم، چاپ اول، دارالوطن، 1418 ه.
47. يوسف بن اسماعيل النبهانى: منتخب الصحيحين من كلام سيد الكونين، انتشارات دارالفكر، 1403 ه.
48. احمد بن حنبل، مسند ج 3 و ج 4 و ج 5، چاپ دار صادر بيروت.
49. عبد بن حميد، مسند، ج 7.
50. ابن اثير: النهاية، ج 3، مكتبة العلمية (بيروت).