امام مهدى در حديث ثقلين/ مؤلف جمعى از نويسندگان.
تهران: بنياد فرهنگى حضرت مهدى موعود(ع)1379.
160 ص. 6000 ريال
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص. 155 - 158.
1.احاديث خاص (ثقلين) -- نقد و تفسير. 2.محمدبن حسن (عج)، امام دوازدهم، 255ق. -- احاديث. الف. احاديث خاص (ثقلين). شرح.
8الف702ث/145BP
كتابخانه ملى ايران
عنوان
پيشگفتار:
متن الفاظ حديث ثقلين
واژه «سنتى» (و نكاتى درباره آن)
1. اظهار نظر مسلم بن حجاج
2. ديدگاه ابوعيسى ترمذى
3. نظر حاكم
4. قول ابن حجر
5. نظر سيوطى
6. نظر شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء)
7. توجه عالمان
8. راويان حديث
9. مناسبتهاى نقل حديث
10. يادآورى
1. شرح علامه مناوى
2. شرح ابن حجر
3. شرح عالمان بزرگ ديگر
4. شرح ملك العلماء
5. واژگان عمده حديث ثقلين
آ. ثقلين
ب. اهل بيت
ج. آل
د. عترت
ه. تمسك
و. حوض
1. اهميت قرآن و عترت
2. مسئوليت در برابر قرآن و عترت
3. سرنوشت انسان در گرو قرآن و عترت
4. جدائى ناپذيرى قرآن و عترت
5. نقش محورى قرآن و عترت
6. فراخوانهاى قرآن و عترت :
آ. برپايى قسط و دادگرى در ميان مردم
ب. عدالت اجتماعى
ج. رهايى و آزادى انسان
د. ساماندهى مادى و معيشتى
ه. سازندگى معنوى
و. مبارزه با ظلم و استثمار
ز. اتحاد و برادرى
7. علوم قرآن و عترت
8. ويژگيهاى ابدال (در حديث ثقلين)
9. گرانمايه بودن عترت
1. مهدى، فردى از عترت
2. مهدى، فردى از اهل بيت
3. مهدى، فردى از فرزندان پيامبر
آ. قرآن و آينده انسان
ب. سنت و آينده انسان
1. پايدارى حق مداران
2. حكومت جهانى و رهبرى فراگير
3. گسترش آيين حق
4. نزول عيسى مسيح
5. احياگر دين
6. رفاه اقتصادى
7. حوادث شگفت
8. حكومت دوازده خليفه قريشى
ج. عترت و آينده انسان
منابع و مآخذ
| وَ قَد تركتُ الثقلَيْن فيكم | الآل و القُرآن فى أَيديْكم |
| أنبأنى اللَطيف أَن يَتَّفِقا | الى وُرود الحَوض لَنْ يَفْتَرقا |
پيشگفتار:
براى شناخت اسلام و درك اصول و فروع آن دو منبع اصلى و اساسى وجود دارد، نخست كلام خدا قرآن، كه قانون اساسى اسلام است. و ديگرى سنت و حديث، كه شارح و مفسر و مبين قرآن مىباشد. اين دو منبع اصلى دريافت مبانى اسلام است.
قرآن كلام خداست، كه به تدريج بر پيامبر توسط فرشته وحى نازل شده است. و در زمان پيامبر و به دستور ايشان توسط چند تن از اصحاب نوشته و جمع آورى شده است، و در آن تحريف و تغييرى نيست.
حديث در لغت به معناى ضد قديم است. و در اصطلاح روايى ؛ گفتار، كردار و تقريرى است، كه از پيامبر رسيده است. به اجماع علما، حديث اصل دوم از اصول احكام است. فقها در بيان كتاب خدا و در استنباط احكامى كه در قرآن درباره آنها آيهاى وارد نشده است، به حديث مراجعه مىكنند. از اين رو حديث يا مبين قرآن است، و يا مؤكد آنچه در قرآن آمده، و يا احكامى را اثبات مىكند كه قرآن به طور آشكار آن را بيان نكرده است.1
1. ابن تيميه: علم الحديث (تحقيق و تعليق موسى محمدعلى، چاپ دوم)، عالم الكتب، 1405 ه. ص 9-8.
درباره سخن پيامبر و اطاعت از او، داورى قرآن چنين است:
«وَ ما يَنْطِق عن الهَوى، إنْ هو اِلاّ وَحىٌ يُوحى».2 (پيامبر) از روى هوا (بيهوده و براساس هواى نفس و گرايشهاى نادرست و غير الهى) سخن نمىگويد، گفتار او همان چيزى است كه به او وحى شده است.
«مَنْ يُطع الرَّسولَ فَقَدْ اَطاعَ اللّه».3 هر كه از رسول پيروى كند، همانا از خداوند اطاعت كرده است.
«وَ اِنْ تُطيعوه تَهْتَدوا».4 اگر از پيامبر اطاعت كنيد، هدايت مىشويد، و راه درست را مىيابيد.
«فَلْيَحْذَرِ الّذين يُخالفون عن أمره اَنْ تُصْيبَهم فتنةٌ او تُصيبَهُم عذابٌ أليم».5 كسانى كه دستور و راهنمايىهاى پيامبر را بر نمىتابند، و با آنچه آن حضرت مىگويد و مىخواهد، مخالفت مىكنند، بترسند از اين كه ممكن است آنان را فتنهاى يا عذاب دردناكى فرا گيرد.
حديث آنچه را در قرآن به اجمال مطرح شده، روشن مىسازد،
اطلاقات آن را مقيد مىكند، عام آن را تخصيص مىدهد، احكام آن را
براى حديث تقسيمات زيادى ذكر شده است. بعضى از آنها به 82 قسم مىرسد: حديث متواتر، مشهور، صحيح، حسن، ضعيف، مرسل، مرفوع، مسند، موقوف، مقطوع، شاذ، منكر، معروف، متروك، مضطرب، متفق، ناسخ و...4
در يك تقسيم كلى، حديث را به سه قسم تقسيم كردهاند: 1. صحيح 2. حسن 3. ضعيف. زيرا حديث يا مقبول است و يا مردود،3. يونس (10): 32.
4. علم الحديث ، ص 81.در نگاه ديگر، حديث به خبر واحد و خبر متواتر تقسيم مىشود. متواتر آنست كه گروهى آن را نقل كنند، و تعداد آنها به اندازهاى باشد كه بطور عادى اتفاق آنها بر كذب محال گردد. انگيزههاى نقل خبر دروغ از آنان نفى شود، و در آنچه خبر مىدهند پوشيده گويى و شبهه روا نباشد. چنين خبرى موجب علم است، و انسان به صدق آن يقين مىيابد.1 خبر واحد آنست كه به حد تواتر نرسد، و علم قطعى به
صدور آن پديد نيايد.2 ابن تيميه مىگويد: مقصود از متواتر هر خبرى است كه علم آور باشد. و علم گاه از كثرت مخبران حاصل مىشود، و گاه به خاطر ويژگيهايى كه راويان دارند (متدين هستند، ضابطند) پديد مىآيد. و گاه خبرى قرائنى را در بردارد كه از مجموع آنها علم به دست مىآيد،3 (از اين رو) در تواتر عدد معتبر نيست.4 وى مىگويد: خبرى را كه ائمه حديث پذيرفتهاند، و به تصديق آنان رسيده است، و يا به موجب آن عمل كردهاند، نزد جماهير خلف و سلف (نسل اندر نسل عالمان) مفيد علم است. و اين اخبار متواتر معنوى است. ولى برخى چنين خبرى را مشهور و مستفيض مىنامند، و خبر را به متواتر، مشهور و خبر واحد تقسيم مىكنند.54. همان، ص 118.
5. همان، ص 116.1ـ حديث ثقلين از احاديث متواتر است، و در صدور آن از پيامبر نمىتوان ترديد داشت.1 اين حديث را 34 نفر از اصحاب به طرق
گوناگون روايت كردهاند. و به مناسبتهاى مختلف پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم آن را يادآور شده است.2 3 تعداد محدثان بزرگ اهل سنت كه اين حديث را نقل كردهاند، از سده دوم هجرى تا قرن چهاردهم هجرى به 187 تن مىرسد.4 بعضى از بزرگان مانند حافظ محمد بن طاهر مقدسى (ابن قيسرانى)، متوفاى سال 507 هجرى در اين زمينه رسالهاى مستقل نگاشته است.5 6 2ـ حديث ثقلين به تصريح كسانى چون حاكم، ابن حجر و سيوطى از احاديث صحيح است.7 كه در تعريف آن گفته شده: «الصحيح ما اتّصَلَ سندُه بِعُدول ضابطين بلا شذوذٍ و لا علّة خَفيّة».8 حديث صحيح آنست كه در سلسله سند آن راويان عادل قرار دارد، كسانى كه بدرستى خبر را ضبط مىكنند و انتقال مىدهند، فرد شاذ در3. علامه سخاوى در كتاب «استجلاب ارتقاء الغرف بحبّ اقرباء الرسول ذوى الشرف» پس از تفسير آيه مودت، حديث ثقلين را از طرق مختلف نقل كرده است. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه رجوع كنيد به: عبقات الأنوار، ج 2-1، ص 83-575.
4. همان، ج 2-1، صص 15-9. 5. همان، صص 62 - 361 و نيز ج 6-5، صص 45-12.6ـ عنوان رساله ابن قيسرانى چنين است: «طرق حديث انى تارك فيكم الثقلين».
7. رجوع كنيد به متن كتاب، بحث جايگاه سندى. 8. اسنى المطالب، ص 22 .بزرگانى چون ابن تيميه حديث متواتر را از اقسام حديث صحيح ميداند. بنابراين به فرض حديث ثقلين متواتر نباشد از احاديث صحيح و معتبر دانسته مىشود.
3ـ حديث ثقلين در صحيح مسلم آمده است كه درباره آن عالمان بزرگ چنين اظهارنظر كردهاند:
ابن تيميه مىنويسد:
«فكثير من متون الصحيحين متواترُ اللفظ عند أهل العلم با الحديث و ان لم يَعرف غيرُ هم أنه متواتر، و لهذا اَكْثر متون الصحيحين مما يَعلم علماءُ الحديث علما قطعيا انّ النبىّ صلي الله عليه و آله وسلم قاله.».1 بسيارى از احاديثى كه در صحيح بخارى و مسلم آمده است ، نزد عالمان حديث متواتر لفظى است ، هر چند ديگران آنها را متواتر ندانند. و از اين رو عالمان حديث يقين دارند كه بيشتر روايات اين دو كتاب از پيامبر صادر شده است.ابن صلاح مىگويد:
«انّ ماروياه او أحدهما فهو مقطوعٌ بصحّته ، والعلمُ القطعى حاصل فيه،...».2 آنچه را بخارى و مسلم و يا يكى از اين دو روايت كند، صحت آن قطعى است. و علم قطعى به صحت آن حاصل مىشود.ابن حجر مىنويسد:
«هما أصحّ الكُتُب بعدَ القرآن بِاِجماع مَن يُعَتّد به».1 اجماع استوارى وجود دارد كه (صحيح بخارى و مسلم ) صحيحترين كتابها بعد از قرآن است.
حافظ ابوعلى نيشابورى مىگويد:
«ما تَحْت أديم السماء أَصَحّ مِن كتاب مسلم فى علم الحديث».2 در زير آسمان صحيح تر از كتاب مسلم در علم حديث، پديد نيامده است.
مسلم خود در كتابش مىنويسد:
«أوردتُ فى هذا الكتاب ما صحّ و أَجمَعَ عليه العُلماء».3 آنچه را صحيح است و علما بر آن اجماع دارند، در اين كتاب گرد آوردم.
4ـ به فرض حديث ثقلين از احاديث آحاد باشد ، خبر واحدى است كه مورد پذيرش عالمان است ، و افاده علم به صدور مى كند.
ابن تيميّه مىنگارد: «و خبرُ الواحد المتلقّى بالقبول يُوجب العلمَ عند جُمهورِالعلما، مِن اَصحاب أبى حنيفه و مالك و الشافعى و احمد، و هو قولُ اكثر اصحاب الاشعرى كالاسفرائينى و ابن فورك ،...».4 خبر واحدى كه مقبول دانسته مىشود، نزد جمهور عالمان موجب علم است. كسانى مانند اصحاب ابوحنيفه، مالك، شافعى، و احمد آن را علم آور مىدانند. نظر بيشتر اصحاب اشعرى مانند: اسفرائينى و ابن فورك نيز همين است.
5ـ و نيز اگر آنچه گذشت ناديده انگاشته شود، و حديث ثقلين از
احاديث «حسن» به حساب آيد، باز هم اهتمام به آن لازم است ؛ زيرا:
در اصطلاح ترمذى ، حديث حسن، روايتى است كه در ميان راويان
1. عبقات الأنوار ، ج 6-5 ، ص 869 (به نقل از صوا عق المحرقة).
2. همان ج 2-1 ، ص 156 ، 159 ، 163.
3. همان ، ص 163.
4. علمالحديث، ص 104.
6ـ همچنين مىتوان ادعا كرد كه الفاظ اساسى حديث ثقلين در قرآن به كار رفته است و مضمون آن از كتاب الهى استفاده مىشود4
و نيز اگر كسى اين حديث را از احاديث «حوض» به حساب آورد، ادعاى گزافى نكرده است. زيرا در برخى از نقلها در آغاز آن وصف حوض آمده است. و در بسيارى از آنها جمله «وَ لَنْ يَفْتَرقا حتى يَرِدا عَلَىّ الحوض»5 وجود دارد. روشن است كه احاديث حوض، نزد عالمان حديث، تواتر لفظى6 و معنوى دارد7، و حتى كسانى كه خبر متواتر را در سنت نفى كردهاند، احاديث حوض را مستثنا دانستهاند.8 اين7. علم الحديث ، صص 2-71.
8. همان ، ص 119.به اين ترتيب روشن مىگردد كه حديث ثقلين ، از احاديث مسلم و قطعى است. و اكنون در اين رساله سخن از اين حديث است ، در سنت نبوى و دو چيز گرانمايه بجا مانده از پيامبر، كه عصاره همه دين و تعاليم الهى به حساب مىآيد.
سخن در تمسك است ، تمسك به قرآن و عترت ، و هدايت يابى در پرتو اين دو، شناخت كتاب خدا و عمل به آن و درك عظمت عترت و نقش محورى كتاب و عترت در نجات و سعادت آدمى و بقا و قوام جامعه هاى انسانى.
در قرآن آنچه زندگى درست را براى آدمى فراهم مىسازد ، و به او قوام مىبخشد ، و نيازهاى اصليش را برمىآورد، و فطرت انسان را زنده مىسازد، و او را به كمال مىرساند؛ آمده است. صراط مستقيمى كه مسلمان با پيمودن آن تعالى مىيابد، در قرآن نمايانده شده است. اين كتاب در زمينه خلقت هستى، و انسان، ارزشهايى كه زندگى بسامان در دنيا و فرجامى نيك در آخرت را به همراه دارد ، اصول و احكامى كه به زندگى فردى و اجتماعى جهت درست مىدهد، حقايق و واقعيتها را مىنماياند، و عمل به آن به سعادت انسان در هر دو جهان مىانجامد.
اين كتاب علم و هدايت ، در سخن پيامبر ثقل اكبر ناميده شده
پيامبر در حديث ثقلين و احاديث فراوان ديگر2، قرآن را مانند
ريسمانى معرفى كرده است، كه رابط بين انسان و خداست. و راه هموار براى حركت به سوى بىنهايت و عوالم بى پايان الهى.همچنين در اين حديث پيامبر مردم را به شناخت و پيروى از يك شىء گرانمايه ديگر، كه ثِقل اصغر ناميده شده، دعوت مىكند. چيز نفيسى كه عِدل قرآن است ، و به منزله همتاى قرآن دانسته مىشود. و اين بدان معناست كه ويژگيها و امتيازات كتاب خدا، در اين ثِقل نفيس، كه پيامبر آن را اهل بيت و عترت خود مىداند، موجود است. و همچون قرآن بيانگر بسيارى از چيزها و حقايق و اصول است. و تمسك به آن انسان را نجات مىدهد، و غفلت از آن گمراهى و تباهى مىآورد.
حديث ثقلين نكات درس آموز و مهمى را در بردارد. و چنانچه
علامه مناوى در توضيح حديث مىنويسد:
«و فى رواية انّ اللطيف اَخْبَرَ نى أَنّهما «لن يفترقا» اى الكتاب و العترة ، أى يستمرّ امتلا زمين «حتى يرد اعَلَىَّ الحوض» أى الكوثر يوم القيامة. زاد فى رواية «كهاتين» و أَشارَ بأَصْبَعَيْهِ ، و فى هذا مع قوله أولاً انّى تاركٌ فيكم، تلويحٌ بل تصريحٌ بأنهما كَتوأمين خَلَّفَهما، وَ وَصّى أمتّهَ بِحُسن مُعاملتهما ، و ايثار حَقَّهما على اَنْفُسِهم و اسْتِمساك بهما فىالدين».1 در روايتى آمده است كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم فرمود خداى لطيف مرا خبر داد كه قرآن و عترت همراه همند، و اين تلازم ادامه دارد تا اين كه در حوض كوثر در قيامت بر من وارد آيند. در روايتى اضافه شده كه پيامبر دو انگشت خود را كنار هم نهاد و گفت: مانند اين دو. اين جمله از روايت و نيز صدر آن كه مىفرمايد من دو چيز گرانمايه بر جاى مىگذارم ، اشاره دارد، بلكه تصريح است به اين كه پيامبر قرآن و عترت را به صورت ملازم با هم ، در ميان امت گذاشته است. و به مردمان سفارش كرده كه با اين دو به نيكى رفتار كنند، و بر خودشان مقدم بدارند ، و در دين به اين دو چنگ زنند.و نيز براساس اين حديث ، در هر زمانى و در هر نسلى از امت اسلامى فردى از اهل بيت وجود دارد ، و عالمان بزرگ اهل سنت اين حقيقت را بازگو كردهاند.
مناوى مىنگارد:
«قال الشريف: هذا الخَبَر يفِهم وجودَ مَن يكونُ أهلاً للتمُّسك به من أهل البيت، والعترةِ الطاهرة فى كلِّ زمنٍ الى قيامِ الساعة ، حَتّى يَتَوجَّهَ الحَثُّ المذكور الى التمسك به، كما أن الكتاب كذلك ، فَلِذلك كانوا أمانا لِأهلِ الأِرْض، فااذهَبُوا ذَهَبَ أهلُ الأرض».1 شريف (سمهودى) گويد: اين خبر (حديث ثقلين) مىفهماند كه فردى از اهل بيت و عترت، كه اهليت براى تمسك دارد، تا زمان قيامت، وجود دارد. همان گونه كه قرآن چنين است. در غير اين صورت ، فراخوان پيامبر به تمسك به اهل بيت معناى درست نمىيابد. و از اين روست كه اهل بيت براى ساكنان زمين سبب ايمنى و بقايند ، و آن گاه كه از ميان بروند (و فردى از عترت در زمين نماند) اهل زمين نابود مىشوند. ابن حجر نيز مىنويسد:
«و فى أحاديثِ الحثِّ على التَمَسّك بِأَهلِ البيت اِشارةٌ الى عَدَم انْقِطاع مستأهلٌ منهم لِلتمسّك به الى يَومِ القيامة...».2 در احاديثى كه مردمان را بر مىانگيزد كه به اهل بيت متمسك شوند. و به دامان عترت چنگ زنند. اشاره است به اينكه هموارهفردى از آنان كه شايستگى براى تمسك دارد، تا روز قيامتموجوداست.
اين مضمون را علامه عجيلى3، شهاب الدين دولت آبادى4،
كمال الدين جهرمى،5 نيز بازگو كردهاند. و نيز علامه زرقانى6، و
مولوى حسن زمان7 ، سخن نورالدين سمهودى در «جواهر
1. فيضالقدير، ج 3 ، ص 20.
2. صواعق المحرقه، ص 90.
3. عبقاتالأنوار ج 4-3 ، ص 67 (به نقل از ذخيرة المآل).
4. همان ، ص 66 (به نقل از هداية السعدا).
5. همان (به نقل از براهين قاطعه).
6. همان ، ص 67 (به نقل از شرح مواهب الدنية).
7. همان، صص 8-67 (به نقل از قول مستحسن).
و از آن جا كه پيامبر گرامى اسلام صلي الله عليه و آله وسلم اين خبر را مىدهد ، و بارها آن را به مناسبتهاى مختلف بازگو مىكند، روشن مىگردد كه جدائى ناپذيرى قرآن و عترت از حقيقتى استوار حكايت دارد، و واقعيتى است كه هرگز تخلف نمىپذيرد. و
«كُلُّ علمٍ و كُلّ قولٍ رَدَّ على مُخالِفَةِ النبى صلي الله عليه و آله وسلم ، فهو زَنْدَقَةٌ و شَيْطَنَة»2، هر علم و سخنى كه به مخالفت با گفته پيامبر بينجامد، بى دينى و شيطنت است.اكنون رساله حاضر به تبيين برخى از نكات اين حديث گرانمايه مىپردازد. انگيزه اصلى اين است كه عظمت حديث ثقلين نمايان شود. و بررسى هاى بيشتر در اين باره ادامه يابد. براستى اين سئوال بسى اساسى و مهم است كه چرا پيامبر بارها و در هنگام رحلت با تأكيد، بار ديگر مردمان را به تمسك به قرآن و عترت دعوت مىكند، و نجات و هلاكت را دائر مدار پيروى از اين دو ، و يا روى برتابى از آنها مىداند.
اين كتاب روشن مىسازد كه ثقل اصغر و همتاى قرآن ، موعود
آخرالزمان است. او كسى است كه دگر بار اسلام را حيات مىبخشد،
به كتاب و سنت پيامبر عمل مىكند، تفرقه را برمىاندازد، دين واحد
را در جهان مىگستراند، همگان را به آيين توحيد و اعتصام به «حبل
الله» فرا مىخواند. و حكومتى را بر پا مىدارد كه اهل آسمانها و زمين
و همه موجودات عالم خشنود مىگردند، و زمين را كه پر از ظلم و
اين يگانه روزگار كه رسول گرامى آمدن او را بشارت داده، مردى از اين امت، و از نسل پيامبر و از اهل بيت و عترت آن حضرت است. او كسى است كه پيامبر در اين حديث تأكيد كرده كه مسلمانان به دامنش چنگ زنند ، از او جدا نگردند ، در اطرافش گردآيند ، به او محبت ورزند ، و در گستره هدايتهايش راه جويند.
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مسائل بسيارى در زمينه مسائل آخر الزمان و مهدى گفته است:
از صورت و جمال مهدى،
از سيرت ، اخلاق و صفات آن پيشوا،
ازعلم وجود و كرمش،
از چگونگى داورى و قضاوت او،
از اصلاحاتى كه در زمان حكومت مهدى پديد مىآيد،
از كسانى كه با او بيعت مىكنند،
از عيسى كه از آسمان فرو مىآيد ، و پشت سر مهدى نماز مىگذارد،
از نداى آسمانى و آيات سماوى،
از آشوبها و فتنهها و علاماتى كه پيش از ظهور مهدى رخ مىدهد،
از محل ظهور و ياران آن حضرت و ويژگيهاى آنها،
از اين كه ملائكه مهدى را يارى مىرسانند،
از اين كه چگونه زمينه هاى قيام او پديد مىآيد،
از بركاتى كه هنگام ظهور مهدى جهان را فرا مىگيرد،
از شرف و منزلت مهدى،
از مدت خلافت او ،
و...
اين مسائل همه در كتابهاى خاصى كه عالمان اهل سنت درباره مهدى نوشتهاند، و تعداد آنها نزديك به 50 كتاب مىرسد، آمده است. «عرفُ الوردى» ، «عقدالدرر» ، «البرهان» ، «المشرب الوردى» ، نمونههايى از آنهاست.
بارى ؛ حديث ثقلين از همراهى عترت و گسست ناپذيرى آن از قرآن خبر مىدهد، و اين كه در هر زمانى فرهيختهاى از خاندان پاك پيامبر وجود دارد. و اين كتاب نيز اشارهاى است كوتاه به بزرگى منزلت قرآن و عترت، و نقش اساسى اين دو در حيات آدمى. و يادآورى مصداقى روشن از عترت ، كه همان مهدى است، و در سنت پيامبر پيشينهاى استوار دارد. هر چند برخى از روشنفكر نمايان بر نفى آن اصرار مىورزند؛ و با انديشهاى واژگون به اين مسأله حياتى مىنگرند، و راهنماييهاى درست و سعادت ساز را در ساخت و پردازهاى ذهنى خود مىجويند. و از آن جا كه شهامت نفى اصل دين و سنت را ندارند ، با مهارتهاى موذيانه، در سنت زدايى و زندگى غيردينى مىكوشند، آنچه را اصول كلى است و به گرايشهاى نفسانى آنها آسيب نمىرساند ، برمىگيرند و آنچه را كه به مذاقشان تلخ مىآيد، و سازگار با اميال لذت جويانه خود نمىبينند، و سلطه طلبيها و تجاوز گريهايشان را محدود مىسازد، توجيهات ناروا مىكنند. و بر آنند تا دينداران را با خود همسو سازند تا در فضاى بىدينى زمينههاى تأمين خواستههاى شهوانى بيشتر و گسترده تر برايشان فراهم آيد، و آدميان از انديشه مدينه آرمانى و در عين حال عينى و
اميد كه اين كتاب مورد توجه دانش پژوهان و معتقدان به آينده روشن و درخشان جهان در پرتو اصول و هدايتهاى دينى، قرار گيرد. و عظمت قرآن و عترت در دلها بدرخشد و با آمدن فردى از عترت و تحقق مدينه فاضله اسلامى به دست مهدى، آدمى به خواسته هاى به حق خود برسد. و ديگر بار اسلام بر سراسر گيتى حاكم گردد.
حديث ثقلين با فريادى بلند و روشن تمسك به قرآن و عترت را مطرح مىسازد و همه را به سوى اين دو فرا مىخواند و راه هدايت و رستگارى را در ظلمتهاى زمانه و تجاوزگريهاى انسان ، در پرتو هدايت قرآن و عترت مىداند. و فرمان پيامبر است كه خود مىگويد:
«فاذا أَمَرتُكم بِشَىءٍ فَأتْوا منه ما اسْتَطَعْتُم»1. هر گاه شمار ا به چيزى فرا خواندم ، تا حدى كه مىتوانيد آن را انجام دهيد (نهايت تلاش خود را بكار بنديد).بر مسلمانان است كه در حد توان به دعوت پيامبر درباره تمسك
به قرآن و عترت جامه عمل بپوشانند. از ناپاكيها و نارواها خود را
تزكيه كنند، از هدايت الهى هدايت جويند و براى فراهم آمدن زمينه
احياى مجدد اسلام به دست عترت پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم ، مهدى (ع) بكوشند.
و آنچه را بايسته است براى ظهور مصلح آخرالزمان انجام دهند. و در
حالت آماده باش بسر برند، تا نداى آن مهدى همه جا طنين افكن
شود و روزگار پرشكوه آن حضرت كه عزت بخش مسلمانان و احياگر
حديث ثقلين را حدود 34 نفر از اصحاب نقل كردهاند1 و بزرگان اهل سنت كه اين حديث را در طول قرنها در كتابهاى خود آوردهاند، به 187 نفر مىرسد2. اين حديث به وسيله راويان گوناگون، با تغيير اندكى درالفاظ، با كم و زيادهايى بازگو شده است. و مناسبتها و موقعيتهايى كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم مسلمانان را به اين حديث توجه داده، مختلف است.3 ابن حجر در كتاب صواعق ، آن را حديث تمسك (به قرآن و عترت) مىنامد.4
صحيح مُسلم5 ، صحيح ترمذى6، مُستدرك7، مُسند احمد بن حنبل8، مسند عبد بن حميد9 ، كَنزُ العمال10 ، سنن دارمى11، سُنَن بيهقى12، جامع الاصول13 ، فيضالقدير14 ، تفسير6. صحيح ترمذى، ج 2 ، ص 308.
7. امامحافظ حاكمنيشابورى: مستدركالصحيحين، ج 3،صص109و 148 (چاپ دارالمعرفة).
8. احمد بن حنبل: مسند، ج 4 ص 366 و ج 5 ص 181، ج 3، صص 14 و 17 و 26 و 59، (چاپ دار صادر).9. عبد بن حميد، مسند، ج 7 ، ص 102.
10. على بن حسام الدين متقى هندى: كنز العمال، ج 1، صص 76-172 (چاپ مؤسسه الرسالة).
11. ابن بهرام دارمى: سنن، ج 2 ، ص 431 (چاپ دارالفكر).12. احمد بن حسن بيهقى: سنن بيهقى ، ج 2 ، ص 148 (دارالمعرفة ، 1413 ه).
1. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«اَيّها الناس... فأنّى سائِلُكم حين تَرِدُون عَلَىّ عن الثَّقَلَيْن فَانْظُروا كيف تَخْلِفُونى فيهما ؛ الثِقْلُ الأكبر كتابُ اللّه... فاستمسِكوا به لا تَضِلّوا... و عترتى أهل بيتى، فأنّه قَدْ نَبَّأنى اللطيفُ الخَبير انّهما لَنْ يَفْترِقا حتّى2. فيض القدير ج 3 ، صص 20-19 و ج 2 ص 217.
3. تفسير ابن كثير، ج 9 ص 114.4. جلالالدينسيوطى: الدرالمنثورفىالتفسيرالمأثور، ج2، دارالفكر، 1403 ،ص285.
5. شيخ منصورعلىناصف: التاجالجامعللأصول، ج 3 ، دارالمعرفة ، 1406 ه ، ص 348.
6. نسائى: الخصائص ، ص 21.7. ابونعيم اصفهانى: حلية الاولياء ، ج 1 ، چاپ اول ، دار الكتب العلميه ، 1409 ه ، ص 355 و نيز ج 9، ص 64.
8. ابن اثير جزرى: اسدالغابه ، ج 2 ، احياء التراث العربى ، ص 12 .
9. الصواعق المحرقة ، صص 75 و 89.
10. ابن سعد: طبقات الكبرى ، ج 2 ، داربيروت ، 1405 ه ، ص 194.11. ابوبكر خطيب بغدادى: تاريخ بغداد، ج 8، صص 43-442.
12. بشار عواد معروف و همكاران: المسند الجامع، ج 5، دارالجيل و شركة المتحده، چاپ اول، 1413 ه، ص 551.
13. جلال الدين سيوطى، الجامع الصغير، ج 1، چاپ اول، دارالفكر، 1401 ه، ص 402.14. نورالدين على ابن ابى بكر هيثمى: مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج 9، چاپ دوم، دارالكتاب العربى، 1967 م، صص 64 - 162. و نيز ج 10، ص 363.
15. به عنوان نمونه، علامه مناوى اين حديث را كه سيوطى با تغيير اندكى در الفاظ در دو جاى جامع الصغير مىآورد، در فيض القدير شرح مىدهد. براى آگاهى بيشتر رجوع كنيد به؛ فيض القدير ج 2، ص 217 و ج 3 صص 20-19.ابن حجر نيز در كتاب صواعق، ص 90 به شرح اين حديث پرداخته است. و شهاب الدين دولت آبادى در هداية السعدا، يكايك الفاظ و جملههاى اين حديث را توضيح مىدهد.
2. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«اَلا يا ايّها الناس... انى تارك فيكم الثقلين ؛ أوّلُهما كتابُ اللّه فيه الهُدى و النور، فخذوا بكتاب اللّه وَ اسْتَمْسَكوا به... و أهلُ بيتى ؛ أُذَكِّر كُم اللّه فى أهلِ بيتى...».2 هان! اى مردم (من به زودى فراخوان پروردگارم را اجابت مىكنم و به سوى او مىشتابم) و در ميان شما دو چيز گرانبها برجاى مىگذارم ؛ نخست آن دو، كتاب خداست، كه هدايت و نور در آن است، پس كتاب خدا را برگيريد و به آن متمسّك شويد. و گرانقدر ديگر اهل بيت من است، خدا را بيادتان مىآورم درباره اهل بيتم.3. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم
«و أَنَّكم واردونَ علىّ الحوض، عَرْضُه ما بين صَنْعاء الى بُصرى، فيه عددُ الكواكب مِنْ قَدَحانِ الذهب و الفضّة، فَانْظُروا كيفَ تَخْلِفونى فى الثقلين، قيل و ما الثَقَلان يا رسول اللّه قال: الأكبرُ كتابُ اللّه طَرْفُه بيدِاللّه و طرفُه بأيديكم، فَتَمسَّكوا به لَن تَزِلّوا و لن تَضِلّو، و الأصغرُ عترتى. و انّهما لن يَفْترقا حتى يِرِدا علىّ الحوض و سألتُ لهما ذلك ربّى، و لا تُقَدِّموهما فَتَهْلِكوا و لا تُعَلِّمُوهما فانّهما أَعْلَمُ منكم».3 همانا شما در حوض نزد من4. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«أنِّى خَلَفّتُ فيكم اِثْنَتَيْن، لَن تَضِلّوا بَعْدَهما أبدا ؛ كتابَ اللّه و نَسَبى، و لن يفترقا حتى يردا عَلَىَّ الحَوْضَ».1 در ميان شما دو چيز بر جاى مىگذارم، كه پس از آن دو هرگز گمراه نشويد؛ كتاب خدا و نَسَبَم، اين دو از هم جدا نشوند، تا در حوض نزد من آيند.5. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«انّى تاركٌ فيكم خَليفَتَيْن: كتابَ اللّه... و عترتى اهل بيتى؛ و أنهما لن يفترقا حتى يَرِدا علىّ الحَوْضَ».2 من مىروم و در ميانتان دو6. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
«تركتُ فيكم شَيْئَيْن لن تِضِلّوا بعدهما ؛ كتابَ اللّه و سُنَّتى، و لَن يفترّقا حتى يَرِدا علىّ الحوض.»1 در ميان شما دو چيز بر جاى مىگذارم كه هرگز پس از آن دو گمراه نشويد؛ كتاب خدا و سنّتم، اين دو هرگز از هم جدا نشوند تا در حوض نزد من آيند.7. پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم :
قد تركتُ فيكم ما اِن أَخَذْتُم به لَن تَضِلّوا؛ كتاب اللّه -تعالى- سَبَبُه بِيَدِه و سَبَيُه بِاَيْدِيكم، و اهل بيتى».2 در ميان شما چيزى را بر جاى نهادم كه تا آن را برگيريد هرگز گمراه نشويد: كتاب خداى متعال، كه يكسوى آن در دست خداست و سوى ديگرش در دستان شما، و أهل بيتم.چنانچه در اين احاديث ملاحظه مىشود، در برخى از نقلها به جاى واژه «ثقلين»، واژههاى «خَليفَتَيْن»، «اِثْنَتَين»، «شَيْئَيْن»، است. و در حديثى به جاى كلمه «عترتى»، واژه «نسبى» جلب توجه مىكند. و نيز در بعضى از احاديث تغييرات اندكى در الفاظ حديث مشاهده مىشود. به عنوان نمونه در آغاز احاديث مختلف اين جملات و الفاظ جلب توجه مىكند:
«فانما اَنَا بشرٌ يوشك اَنْ يأتى رسولُ ربّى فأُجيب»، «كأنّى قد دُعيتُ فأجُيب»، «فانّى لَأَرانى يُوشك اَنْ أُدْعى فَأُجيب»، «اَيّها النّاس! انّه قد نَبَّأَنى اللطيفُ الخبير»، «انّى قانِتٌ فيكم اثنين»، «انى1. حديث با اين واژه در برخى از كتابهاى معتبر اهل سنت مشاهده نمىشود. و كسانى مانند سيوطى آن را روايت صحيح نمىداند.
2. با توجه به جايگاه والاى عترت در اسلام و روايات صحيحى كه
از پيامبر درباره آنها رسيده است و كسى در آنها ترديد ندارد، لزوم
گرامى داشت اهل البيت در ميان عالمان اهل سنت نسل اندر نسل
امرى مسلم است. بزرگان در كتابهاى خود بابى با عنوان باب «فضائل
اهل البيت» آوردهاند.4 و نيز در اين زمينه كتابهاى مستقل به نگارش
2. همان، 625 (به نقل احياء الميت».
3. همان، ص 627 (به نقل از درالمنثور).
4. به عنوان نمونه ؛ هيثمى در مجمع الزوائد، ج 9، صص 68-165، بابى دارد به نام «باب فضائل أهل البيت»، ابن حجر عسقلانى نيز در مطالب العاليه، ج 4، ص 262، بابى با همين عنوان آورده است. در سنن بيهقى، ج 2، ص 148، عنوان چنين است: «باب بيان اهل بيته الذين هم آله». در مسند احمد حنبل، ج 3، ص 167، عنوان «مسند أهل البيت» جلب توجه مىكند.ملك العلما در «هداية السعدا» مىگويد در كتاب «شفاء» آمده است:
«المُتمسّك بِسُنّتى عند فسادِ اُمّتى له أجرُ مائة شهيد». يعنى آن روز كه مردمان بفساد گرايند، هر كه چنگ در زند در سنت من، مر او را ثواب صد شهيد باشد، و آن سنت دوستى قرآن و فرزندان رسول است»1 وى در فراز ديگرى مىنويسد:«عزيز من! دوستى و تمسك به اولاد رسول بفعل و قول مصطفى و به نصوص ثابت است... پس هر كه با قرآن و فرزندان رسول تمسك ندارد، اگر چه علم اولين و آخرين بخواند، چون كتابيست، و اگر زهد كند مانند راهبست، و فرداى قيامت او را برو اندازند در دوزخ.2
3. برخى از كسانى كه حديق ثقلين را با واژه «سُنّتى» آوردهاند، آن را از امور يقينى دانستهاند. سياق كلام آنها نشان مىدهد كه روشنى حديث و مسلم بودن دلالت آن، در حدى است كه آن را از سند بى نياز مىكند ؛ زيرا هيچ مسلمانى نمىتواند در تمسك به قرآن و سنت4. با توجه به كثرت نقل حديث با واژه «عترت» و «اهل بيت» و يا هرد و، به وسيله راويان مختلف در كتابهاى گوناگون (تفسير، حديث، تاريخ و...)، از سوى عالمان اهل سنت در قرون متوالى و نيز قلّت نقل حديث با واژه «سنّتى»، مىتوان دريافت احتمال تحريف لفظ در واژه «سنتى» به مراتب بيش از ديگر واژه هاست، به ويژه آن كه اين واژه از نظر ظاهرى به واژه «نَسَبى» بسيار شبيه است. و احتمال اين كه عالمان و بزرگان حديث در ذكر واژه «عترت» و «اهل بيت» اشتباه كرده، و معناى آن را مورد توجه قرار نداده باشند، بسيار بعيد به نظر مىرسد.
5. اين كه در كتاب گرانسنگ و معتبر اهل سنت، يعنى در صحيح مسلم كه همتاى صحيح بخارى - والاترين مجمع حديثى - است، جمله
«اُذَكّرُكم اللّه فى اَهْل بيتى»،2 در پايان حديث چند بار تكرار شدهحديث ثقلين از نظر سند خدشهناپذير و از نظر دلالت روشن است گرچه بنا بر ادعاى هيثمى برخى از راويان اين حديث ضعيف و برخى منكرند، و در بعضى از آنها اختلاف است.1 ولى در مجموع با توجه به جرح و تعديلها و نظر به جوانب مختلف و شواهد و مؤيدات، حديث ثقلين در دسته احاديث صحيح قرار دارد، و عالمان بسيارى به صحت آن تصريح كردهاند، در بسيارى از كتابها آمده است، و راويان از صحابه به دهها نفر مىرسد، و به مناسبتهاى مختلف پيامبر آن را بازگو كرده است.
1. اظهار نظر مسلم بن حجاج
امام مسلم حديث ثقلين را در صحيح خود به طرق متعدد روايت كرده است. و خود درباره كتابش مىگويد: «ليس كلُّ شىءٍ عندى صحيحٌ وَ ضَعْتُه هُنا، انّما وَضَعْتُ ما أَجْمَعُوا عليه» تنها آنچه در نظر خودم صحيح مىآمد، در اين كتاب نياوردم، بلكه آنچه را اجماعى است و همه بر صحت آن اتفاق دارند، نقل كردم.2
1. مجمع الزوائد، ج 9، صص 77-165.
حافظ ابوعلى نيشابورى صحيح مسلم را بر ديگر كتب احاديث ترجيح مىدهد و مىگويد: در زير آسمان صحيحتر ا زاحاديث كتاب مسلم نمىتوان يافت. دستهاى ديگر از عالمان نيز اين گفته را تأييد مىكنند، زيرا شرط مسلم در نقل روايت آنست كه حديث را دست كم بايد دو نفر تابعى ثقه از دو نفر صحابى روايت كرده باشند، و اين شرط (دو نفر راستگو و مورد اعتماد) بايد در طبقات راويان و سلسله سند تا خود مسلم محفوظ بماند. و راوى علاوه بر عدالت مىبايست شرايط شهادت را نيز دارا باشد. و پيداست كه به نظر اين گروه در صحيح بخارى اين گونه دقتها رعايت نشده است.1
3. نظر حاكم حاكم نيشابورى در مستدرك پس از نقل حديث از زيدبن ارقم مىنويسد: «هذا حَديثٌ صحيح».2 اين حديث از احاديث صحيح است. 4. قول ابن حجر ابن حجر در صواعق حديث تمسك را نقل مىكند، و آن گاه اذعان مىدارد كه «هى روايةٌ صَحيحة».3 اين روايت (از نظر سند) روايت صحيح است.5. نظر سيوطى
سيوطى در جامع الصغير اين روايت را به دو طريق نقل مىكند. و بنابر هر دو طريق آن را صحيح مىداند.1 و گذشته از اين در مقدمه كتاب خود مىگويد كه از احاديث آنچه را اتقان داشته و داراى سند استوار بوده است، نقل كرده است.
عبارت سيوطى در «جامع الصغير» چنين است: «صح: لِا حمد فى مُسنده و الطَبَرانى فى الكبير، كِلاهما عن زيدِ بْنِ ثابت. حديثٌ صحيح».2 احمد در مسندش، و طبرانى در «الكبير» اين حديث را صحيح دانستهاند، و هر دو از زيد بن ثابت روايت كردهاند. اين حديث، حديث صحيح است.
6. نظر شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء)
ملك العلما در «هداية السعداء» و در «شرح سنت» حديث ثقلين را با قلمى شيوا و گويا نقل مىكند و شرح مىدهد. و درباره سند آن در كتاب اخير مىنويسد: «در صحت اين حديث، محدثان سلف و خلف مُتفق اند.»3
7. توجه عالمان حديث ثقلين را بسيارى از عالمان اهل سنت در سدههاى متوالى مورد توجه قرار دادهاند. و در كتابهاى خود نقل كردهاند. تعداد اين كسان بيش از 180 نفر است.4 گذشته از كتاب صحيح مسلم وترمذى پس از نقل حديث از جابربن عبداللّه انصارى مىنويسد:
«فى الباب، عن أبى ذرو أبى سعيد، و زيد بن ارقم، و حذيفة بن اُسيد».1 اين حديث از ابوذر، ابوسعيد زيد بن ارقم، و حذيفه نيز نقل شده است.نورالدين سمهودى در كتاب «جواهر العقدين» اين حديث را به طرق متعدد نقل مىكند و مىگويد:
«و فى الباب ما يَزيدُ عَلَى عِشرين من الصَحابة».2 شمس الدين سخاوى نيز در «استجلاب ارتقاء الغرف» پس از آن كه حديث را از ابو سعيد خدرى و زيد بن ارقم نقل مىكند، حدود 20 نفر از اصحاب را برمى شمارد كه اين حديث را نقل كردهاند.3 ابن حجر مكى نيز در صواعق درباره سند حديث اين گونه اظهار نظر مىكند «ثم اعلم انّ لحديث التمسك بذلك طرقا كثيرة وردت عن نيّف و عشرين صحابيّا».4 بدان كه حديث تمسك به قرآن و عترت، طرقاز آنچه گذشت مىتوان دريافت كه حديث ثقلين از احاديث
صحيح و متواتر است. و اگر كسى آن را در حد حديث «حسن» تنزل
در نظر ابن صلاح، آنچه را بخارى و مسلم يا يكى از اين دو روايت كند، صحت آن قطعى است. و در علم حديث (و بحث اسناد) از متواتر بحث نمىشود. جزائرى نيز در «توجيه النظر» گفته اخير ابن صلاح را تأييد مىكند، و در آن جاى شكى نمىبيند.1
3. ابن تيميه شيخ الاسلام ابن تيميه به كسانى كه حديث متواتر را نفى كردهاند مىتازد، و تواتر را به دو قسم لفظى و معنوى تقسيم مىكند. در نظر وى عدد در تواتر شرط نيست،2 و تواتر نزد علماء حديث از غير آنها متمايز است.3 در باور ابن تيميه حديث «مَنْ كَذَبَ عَلَىّ مُتَعَمّدا...» تواتر لفظى دارد، و احاديث شفاعت، حوض و... داراى تواتر معنوى است.4 از مجموع اين اظهار نظرها مىتوان دريافت كه تواتر در احاديث حوض هم لفظى5 و هم معنوى است. در روايتهاى مختلف جملهها يكسانند، و در احاديث گوناگون معنا و مضمون واحدى مورد توجه و سفارش قرار گرفته است.با توجه به اين نكته مىتوان ادعا كرد كه حديث ثقلين در دسته
احاديث حوض قرار دارد، زيرا گذشته از پايان آن كه به لفظ «حوض»
«آيا عاقلى تجويز مىكند كه اهل سنت با وجود اين كه مُتَشَبِّث بثقليناند، و به حكم حديث
«انّى تاركٌ فيكم الثَقَلين» تمسك را به عترت طاهره، مثل تمسك به قرآن لازم مىدانند. و حكم بوجوب محبت اهل بيت اطهار، مثل محبت سرور ابرار مىنمايند. با وجود روايت نمودن ايشان اخبار و احاديث فضائل حسنين را، كه به درجه متواتر معنوى رسيدهاند، بلا ضرورت داعيه بل وجود ورود احاديث حرمت بغض ايشان، اعتقاد [به] مضمون روايات وجوب حبّ اين حضرات نداشته باشند.»4حديث ثقلين از نظر دلالت واضح است. ابهام و اجمال در استعمال الفاظ آن وجود ندارد، و مراد پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم را از آن به روشنى مىتوان دريافت.
1. شرح علامه مناوى
سيوطى در جامع الصغير حديث را اين چنين نقل مىكند:
«انّى تاركٌ فيكم خليفتين: كتابَ اللّه حبلٌ ممدودٌ ما بَيْنِ السماء و الأرْضِ، و عترتى اَهْلَ بيتى، و اِنّهما لَنْ يَفتَرّقا حتى يَرِدا عَلَىَّ الحَوْضَ».
و مناوى در فيض القدير، اين گونه آن را شرح مىدهد:
«انى تاركٌ فيكم» بعدَ وفاتى «خليفتين» زاد فى روايةٍ أَحَدُهما أكبرُ من الآخر، و فى رواية بدل خليفتين، ثقلين، سَمّاهما به لِعَظْم شَأْنهما «كتاب اللّه» القرآن «حبل» أى هو حَبْل «ممدودٌ ما بينَ السَماءِ و الأرض». قيل: اَرادَ به عَهْدَه. و قيل: السَبَبَ المُوصِل الى رضاه. «و عترتى» بمثناة فوقية «أهل بيتى» تفصيلٌ بعد اجمال بَدَلاً أو بيانا، وَ هُم أصحابُ الكِساء الّذين أَذْهَبَ اللّه عنهم الرِّجْسَ و طَهَّرهُم تطهيرا. و قيل: مَنْ حَرُمَتْ عليه الزكاةُ، وَرَجَّحَهُ القُرطبى، يعنى اِنِ ائْتَمَرتم بِأوامر كتابه وَ انْتَهَيْتُم بِنَواهيه وَ اهْتَدَيْتُم بهُدى عِتْرتى وَ
كتاب خدا، قرآن، رشتهاى است بين آسمان و زمين. گفته شده مراد عهد خداست. و گفته شده، مقصود از حبل بودن قرآن اين است كه قرآن همچون وسيلهاى مىتواند انسان را به مقام رضاى الهى برساند.
عترت و اهل بيت معناى يكسانى دارند، اهل بيت به عنوان بدل يا بيان، تفصيل پس از اجمال است و مراد از عترت را روشن مىسازد، كه همان اصحاب كسايند. كسانى كه خدا پليدى را از آنان زدوده، و به پاكيزگى ويژه آنان را آراسته است. گفته شده مراد از عترت كسانى از آنهاست كه زكات برايشان حرام است. قرطبى همين معنا را ترجيح مىدهد.
(پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در اين جملهها مىخواهد بگويد:) اگر به دستورات كتاب خدا عمل كرديد، و از آنچه نهى كرده، دروى گزيديد. و از هدايت عترت، هدايت جُستيد، و رفتار، كردار و گفتارتان را با سيره آنان همسو و سازگار ساختيد. هدايت مىيابيد، و گمراه نمىشويد.
قرطبى مىگويد: اين سفارش و اين تأكيد بس بزرگ، احترام اهل
بيت را به طور مؤكد واجب مىكند، به گونهاى كه براى كسى عذرى
و اگر اين سفارش نبود باز هم احترام و بزرگداشت آنها واجب بود، زيرا نسبت آنان به پيامبر بر همه آشكار است. پيداست كه آنان جزئى از وجود پيامبرند، ريشههايىاند كه پيامبر از آنها برخاسته است، وشاخه هايى هستند كه بر اين درخت تناور روييدهاند. چنانچه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم خود مىفرمايد: «فاطمه پاره تن من است».
و با اين همه، بنى اميه اين حقوق بس بزرگ را پاس نداشتند، و به مقابله و مخالفت با اهل بيت پرداختند، و آزارشان دادند. خون عترت پيامبر را ريختند، به خانواده آنها ناسزا گفتند، كودكانشان را به اسارت گرفتند، و خانه هايشان را ويران ساختند و شرف و فضلشان را انكار كردند، ناسزا و لعن بر آنها را مباح دانستند، و به اين وسيله وصيت پيامبر را زير پا نهادند، و برخلاف خواست و آرمان پيامبر عمل كردند.
چقدر شرمنده مىگردند، آن گاه كه به حضور پيامبر برسند!! و چه اندازه رسوا مىشوند روزى كه پرونده اعمالشان بر پيامبر عرضه شود!!
و اين دو (در روايتى آمده است كه خداى لطيف مرا خبر داده كه اين دو) يعنى كتاب و عترت هرگز از هم جدا نشوند، و همواره با همند، تا اين كه روز قيامت در حوض كوثر نزد من آيند.
در روايتى اضافه شده كه پيامبر دو انگشت خود را كنار هم نهاد و اشاره كرد مانند اين دو.
در اين عبارت و آنچه در آغاز حديث آمده است
«انى تارك فيكم»، اشاره بلكه تصريح است به اين كه، قرآن و اهل بيت (مانند دوقلو) دو چيز با همند. و پيامبر اين دو را با هم بر جاى گذاشته، و به امتحكيم ترمذى مىگويد: مراد از عترت در اين جا عالمان عامل است، زيرا آنان كسانىاند كه از قرآن جدا نمىشوند. عالمان ناپرهيزگار و آنان كه در واقع جاهلند، از اين مقام بدورند...
و اين كه پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم در خبرى مسلمانان را بر پيروى از قريش فرا خوانده است، با سفارشى كه در اين جا نسبت به عترت دارد ناسازگار نيست. زيرا بنا بر قول صحيح جريان حكم عام در فردى از افراد آن، موجب انحصار عام در آن فرد نمىشود، بلكه اين شيوه اهتمام بيشتر شأن اين فرد را مىرساند، و يادآور علوّ قدر آنست.
سيوطى در جاى ديگر از جامع الصغير حديث را اين گونه مىآورد.
«اما بعد»
الا ايّها الناس فأنّما أنا بَشَرُ يُوشَك أن يَأتى رسولُ ربّى فُأجيب، و أنا تاركٌ فيكم ثقلين: اوّلهما كتاب اللّه فيه الهُدى و النور، من استمسك به و أخذ به كان على الهدى، و من اَخْطَاَه ضَلَّ فْخَذُوا بكتاب اللّه تعالى، وَ اسْتَمْسَكوا به، و اهل بيتى. اُذَكِّر كم اللّه فى اهل بيتى، اُذَكِّركم اللّه فى اهل بيتى»1«اُذَكِّر كم اللّه فى اهل بيتى» أى فى الوصية بهم و احترامهم و كَرَّره ثلاثا للتأكيد. قال الفخرُ الرازى: جعل اللّه تعالى أهلَ بيته مساوين له فى خمسة اَشْياء، فى المَحَبّة و تَحْريم الصدقة، و الطهارة، والسلام و الصلاة، و لم يقع ذلك لِغيرهم. «تَتِمّة»: قال الحافظ جمالُ الدين الزرندى فى نظم «دُرَرُالسمطين»: وُ رِدَ عن عبداللّه بن زيد عن أبيه أنه (عليه الصلاة و السلام) قال: «مَن أَحَبَّ اَنْ
[يجعله ]يُنْسَأ له فى أجله و اَنْ يَمَتَّعَ بما خَوَّلَه اللّه [تعالى]، فَلْيُخْلِفْنى فى أهلى خِلافَةً حسنة، فمن لم يخلفنى فيهم بتره عمره، و ورد علىّ يوم القيامة مسودا وجهه».1و من در ميان شما دو چيز گرانمايه بر جاى مىگذارم (دو چيز را نفيس و گرانقدر ناميده، به خاطر بزرگى شان و شرف آن دو)؛ نخست آن دو كتاب خداست. (كتاب را مقدم داشته زيرا سزاوار تقدم است) در آن هدايت است (از گمراهى)، و نور ؛ هر كس به آن چنگ زند و برگيرد، بر طريق هدايت است، و هر كس از آن روى برتابد گمراه مىشود (از راه سعادت به دور مىافتد، و در ميدانهاى حيرت و شقاوت هلاك مىگردد). پس كتاب خدا را برگيريد و به آن متمسك شويد (زيرا قرآن راه رسيدن به مقامات بلند مرتبه و سعادت ابدى است). و اهل بيتم (چيز نفيس دوم اهل بيت من است، و آنها كسانى از نزديكان و خويشان پيامبر است كه صدقه برايشان حرام است).
(حيكم ترمذى گويد: پيامبر مردم را بر تمسك به اهل بيت فرا
خوانده و ترغيب كرده است زيرا اين امر نسبت به اهل بيت با حضور
پيامبر آنان را از مشكلات دورتر مىكند. و اين حكم عامى است كه از
آن خاص اراده شده است. و مقصود از اهل بيت علماء عاملند، از اين
رو كسانى از آنها كه جاهل وفا سقند، اين فضيلت را ندارند،... و
چنانچه قرآن ناسخ و منسوخ دارد، و با آمدن ناسخ، حكم منسوخ
خدا را بيادتان مىآورم درباره اهل بيتم (يعنى در سفارش نسبت به ايشان، و گراميداشت آنها. پيامبر اين جمله را براى تأكيد سه بار تكرار كرده است. فخر رازى گفته است: خداى متعال اهل بيت پيامبر را با او در 5 چيز همسان قرار داده است ؛ در محبت، در حرمت صدقه، در طهارت و در سلام و صلوات. براى غير پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم و اهل بيت او اين فضيلتها نيست.)
نكته پايانى در اين باره، گفته حافظ جمال الدين زرندى در نظم دررالسمطين است. در آن جا روايتى از پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم نقل مىكند كه فرمود: «هر كس دوست دارد اجلش تأخير افتد، و از نعمتهاى خدا در دنيا بهرهمند شود، بايد پس از من نسبت به اهلم، جانشينى نيك و بايسته باشد. و گرنه عمرش كوتاه مىگردد، و روز قيامت نزد من رو سياه خواهد بود.
2. شرح ابن حجر در صواعق المحرقه، ابن حجر هيتمى، در تنبيهى حديث ثقلين را شرح مىدهد و مىنويسد: «سَمَّى رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم القرآن و عترته...- و هى بالمثناة الفوقية الأهلُ و النسل والرَهْطُ الأدنون - ثَقَلَين، لأن الثقل كُلّ نفيس خطير مَصون، و هذانِثُمّ الذينَ وَقَعَ الحَثُّ عَلَيهم منهم، انما هم العارفون بكتاب الله و سُنّة رسوله،اذهم الذين لا يُفارقون الكتاب الى الحوض. و يُؤَيّد الخبرُ السابق (و لا تُعَلِّموهم فانّهم اَعْلَمُ منكم) و تَمَيّزُوا بِذالك عن بَقيّة العلماء لِأن اللّه اذهب عنهم الرجسَ و طَهّرهم تطهيرا، و شَرَّفُهم بالكرامات الباهرة المزايا المتكاثرة و قدمَرَّ بعضها، و سيأتى الخبرُ الذى فى قريش (و تُعَلُّمُوا منهم فَاِنّهم اَعْلَمُ منكم). فأذا ثَبَتَ هذا لِعموم قريش فأهلُ البيت أولى منهم بذلك، لأنهم امتازوا عنهم بخصويات لايُشاركهم فيها بقيةُ قريش.
و فى أحاديث الحث على التمسك بأهل البيت اشارةٌ الى عدم انقطاع متأهّلٍ منهم للتَمَسُّك به الى يوم القيامة، كما اَنَّ الكتاب العزيز كذلك. و لهذا كانوا اَمانا لأهل الأرض، - كمايأتى - و يشهد لذلك الخبر السابق (فى كُلّ خَلَفٍ مِن اُمّتى عُدول من اَهلِ بيتى)...
ثم اَحقّ من يَتَمَسّك به منهم اِمامُهم و عالِمُهم علىُ بن ابى طالب (كرم اللّه وجه)، لما قَدَّمْنا مِن مَزيدِ علمه و دقائقِ مُسْتَنْبِطاته و مِن ثَمَّ قال ابوبكر: علىٌ عترةُ رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم اَىِ الذين حَثَّ على التمسّك بهم، فَخَصَّهُ لِما قلنا...».1
پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم قرآن و عترت (خانواده و نسل و خويشان نزديك) خود را، ثقلين ناميده است. زيرا ثقل هر چيز نفيس، ارزشمند و محفوظ است. و اين دو چنين اند. هر كدام از آنها معدن علوم دينىمقصود از عترت در فرمايش پيامبر صلي الله عليه و آله وسلم كسانى از آنهاست كه عارف به كتاب خدا و سنت رسول اند، زيرا آنانند كه تا ورود در حوض از قرآن جدا نمىشوند. روايتى كه مىگويد: «به آنها چيزى نياموزيد، كه آنان از شما داناترند» اين گفته را تأييد مىكند.
وجه تمايز اينان از ديگر عالمان اين است كه خدا آنان را از آلودگيها و زشتيها پاك ساخته است، و به كرامات آشكار و مزاياى فراوان مفتخرند.
درباره قريش روايتى است كه مىگويد: «از قريش علم بياموزيد كه آنان از شما عالمترند» هر گاه اين سخن درباره همه قريش صادق باشد، درباره اهل بيت به اولويت صدق مىكند، زيرا آنان به خصوصياتى ممتازند كه قريشيهاى ديگر فاقد آنند.
در احاديث اصرار بر تمسك به اهل بيت، اشاره است به وجود پيوسته، كسى از آنان كه براى تمسك اهليت دارد، تا قيامت. همان طور كه قرآن چنين است، و از اين روست كه آنان سبب ايمنى براى ساكنان زميناند. و حديثى كه مىگويد: «در هر نسلى از امتم، عدالت گسترى از اهل بيتم، وجود دارد» شاهد اين مطلب است.
و سزاوارترين كس از ميان ايشان براى تمسك امام و عالم آنها على بن ابى طالب است، كه علم فراوان و استنباطهاى موشكافانه و دقيق
نيز ابن حجر اشاره مىكند:
«و فى رواية: كتاب اللّه و سُنّتى، و هى المراد من الاحاديث المُقْتَصِرة على الكتاب، لِأنّ السنّة مُبَيّنة له، فَأَغْنَى ذِكُره عن ذِكرِها، فالحاصل اَنّ الحَثَّ وَقَعَ على التمسك بالكتاب و بالسنة و بالعُلماء بهما من أهل البيت و يُستفادُ مِن مجموع ذلك بقاءُ الأمورِ الثلاثة الى قيامِ الساعة».1 در روايتى دو چيز گرانمايه به جاى كتاب خدا و عترت، كتاب خدا و سنت آمده است. و مراد از سنت احاديثى است كه بيانگر قرآن است، از اين رو ذكر كتاب (در روايات) دربردارنده سنت نيز هست، و با آوردن لفظ كتاب نيازى به ذكر لفظ سنت نيست.حاصل اين كه اصرار (و فراخوان) پيامبر بر تمسك به كتاب و سنت است و بر عالمانى از اهل بيت كه عامل به اين دو اند.
و از مجموع اينها استفاده مىشود، كه اين سه (كتاب، سنت و اهل البيت) تا قيام قيامت باقى اند.
3. شرح عالمان بزرگ ديگر عالمان بزرگ ديگر چون محيى الدين نووى (م 676 در شرح صحيح مسلم)2، طيبى (م 743 در كاشف)3، سعدالدين تفتازانى (م 791 در شرح مقاصد)،4 زرندى (م 750 واندى، در نظم دررالسمطين)،5 شهاب الدين دولت آبادى (ملك العلماء) (م 8493. همان، صص 96-494.
4. همان، صص 521. 5. همان، صص 8-507.«حضرت رسالت صلي الله عليه و آله وسلم چون حجة الوداع باز گشت، يعنى چون
2. همان، ص 619 .
3. همان، ص 638. 4. همان، صص 94-689.5. همان، صص 20-719 .
6. همان، صص 24-722. 7. همان، صص 31-730.8. همان، صص 38-734.
9. همان، صص 786. 10. همان، ج 4-3، صص 300-26.پس بدين حديث ثابت شد كه بقاء ايشان تا قيامت باشد و ازيشان راهنمايان بحق اند، متمسك ايشان هرگز گمراه نگردد.»1
و در كتاب «شرح سنت»، به طور مفصل (كلمه به كلمه و جمله به جمله) حديث را شرح مىدهد:قوله:
«نزل غدير خم» چون در موضع غدير خم آمد، اين نصيحت كرد، تا هر كه از حاجيان در آن موضع تا قيامت آيند، اين نصيحت از سر تازه شود و ياد دارند.قوله:
«أمر أن يُجْمَعُ رِحالُ الإبل» فرمود تا پالانهاى اشتران جمع كنند تا هر يكى از صحابه بشنود و مجموع عليه (...) شود، كسى را بعد ؛ خلاف و اختلاف نباشد، لأنّه أمرٌ عظيمٌ للهداية... قوله: «قام» از آن كه آواز ايستاده اشهرست و ابلغ، و غرض مصطفى در قيام تعليل اكرام و تعظيم ايشان بود...قوله: «فَحَمِدَ اللّه و أَثْنى عليه.»
تا معلوم شود قرآن و فرزندان عظيم القدرند، و تمسك بديشان امرى عظيم است...
قوله: «ذَكَرَ»
و خدا را بسيار ياد كرده (...) تا دلها نرم بلرزد، و به اميد نزديك شوند.
قوله: «و وَعَظَ»
پند داد و دلها نرم گردانيد، زيرا چون تخم در زمين بريزى اول نرم كنى، آن گاه آن تخم ميوه دهد...
قوله: «يا اَيّها الناس!»
... يا، نداء، أىّ، اسمُ المنادى،ها، كلمةُ تنبيهِ المُخاطب، الناس، اِسمٌ عام يَتناول جميعَ بنى آدم العاقلِ و غيرِالعاقل، الحاضرو الغائب، الصغير و الكبير، الاّ اَنّ المرادَ ههنا العاقلون البالغون، مبلغ الخطاب دون المجانين و الاطفال.
قوله: «(انما) أنا بَشَرٌ»
تا كسى انكار نيارد از اولاد او از آن كه بشر را ولد باشد، و نيز كسى نگويد كه ملك بود...
قوله: «و انّى تركتُ و تاركٌ »
و حال اينست كه من مىگذارم در شما متروكه يادگار، تا از ديدن آن مرا ياد آريد...
تاركٌ، از آن گفت، زيرا چه رسم پدرانست كه چون موت به نزديك رسد متروكه به فرزندان سپارند. اُمّتى ابْنائى فَأَنّا اَبُوهم. [امتم فرزندان من هستند و من پدر ايشان ]هر آينه به امت سپرد.
قوله: «فيكم»
بدان كه «انى تاركٌ لكم و لِأَجْلِكم» نگفت، تا امت مقام و محل قرآن
قوله:
«ان تَمَسّكتُم بهما لن تَضِلّوا من بعدى» شرط هدايت آنست كه اگر تمسك كنيد بدين هر دو هرگز گمراه نگرديد، پس هر كه يكى از اين هر دو ترك دهد، يا قرآن را يا فرزندان رسول را يا تمسك نكند، هدايت نيابد و گمراه تواند بود...قوله:
«الثَقَلَيْن» ... و عرب را عادتست چيزى كه بفضل و شرف ياد كنند آن را به ثقل و رجحان و وزن وصف كنند...قوله:
«فيكم». و قوله: «اِن تَمَسَكْتُم بهما»، و قوله: «و لن يَفتَرّقا حتى يَرِدا». و قوله: «كيف تخلفونى فيهما». در جميع ضمائر مذكوره قرآن و فرزندان رسول جمع كرد تا اشارت باشد كه تعظيم مجموع يعنى قرآن و فرزندان برابرست. و هيچ كسى از گويندگانِ «نؤمن ببعض و نكفر ببعض» نباشد، اگر از يكى منكر شوى و بر يكى ايمان آرى ايمان نباشد، و اگر هر دو بمرتبه تعظيم برابر نمودندى، جمع ضمير جايز نشدى...قوله:
«كتابَ اللّه و عترتى»ذكر بالعَطف. قال الشيخ الامام عبدالقاهر الجرجانى: العَطْف هو الجمعُ بين الشَيْئَين فى العطف (الحكم) و الأصلُ فيه الواو، و هو لِمُطلق الجمع عندنا، اى الجَمْع بين المعطوف و العطف فى الحُكم الذى هو الاثبات او النفى، و عليه عامّةُ اهل اللغة و اَئِمَّةُ الفَتْوى.
قوله: «خُذوا بِكتاب اللّه وَ اسْتَمْسَكوا به». يعنى: ثابت و محكم باشيد در دوستى قرآن و فرزندان من از آن كهقوله:
«عترتى» ... فى تاجِ الأسامى، العترة ؛ فرزندان و فرزندانِ فرزندان.قوله:
«اهل بيتى» فى «النكات» اهل بيت الرجل: ولده و ولد ولده...قوله:
«اذكّر كم اللّه» بدان كه ذكر را از باب تفعيل فرمود از بهر بزرگى دادن ايشان. فى «تاج المصادر»: فى الحديث: فَذَكِّروه، اى فَاَجِلُّوه، لِأنّ فى ذِكر الشىء اِجلاله (الاجلال بزرگداشتن)يعنى: مىدارم شما را در دوستى فرزندان خود و ياد مىدهانم شما را خداى، در دوستى فرزندان خود، تا فراموش نكنيد...
قوله:
«لَنْ يَفتَرَّقا». در محل «لَنْ تَرانى»، لن براى تأكيدست و لن اينجا براى تأييد است. يعنى جدا نشود اين هر دو از تعظيم و فضل و شرف در دنيا و عقبى.قوله:
«حتى يِرِدا عَلَىَّ الحوضَ» هرگز جدا نشود تعظيم قرآن و فرزندان رسول اللّه تا آن كه بيايند بر حوض كوثر.ذكر كوثر كرد، تا يادآرند از آن كه همه را ورود بر كوثر باشد، مؤمن از مشرك، و موحد از ملحد، و موافق از منافق آن جا جدا گردد،... يعنى: بر حوض كوثر هر كه محب خاندانست آمدن دهند، و منافق را از دور برانند.
قوله:
«فانظروا كيف تخلفونى فيهما.»فى «تاج المصادر»: النَظَر بمعنى الاعتبار و التأمّل. لقوله تعالى: «اُنْظُر كيف فَضَّلْنا» و الخَلَف و الخِلافه: بجاى كسى كه از تو بوده ايستادن و الخِلْف: از پى كسى در كسى در آمدن و خلف بودن.
يعنى: پس عبرت گيريد و انديشه كنيد كه بعد من با قرآن و فرزندان من چگونه خواهيد بود. «ثم جَعَلْنا كم خَلائِفَ فى الارض من بعد هم لِنَنْظُرَ كيف تَعْمَلون»
هر آينه خداوند مىبيند آنچه به ايشان خواهيد كرد، خلف بد مباشيد، تا فردا نگويم شما را: «بِئْسَما خلفتُمونى مِن بعدى».1
ملك العلماء در جلوه دوم مىگويد: «الجلوة الثانيه: فى مذمة من لا يتمسّكهم (لا يتمسك بهم) قال اللّه تعالى: «فَلْيَحْذَرِ الذين يُخالفون عن اَمرِه اَنْ تُصيْبَهم فتنةٌ او يُصِيبهم عذابٌ اليم وَ مَنْ يُشاقِقُ الرسولَ...». عزيز من! دوستى و تمسك به اولاد رسول به فعل و قول مصطفى و به نصوص ثابت است. پس هر كه بجا نيارد و منكر گردد، از قومى باشد: «مَن يقول آمنّا باللّه و باليوم الآخر و ما هم بمؤمنين»، قال اللّه تعالى: «و ما آتيكُم الرسولُ فَخُذوه و ما نَهيكم عنه فَانْتهوا».عن ابن مسعود أنه عمومٌ (عام) فى كُلِّ ما أَمَرَهم النبىُّ و نَهَاهُم عنه.
پس هر كه تمسك بقرآن و اولاد رسول نكند، اگر چه ظاهر خود را مؤمن گويد ايمان او سودمند نباشد و فردا سياه رو گردد.»2 5. واژگان عمده حديث ثقليناكنون بجاست درباره واژگان عمده و اساسى حديث بررسى بيشتر انجام گيرد:
آ. ثقلين
واژه ثقلين ريشه قرآنى دارد «ثِقال»، «الثَقَلان»، «ثَقُلَت»، «أثْقال» و «ثَقيل» و... در آيات قرآن بكار رفته است:
«هو الذى يُرسل الرياحَ بُشرا بين يدى رَحْمَتِه حَتّى اذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً».1 پروردگار شما كسى است كه از باب بشارت به رحمتش (بر جانداران) بادها را مىفرستد تا ابرهاى سنگين (و متراكم را شكل دهند) و جابجا سازند.
«اِنفِروا خِفافا و ثِقالاً».2 (در راستاى تحقق اهداف دينى و استوارى دين و حكومت دينى در جامعه در دستهها و يا در حالت) سبك و سنگين (آسانى و دشوارى، خواه جوان و سبكبال و آسوده خاطر و توانمند، و خواه تهيدست و عائله دار و دل نگران مال و خانواده و سالمند) هجرت كنيد (و بپاخيزيد).
واژه ثقال در سوره رعد نيز استعمال شده است.3
«سَنَفْرُغُ لكم اَيُّه الثَقَلان».4 اى دو چيز گرانمايه به زودى به شما مىپردازيم (و فارغ از هر شغلى به شما رسيدگى مىكنيم). «فمِن ثَقلَت موازينه فاولئك هم المفلحون».5 كسانى رستگارند كه (حاصل زندگى، عمر و تلاشهاى فردى و اجتماعى آنها) بارى سنگين (و اندوختهاى بايسته و ارزشمند) است.«يَسْئَلونك عَنِ السّاعة... ثَقُلَتْ فى السماوات و الأرض، لا تَأْتِيكم الاّ بغتةً».1 از ساعت (لحظه فرا رسيدن رستاخيز قيامت) از تو مىپرسند... (بدان كه واقعه رستاخيز) در آسمانها و زمين گران و سنگين است، و عظمت دارد و جز ناگهانى واقع نشود.
«فامّا من ثَقلَت موازينه، فهو فى عيشة راضية».2 كسى كه (در قيامت و روز حسابرسى) بارش سنگين (ارزشمند و در خور توجه) است، عيش و زندگى پسنديده و خشنود دارد.
«أنا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً».3 به زودى بر تو قولى (كلمهها و جملههاى) سنگين (و بس مهم و ارزشمند و سرنوشت ساز) فرو افكنيم.
«و لَيَحْمِلُنّ اَثْقالَهم و اَثْقالاً مع اَثْقالِهم».4 كافران بار (و حاصل عملكردشان را كه از آنها جدا نشدنى است) بر دوش كشند، و نيز همراه آن بارهايى (و تبعاتى از كارهاى ديگران را كه به وسيله آنان به گمراهى و انحراف گراييدهاند).
«وَ الأنعام خَلَقَها لكم... و تَحْمِل اَثْقالكم الى بلدٍ لم تكونوا بالغيه الاّ بِشِقِّ الأَنْفُس».5 خداوند چهار پايان را براى شما آفريد... اين حيوانات بارهاى سنگينتان را به شهرها حمل مىكنند، و اگر آنان نبودند شما نمىتوانستيد جز با زحمت و رنج مشقت زا اين بارهاى گران را به شهرها ببريد.
راغب در ماده ثقل چنين مىگويد:
1. اعراف (7): 187.
2. قارعه (101): 7-6.
3. مزمل (73): 5.
4. عنكبوت (29): 13.
5. نحل (16): 5 و 7.
سنگينى و سبكى مقابل همند، هنگام... وزن و يا اندازهگيرى، به طرفى كه برترى دارد، سنگين گفته مىشود. اين ماده در اصل در اجسام به كار مىرود، و پس از آن در معانى استعمال مىگردد... ثقيل و خفيف بر دو وجه استعمال مىشود.
1. به نحو مضايفه، و آن اين است كه به چيزى سنگين و سبك گفته نمىشود مگر به اعتبار غير آن...
2. استعمال ثقيل در اجسامى كه تمايل به فرود آمدن به پايين دارند مانند سنگ و كلوخ. و خفيف به اجسامى گفته مىشود كه به صعود متمايلند مانند آتش و دود.1 مضمون كلام ابن منظور در اين زمينه چنين است:
ثِقَل (سنگينى) نقيض خفت (سبكى) است. جمع ثِقَل، ثِقال، و جمع ثِقْل اَثْقال است. به بار سنگين ثقل گويند... در نظر عرب دلاور قهرمان و بخشنده وزنه و بارى است بر زمين، آنگاه كه كشته شود يا بميرد زمين احساس سبكى مىكند.
به گناه نيز ثِقل گفته مىشود. و به هر چيز نفيس، ثَقَل، و ثقيل و
ثاقل مىتوان گفت. معناى ثقيل در آيه «انا سَنُلْقى عليك قولاً ثقيلاً»
سنگينى عمل به آن است. زيرا حرام و حلال و همه اوامر خدا با قبول
نوعى زحمت همراه است و بر انسان سنگين مىنمايد و ادا نمىگردد.
و گفته شده كه مراد واجبات الهى است. ثَقل به معناى كالا و كسان
مسافر است و ثِقَل به معناى شدت يافتن مرض. ثَقَل به معناى ثِقل نيز
آمده است. خداوند در قرآن جن و انس را ثَقَليْن ناميده، زيرا آن دو را
1. حسين بن محمد معروف به راغب اصفهانى: المفردات فى غريب القرآن، چاپ دوم،
دفتر نشر كتاب، 1404 ه، صص 80-79.
و نيز به نقل از طيّبى مىگويد: «قال الطيبى فى قوله، أنى تاركٌ فيكم ثقلين... اشارةٌ الى أنّهما بمنزلة التُوأمَيْن الخلفين عن رسول اللّه صلي الله عليه و آله وسلم ، و أنّه يُوصى الأمةَ بحُسْن المخالقة معهما و ايثارِ حَقّهما على انفسهم كما يوصى الأبُ المُشفق الناسَ فى حَقِّ أولاده...».1