|233|
3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)
ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)سومين نايب خاص از «نواب اربعه»، حسين بن روح نوبختى است. وى در ميان شيعيان بغداد، از اشتهار خاصى بر خوردار بود و يكى از افراد مورد اطمينان و اعتماد محمد بن عثمان عمرى به شمار مىرفت. مرحوم عباس اقبال درباره ايشان مىنويسد: «بعد از ابوسهل اسماعيل بن على، مشهورترين افراد خاندان نوبختى، ابوالقاسم حسين بن روح بن ابى بحر، است و عمده اشتهار او به واسطه مقام دينى بزرگى است كه در ميان شيعه اماميه دارد و از نواب اربعه حضرت قائم محسوب مىشود.»[1] تاريخ تولد ايشان در كتب تاريخ و رجال مشخص نشده است و همين مقدار روشن است كه در زمان حيات محمد بن عثمان يكى از كارگزاران وى بوده است و در خلال سالهاى 305- 326 ه.ق به عنوان نايب امام زمان(ع) واسطه بين امام و شيعيان بوده است.
[1] - خاندان نوبختى، ص 212.
|
|234|
جاى تحجب و تأسف است كه شيخ طوسى، اسمى از ايشان و شرح حالى از وى در كتاب رجال خويش نياورده است و به تبع آن، علماى رجال قرون اوليه به زندگانى ايشان نپرداختهاند، علماى معاصر رجال هم، فقط به ذكر اسم ايشان اكتفا نمودهاند. ليكن شيخ در كتاب «الغيبه» و مرحوم صدوق در «كمال الدين» احاديثى را درباره ايشان نقل كردهاند كه ابعاد زندگى وى را روشن مىسازد. و همچنين مورخين نيز، بر خلاف نايب اول و دوم، به گوشههايى از زندگى ايشان اشاره كردهاند و به خاطر همين، شايد ما بتوانيم از نظر تاريخى، تحليل روشنى از زندگى ايشان ارائه بدهيم و ابهامات موجود در زندگانى نواب قبل، در مورد ايشان كمتر باشد. طبق نوشته «ابن شهر آشوب» حسين بن روح از اصحاب خاص امام حسن عسكرى (ع) به شمار مىرفته است.[1] علماى رجال هيچ گونه اشارهاى به اين مطلب ندارند و مستند محكمى هم در دست نيست. مرحوم اقبال مطلب را نقل نموده و آن را پذيرفته است.[2] وليكن دكتر جاسم حسين اين احتمال را مستبعد مىداند.[3] مرحوم اقبال درباره موضوع چنين مىنويسد: «نگارنده با اينكه در كتب و منابع موجود تفحص بسيار كردم، به تشخيص رابطه قرابت ابوالقاسم حسين بن روح، با ساير افراد خاندان نوبختى موفق نيامدم و بالاخره ندانستم او با آل نوبخت چه نسبتى داشته. همين قدر معلوم شد كه وى از بستگان نزديك ابوعبدالله حسين بن على نوبختى وزير ابن رائق بوده و چنانكه خواهيم گفت بر او تسلط و نفوذ كلى داشته است.
[1] - مناقب، ج 4، ص 423.
[2] - خاندان نوبختى، ص 214.
[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 192.
|
|235|
در نوبختى بودن ابوالقاسم حسين بن روح هيچ ترديد نيست، چه عموم اصحاب رجال و علماى اخبار او را نوبختى نوشتهاند و او با خاندان نوبختى و بزرگان ايشان در عصر خود، مثل ابوسهل بن على و ابوعبدالله حسين بن على، وزير ابن رائق، مخلوط و محشور بوده و در كارها به صلاحديد يكديگر مىرفتهاند. بعلاوه، بعد از مرگ نيز او را در مقابر نوبختيه دفن كرده و در حيات خود نيز عدهاى از بنى نوبخت از محارم او محسوب مىشدهاند و سمت كتابت او را داشتهاند. مورخين و علماء اخبار، گاهى حسين بن روح را قمى نوشتهاند و شمس الدين ذهبى به نقل از يك نفر از مورخين شيعه يعنى يحيى بن ابى طى [متوفى سال 630] نسبتى براى او ذكر مىكند كه احتمال كلى دارد كه اين نسبت همان قمى باشد كه كشى در رجال خود آن را در دنبال اسم حسين بن روح ذكر مىكند و امرى كه شايد قمى بودن حسين بن روح را تأييد نمايد معرفت اوست به زبان آبى، زبان مردم آبه از مضافات قديم قم و اگر اين نسبت صحيح باشد بايد گفت كه حسين بن روح از طرف پدر از خاندانى بوده است كه با خاندان نوبختى كه همه اهل بغداد محسوب مىشدند خويشى نداشتهاند، بلكه نسبت نوبختى، كه به حسين بن روح داده شده، نظر به وصلتى بوده است كه پدر او با خاندان نوبختى نموده و حسين بن روح هم، مثل ابومحمد حسن بن موسى، خواهر زاده ابوسهل اسماعيل به على نوبختى، از طرف مادر، نوبختى بوده است. به هر حال، چه حسين بن روح از مردم قم باشد چه از شهرى ديگر، گويا او از طرف مادر خود به خاندان نوبختى منتسب شده، چه در فهرست اعضاى خاندان نوبختى نه نام روح، پدر او و نه اسم جدش ابى بحر ديده مىشود.»[1] با وجود اينكه، ايشان در شناختن خاندان نوبختى زحمت فراوانى را متحمل شده است، در عين حال اعتراف دارد كه چگونگى نسبت خويشاوندى حسين بن روح با [1] - خاندان نوبختى، ص 213 و 214.
|
|236|
خاندان نوبختى مشخص نيست. فقط قرائن و شواهدى ذكر مىكند كه دلالت بر قرابت خانوادگى آنها دارد، و لذا براى ايجاد ارتباط بين حسين بن روح با نوبختىها، از طريق مادر متوسل مىشود، كه در اين صورت، هم با «نوبختى» بودن سازگار است و هم با «قمى» بودن. قرائن و شواهد، «قمى» بودن حسين بن روح به نظر قويتر مىرسد كه عبارتند از: 1- روايت كشى حسين بن روح را ملقب به قمى ذكر مىكند.[1] 2- در تاريخ الاسلام ذهبى اشاره به قمى بودن شده است.[2] 3- تكلم حسين بن روح به زبان آبه از نواحى قم. شيخ صدوق در «كمال الدين» از محمد بن على بن متيل نقل مىكند كه: «زنى به نام زينب از اهل آبه، همسر محمد بن عبديل آبى، سيصد دينار سهم امام داشت، آن را نزد عمويم جعفر بن محمد بن متيل آورد و گفت: مىخواهم اين مال را از من گرفته و به ابوالقاسم حسين بن روح تسليم كنى. عمويم مرا با آن زن به نزد حسين بن روح فرستاد تا درخواست او را براى وى ترجمه كنم. چون به خدمت حسين بن روح رسيديم، با زبان فصيح مردم آبه، با وى سخن گفت و پرسيد «زينب! چونا خويذا كوابذا چون استه؟ يعنى زينب: چطورى، خوبى، كجابودى، از بچه هايت چه خبر»؟ وقتى من ديدم حسين بن روح با زبان زن آشنايى دارد پول را به او دادم و برگشتم.»[3] ظاهر حديث نشان ميدهد كه حسين بن روح در آن مكانها بزرگ شده، و لذا زبان آنها را به خوبى مىفهميد. 4- شيخ طوسى روايتى را نقل مىكند كه در سلسله سند، «بنى نوبخت» وجود دارد [1] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 831 در شرح حال احمد بن اسحاق قمى.
[2] - تاريخ الاسلام، ذهبى، حوادث و وفيات، 321-330 ه.ق، ص 190. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 212.
[3] - كمال الدين، ج 2، ص 503، حديث 34، باب توقيعات.
|
|237|
و بعضى از آنها لقب نوبختى دارند و بعضىها ولو لقب آنها ذكر نشده است، ليكن در كتب رجال لقب آنها را «قمى» ذكر كردهاند، و لذا چنانچه كسى در آن سلسله سند دقت نمايد، اشارهاى به «قمى» بودن حسين بن روح دارد.[1] با وجود اين قرائن، بين «نوبختى» بودن و «قمى» بودن نايب سوم، به يكى از دو صورت مىشود ارتباط برقرار كرد و آنها را جمع كرد: 1- وى در اصل، قمى بوده و از طرف مادر نوبختى ناميد شده است.[2] 2- وى از شاخه بنو نوبخت قم بوده و در زمان نخستين سفير به بغداد مهاجرات كرده است.[3]
همان طور كه ذكر شد، طبق نظر بعضى بزرگان، وى از اصحاب امام حسن عسكرى (ع) بوده است، و در زمان محمد بن عثمان، به عنوان يكى از كارگزاران نزديك محمد بن عثمان به شمار مىرفت. منزلت و مقام او در زمان نايب دوم به قدرى زياد بوده كه نايب دوم، بعد از آنكه رؤساى اماميه را به طبقات مختلف تقسيم كرد، به اول كسى كه اجازه ورود بر خود داده ابولقاسم حسين بن روح بوده است.[4] محمد بن عثمان، او را حلقه اتصال بين خود و وكلاى ديگرش در بغداد قرار داده بود و از طرفى، در دربار عباسى در زمان حيات نايب دوم هم، نفوذ فوق العادهاى داشت و كمكهاى مالى از ناحيه برخى مقامات دولتى به ايشان مىرسيد.
[1] - الغيبه، ص 371، رقم 342.
[2] - خاندان نوبختى، ص 214.
[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 192.
[4] - ذهبى، شمس الدين، تاريخ الاسلام، حوادث 321-330 ه.ق، ص 190. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366. خاندان نوبختى، ص 215.
|
|238|
چندين روايت در اين زمينه نقل شده كه موقعيت ايشان را به روشنى بيان مىدارد: 1- ام كلثوم دختر محمد بن عثمان، نقل مىكند كه: «حسين بن روح - رضى الله عنه - سالهاى طولانى، وكيل محمد بن عثمان و ناظر املاك او بود و اسرار او را به رؤساى شيعه مىرساند، و از نزديكان خاص وى بود. به طورى كه به واسطه نزديكى و موأنستى كه با هم داشتند، اسرار خانهاش را براى او نقل مىكرد. پدرم ماهيانه سى دينار به عنوان حقوق به وى مىداد و اين مبلغ غير از وجوهى بود كه از طرف وزراء و روساى شيعه مانند آل فرات و غير آنها، به علت مقام و احترام و جلالتى كه نزد آنها داشت، به او مىرسيد؛ بدين جهت، حسين بن روح در قلوب شيعيان جايگاه بزرگى پيدا كرد. زيرا آنها مىدانستند كه او از نزديكان پدرم مىباشد و نزد شيعيان از وى توثيق نموده بود و فضل و امانتش همه جا منتشر شده بود. مقدمات كار او در زمان پدرم آماده شد، تا آنكه پدرم به دستور حضرت ولى عصر(ع) مأمور شد كه اورا به جانشينى خود برگزيند، و از هيچ كسى جز آنها، كه از روز نخست پدرم را نمىشناختند، در خصوص نيابت وى اختلافى پديد نيامد و كسى ترديد ننمود، و من يك نفر از شيعه را نمىشناسم كه درباره وكالت او شك داشته باشد.»[1] اين حديث نشان مىدهد كه حسين بن روح، حتى در زمان محمد بن عثمان هم، در دربار عباسى نفوذ داشته و از نظر مالى حمايت مىشده است. 2- مرحوم صدوق از ابومحمد حسن بن محمد بن يحيى علوى نقل مىكند «ابوالحسن على بن احمد بن على عقيقى در سال 298ه.ق. به بغداد آمد و بر على بن عيسى بن جراح، كه آن موقع وزير بود، وارد گشت، تا به املاك خود سر كشى كند و حاجت خويش را از وزير بخواهد. وزير گفت: خويشاوندان تو در اين شهر بسيارند، و اگر هر چه آنها بخواهند، به آنها بدهيم، كار به درازا مىكشد و نمىتوانيم از عهده آن بر آييم. عقيقى در جواب وزير [1] - الغيبه، ص 372، حديث 343.
|
|239|
گفت: من حاجت خود را از كسى مىطلبم كه مشكل به دست وى گشوده مىشود. على بن عيسى پرسيد او كيست؟ گفت: خداوند عزوجل. اين را گفت و با خشم بيرون رفت. عقيقى مىگفت: با حالتى خشمگين بيرون آمدم و مىگفتم: خداوند صبر هر هلاكت شدهاى را مىدهد و جبران هر مصيبتى را مىنمايد. اين را گفتم و از نزد وى بيرون رفتم. سپس پيكى از جانب حسين بن روح - رضى الله عنه - نزد من آمد، من شكايت وزير را به او نمودم، او هم رفت و به حسين به روح گفت. آنگاه همان پيك نزد من آمد و صد درهم براى من آورد، همه را شمرد و وزن كرد و دستمالى و مقدارى حنوط و چند كفن به من داد و گفت: سرورت به تو سلام مىرساند و مىفرمايد: هر وقت مشكلى يا اندوهى به تو روى آورد، اين دستمال را به صورت خود مالش بده كه دستمال آقايت مىباشد؛ اين درهمها و حنوط و كفنها را بردار، و بدان كه امشب حاجتت بر آورده مىشود. و همچنين گفت: چون به مصر برسى، محمد بن اسماعيل، ده روز پيش از تو مىميرد؛ سپس تو نيز خواهى مرد. اين كفن و حنوط مال تو است. من آنها را برداشتم و آن را نگاه داشتم و قاصد برگشت. ناگاه خود را در كنار چراغ در خانه خود ديدم، در اين وقت در خانه به صدا در آمد. من به غلام خود گفتم: خير است! بين چه كسى است؟ او رفت و گفت: خير است! غلام حميد بن محمد كاتب، پسر عموى وزير است. او را نزد من آورد و گفت: وزير شما را مىطلبد و آقاى من حميد مىگويد: سوار شو و نزد من بيا! من هم سوار شدم و راهها را طى كردم تا به خيابان وزانين رسيدم، ناگاه حميد را ديدم كه نشسته و منتظر من است. چون او مرا ديد، دستم را گرفت و سوار شديم و به خانه وزير رفتيم. وزير به من گفت: اى پيرمرد: خداوند حاجت تو را بر آورد. سپس از من معذرت خواست و چند قباله مهر كرده به من داد. من هم آنها را گرفتم و بيرون آمدم.»[1] اين حديث قدرت نفوذ حسين بن روح را بيان مىكند؛ چون بدون تأخير، حاجت [1] - كمال الدين، ص 505، حديث 36، باب توقيعات.
|
|240|
عقيقى را بر آورده كرد و وزير از او معذرت خواهى كرد. همچنين از اين حديث معلوم مىشود در سال 298ه.ق. كه هفت سال از دوران نيابت محمد بن عثمان باقى است، وى در امور دخالت مىكرد، و مشكلات شيعيان به دست ايشان بر طرف مىشده است، و در همان سالها قدرت بر بعضى از امور غيبى، از طرف امام زمان(ع) به او واگذار شده بود.
محمد بن عثمان، از دو سال يا سه سال قبل از وفات خود، با ارجاع بعضى از شيعيان به حسين بن روح نوبختى، كه اموالى از سهم امام و غير آن پيش او مىبردند، زمينه را براى نيابت وى از طرف امام زمان(ع) هموار مىنمود و كسانى كه در اين موضوع دچار شك و ترديد مىشدند، به آنان تأكيد مىكرد كه اين دستور از طرف امام(ع) صادر شده است. و رواياتى در اين باره موجود است كه كيفيت اين تمهيدات را به خوبى روشن مىسازد. 1- محمد بن على اسود مىگويد: «من اموالى را كه از موقوفات به دست مىآمد، نزد محمدبن عثمان مىبردم و او هم از من مىگرفت. در يكى از روزهاى اواخر عمرش، مقدارى از اين اموال پيش او بردم، ولى محمد بن عثمان دستور داد آن را به حسين بن روح تسليم نمايم. من هم، اموال را به تسليم كردم و قبض آن را از وى خواستم. حسين بن روح در اين باره به محمد بن عثمان شكايت كرد،، و او هم دستور داد كه قبض اموال را از وى مطالبه نكنم، و افزود كه آنچه به دست ابوالقاسم - حسين بن روح - مىرسد، مثل اين است كه به دست من مىرسد؛ بعد از آن، هر وقت اموالى به نزد حسين بن روح بردم، مطالبه قبض نكردم.»[1]
[1] - كمال الدين، ج 2، ص 501، حديث 28، باب توقيعات. الغيبه، ص 370. بحارالانوار، ج 51، ص 354.
|
|241|
2- ابوعبدالله جعفربن محمد مدائنى معروف به «ابن قزدا» چنين نقل مىكند: «عادت من اين بود كه هر وقت اموالى براى محمد بن عثمان مىبردم، با زبانى سخن مىگفتم كه هيچ كس نمىگفت. من گفتم: اين مال، كه مبلغ آن فلان مقدار است، مال امام(ع) است؟ او هم مىگفت: آرى، آن را بگذار، باز مىپرسيدم: به من مىگوييد كه اين اموال مال امام(ع) است؟ و او مىگفت: آرى، مال امام است، آنگاه آن را از من تحويل مىگرفت. آخرين بار كه به نزد وى رفتم و چهار صد دينار برده بودم، طبق معمولى كه داشتم، همان سؤال را كردم، محمد بن عثمان گفت: اين اموال را پيش حسين بن روح ببر! من اندكى تأمل نمودم، سپس گفتم: شما مانند هميشه آن را از من تحويل بگيريد، ولى او سخن مرا قبول نكرد و گفت: خدا حفظت كند، برخيز و آن را به ابوالقاسم حسين بن روح تسليم كن. چون آثار ناراحتى را در چهره وى مشاهده نمودم، بيرون آمدم و سوار مركب شده و عازم رفتن گشتم. چون كمى راه رفتم به شك افتادم و باز گشتم و در خانه محمد بن عثمان را زدم. خادمش پشت در آمد و پرسيد: كيست؟ گفتم: من فلانى هستم، اجازه بگير داخل شوم، ولى مثل اينكه خادم اطمينان به من و برگشتنم نداشت، و لذا پرسيد تو كيستى؟ گفتم: برو و براى من اجازه بگير كه لازم است با سرورم ملاقات كنم. او هم رفت و خبر بازگشت مرا به محمد بن عثمان اطلاع داد. وى به اندرون رفته بود. در اين هنگام بيرون آمد و روى تختى نشست. پاهايش روى زمين بود [در پاهايش نعلينى بود كه راوى نعلين و پاهاى او را توصيف مىنمود]. محمد بن عثمان پرسيد چرا برگشتى و چرا آنچه را به تو گفتم امتثال نكرديد؟ گفتم: نسبت به آنچه به من امر فرمودى جسارت نورزيدم، ولى او خشمگين شد و گفت: «قم عافاك الله فقد اقمت ابا القاسم حسين بن روح مقامى و نصبته منصبى، فقلت بامر الامام؟ فقال: قم عافاك الله كما اقول لك: فلم يكن عندى غير المبادرة: برخيز! خدا |
|242|
حفظت كند، و بدان كه من حسين بن روح را به جانشينى خود انتخاب كردهام. پرسيدم: آيا به دستور امام او را جانشين فرمودهاى؟ گفت: بر خيز چنان است كه به تو مىگويم.» ديدم چارهاى ندارم جز اين كه به نزد ابوالقاسم حسين بن روح بروم. وقتى به نزد او رفتم ديدم در خانه كوچكى نشسته است. من ماجراى خودم و محمد بن عثمان را به وى اطلاع دادم. او هم مسرور گرديد و شكر خدا را به جاى آورد. من هم دينارها را به وى سپردم، و از آنچه مال امام به دستم مىرسيد به او تسليم مىكردم.»[1] از اين روايت آشكار كشت كه محمد بن عثمان به دستور امام زمان(ع) از دو و يا سه سال قبل از وفاتش او را به عنوان جانشين خود براى شيعيان معرفى كرده بود. و تأكيد فوق العادهاى هم در اين معرفى مشاهده مىگردد و اين كارها براى تحكيم و تثبيت نيابت ايشان در آينده بود. محمد بن عثمان در انتصاب حسين بن روح به جانشينى خود تأكيد زيادى مىكرد. گاهى به صورت انفرادى و گاهى در ميان عموم شيعيان مخلص و وكلاى خويش، اين مطلب را تذكر مىداد. علل اين تأكيد روشن است؛ چون درباره حسين بن روح از طرف ائمه(ع) نص دال بر وثاقت و امانت و نيابت وى صادر نشده بود و از طرفى در ميان وكلاى بغداد، كسانى بودند كه در ظاهر، ارتباط محمد بن عثمان با آنان بيشتر بوده و لذا عوام و خواص شيعيان تصور نمىكردند حسين بن روح به جانشينى انتخاب گردد. روى اين جهت، نايب دوم از هر فرصتى براى تبيين نيابت ايشان از طرف امام زمان(ع) براى رفع شك و ترديد از آنها استفاده مىكرد. بعضى از احاديثى كه اين موضوع را بيشتر تبيين مىكند، ياد آور مىشويم: 1- ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى مىگويد: «از جعفر بن احمد بن متيل قمى شنيدم كه مىگفت: محمد بن عثمان - رضى الله عنه - ده وكيل در بغداد داشت كه ابوالقاسم [1] - الغيبه، ص 367، حديث 335.
|
|243|
حسين بن روح -رضى الله عنه- هم در ميان آنها بود و همه آنها از حسين بن روح به وى نزديكتر بودند، و خصوصيت بيشترى داشتند. تا آنجا كه هرگاه كارى داشت، يا محتاج به واسطهاى بود، كس ديگرى غير از حسين بن روح آن را انجام مىداد؛ زيرا وى چنين خصوصيتى با محمد بن عثمان نداشت، ولى با اين وصف محمد بن عثمان موقع وفاتش او را به جانشينى خود انتخاب كرد! [جعفر بن محمد بن قولويه قمى] مىگويد: مشايخ ما مىگفتند: ما شكى نداشتيم كه وقتى محمد بن عثمان وفات كرد، كسى جز جعفر بن احمد بن متيل يا پدر وى جاى او را نخواهد گرفت. چون خصوصيت او را با محمد بن عثمان ديده بوديم و مىدانستيم كه چقدر در منزل او به سر مىبرد. تا جايى كه به خاطر علتى، در اواخر عمر فقط غذايى را كه در منزل جعفر بن متيل و پدرش تهيه مىشد مىخورد، يا اينكه به خانه جعفر يا پدرش مىرفت و در آنجا غذا مىخورد. خواص شيعيان ترديد نداشتند كه اگر براى محمد بن عثمان حادثهاى پديد آيد طبق وصيت، جعفر بن متيل را به جاى خود منصوب خواهد داشت، ولى وقتى ديدند او وصيت به ابوالقاسم حسين بن روح نمود، تسليم شدند، و او را به عنوان جانشين محمد بن عثمان پذيرفتند، و مانند محمد بن عثمان با وى رفتار كردند. جعفر بن متيل هم تا زنده بود مانند زمان محمد بن عثمان در دستگاه حسين بن روح كار مىكرد، رضى الله عنه. [راوى] مىگويد: پس هر كس از حسين بن روح نكوهش كند، از محمد بن عثمان نكوهش كرده، و هركس از او نكوهش نمايد، در حقيقت از امام زمان(ع) نكوهش و انتقاد كرده است.»[1] نكات قابل توجهى در اين حديث جلب نظر مىكند كه لازم است توضيح مختصرى بر آنها افزوده شود.
[1] - الغيبه، ص 368-9، حديث 336.
|
|244|
الف) وقتى انسان ظاهر حديث را مطالعه مىكند، به ذهن مىآيد كه آن ده وكيل، همه شان، مقربتر از حسين بن روح نسبت به محمد بن عثمان بودهاند، در حالتى كه اين ظاهر قضيه است، و به خاطر مصالح و مسائلى كه در آن زمان بوده، اقتضاء مىكرده كه محمد بن عثمان وانمود كند كه ارتباط كمترى با حسين بن روح دارد و لذا شيوع يافته بود كه ديگران جانشين وى خواهند شد. از احاديثى كه قبلاً بيان شد، استفاده مىشود كه حتى در زمان حيات محمد بن عثمان، «نيابت» به حسين بن روح واگذار شده بود و ليكن شيوع نيافته بود. پس در واقع حسين بن روح از همه نزديكتر به محمد بن عثمان بوده وليكن به عللى، عكس آن در ميان عموم شهرت يافته بود. ب) اين حديث، اخلاص و فرمانبردارى و اطاعت و تعبد ياران محمد بن عثمان و در واقع خواص شيعيان امام زمان(ع) را تبيين مىكند. على رغم اينكه كسى در ظاهر احتمال انتصاب حسين بن روح را به نيابت انتظار نداشت و ديگران در ظاهر از موقعيت اجتماعى و از مقبوليت بالاترى در ميان خواص بهرهمند بودند و شايد هم، خودشان را براى انجام اين وظيفه آماده كرده بودند ولى به محض وصيت محمد بن عثمان، همه تسليم شده و مثل يك سرباز مطيع، خودشان را در اختيار حسين بن روح قرار داده و به فعاليت خود ادامه دادند. جا دارد علماى اسلام كه «نواب عام» امام زمان (ع) مىباشند، اين موضوع را آويزه گوش نموده و در اين جهت مثل آنان عمل كنند و فقط رضايت و خشنودى امام زمان(ع) را مد نظر قرار دهند و لاغير. 2- احمد بن ابراهيم و عبدالله بن ابراهيم و گروهى از اولاد نوبخت نقل مىكنند كه: «ان ابا جعفر العمرى لما اشتدت حاله اجتمع جماعة من وجوه الشيعه، منهم ابو على بن همام، و ابوعبدالله بن محمد الكاتب، و ابوعبدالله الباقطانى، و ابوسهل اسماعيل بن على النوبختى، و ابوعبدالله بن الوجناء، و غير هم من الوجوه و الاكابر، فدخلوا على ابى جعفر، فقالوا له: ان حدث امر، فمن يكون مكانك؟ فقال لهم: هذا |
|245|
ابوالقاسم الحسين بن روح بن ابى بحر النوبختى القائم مقامى و السفير بينكم و بين صاحب الأمر عليهالسلام و الوكيل [له] والثقه الامين، فار جعوا اليه فى اموركم و عولوا عليه فى مهماتكم فبذلك امرت و قد بلغت.»[1] «چون حال احتضار محمد بن عثمان شدت گرفت، جماعتى از معروفين شيعه، مثل ابوعلى بن همام و ابوعبدالله بن محمد كاتب و ابوعبدالله باقطانى و ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى و ابوعبدالله بن محمد كاتب و ابوعبدالله باقطانى و ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى و ابوعبدالله بن وجناء و ساير سرشناسان و بزرگان، اجتماع نموده، به نزد محمد بن عثمان رفتند و پرسيدند: اگر براى شما اتفاق افتاد، جانشين شما كيست؟ محمد بن عثمان گفت: اين حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى جانشين من است. او ميان شما و حضرت صاحب الامر نماينده و وكيل و مورد وثوق و اطمنيان است. پس شما در امور خود به وى مراجعه نماييد و در كارهاى مهم خود به او اعتماد داشته باشيد. من اين مأموريت را داشتم و آن را ابلاغ كردم.» 3- ابوعلى محمد بن همام روايت مىكند: «محمد بن عثمان- رضى الله عنه- پيش از رحلتش بزرگان و رؤساى شيعه را جمع كرد و گفت: اگر حادثه رحلت من به وقوع پيوست، جانشين من حسين بن روح نوبختى است. من مأمور شدهام او را به جاى خود تعيين كنم؛ پس شما هم به او مراجعه كنيد و در كارهاى خود به وى اعتماد نماييد.»[2] در اين حديث شريف، تأكيد ملموسى از طرف محمد بن عثمان نسبت به جانشين خود مشاهده مىشود و اين تأكيد همان طورى كه قبلاً تذكر داده شد، به خاطر عواملى است كه در زندگى حسين بن روح وجود دارد و در نايب اول و دوم نبود: الف) نصوص دال بر تأييد وى، از طرف امام هادى و امام حسن عسكرى (ع) نيست؛ چون اگر زندگى ايشان مصادف با اين بزرگان هم باشد، خيلى كم بوده و بعضىها او را حتى جزء اصحاب امام حسن عسكرى(ع) هم نمىدانند.
[1] - الغيبه ص 371، حديث 342. بحار الانوار، ج 51، ص 355.
[2] - همان منبع، حديث 341. بحار الانوار، ج 51، ص 355.
|
|246|
بر خلاف نايب اول و دوم كه احايث و نصوص در توثيق آنها زياد وارد شده بود و عموم مردم و خواص، آن احاديث را شنيده بودند و احتياج به تأكيد نبود. ب) چون در ميان عموم و خواص شيعيان تصور مىشد، جانشين وى، غير از حسين بن روح است، لذا براى رفع شك و ترديد و رهاندن شيعيان از حيرانى و سرگردانى مكرراً مطلب را تذكر مىداد و مىبينيم كه وى به جلسه اول اكتفا نكرده و مجدداً رؤساى شيعه را دعوت نموده و يادآورى مىكند. و از حديث شماره 2 معلوم مىشود كه ابوعبدالله باقطانى، كه از مدعيان دروغين نيابت در دوران اول بود، از ادعاى خويش برگشته و جزء اصحاب نزديك محمد بن عثمان در بغداد به شمار مىرفته است. 4- اخبرنا محمد بن على بن متيل عن عمه جعفر بن محمد بن متيل قال: «لما حضرت ابا جعفر محمد بن عثمان العمرى السمان -رضى الله عنه- الوفاة كنت جالسا عند رأسه اسائله[1] و احدثه، و ابوالقاسم الحسين بن روح [عند رجليه[2]] فالتفت الىّ ثم قال لى: قد امرت ان اوصى الى ابى القاسم الحسين بن روح، قال: فقمت من عند رأسه و آخذت بيد ابى القاسم و اجلسته فى مكانى و تحولت عند رجليه.»[3] جعفر بن محمد بن متيل مىگويد: «موقع وفات محمد بن عثمان -رضى الله عنه- من در جانب سر وى نشسته بودم و از او سؤال مىكردم و با او گفتگو مىنمودم، حسين بن روح هم در جانب پايين پاى وى نشسته بود؛ در آن هنگام محمد بن عثمان به طرف من رو كرد و فرمود: مأمور هستم كه وصيت خود را به حسين بن روح نمايم. سپس من از جانب سر او بلند شدم و دست ابوالقاسم حسين بن روح را گرفته و در جاى خود نشانده و خود در پايين پاى او نشستم.»
[1] - درالغيبه «أسأله» مىباشد. (ص 370)
[2] - درالغيبه اين عبارت وجود دارد.
[3] - كمال الدين، ج 2، ص 503، حديث 33. الغيبه، ص 370. بحار الانوار، ج 51، ص 354، حديث 5.
|
|247|
اخبرنى جماعه، عن ابى العباس بن نوح قال: وجدت بخط محمد بن نفيس فيما كتبه بالاهواز اول كتاب ورد من ابىالقاسم -رضى الله عنه- «نعرفه عرفه الله الخير كله و رضوانه و اسعده بالتوفيق، وقفنا على كتابه و ثقتنا بما هو عليه و انه عندنا بالمنزلة و المحل الذين يسرانه، زاد الله فى احسانه اليه انه ولى قدير، و الحمد لله لاشريك له، و صلى الله على رسوله محمد و آله و سلم تسليماً كثيراً.»[1] ابوالعباس بن نوح مىگويد: به خط محمد بن نفيس كه از اهواز نوشته بود، ديدم كه نوشته است: نخستين توقيعى كه راجع به حسين بن روح از ناحيه مقدسه صدور يافت بدين گونه بود: ما او [حسين بن روح] را مىشناسيم. خداوند همه خوبيها و رضاى خود را به او بشناساند و او را با توفيقات خود سعادتمند گرداند. از نامه او اطلاع يافتيم و او كاملاً مورد وثوق و اطمينان ماست. او در نزد ما مقام و جايگاهى دارد كه او را مسرور مىگرداند. خداوند احسان و نيكى خود را درباره او افزون كند... اين توقيع در روز يكشنبه، شش شب از ماه شوال گذشته، در سال 305ه.ق. رسيده بود. از اين توقيع فهميده مىشود كه حدود چهار ماه اول، حسين بن روح ارتباط مكاتبهاى با امام زمان(ع) نداشته است.
شكى نيست كه حسين بن روح، يكى از افراد مورد اطمينان و اعتماد محمد بن عثمان بوده است و نقل شده كه ايشان اسرار درونى خانوادگى خويش را با ايشان در ميان مىگذاشته است، وليكن محمد بن عثمان غير از ايشان نُه وكيل ديگر در بغداد داشته كه در زير نظر وى به فعاليت و انجام مأموريت مشغول بودند. طبق شهادت بعضى از [1] - الغيبه، ص 372، حديث 344.
|
|248|
روايات، همه آنها از حسين بن روح به محمد بن عثمان نزديكتر بودند واكثر كارهاى وى به دست آنها انجام مىشد، و در اواخر عمر غذا نمىخورد، مگر در خانه جعفر بن احمد متيل و پدرش، و افراد متشخص ديگرى مثل ابوسهل نوبختى كه يكى از بزرگترين افراد خاندان نوبختى، بلكه مشهورترين ايشان بود كه در زمان خود، كه مقارن ايام غيبت صغرى است از بزرگان رؤساى شيعه و از مشاهير متكلمين فرقه اماميه به شمار مىرفت[1] در ميان شيعيان بودند. ليكن با وجود اين افراد، حسين بن روح به نيابت امام زمان (ع) انتخاب گرديد. اين سوال مطرح مىشود كه چه عوامل باعث شد محمد بن عثمان به دستور صاحب الأمر، ايشان را معرفى كند و چه مشخصات و مميزاتى در وجود ايشان، زمينه چنين مسئوليتى را فراهم آورد. به نظر مىرسد حسين بن روح داراى صفاتى بوده كه در ديگران نبوده است و بعضى از مصالح هم، اقتضاى چنين كارى را مىكرد كه به بعضى اشاره مىشود. 1- وفادارى و هوشيارى، صبر و بردبارى و در يك كلمه «اخلاص» او يكى از عوامل جانشينى وى بود. در آن موقعيت خاص سياسى صبر و بردبارى، هوشيارى و اخلاص، مهمتر از متكلم و فقيه بودن و بالاتر از حضور بيشتر در نزد ائمه(ع) بود؛ چون «نواب» احكام و مسائل دينى مورد نياز را به طور مستقيم از امام زمان (ع) دريافت مىكردند. روايت منسوب به ابوسهل، مؤيد اين مطلب است و ما هم عين آن روايت را نقل مىكنيم: قال ابن نوح: و سمعت جماعة من اصحابنا بمصر يذكرون ان ابا سهل النوبختى سئل فقيل له: «كيف صار هذا الامر الى الشيخ ابوالقاسم الحسين بن روح دونك؟ فقال: هم اعلم و ما اختاره، و لكن انا رجل القى الخصوم و اناظرهم و لو علمت بمكانه كما [1] - خاندان نوبختى، ص 96.
|
|249|
علم ابوالقاسم و ضغطتنى الحجة (على مكانه) لعلى كنت أدل على مكانه و ابوالقاسم فلو كانت الحجه تحت ذيله و قرض بالمقاريض ما كشف الذيل عنه او كمال قال.»[1] عدهاى از ابوسهل نوبختى سؤال كردند: «چطور شد كه امر نيابت به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح واگذار گرديد، ولى به تو واگذار نشد؟ او پاسخ داد: آنان -ائمه عليهم السلام -بهتر از هركس مىدانند چه كسى را به اين مقام برگزينند. من آدمى هستم كه با دشمنان رفت و آمد دارم و با ايشان مناظره مىكنم. اگر آنچه را كه ابوالقاسم (ابن روح) درباره امام مىداند، مىدانستم، شايد در بحثهايم با دشمنان و جدال با آنان مىكوشيدم تا دلايل بنيادى را بر وجود امام ارائه دهم و در نتيجه محل اقامت او را آشكار سازم. اما اگر ابوالقاسم، امام را در زير جامه خود پنهان داشته باشد، بدنش را با قيچى قطعه قطعه كنند تا او را نشان دهد، هرگز چنين نخواهد كرد.» از اين حديث اراده او در مخفى كردن مسائل مربوط به امام غايب(ع) و درجه ايمان او در مقابل شكنجه دشمن و استقامت او در برابر مصائب و ناملايمات روشن مىگردد كه اين يكى از عوامل انتخاب او به شمار مىرود. 2- حسين بن روح بر طبق گواهى مورخين و محدثين، خردمندترين شخص زمان خويش در نزد دوست دشمن بوده است. لذا شيخ طوسى در آخر توقيعاتى كه به دست حسين بن روح از طرف امام زمان(ع) صدور مىيافته، مىگويد: «و كان ابوالقاسم رحمه الله من اعقل الناس عند المخالف و الموافق و يستعمل التقيه.»[2] بر اوضاع سياسى اجتماعى زمان خويش شناخت كامل داشت، و طبق مقتضاى زمان عمل مىنمود. يكى از روشهاى وى در معاشرت با مخالفين «تقيه» بود كه به وسيله آن، قلوب بيشتر مخالفين را به طرف خود جلب مىنمود. حتى در احاديث مىبينيم وقتى كه مخالفين پيش او جهت بحث و مناظره مىرفتند، اگر عده آنها ده نفر بود، موقع رفتن [1] - الغيبه، ص 391، حديث 358. بحارالانوار، ج 51، ص 359.
[2] - الغيبه، ص 384.
|
|250|
نه نفر او را لعن مىكردند و از او نفرت داشتند و يك نفر درباره او ترديد مىكرد، ولى وقتى با او مواجه مىشدند و حسين بن روح با آنها صحبت مىكرد به گونهاى تكلم مىكرد كه نه نفر از آنها به خاطر دوست داشتن حسين به روح به سوى خدا مجذوب مىشدند و يك نفر ترديد مىكرد. راوى مىگويد: «زيرا وى احاديثى در فضيلت اصحاب پيامبر - صلى الله عليه و آله -براى ما نقل مىكرد، كه برخى از آن را شنيده بوديم و برخى را نشنيده بوديم و از وى يادداشت مىكرديم، چرا كه او خوش مجلس بود.»[1] نمونههايى از روش استفاده از «تقيه» را، كه عاقلانهترين شيوه در آن دوره بود كه توانست به وسيله استفاده از آن، در ميان دوست و دشمن محبوبيت خاص پيدا كند و مورد قبول عموم مردم باشد و بدين وسيله زمينه را براى حفظ مصالح شيعيان آماده سازد، و مأموريت واگذار شده از طرف امام زمان - عليه السلام -بدون مواجه شدن با مانع انجام دهد، ذكر مىكنيم كه خود، بيانگر برترى او براى تصدى اين مقام بزرگ نسبت به ديگران است. ابو نصر هبة الله بن محمد روايت كرده كه ابوعبدالله بن غالب، پدر زن ابوالحسن بن ابوالطيب، براى من نقل كردند كه خردمندتر از شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نديديم. روزى او را در خانه «ابن يسار» وزير ديديم. او در نزد بزرگان مملكت و شخص «مقتدر بالله» خليفه عباسى، داراى جايگاهى بزرگ بود اهل تسنن هم او را بزرگ مىداشتند. وى از روى تقيه و ترس، در خانه «ابن يسار» حاضر مىشد. روزى در آنجا، دو نفر از دانشمندان به گفتگو پرداختند، و حسين بن روح هم حاضر بود. يكى از آن دو نفر معتقد بود كه بعد از پيغمبر- صلى الله عليه و آله - ابوبكر از همه مردم برتر است. و بعد از او عمر و پس از وى على عليه السلام - قرار دارند. دومى گفت: على از عمر افضل بود و در اين باره ميان ايشان گفتگوى زياد در گرفت.
[1] - الغيبه، ص 386، حديث 349. بحارالانوار، ج 51، ص 375.
|
|251|
در آن ميان، ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - گفت: آنچه مورد اتفاق اصحاب پيغمبر- صلى الله عليه و آله- مىباشد اين است كه «صديق» (يعنى ابوبكر) را مقدم مىدارند، و پس از وى «فاروق» (يعنى عمر) و بعد از او عثمان «ذوالنورين» آنگاه على وصى! اهل حديث هم بر اين عقيدهاند، در نزد ما شيعه نيز صحيح همين است. آنهايى كه در مجلس حضور داشتند، از اين سخن او در شگفت ماندند، و وى رابر روى سر خود برداشتند، و براى او دعاى بسيار نمودند، و به كسانى كه وى را رافضى مىدانستند، بد گفتند. من از اين منظره خندهام گرفت، ولى خوددارى كردم و آستين خود را در دهان فرو بردم، مبادا به خطر بيفتم. سپس برخاستم كه از آن مجلس بيرون بروم، حسين بن روح نگاهى به من نمود، و متوجه وضع من گرديد. چون به خانه آمدم، ديدم كسى در مىزند، وقتى در را باز كردم، ديدم ابوالقاسم حسين بن روح است كه پيش از آنكه به خانه خود برود سواره به نزد من آمده است. او مرا مخاطب ساخت و گفت: اى ابوعبدالله! چرا در مجلس خنديدى و مىخواستى مرا به مخاطره بيندازى؟ آيا آنچه كه گفتم به نظر تو مناسب آنجا و حق نبود؟ گفتم: بلى مناسبت داشت و نظر من هم اين است. گفت: پس، از خدا بترس. اگر اين سخن را در چنين شرايط و مجلسى از من بزرگ شمارى، تو را حلال نمىكنم. گفتم: سرورم! مردى كه خودش را نماينده امام(ع) مىداند، اگر چنين سخن بگويد، نبايد از وى تعجب نمود و به گفته او خنديد؟ حسين بن روح گفت: به جان خودت، اگر يك بار ديگر اين سخن را تكرار كنى، با تو قطع رابطه خواهم كرد. سپس خداحافظى كرد و رفت.»[1] همچنين هبة الله بن محمد گفت: «ابوالحسن بن كبرياء نوبختى براى من نقل مىكرد كه: به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - خبر رسيد كه يكى از خادمان او [1] - الغيبه، ص 384، حديث 347.
|
|252|
معاويه را لعنت مىكند و به وى ناسزا مىگويد. حسين بن روح دستور داد او را بيرون نموده و از خدمت معزول كردند. خادم مزبور، مدتى طولانى به وى سر مىزد تا او را به خدمت باز گرداند، ولى حسين بن روح او را به كار خود باز نگردانيد، تا اين كه يكى از خويشاوندان وى [حسين بن روح] او را استخدام كرد كه با او در جايى كار كند. حسين بن روح، همه اين كارها را به خاطر تقيه انجام مىداد.»[1] 3- يكى ديگر از عوامل مؤثر در انتصاب او، مسدود كردن شك و شبههاى بود كه ممكن بود از ناحيه مخالفين القا گردد. اگر افراد ديگرى غير از ايشان، به نيابت منصوب مىگشت، ممكن بود دشمنان و بعضى از نا آگاهان تصور كنند كه اين انتخاب، به خاطر روابط نزديك محمد بن عثمان با آن فرد است و لذا نتيجه بگيرند كه نظر شخصى محمد بن عثمان است، نه نظر امام زمان-عليه السلام- چون آگاهان و روشنفكران اجتماعى آن زمان، واگذارى نيابت به ايشان را بعيد مىدانستند، ايجاد چنين شبههاى منتفى گرديد و به زودى اصحاب او را پذيرفتند و در نيابت او ترديد به خود راه ندادند معلوم گرديد كه انتخاب او به اذن و رضايت امام زمان(ع) صورت پذيرفته است.[2]
بعد از وفات ابوجعفر عمرى و وصيت او در نصب حسين بن روح به عنوان نايب سوم امام غايب، ابوالقاسم حسين بن روح به «دارالنيابة» در بغداد آمد و رسماً جلوس كرد. وجوه و بزرگان شيعه به گرد او نشستند، خادم ابوجعفر، يعنى ذكاء حاضر شد و عصا [عكازه] و كليد صنوقچه ابوجعفر همراه وى بود. گفت: ابوجعفر به من فرموده است كه چون مرا به خاك سپردى و ابوالقاسم بر جاى من نشست، اين اشياء را تسليم او كن و اين صندوقچه، حاوى خواتيم ائمه- عليهمالسلام- است. حسين بن روح در آخر [1] - الغيبه، ص 385، حديث 348.
[2] - تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 409.
|
|253|
آن روز با جماعتى از شيعه از دارالنيابة بيرون آمد و جميعاً به خانه ابوجعفر محمد بن على شلمغانى رفتند.[1] اين موضوع در منابع حديثى ما هم، با كمى تفاوت ذكر شده است و هيچ كدام از اين دو معاصر بزرگوار اشارهاى به آن نكردهاند. مرحوم ابن طاوس در «مهج الدعوات» مىگويد: «هنگامى كه شيخ ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى -رضى الله عنه- رحلت نمود و از امر نيابت فارغ شد، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح بن ابى بحر - زاد الله توفيقه للناس - در خانه محمد بن عثمان جلوس نمود. ذكاء، خادم محمد بن عثمان وسايلى كه عبارت بودند از: 1- طومار و مكتوبهاى به هم پيچيده شده، 2- عصا، 3- صندوقچه چوبى رنگآميزى شده، به حسين بن روح نشان داد و حسين بن روح آنها را تحويل گرفت و به ورثه محمد بن عثمان گفت: در اين طومار ودايع ائمه ذكر شده و آنها را باز كرد و نشان داد و داخل آنها دعاها و قنوت ائمه- عليهم السلام- بود. ورثه از آن منصرف شدند و گفتند: لابد در صندوفچه طلا و جواهر وجود دارد، حسين بن روح به آنها گفت: آيا اين صندوقچه را مىفروشيد؟ گفتند: به چه قيمتى مىخريد؟ حسين بن روح به ابوالحسن يعنى - ابن شبيب كوشارى - گفت: ده درهم به اينها بده! آنها امتناع كردند و حسين بن روح اضافه كرد تا رسيد به صد دينار، و به آنها گفت: اگر به همين مقدار نفروشيد پشيمان مىشويد. آنها نيز قبول كردند و صد دينار را تحويل گرفتند.[2] و حسين بن روح عصا و طومار را استثناء كرد و خود برداشت. وقتى كه مسئله صندوقچه خاتمه يافت: حسن بن روح گفت: اين عصاى ابى محمد حسن عسكرى - عليه السلام- است كه هنگام وكيل نمودن شيخ عثمان بن سعيد عمرى و وصيت به او در دست او بود [1] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330، ص 190، سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222.
[2] - مقصود از بيع لابد مصالحه است و الا بيع و معامله غررى خواهد بود. بحار الانوار، ج 58، ص 212.
|
|254|
كه تا امروز مانده است. در داخل اين صندوقچه خواتيم ائمه - يعنى انگشترىهاى ائمه هست، آنها را كه داراى ويژگيهايى بود بيرون آورد و نشان داد.»[1] حسين بن روح با همكارى ده وكيل در بغداد و با وكلاى ساير بلاد اسلامى كار خويش را در سمت نيابت امام زمان -عليه السلام- شروع نمود و توانست با روش و شيوه معقولانه و منطقى در بين دوست و دشمن از مقبوليت بالايى برخوردار باشد. به خاطر انتسابش به خاندان نوبختى و نفوذ آنها در دربار عباسى و همچنين به خاطر در رأس كار بودن برخى از خاندان فرات كه متمايل به شيعه و طرفدار آنها بودند، در اوايل كارش با مانعى از طرف حكومت مواجه نبود و از طرفى با تأكيدهاى فراوان محمد بن عثمان كه در هنگام وفات بر انتصاب ايشان انجام داده بود، عموم شيعيان و خواص نيز، در نيابت ايشان دچار شك و ابهام نگشتند. لذا ما در زمان ايشان به مدعيان دروغين نيابت غير از شلمغانى كه جداگانه بررسى خواهد شد، كمتر برخورد مىكنيم و اگر هم باشند با اندكى تأمل از انكار نيابت حسين بن روح بر گشتند. روايات حاكى از آن است كه موقعيت حسين بن روح به عنوان سفير امام دوازدهم، بر عكس سفير اول و دوم، در بين اماميه آشكار بود. به همين دليل عدهاى از عوام اماميه بر آن شدند تا وكلاى نواحى خود را ناديده گرفته و مستقيماً با سفير سوم در تماس باشند.[2] مخالفتهايى هم در اوايل نيابت ايشان در اطراف و اكناف مشاهده مىشود كه رد زمان نيابت نايب اول و دوم نيز در اوايل، چنين مخالفتهايى وجود داشت، ليكن در زمان آنان مخالفت شديد و زياد بود، بويژه در دوره محمدبن عثمان؛ ولى در زمان حسين بن روح كم رنگ بود. روش كلى نواب در طول فعاليت خويش اين است كه منكرين و مخالفين را كه دچار شك و شبهه شده باشند و اغراض پليدى نداشته باشند، با اظهار بعضى امور پنهانى آنها را اقناع نموده و نيابت خود را بدين وسيله تثبيت مىنمودند.
[1] - مهج الدعوات، ص 47-46.
[2] - تاريخ سياسى امام دوازدهم (عج)، ص 198.
|
|255|
يكى از منكرين نيابت حسين بن روح، محمد بن فضل موصلى است كه در سال 307ه.ق. منكر نيابت ايشان شد ولى با راهنماييهاى حسن بن على وجناء و مشاهده بعضى امور از حسين بن روح از انكار خويش برگشت. محمد بن احمد بن صفوانى مىگويد: «در سال 307ه.ق. حسن بن على وجناء نصيبى همراه با محمد بن فضل موصلى آمد و او ( محمد بن فضل موصلى) مردى شيعى بود، وليكن منكر وكالت ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - بود و مىگفت: اين اموال در موارد خود مصرف نمىشود و به مستحقين نمىرسد. حسن بن على و جناء به محمد بن فضل گفت: از خدا بترس [و از اين حرفها نزن]. چون وكالت ابوالقاسم مثل وكالت محمد بن عثمان عمرى مسلم است. [صفوانى مىگويد] هر دو در بغداد در «زاهر» منزل گرفتند و ما براى ديدن آنها مىرفتيم. و در آنجا شيخى بود كه به او ابوالحسن بن ظفر و ابوالقاسم بن ازهر مىگفتند. مناظره مابين محمد بن فضل و حسن بن على طولانى شد. سپس محمد بن فضل به او گفت: چه دليلى براى صحت گفتار خود و اثبات وكالت حسين بن روح دارى؟ حسن بن على وجناء گفت: اين موضوع را با دليل روشن براى تو اثبات مىكنم! با محمد بن فضل دفتر بزرگى بود كه اوراق آن سبز بود و جلد آن سياه و ايشان در آن حسابهاى خود را مىنوشت. حسن بن على وجناء آن دفتر را گرفت و نصف ورق سفيد جدا كرد و به محمد بن فضل گفت: قلمى براى من بتراشيد! سپس قلمى براى او تراشيدند و هر دو توافق كردند بر چيزى كه بين آنها بود و من بر آن مطلع نشدم، ولى ابوالحسن بن ظفر مطلع شد. حسن بن على وجناء قلم را گرفت و شروع به نوشتن مطالب مورد توافق در آن ورقه نمود، بدون اينكه اثرى از نوشته در ورقه مشاهده گردد، ورقه پرشد. سپس آن را مهر نمود و به دست شيخ سياهى كه در خدمت محمد بن فضل بود، داد و به سوى ابوالقاسم حسين بن روح فرستاد و ابن وجناء از جاى خود حركت نكرد و با ما بود. وقت نماز ظهر شد. در همان جا نماز خوانديم، تا اينكه آن پيك برگشت و گفت: به من |
|256|
گفت برو جواب مىآيد! سفره را پهن كرد و مشغول غذا خوردن بوديم كه ناگهان جواب در همان ورقه و با مداد جمله جمله نوشته شده بود، آمد. محمد بن فضل، با سيلى به صورت خود مىزد و غذا را با لذت تناول نكرد و به ابن وجناء گفت: بلند شو با من بيا، ابن وجناء برخاست، تا اينكه با هم به خدمت ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - رسيدند. [محمدبن فضل] مرتب گريه مىكرد و مىگفت: سرورم! مرا ببخشيد خداوند تو را ببخشد، ابوالقاسم گفت: يغفر الله لك ان شاء الله.»[1] لازم ديدم به خاطر اشتباهى كه در كتاب ارزشمند «خاندان نوبختى» رخ داده است، توضيح مختصرى را درباره حسن بن على و جناء ياد آور شودم. اسم درست و كامل حسن بن وجناء عبارت است و از ابومحمد حسن بن محمد بن و جناء نصيبى[2]كه از امام حسن عسكرى- عليه السلام- احاديثى نقل كرده است و از كسانى است كه امام زمان- عليه السلام- ملاقات نموده است. در «كمال الدين» سه حديث نقل شده است كه دلالت بر اين موضوع دارند.[3] و اين حديثى كه ما از «الغيبه» نقل كرديم، ايشان به عنوان مدافع حسين بن روح ذكر شده است و در جلسه انتصاب حسين بن روح به جانشنى نيز حضور داشته است. با توجه به اين توضيح مختصر، در كتاب «خاندان نوبختى»، دو اشتباه مشاهده مىگردد: الف) اسم حسن بن وجناء «حسين» ذكر شده است در حالى كه اسم او حسن است. ب) مؤلف دانشمند اين كتاب، حسن بن محمد وجناء رايكى از منكرين و كالت و نيابت حسين بن روح به حساب آورده است، در حالى كه تمام نسخههاى كتاب «الغيبه» كه در دسترس ما است، محمد بن فضل موصلى را منكر، و حسن بن وجناء را مدافع [1] - الغيبه، ص 315-316، حديث 264. اثباة الهداة، ج 3، ص 692، حديث 107.
[2] - معجم رجال الحديث و ج 5، ص 130. رجال نجاشى، ج 2، ص 240.
[3] - كمال الدين، باب من شاهد القائم، حديث 17 و 18 و 26.
|
|257|
معرفى مىكند. و منشأ خطاء ايشان، يا به خاطر اشتباه در ترجمه است و يا اشتباه در نسخه كتابى كه در دسترس ايشان بوده است. حسين بن روح كارگزاران و افرادى داشت كه واسطه بين او و مردم در سراسر بلاد اسلامى بودند. رابط ايشان در اهواز محمد بن نفيس بود كه اولين توقيع امام زمان در دوره حسين بن روح به دست ايشان منتشر شد و حسن بن على و جناء در نصيبين فعاليت داشت و كارگزارانى در مصر داشت و در آذربايجان قاسم بن علاء، و دو دستيار ايشان ابوحامد عمران بن مفلس و ابوعلى حجدر و بعد از آن پسرش حسن جانشين قاسم شد و در رى تا سال 312 محمد بن جعفر اسدى رازى و در بلخ محمد بن حسن صيرفى رابط بين مردم و حسين بن روح بودند.[1]
همان طور كه قبلاً تذكر داده شد، حسين بن روح به خاطر انتساب به خاندان نوبختى، در زمان «مقتدر» ( 295-320ه.ق. ) در دستگاه عباسى، از احترام خاصى برخوردار بود و حتى خود ايشان، زمانى مسئول املاك خاصه خليفه بوده است.[2] ارتباط وى با دستگاه عباسى ملازم با تنشهايى بوده كه با تغيير وزراء رخ مىداده است. على فرض اينكه، شخص خليفه با ايشان مخالفتى نداشته و مورد احترام او هم باشد، وليكن قدرت اصلى در دست وزراء بوده،[3] و شخص خليفه از قدرت چندانى برخوردار نبوده است. بويژه درباره «مقتدر»، كه در سنين كودكى به خلافت رسيد و اطرافيان و وزراء، تصميم گيرنده نهايى بودند. لذا با تغيير وزراء اوضاع سياسى فرق [1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ( عج)، ص 196، 197، 198.
[2] - الوازراء و الكتاب جهشيارى، به نقل از غيبت سياسى امام دوازدهم (عج)، ص 198.
[3] - براى فهميدن تأثير وزارت در سياست دولت مراجعه شود به «عصر الخليفه المقتدر بالله» نوشته كبيسى، ص 150-157.
|
|258|
مىكرد و روابط قبلى از هم پاشيده مىشد، و سياست جديد پايه گذارى مىگرديد. به خاطر همين مطلب، زندگى سياسى حسين بن روح هم، داراى فراز و نشيبهايى بوده كه گاهى به صورت آزاد فعاليت داشته و زمانى به صورت مخفى زندگى مىكرده است و زمانى هم در زندان مقتدر به سر مىبرد. جاى خوشبختى است كه مورخين اعم از شيعه و سنى متعرض زندگانى ايشان شدهاند، بر خلاف نايب اول و دوم كه از نظر تاريخى اشارهاى به زندگانى آنها نشده است. ما درباره زندگى حسين بن روح، تمامى منابع اصلى حديثى و تاريخى را به طور مستقيم مورد مطالعه قرار داديم و بعضى از زواياى زندگى ايشان روشن گرديد، و ليكن مرحوم اقبال كه در اين زمنيه زحمات زيادى را متحمل شدهاند و مطالب ارزندهاى بيان داشتهاند، به خود اجازه ندادم به طور مستقل تقسيم بندى جديدى از جنبههاى سياسى زندگى حسين بن روح ارائه دهم، لذا عين نوشتار ايشان را در اين موضوع، از كتاب شريف «خاندان نوبختى» نقل مىكنيم، و مطالب اضافى و توضيحى را، كه از منابع مختلف در دسترس ما ست، در پاورقى متذكر مىشويم. «حسين بن روح از سال انتصاب خود به مقام نيابت، تا اوان وزارت حامد بن عباس[1] (از جمادى الآخر سال 306 تا ماه ربيع الأخر 311 ه.ق) به حرمت تمام در [1] - چنانچه از تاريخ استفاده مىشود، حامد بن عباس حساسيت فوق العادهاى نسبت به شيعيان داشته است و براى متلاشى كردن آنها مىكوشيد. حامد بن عباس مدتهاى طولانى قبل از وزارت، حكومت واسط را به عهده داشت و اگر بگوييم با واگذارى وزارت به حامد بن عباس مقام وزرات سقوط و به «درك اسفل» رسيد، مبالغه نگفتهايم. بعد از مدتى خليفه متوجه بى لياقتى و جهل او گرديد و لذا ابوالقاسم على بن محمد جوادى كه يكى از مأمورين قصر بود و در واگذارى وزارت به حامد بن عباس تلاش كرده بود مورد سرزنش قرار گرفت و با پيشنهاد او على بن عيسى از زندان آزاد شد تا به عنوان مسئول ديوان و دستيار حامد بن عباس به كار مشغول شود و در حقيقت اداره امور وزارت به دست او بود. علاوه بر جهل و بى لياقتى حامد بن عباس در امور سياسى، او يك انسان بد اخلاق و بدسيرتى بود. و تا آن زمان رئيس و وزيرى بد دهانتر از او ديده و شنيده نشده بود و در زمان غضب، فحش مىداد و الفاظ ركيكى بر زبان جارى مىساخت. (عصر الخليفه المقتدر باالله، ص 190-192).
|
|259|
بغداد مىزيست و منزل او محل رفت و آمد امراء و اعيان و وزراى معزول بود.[1] خصوصاً چون خاندان فرات چنانكه گفتيم، شخص او به نظر احترام مىنگريستند و از پيروان مذهب امامى محسوب مىشدند، تا اين خاندان روى كار بودند و وزارت «المقتدربالله» و مشاغل عمده دولتى ديگر را در دست داشتند، كسى مزاحم حسين بن روح و اصحاب او نمىشد و شيعيان از اطراف اموالى را كه به رساندن آنها ملزم بودند به خدمت او مىآوردند. ولى همين كه آل فرات به دست حامد بن عباس و طرفداران او از كار افتادند و وزير جديد به حبس و بند و مصادره آل فرات[2] و بستگان ايشان قيام كرد، بى او و حسين بن روح نيز، وقايع سختى واقع شد و كه شرح و تفصيل آنها درست [1] - اين مطلب در تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222. الوافى بالوفيات، ج 2، ص 66-367 آمده است .
[2] - خاندان فرات از طرفداران شيعه و از متنفذين در دستگاه عباسى بودند. مهمترين اين خانواده كه نقش اساسى
متعلق به ايشان است، ابوالحسن على بن فرات است كه چندين بار در دوران خليفه مقتدر عباسى مقام
وزارت به ايشان واگذار شده است و ما براى روشن شدن بعضى از مطالب، اجمالى از احوالات ايشان را
بيان مىكنيم. على بن فرات [وزير] يكى از زيركترين و با هوشترين و فصيحترين وزراى زمان خويش بود
و جزء مشاهير ادباء به شمار مىرفت. نقل شده و كه وزير ثروتمندى بود و وزيرى كه به اندازه او مالك پول نقد و
دنانيز و زمين و اثاث باشد شنيده نشده است. حدود پنج هزار نفر از اهل علم و دين و فقراء تحت پوشش مالى
وى بودند. ( عصر الخليفة المقتدر بالله، ص 157-160-161). |
|260|
به ما نرسيده و اساساً زندگى نايب سوم امام، از اين تاريخ تا سال 317 كه از حبس --->(الكامل، ج 8، ص 63)
پس از او در سال 299ه.ق. محمدبن يحيى بن عبيدالله بن يحيى بن خاقان وزير شد و چون وزير
ضعيفى بود كارها آشفته گرديد. لذا مقتدر، ابن فرات را از زندان احضار كرد، و در يكى از حجرههاى كاخ
با احترام باز داشت كه با او در كارها مشورت كند. در سال 300ه.ق. خاقانى عزل شد و به پيشنهاد ابن
فرات على بن عيسى به وزارت رسيد. على بن عيسى مساجد را آباد و تعمير و سفيد و با حصير فرش نمود و
چراغ آنها را روشن كرد. براى امام جماعتها و قاريان و اذان گويان هم حقوقى معين كرد و بيمارستانها را
اصلاح و آباد نمود. (الكامل، ج 8، ص 65 - 68) |
|261|
خارج شده روشن نيست. فقط سه نكته ذيل را از بيانات مورخين مىتوان استنباط كرد: 1- حسين بن روح، در سال 312، به علت مالى[1] كه ديوان از او مطالبه مىكرده است، به حبس افتاده و تاريخ شروع حبس او يعنى سال 312 را از دو طريق مىتوانيم استخراج كينم: اولاً به شهادت اخبار شيعه حسين بن روح در ذى الحجه سال 312 در دستگاه مقتدر خليفه محبوس بود.[2] ثانياً مدت حبس او پنج سال طول كشيد.[3] و چون او در محرم سال 317 از حبس نجات يافته [4] پنج سال از آن با همان سال 312 مقارن مىشود. 2- حسين بن روح مدتى را پنهان مىزيسته و او در اين مدت ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن العزاقر را به نيابت خود نصب كرده و شلمغانى بين او و شيعيان واسطه و سفير محسوب مىشده است.[5] و اين دوره استتار لابد قبل از شروع حبس او --->
عذر خواهى او در نزد مقدر مقبول واقع نشد و نصر حاجب كه يكى از نگهبانان و دربان كاخ خليفه بود،
[1] - منابع تاريخى دو علت براى دستگيرى و زندانى شدن حسين بن روح ذكر كرده است: (الف) حسين بن روح متهم شد كه با قرامطه ارتباط مكاتبهاى دارد و از آنها دعوت كرده كه به بغداد بيايند و بغداد را محاصره و تسخير كنند و همچنين مىگفتند كه مردم اموال خود را به سوى او سرازير مىكنند و به او تحويل مىدهند (تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190، سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 225، الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366-7). (ب) ابن عريب روايت مىكند كه دستگيرى وى به خاطر مطالبه اموالى بوده كه حكومت از وى داشته است (صلة تاريخ الطبرى، ص 98).
[2] - الغيبه، ص 410.
[3] - پنج سال زندانى بودن او را ذهبى و امثال آن ذكر كردهاند. مراجعه كنيد به تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 241-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوافيات، ج 12، ص 366-7.
[4] - صلة تاريخ الطبرى، ص 98.
[5] - به الغيبه، ص 303، حديث 256 مراجعه شود.
|
|262|
بوده، چه قبل از اين تاريخ بوده است كه شلمغانى در حال استقامت سر مىكرده و هنوز راه خلاف مسلك اماميه و ادعاى نبوت و الوهيت نرفته بود، بتداى انحراف او زا همين سال 312 است و در ذى الحجه همين سال 312 است كه حسين بن روح از مجلس توقيعى در لعن او صادر كرده.[1] 3- مقتدر خليفه در حبس حسين بن روح بى دخالت نبوده، چه اين خليفه موقعى كه خود در 15 محرم سال 317 به توسط لشكريان مونس المظفر و ابوالهيجا عبدالله بن حمدان به حبس افتاد و از خلافت خلع شد مونس المظفر از محبوسين را كه در دستگاه او حبس بودند آزاد كرد و از جمله ايشان يكى حسين بن روح بود كه مونس او را به خانه خود بر گرداند.[2] چون با مقتدر از حسين بن روح سخن گفتند گفت: او را رها كنيد كه هر بلايى بر سر ما آمد از خطاكارى او بود.[3] ليكن درست معلوم نشد كه حسين بن روح درگرفتاريهاى مقتدر چه دخالتى داشته و خليفه به چه امرى اشاره مىكند. احتمال كلى وجود دارد كه دشمنان حسين بن روح چنانكه ذهبى اشاره مىكند او را به مراوده با قرامطه كه در اين ايام بر سواحل خليج فارس و حجاز استيلا يافته و اسباب وحشت مردم بغداد را فراهم ساخته بودند، متهم كرده باشند. چه بنا به نقل اين مورخ، حسين بن روح به مكاتبه با قرامطه و دعوت ايشان به محاصره بغداد متهم شده بود. حسين بن روح با عباراتى كه حاكى از رزانت و وفور عقل و دهاء و علم اوست از خود دفاع كرده بوده[4] و اين تهمت يعنى مربوط بودن با قرامطه در آن ايام در بغداد خيلى [1] - الغيبه، ص 410.
[2] - صلة تاريخ الطبرى، ص 98.
[3] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 7- 366.
[4] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 7- 366.
|
|263|
شيوع داشته و ابوالحسن بن الفرات وزير و پسر او محسن دوستان حسين بن روح را نيز، به همين نسبت و با عناوين قرمطى كبير و قرمطى صغير، دشمنان ايشان حبس و مصادره كرده و بالأخره به قتل رسانيدند. به هر حال علت حقيقى حبس حسين بن روح هر چه بوده عمال ديوانى او را بهانه طلب مالى در حبس انداخته بودهاند. بعد از خلاصى از حبس، حسين بن روح باز در بغداد به همان عزت و احترام سابق به اداره امور شيعه مشغول شد[1] و اماميه اموالى را كه بر عهده داشتند به او مىرساندند و چون در اين دوره چند نفر از آل نوبخت مثل ابويعقوب اسحاق بن اسماعيل [مقتول در سال 322] و ابوالحسين على بن عباس [324-244] و ابوعبدالله حسين بن على نوبختى [وفاتش در 326] در دربار خلفا و امراى لشكرى، مقامهاى مهمى داشتند؛ ديگر كسى نمىتوانست چندان اسباب زحمت ابوالقاسم حسين بن روح را فراهم آورد بلكه بر خلاف، در اين دوره منزل او محل رفت و آمد بزرگان اعيان بغداد و رجال دربارى و وزراى سابق شد و بعضى از ايشان در پيشرفت كارهاى خود در نزد خلفاء و امرا از حسين بن روح استمداد مىجستند. چنانكه ابوعلى بن مقله[2] در سال 325 به او متوسل شد و حسين بن روح در باب اصلاح كار او با ابوعبدالله حسين بن على نوبختى وزير ابن رائق گفتگو كرد و ابوعبدالله مهم او را پيش ابن رائق فيصل داد.[3] توضيح اين مطلب آنكه، چون محمد بن رائق مدبر امورمملكت و خلافت گرديد، امر داد همه املاك ابن مقله و پسر او را تصرف كنند و موقعى كه به بغداد رسيد (جمعه 24 ذى الحجه 324) ابوعلى بن مقله به ملاقات او و وزيرش ابوعبدالله نوبختى رفت تا شايد از املاك خود رفع توقيف نمايد و در ضمن تشبثاتى كه مىكرد وقتى نيز در اين كار [1] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366 و 367.
[2] - ابن مقله در سالهاى 316-318ه.ق. وزير مقتدر بوده است.
[3] - اين مطلب در كتاب «اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق» ص 87، بيان شده است.
|
|264|
از حسين بن روح استمداد جست و حسين بن روح نيز به وسيله ابوعبدالله نوبختى با ابن رائق در آن باب مذاكره كرده، موقتاً كار ابن مقله را اصلاح نمود، و ابن رائق امر داد تا ابوعبدالله نوبختى درخانه ابن مقله را كه بسته بودند باز كند. اين واقعه يعنى تشبث ابن مقله به ذيل عنايت حسين بن روح، چنان كه صولى اشاره مىكند، در سال 325ه.ق. اتفاق افتاده و چون در ايام وزارت حسين بن على نوبختى كه سه ماه و هشت روز بيشتر طول نكشيده بود ( از اوايل محرم 325 تا اواسط ربيع الاول همان سال) پس بايستى در همين فاصله واقع شده باشد. در قسمت عمده ايام خلافت راضى (322-329)، حسين بن روح در بغداد در ميان شيعيان مقامى بس جليل داشت و به واسطه كثرت مالى كه طايفه اماميه به نزد او مىآوردند، ذكر حشمت و فراوانى ثروت او نظر خليفه و عمال ديوانى را كه در اين اوقات دچار دست تنگى بودند جلب كرده بود و خليفه غالباً از او سخن مىگفت. ابوبكر محمد بن يحيى صولى مؤلف كتاب الاوراق [وفاتش در 335 يا 336] كه از معاصرين حسين بن روح بوده، مىگويد: راضى هميشه با ما مىگفت كه بى ميل نبودم كه هزار نفر مثل حسين بن روح وجود داشت و اماميه اموال خود را به ايشان مىبخشيدند تا خداوند با اين وسيله آن طايفه را نيازمند مىكرد.[1] توانگر شدن امثال حسين بن روح، از گرفتن اموال اماميه چندان مرا ناپسند نمىآيد.»[2] بنابر شهادت و گواهى مورخين قرون اوليه و محدثين متقدم، حسين بن روح «اعقل الناس» زمان خود بوده است و نزد دوست و دشمن از داناترين افراد به شمار مىرفت.
[1] - اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق، ص 104.
[2] - خاندان نوبختى، صص 217-220.
|
|265|
مناظراتى كه وى در دوران نيابتش داشته و جوابهايى كه براى سؤالات طرح شده از طرف ديگران، ارائه نموده است، مؤيد مقام علمى آن بزگوار مىباشد. ما از منابع روايى، برخى از احاديثى كه روشنگر و بيان كننده موقعيت علمى ايشان مىباشد، نقل مىكنيم. 1- محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى - رحمه الله - مىگويد: «من در نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - با جماعتى كه در ميان آنها على بن عيسى قصرى هم بود، نشسته بوديم كه ديدم مردى برخاست و به حسين بن روح گفت: من مىخواهم مطلبى را از شما سؤال كنم. حسين بن روح گفت: هر چه مىخواهى سؤال كن. آن مرد گفت: آيا امام حسين- عليه السلام- ولى خدا بود؟ حسين بن روح گفت آرى، آن مرد گفت: آيا قاتل او دشمن خدا بود؟ فرمود: بلى، آن مرد گفت: آيا رواست كه خدا دشمن خودش را بر دوستش مسلط نمايد؟ حسين بن روح - قدس سره - گفت: آنچه به تو مىگويم دقيقاً به خاطر بسپار! بدان كه خداوند عزوجل با مردم به طور آشكار سخن نگفته و شفاهاً با ايشان حرف نمىزند، بلكه پيغمبرانى از اجناس و اصناف خود آنها، كه مانند آنان بشر باشند، به سوى آنها اعزام مىدارد، و اگر پيغمبرى از غير صنف و صورت آنها به سوى ايشان اعزام دارد، از وى روى برتافته، سخنان آنها را نمىپذيرند. با اين وصف، وقتى مردم ديدند كه پيغمبرانى آمدهاند كه از جنس خود آنهاست و غذا مىخورند و در بازارها راه مىروند، گفتند: شما بشرى مانند ما هستيد؛ چيزى را از شما نمىپذيريم، مگر اين كه چيزى را براى ما بياوريد كه از آوردن مانند آن عاجز بمانيم، و از آن راه بدانيم كه شما افراد خاصى غير از ما هستيد و كارى مىكنيد كه ما توانايى آن را نداريم. خدا هم معجزات را كه مردم از انجام آنها عاجز بودند، به آنها عطا كرد. يكى از آنها [حضرت نوح] معجزه خود را با طوفان نشان داد كه بعد از بيم دادن قوم و از بين بردن عذر ايشان، پديد آمد، و بدان وسيله سركشان را غرق كرد. ديگرى [حضرت ابراهيم] در آتش افكنده شد، و آتش بر او سرد و آرامبخش گرديد، و بعضى |
|266|
ديگر [حضرت صالح] از سنگ سخت شتر مادهاى پديد آورد كه از پستانش شير مىچكيد و يكى ديگر [حضرت موسى] خدا دريا را براى او شكافت و از سنگ چشمهها جوشيد و عصاى چوب خشك را افعى گردانيد تا سحر همه ساحران را ببلعد، و ديگرى [حضرت عيسى] به امر خدا كور مادر زاد و مرض پيسى را معالجه نمود و مرده را زنده گردانيد و به مردم آنچه در خانههايشان مىخوردند و مىاندوختند، خبر مىداد. و آخرى [رسول اكرم - عليه السلام-] ماه را خداوند براى او شكافت و چهارپايان مانند شتر و گرگ و غير آنها با وى سخن مىگفتند. پيغمبران چنين معجزاتى را آوردند، مردم از كارهاى آنها عاجز ماندند و نتوانستد مثل آن كارها را بكنند. خدا با لطف و حكمتش، چنين مقدر كرده بود كه پيغمبرانش را به چنين قدرتى و معجزاتى، گاهى به صورت غالب و زمانى به حالت مغلوب قرار دهد، به طورى كه يكجا پيروز شوند و جاى ديگر شكست خوردند. اگر خداوند در تمام احوال آنها را غالب و پيروز مىگردانيد و مبتلا به مشكلى نمىكرد، و امتحان نمىنمود، مردم آنها را خدا مىدانستند و مقام و منزلت آنها در صبر بر بلايا و امتحانها و آزمايشها معلوم نمىگرديد. به همين جهت، خداوند آنها را در اين خصوص مانند ساير افراد بشر قرار داد، تا در حال آزمايش و گرفتارى پايدارى نشان دهند و در حال سلامتى و غلبه بر دشمنان، خدا را شكر گزار باشندو در تمام احوال متواضع و فروتن باشند و طغيانگر و ستمگر نباشند. تا اينكه بندگان بدانند كه خدايى دارند كه آفريننده آنهاست و تدبير امور آنها به دست اوست، و از اين راه او را پرستش كنند و از فرستادگانش پيروى نمايند. و بدين گونه، حجت خدابر كسى كه از حد خود پا را فراتر نهاد و اعاى ربوبيت و خدايى كرد، يا عناد نشان داد و فرمان خدا را ناديده گرفت و معصيت كرد و آنچه را پيغمبران و فرستادگان خدا از جانب خدا آوردند، منكر شد، ثابت گردد. «ليهلك من هللك عن بينه و يحيى من حى عن بينة: تا آنهايى كه هلاك [و گمراه] مىشوند از روى اتمام حجت باشد، و |
|267|
آنهايى كه زنده مىشوند [و هدايت مىيابند] از روى دليل روشن باشد.»[1] محمد بن ابراهيم بن اسحاق -رضى الله عنه- مىگويد: فرداى آن روز كه به خدمت ابوالقاسم حسين بن ورح رسيدم، و در درون خود مىگفتم: آيا آنچه را وى ديروز مىگفت از پيش خود مىگفت؟ ناگاه ديدم حسين بن روح شروع به سخن نمود و به من گفت: اى محمد بن ابراهيم! اگر من از آسمان بيفتم و طعمه مرغان هوا شوم يا دستخوش بادهاى سهميگين گردم، بهتر از اين مىدانم كه در دين خدا، چيزى را با رأى خود يا از پيش خود بگويم! بلكه اين مطالب، از ريشهاى سرچشمه گرفته است، و از حجت خدا - صلوات الله وسلامه عليه- شنيدهام.»[2] 2- و اخبرنى جماعة، عن ابى عبدالله محمد بن احمد الصفوانى، قال: حدثنى الشيخ الحسين بن روح رضى الله عنه «ان يحيى بن خالد سم موسى بن جعفر عليهما السلام فى احدى و عشرين رطبة و بهامات، و ان النبى و الائمة عليهم السلام ما ماتوا الابالسيف او السم، و قد ذكر عن الرضا عليهالسلام انه سم، و كذلك ولده ولد و ولده.»[3] شيخ ابوالقاسم حسين بن روح مىگويد: «يحيى بن خالد [برمكى] با بيست و يك دانه رطب امام موسى بن جعفر- عليه السلام- را مسموم كرد، و حضرت در اثر آن، از دنيا رفت، و همچنين گفت: پيغمبر و ائمه عليهمالسلام- يا به وسيله شمشير و يا به وسيله سم از دنيا رفتند، و افزود كه حضرت رضا- عليه السلام- نقل شده كه او مسموم شد و نيز فرزندش (امام جواد- عليه السلام-) و فرزندان فرزندش [امام هادى و امام حسن عسكرى(ع)].»
[1] - سوره انفال، آيه 42.
[2] - الغيبه، ص 324، حديث 273. اثباة الهداة، ج 1، ص 117، حديث 168. كمال الدين، ج 2، ص 507، حديث 37.
[3] - الغيبه، ص 378، حديث 352.
|
|268|
3- وسأله بعض المتكلمين و هو المعروف بترك الهروى فقال له: «كم بنات رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟ فقال: اربع، قال: فأيهن أفضل؟ فقال: فاطمة فقال: و لم صارت أفضل، و كانت اصغر هن سنا و اقلهن صحبة لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟! قال: لخصلتين خصها الله بهما تطولا عليها و تشريفاً و اكراماً لها. احدهما انها ورثت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و لم يرث غيرها من ولده. والاخرى ان الله تعالى ابقى نسل رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم منها و لم يبقه من غيرها و لم يخصصها بذلك الالفضل اخلاص عرفه من نيتها. قال الهروى: فما رايت احداً تكلم و اجاب فى هذا الباب با حسن ولا اوجز من جوابه.[1] يكى از دانشمندان علم كلام معروف به «ترك هروى» از حسين بن روح پرسيد: «پيغمبر-صلى الله عليهو آله- چند دختر داشته است؟ حسين بن روح گفت: چهارتا. هروى پرسيد: كدام يك افضل بودند؟ گفت: فاطمهعليها السلام-. سپس سؤال كرد: چر او افضل است، و حال آنكه او از سه دختر ديگر كوچكتر بوده و كمتر مصاحب پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم - بوده است؟ حسين بن روح گفت: فضيلت فاطمه -عليها السلام به خاطر دو خصلت بوده كه او را به آن خصايص مشرف داشته و مورد تكريم قرار داده است: يكى از آنها اين است كه تنها فاطمه- عليها السلام- بود كه از پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث برد، و ديگر اين كه نسل پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از وى باقى گذاشت. و اين را خداوند به او نداد مگر اينكه مىدانست فاطمه(ع) چه انديشه خالص و پاكى دارد. هر وى مىگويد: هيچ كس را نديدم كه در اين خصوص، مانند حسين بن روح به اين خوبى و اختصار سخن گفته و جواب داده باشد.»
[1] - الغيبه، ص 388، حديث 353.
|
|269|
4- شيخ ابوالقاسم حسين بن روح كتابى دارد كه اسم او «التأديب» مىباشد.[1] آن كتاب، بيانگر علم و دانش حسين بن روح است. حسين بن روح، كتاب «التأديب» را جهت بررسى و تدقيق نظر به قم فرستاد و به جمعى از فقهاى آنجا نوشت: اين كتاب را مطالعه كنيد و ببينيد آيا چيزى بر خلاف نظر شما در آن هست؟ فقهاى قم هم، پس از مطالعه كتاب نوشتند: تمام مسائل آن صحيح است و چيزى مخالف رأى ما در آن نيست، جز اينكه مسألهاى راجع به زكاه فطره در آن است ك مقدار فطره يك نفر، نصف صاع از گندم ذكر شده است، در صورتى كه نظر ما اين است كه گندم هم مانند جو، هر كسى بايد يك صاع (تقريباً سه كيلو) بدهد.[2] از اينجا، ميزان علم و فقه و احاطه شيخ بزرگور، حسين بن روح به خوبى معلوم مىگردد؛ زيرا قم مركز فقها و محدثين شيعه بوده؛ با اين وصف، كتاب او مورد تصويب كامل آنها قرار گرفته است. چون قم مركز نقل فقه و حديث شيعه بوده است، حسين بن روح براى جلب نظر و در جريان گذاشتن فقهاى قم، چنين انديشيده، و از آنها هم نظر خواهى كرده است، تا آنها كه بيشتر درمعرض سؤال و جواب شيعيان قرار داشتند، از وجود چنين كتابى آگاه شوند، و به ديگران نيز اطلاع دهند، و شايد هم، چنانكه اشاره نموديم، فقهاى قم از حسين بن روح در شناخت احكام دينى فقه و حديث واردتر بودندهاند، و سفارت او و نيابت خاصى كه از امام زمان عليه السلام- داشته، مربوط به جنبه ديگر شخصيت او بوده است.[3] براى آشنايى، با مقام علمى او، بايد به منابع حديثى، مراجعه شود و ما در پاورقى بعضى از موارد ديگرى را هم كه مطلع شديم، در اختيار خوانندگان قرار داديم.[4]
[1] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 22.
[2] - الغيبه، ص 390، حديث 357. بحار الانوار، ج 51، ص 358.
[3] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 348.
[4] - الغيبه، ص 390، حديث 356 و ص 378، حديث 346 و ص 373، حديث 345. كمال الدين، ج 2، ص 519، حديث 48. معانى الاخبار، ص 284. بحار الانوار، حديث 53، ص 192، حديث 20.
|
|270|
يكى از تلاشها و فعاليتهاى «نواب»، زدون غبار شك و ترديد از اذهان عموم معتقدان و خواص شيعيان در رابطه با نيابت خودشان بود، و اين كار ميسر نبود، مگر با فاش كردن بعضى اسرار و اظهار علائمى و هنگام تقاضاى دليل از طرف مراجعه كنندگان ارائه ادله روشنى از طرف امام زمان - عليه السلام- و نايب سوم، حسين بن روح هم، از اين مسأله مستثنا نيست. لذا بعضى از وقايع و داستانهايى كه در اين رابطه در منابع معتبر نقل شده، يادآور مىشويم كه دلالت بر كيفيت ارتباط شيعيان با نايب سوم و امام زمان - عليه السلام-نيز دارد ونكات آموزندهاى در آنها مشاهده مىگردد. 1- حسين بن على بن بابويه (برادر شيخ صدوق) مىگويد: «گروهى از مردم شهر ما (قم) در سالى كه قرامطه حجاج بيت الله را مورد هجوم قرار دادند ( يعنى سال 311 ه.ق. ) براى من نقل كردند كه: «پدرم (على بن بابويه) - رضى الله عنه نامهاى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح قدس الله روحه نوشت، كه به پيشگاه مقدس امام زمان - عليه السلام- تقديم دارد و از حضرت براى رفتن به حج بيت الله براى او اجازه بگيرد. از ناحيه مقدسه پاسخى به اين مضمون صادر شد: در اين سال به حج نرو! پدرم نامه ديگرى نوشت كه حج من واجب مىباشد؛ آيا جايز است خوددارى نمايم؟ جواب آمد كه اگر ناگزير به رفتن هستى با كاروان آخرى حركت كن. چون پدرم با كاروان آخرى حركت كرد، سالم ماند؛ ولى كاروانهايى كه پيش از آن رفته بودند، همگى كشته شدند.»[1] 2- ابوجعفر محمد بن على الاسود -رحمه الله- مىگويد: «بعد از رحلت محمد بن عثمان عمرى -قدس سره- على بن حسين بن موسى بابويه (پدر صدوق) از من خواست [1] - الغيبه، حديث 270. بحار الانوار، ج 51، ص 293، حديث 1.
|
|271|
كه از ابوالقاسم روحى استدعا كنم و او هم، از صاحب الزمان- عليه السلام- خواهش كند كه براى او (على بن بابويه) دعا نمايد تا خداوند پسرى به وى عنايت فرمايد. من از حسين به روح خواهش كردم و آن هم خدمت حضرت رسانيد. سه روز بعد، به من اطلاع داد كه امام- عليه السلام- براى على بن بابويه دعا فرمود، و به زودى پسرى با بركت كه خداوند از وجود او به مردم نفع مىرساند، براى او متولد مىگردد و بعد از او هم، فرزندان ديگرى خواهد آمد. ابوجعفر محمد بن على اسود مىگويد: از حسين بن روح خواستم كه درباره خودم نيز چنين استدعايى از حضرت بنمايد كه خداوند پسرى به من روزى فرمايد، ولى او خواهش مرا نپذيرفت و گفت: راهى براى اين خواهش نيست. پس براى على بن بابويه، همان سال فرزندش محمد (شيخ صدوق) و بعد از او، اولاد ديگرى متولد گرديد، اما فرزندى روزى مننشد. شيخ صدوق ، ابوجعفر بن بابويه مىگويد: «هر وقت ابوجعفر محمد بن على اسود - رضى الله عنه - مرا مىديد كه به مجلس درس استاد محمد بن حسن بن احمد بن وليه - رضى الله عنه - مىروم، و مىديد كه به مطالعه كتب علمى و حفظ آنها علاقه زياد دارم، مىگفت: جاى تعجب نيست كه تو چنين علاقهاى به علم داشته باشى؛ زيرا تو به دعاى امام زمان(ع) متولد شدهاى.»[1] 3- حسين بن على بن محمد قمى، معروف به «ابو على بغدادى» گفت: «شخصى معروف به «ابن جاوشير» در شهر بخارا، ده شمش طلا به من داد و گفت: كه آن را در بغداد به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - تسليم نمايم. من هم، آن را با خود آوردم، و چون به آمويه[2] رسيدم، يكى از آنها را گم كردم و متوجه آن نشدم، تا آن كه به بغداد آمدم و آنها را بيرون آوردم كه به وى تحويل دهم، ديدم يكى از آنها كم است.
[1] - الغيبه، ص 320، حديث 266. كمال الدين، ج 2، ص 502، حديث 31، باب توقيعات. بحار الانوار، ج 51، ص 335.
[2] - همان آمل است كه شهرى در طبرستان مىباشد. (پاورقى كمال الدين، ص 518).
|
|272|
رفتم شمش طلايى به همان وزن خريدم و با نه شش ديگر بردم و در پيش روى حسين بن روح نهادم. حسين بن روح با دست اشاره به همان شمشى كه خريده بودم نمود و گفت: اين را كه خودت خريدهاى بردار؛ زيرا آن شمشى را كه گم كردى به ما رسيد، و آن، اين است. سپس آن را بيرون آورد و به من نشان داد. ديدم همان است كه در آمويه گم كرده بودم. و همچنين ابوعلى بغدادى نقل مىكند كه: «در همان سال، زنى را در بغداد ديدم كه از من پرسيد: وكيل امام زمان- عليه السلام- كيست؟بعضى از قمىها به وى گفتند: ابوالقاسم حسين بن روح است و به وى اشاره كردند كه اين مرد او را مىشناسد. سپس زن و من به خدمت حسين بن روح رسيديم. زن پرسيد: اى شيخ! چه چيزى در نزد من است؟ حسين بن روح گفت: آنچه با توست به دجله بينداز، آنگاه بيا كه از آن به تو اطلاع دهم. زن هم رفت و آنچه با خود آورده بود، به دجله انداخت، سپس به نزد حسين بن روح آمد. او هم به كنيزش گفت: برو آن صندوقچه را بيرون بياور. كنيز هم رفت و صندوقچه را آورد. حسين بن روح به زن گفت: اين همان صندوقچهاى است كه در نزد تو بود و آن را در دجله انداختى. اكنون بگويم در آن چيست يا خودت مىگويى؟ زن گفت: شما بفرماييد! حسين بن روح گفت: يك جفت خلخال طلا و حلقه بزرگى است كه گوهرى در آن است، و هم دو حلقه كوچك است كه در هر كدام يك دانه گوهر است، و دو انگشتر فيروزه و يك انگشتر عقيق است!! آنچه در صندوقچه بود، همان بود كه حسين بن روح گفته بود، بدون كم و كاست. سپس در صندوقچه را باز كرد و آنچه در آن بود به من نشان داد. زن هم نگاهى به من كرد و گفت: درست همان چيزهايى است كه من آورده بودم و در دجله انداختم. من و آن زن با مشاهده آنچه از حسين بن روح ديديم، چندان شاد و مسرور شديم كه نزديك بود هوش از سرما برود.» آنگاه شيخ صدوق مىگويد: «حسن بن على (ابو على بغدادى) پس از نقل اين خبر به من گفت: خدا را در روز قيامت گواه مىگيرم كه اين خبر همين است كه نقل كردم، نه |
|273|
چيزى بر آن افزودم و نه چيزى از آن كم كردم. و به دوازده امام صلوات الله عليهم - قسم خورد كه آنچه را نقل كرده، بدون زياد و نقصان است.»[1] 4- كشى در رجال خود مىنويسد: «ابوعبدالله بلخى نامهاى به من نوشت و از حسين بن روح نام برده و نوشته بود كه: احمد بن اسحاق قمى نامهاى به او نوشت و اجازه رفتن به حج را در خواست كرد. حسين بن روح از جانب امام به وى اجازه داد و پارچهاى براى او فرستاد، احمد بن اسحاق وقتى آن را ديد، گفت: اين خبر مرگ من است، اتفاقاً هنگام باز گشت از سفر حج، در حلوان در گذشت.» [2] 5- محمد بن حسن صيرفى، كه در سرزمين بلخ اقامت داشته است، گفت: «قصد رفتن حج داشتم. وجوهى با من بود كه نصف آن طلا و نصف ديگر نقره بود. طلاها را ذوب نموده و به صورت شمش و نقرهها را تكه تكه نمودم. اين اموال را به من داده بودند كه به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - تحويل بدهم. وقتى كه به شهر «سرخس» رسيدم، خيمه خود را در ريگستانى بر پا نمودم و به بررسى طلاها و نقرهها پرداختم، در آن هنگام يك شمش طلا از دستم مىافتد و در ريگها فرو مىرود و من متوجه نمىشوم. موقعى كه به همدان رسيدم، دوباره آنها را بررسى كردم، جون سعى من بر آن بود آنها را حفظ كنم. در آنجا متوجه شدم كه يك شمش طلا را به وزن صد و سه مثقال يا نود سه مثقال (ترديد از راوى است) گم كردهام. يك شمش طلا به همان وزن از اموال خودم به جاى آن گذاشتم. وقتى وارد بغداد شدم، به سراغ ابوالقاسم حسين بن روح رفتم و اموالى را كه آورده بودم، به وى تسليم نمودم. او در ميان شمشهاى طلا دست خويش را روى همان شمشى كه من در همدان از مال خود، جاى گم شده، گذاشته بودم، گذاشت و آن را پيش من انداخت و گفت: اين شمش مال ما نيست؛ شمشها را در سرخس موقعى كه ميان ريگستان خيمه زده بودى، [1] - كمال الدين، ج 2 ،ص 518-519، حديث 37، باب توقيعات. بحارالانوار، ج 51، ص 342.
[2] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 831، رقم 1052. بحار الانوار، ج 51، ص 306، حديث 21.
|
|274|
گم كردى. به همان مكان برگرد و آن را جستجو كن كه آن را خواهى يافت. و سپس به اينجا مراجعت كن. ولى مرا نخواهى ديد. من هم به سرخس برگشتم و به همان جايى كه خيمه زده بودم، رفتم و شمش طلا را پيدا كرده و به شهر خود برگشتم. سال بعد، به حج مشرف شدم و شمش طلا را با خود به بغداد آوردم. حسين بن روح رحلت نموده بود. سپس شيخ ابوالحسن سمرى را ملاقات كردم و آن را به وى تحويل دادم.»[1] 6- ابوالعباس بن نوح از ابوعبدالله حسين بن محمد بن سوره قمى روايت نمود كه مىگفت: «مرد عابد وارستهاى به نام «سرور» را در اهواز ديدم، ولى فراموش كردهام كه اهل كجا بود او مىگفت: من لال بودم و نمىتوانستم حرف بزنم. پدرم و عمويم در زمانى كه سيزده يا چهارده ساله بودم، مرا نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - بردند و از وى خواستند كه از حضرت در خواست كند كه براى باز شدن زبان من دعا فرمايد. حسين بن روح گفت: به شما امر شده است كه رهسپار حائر حسين (كربلا) شويد. سرور گفت: من و پدرم و عمويم رفتيم به كربلا و غسل نموديم و زيارت كرديم. در اثناى زيارت امام حسين- عليه السلام- ناگهان پدرم و عمويم صدا زدند: سرور! من هم با زبان رسا گفتم: بله. پدرم گفت: اى واى! حرف مىزنى؟ گفتم: آرى! ابوعبدالله بن سوره گفت: سرور مردى بود كه صدايش پر طنين نبود.»[2] 7- شيخ طوسى مىگويد: «در يك كتاب قديمى كه در محرم سال 317ه.ق. در اهواز نوشته شده بود، ديدم كه نوشته است: ابوعبدالله از ابومحمد، حسن بن على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بن عبدالله بن محمد [بن عمر] بن على بن ابى طالب گرگانى روايت مىكند كه: «وقتى در شهر قم، ميان برادران شيعه درباره مردى كه فرزندش را انكار مىكرد، اختلافى به وجود آمد. مردم شخصى نزد شيخ (حسين بن روح) - صانه الله - كه من هم نيز همراه او بودم، فرستادند. آن پيك و مأمور، نامهاى به او داد، ولى او [1] - كمال الدين، ج 2، ص 516، حديث 45، باب توقيعات. بحار الانوار، ج 51، ص 340، حديث 68.
[2] - الغيبه، ص 209، حديث 262. بحار الانوار، ج 51، ص 325.
|
|275|
نامه را نخواند و دستور داد كه آن را نزد ابوعبدالله بزوفرى - اعزه الله - ببرد تا او جواب نامه را بدهد. زمانى كه من در مجلس ابوعبدالله نشسته بودم، آن پيك وارد شد. ابوعبدالله در جواب گفت: آن فرزند، فرزند آن مرد است كه در فلان روز و فلان مكان، با زنش نزديكى نموده [و نطفه بچه منعقد شده است.] به آن مرد بگو نام بچه را محمد بگذار. آن مأمور و پيك به شهر برگشت و جريان را به آنان اطلاع داد. مطلب روشن شد. وقتى هم كه بچه متولد گرديد، نام او را «محمد» گذاشتند.»[1] روايات ديگرى را هم كه مضامين آنها، شبيه اين احاديث باشد، مىتوان در منابع معتبر حديثى جستجو نمود، وليكن ما به خاطر رعايت اختصار از آنها چشم پوشى كرديم. اين احاديث من حيث المجموع براى انسان اطمينان و يقين به وجود مىآورند و شك و ترديد در صحت مضامين آنها باقى نمىماند، و هر خواننده منصف و بدون غرض، شهادت و گواهى به صدق آنها خواهد داد. ما معتقديم «نواب خاص امام زمان- عليه السلام-كه يكى از آنها هم حسين بن روح مىباشد، با صاحب الأمر در ارتباط مستقيم بودهاند و خبر دادن از مطالب و موضوعات سرى و پنهانى با اذان و وساطت امام- عليه السلام-به خاطر بعضى از مصالح صورت مىگرفته است و هيچ استبعادى ندارد. على رغم اين حقايق نقل شده در كتب معتبر حديثى، بعضيها اين حكايت و مكاشفات را افتراء شيعه نسبت به حسين بن روح مىدانند، و حتى نمايندگى وى از طرف امام زمان - عليه السلام- را نيز گمان مىپندارند.[2] علامه سيد محسن امين، در مقابل اين نويسنده، علاوه بر ادله خاص براى نيابت حسين بن روح و احاديث معتبر در بيان حقايق مربوز به ايشان، مىگويد: «نسبت افتراء به شيعه از طرف آنها، ناشى از جهل آنهاست. اين گروه از نويسندگان هر چيزى راكه مألوف با اذهان آنهانباشد، افترا مىپندارند و چنين سخنانى از آنها نيز، [1] - الغيبه، ص 308 و ص 260. بحارالانوار، ج 51، ص 324.
[2] - لسان الميزان، ج 2، ص 283-284.
|
|276|
تازگى ندارد؛ چون امم گذشته هم، طبق نقل قرآن، چنين كارهايى را انجام مىدادند.»[1]
حسين بن روح، با وفات ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى، در سال 305ه.ق. منصب نيابت را از طرف امام زمان(ع) عهدهدار گرديد و در سال 326ه.ق. همان طورى كه بيان خواهد شد، دار فانى را وداع گفت و به دار باقى شتافت. با چنين محاسبهاى، مدت سفارت وى نزديك به بيست و يك سال مىباشد. ليكن اگر دو و يا سه سالى را كه در زمان حيات محمد بن عثمان با تصريح خود نايب دوم ( محمد بن عثمان) امر وكالت به او واگذار گشت، حساب كنيم، مدت نيابت ايشان بيست و دو يا سه سال يا بالاتر از آن مىباشد. ابونصر هبة الله بن محمد كاتب، دختر زاده ام كلثوم، دختر محمد بن عثمان، روايت مىكند كه: «ان قبر ابى القاسم الحسين بن روح فى النوبختيه فى الدرب الذى كانت فيه دار على بن احمد النوبختى النافذ الى التل و الى الدرب الآخر[2] والى قنطرة الشوك رضى الله عنه. مات ابوالقاسم الحسين بن روح رضى الله عنه فى شعبان سنةست و عشرين و ثلاثمائة، و قد رويت عنه اخباراً كثيرة.»[3] قبر ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - در «نوبختيه» در دروازهاى كه خانه على بن احمد نوبختى در آنجا واقع است، و از آنجا به تل و دروازه آجر و پل شوك[4] [1] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 22.
[2] - به نظر مىرسد «الدرب الآجر» صحيح باشد.
[3] - الغيبه، ص 386، حديث 349.
[4] - اين قبر هنوز در محل سابق نوبختيه در بغداد باقى است و ان در خانهاى است در محله «سوق العطارين» در طرف راست و جانب شرقى اين محله. (احسن الوديعه، ج 2، ص 232، به نقل از خاندان نوبختى، ص 221).
|
|277|
مىروند. ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه در ماه شعبان از سال 326ه.ق. [1] وفات يافت و من (ابونصر) اخبار زيادى از وى روايت نمودهام.»[2] در وفات ايشان، كه در سال 326ه.ق. بودن، هيچ اختلافى نيست. و محدثين و مورخين در اين مسأله اتفاق نظر دارند؛ وليكن در محل قبر ايشان، اختلاف و شبهاتى وجود دارد. مسلم است كه قبر ايشان در بغداد است، ولى اينكه قبر در قسمت غربى بغداد است يا قسمت شرقى بغداد مورد اختلاف است. طبق نقل شيخ طوسى، اين قبر در «نوبختيه» است و «نوبختيه» با آن مشخصاتى كه ذكر شده، بايد در قسمت غربى بغداد باشد، نه در قسمت شرقى، و لى در حال حاضر، طبق قول دكتر جاسم حسين در پاورقى كتابش و سيد محسن امين در اعيان الشيعه، اين قبر در سمت شرقى بغداد واقع شده و به عنوان قبر حسين بن روح زيارت مىشود.[3] براى روشن شدن مطلب، عبارت عربى شيخ طوسى را، در «الغيبه» را ذكر كرديم. قرائنى كه در عبارت وجود داشت، بايد اين قبر در قسمت غربى بغداد باشد و اين مطلب را سيد محسن امين با قرائن و شواهد اثبات كرده است. و لذا ما خلاصه مطالب «اعيان الشيعه» و ادله وى را نقل مىكنيم، تا اين موضوع از حالت ابهام بيرون آيد، و مطلب واضح گردد. سيد محسن امين در كتاب گرانقدر اعيان الشيعه مىنويسد: «در اين ايام، در جانب شرقى بغداد، قبرى پيدا شده كه منسوب به حسين بن روح است و زيارت مىشود، و ليكن دكتر مصطفى جواد بغدادى در مجله عرفان، ج 24، ص 379، منسوب بودن اين قبر را به حسين بن روح، باطل كرده و اثبات نموده كه قبر او در سمت غربى بغداد است.
[1] - ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى، در شب چهارشنبه هيجده شعبان 326ه.ق. وفات يافت. (اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق، ص 104. خاندان نوبختى، ص 221).
[2] - الغيبه، ص 386، حديث 349.
[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج، ص 209، در پاورقى شماره 182. اعيان الشيعه، ج 6، ص 21.
|
|278|
دليل بر اين مطلب، اين است كه «ابن خلكان» در شرح حال «حسين بن محمد مهلبى وزير» نوشته، كه او در مقابر قريش، در مقبره نوبختيه دفن شده است.»[1] و از بيان «ابن خلكان» فهميده مىشود كه «مقبره نوبختيه» در مقابر قريش است كه امام موسى كاظم(ع) در آنجا دفن شده و آن در سمت غربى بغداد است. [پس اگر منظور شيخ طوسى از «نوبختيه» مقبره نوبختيه باشد، او در جانب غربى بغداد است نه جانب شرقى]. واگر منظور شيخ طوسى از «نوبختيه» محله نوبختيه باشد، نه مقبره نوبختيه، باز هم در جانب غربى بغداد است؛ چون ابونصر هبة الله گفت: «نوبختيه» در دروازهاى است كه از آنجا به «درب آجر» مىروند و «درب آجر» محلهاى از محلههاى «نهر طابق» در بغداد است و نهر طابق در سمت غربى بغداد مىباشد.[2] و همچنين در عبارت راوى بود كه از آنجا به «قنطره شوك» مىروند و قنطره شوك در جانب غربى[3] بغداد مىباشد.»[4] اگر كسى به كتابهايى كه در پاورقى ذكر شده، مراجعه كند، مىتواند احاطه كامل به موضوع داشته باشد.
يكى از كسانى كه در دوران نيابت حسين بن روح در جبهه مقابل او قرار گرفت، ابوجعفر محمد بن على شلمغانى معروف به «ابن ابى العزاقر» بود. وى از روستاى شلمغان است كه از نواحى واسط مىباشد.[5]
[1] - وفيات الاعيان، ج 2، ص 127.
[2] - مراصد الاطلاع، ج 1 ص 2.
[3] - تاريخ بغداد، ج 1، ص 91. معجم البلدان، ج 4، ص 407. [4] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 21.
[5] - الكامل، ج 8، ص 290. معجم الادباء، ج 1، ص 235. اللباب، ج 2، ص 206.
|
|279|
يكى از فقهاء و علماى شيعه اماميه، و يكى از كُتّاب بغداد[1] و از اصحاب متقدم[2] به شمار مىرفت و كتابهاى زيادى را تأليف نموده است كه در آينده بيان خواهد شد. در اوايل مطيع و فرمانبردار حسين بن روح بود، ولى بعد از مدتى، در اثر حسد منحرف شد و مذهب جديدى را احداث كرد و مردم زيادى توسط ايشان منحرف شدند.[3] شلمغانى هدايت فعاليتهاى اماميه را در بغداد و كوفه سالها به عهده داشت. وى در جاهطلبى بى صبرانه سياسى خود شهره بود و ممكن است اميد براى دستيابى به قدرت، در آيندهاى نزديك را پس از دستورات امام دوازدهم(ع) به ابن روح از دست داده باشد. بنابر اين دستورات امام دوازدهم(ع) را ناديده گرفت و در جستجوى ديگر گروههاى رفت، تا به جاهطلبى سياسى خود جامه عمل بپوشاند.[4] شكى نيست كه «شلمغانى»، هنگامى كه حسين بن روح، در زمان وزرات حامد بن عباس، به صورت مخفيانه زندگى مىكرد، بين حسين بن روح و شيعيان رابط بوده و توقيعات حضرت قائم توسط حسين بن روح به دست شلمغانى صادر مىشد؛ و مردم براى رفع حوائج خود به طور مستقيم به او مراجعه مىنمودند. اين مطلب را شيخ، در كتاب خويش نقل نموده و ما براى روشن شدن بعضى از مطالب، آن رانقل مىكنيم؛ و در ذيل آن، مباحثى را ذكر خواهيم كرد. ابوعبدالله احمد بن محمد بن عياش، از ابوغالب زرارى نقل مىكند كه مىگفت: «دردوران جوانى، در يكى از سفرهايم با يكى از برادران دينى از كوفه [به بغداد] آمدم؛ و اين مسافرت در زمان شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رحمه الله - بود. در آن موقع، حسين بن روح به صورت مخفى زندگى مىكرد و ابوجعفر محمد بن على را كه معروف [1] - معجم الادباء، ج 1، ص 235.
[2] - رجال نجاشى، ج 2،ص 239.
[3] - الفهرست، ص 305. رجال النجاشى، ج 2 ص 293-94.
[4] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 200.
|
|280|
به شلمغانى است، از طرف خويش منصوب كرده بود و مردم به ملاقات و ديدار وى مىرفتند؛ چون از اصحاب نزديك حسين بن روح و واسطه بين حسين بن روح و مردم در حوائج و كارهاى مهم بود. او در آن زمان، منحرف نشده بود و كفر و الحادى از او ظاهر نگشته بود. دوست و مصاحب من، به من گفت: آيا راضى هستى كه به ملاقات ابوجعفر (شلمغانى) بروى و با او تجديد ميثاق كنى؟ او [از طرف حسين بن روح] براى طائفه اماميه منصوب شده است و من از او در خواست دعاء و حاجتى دارم كه او را به ناحيه مقدسه بنويسد. ابوغالب زرارى مىگويد: گفتم: بلى [راضى به ملاقات او هستم] پس به خدمت او رفتيم و سلام كرديم و نشستيم و جمعى از اصحاب ما نيز در آنجا حضور داشتند. سپس شلمعانى رو به رفيق من كرد و گفت: اين جوانى كه همراه تو آمده كيست؟ او گفت: مردى از فرزندان زرارة بن اعين است. آنگاه شلمغانى رو به من كرد و گفت: تو از فرزندان كدام زرارة هستى؟ گفتم: سرورم! من از فرزندان بكير بن اعين برادر زراره هستم. گفت: خانواده بزرگ و گرانقدرى است. سپس رفيق من، رو به او كرد و گفت: سرورم! حاجتى دارم و مىخواهم آن را خدمت حضرت بنويسى. [شلمغانى] گفت: بله و...»[1] اين حديث بيان مىكند كه «شلمغانى» از طرف حسين بن روح نصب شده بود، كه واسطه بين او و شيعيان باشد و در غياب حسين بن روح، مرجع حل مشكل دوستداران حضرت محسوب مىشد. و نيز شيخ در همان حديث، كه به طريق ديگرى از ابوغالب زرارى نقل مىكند، ابوغالب مىگويد: «من كه در آن موقع كمتر از بيست سال داشتم، با رئيس شيعيان، ابوجعفر محمد بن احمد زجوزچى، براى ارسال نامهام به ناحيه مقدسه امام زمان عليه السلام-به نزد محمد بن على شلمغانى كه در اين باره واسطه شيعيان و حسين بن روح [1] - الغيبه، ص 302، حديث 256.
|
|281|
بود و از جانب او وكالت داشت، رفتيم...»[1] با توجه به صراحت اين احاديث به وكيل و منصوب بودن شلمغانى از طرف حسين بن روح، و اقوال علماى رجال و مورخين، حديث ديگرى را شيخ -رحمة الله عليه- از ابوعلى محمد بن همام نقل نموده كه منافات با احاديثى قبلى دارد. ابوعلى محمد بن همام مىگويد «محمد بن على شلمغانى، طريق و واسطهاى نبود كه مردم به وسيله آن به ابوالقاسم حسين بن روح راه يابند و حسين بن روح به هيچ عنوانى او را از طرف خود منصوب نكرده بود. هركس اين عقيده را [منصوب بودن و وكيل بودن شلمغانى از طرف حسين بن روح] داشته باشد، اشتباه است. او فقط فقيهى از فقهاء ما بود كه آشفتگى فكرى پيدا كرد و چيزهاى ناهنجارى از او سرزد و كفر و الحادش منتشر گشت. سپس به وسيله حسين بن روح توقيع امام زمان(ع) مبنى بر لعن و دورى از وى و پيروان او صادر شد.[2] اين حديث، با دو حديث قبلى منافات دارد؛ چون آنها بيان مىداشتند كه شلمغانى در حال استقامت و عدم انحراف و در زمان استتار حسين بن روح واسطه بين او و شيعيان و وكيل او بود و توقيعات از طريق حسين بن روح به دست شلمغانى صادر مىشد. از دو راه، اين منافات را مىتوانيم رفع كينم: الف) حديث نافى و كالت و منصوب بودن شلمغانى، قابل اعتماد نيست، چون احاديث دسته اول، زياد هستند، لذا قابل اعتمادتر مىباشند. و از سوى ديگر نيز، اقوال علماى رجال و مورخين، اشعار به مضمون احاديث دسته اول دارد و مشكلى هم در مضامين آن احاديث به چشم نمىخورد، چون منافاتى بين انحراف متاخر و وكالت در حال استقامت نيست.[3]
[1] - الغيبه، ص 305.
[2] - همان منبع، ص 408، حديث 381.
[3] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 524.
|
|282|
ب) محمد بن على همام، راوى حديث اخيرى، خواسته است ادعاى شلمغانى را كه نايب امام زمان(ع) بوده را رد كند، منتهى نظريه ديگران را حتى به عنوان نماينده حسين بن روح هم تخطئه نموده است، و ابوغالب مىگويد: «در ايام استتار حسين بن روح، شلمغانى وكيل حسين بن روح و رابط ميان شيعيان و او بوده است». پس مىتوان گفت: منافاتى ميان دو قول وجود ندارد، هر چند پيداست محمد بن على همام خواسته است جلو انحراف شيعيان و ادعاى آلوده به غرض شلمغانى را بگيرد، و به همين جهت، دايره مطلب را تنگ گرفته است.[1] مطلب ديگرى كه در ذيل اين حديث، قابل طرح است، اين است كه شلمغانى در چه زمانى منحرف و نسبت به فرامين حسين بن روح بى اعتناء شد. به نظر مىرسد، شلمغانى از اختفاء و استتار حسين بن روح، سوء استفاده نموده و زمينه انحراف او در همان سالها فراهم شد. و زمان استتار حسين بن روح به صورت مشخص معلوم نيست، بلكه همين اندازه روشن است كه در سالهاى بين (306-311ه.ق. ) در زمان وزارت «حامد بن عباس» بوده است. چون كه زمان استتار معلوم نيست، لذا زمان انحراف هم نمىتواند مشخص باشد، وليكن چيزى كه روشن است، اين است كه حسين روح در سال 312ه.ق. در زندان بوده و در همان سال، توقيع بر لعن شلمغانى را صادر نموده و اين تاريخ مىتواند راهگشاى تعيين زمان انحراف شلمغانى باشد. از آنجا كه توقيع لعن او در سال 312ه.ق. مىباشد، تاريخ انحراف او قبل از آن و نزديك به همان زمان بايد باشد؛ براى اينكه اگر توقيع خيلى متأخر از زمان خروج و انحراف شلمغانى باشد، او فرصت بيشترى براى نشر عقايد خود پيدا مىكرد و براى اينكه فرصت براى تبليغ عقايد او فراهم نشود، به نظر مىرسد، توقيع با اندك زمانى بعد از انحراف او صادر شده باشد. پس نتيجه مىگيريم، زمان انحراف او نزديك سال 312ه.ق. صورت گرفته باشد.
[1] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 356.
|
|283|
محمد بن على شلمغانى در نزد خاندان بنى بسطام،[1] از موقعيت بالايى بر خوردار بود و اين امر به خاطر تقرب او به حسين بن روح بود. «ام كلثوم»، دختر ابوجعفر، محمد بن عثمان عمرى، كه زنى بزرگوار بود، چنين مىگويد: «ابو جعفر ابن ابى العزاقر ( شلمغانى) نزد بنى بسطام محترم و موجه بود؛ زيرا شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - مقام او را در نزد مردم محترم و بزرگ مىداشت. او هم از اين سابقه، سوء استفاده كرد؛ و موقعى كه از طريقه حق برگشت، همه گونه دروغ و كفرى را به نام حسين بن روح براى بنى بسطام نقل مىكرد. بنى بسطام هم، سخنان او را مىپذيرفتند. هنگامى كه خبر آن به حسين بن روح رسيد، نسبت آن سخنان را از خود انكار كرد و آن را بهتان بزرگ دانست و بنى بسطام را از شنيدن كلام شلمغانى نهى فرمود. آنگاه دستور داد كه او را لعنت كنند و از وى دورى جويند. ولى بنى بسطام سخن حسين بن روح را گوش ندادند و در ارادت به شلمغانى ثابت ماندند. علت آن هم، اين بود كه شلمغانى به بنى بسطام مىگفت: آنچه من به شما گفتهام، سرى بود كه آن را فاش ساختهام. حسين بن روح از من پيمان گرفته بود كه آن سر را كتمان كنم و به كسى نگويم، ولى اكنون كه آن را فاش نمودهام، از مقام اختصاصى كه يافته بودم، محروم شدم و با وجود اينكه رابطه نزديكى با وى داشتم، مرا از خود دور مىكند. آن «سر» امر عظيمى بود كه كسى جز فرشته مقرب و پيغمبر مرسل يا مؤمنى كه امتحان داده، قادر به نگهدارى آن نيست.
[1] - خاندان بسطام يكى از خاندانهاى قديم بودهاند كه در دستگاه خلفاى بغداد و امراى اطراف در جزء كُتّاب و عمّال ديوانى عهده دار پارهاى از مشاغل مىشدهاند و از آن خانواده ابوالعباس احمد بن محمد بن بسطام و پسرانش ابوالقاسم على و ابوالحسن محمد بن آل فرات بستگى داشتند و ابوالحسن محمد داماد حامد بن عباس وزير بود. اين طايفه ابتداء مثل آل فرات از فرقه اماميه طرفدارى مىكردند ولى پس از قيام شلمغانى پيرو عقيده او شدند و به همين جهت قاهر خليفه در سال 322 مأمورين مخصوص گذاشت تا خانههاى ابوالقاسم على و ابوالحسين محمد را تحت نظر بگيرند. (خاندان نوبختى، ص 232).
|
|284|
شلمغانى با اين سخنان بى اساس، سابقه خويش را نزد آنها محمكتر و كارش بالا گرفت و مقامى بزرگ يافت. وقتى كه اين خبر به حسين بن روح رسيد، مكتويى مبنى بر لعن او و دورى از وى و كسانى كه از سخنان او پيرى مىنمايند، و در دوستى او باقى ماندهاند، براى بنى بسطام فرستاد. آنها هم نامه را به شلمغانى نشان دادند و او سخت ناراحت و منقلب گرديد. سپس گفت: اينكه حسين بن روح گفته است، مرا لعن كنيد در معنى خيلى بزرگ است! به اين معنى كه: لعنت به معناى دور گرانيدن است و «لعنه الله» يعنى: خداوند او را از عذاب و آتش دور گردانيد و بنابر اين، من هم اكنون مقام خود را شناختم! آنگاه صورتش را به خاك نهاد و گفت: اين سخن را كتمان كنيد و به كسى نگوييد! ام كلثوم مىگويد: «من به شيخ ابوالقاسم ( حسين بن روح) خبر دادم كه روزى به خانه مادر ابوجعفر بن بسطام رفتم. او هم از من استقبال نمود و مرا بسيار احترام كرد، به طورى كه خم شد پاى مرا بوسيد، ولى من نگذاشتم و گفتم: اى بانوى من! نمىگذارم؛ زيرا پابوسى، كارى بس بزرگ است. وى گريست و گفت: چرا اين طور از تو احترام ننمايم، با اينكه تو فاطمه زهرا(ع) هستى!! گفتم: چطور من فاطمه زهرا(ع) هستم؟ گفت: شيخ يعنى، محمد بن على در اين باره سرى به ما سپرده است. پرسيدم: چه سرى به شما سپرده؟ گفت: او از من پيمان گرفته كه آن را افشا نسازم، مىترسم اگر آن را بازگو كنم، خدا مرا عذاب كند. من به وى اطمينان دادم كه آن را به كسى نخواهم گفت، ولى پيش خود، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح را استثناء كردم. آنگاه گفت: شيخ ابوجعفر (شلمغانى) به ما گفته است كه: روح پيغمبر(ص) به پدر شما محمد بن عثمان و روح امير المؤمنين(ع) به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح و روح فاطمه زهرا(ع) به تو منتقل شده است!! بنابر اين، اى بانوى ما چرا تو را بزرگ ندانيم؟! |
|285|
من گفتم: اين چه حرفى است؟ مبادا آن را باور كنى كه همه دروغ است. گفت: اين سرى عظيم است، شلمغانى از ما پيمان گرفته، كه براى هيچ كس نقل نكنيم. بانوى من! خدا نكند كه در اين خصوص عذاب شوم اگر شما مرا وا نمىداشتيد كه آن را افشاء كنم، نه براى شما و نه براى احدى باز گو نمىكردم. ام كلثوم مىگويد: «هنگامى كه از نزد آن زن بيرون آمدم، به خدمت شيخ ابوالقاسم حسين بن روح -رضى الله عنه- رسيدم و آن داستان را به اطلاع وى رساندم شيخ ابوالقاسم به من وثوق داشت و به گفته من اعتماد مىكرد. در اين وقت فرمود: اى دختر من! بعد از اين ماجرا، ديگر به خانه اين زن مرو، اگر نامه يا قاصدى نزد تو فرستاد، قبول مكن و بعد از اين به ديدن او مرو. اين حرفها كفر به خدا و الحادى است كه اين مرد ملعون (شلمغانى) در دلهاى اين مردم وارد نموده، تا از اين راه بتواند به آنها بگويد: خدا او (شلمغانى) را برگزيده و در وى حلول كرده است. چنانكه نصارى همين عقيده را در باره عيسى(ع) دارند. او مىخواهد به قول «حلاج» عليه اللعنة معتقد شود. بعد از آن، من از بنى بسطام دورى نمودم و پيش آنها نرفتم و عذر آنها را نپذيرفتم و ديگر آنها را ملاقات نكردم. اين حكايت، در ميان طايفه بنى نوبخت شيوع يافت و شيخ ابوالقاسم هم به تمام شيعيان نامه نوشت و ابوجعفر شلمغانى را لعنت كرد، مردم را از معاشرت با وى و دوستداران او، كسانى كه گفته او را قبول مىكردند يا با وى سخن مىگفتند، بر حذر داشت، تا چه رسد كه او را دوست بدارند. سپس توقيعى از حضرت صاحب الزمان(ع) در لعن شلمغانى و دورى از او و پيروان او و كسانى كه به گفته او رضايت داده و بعد از اين توقيع به دوستى او باقى مىمانند، صادر شد.»[1] توقيعى كه از طرف امام زمان(ع) به توسط حسين بن روح، در لعن شلمغانى صادر گشت، در سال 312ه.ق. حسين بن روح آن توقيع را كه خودش در [1] - الغيبه، ص 403، حديث 378.
|
|286|
خانه «مقتدر» خليفه عباسى زندانى بود، به ابوعلى محمد بن همام فرستاد. در ان زمان، چون حسين بن روح دردست دشمن گرفتار و در زندان آنها بود، نامهاى خدمت صاحب الامر(ع) نوشت و از حضرت اجازه خواست كه توقيع را منتشر نكند، ولى حضرت دستور داد كه آن را منتشر كند و از كسى نترسد، و حضرت به او بشارت داد كه بعد از اندك مدتى، آزاد خواهد گرديد.[1]
«عرف - اطال الله بقاءك و عرفك الله الخير كله و ختم و به عملك - من تثق بدينه و تسكن الى نيته، من اخواننا أدام الله سعادتهم: بان محمد بن على المعروف بالشملغانى عجل الله له النقمة و لا امهله، قد ارتد عن الاسلام و فارقه، و ألحد فى دين الله و ادعى: ما كفر معه بالخالق جل و تعالى، و افترى كذباً و زوراً، و قال بهتاناً و اثماً عظيماً كذب العادلون بالله و ضلوا ضلالاً بعيداً، و خسروا خسراناً مبيناً. و انا برئنا الى الله تعالى و الى رسوله صلوات الله عليه و سلامه و رحمته و بركاته منه، و لعناه، عليه لعاين الله تترى، فى الظاهر منا و الباطن، و السر و الجهر، و فى كل وقت، و على كل حال، و على كل من شايعه و بلغه هذا القول منا فأقام على تولاه بعده. اعلمهم - تولاك الله - اننا فى التوقى و المعاذرة منه على مثل ما كنا عليه ممن تقدمه من نظرائه، من: الشريعى، و النميرى، و الهلالى، والبلالى و غير هم و عادة الله جل ثناؤه مع ذلك قبله و بعده عند نا جميلة، و به تثق و اياه نستعين و هو حسبنا فى كل امورنا و نعم الوكيل.»[2] «اعلام كن - خداوند عمر تو را طولانى گرداند و عرفان همه خوبيها را به تو عنايب كند - به كسانى كه به ديانت و نيات آنها اطمينان دارى كه: محمد بن على، معروف به [1] - الغيبه، ص 410.
[2] - الاحتجاج، ج 2، ص 474-475. الغيبه، ص 410.
|
|287|
شلمغانى از دين اسلام بيرون رفته و مرتد شده و ملحد گرديد ه است، و چيزهايى ادعا مىكند كه موجب كفر به خالق متعال است و به خدا دروغ و بهتان مىبندد، و گناه بزرگى مرتكب شده است. آنها كه از خداوند برگشتند، دروغگو هستند و سخت گمراه، و از رحمت خداوند دور شدهاند و دچار خسران بزرگى گشتهاند. برائت خودمان را در محضر خداوند متعال و پيامبر و خاندان گراميش - صلوات الله و سلامه اجمعين - از [شلمغانى] اعلام مىداريم؛ به او لعن مىفرستيم و لعنت دائم خدا بر او باد، در آشكار و نهان، در هر زمان و مكان. و [لعنت خداوندى] بر موافقان و پيروان او باد و نيز بر آنان كه با شنيدن اين اعلام، پيوند خود را با او ادامه دهند. بنابر اين، به اطلاع آنان، (وكلاى اماميه يا عموم شيعيان) برسان، ما از دوستى وى خوددارى نموده و از او دورى مىجوييم، آنچنان كه در برابر امثال او همچون: شريعى، نميرى، هلاكى، بلالى و ديگران چنين كرديم، و ما راضى به سنن الهى هستيم. به خداوند اعتماد مىكنيم و از وى كمك مىخواهيم، و او در تمامى امور براى ما كافى است و بهترين نگهبان است.» ابوعلى محمد بن همام، اين توقيع را دريافت نمود و تمام شيوخ و رؤساى شيعه را دعوت كرد و براى آنها خواند، و سپس از روى آن نسخهها نوشته و به شهرها فرستادند تا آنكه در ميان طايفه شيعه شهرت يافت و همه بالاتفاق، او را لعن كردند و از وى دورى جستند.[1] وى تأليفات زيادى دارد كه طبق تصريح علماى رجال، بعضى از آنها را قبل از انحراف نوشته است اما اكثر آنها روشن نيست كه قبل يا بعد از انحراف نوشته شده است. [1] - الغيبه، ص 411.
|
|288|
شيخ طوسى در كتاب «فهرست» مىنويسد: «محمد بن على شلمغانى، مكنى به ابو جعفر و معروف به ابن ابى الغزاقر، داراى روايات و كتابهايى است. وى نخست راه و روش درستى برگزيده بود، سپس از آن روش برگشت و سخنان نادرستى از وى صادر گرديد، تا انكه خليفه وقت، او را دستگير كرد و در بغداد به قتل رسانيد و به دار آويخت. از كتابهايى كه او در حال استقامتش تأليف كرده، كتاب «التكليف» است. جماعتى از ابوجعفر بابويه ( شيخ صدوق) آن هم از پدرش، آن را به ما خبر دادند، جز يك حديث آن در باب «شهادات»، كه او جايز دانسته، اگر مردى براى برادر مؤمنش كه يك شاهد بيشتر ندارد، بدون اطلاع [و با اعتماد بر آن شاهد] مىتواند شهادت دهد.»[1] حديث باب «شهادت» را شيخ طوسى نقل كرده و آن عبارت است از: «ابوالحسن محمد بن احمد بن داود و حسين بن على بن بابويه قمى مىگفتند: از جمله خطاهايى كه از شلمغانى در خصوص مذهب (فروع فقهى) ظاهر شد، اين است كه از عالم ( يعنى امام موسى بن جعفر(ع)) روايت كرده كه فرمود: «اگر برادر مؤمن تو، در ذمه مردى حقى داشته باشد، و آن شخص حق را انكار كند، و برادر تو هم، جز يك شاهد عادل و موثق نداشته باشد، نزد شاهد مىروى و شهادت او را مىپرسى، وقتى نزد تو شهادت داد، با وى نزد حاكم مىروى و مانند او شهادت مىدهى، تا اينكه حق مرد مسلمانى، ضايع نشود.»[2] ابن بابويه، راوى حديث، در پايان مىگويد: «شلمغانى در اين حكم، دروغ گفته است.»[3] نجاشى در رجال خود مىنويسد: «ابو جعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى العزاقر، در ميان علماى ما از دانشمندان بزرگ بود، ولى بر اثر حسدى كه به ابوالقاسم [1] - فهرست، ص 305.
[2] - الغيبه، ص 409، حديث 383.
[3] - مصدرسابق.
|
|289|
حسين بن روح ورزيد، مذهب شيعه راترك گفت، و قدم به مذهبى مردود نهاد، و كارش به جايى رسيد كه دربارهاش توقيعاتى از ناحيه مقدسه امام زمان(ع) صادر شد. خليفه وقت هم او را دستگير ساخت و به قتل رسانيد و سپس به دار آويخت. او داراى تأليفاتى است كه عبارتند از: 1- كتاب التكليف. 2- رسالة الى ابن همام.[1] 3- كتاب ماهية العصمة. 4- كتاب الزاهر بالحجج العقلية. 5- كتاب المباهلة. 6- كتاب الاوصياء. 7- كتاب المعارف. 8- كتاب الايضاح. 9- كتاب فضل النطق على الصمت. 10- كتاب فضائل العمرتين. 11- كتاب الانوار. 12- كتاب التسليم. 13- كتاب البرهان و التوحيد. 14- كتاب البدأ و المشية. 15- كتاب نظم القرآن. 16- كتاب الامامة الكبير. 17- كتاب الامامة الصغير. 18- الغيبه. كتاب الغيبة در رجال نجاشى ذكر نشده، ليكن شيخ مطلبى را از آن نقل كرده است.)[2] سپس نجاشى مىنويسد: «ابوالمفضل محمد بن عبدالله - شيبانى - به ما گفت: ابو جعفر محمد بن على شلمغانى در «معلثايا» در ايام استتارش، كتب خود را براى ما حديث كرد.[3] شيخ طوسى درباره كتاب «التكليف»، دو حديث نقل كرده است كه دلالت بر معتبر [1] - ابوعلى محمد بن همام.
[2] - الغيبه، ص 391، حديث 359.
[3] - رجال النجاشى، ج 2، ص 293-294.
|
|290|
بودن آن كتاب دارند. چون تحت نظر حسين بن روح نوشته مىشد، و اشكالات آن را مرتفع مىنمود، جز يك مورد كه حسين بن روح آن را تذكر داده است. آن دو حديث عبارتند از: 1- محمد بن فضل بن تمام مىگويد: «وقتى از كتاب «التكليف» سخن بن ميان آمد، از ابوجعفر محمد بن احمد زكوزكى شيندم كه مىگفت: «ابن ابى العزاقر (شلمغانى) در تأليف كتاب «التكليف» كارى نكرده بود، او فقط ابواب آن را مرتب مىكرد و نزد حسين بن روح مىبرد و به وى نشان مىداد، و حسين بن روح آن را اصلاح و حك مىنمود، و پس از اصلاح، بيرون مىآمد و براى ما نقل مىكرد؛ و به دستور حسين بن روح نسخهاى از روى آن مىنوشتيم.»[1] 2- ابوعبدالله، حسين بن احمد حامدى بزاز، معروف به غلام ابوعلى بن جعفر، معروف به «ابن زهومه» نوبختى كه پيرمردى گوشه گير بود، روايت نموده كه: از «روح»، پسر ابوالقاسم حسين بن روح شنيدم كه مىگفت: هنگامى كه محمد بن على شلمغانى كتاب «التكليف» را تصنيف كرد، شيخ يعنى: ابوالقاسم حسين بن روح گفت: آن كتاب را بياوريد تا آن را ببينم؛ كتاب را آوردند و او از اول تا آخر آن را خواند، سپس گفت: چيزى بر خلاف روش اهل بيت در آن نيست، مگر در دو يا سه جا، كه بر ائمه طاهرين (ع) دروغ بسته، خدا او را لعنت كند.»[2] يكى از دورغهاى او، در باب «شهادات» بود، كه بيان شد. همچنين شيخ طوسى دركتاب الغيبه، دوبار از كتاب «الاوصياء» شلمغانى، حديث نقل كرده است.[3] كتب شلمغانى به مناسبت مقام علمى و تقرب او به حسين بن روح پيش از آنكه در [1] - الغيبه، ص 385، حديث 354.
[2] - الغيبه، ص 408، حديث 382.
[3] - الغيبه، ص 245، حديث 213، و ص 342، حديث 293.
|
|291|
مرحله ارتداد قدم بگذارد، نزد اماميه شيوع تمام يافته، و در دست جميع ايشان بوده است. بعد از آنكه ارتداد او مسلم شد و لعن او صادر گرديد، جمعى از اماميه از حسين بن روح در باب آن كتب سؤال كردند و گفتند كه: خانههاى ما از آنها پر است، با آنها چه معاملهاى بايد كرد؟ حسين بن روح گفت: جواب من در اين خصوص عين جوابى است كه امام ابومحمد، حسن بن عسكرى(ع)، موقعى كه مردم در خصوص كتب بنى فضال[1] از او پرسيدند، به ايشان داد و گفت «خذاوا ما رووا و ذروا ما رأوا: آنچه را روايت كردهاند بگيريد و آنچه از خود نقل كردهاند، رها كنيد.»[2] لازم به يادآورى است كه شلمغانى، كتابى را به طور مستقل براى اتباع خود تدوين كرده بود و اسم آن را «الحاسّة السادسة» ناميده بود، و در آن كتاب تصريح به برداشته شدن احكام شريعت و اباحه لواط و زنا و ساير فجور نموده بود.[3] در رجال نجاشى اسم اين كتاب ذكر نشده است.
«اصول عقايد و دعاوى شلمغانى درست معلوم نيست؛ چه از او و پيروانش چيزى به ما نرسيده و آنچه را كه مخالفين ايشان نقل كردهاند، هم مختصر است و هم آلوده به تهمت و غرض. امر مسلم اينكه شلمغانى نيز مثل حسين بن منصور حلاج از حلوليه بودن و بين بسيارى از عقايد او و حلاج تفاوتى وجود نداشته و شلمغانى در اين راه از مسلك حلاج پيروى مىكرده و حسين بن روح صريحاً او را از متابعين قول حلاج مىشمارد.[4] [1] - براى توضيح بنى فضال به پاورقى خاندان نوبختى، ص 232، مراجعه كنيد.
[2] - الغيبه، ص 389، حديث 355، به نقل از خاندان نوبختى.
[3] - الفرق بين الفرق، ص 265، معجم الادباء، ج 1، ص 235.
[4] - الغيبه، ص 405.
|
|292|
بعلاوه، تناسخ و غلو و عقيده به ضد و الوهيت و كيميا نيز از اركان عمده معتقدات او بوده است. خلاصه عقايد او را از چهار مأخذ عمده كه در دست است، مىتوان استخراج كرد و آن چهار مأخذ به قرار ذيل است: 1- نامهاى كه الراضى بالله خليفه بعد از قتل شلمغانى و اعوان او در ذى القعده 322ه.ق. به امير ابوالحسين نصر بن احمد سامانى به بخارا نوشته و يك جزء عمده آن نامه را ياقوت در مرو رونويس كرده و در جلد اول معجم الادباء در ضمن شرح حال ابراهيم بن محمد بن ابى عون گنجانده است. 2- توقيعى كه به دست حسين بن روح نوبختى، در ذى الحجه 312ه.ق. در لعن شلمغانى صادر شده، و اخبارى كه شيخ طوسى در كتاب الغيبه[1] در اين باب از روات شيعه در خصوص عقايد شلمغانى نقل نموده است. 3- مجملى از عقايد او مندرج در كتاب «الفرق بين الفرق» تأليف ابومنصور عبدالقاهر اشعرى بغدادى متوفى سال 429. 4- شرحى كه ابن الاثير در وقايع سال 322 در كتاب تاريخ خود آورده و غالب مضامين آن با محتويات نامه راضى به امير نصر يكى است. به طور كلى اصول عقايد شلمغانى را به شرح ذيل مىتوانيم، خلاصه كنيم: 1- خداوند در هر چيزى به اندازه تحمل همان چيز حلول مىكند، و شلمغانى كسى است كه روح خداوند در او به تمامه حلول كرده، چون شلمغانى در اين خصوص به مسيح و حلاج تشبه نموده است او را روح القدس[2] و مسيح[3] و حلاج[4] خواندهاند.
[1] - الغيبه، ص 403 الى 412.
[2] - الفرق بين الفرق، ص 265. آثار الباقيه، ص 214.
[3] - معجم الادباء، ج 1، ص 243.
[4] - معجم الادباء، ج 1، ص 235. الغيبه، ص 405.
|
|293|
به عقيده شلمغانى، خداوند در هر چيزى و به صورتى ظاهر مىشود و اصلاً خدا اسمى است جهت معانى و خاطرههايى كه به قلب مردم خطور مىكند، و آنچه بر مردم پنهان است متصور مىنمايد، تا آنجا كه گويى مردم آن را به مشاهده در مىيابند، هر كسى كه مردم به او احتياج پيدا مىكنند خداى ايشان است، به همين جهت هر فردى از افراد بشر مىتواند استحقاق مقام الوهيت حاصل كند و به نام خدايى خوانده شود. پيروان شلمغانى هر يك خود را خداوند كسانى كه مادون او بودند مىدانستند. به عبارت ديگر هر مادونى از اين جهت نسبت به مافوق «فاضل» خود «مفضول» محسوب مىشد. مثلا يك نفر عزاقرى مىگفت: من خداوند فلان، و فلان خداوند فلان و فلان خداوند خداوند من است، تا سلسله به «شلمغانى» منتهى مىگرديد، و شلمغانى دعوى داشت كه او رب الارباب و خداوند خداوندان و افضل عزاقريه است و پس از او ديگر خدايى و جود ندارد. عزاقريه يعنى اتباع شلمغانى، امام حسن و امام حسين را به على بن ابى طالب منسوب نمىدانستند و مىگفتند: مقام الوهيت در شخصى جمع مىآيد كه فرزند كسى و نه او را فرزندى باشد. موسى و محمد بن عبدالله را خائن مىشمردند و مىگفتند: هارون موسى را و على بن ابى طالب، محمد بن عبدالله را به رسالت فرستاد و اين دو نسبت به فرستادگان خود خيانت ورزيدند. على بن ابى طالب به تصور ايشان به شماره ايام اصحاب كهف كه 350 سال است به محمد بن عبدالله مهلت داد و چون اين مدت منقضى گرديد شريعت اسلام نيز بر مىگردد. گويا غرض ايشان از اين شمارش اين بوده است كه 350 سال بعد از بعث حضرت رسول كه مقارن ايام ظهور دعوت شلمغانى است مذهب اسلام منسوخ و مذهب شلمغانى جاى آن بر قرار مىشود. ملائكه به عقيده ايشان كسانى هستند كه زمام نفس خود را در دست داشته و حق را بشناسند و ببينند، بهشت شناختن ايشان و پيروى از مذهب آنان است و آتش، نشناختن آن جمع و برگشت از مسلك ايشان. عقيده شلمغانى اين بوده است كه روح خداوند در آدم حلول كرده، و بعد از آدم در شيث و به همين ترتيب در يكى يكى از انبياء و اوصياء و |
|294|
ائمه تا امام حسن بن على عسكرى و بعد از امام حسن بن على در جسد وى جاى گرفته است.[1] و روح حضرت رسول در ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى نايب دوم امام غايب (ع) و روح امير المؤمنين على، در بدن ابوالقاسم حسين بن روح و روح حضرت فاطمه در ام كلثوم دختر ابوجعفر عمرى حلول يافته.[2] ابو على بن همام اسكافى روايت كرده است كه شلمغانى به من گفت: كه حق يكى است و فقط جامههاى آن تغيير مىيابد، روزى در جامه سپيد است، روزى در جامه سرخ و روزى در جامه نيلگون و اين اولين قول او بود كه من آن را انكار كردم زيرا كه آن را با گفتار پيروان عقيده با حلول يكى يافتم.[3] 2- «عزاقريه» به ترك نماز و روزه و غسل معتقد بودند، و به روش سنت ازدواج نمىكردند و عموم زنان را بر خود مباح مىدانستند، و مىگفتند: آن روزى كه محمد بن عبدالله، بر بزرگان قريش و جبابره عرب مبعوث گرديد، ايشان مردمى قسى القلب و سركشى بودند و حكمت اقتضاى آن را داشت كه در مقابل احكام او سر فرود آرند، ولى حال، حكمت مقتضى آن است كه عامه، زنان حرم خود را بر خلق حلال دارند. نزديكى با زنان محارم و زنان دوستان و حرم پسران در صورتى كه در دين شلمغانى آمده باشند، اشكالى ندارد . از قرارى كه نوشتهاند، عزاقريه در فرستادن حرم خود پيش همكيشان بالاتر از خويش ابا نداشتهاند، بلكه اين كار را خوش آمدى بر نفس خود مىشمردند و مىگفتند: كه در نتيجه اين عمل شخص فاضل از نور خود مفضول را بهرهمند مىسازد و چون شلمغانى رب الارباب و فاضلترين عزاقريه بوده، حرم عموم ايشان بر او حلال شمرده مىشده و پيروان او جهت كسب نور فضل در فرستادن زنان خويش پيش او بر يكديگر سبقت مىجستهاند و اگر كسى از اين كار ابا مىكرده، به عقيده شلمغانى، كه به [1] - معجم الادباء، ج 1، ص 235.
[2] - الغيبه، ص 405.
[3] - همان منبع، ص 408.
|
|295|
تناسخ نيز قائل بوده، در بازگشتن به دنيا به صورت زن در مىآمده است. شلمغانى احكام دين خود را در كتابى به نام «الحاسة السادسة» تدوين كرده بود و اين كتاب دستور دينى اصحاب او به شمار مىرفته و موضوع اصلى آن گويا در احكام شرايع سابقه بوده است.[1] شلمغانى و اصحاب او از آل ابى طالب و بنى عباس نفرت داشتند و هلاك ايشان را واجب مىشمردهاند. 3- از مهمترين عقايد شلمغانى عقيده اوست به ضد، به اين معنى كه شلمغانى مىگفته است كه خداوند وجود ضد را خلق كرده است تا به وسيله آن پى به مخالفت آن برده شود و تا اضداد از اولياء الله مقامشان برتر است، چه اضداد وسيله بروز فضل اوليائند و در اين صورت دليل بر وجود حقيقت بر نفس حقيقت برترى دارد. به عقيده پيروان شلمغانى، خداوند هنگامى كه در جسدى ناسوتى حلول مىنمايد، آنچنان قدرت و معجزه در او به ظهور مىرسد كه با خداوند يكى مىشود؛ چنانكه اين حال در هفت آدم (هر آدمى مطابق با يكى عالم) ظاهر شد و بعد از آدم هفتمين در جسد پنج وجود ناسوتى ديگر و پنج ضد ايشان كه عنوان ابليس داشتند حلول كرد، بعد در ادريس و ابليس او، سپس در نوح و ابليس او، بعد در صالح و ابليس او كه ناقه وى را پى كرد، بعد در ابرهيم و ابليس او نمرود، بعد در هارون و ابليس او فرعون، سپس در داود و ابليس او جالوت، بعد در سليمان و ابليس او، سپس در عيسى و ابليس او و شاگردان عيسى و ابليسان ايشان، بعد در على بنابى طالب و ابليس او و بعد از على بن ابى طالب در شلمغانى و ابليس او جمع آمد.[2] اما در باب پيدايش ضد يا ابليس، عقيده بعضى از عزاقريه اين بود كه شخص ولى خود او را منصوب مىنمايد؛ چنانكه على بن ابى طالب ابوبكر را به اين مقام برگزيد و بعضى ديگر معتقد بودند كه ابليس هر وليى قديمى است و از ازل با او همقدم بوده و در [1] - الآثار الباقيه، ص 214. [2] - معجمم الادباء، ج 1، ص 245-244. ابن اثير وقايع سال 322.
|
|296|
باب قائم آل محمد كه به عقيده اماميه از فرزندان امام يازدهم است و در موقع مناسب قيام خواهد كرد، عراقريه مىگفتند اين همان ابليس است كه در قرآن به آن اشاره شده در آيه «فسجد الملائكه كلهم اجمعون الاابليس»[1] و چون ابليس سجود نكرد و گفت: «لاقعدن لهم صراطكالمستقيم».[2] از اينجا معلوم مىشود كه در موقع امر به سجود او قائم بوده و بعد نشسته است، و اينكه شيعه مىگويند كه قائم قيام خواهد كرد، اين همان ابليس است كه در موقع امر به سجود قائم بوده و از سجده ابا نموده است[3].»[4] ما اين موضوع را از دو منبع معتبر (كتاب «غيبت» شيخ طوسى و «كامل» ابن اثير) نقل مىكنيم و آن چيزهايى كه به نظر مىرسد، لازم است بر آنها افزوده شود، در پاورقى بيان خواهيم كرد، تا ابهامى باقى نماند. بيان شيخ مختصر و مجمل است، ولى ابن اثير توضيح بيشترى را بيان داشته است.
علت كشته شدن شلمغانى اين بود كه: زمانى كه ابوالقاسم حسين بن روح لعن او را آشكار ساخت و در همه جا شهرت يافت و مردم از وى دورى جستند و تمام شيعيان را از او بر حذر داشت، به طورى كه نتوانست به حيلهها و نيرنگهاى خود ادامه دهد، روزى در محفلى كه رؤساى شيعه حاضر بودند و همه لعن شلمغانى و دورى از او را از ابوالقاسم حسين بن روح نقل مىكردند، شلمغانى به حضار گفت: من و او را (حسين بن [1] - سوره حجر، آيه 30.
[2] - سوره اعراف، آيه 16.
[3] - الغيبه، ص 407.
[4] - خاندان نوبختى، ص 224 الى 229.
|
|297|
روح) در جايى بخواهيد تا من دست او و او هم دست مرا بگيرد و در حق يكديگر نفرين كنيم؛ اگر آتش نيامد و او رانسوزانيد، هر چه او درباره من گفته است، درست. اين خبر در خانه ابن مقله[1] اتفاق افتاد، و از آنجا به گوش «الراضى بالله» خليفه عباسى رسيد «راضى» هم دستور داد او را دستگير كرده و به قتل رساندند؛ و بدين گونه شيعيان از شر او راحت شدند.[2] لازم به يادآورى است كه شيخ طوسى، قتل شلمغانى را در سال 323ه.ق. مىداند[3] و نظر مورخين بر خلاف آن است.
در سال 322 ه.ق ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى العزاقر كشته شد. سبب قتل او اين بود كه او مذهبى ايجاد كرد كه در عالم تشيع قائل به تناسخ و حلول خداوند بود. ابوالقاسم حسين بن روح كه شيعيان دوازده امامى او را «باب» مىنامند، در زمان حامد بن عباس، اسرار وى را آشكار ساخت. ابوجعفر شلمغانى با محسن بن ابى الحسن بن فرات، هنگام وزارت پدرش ارتباط پيدا كرد و محسن به او گرويد.[4] اين [1] - ابن مقله سه بار به وزارت رسيده است: (الف) در سال 216-218 در زمان مقتدر بالله. (ب) در زمان قاهر در سال 221ه.ق. (ج) بعد از عزل قاهر و روى كار آمدن راضى در سال 322 ه.ق مجدداً به وزارت رسيد. اين حادثه در سال 322ه.ق. اتفاق افتاده است.
[2] - الغيبه، ص 406 و 412.
[3] - الغيبه، ص 406 و 412.
[4] - ابن فرات و فرزند او محسن هر دو از شلمغانى پشتيبايى مىكردند ( اللباب، ج 2، ص 206). بعد از عزل حامد بن عباس و روى كار آمدن ابوالحسن على بن محمد بن الفرات و وزارت سوم او [از ربيع الثانى 311 تا 8 ربيع الاول 312] شلمغانى به مناسبت بستگى كه پسر وزير جديد يعنى محسن به او داشت او را به خود نزديك كرد و چون در اين تاريخ قرامطه بر كاروان حجاج زده و بسيارى از ايشان را كه از مردم بغداد بودند كشته بود و اهل دارالخلافه بر او و بر پدرش قيام نموده و ايشان را به مشاركت با قرامطه متهم مىساختند، محسن براى جلوگيرى از حمله مخالفين و افشاى اموالى كه از مردم گرفته بود شلمغانى را در دستگاه وزارت داخل كرد و او را به جاى جمعى از عمال ديوانى گذاشت و به دستيارى او و كسان ديگر جماعتى را به بهانه مطالبه بقايا به دست آورده مثل گوسفند سر بريد. (معجم الادباء، ج 1، ص 296. تجارب الامم، ج 5، ص 123، به نقل از خاندان نوبختى، ص 223).
|
|298|
در زمان سومين وزارت ابن فرات بود. در زمان وزارت خاقانى او را تعقيب كردند،[1] و او مخفى شده و به ناصر الدوله در موصل پناه برد و چند سال او را مخفى كرد، پس از آن، به سوى بغداد رفت[2] و در آنجا پنهان شد. در بغداد معلوم شد كه او ادعاى خداوندى مىكند. گفته شده كه حسين بن قاسم بن سليمان بن وهب كه وزير مقتدر بالله بود و ابوجعفر و ابوعلى هر دو فرزند بسطام و ابراهيم بن محمد بن ابى عون و ابن شبيب زيات و احمد بن محمد بن عبدوس از او پيروى كردند و به عقيده او معتقد شدند،[3] وقتى شايع شد آنها چنين عقيدهاى دارند، در زمان وزارت ابن مقله، تحت تعقيب قرار گرفتند، ليكن همه مخفى شدند و هيچكدام دستگير نشدند. در ماه شوال سنه 322 ه.ق شلمغانى ظهور و قيام كرد. ابن مقله او را دستگير و خانهاش را تفتيش كرد، و نامههاى و كتابهايى در آن خانه به دست آورد و ديد كه پيروانش او را به مافوق بشر خطاب مىكردند. يكى از نامه به خط حسين بن قاسم بود؛ خط را به [1] - بعد از قتل ابوالحسن ابن الفرات و پسرش محسن و روى كار آمدن ابوالقاسم خاقانى [وزارت او از 8 ربيع الاول 312 تا رمضان 313] شلمغانى مخفى شد و از ترس به موصل گريخت و در همين ايام يعنى در ذى الحجه سال 312 بود كه حسين بن روح از محبس، توقيعى در لعن او صادر كرده بود. شلمغانى در موصل چند سال پيش امير ناصرالدوله حسن حمدانى در زمان حيات پدرش ابوالهياء عبدالله بن حمدان ماند و در اين ايام مدتى نيز در معلثا يا از آباديهاى نزديك جزيره ابن عمر پنهان بود و در همين زمان بوده كه ابوالفضل محمد بن عبدالله بن المطلب از شيوخ ابوالعباس نجاشى صاحب كتاب معرف رجال تأليفات شلمغانى را پيش خود او خوانده و از شلمغانى اجازه روايت آنها را گرفته است. بعد از چندى شلمغانى از موصل به بغداد آمد و در آنجا از ترس مخالفين چندى مخفى گرديد و در اين دوره بود كه عقايد او شيوع و طرفدارانش افزايش يافت و جمعى از بزرگان و رجال معتبر بغداد به او گرويدند و كار فتنه عزاقريه به اوج رسيد و از اين طريق اسباب زحمت كلى جهت خليفه و وزير و مردم ديگر دارالخلافه فراهم آمد. (خاندان نوبختى، ص 224).
[2] - در سال 316 به بغداد بر گشت. ( تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 527).
[3] - العبر، ج 2، ص 14-15.
|
|299|
نويسندگان آن نشان دادند و همه منكر شدند، ولى شلمغانى اقرار كرد كه خط آنها مىباشد و خود، مذهب خويش را منكر شد و ادعاى اسلام نمود، و خود را از آنچه گفته شده و يا نوشته شده، مبرى و منزه دانست. ابن ابى عون و ابن عبدوس را هم دستگير كردند و به اتفاق شلمغانى، به نزد خليفه بردند. به هر دو دستور دادند كه بر سر او بزنند و از او تبرى جويند، وقتى هر دو را مجبور كردند، ابن عبدوس دست دراز كرد و بر سر شلمغانى زد، اما ابن ابى عون وقتى كه دست به سر و ريش شلمغانى برد، دست او لرزيد و سر و روى او را بوسيد و گفت: تو خداوند و روزى دهنده من هستى. راضى (خليفه) به شلمغانى گفت: تو مىگفتى من هرگز ادعاى خدايى نكردهام، پس اين بيانات چيست؟ گفت: من در كار ابن ابى عون چه گناهى دارم، خدا مىداند كه من به او نگفتهام كه من خدا هستم. ابن عبدوس گفت: او هرگز ادعا نكرده كه خدا مىباشد، ولى او «باب» امام منتظر است و او قائم مقام ابن روح مىباشد. و گمان مىكنم كه اين عقيده را براى تقيه مكتوم كرده است. پس از آن، چندين بار نزد خليفه احضار شدند؛ فقهاء و قضات و منشيان و سالاران و بزرگان را هم حاضر كردند. در آخرين روز، فقهاء[1] فتوى دادند كه خون او مباح است.[2] شلمغانى و ابن ابى عون را به دار آويختند و آن در ماه ذى قعده [322ه.ق. ] بود.[3] و پس از كشتن، هر دو را سوزاندند.[4]
[1] - فقهاء عبارت بودند از: (الف) ابوالعباس احمد بن عمر بن سريج. (ب) ابوالفرج مالكى (الفرق بين الفرق، ص 65-6).
[2] - العبر، ج 2، ص 14-15.
[3] - اللباب، ج 2، ص 206. معجم الادباء، ج 1، ص 235-236. رجال نجاشى، ج 2، ص 294-293. تاريخ الخلفاءللسيوطى، ص 391. وليكن شيخ طوسى در الغيبه، ص 307 و 412، و شيخ عباس قمى در تتمة المنتهى، ص 294، قتل او را در سال 323 ه.ق ذكر كردهاند.
[4] - الكامل، ج 8، ص 291.
|