3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)
|233|

3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)


ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)

حسين بن روح و خاندان نوبختى

موقعيت حسين بن روح در زمان حيات نايب دوم امام زمان عليه‏السلام

معرفى و انتخاب حسين بن روح به عنوان نايب سوم

اولين توقيع امام زمان عليه السلام در تأييد حسين بن روح

علت واگذارى نيابت امام زمان عليه‏السلام به حسين بن روح نوبختى

آغاز فعاليت حسين بن روح، به عنوان نايب خاص امام زمان عليه‏السلام

جنبه‏هاى سياسى زندگانى حسين بن روح - رحمه الله -

مقام علمى حسين بن روح

كرامات و مكاشفات حسين بن روح

مدت نيابت و وفات حسين بن روح نوبختى

حسين بن روح و محمد بن على شلمغانى

شلمغانى و خاندان بنى بسطام

توقيع لعن شلمغانى از احتجاج طبرسى

كتب شلمغانى

توضيحاتى درباره كتب شلمغانى

دعاوى و عقايد شلمغانى به بيان استاد عباس اقبال

كيفيت دستگيرى و قتل شلمغانى

كلام شيخ طوسى درباره قتل شلمغانى

كلام ابن اثير درباره قتل شلمغانى



ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)

سومين نايب خاص از «نواب اربعه»، حسين بن روح نوبختى است. وى در ميان‏ شيعيان بغداد، از اشتهار خاصى بر خوردار بود و يكى از افراد مورد اطمينان و اعتماد محمد بن عثمان عمرى به شمار مى‏رفت.

مرحوم عباس اقبال درباره ايشان مى‏نويسد: «بعد از ابوسهل اسماعيل بن على، مشهورترين افراد خاندان نوبختى، ابوالقاسم حسين بن روح بن ابى بحر، است و عمده اشتهار او به واسطه مقام دينى بزرگى است كه در ميان شيعه اماميه دارد و از نواب اربعه حضرت قائم محسوب مى‏شود.»[1]

تاريخ تولد ايشان در كتب تاريخ و رجال مشخص نشده است و همين مقدار روشن است كه در زمان حيات محمد بن عثمان يكى از كارگزاران وى بوده است و در خلال سالهاى 305- 326 ه.ق به عنوان نايب امام زمان(ع) واسطه بين امام و شيعيان بوده است.


[1] - خاندان نوبختى، ص 212.

|234|

جاى تحجب و تأسف است كه شيخ طوسى، اسمى از ايشان و شرح حالى از وى‏ در كتاب رجال خويش نياورده است و به تبع آن، علماى رجال قرون اوليه به زندگانى ايشان نپرداخته‏اند، علماى معاصر رجال هم، فقط به ذكر اسم ايشان اكتفا نموده‏اند. ليكن شيخ در كتاب «الغيبه» و مرحوم صدوق در «كمال الدين» احاديثى را درباره ايشان نقل كرده‏اند كه ابعاد زندگى وى را روشن مى‏سازد. و همچنين مورخين نيز، بر خلاف نايب اول و دوم، به گوشه‏هايى از زندگى ايشان اشاره كرده‏اند و به خاطر همين، شايد ما بتوانيم از نظر تاريخى، تحليل روشنى از زندگى ايشان ارائه بدهيم و ابهامات موجود در زندگانى نواب قبل، در مورد ايشان كمتر باشد.

طبق نوشته «ابن شهر آشوب» حسين بن روح از اصحاب خاص امام حسن عسكرى‏ (ع) به شمار مى‏رفته است.[1]

علماى رجال هيچ گونه اشاره‏اى به اين مطلب ندارند و مستند محكمى هم در دست نيست. مرحوم اقبال مطلب را نقل نموده و آن را پذيرفته است.[2] وليكن دكتر جاسم حسين اين احتمال را مستبعد مى‏داند.[3]


حسين بن روح و خاندان نوبختى

مرحوم اقبال درباره موضوع چنين مى‏نويسد: «نگارنده با اينكه در كتب و منابع‏ موجود تفحص بسيار كردم، به تشخيص رابطه قرابت ابوالقاسم حسين بن روح، با ساير افراد خاندان نوبختى موفق نيامدم و بالاخره ندانستم او با آل نوبخت چه نسبتى داشته. همين قدر معلوم شد كه وى از بستگان نزديك ابوعبدالله حسين بن على نوبختى وزير ابن رائق بوده و چنانكه خواهيم گفت بر او تسلط و نفوذ كلى داشته است.


[1] - مناقب، ج 4، ص 423.

[2] - خاندان نوبختى، ص 214.

[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 192.

|235|

در نوبختى بودن ابوالقاسم حسين بن روح هيچ ترديد نيست، چه عموم اصحاب‏ رجال و علماى اخبار او را نوبختى نوشته‏اند و او با خاندان نوبختى و بزرگان ايشان در عصر خود، مثل ابوسهل بن على و ابوعبدالله حسين بن على، وزير ابن رائق، مخلوط و محشور بوده و در كارها به صلاحديد يكديگر مى‏رفته‏اند. بعلاوه، بعد از مرگ نيز او را در مقابر نوبختيه دفن كرده و در حيات خود نيز عده‏اى از بنى نوبخت از محارم او محسوب مى‏شده‏اند و سمت كتابت او را داشته‏اند.

مورخين و علماء اخبار، گاهى حسين بن روح را قمى نوشته‏اند و شمس الدين ذهبى به نقل از يك نفر از مورخين شيعه يعنى يحيى بن ابى طى [متوفى سال 630] نسبتى براى او ذكر مى‏كند كه احتمال كلى دارد كه اين نسبت همان قمى باشد كه كشى در رجال خود آن را در دنبال اسم حسين بن روح ذكر مى‏كند و امرى كه شايد قمى بودن حسين بن روح را تأييد نمايد معرفت اوست به زبان آبى، زبان مردم آبه از مضافات قديم قم و اگر اين نسبت صحيح باشد بايد گفت كه حسين بن روح از طرف پدر از خاندانى بوده است كه با خاندان نوبختى كه همه اهل بغداد محسوب مى‏شدند خويشى نداشته‏اند، بلكه نسبت نوبختى، كه به حسين بن روح داده شده، نظر به وصلتى بوده است كه پدر او با خاندان نوبختى نموده و حسين بن روح هم، مثل ابومحمد حسن بن موسى، خواهر زاده ابوسهل اسماعيل به على نوبختى، از طرف مادر، نوبختى بوده است.

به هر حال، چه حسين بن روح از مردم قم باشد چه از شهرى ديگر، گويا او از طرف مادر خود به خاندان نوبختى منتسب شده، چه در فهرست اعضاى خاندان نوبختى نه نام روح، پدر او و نه اسم جدش ابى بحر ديده مى‏شود.»[1]

با وجود اينكه، ايشان در شناختن خاندان نوبختى زحمت فراوانى را متحمل شده است، در عين حال اعتراف دارد كه چگونگى نسبت خويشاوندى حسين بن روح با


[1] - خاندان نوبختى، ص 213 و 214.

|236|

خاندان نوبختى مشخص نيست. فقط قرائن و شواهدى ذكر مى‏كند كه دلالت بر قرابت خانوادگى آنها دارد، و لذا براى ايجاد ارتباط بين حسين بن روح با نوبختى‏ها، از طريق مادر متوسل مى‏شود، كه در اين صورت، هم با «نوبختى» بودن سازگار است و هم با «قمى» بودن.

قرائن و شواهد، «قمى» بودن حسين بن روح به نظر قويتر مى‏رسد كه عبارتند از:

1- روايت كشى حسين بن روح را ملقب به قمى ذكر مى‏كند.[1]

2- در تاريخ الاسلام ذهبى اشاره به قمى بودن شده‏ است.[2]

3- تكلم حسين بن روح به زبان آبه از نواحى قم.

شيخ صدوق در «كمال الدين» از محمد بن على بن متيل نقل مى‏كند كه: «زنى به نام زينب از اهل آبه، همسر محمد بن عبديل آبى، سيصد دينار سهم امام داشت، آن را نزد عمويم جعفر بن محمد بن متيل آورد و گفت: مى‏خواهم اين مال را از من گرفته و به ابوالقاسم حسين بن روح تسليم كنى. عمويم مرا با آن زن به نزد حسين بن روح فرستاد تا درخواست او را براى وى ترجمه كنم. چون به خدمت حسين بن روح رسيديم، با زبان فصيح مردم آبه، با وى سخن گفت و پرسيد «زينب! چونا خويذا كوابذا چون استه؟ يعنى زينب: چطورى، خوبى، كجابودى، از بچه هايت چه خبر»؟ وقتى من ديدم حسين بن روح با زبان زن آشنايى دارد پول را به او دادم و برگشتم.»[3]

ظاهر حديث نشان ميدهد كه حسين بن روح در آن مكانها بزرگ شده، و لذا زبان‏ آنها را به خوبى مى‏فهميد.

4- شيخ طوسى روايتى را نقل مى‏كند كه در سلسله سند، «بنى نوبخت» وجود دارد


[1] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 831 در شرح حال احمد بن اسحاق قمى.

[2] - تاريخ الاسلام، ذهبى، حوادث و وفيات، 321-330 ه.ق، ص 190. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 212.

[3] - كمال الدين، ج 2، ص 503، حديث 34، باب توقيعات.

|237|

و بعضى از آنها لقب نوبختى دارند و بعضى‏ها ولو لقب آنها ذكر نشده است، ليكن در كتب رجال لقب آنها را «قمى» ذكر كرده‏اند، و لذا چنانچه كسى در آن سلسله سند دقت نمايد، اشاره‏اى به «قمى» بودن حسين بن روح دارد.[1]

با وجود اين قرائن، بين «نوبختى» بودن و «قمى» بودن نايب سوم، به يكى از دو صورت مى‏شود ارتباط برقرار كرد و آنها را جمع كرد:

1- وى در اصل، قمى بوده و از طرف مادر نوبختى ناميد شده است.[2]

2- وى از شاخه بنو نوبخت قم بوده و در زمان نخستين‏ سفير به بغداد مهاجرات كرده است.[3]


موقعيت حسين بن روح در زمان حيات نايب دوم امام زمان عليه‏السلام

همان طور كه ذكر شد، طبق نظر بعضى بزرگان، وى از اصحاب امام حسن عسكرى‏ (ع) بوده است، و در زمان محمد بن عثمان، به عنوان يكى از كارگزاران نزديك محمد بن عثمان به شمار مى‏رفت. منزلت و مقام او در زمان نايب دوم به قدرى زياد بوده كه نايب دوم، بعد از آنكه رؤساى اماميه را به طبقات مختلف تقسيم كرد، به اول كسى كه اجازه ورود بر خود داده ابولقاسم حسين بن روح بوده است.[4]

محمد بن عثمان، او را حلقه اتصال بين خود و وكلاى ديگرش در بغداد قرار داده‏ بود و از طرفى، در دربار عباسى در زمان حيات نايب دوم هم، نفوذ فوق العاده‏اى داشت و كمكهاى مالى از ناحيه برخى مقامات دولتى به ايشان مى‏رسيد.


[1] - الغيبه، ص 371، رقم 342.

[2] - خاندان نوبختى، ص 214.

[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 192.

[4] - ذهبى، شمس الدين، تاريخ الاسلام، حوادث 321-330 ه.ق، ص 190. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366. خاندان نوبختى، ص 215.

|238|

چندين روايت در اين زمينه نقل شده كه موقعيت ايشان را به روشنى بيان مى‏دارد:

1- ام كلثوم دختر محمد بن عثمان، نقل مى‏كند كه: «حسين بن روح - رضى الله عنه - سالهاى طولانى، وكيل محمد بن عثمان و ناظر املاك او بود و اسرار او را به رؤساى شيعه مى‏رساند، و از نزديكان خاص وى بود. به طورى كه به واسطه نزديكى و موأنستى كه با هم داشتند، اسرار خانه‏اش را براى او نقل مى‏كرد. پدرم ماهيانه سى دينار به عنوان حقوق به وى مى‏داد و اين مبلغ غير از وجوهى بود كه از طرف وزراء و روساى شيعه مانند آل فرات و غير آنها، به علت مقام و احترام و جلالتى كه نزد آنها داشت، به او مى‏رسيد؛ بدين جهت، حسين بن روح در قلوب شيعيان جايگاه بزرگى پيدا كرد. زيرا آنها مى‏دانستند كه او از نزديكان پدرم مى‏باشد و نزد شيعيان از وى توثيق نموده بود و فضل و امانتش همه جا منتشر شده بود. مقدمات كار او در زمان پدرم آماده شد، تا آنكه پدرم به دستور حضرت ولى عصر(ع) مأمور شد كه اورا به جانشينى خود برگزيند، و از هيچ كسى جز آنها، كه از روز نخست پدرم را نمى‏شناختند، در خصوص نيابت وى اختلافى پديد نيامد و كسى ترديد ننمود، و من يك نفر از شيعه را نمى‏شناسم كه درباره وكالت او شك داشته باشد.»[1]

اين حديث نشان مى‏دهد كه حسين بن روح، حتى در زمان محمد بن عثمان هم، در دربار عباسى نفوذ داشته و از نظر مالى حمايت مى‏شده است.

2- مرحوم صدوق از ابومحمد حسن بن محمد بن يحيى علوى نقل مى‏كند «ابوالحسن على بن احمد بن على عقيقى در سال 298ه.ق. به بغداد آمد و بر على بن عيسى بن جراح، كه آن موقع وزير بود، وارد گشت، تا به املاك خود سر كشى كند و حاجت خويش را از وزير بخواهد. وزير گفت: خويشاوندان تو در اين شهر بسيارند، و اگر هر چه آنها بخواهند، به آنها بدهيم، كار به درازا مى‏كشد و نمى‏توانيم از عهده آن بر آييم. عقيقى در جواب وزير


[1] - الغيبه، ص 372، حديث 343.

|239|

گفت: من حاجت خود را از كسى مى‏طلبم كه مشكل به دست وى گشوده مى‏شود. على بن عيسى پرسيد او كيست؟ گفت: خداوند عزوجل. اين را گفت و با خشم بيرون رفت. عقيقى مى‏گفت: با حالتى خشمگين بيرون آمدم و مى‏گفتم: خداوند صبر هر هلاكت شده‏اى را مى‏دهد و جبران هر مصيبتى را مى‏نمايد. اين را گفتم و از نزد وى بيرون رفتم. سپس پيكى از جانب حسين بن روح - رضى الله عنه - نزد من آمد، من شكايت وزير را به او نمودم، او هم رفت و به حسين به روح گفت. آنگاه همان پيك نزد من آمد و صد درهم براى من آورد، همه را شمرد و وزن كرد و دستمالى و مقدارى حنوط و چند كفن به من داد و گفت: سرورت به تو سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: هر وقت مشكلى يا اندوهى به تو روى آورد، اين دستمال را به صورت خود مالش بده كه دستمال آقايت مى‏باشد؛ اين درهم‏ها و حنوط و كفن‏ها را بردار، و بدان كه امشب حاجتت بر آورده مى‏شود. و همچنين گفت: چون به مصر برسى، محمد بن اسماعيل، ده روز پيش از تو مى‏ميرد؛ سپس تو نيز خواهى مرد. اين كفن و حنوط مال تو است. من آنها را برداشتم و آن را نگاه داشتم و قاصد برگشت. ناگاه خود را در كنار چراغ در خانه خود ديدم، در اين وقت در خانه به صدا در آمد. من به غلام خود گفتم: خير است! بين چه كسى است؟ او رفت و گفت: خير است! غلام حميد بن محمد كاتب، پسر عموى وزير است. او را نزد من آورد و گفت: وزير شما را مى‏طلبد و آقاى من حميد مى‏گويد: سوار شو و نزد من بيا! من هم سوار شدم و راهها را طى كردم تا به خيابان وزانين رسيدم، ناگاه حميد را ديدم كه نشسته و منتظر من است. چون او مرا ديد، دستم را گرفت و سوار شديم و به خانه وزير رفتيم. وزير به من گفت: اى پيرمرد: خداوند حاجت تو را بر آورد. سپس از من معذرت خواست و چند قباله مهر كرده به من داد. من هم آنها را گرفتم و بيرون آمدم.»[1] اين حديث قدرت نفوذ حسين بن روح را بيان مى‏كند؛ چون بدون تأخير، حاجت


[1] - كمال الدين، ص 505، حديث 36، باب توقيعات.

|240|

عقيقى را بر آورده كرد و وزير از او معذرت خواهى كرد. همچنين از اين حديث معلوم مى‏شود در سال 298ه.ق. كه هفت سال از دوران نيابت محمد بن عثمان باقى است، وى در امور دخالت مى‏كرد، و مشكلات شيعيان به دست ايشان بر طرف مى‏شده است، و در همان سالها قدرت بر بعضى از امور غيبى، از طرف امام زمان(ع) به او واگذار شده بود.


معرفى و انتخاب حسين بن روح به عنوان نايب سوم

محمد بن عثمان، از دو سال يا سه سال قبل از وفات خود، با ارجاع بعضى از شيعيان به حسين بن روح نوبختى، كه اموالى از سهم امام و غير آن پيش او مى‏بردند، زمينه را براى نيابت وى از طرف امام زمان(ع) هموار مى‏نمود و كسانى كه در اين موضوع دچار شك و ترديد مى‏شدند، به آنان تأكيد مى‏كرد كه اين دستور از طرف امام(ع) صادر شده است. و رواياتى در اين باره موجود است كه كيفيت اين‏ تمهيدات را به خوبى روشن مى‏سازد.

1- محمد بن على اسود مى‏گويد: «من اموالى را كه از موقوفات به دست مى‏آمد، نزد محمدبن عثمان مى‏بردم و او هم از من مى‏گرفت. در يكى از روزهاى اواخر عمرش، مقدارى از اين اموال پيش او بردم، ولى محمد بن عثمان دستور داد آن را به حسين بن روح تسليم نمايم. من هم، اموال را به تسليم كردم و قبض آن را از وى خواستم.

حسين بن روح در اين باره به محمد بن عثمان شكايت كرد،، و او هم دستور داد كه قبض اموال را از وى مطالبه نكنم، و افزود كه آنچه به دست ابوالقاسم - حسين بن روح - مى‏رسد، مثل اين است كه به دست من مى‏رسد؛ بعد از آن، هر وقت اموالى به نزد حسين بن روح بردم، مطالبه قبض نكردم.»[1]


[1] - كمال الدين، ج 2، ص 501، حديث 28، باب توقيعات. الغيبه، ص 370. بحارالانوار، ج 51، ص 354.

|241|

2- ابوعبدالله جعفربن محمد مدائنى معروف به «ابن قزدا» چنين نقل مى‏كند: «عادت من اين بود كه هر وقت اموالى براى محمد بن عثمان مى‏بردم، با زبانى سخن مى‏گفتم كه هيچ كس نمى‏گفت. من گفتم: اين مال، كه مبلغ آن فلان مقدار است، مال امام(ع) است؟ او هم مى‏گفت: آرى، آن را بگذار، باز مى‏پرسيدم: به من مى‏گوييد كه اين‏ اموال مال امام(ع) است؟ و او مى‏گفت: آرى، مال امام است، آنگاه آن را از من تحويل مى‏گرفت.

آخرين بار كه به نزد وى رفتم و چهار صد دينار برده بودم، طبق معمولى كه داشتم، همان سؤال را كردم، محمد بن عثمان گفت: اين اموال را پيش حسين بن روح ببر! من اندكى تأمل نمودم، سپس گفتم: شما مانند هميشه آن را از من تحويل بگيريد، ولى او سخن مرا قبول نكرد و گفت: خدا حفظت كند، برخيز و آن را به ابوالقاسم حسين بن روح تسليم كن.

چون آثار ناراحتى را در چهره وى مشاهده نمودم، بيرون آمدم و سوار مركب شده و عازم رفتن گشتم. چون كمى راه رفتم به شك افتادم و باز گشتم و در خانه محمد بن عثمان را زدم. خادمش پشت در آمد و پرسيد: كيست؟ گفتم: من فلانى هستم، اجازه بگير داخل شوم، ولى مثل اينكه خادم اطمينان به من و برگشتنم نداشت، و لذا پرسيد تو كيستى؟ گفتم: برو و براى من اجازه بگير كه لازم است با سرورم ملاقات كنم. او هم رفت و خبر بازگشت مرا به محمد بن عثمان اطلاع داد. وى به اندرون رفته بود. در اين هنگام بيرون آمد و روى تختى نشست. پاهايش روى زمين بود [در پاهايش نعلينى بود كه راوى نعلين و پاهاى او را توصيف مى‏نمود].

محمد بن عثمان پرسيد چرا برگشتى و چرا آنچه را به تو گفتم امتثال نكرديد؟ گفتم: نسبت به آنچه به من امر فرمودى جسارت نورزيدم، ولى او خشمگين شد و گفت: «قم عافاك الله فقد اقمت ابا القاسم حسين بن روح مقامى و نصبته منصبى، فقلت بامر الامام؟ فقال: قم عافاك الله كما اقول لك: فلم يكن عندى غير المبادرة: برخيز! خدا

|242|

حفظت كند، و بدان كه من حسين بن روح را به جانشينى خود انتخاب كرده‏ام. پرسيدم: آيا به دستور امام او را جانشين فرموده‏اى؟ گفت: بر خيز چنان است كه به تو مى‏گويم.»

ديدم چاره‏اى ندارم جز اين كه به نزد ابوالقاسم حسين بن روح بروم. وقتى به نزد او رفتم ديدم در خانه كوچكى نشسته است. من ماجراى خودم و محمد بن عثمان را به وى اطلاع دادم. او هم مسرور گرديد و شكر خدا را به جاى آورد. من هم دينارها را به وى سپردم، و از آنچه مال امام به دستم مى‏رسيد به او تسليم مى‏كردم.»[1]

از اين روايت آشكار كشت كه محمد بن عثمان به دستور امام زمان(ع) از دو و يا سه سال قبل از وفاتش او را به عنوان جانشين خود براى شيعيان معرفى كرده بود. و تأكيد فوق العاده‏اى هم در اين معرفى مشاهده مى‏گردد و اين كارها براى تحكيم و تثبيت نيابت ايشان در آينده بود.

محمد بن عثمان در انتصاب حسين بن روح به جانشينى خود تأكيد زيادى مى‏كرد. گاهى به صورت انفرادى و گاهى در ميان عموم شيعيان مخلص و وكلاى خويش، اين مطلب را تذكر مى‏داد. علل اين تأكيد روشن است؛ چون درباره حسين بن روح از طرف ائمه(ع) نص دال بر وثاقت و امانت و نيابت وى صادر نشده بود و از طرفى در ميان وكلاى بغداد، كسانى بودند كه در ظاهر، ارتباط محمد بن عثمان با آنان بيشتر بوده و لذا عوام و خواص شيعيان تصور نمى‏كردند حسين بن روح به جانشينى انتخاب گردد. روى اين جهت، نايب دوم از هر فرصتى براى تبيين نيابت ايشان از طرف امام زمان(ع) براى رفع شك و ترديد از آنها استفاده مى‏كرد.

بعضى از احاديثى كه اين موضوع را بيشتر تبيين مى‏كند، ياد آور مى‏شويم:

1- ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى مى‏گويد: «از جعفر بن احمد بن متيل قمى شنيدم كه مى‏گفت: محمد بن عثمان - رضى الله عنه - ده وكيل در بغداد داشت كه ابوالقاسم


[1] - الغيبه، ص 367، حديث 335.

|243|

حسين بن روح -رضى الله عنه- هم در ميان آنها بود و همه آنها از حسين بن روح به وى نزديكتر بودند، و خصوصيت بيشترى داشتند. تا آنجا كه هرگاه كارى داشت، يا محتاج به واسطه‏اى بود، كس ديگرى غير از حسين بن روح آن را انجام مى‏داد؛ زيرا وى چنين خصوصيتى با محمد بن عثمان نداشت، ولى با اين وصف محمد بن عثمان موقع وفاتش او را به جانشينى خود انتخاب كرد!

[جعفر بن محمد بن قولويه قمى‏] مى‏گويد: مشايخ ما مى‏گفتند: ما شكى نداشتيم كه وقتى محمد بن عثمان وفات كرد، كسى جز جعفر بن احمد بن متيل يا پدر وى جاى او را نخواهد گرفت. چون خصوصيت او را با محمد بن عثمان ديده بوديم و مى‏دانستيم كه چقدر در منزل او به سر مى‏برد. تا جايى كه به خاطر علتى، در اواخر عمر فقط غذايى را كه در منزل جعفر بن متيل و پدرش تهيه مى‏شد مى‏خورد، يا اينكه به خانه جعفر يا پدرش مى‏رفت و در آنجا غذا مى‏خورد. خواص شيعيان ترديد نداشتند كه اگر براى محمد بن عثمان حادثه‏اى پديد آيد طبق وصيت، جعفر بن متيل را به جاى خود منصوب خواهد داشت، ولى وقتى ديدند او وصيت به ابوالقاسم حسين بن روح نمود، تسليم شدند، و او را به عنوان جانشين محمد بن عثمان پذيرفتند، و مانند محمد بن عثمان با وى رفتار كردند. جعفر بن متيل هم تا زنده بود مانند زمان محمد بن عثمان در دستگاه حسين بن روح كار مى‏كرد، رضى الله عنه.

[راوى‏] مى‏گويد: پس هر كس از حسين بن روح نكوهش كند، از محمد بن عثمان نكوهش كرده، و هركس از او نكوهش نمايد، در حقيقت از امام زمان(ع) نكوهش و انتقاد كرده است.»[1]

نكات قابل توجهى در اين حديث جلب نظر مى‏كند كه لازم است توضيح مختصرى بر آنها افزوده شود.


[1] - الغيبه، ص 368-9، حديث 336.

|244|

الف) وقتى انسان ظاهر حديث را مطالعه مى‏كند، به ذهن مى‏آيد كه آن ده وكيل، همه شان، مقربتر از حسين بن روح نسبت به محمد بن عثمان بوده‏اند، در حالتى كه اين ظاهر قضيه است، و به خاطر مصالح و مسائلى كه در آن زمان بوده، اقتضاء مى‏كرده كه محمد بن عثمان وانمود كند كه ارتباط كمترى با حسين بن روح دارد و لذا شيوع يافته بود كه ديگران جانشين وى خواهند شد. از احاديثى كه قبلاً بيان شد، استفاده مى‏شود كه حتى در زمان حيات محمد بن عثمان، «نيابت» به حسين بن روح واگذار شده بود و ليكن شيوع نيافته بود. پس در واقع حسين بن روح از همه نزديكتر به محمد بن عثمان بوده وليكن به عللى، عكس آن در ميان عموم شهرت يافته بود.

ب) اين حديث، اخلاص و فرمانبردارى و اطاعت و تعبد ياران محمد بن عثمان و در واقع خواص شيعيان امام زمان(ع) را تبيين مى‏كند. على رغم اينكه كسى در ظاهر احتمال انتصاب حسين بن روح را به نيابت انتظار نداشت و ديگران در ظاهر از موقعيت اجتماعى و از مقبوليت بالاترى در ميان خواص بهره‏مند بودند و شايد هم، خودشان را براى انجام اين وظيفه آماده كرده بودند ولى به محض وصيت محمد بن عثمان، همه تسليم شده و مثل يك سرباز مطيع، خودشان را در اختيار حسين بن روح قرار داده و به فعاليت خود ادامه دادند. جا دارد علماى اسلام كه «نواب عام» امام زمان‏ (ع) مى‏باشند، اين موضوع را آويزه گوش نموده و در اين جهت مثل آنان عمل كنند و فقط رضايت و خشنودى امام زمان(ع) را مد نظر قرار دهند و لاغير.

2- احمد بن ابراهيم و عبدالله بن ابراهيم و گروهى از اولاد نوبخت نقل مى‏كنند كه:

«ان ابا جعفر العمرى لما اشتدت حاله اجتمع جماعة من وجوه الشيعه، منهم ابو على بن همام، و ابوعبدالله بن محمد الكاتب، و ابوعبدالله الباقطانى، و ابوسهل اسماعيل بن على النوبختى، و ابوعبدالله بن الوجناء، و غير هم من الوجوه و الاكابر، فدخلوا على ابى جعفر، فقالوا له: ان حدث امر، فمن يكون مكانك؟ فقال لهم: هذا

|245|

ابوالقاسم الحسين بن روح بن ابى بحر النوبختى القائم مقامى و السفير بينكم و بين صاحب الأمر عليه‏السلام و الوكيل [له‏] والثقه الامين، فار جعوا اليه فى اموركم و عولوا عليه فى مهماتكم فبذلك امرت و قد بلغت.»[1]

«چون حال احتضار محمد بن عثمان شدت گرفت، جماعتى از معروفين شيعه، مثل ابوعلى بن همام و ابوعبدالله بن محمد كاتب و ابوعبدالله باقطانى و ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى و ابوعبدالله بن محمد كاتب و ابوعبدالله باقطانى و ابوسهل اسماعيل بن على نوبختى و ابوعبدالله بن وجناء و ساير سرشناسان و بزرگان، اجتماع نموده، به نزد محمد بن عثمان رفتند و پرسيدند: اگر براى شما اتفاق افتاد، جانشين شما كيست؟

محمد بن عثمان گفت: اين حسين بن روح بن ابى بحر نوبختى جانشين من است. او ميان شما و حضرت صاحب الامر نماينده و وكيل و مورد وثوق و اطمنيان است. پس شما در امور خود به وى مراجعه نماييد و در كارهاى مهم خود به او اعتماد داشته باشيد. من اين مأموريت را داشتم و آن را ابلاغ كردم.»

3- ابوعلى محمد بن همام روايت مى‏كند: «محمد بن عثمان- رضى الله عنه- پيش از رحلتش بزرگان و رؤساى شيعه را جمع كرد و گفت: اگر حادثه رحلت من به وقوع پيوست، جانشين من حسين بن روح نوبختى است. من مأمور شده‏ام او را به جاى خود تعيين كنم؛ پس شما هم به او مراجعه كنيد و در كارهاى خود به وى اعتماد نماييد.»[2]

در اين حديث شريف، تأكيد ملموسى از طرف محمد بن عثمان نسبت به جانشين خود مشاهده مى‏شود و اين تأكيد همان طورى كه قبلاً تذكر داده شد، به خاطر عواملى است كه در زندگى حسين بن روح وجود دارد و در نايب اول و دوم نبود:

الف) نصوص دال بر تأييد وى، از طرف امام هادى و امام حسن عسكرى‏ (ع) نيست؛ چون اگر زندگى ايشان مصادف با اين بزرگان هم باشد، خيلى كم بوده و بعضى‏ها او را حتى جزء اصحاب امام حسن عسكرى(ع) هم نمى‏دانند.


[1] - الغيبه ص 371، حديث 342. بحار الانوار، ج 51، ص 355.

[2] - همان منبع، حديث 341. بحار الانوار، ج 51، ص 355.

|246|

بر خلاف نايب اول و دوم كه احايث و نصوص در توثيق آنها زياد وارد شده بود و عموم مردم و خواص، آن احاديث را شنيده بودند و احتياج به تأكيد نبود.

ب) چون در ميان عموم و خواص شيعيان تصور مى‏شد، جانشين وى، غير از حسين بن روح است، لذا براى رفع شك و ترديد و رهاندن شيعيان از حيرانى و سرگردانى مكرراً مطلب را تذكر مى‏داد و مى‏بينيم كه وى به جلسه اول اكتفا نكرده و مجدداً رؤساى شيعه را دعوت نموده و يادآورى مى‏كند.

و از حديث شماره 2 معلوم مى‏شود كه ابوعبدالله باقطانى، كه از مدعيان دروغين نيابت در دوران اول بود، از ادعاى خويش برگشته و جزء اصحاب نزديك محمد بن عثمان در بغداد به شمار مى‏رفته است.

4- اخبرنا محمد بن على بن متيل عن عمه جعفر بن محمد بن متيل قال: «لما حضرت ابا جعفر محمد بن عثمان العمرى السمان -رضى الله عنه- الوفاة كنت جالسا عند رأسه اسائله[1] و احدثه، و ابوالقاسم الحسين بن روح [عند رجليه[2]] فالتفت الىّ ثم قال لى: قد امرت ان اوصى الى ابى القاسم الحسين بن روح، قال: فقمت من عند رأسه و آخذت بيد ابى القاسم و اجلسته فى مكانى و تحولت عند رجليه.»[3]

جعفر بن محمد بن متيل مى‏گويد: «موقع وفات محمد بن عثمان -رضى الله عنه- من در جانب سر وى نشسته بودم و از او سؤال مى‏كردم و با او گفتگو مى‏نمودم، حسين بن روح هم در جانب پايين پاى وى نشسته بود؛ در آن هنگام محمد بن عثمان به طرف من رو كرد و فرمود: مأمور هستم كه وصيت خود را به حسين بن روح نمايم. سپس من از جانب سر او بلند شدم و دست ابوالقاسم حسين بن روح را گرفته و در جاى خود نشانده و خود در پايين پاى او نشستم.»


[1] - درالغيبه «أسأله» مى‏باشد. (ص 370)

[2] - درالغيبه اين عبارت وجود دارد.

[3] - كمال الدين، ج 2، ص 503، حديث 33. الغيبه، ص 370. بحار الانوار، ج 51، ص 354، حديث 5.

|247|


اولين توقيع امام زمان عليه السلام در تأييد حسين بن روح

اخبرنى جماعه، عن ابى العباس بن نوح قال: وجدت بخط محمد بن نفيس فيما كتبه بالاهواز اول كتاب ورد من ابى‏القاسم -رضى الله عنه- «نعرفه عرفه الله الخير كله و رضوانه و اسعده بالتوفيق، وقفنا على كتابه و ثقتنا بما هو عليه و انه عندنا بالمنزلة و المحل الذين يسرانه، زاد الله فى احسانه اليه انه ولى قدير، و الحمد لله لاشريك له، و صلى الله على رسوله محمد و آله و سلم تسليماً كثيراً.»[1]

ابوالعباس بن نوح مى‏گويد: به خط محمد بن نفيس كه از اهواز نوشته بود، ديدم كه نوشته است: نخستين توقيعى كه راجع به حسين بن روح از ناحيه مقدسه صدور يافت بدين گونه بود: ما او [حسين بن روح‏] را مى‏شناسيم. خداوند همه خوبيها و رضاى خود را به او بشناساند و او را با توفيقات خود سعادتمند گرداند. از نامه او اطلاع يافتيم و او كاملاً مورد وثوق و اطمينان ماست. او در نزد ما مقام و جايگاهى دارد كه او را مسرور مى‏گرداند. خداوند احسان و نيكى خود را درباره او افزون كند...

اين توقيع در روز يكشنبه، شش شب از ماه شوال گذشته، در سال 305ه.ق. رسيده بود. از اين توقيع فهميده مى‏شود كه حدود چهار ماه اول، حسين بن روح ارتباط مكاتبه‏اى با امام زمان(ع) نداشته است.


علت واگذارى نيابت امام زمان عليه‏السلام به حسين بن روح نوبختى

شكى نيست كه حسين بن روح، يكى از افراد مورد اطمينان و اعتماد محمد بن‏ عثمان بوده است و نقل شده كه ايشان اسرار درونى خانوادگى خويش را با ايشان در ميان مى‏گذاشته است، وليكن محمد بن عثمان غير از ايشان نُه وكيل ديگر در بغداد داشته كه در زير نظر وى به فعاليت و انجام مأموريت مشغول بودند. طبق شهادت بعضى از


[1] - الغيبه، ص 372، حديث 344.

|248|

روايات، همه آنها از حسين بن روح به محمد بن عثمان نزديكتر بودند واكثر كارهاى وى به دست آنها انجام مى‏شد، و در اواخر عمر غذا نمى‏خورد، مگر در خانه جعفر بن احمد متيل و پدرش، و افراد متشخص ديگرى مثل ابوسهل نوبختى كه يكى از بزرگترين افراد خاندان نوبختى، بلكه مشهورترين ايشان بود كه در زمان خود، كه مقارن ايام غيبت صغرى است از بزرگان رؤساى شيعه و از مشاهير متكلمين فرقه اماميه به شمار مى‏رفت[1] در ميان شيعيان بودند. ليكن با وجود اين افراد، حسين بن روح به نيابت امام زمان‏ (ع) انتخاب گرديد. اين سوال مطرح مى‏شود كه چه عوامل باعث شد محمد بن‏ عثمان به دستور صاحب الأمر، ايشان را معرفى كند و چه مشخصات و مميزاتى در وجود ايشان، زمينه چنين مسئوليتى را فراهم آورد. به نظر مى‏رسد حسين بن روح داراى صفاتى بوده كه در ديگران نبوده است و بعضى از مصالح هم، اقتضاى چنين كارى را مى‏كرد كه به بعضى اشاره مى‏شود.

1- وفادارى و هوشيارى، صبر و بردبارى و در يك كلمه «اخلاص» او يكى از عوامل جانشينى وى بود. در آن موقعيت خاص سياسى صبر و بردبارى، هوشيارى و اخلاص، مهمتر از متكلم و فقيه بودن و بالاتر از حضور بيشتر در نزد ائمه(ع) بود؛ چون «نواب» احكام و مسائل دينى مورد نياز را به طور مستقيم از امام زمان‏ (ع) دريافت مى‏كردند.

روايت منسوب به ابوسهل، مؤيد اين مطلب است و ما هم عين آن روايت را نقل‏ مى‏كنيم:

قال ابن نوح: و سمعت جماعة من اصحابنا بمصر يذكرون ان ابا سهل النوبختى‏ سئل فقيل له: «كيف صار هذا الامر الى الشيخ ابوالقاسم الحسين بن روح دونك؟ فقال: هم اعلم و ما اختاره، و لكن انا رجل القى الخصوم و اناظرهم و لو علمت بمكانه كما


[1] - خاندان نوبختى، ص 96.

|249|

علم ابوالقاسم و ضغطتنى الحجة (على مكانه) لعلى كنت أدل على مكانه و ابوالقاسم فلو كانت الحجه تحت ذيله و قرض بالمقاريض ما كشف الذيل عنه او كمال قال.»[1]

عده‏اى از ابوسهل نوبختى سؤال كردند: «چطور شد كه امر نيابت به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح واگذار گرديد، ولى به تو واگذار نشد؟ او پاسخ داد: آنان -ائمه عليهم السلام -بهتر از هركس مى‏دانند چه كسى را به اين مقام برگزينند. من آدمى هستم كه با دشمنان رفت و آمد دارم و با ايشان مناظره مى‏كنم. اگر آنچه را كه ابوالقاسم (ابن روح) درباره امام مى‏داند، مى‏دانستم، شايد در بحثهايم با دشمنان و جدال با آنان مى‏كوشيدم تا دلايل بنيادى را بر وجود امام ارائه دهم و در نتيجه محل اقامت او را آشكار سازم. اما اگر ابوالقاسم، امام را در زير جامه خود پنهان داشته باشد، بدنش را با قيچى قطعه قطعه كنند تا او را نشان دهد، هرگز چنين نخواهد كرد.»

از اين حديث اراده او در مخفى كردن مسائل مربوط به امام غايب(ع) و درجه ايمان او در مقابل شكنجه دشمن و استقامت او در برابر مصائب و ناملايمات روشن مى‏گردد كه اين يكى از عوامل انتخاب او به شمار مى‏رود.

2- حسين بن روح بر طبق گواهى مورخين و محدثين، خردمندترين شخص زمان خويش در نزد دوست دشمن بوده است. لذا شيخ طوسى در آخر توقيعاتى كه به دست حسين بن روح از طرف امام زمان(ع) صدور مى‏يافته، مى‏گويد: «و كان ابوالقاسم رحمه الله من اعقل الناس عند المخالف و الموافق و يستعمل التقيه.»[2]

بر اوضاع سياسى اجتماعى زمان خويش شناخت كامل داشت، و طبق مقتضاى زمان عمل مى‏نمود. يكى از روشهاى وى در معاشرت با مخالفين «تقيه» بود كه به وسيله آن، قلوب بيشتر مخالفين را به طرف خود جلب مى‏نمود. حتى در احاديث مى‏بينيم وقتى كه مخالفين پيش او جهت بحث و مناظره مى‏رفتند، اگر عده آنها ده نفر بود، موقع رفتن‏


[1] - الغيبه، ص 391، حديث 358. بحارالانوار، ج 51، ص 359.

[2] - الغيبه، ص 384.

|250|

نه نفر او را لعن مى‏كردند و از او نفرت داشتند و يك نفر درباره او ترديد مى‏كرد، ولى وقتى با او مواجه مى‏شدند و حسين بن روح با آنها صحبت مى‏كرد به گونه‏اى تكلم مى‏كرد كه نه نفر از آنها به خاطر دوست داشتن حسين به روح به سوى خدا مجذوب مى‏شدند و يك نفر ترديد مى‏كرد. راوى مى‏گويد: «زيرا وى احاديثى در فضيلت اصحاب پيامبر - صلى الله عليه و آله -براى ما نقل مى‏كرد، كه برخى از آن را شنيده بوديم و برخى را نشنيده بوديم و از وى يادداشت مى‏كرديم، چرا كه او خوش مجلس بود.»[1]

نمونه‏هايى از روش استفاده از «تقيه» را، كه عاقلانه‏ترين شيوه در آن دوره بود كه‏ توانست به وسيله استفاده از آن، در ميان دوست و دشمن محبوبيت خاص پيدا كند و مورد قبول عموم مردم باشد و بدين وسيله زمينه را براى حفظ مصالح شيعيان آماده سازد، و مأموريت واگذار شده از طرف امام زمان - عليه السلام -بدون مواجه شدن با مانع انجام دهد، ذكر مى‏كنيم كه خود، بيانگر برترى او براى تصدى اين مقام بزرگ‏ نسبت به ديگران است.

ابو نصر هبة الله بن محمد روايت كرده كه ابوعبدالله بن غالب، پدر زن ابوالحسن بن ابوالطيب، براى من نقل كردند كه خردمندتر از شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نديديم. روزى او را در خانه «ابن يسار» وزير ديديم. او در نزد بزرگان مملكت و شخص «مقتدر بالله» خليفه عباسى، داراى جايگاهى بزرگ بود اهل تسنن هم او را بزرگ مى‏داشتند. وى از روى تقيه و ترس، در خانه «ابن يسار» حاضر مى‏شد. روزى در آنجا، دو نفر از دانشمندان به گفتگو پرداختند، و حسين بن روح هم حاضر بود. يكى از آن دو نفر معتقد بود كه بعد از پيغمبر- صلى الله عليه و آله - ابوبكر از همه مردم برتر است. و بعد از او عمر و پس از وى على عليه السلام - قرار دارند. دومى گفت: على از عمر افضل بود و در اين باره ميان ايشان گفتگوى زياد در گرفت.


[1] - الغيبه، ص 386، حديث 349. بحارالانوار، ج 51، ص 375.

|251|

در آن ميان، ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - گفت: آنچه مورد اتفاق‏ اصحاب پيغمبر- صلى الله عليه و آله- مى‏باشد اين است كه «صديق» (يعنى ابوبكر) را مقدم مى‏دارند، و پس از وى «فاروق» (يعنى عمر) و بعد از او عثمان «ذوالنورين» آنگاه على وصى! اهل حديث هم بر اين عقيده‏اند، در نزد ما شيعه نيز صحيح همين است.

آنهايى كه در مجلس حضور داشتند، از اين سخن او در شگفت ماندند، و وى رابر روى سر خود برداشتند، و براى او دعاى بسيار نمودند، و به كسانى كه وى را رافضى مى‏دانستند، بد گفتند. من از اين منظره خنده‏ام گرفت، ولى خوددارى كردم و آستين خود را در دهان فرو بردم، مبادا به خطر بيفتم. سپس برخاستم كه از آن مجلس بيرون بروم، حسين بن روح نگاهى به من نمود، و متوجه وضع من گرديد. چون به خانه آمدم، ديدم كسى در مى‏زند، وقتى در را باز كردم، ديدم ابوالقاسم حسين بن روح است كه پيش از آنكه به خانه خود برود سواره به نزد من آمده است.

او مرا مخاطب ساخت و گفت: اى ابوعبدالله! چرا در مجلس خنديدى و مى‏خواستى مرا به مخاطره بيندازى؟ آيا آنچه كه گفتم به نظر تو مناسب آنجا و حق نبود؟ گفتم: بلى مناسبت داشت و نظر من هم اين است. گفت: پس، از خدا بترس. اگر اين سخن را در چنين شرايط و مجلسى از من بزرگ شمارى، تو را حلال نمى‏كنم.

گفتم: سرورم! مردى كه خودش را نماينده امام(ع) مى‏داند، اگر چنين سخن بگويد، نبايد از وى تعجب نمود و به گفته او خنديد؟ حسين بن روح گفت: به جان خودت، اگر يك بار ديگر اين سخن را تكرار كنى، با تو قطع رابطه خواهم كرد. سپس خداحافظى كرد و رفت.»[1]

همچنين هبة الله بن محمد گفت: «ابوالحسن بن كبرياء نوبختى براى من نقل مى‏كرد كه: به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - خبر رسيد كه يكى از خادمان او


[1] - الغيبه، ص 384، حديث 347.

|252|

معاويه را لعنت مى‏كند و به وى ناسزا مى‏گويد. حسين بن روح دستور داد او را بيرون نموده و از خدمت معزول كردند. خادم مزبور، مدتى طولانى به وى سر مى‏زد تا او را به خدمت باز گرداند، ولى حسين بن روح او را به كار خود باز نگردانيد، تا اين كه يكى از خويشاوندان وى [حسين بن روح‏] او را استخدام كرد كه با او در جايى كار كند. حسين بن روح، همه اين كارها را به خاطر تقيه انجام مى‏داد.»[1]

3- يكى ديگر از عوامل مؤثر در انتصاب او، مسدود كردن شك و شبهه‏اى بود كه ممكن بود از ناحيه مخالفين القا گردد. اگر افراد ديگرى غير از ايشان، به نيابت منصوب مى‏گشت، ممكن بود دشمنان و بعضى از نا آگاهان تصور كنند كه اين انتخاب، به خاطر روابط نزديك محمد بن عثمان با آن فرد است و لذا نتيجه بگيرند كه نظر شخصى محمد بن عثمان است، نه نظر امام زمان-عليه السلام- چون آگاهان و روشنفكران اجتماعى آن زمان، واگذارى نيابت به ايشان را بعيد مى‏دانستند، ايجاد چنين شبهه‏اى منتفى گرديد و به زودى اصحاب او را پذيرفتند و در نيابت او ترديد به خود راه ندادند معلوم گرديد كه انتخاب او به اذن و رضايت امام زمان(ع) صورت پذيرفته است.[2]


آغاز فعاليت حسين بن روح، به عنوان نايب خاص امام زمان عليه‏السلام

بعد از وفات ابوجعفر عمرى و وصيت او در نصب حسين بن روح به عنوان نايب سوم امام غايب، ابوالقاسم حسين بن روح به «دارالنيابة» در بغداد آمد و رسماً جلوس كرد. وجوه و بزرگان شيعه به گرد او نشستند، خادم ابوجعفر، يعنى ذكاء حاضر شد و عصا [عكازه‏] و كليد صنوقچه ابوجعفر همراه وى بود. گفت: ابوجعفر به من فرموده است كه چون مرا به خاك سپردى و ابوالقاسم بر جاى من نشست، اين اشياء را تسليم او كن و اين صندوقچه، حاوى خواتيم ائمه- عليهم‏السلام- است. حسين بن روح در آخر


[1] - الغيبه، ص 385، حديث 348.

[2] - تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 409.

|253|

آن روز با جماعتى از شيعه از دارالنيابة بيرون آمد و جميعاً به خانه ابوجعفر محمد بن على شلمغانى رفتند.[1]

اين موضوع در منابع حديثى ما هم، با كمى تفاوت ذكر شده است و هيچ كدام از اين دو معاصر بزرگوار اشاره‏اى به آن نكرده‏اند. مرحوم ابن طاوس در «مهج الدعوات» مى‏گويد: «هنگامى كه شيخ ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى -رضى الله عنه- رحلت نمود و از امر نيابت فارغ شد، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح بن ابى بحر - زاد الله توفيقه للناس - در خانه محمد بن عثمان جلوس نمود. ذكاء، خادم محمد بن عثمان وسايلى كه عبارت بودند از: 1- طومار و مكتوبهاى به هم پيچيده شده، 2- عصا، 3- صندوقچه چوبى رنگ‏آميزى شده، به حسين بن روح نشان داد و حسين بن روح آنها را تحويل گرفت و به ورثه محمد بن عثمان گفت: در اين طومار ودايع ائمه ذكر شده و آنها را باز كرد و نشان داد و داخل آنها دعاها و قنوت ائمه- عليهم السلام- بود. ورثه از آن منصرف شدند و گفتند: لابد در صندوفچه طلا و جواهر وجود دارد، حسين بن روح به آنها گفت: آيا اين صندوقچه را مى‏فروشيد؟ گفتند: به چه قيمتى مى‏خريد؟ حسين بن روح به ابوالحسن يعنى - ابن شبيب كوشارى - گفت: ده درهم به اينها بده! آنها امتناع كردند و حسين بن روح اضافه كرد تا رسيد به صد دينار، و به آنها گفت: اگر به همين مقدار نفروشيد پشيمان مى‏شويد. آنها نيز قبول كردند و صد دينار را تحويل گرفتند.[2] و حسين بن روح عصا و طومار را استثناء كرد و خود برداشت. وقتى كه مسئله صندوقچه خاتمه يافت: حسن بن روح گفت: اين عصاى ابى محمد حسن عسكرى - عليه السلام- است كه هنگام وكيل نمودن شيخ عثمان بن سعيد عمرى و وصيت به او در دست او بود


[1] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330، ص 190، سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222.
الوافى با الوفيات، ج 12، ص 366-367. خاندان نوبختى، ص 216. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 195.

[2] - مقصود از بيع لابد مصالحه است و الا بيع و معامله غررى خواهد بود. بحار الانوار، ج 58، ص 212.

|254|

كه تا امروز مانده است. در داخل اين صندوقچه خواتيم ائمه - يعنى انگشترى‏هاى ائمه هست، آنها را كه داراى ويژگيهايى بود بيرون آورد و نشان داد.»[1]

حسين بن روح با همكارى ده وكيل در بغداد و با وكلاى ساير بلاد اسلامى كار خويش را در سمت نيابت امام زمان -عليه السلام- شروع نمود و توانست با روش و شيوه معقولانه و منطقى در بين دوست و دشمن از مقبوليت بالايى برخوردار باشد. به خاطر انتسابش به خاندان نوبختى و نفوذ آنها در دربار عباسى و همچنين به خاطر در رأس كار بودن برخى از خاندان فرات كه متمايل به شيعه و طرفدار آنها بودند، در اوايل كارش با مانعى از طرف حكومت مواجه نبود و از طرفى با تأكيدهاى فراوان محمد بن عثمان كه در هنگام وفات بر انتصاب ايشان انجام داده بود، عموم شيعيان و خواص نيز، در نيابت ايشان دچار شك و ابهام نگشتند. لذا ما در زمان ايشان به مدعيان دروغين نيابت غير از شلمغانى كه جداگانه بررسى خواهد شد، كمتر برخورد مى‏كنيم و اگر هم باشند با اندكى تأمل از انكار نيابت حسين بن روح بر گشتند.

روايات حاكى از آن است كه موقعيت حسين بن روح به عنوان سفير امام دوازدهم، بر عكس سفير اول و دوم، در بين اماميه آشكار بود. به همين دليل عده‏اى از عوام اماميه بر آن شدند تا وكلاى نواحى خود را ناديده گرفته و مستقيماً با سفير سوم در تماس باشند.[2] مخالفتهايى هم در اوايل نيابت ايشان در اطراف و اكناف مشاهده مى‏شود كه رد زمان نيابت نايب اول و دوم نيز در اوايل، چنين مخالفت‏هايى وجود داشت، ليكن در زمان آنان مخالفت شديد و زياد بود، بويژه در دوره محمدبن عثمان؛ ولى در زمان حسين بن روح كم رنگ بود. روش كلى نواب در طول فعاليت خويش اين است كه منكرين و مخالفين را كه دچار شك و شبهه شده باشند و اغراض پليدى نداشته باشند، با اظهار بعضى امور پنهانى آنها را اقناع نموده و نيابت خود را بدين وسيله تثبيت مى‏نمودند.


[1] - مهج الدعوات، ص 47-46.

[2] - تاريخ سياسى امام دوازدهم (عج)، ص 198.

|255|

يكى از منكرين نيابت حسين بن روح، محمد بن فضل موصلى است كه در سال‏ 307ه.ق. منكر نيابت ايشان شد ولى با راهنماييهاى حسن بن على وجناء و مشاهده بعضى امور از حسين بن روح از انكار خويش برگشت.

محمد بن احمد بن صفوانى مى‏گويد: «در سال 307ه.ق. حسن بن على وجناء نصيبى همراه با محمد بن فضل موصلى آمد و او ( محمد بن فضل موصلى) مردى شيعى بود، وليكن منكر وكالت ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - بود و مى‏گفت: اين اموال در موارد خود مصرف نمى‏شود و به مستحقين نمى‏رسد. حسن بن على و جناء به محمد بن فضل گفت: از خدا بترس [و از اين حرفها نزن‏]. چون وكالت ابوالقاسم مثل وكالت محمد بن عثمان عمرى مسلم است. [صفوانى مى‏گويد] هر دو در بغداد در «زاهر» منزل گرفتند و ما براى ديدن آنها مى‏رفتيم. و در آنجا شيخى بود كه به او ابوالحسن بن ظفر و ابوالقاسم بن ازهر مى‏گفتند. مناظره مابين محمد بن فضل و حسن بن على طولانى شد. سپس محمد بن فضل به او گفت: چه دليلى براى صحت گفتار خود و اثبات وكالت حسين بن روح دارى؟

حسن بن على وجناء گفت: اين موضوع را با دليل روشن براى تو اثبات مى‏كنم! با محمد بن فضل دفتر بزرگى بود كه اوراق آن سبز بود و جلد آن سياه و ايشان در آن حسابهاى خود را مى‏نوشت. حسن بن على وجناء آن دفتر را گرفت و نصف ورق سفيد جدا كرد و به محمد بن فضل گفت: قلمى براى من بتراشيد! سپس قلمى براى او تراشيدند و هر دو توافق كردند بر چيزى كه بين آنها بود و من بر آن مطلع نشدم، ولى ابوالحسن بن ظفر مطلع شد. حسن بن على وجناء قلم را گرفت و شروع به نوشتن مطالب مورد توافق در آن ورقه نمود، بدون اينكه اثرى از نوشته در ورقه مشاهده گردد، ورقه پرشد. سپس آن را مهر نمود و به دست شيخ سياهى كه در خدمت محمد بن فضل بود، داد و به سوى ابوالقاسم حسين بن روح فرستاد و ابن وجناء از جاى خود حركت نكرد و با ما بود. وقت نماز ظهر شد. در همان جا نماز خوانديم، تا اينكه آن پيك برگشت و گفت: به من

|256|

گفت برو جواب مى‏آيد! سفره را پهن كرد و مشغول غذا خوردن بوديم كه ناگهان جواب در همان ورقه و با مداد جمله جمله نوشته شده بود، آمد. محمد بن فضل، با سيلى به صورت خود مى‏زد و غذا را با لذت تناول نكرد و به ابن وجناء گفت: بلند شو با من بيا، ابن وجناء برخاست، تا اينكه با هم به خدمت ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - رسيدند. [محمدبن فضل‏] مرتب گريه مى‏كرد و مى‏گفت: سرورم! مرا ببخشيد خداوند تو را ببخشد، ابوالقاسم گفت: يغفر الله لك ان شاء الله.»[1]

لازم ديدم به خاطر اشتباهى كه در كتاب ارزشمند «خاندان نوبختى» رخ داده است، توضيح مختصرى را درباره حسن بن على و جناء ياد آور شودم. اسم درست و كامل حسن بن وجناء عبارت است و از ابومحمد حسن بن محمد بن و جناء نصيبى[2]كه از امام حسن عسكرى- عليه السلام- احاديثى نقل كرده است و از كسانى است كه امام زمان- عليه السلام- ملاقات نموده است.

در «كمال الدين» سه حديث نقل شده است كه دلالت بر اين موضوع دارند.[3] و اين حديثى كه ما از «الغيبه» نقل كرديم، ايشان به عنوان مدافع حسين بن روح ذكر شده است و در جلسه انتصاب حسين بن روح به جانشنى نيز حضور داشته است.

با توجه به اين توضيح مختصر، در كتاب «خاندان نوبختى»، دو اشتباه مشاهده‏ مى‏گردد:

الف) اسم حسن بن وجناء «حسين» ذكر شده است در حالى كه اسم او حسن است.

ب) مؤلف دانشمند اين كتاب، حسن بن محمد وجناء رايكى از منكرين و كالت و نيابت حسين بن روح به حساب آورده است، در حالى كه تمام نسخه‏هاى كتاب «الغيبه» كه در دسترس ما است، محمد بن فضل موصلى را منكر، و حسن بن وجناء را مدافع


[1] - الغيبه، ص 315-316، حديث 264. اثباة الهداة، ج 3، ص 692، حديث 107.

[2] - معجم رجال الحديث و ج 5، ص 130. رجال نجاشى، ج 2، ص 240.

[3] - كمال الدين، باب من شاهد القائم، حديث 17 و 18 و 26.

|257|

معرفى مى‏كند. و منشأ خطاء ايشان، يا به خاطر اشتباه در ترجمه است و يا اشتباه در نسخه كتابى كه در دسترس ايشان بوده است.

حسين بن روح كارگزاران و افرادى داشت كه واسطه بين او و مردم در سراسر بلاد اسلامى بودند. رابط ايشان در اهواز محمد بن نفيس بود كه اولين توقيع امام زمان در دوره حسين بن روح به دست ايشان منتشر شد و حسن بن على و جناء در نصيبين فعاليت داشت و كارگزارانى در مصر داشت و در آذربايجان قاسم بن علاء، و دو دستيار ايشان ابوحامد عمران بن مفلس و ابوعلى حجدر و بعد از آن پسرش حسن جانشين قاسم شد و در رى تا سال 312 محمد بن جعفر اسدى رازى و در بلخ محمد بن حسن صيرفى رابط بين مردم و حسين بن روح بودند.[1]


جنبه‏هاى سياسى زندگانى حسين بن روح - رحمه الله -

همان طور كه قبلاً تذكر داده شد، حسين بن روح به خاطر انتساب به خاندان‏ نوبختى، در زمان «مقتدر» ( 295-320ه.ق. ) در دستگاه عباسى، از احترام خاصى برخوردار بود و حتى خود ايشان، زمانى مسئول املاك خاصه خليفه بوده است.[2]

ارتباط وى با دستگاه عباسى ملازم با تنشهايى بوده كه با تغيير وزراء رخ مى‏داده‏ است. على فرض اينكه، شخص خليفه با ايشان مخالفتى نداشته و مورد احترام او هم باشد، وليكن قدرت اصلى در دست وزراء بوده،[3] و شخص خليفه از قدرت چندانى برخوردار نبوده است. بويژه درباره «مقتدر»، كه در سنين كودكى به خلافت رسيد و اطرافيان و وزراء، تصميم گيرنده نهايى بودند. لذا با تغيير وزراء اوضاع سياسى فرق


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ( عج)، ص 196، 197، 198.

[2] - الوازراء و الكتاب جهشيارى، به نقل از غيبت سياسى امام دوازدهم (عج)، ص 198.

[3] - براى فهميدن تأثير وزارت در سياست دولت مراجعه شود به «عصر الخليفه المقتدر بالله» نوشته كبيسى، ص 150-157.

|258|

مى‏كرد و روابط قبلى از هم پاشيده مى‏شد، و سياست جديد پايه گذارى مى‏گرديد. به خاطر همين مطلب، زندگى سياسى حسين بن روح هم، داراى فراز و نشيب‏هايى بوده كه گاهى به صورت آزاد فعاليت داشته و زمانى به صورت مخفى زندگى مى‏كرده است و زمانى هم در زندان مقتدر به سر مى‏برد. جاى خوشبختى است كه مورخين اعم از شيعه و سنى متعرض زندگانى ايشان شده‏اند، بر خلاف نايب اول و دوم كه از نظر تاريخى اشاره‏اى به زندگانى آنها نشده است.

ما درباره زندگى حسين بن روح، تمامى منابع اصلى حديثى و تاريخى را به طور مستقيم مورد مطالعه قرار داديم و بعضى از زواياى زندگى ايشان روشن گرديد، و ليكن مرحوم اقبال كه در اين زمنيه زحمات زيادى را متحمل شده‏اند و مطالب ارزنده‏اى بيان داشته‏اند، به خود اجازه ندادم به طور مستقل تقسيم بندى جديدى از جنبه‏هاى سياسى زندگى حسين بن روح ارائه دهم، لذا عين نوشتار ايشان را در اين موضوع، از كتاب شريف «خاندان نوبختى» نقل مى‏كنيم، و مطالب اضافى و توضيحى را، كه از منابع مختلف در دسترس ما ست، در پاورقى متذكر مى‏شويم.

«حسين بن روح از سال انتصاب خود به مقام نيابت، تا اوان وزارت حامد بن‏ عباس[1] (از جمادى الآخر سال 306 تا ماه ربيع الأخر 311 ه.ق) به حرمت تمام در


[1] - چنانچه از تاريخ استفاده مى‏شود، حامد بن عباس حساسيت فوق العاده‏اى نسبت به شيعيان داشته است و براى متلاشى كردن آنها مى‏كوشيد. حامد بن عباس مدتهاى طولانى قبل از وزارت، حكومت واسط را به عهده داشت و اگر بگوييم با واگذارى وزارت به حامد بن عباس مقام وزرات سقوط و به «درك اسفل» رسيد، مبالغه نگفته‏ايم. بعد از مدتى خليفه متوجه بى لياقتى و جهل او گرديد و لذا ابوالقاسم على بن محمد جوادى كه يكى از مأمورين قصر بود و در واگذارى وزارت به حامد بن عباس تلاش كرده بود مورد سرزنش قرار گرفت و با پيشنهاد او على بن عيسى از زندان آزاد شد تا به عنوان مسئول ديوان و دستيار حامد بن عباس به كار مشغول شود و در حقيقت اداره امور وزارت به دست او بود. علاوه بر جهل و بى لياقتى حامد بن عباس در امور سياسى، او يك انسان بد اخلاق و بدسيرتى بود. و تا آن زمان رئيس و وزيرى بد دهان‏تر از او ديده و شنيده نشده بود و در زمان غضب، فحش مى‏داد و الفاظ ركيكى بر زبان جارى مى‏ساخت. (عصر الخليفه المقتدر باالله، ص 190-192).

|259|

بغداد مى‏زيست و منزل او محل رفت و آمد امراء و اعيان و وزراى معزول بود.[1]

خصوصاً چون خاندان فرات چنانكه گفتيم، شخص او به نظر احترام مى‏نگريستند و از پيروان مذهب امامى محسوب مى‏شدند، تا اين خاندان روى كار بودند و وزارت «المقتدربالله» و مشاغل عمده دولتى ديگر را در دست داشتند، كسى مزاحم حسين بن روح و اصحاب او نمى‏شد و شيعيان از اطراف اموالى را كه به رساندن آنها ملزم بودند به خدمت او مى‏آوردند. ولى همين كه آل فرات به دست حامد بن عباس و طرفداران او از كار افتادند و وزير جديد به حبس و بند و مصادره آل فرات[2] و بستگان ايشان قيام كرد، بى او و حسين بن روح نيز، وقايع سختى واقع شد و كه شرح و تفصيل آنها درست


[1] - اين مطلب در تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 222. الوافى بالوفيات، ج 2، ص 66-367 آمده است .

[2] - خاندان فرات از طرفداران شيعه و از متنفذين در دستگاه عباسى بودند. مهمترين اين خانواده كه نقش اساسى متعلق به ايشان است، ابوالحسن على بن فرات است كه چندين بار در دوران خليفه مقتدر عباسى مقام وزارت به ايشان واگذار شده است و ما براى روشن شدن بعضى از مطالب، اجمالى از احوالات ايشان را بيان مى‏كنيم. على بن فرات [وزير] يكى از زيرك‏ترين و با هوش‏ترين و فصيح‏ترين وزراى زمان خويش بود و جزء مشاهير ادباء به شمار مى‏رفت. نقل شده و كه وزير ثروتمندى بود و وزيرى كه به اندازه او مالك پول نقد و دنانيز و زمين و اثاث باشد شنيده نشده است. حدود پنج هزار نفر از اهل علم و دين و فقراء تحت پوشش مالى وى بودند. ( عصر الخليفة المقتدر بالله، ص 157-160-161).
ابوالحسن بن فرات وزير، مردى كريم و لايق و با كفايت و نيكوكار و خوش گفتار در سؤال و جواب و رئيس شايسته بود، هيچ بدى در ذات او وجود نداشت مگر وجود فرزندش محسن و او هيچ عيبى نداشت جز اينكه ياران او ستم مى‏كردند و او آنها را از تعدى و ظلم باز نمى‏داشت. (الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 154-155).
از زمان مقتدر عباسى سه مرتبه به مقام وزارت برگزيده شده است: (الف) 299-296ه.ق. (ب)304 -306ه.ق. (ج)312-311ه.ق.
قبل از سال 296ه.ق. على بن فرات يكى از رؤساى ديوان مكتفى بود و در سال 296ه.ق. به مقام وزارت برگزيده شد و در ماه ذى حجه سال 299ه.ق. مقتدر ابن فرات را گرفت و به زندان انداخت. خانه او را تصرف و حرم او را هتك حرمت نمودند و اموالش را غارت كردند. بغداد مدت سه روز دچار فتنه شد و بعد، مردم آرام شدند. مدت وزارت او كه نخستين بار بود، سه سال و هشت ماه و سيزده روز به طول كشيد. --->

|260|

به ما نرسيده و اساساً زندگى نايب سوم امام، از اين تاريخ تا سال 317 كه از حبس‏


--->(الكامل، ج 8، ص 63)

پس از او در سال 299ه.ق. محمدبن يحيى بن عبيدالله بن يحيى بن خاقان وزير شد و چون وزير ضعيفى بود كارها آشفته گرديد. لذا مقتدر، ابن فرات را از زندان احضار كرد، و در يكى از حجره‏هاى كاخ با احترام باز داشت كه با او در كارها مشورت كند. در سال 300ه.ق. خاقانى عزل شد و به پيشنهاد ابن فرات على بن عيسى به وزارت رسيد. على بن عيسى مساجد را آباد و تعمير و سفيد و با حصير فرش نمود و چراغ آنها را روشن كرد. براى امام جماعتها و قاريان و اذان گويان هم حقوقى معين كرد و بيمارستانها را اصلاح و آباد نمود. (الكامل، ج 8، ص 65 - 68)
در سال 304ه.ق. على بن عيسى از وزارت عزل شد و مجدداً على بن فرات به وزارت رسيد و در سال 306ه.ق. باز اين فرات از وزارت عزل و حامد بن عباس جايگزين وى گرديد، و مدت وزارت دوم ابن فرات يك سال و پنج ماه و نوزده روز بود. (الكامل، ج 8، ص 98 - 110).
در وزارت دوم بود كه مصادف با نيابت حسين بن روح شد و كمكهاى قابل ملاحظه‏اى به ايشان مى‏نمود و رهنمودهاى حسين بن روح توسط ابن فرات به موقع اجرا مى‏گرديد. بعد از روى كار آمدن حامد بن عباس، ابن فرات و فرزندش محسن و ياران آنها را بازداشت كرد، و به نظر مى‏رسد در اين دوره وزارت حامد بن عباس (306 الى 311) حسين بن روح به صورت مخفى زندگى مى‏كرد و زمان استتار وى بود. مجدداً در سال 311ه.ق. حامد بن عباس از وزارت عزل و ابن فرات جايگزين وى شد.
در اين زمان باز، گشايش در كار شيعيان رخ مى‏دهد و حسين بن روح آزادانه به فعاليت خويش ادامه مى‏دهد. در اين زمان ابوالحسن بن فرات ابوسهل نوبختى را به حكومت قريه مبارك و محمد بن على بزوفرى را به حكومت قريه صلح و مزارعات از قراء واسط منصوب مى‏كند. (الوزرا صابى، ص 40، تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 198).
در آن سال (311ه.ق) حادثه‏اى رخ داد كه باعث شد، دشمنان ابن فرات بر عليه آن استفاده كنند. ابو طاهر قرمطى به حجّاج بغدادى حمله مسلحانه نمود و بسيارى از آنها را اسير و دستگير نمود كه عده‏اى از خويشاوندان خليفه مقتدر نيز در ميان آنها بود. ابوطاهر شترهاى حجّاج و هر چه كالا واموال و زن و كودك مى‏خواست غارت كرد و به محل خود «هجر» بازگشت و حجّاج غارت شده را در محل گذاشت كه اغلب آنها از حرارت آفتاب و تشنگى تلف شدند. و سن ابوطاهر در آن هنگام هفده بود. اهالى بغداد شوريدند و منقلب شدند و خانواده‏هاى حاجيان تلف شده و غارت شده تجمع كردند و همچنين خانوده‏هايى كه ابن فرات (وزير) اموال آنها را گرفته بود به آنها ملحق شدند و زنان نعره زنان و شيون كنان فرياد مى‏زدند: قرمطى كوچك ابوطاهر مسلمين را كشت و غارت كرد و قرمطى بزرگ، ابن فرات، مسلمين را در بغداد مى‏كشد و اموالشان را مى‏گيرد. يك فاجعه بسيار بزرگ و دلسوز بر پا شد. عوام منابر را شكستند و بر محرابها جامه سياه بستند و آن واقعه در روز جمعه ششم ماه صفر ( سال 312 ه.ق) بود. ابن فرات شكست خورد و

--->
|261|

خارج شده روشن نيست.

فقط سه نكته ذيل را از بيانات مورخين مى‏توان استنباط كرد:

1- حسين بن روح، در سال 312، به علت مالى[1] كه ديوان از او مطالبه مى‏كرده است، به حبس افتاده و تاريخ شروع حبس او يعنى سال 312 را از دو طريق مى‏توانيم استخراج كينم: اولاً به شهادت اخبار شيعه حسين بن روح در ذى الحجه سال 312 در دستگاه مقتدر خليفه محبوس بود.[2] ثانياً مدت حبس او پنج سال طول كشيد.[3] و چون او در محرم سال 317 از حبس نجات يافته [4] پنج سال از آن با همان سال 312 مقارن مى‏شود.

2- حسين بن روح مدتى را پنهان مى‏زيسته و او در اين مدت ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن العزاقر را به نيابت خود نصب كرده و شلمغانى بين او و شيعيان واسطه و سفير محسوب مى‏شده است.[5] و اين دوره استتار لابد قبل از شروع حبس او


---> عذر خواهى او در نزد مقدر مقبول واقع نشد و نصر حاجب كه يكى از نگهبانان و دربان كاخ خليفه بود،
گفت: جز تو كسى مردم را گرفتار قرمطى نكرده است، تو و قرمطى هر دو رافضى و شيعه هستيد. لذا در سال 312ه.ق. ابن فرات و پسرش دستگير و كشته مى‏شوند. (الكامل، ج 8، ص 148 و 147)
در همان سال حسين بن روح نيز به همان بهانه، وارد زندان مى‏شود.

[1] - منابع تاريخى دو علت براى دستگيرى و زندانى شدن حسين بن روح ذكر كرده است: (الف) حسين بن روح متهم شد كه با قرامطه ارتباط مكاتبه‏اى دارد و از آنها دعوت كرده كه به بغداد بيايند و بغداد را محاصره و تسخير كنند و همچنين مى‏گفتند كه مردم اموال خود را به سوى او سرازير مى‏كنند و به او تحويل مى‏دهند (تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190، سير اعلام النبلاء، ج 15، ص 225، الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366-7). (ب) ابن عريب روايت مى‏كند كه دستگيرى وى به خاطر مطالبه اموالى بوده كه حكومت از وى داشته است (صلة تاريخ الطبرى، ص 98).

[2] - الغيبه، ص 410.

[3] - پنج سال زندانى بودن او را ذهبى و امثال آن ذكر كرده‏اند. مراجعه كنيد به تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 241-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوافيات، ج 12، ص 366-7.

[4] - صلة تاريخ الطبرى، ص 98.

[5] - به الغيبه، ص 303، حديث 256 مراجعه شود.

|262|

بوده، چه قبل از اين تاريخ بوده است كه شلمغانى در حال استقامت سر مى‏كرده و هنوز راه خلاف مسلك اماميه و ادعاى نبوت و الوهيت نرفته بود، بتداى انحراف او زا همين سال 312 است و در ذى الحجه همين سال 312 است كه حسين بن روح از مجلس توقيعى در لعن او صادر كرده.[1]

3- مقتدر خليفه در حبس حسين بن روح بى دخالت نبوده، چه اين خليفه موقعى كه خود در 15 محرم سال 317 به توسط لشكريان مونس المظفر و ابوالهيجا عبدالله بن حمدان به حبس افتاد و از خلافت خلع شد مونس المظفر از محبوسين را كه در دستگاه او حبس بودند آزاد كرد و از جمله ايشان يكى حسين بن روح بود كه مونس او را به خانه خود بر گرداند.[2]

چون با مقتدر از حسين بن روح سخن گفتند گفت: او را رها كنيد كه هر بلايى بر سر ما آمد از خطاكارى او بود.[3] ليكن درست معلوم نشد كه حسين بن روح درگرفتاريهاى مقتدر چه دخالتى داشته و خليفه به چه امرى اشاره مى‏كند.

احتمال كلى وجود دارد كه دشمنان حسين بن روح چنانكه ذهبى اشاره مى‏كند او را به مراوده با قرامطه كه در اين ايام بر سواحل خليج فارس و حجاز استيلا يافته و اسباب وحشت مردم بغداد را فراهم ساخته بودند، متهم كرده باشند. چه بنا به نقل اين مورخ، حسين بن روح به مكاتبه با قرامطه و دعوت ايشان به محاصره بغداد متهم شده بود. حسين بن روح با عباراتى كه حاكى از رزانت و وفور عقل و دهاء و علم اوست از خود دفاع كرده بوده[4] و اين تهمت يعنى مربوط بودن با قرامطه در آن ايام در بغداد خيلى


[1] - الغيبه، ص 410.

[2] - صلة تاريخ الطبرى، ص 98.

[3] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 7- 366.

[4] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 7- 366.

|263|

شيوع داشته و ابوالحسن بن الفرات وزير و پسر او محسن دوستان حسين بن روح را نيز، به همين نسبت و با عناوين قرمطى كبير و قرمطى صغير، دشمنان ايشان حبس و مصادره كرده و بالأخره به قتل رسانيدند. به هر حال علت حقيقى حبس حسين بن روح هر چه بوده عمال ديوانى او را بهانه طلب مالى در حبس انداخته بوده‏اند.

بعد از خلاصى از حبس، حسين بن روح باز در بغداد به همان عزت و احترام سابق به اداره امور شيعه مشغول شد[1] و اماميه اموالى را كه بر عهده داشتند به او مى‏رساندند و چون در اين دوره چند نفر از آل نوبخت مثل ابويعقوب اسحاق بن اسماعيل [مقتول در سال 322] و ابوالحسين على بن عباس [324-244] و ابوعبدالله حسين بن على‏ نوبختى [وفاتش در 326] در دربار خلفا و امراى لشكرى، مقامهاى مهمى داشتند؛ ديگر كسى نمى‏توانست چندان اسباب زحمت ابوالقاسم حسين بن روح را فراهم آورد بلكه بر خلاف، در اين دوره منزل او محل رفت و آمد بزرگان اعيان بغداد و رجال‏ دربارى و وزراى سابق شد و بعضى از ايشان در پيشرفت كارهاى خود در نزد خلفاء و امرا از حسين بن روح استمداد مى‏جستند. چنانكه ابوعلى بن مقله[2] در سال 325 به او متوسل شد و حسين بن روح در باب اصلاح كار او با ابوعبدالله حسين بن على نوبختى وزير ابن رائق گفتگو كرد و ابوعبدالله مهم او را پيش ابن رائق فيصل داد.[3]

توضيح اين مطلب آنكه، چون محمد بن رائق مدبر امورمملكت و خلافت گرديد، امر داد همه املاك ابن مقله و پسر او را تصرف كنند و موقعى كه به بغداد رسيد (جمعه 24 ذى الحجه 324) ابوعلى بن مقله به ملاقات او و وزيرش ابوعبدالله نوبختى رفت تا شايد از املاك خود رفع توقيف نمايد و در ضمن تشبثاتى كه مى‏كرد وقتى نيز در اين كار


[1] - تاريخ الاسلام ذهبى، حوادث و وفيات 321-330 ه.ق، ص 190. الوافى بالوفيات، ج 12، ص 366 و 367.

[2] - ابن مقله در سالهاى 316-318ه.ق. وزير مقتدر بوده است.

[3] - اين مطلب در كتاب «اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق» ص 87، بيان شده است.

|264|

از حسين بن روح استمداد جست و حسين بن روح نيز به وسيله ابوعبدالله نوبختى با ابن رائق در آن باب مذاكره كرده، موقتاً كار ابن مقله را اصلاح نمود، و ابن رائق امر داد تا ابوعبدالله نوبختى درخانه ابن مقله را كه بسته بودند باز كند.

اين واقعه يعنى تشبث ابن مقله به ذيل عنايت حسين بن روح، چنان كه صولى اشاره مى‏كند، در سال 325ه.ق. اتفاق افتاده و چون در ايام وزارت حسين بن على نوبختى كه سه ماه و هشت روز بيشتر طول نكشيده بود ( از اوايل محرم 325 تا اواسط ربيع الاول همان سال) پس بايستى در همين فاصله واقع شده باشد.

در قسمت عمده ايام خلافت راضى (322-329)، حسين بن روح در بغداد در ميان شيعيان مقامى بس جليل داشت و به واسطه كثرت مالى كه طايفه اماميه به نزد او مى‏آوردند، ذكر حشمت و فراوانى ثروت او نظر خليفه و عمال ديوانى را كه در اين اوقات دچار دست تنگى بودند جلب كرده بود و خليفه غالباً از او سخن مى‏گفت.

ابوبكر محمد بن يحيى صولى مؤلف كتاب الاوراق [وفاتش در 335 يا 336] كه‏ از معاصرين حسين بن روح بوده، مى‏گويد:

راضى هميشه با ما مى‏گفت كه بى ميل نبودم كه هزار نفر مثل حسين بن روح وجود داشت و اماميه اموال خود را به ايشان مى‏بخشيدند تا خداوند با اين وسيله آن طايفه را نيازمند مى‏كرد.[1] توانگر شدن امثال حسين بن روح، از گرفتن اموال اماميه چندان مرا ناپسند نمى‏آيد.»[2]


مقام علمى حسين بن روح

بنابر شهادت و گواهى مورخين قرون اوليه و محدثين متقدم، حسين بن روح «اعقل الناس» زمان خود بوده است و نزد دوست و دشمن از داناترين افراد به شمار مى‏رفت.


[1] - اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق، ص 104.

[2] - خاندان نوبختى، صص 217-220.

|265|

مناظراتى كه وى در دوران نيابتش داشته و جوابهايى كه براى سؤالات طرح شده‏ از طرف ديگران، ارائه نموده است، مؤيد مقام علمى آن بزگوار مى‏باشد. ما از منابع روايى، برخى از احاديثى كه روشنگر و بيان كننده موقعيت علمى ايشان مى‏باشد، نقل مى‏كنيم.

1- محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى - رحمه الله - مى‏گويد: «من در نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - با جماعتى كه در ميان آنها على بن عيسى قصرى هم بود، نشسته بوديم كه ديدم مردى برخاست و به حسين بن روح گفت: من مى‏خواهم مطلبى را از شما سؤال كنم. حسين بن روح گفت: هر چه مى‏خواهى سؤال كن. آن مرد گفت: آيا امام حسين- عليه السلام- ولى خدا بود؟ حسين بن روح گفت آرى، آن مرد گفت: آيا قاتل او دشمن خدا بود؟ فرمود: بلى، آن مرد گفت: آيا رواست كه خدا دشمن خودش را بر دوستش مسلط نمايد؟ حسين بن روح - قدس سره - گفت: آنچه به تو مى‏گويم دقيقاً به خاطر بسپار! بدان كه خداوند عزوجل با مردم به طور آشكار سخن نگفته و شفاهاً با ايشان حرف نمى‏زند، بلكه پيغمبرانى از اجناس و اصناف خود آنها، كه مانند آنان بشر باشند، به سوى آنها اعزام مى‏دارد، و اگر پيغمبرى از غير صنف و صورت آنها به سوى ايشان اعزام دارد، از وى روى برتافته، سخنان آنها را نمى‏پذيرند. با اين وصف، وقتى مردم ديدند كه پيغمبرانى آمده‏اند كه از جنس خود آنهاست و غذا مى‏خورند و در بازارها راه مى‏روند، گفتند: شما بشرى مانند ما هستيد؛ چيزى را از شما نمى‏پذيريم، مگر اين كه چيزى را براى ما بياوريد كه از آوردن مانند آن عاجز بمانيم، و از آن راه بدانيم كه شما افراد خاصى غير از ما هستيد و كارى مى‏كنيد كه ما توانايى آن را نداريم. خدا هم معجزات را كه مردم از انجام آنها عاجز بودند، به آنها عطا كرد.

يكى از آنها [حضرت نوح‏] معجزه خود را با طوفان نشان داد كه بعد از بيم دادن‏ قوم و از بين بردن عذر ايشان، پديد آمد، و بدان وسيله سركشان را غرق كرد. ديگرى [حضرت ابراهيم‏] در آتش افكنده شد، و آتش بر او سرد و آرامبخش گرديد، و بعضى

|266|

ديگر [حضرت صالح‏] از سنگ سخت شتر ماده‏اى پديد آورد كه از پستانش شير مى‏چكيد و يكى ديگر [حضرت موسى‏] خدا دريا را براى او شكافت و از سنگ چشمه‏ها جوشيد و عصاى چوب خشك را افعى گردانيد تا سحر همه ساحران را ببلعد، و ديگرى [حضرت عيسى‏] به امر خدا كور مادر زاد و مرض پيسى را معالجه نمود و مرده را زنده گردانيد و به مردم آنچه در خانه‏هايشان مى‏خوردند و مى‏اندوختند، خبر مى‏داد. و آخرى [رسول اكرم‏ - عليه السلام-] ماه را خداوند براى او شكافت و چهارپايان مانند شتر و گرگ و غير آنها با وى سخن مى‏گفتند.

پيغمبران چنين معجزاتى را آوردند، مردم از كارهاى آنها عاجز ماندند و نتوانستد مثل آن كارها را بكنند. خدا با لطف و حكمتش، چنين مقدر كرده بود كه پيغمبرانش را به چنين قدرتى و معجزاتى، گاهى به صورت غالب و زمانى به حالت مغلوب قرار دهد، به طورى كه يكجا پيروز شوند و جاى ديگر شكست خوردند. اگر خداوند در تمام احوال آنها را غالب و پيروز مى‏گردانيد و مبتلا به مشكلى نمى‏كرد، و امتحان نمى‏نمود، مردم آنها را خدا مى‏دانستند و مقام و منزلت آنها در صبر بر بلايا و امتحانها و آزمايشها معلوم نمى‏گرديد.

به همين جهت، خداوند آنها را در اين خصوص مانند ساير افراد بشر قرار داد، تا در حال آزمايش و گرفتارى پايدارى نشان دهند و در حال سلامتى و غلبه بر دشمنان، خدا را شكر گزار باشندو در تمام احوال متواضع و فروتن باشند و طغيانگر و ستمگر نباشند. تا اينكه بندگان بدانند كه خدايى دارند كه آفريننده آنهاست و تدبير امور آنها به دست اوست، و از اين راه او را پرستش كنند و از فرستادگانش پيروى نمايند. و بدين گونه، حجت خدابر كسى كه از حد خود پا را فراتر نهاد و اعاى ربوبيت و خدايى كرد، يا عناد نشان داد و فرمان خدا را ناديده گرفت و معصيت كرد و آنچه را پيغمبران و فرستادگان خدا از جانب خدا آوردند، منكر شد، ثابت گردد. «ليهلك من هللك عن بينه و يحيى من حى عن بينة: تا آنهايى كه هلاك [و گمراه‏] مى‏شوند از روى اتمام حجت باشد، و

|267|

آنهايى كه زنده مى‏شوند [و هدايت مى‏يابند] از روى دليل روشن باشد.»[1]

محمد بن ابراهيم بن اسحاق -رضى الله عنه- مى‏گويد: فرداى آن روز كه به خدمت ابوالقاسم حسين بن ورح رسيدم، و در درون خود مى‏گفتم: آيا آنچه را وى ديروز مى‏گفت از پيش خود مى‏گفت؟ ناگاه ديدم حسين بن روح شروع به سخن نمود و به من گفت: اى محمد بن ابراهيم! اگر من از آسمان بيفتم و طعمه مرغان هوا شوم يا دستخوش بادهاى سهميگين گردم، بهتر از اين مى‏دانم كه در دين خدا، چيزى را با رأى خود يا از پيش خود بگويم! بلكه اين مطالب، از ريشه‏اى سرچشمه گرفته است، و از حجت خدا - صلوات الله وسلامه عليه- شنيده‏ام.»[2]

2- و اخبرنى جماعة، عن ابى عبدالله محمد بن احمد الصفوانى، قال: حدثنى الشيخ الحسين بن روح رضى الله عنه «ان يحيى بن خالد سم موسى بن جعفر عليهما السلام فى احدى و عشرين رطبة و بهامات، و ان النبى و الائمة عليهم السلام ما ماتوا الابالسيف او السم، و قد ذكر عن الرضا عليه‏السلام انه سم، و كذلك ولده ولد و ولده.»[3]

شيخ ابوالقاسم حسين بن روح مى‏گويد: «يحيى بن خالد [برمكى‏] با بيست و يك‏ دانه رطب امام موسى بن جعفر- عليه السلام- را مسموم كرد، و حضرت در اثر آن، از دنيا رفت، و همچنين گفت: پيغمبر و ائمه عليهم‏السلام- يا به وسيله شمشير و يا به وسيله سم از دنيا رفتند، و افزود كه حضرت رضا- عليه السلام- نقل شده كه او مسموم شد و نيز فرزندش (امام جواد- عليه السلام-) و فرزندان فرزندش [امام هادى و امام حسن عسكرى(ع)].»


[1] - سوره انفال، آيه 42.

[2] - الغيبه، ص 324، حديث 273. اثباة الهداة، ج 1، ص 117، حديث 168. كمال الدين، ج 2، ص 507، حديث 37.

[3] - الغيبه، ص 378، حديث 352.

|268|

3- وسأله بعض المتكلمين و هو المعروف بترك الهروى فقال له: «كم بنات رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟ فقال: اربع، قال: فأيهن أفضل؟ فقال: فاطمة فقال: و لم صارت أفضل، و كانت اصغر هن سنا و اقلهن صحبة لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟! قال: لخصلتين خصها الله بهما تطولا عليها و تشريفاً و اكراماً لها. احدهما انها ورثت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و لم يرث غيرها من ولده. والاخرى ان الله تعالى ابقى نسل رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم منها و لم يبقه من غيرها و لم يخصصها بذلك الالفضل اخلاص عرفه من نيتها.

قال الهروى: فما رايت احداً تكلم و اجاب فى هذا الباب با حسن ولا اوجز من‏ جوابه.[1]

يكى از دانشمندان علم كلام معروف به «ترك هروى» از حسين بن روح پرسيد: «پيغمبر-صلى الله عليه‏و آله- چند دختر داشته است؟ حسين بن روح گفت: چهارتا. هروى پرسيد: كدام يك افضل بودند؟ گفت: فاطمه‏عليها السلام-. سپس‏ سؤال كرد: چر او افضل است، و حال آنكه او از سه دختر ديگر كوچكتر بوده و كمتر مصاحب پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم - بوده است؟ حسين بن روح گفت: فضيلت فاطمه -عليها السلام به خاطر دو خصلت بوده كه او را به آن خصايص‏ مشرف داشته و مورد تكريم قرار داده است: يكى از آنها اين است كه تنها فاطمه- عليها السلام- بود كه از پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- ارث برد، و ديگر اين كه نسل پيغمبر- صلى الله عليه و آله و سلم- را از وى باقى گذاشت. و اين را خداوند به او نداد مگر اينكه مى‏دانست فاطمه(ع) چه انديشه خالص و پاكى دارد.

هر وى مى‏گويد: هيچ كس را نديدم كه در اين خصوص، مانند حسين بن روح به اين خوبى و اختصار سخن گفته و جواب داده باشد.»


[1] - الغيبه، ص 388، حديث 353.

|269|

4- شيخ ابوالقاسم حسين بن روح كتابى دارد كه اسم او «التأديب» مى‏باشد.[1] آن كتاب، بيانگر علم و دانش حسين بن روح است. حسين بن روح، كتاب «التأديب» را جهت بررسى و تدقيق نظر به قم فرستاد و به جمعى از فقهاى آنجا نوشت: اين كتاب را مطالعه كنيد و ببينيد آيا چيزى بر خلاف نظر شما در آن هست؟ فقهاى قم هم، پس از مطالعه كتاب نوشتند: تمام مسائل آن صحيح است و چيزى مخالف رأى ما در آن‏ نيست، جز اينكه مسأله‏اى راجع به زكاه فطره در آن است ك مقدار فطره يك نفر، نصف صاع از گندم ذكر شده است، در صورتى كه نظر ما اين است كه گندم هم مانند جو، هر كسى بايد يك صاع (تقريباً سه كيلو) بدهد.[2]

از اينجا، ميزان علم و فقه و احاطه شيخ بزرگور، حسين بن روح به خوبى معلوم‏ مى‏گردد؛ زيرا قم مركز فقها و محدثين شيعه بوده؛ با اين وصف، كتاب او مورد تصويب كامل آنها قرار گرفته است. چون قم مركز نقل فقه و حديث شيعه بوده است، حسين بن روح براى جلب نظر و در جريان گذاشتن فقهاى قم، چنين انديشيده، و از آنها هم نظر خواهى كرده است، تا آنها كه بيشتر درمعرض سؤال و جواب شيعيان قرار داشتند، از وجود چنين كتابى آگاه شوند، و به ديگران نيز اطلاع دهند، و شايد هم، چنانكه اشاره نموديم، فقهاى قم از حسين بن روح در شناخت احكام دينى فقه و حديث واردتر بودنده‏اند، و سفارت او و نيابت خاصى كه از امام زمان عليه السلام- داشته، مربوط به جنبه ديگر شخصيت او بوده است.[3]

براى آشنايى، با مقام علمى او، بايد به منابع حديثى، مراجعه شود و ما در پاورقى‏ بعضى از موارد ديگرى را هم كه مطلع شديم، در اختيار خوانندگان قرار داديم.[4]


[1] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 22.

[2] - الغيبه، ص 390، حديث 357. بحار الانوار، ج 51، ص 358.

[3] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 348.

[4] - الغيبه، ص 390، حديث 356 و ص 378، حديث 346 و ص 373، حديث 345. كمال الدين، ج 2، ص 519، حديث 48. معانى الاخبار، ص 284. بحار الانوار، حديث 53، ص 192، حديث 20.

|270|


كرامات و مكاشفات حسين بن روح

يكى از تلاشها و فعاليتهاى «نواب»، زدون غبار شك و ترديد از اذهان عموم‏ معتقدان و خواص شيعيان در رابطه با نيابت خودشان بود، و اين كار ميسر نبود، مگر با فاش كردن بعضى اسرار و اظهار علائمى و هنگام تقاضاى دليل از طرف مراجعه كنندگان ارائه ادله روشنى از طرف امام زمان - عليه السلام- و نايب سوم، حسين بن روح هم، از اين مسأله مستثنا نيست.

لذا بعضى از وقايع و داستانهايى كه در اين رابطه در منابع معتبر نقل شده، يادآور مى‏شويم كه دلالت بر كيفيت ارتباط شيعيان با نايب سوم و امام زمان - عليه السلام-نيز دارد ونكات آموزنده‏اى در آنها مشاهده مى‏گردد.

1- حسين بن على بن بابويه (برادر شيخ صدوق) مى‏گويد: «گروهى از مردم شهر ما (قم) در سالى كه قرامطه حجاج بيت الله را مورد هجوم قرار دادند ( يعنى سال 311 ه.ق. ) براى من نقل كردند كه: «پدرم (على بن بابويه) - رضى الله عنه نامه‏اى به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح قدس الله روحه نوشت، كه به پيشگاه مقدس امام زمان‏ - عليه السلام- تقديم دارد و از حضرت براى رفتن به حج بيت الله براى او اجازه بگيرد. از ناحيه مقدسه پاسخى به اين مضمون صادر شد: در اين سال به حج نرو! پدرم نامه ديگرى نوشت كه حج من واجب مى‏باشد؛ آيا جايز است خوددارى نمايم؟ جواب آمد كه اگر ناگزير به رفتن هستى با كاروان آخرى حركت كن.

چون پدرم با كاروان آخرى حركت كرد، سالم ماند؛ ولى كاروانهايى كه پيش از آن‏ رفته بودند، همگى كشته شدند.»[1]

2- ابوجعفر محمد بن على الاسود -رحمه الله- مى‏گويد: «بعد از رحلت محمد بن عثمان عمرى -قدس سره- على بن حسين بن موسى بابويه (پدر صدوق) از من خواست


[1] - الغيبه، حديث 270. بحار الانوار، ج 51، ص 293، حديث 1.

|271|

كه از ابوالقاسم روحى استدعا كنم و او هم، از صاحب الزمان- عليه السلام- خواهش كند كه براى او (على بن بابويه) دعا نمايد تا خداوند پسرى به وى عنايت فرمايد. من از حسين به روح خواهش كردم و آن هم خدمت حضرت رسانيد. سه روز بعد، به من اطلاع داد كه امام- عليه السلام- براى على بن بابويه دعا فرمود، و به زودى پسرى با بركت كه خداوند از وجود او به مردم نفع مى‏رساند، براى او متولد مى‏گردد و بعد از او هم، فرزندان ديگرى خواهد آمد.

ابوجعفر محمد بن على اسود مى‏گويد: از حسين بن روح خواستم كه درباره خودم نيز چنين استدعايى از حضرت بنمايد كه خداوند پسرى به من روزى فرمايد، ولى او خواهش مرا نپذيرفت و گفت: راهى براى اين خواهش نيست. پس براى على بن بابويه، همان سال فرزندش محمد (شيخ صدوق) و بعد از او، اولاد ديگرى متولد گرديد، اما فرزندى روزى مننشد. شيخ صدوق ، ابوجعفر بن بابويه مى‏گويد: «هر وقت ابوجعفر محمد بن على اسود - رضى الله عنه - مرا مى‏ديد كه به مجلس درس استاد محمد بن حسن بن احمد بن وليه - رضى الله عنه - مى‏روم، و مى‏ديد كه به مطالعه كتب علمى و حفظ آنها علاقه زياد دارم، مى‏گفت: جاى تعجب نيست كه تو چنين علاقه‏اى به علم داشته باشى؛ زيرا تو به دعاى امام زمان(ع) متولد شده‏اى.»[1]

3- حسين بن على بن محمد قمى، معروف به «ابو على بغدادى» گفت: «شخصى معروف به «ابن جاوشير» در شهر بخارا، ده شمش طلا به من داد و گفت: كه آن را در بغداد به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - تسليم نمايم. من هم، آن را با خود آوردم، و چون به آمويه[2] رسيدم، يكى از آنها را گم كردم و متوجه آن نشدم، تا آن كه به بغداد آمدم و آنها را بيرون آوردم كه به وى تحويل دهم، ديدم يكى از آنها كم است.


[1] - الغيبه، ص 320، حديث 266. كمال الدين، ج 2، ص 502، حديث 31، باب توقيعات. بحار الانوار، ج 51، ص 335.

[2] - همان آمل است كه شهرى در طبرستان مى‏باشد. (پاورقى كمال الدين، ص 518).

|272|

رفتم شمش طلايى به همان وزن خريدم و با نه شش ديگر بردم و در پيش روى حسين بن روح نهادم. حسين بن روح با دست اشاره به همان شمشى كه خريده بودم نمود و گفت: اين را كه خودت خريده‏اى بردار؛ زيرا آن شمشى را كه گم كردى به ما رسيد، و آن، اين است. سپس آن را بيرون آورد و به من نشان داد. ديدم همان است كه در آمويه گم كرده بودم.

و همچنين ابوعلى بغدادى نقل مى‏كند كه: «در همان سال، زنى را در بغداد ديدم كه از من پرسيد: وكيل امام زمان- عليه السلام- كيست؟بعضى از قمى‏ها به وى گفتند: ابوالقاسم حسين بن روح است و به وى اشاره كردند كه اين مرد او را مى‏شناسد. سپس زن و من به خدمت حسين بن روح رسيديم. زن پرسيد: اى شيخ! چه چيزى در نزد من است؟ حسين بن روح گفت: آنچه با توست به دجله بينداز، آنگاه بيا كه از آن به تو اطلاع دهم. زن هم رفت و آنچه با خود آورده بود، به دجله انداخت، سپس به نزد حسين بن روح آمد. او هم به كنيزش گفت: برو آن صندوقچه را بيرون بياور. كنيز هم رفت و صندوقچه را آورد. حسين بن روح به زن گفت: اين همان صندوقچه‏اى است كه در نزد تو بود و آن را در دجله انداختى. اكنون بگويم در آن چيست يا خودت مى‏گويى؟ زن گفت: شما بفرماييد! حسين بن روح گفت: يك جفت خلخال طلا و حلقه بزرگى است كه گوهرى در آن است، و هم دو حلقه كوچك است كه در هر كدام يك دانه گوهر است، و دو انگشتر فيروزه و يك انگشتر عقيق است!! آنچه در صندوقچه بود، همان بود كه حسين بن روح گفته بود، بدون كم و كاست. سپس در صندوقچه را باز كرد و آنچه در آن بود به من نشان داد. زن هم نگاهى به من كرد و گفت: درست همان چيزهايى است كه من آورده بودم و در دجله انداختم. من و آن زن با مشاهده آنچه از حسين بن روح ديديم، چندان شاد و مسرور شديم كه نزديك بود هوش از سرما برود.»

آنگاه شيخ صدوق مى‏گويد: «حسن بن على (ابو على بغدادى) پس از نقل اين خبر به من گفت: خدا را در روز قيامت گواه مى‏گيرم كه اين خبر همين است كه نقل كردم، نه

|273|

چيزى بر آن افزودم و نه چيزى از آن كم كردم. و به دوازده امام صلوات الله عليهم - قسم خورد كه آنچه را نقل كرده، بدون زياد و نقصان است.»[1]

4- كشى در رجال خود مى‏نويسد: «ابوعبدالله بلخى نامه‏اى به من نوشت و از حسين بن روح نام برده و نوشته بود كه: احمد بن اسحاق قمى نامه‏اى به او نوشت و اجازه رفتن به حج را در خواست كرد. حسين بن روح از جانب امام به وى اجازه داد و پارچه‏اى براى او فرستاد، احمد بن اسحاق وقتى آن را ديد، گفت: اين خبر مرگ من است، اتفاقاً هنگام باز گشت از سفر حج، در حلوان در گذشت.» [2]

5- محمد بن حسن صيرفى، كه در سرزمين بلخ اقامت داشته است، گفت: «قصد رفتن حج داشتم. وجوهى با من بود كه نصف آن طلا و نصف ديگر نقره بود. طلاها را ذوب نموده و به صورت شمش و نقره‏ها را تكه تكه نمودم. اين اموال را به من داده بودند كه به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - قدس الله روحه - تحويل بدهم. وقتى كه به شهر «سرخس» رسيدم، خيمه خود را در ريگستانى بر پا نمودم و به بررسى طلاها و نقره‏ها پرداختم، در آن هنگام يك شمش طلا از دستم مى‏افتد و در ريگها فرو مى‏رود و من متوجه نمى‏شوم. موقعى كه به همدان رسيدم، دوباره آنها را بررسى كردم، جون سعى من بر آن بود آنها را حفظ كنم. در آنجا متوجه شدم كه يك شمش طلا را به وزن صد و سه مثقال يا نود سه مثقال (ترديد از راوى است) گم كرده‏ام.

يك شمش طلا به همان وزن از اموال خودم به جاى آن گذاشتم. وقتى وارد بغداد شدم، به سراغ ابوالقاسم حسين بن روح رفتم و اموالى را كه آورده بودم، به وى تسليم نمودم. او در ميان شمش‏هاى طلا دست خويش را روى همان شمشى كه من در همدان از مال خود، جاى گم شده، گذاشته بودم، گذاشت و آن را پيش من انداخت و گفت: اين شمش مال ما نيست؛ شمش‏ها را در سرخس موقعى كه ميان ريگستان خيمه زده بودى،


[1] - كمال الدين، ج 2 ،ص 518-519، حديث 37، باب توقيعات. بحارالانوار، ج 51، ص 342.

[2] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 831، رقم 1052. بحار الانوار، ج 51، ص 306، حديث 21.

|274|

گم كردى. به همان مكان برگرد و آن را جستجو كن كه آن را خواهى يافت. و سپس به اينجا مراجعت كن. ولى مرا نخواهى ديد. من هم به سرخس برگشتم و به همان جايى كه خيمه زده بودم، رفتم و شمش طلا را پيدا كرده و به شهر خود برگشتم. سال بعد، به حج مشرف شدم و شمش طلا را با خود به بغداد آوردم. حسين بن روح رحلت نموده بود. سپس شيخ ابوالحسن سمرى را ملاقات كردم و آن را به وى تحويل دادم.»[1]

6- ابوالعباس بن نوح از ابوعبدالله حسين بن محمد بن سوره قمى روايت نمود كه مى‏گفت: «مرد عابد وارسته‏اى به نام «سرور» را در اهواز ديدم، ولى فراموش كرده‏ام كه اهل كجا بود او مى‏گفت: من لال بودم و نمى‏توانستم حرف بزنم. پدرم و عمويم در زمانى كه سيزده يا چهارده ساله بودم، مرا نزد شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - بردند و از وى خواستند كه از حضرت در خواست كند كه براى باز شدن زبان من دعا فرمايد. حسين بن روح گفت: به شما امر شده است كه رهسپار حائر حسين (كربلا) شويد. سرور گفت: من و پدرم و عمويم رفتيم به كربلا و غسل نموديم و زيارت كرديم. در اثناى زيارت امام حسين- عليه السلام- ناگهان پدرم و عمويم صدا زدند: سرور! من هم با زبان رسا گفتم: بله. پدرم گفت: اى واى! حرف مى‏زنى؟ گفتم: آرى! ابوعبدالله بن سوره گفت: سرور مردى بود كه صدايش پر طنين نبود.»[2]

7- شيخ طوسى مى‏گويد: «در يك كتاب قديمى كه در محرم سال 317ه.ق. در اهواز نوشته شده بود، ديدم كه نوشته است: ابوعبدالله از ابومحمد، حسن بن على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد بن عبدالله بن محمد [بن عمر] بن على بن ابى طالب گرگانى روايت مى‏كند كه: «وقتى در شهر قم، ميان برادران شيعه درباره مردى كه فرزندش را انكار مى‏كرد، اختلافى به وجود آمد. مردم شخصى نزد شيخ (حسين بن روح) - صانه الله - كه من هم نيز همراه او بودم، فرستادند. آن پيك و مأمور، نامه‏اى به او داد، ولى او


[1] - كمال الدين، ج 2، ص 516، حديث 45، باب توقيعات. بحار الانوار، ج 51، ص 340، حديث 68.

[2] - الغيبه، ص 209، حديث 262. بحار الانوار، ج 51، ص 325.

|275|

نامه را نخواند و دستور داد كه آن را نزد ابوعبدالله بزوفرى - اعزه الله - ببرد تا او جواب نامه را بدهد. زمانى كه من در مجلس ابوعبدالله نشسته بودم، آن پيك وارد شد. ابوعبدالله در جواب گفت: آن فرزند، فرزند آن مرد است كه در فلان روز و فلان مكان، با زنش نزديكى نموده [و نطفه بچه منعقد شده است.] به آن مرد بگو نام بچه را محمد بگذار. آن مأمور و پيك به شهر برگشت و جريان را به آنان اطلاع داد. مطلب روشن شد. وقتى هم كه بچه متولد گرديد، نام او را «محمد» گذاشتند.»[1]

روايات ديگرى را هم كه مضامين آنها، شبيه اين احاديث باشد، مى‏توان در منابع‏ معتبر حديثى جستجو نمود، وليكن ما به خاطر رعايت اختصار از آنها چشم پوشى كرديم. اين احاديث من حيث المجموع براى انسان اطمينان و يقين به وجود مى‏آورند و شك و ترديد در صحت مضامين آنها باقى نمى‏ماند، و هر خواننده منصف و بدون غرض، شهادت و گواهى به صدق آنها خواهد داد. ما معتقديم «نواب خاص امام زمان- عليه السلام-كه يكى از آنها هم حسين بن روح مى‏باشد، با صاحب الأمر در ارتباط مستقيم بوده‏اند و خبر دادن از مطالب و موضوعات سرى و پنهانى با اذان و وساطت امام- عليه السلام-به خاطر بعضى از مصالح صورت مى‏گرفته است و هيچ استبعادى ندارد.

على رغم اين حقايق نقل شده در كتب معتبر حديثى، بعضيها اين حكايت و مكاشفات را افتراء شيعه نسبت به حسين بن روح مى‏دانند، و حتى نمايندگى وى از طرف امام زمان - عليه السلام- را نيز گمان مى‏پندارند.[2]

علامه سيد محسن امين، در مقابل اين نويسنده، علاوه بر ادله خاص براى نيابت‏ حسين بن روح و احاديث معتبر در بيان حقايق مربوز به ايشان، مى‏گويد:

«نسبت افتراء به شيعه از طرف آنها، ناشى از جهل آنهاست. اين گروه از نويسندگان هر چيزى راكه مألوف با اذهان آنهانباشد، افترا مى‏پندارند و چنين سخنانى از آنها نيز،


[1] - الغيبه، ص 308 و ص 260. بحارالانوار، ج 51، ص 324.

[2] - لسان الميزان، ج 2، ص 283-284.

|276|

تازگى ندارد؛ چون امم گذشته هم، طبق نقل قرآن، چنين كارهايى را انجام مى‏دادند.»[1]


مدت نيابت و وفات حسين بن روح نوبختى

حسين بن روح، با وفات ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى، در سال 305ه.ق. منصب نيابت را از طرف امام زمان(ع) عهده‏دار گرديد و در سال 326ه.ق. همان طورى كه بيان خواهد شد، دار فانى را وداع گفت و به دار باقى شتافت.

با چنين محاسبه‏اى، مدت سفارت وى نزديك به بيست و يك سال مى‏باشد. ليكن اگر دو و يا سه سالى را كه در زمان حيات محمد بن عثمان با تصريح خود نايب دوم ( محمد بن عثمان) امر وكالت به او واگذار گشت، حساب كنيم، مدت نيابت ايشان بيست و دو يا سه سال يا بالاتر از آن مى‏باشد.

ابونصر هبة الله بن محمد كاتب، دختر زاده ام كلثوم، دختر محمد بن عثمان، روايت مى‏كند كه:

«ان قبر ابى القاسم الحسين بن روح فى النوبختيه فى الدرب الذى كانت فيه دار على بن احمد النوبختى النافذ الى التل و الى الدرب الآخر[2] والى قنطرة الشوك رضى الله عنه. مات ابوالقاسم الحسين بن روح رضى الله عنه فى شعبان سنةست و عشرين و ثلاثمائة، و قد رويت عنه اخباراً كثيرة.»[3]

قبر ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - در «نوبختيه» در دروازه‏اى كه خانه على بن احمد نوبختى در آنجا واقع است، و از آنجا به تل و دروازه آجر و پل شوك[4]


[1] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 22.

[2] - به نظر مى‏رسد «الدرب الآجر» صحيح باشد.

[3] - الغيبه، ص 386، حديث 349.

[4] - اين قبر هنوز در محل سابق نوبختيه در بغداد باقى است و ان در خانه‏اى است در محله «سوق العطارين» در طرف راست و جانب شرقى اين محله. (احسن الوديعه، ج 2، ص 232، به نقل از خاندان نوبختى، ص‏ 221).

|277|

مى‏روند. ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه در ماه شعبان از سال 326ه.ق. [1] وفات يافت و من (ابونصر) اخبار زيادى از وى روايت نموده‏ام.»[2]

در وفات ايشان، كه در سال 326ه.ق. بودن، هيچ اختلافى نيست. و محدثين و مورخين در اين مسأله اتفاق نظر دارند؛ وليكن در محل قبر ايشان، اختلاف و شبهاتى وجود دارد. مسلم است كه قبر ايشان در بغداد است، ولى اينكه قبر در قسمت غربى بغداد است يا قسمت شرقى بغداد مورد اختلاف است. طبق نقل شيخ طوسى، اين قبر در «نوبختيه» است و «نوبختيه» با آن مشخصاتى كه ذكر شده، بايد در قسمت غربى بغداد باشد، نه در قسمت شرقى، و لى در حال حاضر، طبق قول دكتر جاسم حسين در پاورقى كتابش و سيد محسن امين در اعيان الشيعه، اين قبر در سمت شرقى بغداد واقع شده و به عنوان قبر حسين بن روح زيارت مى‏شود.[3]

براى روشن شدن مطلب، عبارت عربى شيخ طوسى را، در «الغيبه» را ذكر كرديم. قرائنى كه در عبارت وجود داشت، بايد اين قبر در قسمت غربى بغداد باشد و اين مطلب را سيد محسن امين با قرائن و شواهد اثبات كرده است. و لذا ما خلاصه مطالب «اعيان الشيعه» و ادله وى را نقل مى‏كنيم، تا اين موضوع از حالت ابهام بيرون آيد، و مطلب واضح گردد.

سيد محسن امين در كتاب گرانقدر اعيان الشيعه مى‏نويسد: «در اين ايام، در جانب شرقى بغداد، قبرى پيدا شده كه منسوب به حسين بن روح است و زيارت مى‏شود، و ليكن دكتر مصطفى جواد بغدادى در مجله عرفان، ج 24، ص 379، منسوب بودن اين قبر را به حسين بن روح، باطل كرده و اثبات نموده كه قبر او در سمت غربى بغداد است.


[1] - ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى، در شب چهارشنبه هيجده شعبان 326ه.ق. وفات يافت. (اخبار الراضى بالله و المتقى لله من كتاب الاوراق، ص 104. خاندان نوبختى، ص 221).

[2] - الغيبه، ص 386، حديث 349.

[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج، ص 209، در پاورقى شماره 182. اعيان الشيعه، ج 6، ص 21.

|278|

دليل بر اين مطلب، اين است كه «ابن خلكان» در شرح حال «حسين بن محمد مهلبى وزير» نوشته، كه او در مقابر قريش، در مقبره نوبختيه دفن شده است.»[1]

و از بيان «ابن خلكان» فهميده مى‏شود كه «مقبره نوبختيه» در مقابر قريش است كه امام موسى كاظم(ع) در آنجا دفن شده و آن در سمت غربى بغداد است. [پس اگر منظور شيخ طوسى از «نوبختيه» مقبره نوبختيه باشد، او در جانب غربى بغداد است نه جانب شرقى‏].

واگر منظور شيخ طوسى از «نوبختيه» محله نوبختيه باشد، نه مقبره نوبختيه، باز هم در جانب غربى بغداد است؛ چون ابونصر هبة الله گفت: «نوبختيه» در دروازه‏اى است كه از آنجا به «درب آجر» مى‏روند و «درب آجر» محله‏اى از محله‏هاى «نهر طابق» در بغداد است و نهر طابق در سمت غربى بغداد مى‏باشد.[2]

و همچنين در عبارت راوى بود كه از آنجا به «قنطره شوك» مى‏روند و قنطره شوك در جانب غربى[3] بغداد مى‏باشد.»[4] اگر كسى به كتابهايى كه در پاورقى ذكر شده، مراجعه كند، مى‏تواند احاطه كامل به موضوع داشته باشد.


حسين بن روح و محمد بن على شلمغانى

يكى از كسانى كه در دوران نيابت حسين بن روح در جبهه مقابل او قرار گرفت، ابوجعفر محمد بن على شلمغانى معروف به «ابن ابى العزاقر» بود. وى از روستاى شلمغان است كه از نواحى واسط مى‏باشد.[5]


[1] - وفيات الاعيان، ج 2، ص 127.

[2] - مراصد الاطلاع، ج 1 ص 2.

[3] - تاريخ بغداد، ج 1، ص 91. معجم البلدان، ج 4، ص 407.

[4] - اعيان الشيعه، ج 6، ص 21.

[5] - الكامل، ج 8، ص 290. معجم الادباء، ج 1، ص 235. اللباب، ج 2، ص 206.

|279|

يكى از فقهاء و علماى شيعه اماميه، و يكى از كُتّاب بغداد[1] و از اصحاب متقدم[2] به شمار مى‏رفت و كتابهاى زيادى را تأليف نموده است كه در آينده بيان خواهد شد. در اوايل مطيع و فرمانبردار حسين بن روح بود، ولى بعد از مدتى، در اثر حسد منحرف شد و مذهب جديدى را احداث كرد و مردم زيادى توسط ايشان منحرف شدند.[3]

شلمغانى هدايت فعاليتهاى اماميه را در بغداد و كوفه سالها به عهده داشت. وى در جاه‏طلبى بى صبرانه سياسى خود شهره بود و ممكن است اميد براى دستيابى به قدرت، در آينده‏اى نزديك را پس از دستورات امام دوازدهم(ع) به ابن روح از دست داده باشد. بنابر اين دستورات امام دوازدهم(ع) را ناديده گرفت و در جستجوى ديگر گروههاى رفت، تا به جاه‏طلبى سياسى خود جامه عمل بپوشاند.[4]

شكى نيست كه «شلمغانى»، هنگامى كه حسين بن روح، در زمان وزرات حامد بن عباس، به صورت مخفيانه زندگى مى‏كرد، بين حسين بن روح و شيعيان رابط بوده و توقيعات حضرت قائم توسط حسين بن روح به دست شلمغانى صادر مى‏شد؛ و مردم براى رفع حوائج خود به طور مستقيم به او مراجعه مى‏نمودند.

اين مطلب را شيخ، در كتاب خويش نقل نموده و ما براى روشن شدن بعضى از مطالب، آن رانقل مى‏كنيم؛ و در ذيل آن، مباحثى را ذكر خواهيم كرد.

ابوعبدالله احمد بن محمد بن عياش، از ابوغالب زرارى نقل مى‏كند كه مى‏گفت: «دردوران جوانى، در يكى از سفرهايم با يكى از برادران دينى از كوفه [به بغداد] آمدم؛ و اين مسافرت در زمان شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رحمه الله - بود. در آن موقع، حسين بن روح به صورت مخفى زندگى مى‏كرد و ابوجعفر محمد بن على را كه معروف


[1] - معجم الادباء، ج 1، ص 235.

[2] - رجال نجاشى، ج 2،ص 239.

[3] - الفهرست، ص 305. رجال النجاشى، ج 2 ص 293-94.

[4] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 200.

|280|

به شلمغانى است، از طرف خويش منصوب كرده بود و مردم به ملاقات و ديدار وى مى‏رفتند؛ چون از اصحاب نزديك حسين بن روح و واسطه بين حسين بن روح و مردم در حوائج و كارهاى مهم بود. او در آن زمان، منحرف نشده بود و كفر و الحادى از او ظاهر نگشته بود. دوست و مصاحب من، به من گفت: آيا راضى هستى كه به ملاقات ابوجعفر (شلمغانى) بروى و با او تجديد ميثاق كنى؟ او [از طرف حسين بن روح‏] براى طائفه اماميه منصوب شده است و من از او در خواست دعاء و حاجتى دارم كه او را به ناحيه مقدسه بنويسد. ابوغالب زرارى مى‏گويد: گفتم: بلى [راضى به ملاقات او هستم‏] پس به خدمت او رفتيم و سلام كرديم و نشستيم و جمعى از اصحاب ما نيز در آنجا حضور داشتند. سپس شلمعانى رو به رفيق من كرد و گفت: اين جوانى كه همراه تو آمده كيست؟ او گفت: مردى از فرزندان زرارة بن اعين است. آنگاه شلمغانى رو به من كرد و گفت: تو از فرزندان كدام زرارة هستى؟ گفتم: سرورم! من از فرزندان بكير بن اعين برادر زراره هستم. گفت: خانواده بزرگ و گرانقدرى است. سپس رفيق من، رو به او كرد و گفت: سرورم! حاجتى دارم و مى‏خواهم آن را خدمت حضرت بنويسى. [شلمغانى‏] گفت: بله و...»[1]

اين حديث بيان مى‏كند كه «شلمغانى» از طرف حسين بن روح نصب شده بود، كه واسطه بين او و شيعيان باشد و در غياب حسين بن روح، مرجع حل مشكل دوستداران حضرت محسوب مى‏شد.

و نيز شيخ در همان حديث، كه به طريق ديگرى از ابوغالب زرارى نقل مى‏كند، ابوغالب مى‏گويد: «من كه در آن موقع كمتر از بيست سال داشتم، با رئيس شيعيان، ابوجعفر محمد بن احمد زجوزچى، براى ارسال نامه‏ام به ناحيه مقدسه امام زمان عليه‏ السلام-به نزد محمد بن على شلمغانى كه در اين باره واسطه شيعيان و حسين بن روح


[1] - الغيبه، ص 302، حديث 256.

|281|

بود و از جانب او وكالت داشت، رفتيم...»[1]

با توجه به صراحت اين احاديث به وكيل و منصوب بودن شلمغانى از طرف حسين بن روح، و اقوال علماى رجال و مورخين، حديث ديگرى را شيخ -رحمة الله عليه- از ابوعلى محمد بن همام نقل نموده كه منافات با احاديثى قبلى دارد.

ابوعلى محمد بن همام مى‏گويد «محمد بن على شلمغانى، طريق و واسطه‏اى نبود كه مردم به وسيله آن به ابوالقاسم حسين بن روح راه يابند و حسين بن روح به هيچ عنوانى او را از طرف خود منصوب نكرده بود. هركس اين عقيده را [منصوب بودن و وكيل بودن شلمغانى از طرف حسين بن روح‏] داشته باشد، اشتباه است. او فقط فقيهى از فقهاء ما بود كه آشفتگى فكرى پيدا كرد و چيزهاى ناهنجارى از او سرزد و كفر و الحادش منتشر گشت. سپس به وسيله حسين بن روح توقيع امام زمان(ع) مبنى بر لعن و دورى از وى و پيروان او صادر شد.[2]

اين حديث، با دو حديث قبلى منافات دارد؛ چون آنها بيان مى‏داشتند كه شلمغانى در حال استقامت و عدم انحراف و در زمان استتار حسين بن روح واسطه بين او و شيعيان و وكيل او بود و توقيعات از طريق حسين بن روح به دست شلمغانى صادر مى‏شد.

از دو راه، اين منافات را مى‏توانيم رفع كينم:

الف) حديث نافى و كالت و منصوب بودن شلمغانى، قابل اعتماد نيست، چون احاديث دسته اول، زياد هستند، لذا قابل اعتمادتر مى‏باشند. و از سوى ديگر نيز، اقوال علماى رجال و مورخين، اشعار به مضمون احاديث دسته اول دارد و مشكلى هم در مضامين آن احاديث به چشم نمى‏خورد، چون منافاتى بين انحراف متاخر و وكالت در حال استقامت نيست.[3]


[1] - الغيبه، ص 305.

[2] - همان منبع، ص 408، حديث 381.

[3] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 524.

|282|

ب) محمد بن على همام، راوى حديث اخيرى، خواسته است ادعاى شلمغانى را كه نايب امام زمان(ع) بوده را رد كند، منتهى نظريه ديگران را حتى به عنوان نماينده حسين بن روح هم تخطئه نموده است، و ابوغالب مى‏گويد: «در ايام استتار حسين بن روح، شلمغانى وكيل حسين بن روح و رابط ميان شيعيان و او بوده است».

پس مى‏توان گفت: منافاتى ميان دو قول وجود ندارد، هر چند پيداست محمد بن على همام خواسته است جلو انحراف شيعيان و ادعاى آلوده به غرض شلمغانى را بگيرد، و به همين جهت، دايره مطلب را تنگ گرفته است.[1]

مطلب ديگرى كه در ذيل اين حديث، قابل طرح است، اين است كه شلمغانى در چه زمانى منحرف و نسبت به فرامين حسين بن روح بى اعتناء شد. به نظر مى‏رسد، شلمغانى از اختفاء و استتار حسين بن روح، سوء استفاده نموده و زمينه انحراف او در همان سالها فراهم شد. و زمان استتار حسين بن روح به صورت مشخص معلوم نيست، بلكه همين اندازه روشن است كه در سالهاى بين (306-311ه.ق. ) در زمان وزارت «حامد بن عباس» بوده است. چون كه زمان استتار معلوم نيست، لذا زمان انحراف هم نمى‏تواند مشخص باشد، وليكن چيزى كه روشن است، اين است كه حسين روح در سال 312ه.ق. در زندان بوده و در همان سال، توقيع بر لعن شلمغانى را صادر نموده و اين تاريخ مى‏تواند راهگشاى تعيين زمان انحراف شلمغانى باشد. از آنجا كه توقيع لعن او در سال 312ه.ق. مى‏باشد، تاريخ انحراف او قبل از آن و نزديك به همان زمان بايد باشد؛ براى اينكه اگر توقيع خيلى متأخر از زمان خروج و انحراف شلمغانى باشد، او فرصت بيشترى براى نشر عقايد خود پيدا مى‏كرد و براى اينكه فرصت براى تبليغ عقايد او فراهم نشود، به نظر مى‏رسد، توقيع با اندك زمانى بعد از انحراف او صادر شده باشد. پس نتيجه مى‏گيريم، زمان انحراف او نزديك سال 312ه.ق. صورت گرفته باشد.


[1] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 356.

|283|


شلمغانى و خاندان بنى بسطام

محمد بن على شلمغانى در نزد خاندان بنى بسطام،[1] از موقعيت بالايى بر خوردار بود و اين امر به خاطر تقرب او به حسين بن روح بود.

«ام كلثوم»، دختر ابوجعفر، محمد بن عثمان عمرى، كه زنى بزرگوار بود، چنين مى‏گويد: «ابو جعفر ابن ابى العزاقر ( شلمغانى) نزد بنى بسطام محترم و موجه بود؛ زيرا شيخ ابوالقاسم حسين بن روح - رضى الله عنه - مقام او را در نزد مردم محترم و بزرگ مى‏داشت. او هم از اين سابقه، سوء استفاده كرد؛ و موقعى كه از طريقه حق برگشت، همه گونه دروغ و كفرى را به نام حسين بن روح براى بنى بسطام نقل مى‏كرد. بنى بسطام هم، سخنان او را مى‏پذيرفتند. هنگامى كه خبر آن به حسين بن روح رسيد، نسبت آن سخنان را از خود انكار كرد و آن را بهتان بزرگ دانست و بنى بسطام را از شنيدن كلام شلمغانى نهى فرمود. آنگاه دستور داد كه او را لعنت كنند و از وى دورى جويند. ولى بنى بسطام سخن حسين بن روح را گوش ندادند و در ارادت به شلمغانى ثابت ماندند. علت آن هم، اين بود كه شلمغانى به بنى بسطام مى‏گفت: آنچه من به شما گفته‏ام، سرى بود كه آن را فاش ساخته‏ام. حسين بن روح از من پيمان گرفته بود كه آن سر را كتمان كنم و به كسى نگويم، ولى اكنون كه آن را فاش نموده‏ام، از مقام اختصاصى كه يافته بودم، محروم شدم و با وجود اينكه رابطه نزديكى با وى داشتم، مرا از خود دور مى‏كند. آن «سر» امر عظيمى بود كه كسى جز فرشته مقرب و پيغمبر مرسل يا مؤمنى كه امتحان داده، قادر به نگهدارى آن نيست.


[1] - خاندان بسطام يكى از خاندانهاى قديم بوده‏اند كه در دستگاه خلفاى بغداد و امراى اطراف در جزء كُتّاب و عمّال ديوانى عهده دار پاره‏اى از مشاغل مى‏شده‏اند و از آن خانواده ابوالعباس احمد بن محمد بن بسطام و پسرانش ابوالقاسم على و ابوالحسن محمد بن آل فرات بستگى داشتند و ابوالحسن محمد داماد حامد بن عباس وزير بود. اين طايفه ابتداء مثل آل فرات از فرقه اماميه طرفدارى مى‏كردند ولى پس از قيام شلمغانى پيرو عقيده او شدند و به همين جهت قاهر خليفه در سال 322 مأمورين مخصوص گذاشت تا خانه‏هاى ابوالقاسم على و ابوالحسين محمد را تحت نظر بگيرند. (خاندان نوبختى، ص 232).

|284|

شلمغانى با اين سخنان بى اساس، سابقه خويش را نزد آنها محمكتر و كارش بالا گرفت و مقامى بزرگ يافت. وقتى كه اين خبر به حسين بن روح رسيد، مكتويى مبنى بر لعن او و دورى از وى و كسانى كه از سخنان او پيرى مى‏نمايند، و در دوستى او باقى مانده‏اند، براى بنى بسطام فرستاد. آنها هم نامه را به شلمغانى نشان دادند و او سخت ناراحت و منقلب گرديد. سپس گفت: اينكه حسين بن روح گفته است، مرا لعن كنيد در معنى خيلى بزرگ است! به اين معنى كه: لعنت به معناى دور گرانيدن است و «لعنه الله» يعنى: خداوند او را از عذاب و آتش دور گردانيد و بنابر اين، من هم اكنون مقام خود را شناختم! آنگاه صورتش را به خاك نهاد و گفت: اين سخن را كتمان كنيد و به كسى نگوييد! ام كلثوم مى‏گويد: «من به شيخ ابوالقاسم ( حسين بن روح) خبر دادم كه روزى به خانه مادر ابوجعفر بن بسطام رفتم. او هم از من استقبال نمود و مرا بسيار احترام كرد، به طورى كه خم شد پاى مرا بوسيد، ولى من نگذاشتم و گفتم: اى بانوى من! نمى‏گذارم؛ زيرا پابوسى، كارى بس بزرگ است. وى گريست و گفت: چرا اين طور از تو احترام ننمايم، با اينكه تو فاطمه زهرا(ع) هستى!!

گفتم: چطور من فاطمه زهرا(ع) هستم؟ گفت: شيخ يعنى، محمد بن على در اين باره سرى به ما سپرده است. پرسيدم: چه سرى به شما سپرده؟ گفت: او از من پيمان گرفته كه آن را افشا نسازم، مى‏ترسم اگر آن را بازگو كنم، خدا مرا عذاب كند. من به وى اطمينان دادم كه آن را به كسى نخواهم گفت، ولى پيش خود، شيخ ابوالقاسم حسين بن روح را استثناء كردم.

آنگاه گفت: شيخ ابوجعفر (شلمغانى) به ما گفته است كه: روح پيغمبر(ص) به پدر شما محمد بن عثمان و روح امير المؤمنين(ع) به بدن شيخ ابوالقاسم حسين بن روح و روح فاطمه زهرا(ع) به تو منتقل شده است!! بنابر اين، اى بانوى ما چرا تو را بزرگ ندانيم؟!

|285|

من گفتم: اين چه حرفى است؟ مبادا آن را باور كنى كه همه دروغ است. گفت: اين سرى عظيم است، شلمغانى از ما پيمان گرفته، كه براى هيچ كس نقل نكنيم. بانوى من! خدا نكند كه در اين خصوص عذاب شوم اگر شما مرا وا نمى‏داشتيد كه آن را افشاء كنم، نه براى شما و نه براى احدى باز گو نمى‏كردم.

ام كلثوم مى‏گويد: «هنگامى كه از نزد آن زن بيرون آمدم، به خدمت شيخ ابوالقاسم حسين بن روح -رضى الله عنه- رسيدم و آن داستان را به اطلاع وى رساندم شيخ ابوالقاسم به من وثوق داشت و به گفته من اعتماد مى‏كرد. در اين وقت فرمود: اى دختر من! بعد از اين ماجرا، ديگر به خانه اين زن مرو، اگر نامه يا قاصدى نزد تو فرستاد، قبول مكن و بعد از اين به ديدن او مرو. اين حرفها كفر به خدا و الحادى است كه اين مرد ملعون (شلمغانى) در دلهاى اين مردم وارد نموده، تا از اين راه بتواند به آنها بگويد: خدا او (شلمغانى) را برگزيده و در وى حلول كرده است. چنانكه نصارى همين عقيده را در باره عيسى(ع) دارند. او مى‏خواهد به قول «حلاج» عليه اللعنة معتقد شود.

بعد از آن، من از بنى بسطام دورى نمودم و پيش آنها نرفتم و عذر آنها را نپذيرفتم و ديگر آنها را ملاقات نكردم. اين حكايت، در ميان طايفه بنى نوبخت شيوع يافت و شيخ ابوالقاسم هم به تمام شيعيان نامه نوشت و ابوجعفر شلمغانى را لعنت كرد، مردم را از معاشرت با وى و دوستداران او، كسانى كه گفته او را قبول مى‏كردند يا با وى سخن مى‏گفتند، بر حذر داشت، تا چه رسد كه او را دوست بدارند. سپس توقيعى از حضرت صاحب الزمان(ع) در لعن شلمغانى و دورى از او و پيروان او و كسانى كه به گفته او رضايت داده و بعد از اين توقيع به دوستى او باقى مى‏مانند، صادر شد.»[1]

توقيعى كه از طرف امام زمان(ع) به توسط حسين بن روح، در لعن شلمغانى صادر گشت، در سال 312ه.ق. حسين بن روح آن توقيع را كه خودش در


[1] - الغيبه، ص 403، حديث 378.

|286|

خانه «مقتدر» خليفه عباسى زندانى بود، به ابوعلى محمد بن همام فرستاد. در ان زمان، چون حسين بن روح دردست دشمن گرفتار و در زندان آنها بود، نامه‏اى خدمت صاحب الامر(ع) نوشت و از حضرت اجازه خواست كه توقيع را منتشر نكند، ولى حضرت دستور داد كه آن را منتشر كند و از كسى نترسد، و حضرت به او بشارت داد كه بعد از اندك مدتى، آزاد خواهد گرديد.[1]


توقيع لعن شلمغانى از احتجاج طبرسى

«عرف - اطال الله بقاءك و عرفك الله الخير كله و ختم و به عملك - من تثق بدينه و تسكن الى نيته، من اخواننا أدام الله سعادتهم: بان محمد بن على المعروف بالشملغانى عجل الله له النقمة و لا امهله، قد ارتد عن الاسلام و فارقه، و ألحد فى دين الله و ادعى: ما كفر معه بالخالق جل و تعالى، و افترى كذباً و زوراً، و قال بهتاناً و اثماً عظيماً كذب العادلون بالله و ضلوا ضلالاً بعيداً، و خسروا خسراناً مبيناً. و انا برئنا الى الله تعالى و الى رسوله صلوات الله عليه و سلامه و رحمته و بركاته منه، و لعناه، عليه لعاين الله تترى، فى الظاهر منا و الباطن، و السر و الجهر، و فى كل وقت، و على كل حال، و على كل من شايعه و بلغه هذا القول منا فأقام على تولاه بعده.

اعلمهم - تولاك الله - اننا فى التوقى و المعاذرة منه على مثل ما كنا عليه ممن تقدمه من نظرائه، من: الشريعى، و النميرى، و الهلالى، والبلالى و غير هم و عادة الله جل ثناؤه مع ذلك قبله و بعده عند نا جميلة، و به تثق و اياه نستعين و هو حسبنا فى كل امورنا و نعم الوكيل.»[2]

«اعلام كن - خداوند عمر تو را طولانى گرداند و عرفان همه خوبيها را به تو عنايب كند - به كسانى كه به ديانت و نيات آنها اطمينان دارى كه: محمد بن على، معروف به


[1] - الغيبه، ص 410.

[2] - الاحتجاج، ج 2، ص 474-475. الغيبه، ص 410.

|287|

شلمغانى از دين اسلام بيرون رفته و مرتد شده و ملحد گرديد ه است، و چيزهايى ادعا مى‏كند كه موجب كفر به خالق متعال است و به خدا دروغ و بهتان مى‏بندد، و گناه بزرگى مرتكب شده است. آنها كه از خداوند برگشتند، دروغگو هستند و سخت گمراه، و از رحمت خداوند دور شده‏اند و دچار خسران بزرگى گشته‏اند.

برائت خودمان را در محضر خداوند متعال و پيامبر و خاندان گراميش - صلوات الله و سلامه اجمعين - از [شلمغانى‏] اعلام مى‏داريم؛ به او لعن مى‏فرستيم و لعنت دائم خدا بر او باد، در آشكار و نهان، در هر زمان و مكان. و [لعنت خداوندى‏] بر موافقان و پيروان او باد و نيز بر آنان كه با شنيدن اين اعلام، پيوند خود را با او ادامه دهند.

بنابر اين، به اطلاع آنان، (وكلاى اماميه يا عموم شيعيان) برسان، ما از دوستى وى خوددارى نموده و از او دورى مى‏جوييم، آنچنان كه در برابر امثال او همچون: شريعى، نميرى، هلاكى، بلالى و ديگران چنين كرديم، و ما راضى به سنن الهى هستيم.

به خداوند اعتماد مى‏كنيم و از وى كمك مى‏خواهيم، و او در تمامى امور براى ما كافى است و بهترين نگهبان است.»

ابوعلى محمد بن همام، اين توقيع را دريافت نمود و تمام شيوخ و رؤساى شيعه را دعوت كرد و براى آنها خواند، و سپس از روى آن نسخه‏ها نوشته و به شهرها فرستادند تا آنكه در ميان طايفه شيعه شهرت يافت و همه بالاتفاق، او را لعن كردند و از وى دورى جستند.[1]


كتب شلمغانى

وى تأليفات زيادى دارد كه طبق تصريح علماى رجال، بعضى از آنها را قبل از انحراف نوشته است اما اكثر آنها روشن نيست كه قبل يا بعد از انحراف نوشته شده است.


[1] - الغيبه، ص 411.

|288|

شيخ طوسى در كتاب «فهرست» مى‏نويسد: «محمد بن على شلمغانى، مكنى به ابو جعفر و معروف به ابن ابى الغزاقر، داراى روايات و كتابهايى است. وى نخست راه و روش درستى برگزيده بود، سپس از آن روش برگشت و سخنان نادرستى از وى صادر گرديد، تا انكه خليفه وقت، او را دستگير كرد و در بغداد به قتل رسانيد و به دار آويخت. از كتابهايى كه او در حال استقامتش تأليف كرده، كتاب «التكليف» است. جماعتى از ابوجعفر بابويه ( شيخ صدوق) آن هم از پدرش، آن را به ما خبر دادند، جز يك حديث آن در باب «شهادات»، كه او جايز دانسته، اگر مردى براى برادر مؤمنش كه يك شاهد بيشتر ندارد، بدون اطلاع [و با اعتماد بر آن شاهد] مى‏تواند شهادت دهد.»[1]

حديث باب «شهادت» را شيخ طوسى نقل كرده و آن عبارت است از: «ابوالحسن محمد بن احمد بن داود و حسين بن على بن بابويه قمى مى‏گفتند: از جمله خطاهايى كه از شلمغانى در خصوص مذهب (فروع فقهى) ظاهر شد، اين است كه از عالم ( يعنى امام موسى بن جعفر(ع)) روايت كرده كه فرمود: «اگر برادر مؤمن تو، در ذمه مردى حقى داشته باشد، و آن شخص حق را انكار كند، و برادر تو هم، جز يك شاهد عادل و موثق نداشته باشد، نزد شاهد مى‏روى و شهادت او را مى‏پرسى، وقتى نزد تو شهادت داد، با وى نزد حاكم مى‏روى و مانند او شهادت مى‏دهى، تا اينكه حق مرد مسلمانى، ضايع نشود.»[2]

ابن بابويه، راوى حديث، در پايان مى‏گويد: «شلمغانى در اين حكم، دروغ گفته است.»[3]

نجاشى در رجال خود مى‏نويسد: «ابو جعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى العزاقر، در ميان علماى ما از دانشمندان بزرگ بود، ولى بر اثر حسدى كه به ابوالقاسم


[1] - فهرست، ص 305.

[2] - الغيبه، ص 409، حديث 383.

[3] - مصدرسابق.

|289|

حسين بن روح ورزيد، مذهب شيعه راترك گفت، و قدم به مذهبى مردود نهاد، و كارش به جايى رسيد كه درباره‏اش توقيعاتى از ناحيه مقدسه امام زمان(ع) صادر شد. خليفه وقت هم او را دستگير ساخت و به قتل رسانيد و سپس به دار آويخت. او داراى تأليفاتى است كه عبارتند از:

1- كتاب التكليف.

2- رسالة الى ابن همام.[1]

3- كتاب ماهية العصمة.

4- كتاب الزاهر بالحجج العقلية.

5- كتاب المباهلة.

6- كتاب الاوصياء.

7- كتاب المعارف.

8- كتاب الايضاح.

9- كتاب فضل النطق على الصمت.

10- كتاب فضائل العمرتين.

11- كتاب الانوار.

12- كتاب التسليم.

13- كتاب البرهان و التوحيد.

14- كتاب البدأ و المشية.

15- كتاب نظم القرآن.

16- كتاب الامامة الكبير.

17- كتاب الامامة الصغير.

18- الغيبه.

كتاب الغيبة در رجال نجاشى ذكر نشده، ليكن شيخ مطلبى را از آن نقل كرده است.)[2]

سپس نجاشى مى‏نويسد: «ابوالمفضل محمد بن عبدالله - شيبانى - به ما گفت: ابو جعفر محمد بن على شلمغانى در «معلثايا» در ايام استتارش، كتب خود را براى ما حديث كرد.[3]


توضيحاتى درباره كتب شلمغانى

شيخ طوسى درباره كتاب «التكليف»، دو حديث نقل كرده است كه دلالت بر معتبر


[1] - ابوعلى محمد بن همام.

[2] - الغيبه، ص 391، حديث 359.

[3] - رجال النجاشى، ج 2، ص 293-294.

|290|

بودن آن كتاب دارند. چون تحت نظر حسين بن روح نوشته مى‏شد، و اشكالات آن را مرتفع مى‏نمود، جز يك مورد كه حسين بن روح آن را تذكر داده است.

آن دو حديث عبارتند از:

1- محمد بن فضل بن تمام مى‏گويد: «وقتى از كتاب «التكليف» سخن بن ميان آمد،

از ابوجعفر محمد بن احمد زكوزكى شيندم كه مى‏گفت: «ابن ابى العزاقر (شلمغانى) در تأليف كتاب «التكليف» كارى نكرده بود، او فقط ابواب آن را مرتب مى‏كرد و نزد حسين بن روح مى‏برد و به وى نشان مى‏داد، و حسين بن روح آن را اصلاح و حك مى‏نمود، و پس از اصلاح، بيرون مى‏آمد و براى ما نقل مى‏كرد؛ و به دستور حسين بن روح نسخه‏اى‏ از روى آن مى‏نوشتيم.»[1]

2- ابوعبدالله، حسين بن احمد حامدى بزاز، معروف به غلام ابوعلى بن جعفر، معروف به «ابن زهومه» نوبختى كه پيرمردى گوشه گير بود، روايت نموده كه: از «روح»، پسر ابوالقاسم حسين بن روح شنيدم كه مى‏گفت: هنگامى كه محمد بن على شلمغانى كتاب «التكليف» را تصنيف كرد، شيخ يعنى: ابوالقاسم حسين بن روح گفت: آن كتاب را بياوريد تا آن را ببينم؛ كتاب را آوردند و او از اول تا آخر آن را خواند، سپس گفت: چيزى بر خلاف روش اهل بيت در آن نيست، مگر در دو يا سه جا، كه بر ائمه طاهرين‏ (ع) دروغ بسته، خدا او را لعنت كند.»[2]

يكى از دورغهاى او، در باب «شهادات» بود، كه بيان شد. همچنين شيخ طوسى دركتاب الغيبه، دوبار از كتاب «الاوصياء» شلمغانى، حديث نقل كرده است.[3]

كتب شلمغانى به مناسبت مقام علمى و تقرب او به حسين بن روح پيش از آنكه در


[1] - الغيبه، ص 385، حديث 354.

[2] - الغيبه، ص 408، حديث 382.

[3] - الغيبه، ص 245، حديث 213، و ص 342، حديث 293.

|291|

مرحله ارتداد قدم بگذارد، نزد اماميه شيوع تمام يافته، و در دست جميع ايشان بوده است. بعد از آنكه ارتداد او مسلم شد و لعن او صادر گرديد، جمعى از اماميه از حسين بن روح در باب آن كتب سؤال كردند و گفتند كه: خانه‏هاى ما از آنها پر است، با آنها چه معامله‏اى بايد كرد؟ حسين بن روح گفت: جواب من در اين خصوص عين جوابى است كه امام ابومحمد، حسن بن عسكرى(ع)، موقعى كه مردم در خصوص كتب بنى فضال[1] از او پرسيدند، به ايشان داد و گفت «خذاوا ما رووا و ذروا ما رأوا: آنچه را روايت كرده‏اند بگيريد و آنچه از خود نقل كرده‏اند، رها كنيد.»[2]

لازم به يادآورى است كه شلمغانى، كتابى را به طور مستقل براى اتباع خود تدوين كرده بود و اسم آن را «الحاسّة السادسة» ناميده بود، و در آن كتاب تصريح به برداشته شدن احكام شريعت و اباحه لواط و زنا و ساير فجور نموده بود.[3] در رجال نجاشى اسم اين كتاب ذكر نشده است.


دعاوى و عقايد شلمغانى به بيان استاد عباس اقبال

«اصول عقايد و دعاوى شلمغانى درست معلوم نيست؛ چه از او و پيروانش چيزى به ما نرسيده و آنچه را كه مخالفين ايشان نقل كرده‏اند، هم مختصر است و هم آلوده به تهمت و غرض. امر مسلم اينكه شلمغانى نيز مثل حسين بن منصور حلاج از حلوليه بودن و بين بسيارى از عقايد او و حلاج تفاوتى وجود نداشته و شلمغانى در اين راه از مسلك حلاج پيروى مى‏كرده و حسين بن روح صريحاً او را از متابعين قول حلاج مى‏شمارد.[4]


[1] - براى توضيح بنى فضال به پاورقى خاندان نوبختى، ص 232، مراجعه كنيد.

[2] - الغيبه، ص 389، حديث 355، به نقل از خاندان نوبختى.

[3] - الفرق بين الفرق، ص 265، معجم الادباء، ج 1، ص 235.

[4] - الغيبه، ص 405.

|292|

بعلاوه، تناسخ و غلو و عقيده به ضد و الوهيت و كيميا نيز از اركان عمده معتقدات او بوده است.

خلاصه عقايد او را از چهار مأخذ عمده كه در دست است، مى‏توان استخراج كرد و آن چهار مأخذ به قرار ذيل است:

1- نامه‏اى كه الراضى بالله خليفه بعد از قتل شلمغانى و اعوان او در ذى القعده 322ه.ق. به امير ابوالحسين نصر بن احمد سامانى به بخارا نوشته و يك جزء عمده آن نامه را ياقوت در مرو رونويس كرده و در جلد اول معجم الادباء در ضمن شرح حال ابراهيم بن محمد بن ابى عون گنجانده است.

2- توقيعى كه به دست حسين بن روح نوبختى، در ذى الحجه 312ه.ق. در لعن شلمغانى صادر شده، و اخبارى كه شيخ طوسى در كتاب الغيبه[1] در اين باب از روات شيعه در خصوص عقايد شلمغانى نقل نموده است.

3- مجملى از عقايد او مندرج در كتاب «الفرق بين الفرق» تأليف ابومنصور عبدالقاهر اشعرى بغدادى متوفى سال 429.

4- شرحى كه ابن الاثير در وقايع سال 322 در كتاب تاريخ خود آورده و غالب مضامين آن با محتويات نامه راضى به امير نصر يكى است.

به طور كلى اصول عقايد شلمغانى را به شرح ذيل مى‏توانيم، خلاصه كنيم:

1- خداوند در هر چيزى به اندازه تحمل همان چيز حلول مى‏كند، و شلمغانى كسى است كه روح خداوند در او به تمامه حلول كرده، چون شلمغانى در اين خصوص به مسيح و حلاج تشبه نموده است او را روح القدس[2] و مسيح[3] و حلاج[4] خوانده‏اند.


[1] - الغيبه، ص 403 الى 412.

[2] - الفرق بين الفرق، ص 265. آثار الباقيه، ص 214.

[3] - معجم الادباء، ج 1، ص 243.

[4] - معجم الادباء، ج 1، ص 235. الغيبه، ص 405.

|293|

به عقيده شلمغانى، خداوند در هر چيزى و به صورتى ظاهر مى‏شود و اصلاً خدا اسمى است جهت معانى و خاطره‏هايى كه به قلب مردم خطور مى‏كند، و آنچه بر مردم پنهان است متصور مى‏نمايد، تا آنجا كه گويى مردم آن را به مشاهده در مى‏يابند، هر كسى كه مردم به او احتياج پيدا مى‏كنند خداى ايشان است، به همين جهت هر فردى از افراد بشر مى‏تواند استحقاق مقام الوهيت حاصل كند و به نام خدايى خوانده شود.

پيروان شلمغانى هر يك خود را خداوند كسانى كه مادون او بودند مى‏دانستند. به عبارت ديگر هر مادونى از اين جهت نسبت به مافوق «فاضل» خود «مفضول» محسوب مى‏شد. مثلا يك نفر عزاقرى مى‏گفت: من خداوند فلان، و فلان خداوند فلان و فلان خداوند خداوند من است، تا سلسله به «شلمغانى» منتهى مى‏گرديد، و شلمغانى دعوى داشت كه او رب الارباب و خداوند خداوندان و افضل عزاقريه است و پس از او ديگر خدايى و جود ندارد. عزاقريه يعنى اتباع شلمغانى، امام حسن و امام حسين را به على بن ابى طالب منسوب نمى‏دانستند و مى‏گفتند: مقام الوهيت در شخصى جمع مى‏آيد كه فرزند كسى و نه او را فرزندى باشد. موسى و محمد بن عبدالله را خائن مى‏شمردند و مى‏گفتند: هارون موسى را و على بن ابى طالب، محمد بن عبدالله را به رسالت فرستاد و اين دو نسبت به فرستادگان خود خيانت ورزيدند. على بن ابى طالب به تصور ايشان به شماره ايام اصحاب كهف كه 350 سال است به محمد بن عبدالله مهلت داد و چون اين مدت منقضى گرديد شريعت اسلام نيز بر مى‏گردد. گويا غرض ايشان از اين شمارش اين بوده است كه 350 سال بعد از بعث حضرت رسول كه مقارن ايام ظهور دعوت شلمغانى است مذهب اسلام منسوخ و مذهب شلمغانى جاى آن بر قرار مى‏شود.

ملائكه به عقيده ايشان كسانى هستند كه زمام نفس خود را در دست داشته و حق را بشناسند و ببينند، بهشت شناختن ايشان و پيروى از مذهب آنان است و آتش، نشناختن آن جمع و برگشت از مسلك ايشان. عقيده شلمغانى اين بوده است كه روح خداوند در آدم حلول كرده، و بعد از آدم در شيث و به همين ترتيب در يكى يكى از انبياء و اوصياء و

|294|

ائمه تا امام حسن بن على عسكرى و بعد از امام حسن بن على در جسد وى جاى گرفته است.[1] و روح حضرت رسول در ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى نايب دوم امام غايب‏ (ع) و روح امير المؤمنين على، در بدن ابوالقاسم حسين بن روح و روح حضرت فاطمه در ام كلثوم دختر ابوجعفر عمرى حلول يافته.[2]

ابو على بن همام اسكافى روايت كرده است كه شلمغانى به من گفت: كه حق يكى است و فقط جامه‏هاى آن تغيير مى‏يابد، روزى در جامه سپيد است، روزى در جامه سرخ و روزى در جامه نيلگون و اين اولين قول او بود كه من آن را انكار كردم زيرا كه آن را با گفتار پيروان عقيده با حلول يكى يافتم.[3]

2- «عزاقريه» به ترك نماز و روزه و غسل معتقد بودند، و به روش سنت ازدواج نمى‏كردند و عموم زنان را بر خود مباح مى‏دانستند، و مى‏گفتند: آن روزى كه محمد بن عبدالله، بر بزرگان قريش و جبابره عرب مبعوث گرديد، ايشان مردمى قسى القلب و سركشى بودند و حكمت اقتضاى آن را داشت كه در مقابل احكام او سر فرود آرند، ولى حال، حكمت مقتضى آن است كه عامه، زنان حرم خود را بر خلق حلال دارند. نزديكى با زنان محارم و زنان دوستان و حرم پسران در صورتى كه در دين شلمغانى آمده باشند، اشكالى ندارد . از قرارى كه نوشته‏اند، عزاقريه در فرستادن حرم خود پيش همكيشان بالاتر از خويش ابا نداشته‏اند، بلكه اين كار را خوش آمدى بر نفس خود مى‏شمردند و مى‏گفتند: كه در نتيجه اين عمل شخص فاضل از نور خود مفضول را بهره‏مند مى‏سازد و چون شلمغانى رب الارباب و فاضل‏ترين عزاقريه بوده، حرم عموم ايشان بر او حلال شمرده مى‏شده و پيروان او جهت كسب نور فضل در فرستادن زنان خويش پيش او بر يكديگر سبقت مى‏جسته‏اند و اگر كسى از اين كار ابا مى‏كرده، به عقيده شلمغانى، كه به


[1] - معجم الادباء، ج 1، ص 235.

[2] - الغيبه، ص 405.

[3] - همان منبع، ص 408.

|295|

تناسخ نيز قائل بوده، در بازگشتن به دنيا به صورت زن در مى‏آمده است.

شلمغانى احكام دين خود را در كتابى به نام «الحاسة السادسة» تدوين كرده بود و اين كتاب دستور دينى اصحاب او به شمار مى‏رفته و موضوع اصلى آن گويا در احكام شرايع سابقه بوده است.[1] شلمغانى و اصحاب او از آل ابى طالب و بنى عباس نفرت داشتند و هلاك ايشان را واجب مى‏شمرده‏اند.

3- از مهمترين عقايد شلمغانى عقيده اوست به ضد، به اين معنى كه شلمغانى مى‏گفته است كه خداوند وجود ضد را خلق كرده است تا به وسيله آن پى به مخالفت آن برده شود و تا اضداد از اولياء الله مقامشان برتر است، چه اضداد وسيله بروز فضل اوليائند و در اين صورت دليل بر وجود حقيقت بر نفس حقيقت برترى دارد.

به عقيده پيروان شلمغانى، خداوند هنگامى كه در جسدى ناسوتى حلول مى‏نمايد، آنچنان قدرت و معجزه در او به ظهور مى‏رسد كه با خداوند يكى مى‏شود؛ چنانكه اين حال در هفت آدم (هر آدمى مطابق با يكى عالم) ظاهر شد و بعد از آدم هفتمين در جسد پنج وجود ناسوتى ديگر و پنج ضد ايشان كه عنوان ابليس داشتند حلول كرد، بعد در ادريس و ابليس او، سپس در نوح و ابليس او، بعد در صالح و ابليس او كه ناقه وى را پى كرد، بعد در ابرهيم و ابليس او نمرود، بعد در هارون و ابليس او فرعون، سپس در داود و ابليس او جالوت، بعد در سليمان و ابليس او، سپس در عيسى و ابليس او و شاگردان عيسى و ابليسان ايشان، بعد در على بن‏ابى طالب و ابليس او و بعد از على بن ابى طالب در شلمغانى و ابليس او جمع آمد.[2]

اما در باب پيدايش ضد يا ابليس، عقيده بعضى از عزاقريه اين بود كه شخص ولى‏ خود او را منصوب مى‏نمايد؛ چنانكه على بن ابى طالب ابوبكر را به اين مقام برگزيد و بعضى ديگر معتقد بودند كه ابليس هر وليى قديمى است و از ازل با او همقدم بوده و در


[1] - الآثار الباقيه، ص 214.

[2] - معجمم الادباء، ج 1، ص 245-244. ابن اثير وقايع سال 322.

|296|

باب قائم آل محمد كه به عقيده اماميه از فرزندان امام يازدهم است و در موقع مناسب قيام خواهد كرد، عراقريه مى‏گفتند اين همان ابليس است كه در قرآن به آن اشاره شده در آيه «فسجد الملائكه كلهم اجمعون الاابليس»[1] و چون ابليس سجود نكرد و گفت: «لاقعدن لهم صراطك‏المستقيم».[2] از اينجا معلوم مى‏شود كه در موقع امر به سجود او قائم بوده و بعد نشسته است، و اينكه شيعه مى‏گويند كه قائم قيام خواهد كرد، اين همان ابليس است كه در موقع امر به سجود قائم بوده و از سجده ابا نموده است[3][4]


كيفيت دستگيرى و قتل شلمغانى

ما اين موضوع را از دو منبع معتبر (كتاب «غيبت» شيخ طوسى و «كامل» ابن اثير) نقل مى‏كنيم و آن چيزهايى كه به نظر مى‏رسد، لازم است بر آنها افزوده شود، در پاورقى بيان خواهيم كرد، تا ابهامى باقى نماند. بيان شيخ مختصر و مجمل است، ولى ابن اثير توضيح بيشترى را بيان داشته است.


كلام شيخ طوسى درباره قتل شلمغانى

علت كشته شدن شلمغانى اين بود كه: زمانى كه ابوالقاسم حسين بن روح لعن او را آشكار ساخت و در همه جا شهرت يافت و مردم از وى دورى جستند و تمام شيعيان را از او بر حذر داشت، به طورى كه نتوانست به حيله‏ها و نيرنگهاى خود ادامه دهد، روزى در محفلى كه رؤساى شيعه حاضر بودند و همه لعن شلمغانى و دورى از او را از ابوالقاسم حسين بن روح نقل مى‏كردند، شلمغانى به حضار گفت: من و او را (حسين بن


[1] - سوره حجر، آيه 30.

[2] - سوره اعراف، آيه 16.

[3] - الغيبه، ص 407.

[4] - خاندان نوبختى، ص 224 الى 229.

|297|

روح) در جايى بخواهيد تا من دست او و او هم دست مرا بگيرد و در حق يكديگر نفرين كنيم؛ اگر آتش نيامد و او رانسوزانيد، هر چه او درباره من گفته است، درست. اين خبر در خانه ابن مقله[1] اتفاق افتاد، و از آنجا به گوش «الراضى بالله» خليفه عباسى رسيد «راضى» هم دستور داد او را دستگير كرده و به قتل رساندند؛ و بدين گونه شيعيان از شر او راحت شدند.[2] لازم به يادآورى است كه شيخ طوسى، قتل شلمغانى را در سال 323ه.ق. مى‏داند[3] و نظر مورخين بر خلاف آن است.


كلام ابن اثير درباره قتل شلمغانى

در سال 322 ه.ق ابوجعفر محمد بن على شلمغانى، معروف به ابن ابى العزاقر كشته شد. سبب قتل او اين بود كه او مذهبى ايجاد كرد كه در عالم تشيع قائل به تناسخ و حلول خداوند بود. ابوالقاسم حسين بن روح كه شيعيان دوازده امامى او را «باب» مى‏نامند، در زمان حامد بن عباس، اسرار وى را آشكار ساخت. ابوجعفر شلمغانى با محسن بن ابى الحسن بن فرات، هنگام وزارت پدرش ارتباط پيدا كرد و محسن به او گرويد.[4] اين


[1] - ابن مقله سه بار به وزارت رسيده است: (الف) در سال 216-218 در زمان مقتدر بالله. (ب) در زمان قاهر در سال 221ه.ق. (ج) بعد از عزل قاهر و روى كار آمدن راضى در سال 322 ه.ق مجدداً به وزارت رسيد. اين حادثه در سال 322ه.ق. اتفاق افتاده است.

[2] - الغيبه، ص 406 و 412.

[3] - الغيبه، ص 406 و 412.

[4] - ابن فرات و فرزند او محسن هر دو از شلمغانى پشتيبايى مى‏كردند ( اللباب، ج 2، ص 206). بعد از عزل حامد بن عباس و روى كار آمدن ابوالحسن على بن محمد بن الفرات و وزارت سوم او [از ربيع الثانى 311 تا 8 ربيع الاول 312] شلمغانى به مناسبت بستگى كه پسر وزير جديد يعنى محسن به او داشت او را به خود نزديك كرد و چون در اين تاريخ قرامطه بر كاروان حجاج زده و بسيارى از ايشان را كه از مردم بغداد بودند كشته بود و اهل دارالخلافه بر او و بر پدرش قيام نموده و ايشان را به مشاركت با قرامطه متهم مى‏ساختند، محسن براى جلوگيرى از حمله مخالفين و افشاى اموالى كه از مردم گرفته بود شلمغانى را در دستگاه وزارت داخل كرد و او را به جاى جمعى از عمال ديوانى گذاشت و به دستيارى او و كسان ديگر جماعتى را به بهانه مطالبه بقايا به دست آورده مثل گوسفند سر بريد. (معجم الادباء، ج 1، ص 296. تجارب الامم، ج 5، ص 123، به نقل از خاندان نوبختى، ص 223).

|298|

در زمان سومين وزارت ابن فرات بود.

در زمان وزارت خاقانى او را تعقيب كردند،[1] و او مخفى شده و به ناصر الدوله در موصل پناه برد و چند سال او را مخفى كرد، پس از آن، به سوى بغداد رفت[2] و در آنجا پنهان شد. در بغداد معلوم شد كه او ادعاى خداوندى مى‏كند.

گفته شده كه حسين بن قاسم بن سليمان بن وهب كه وزير مقتدر بالله بود و ابوجعفر و ابوعلى هر دو فرزند بسطام و ابراهيم بن محمد بن ابى عون و ابن شبيب زيات و احمد بن محمد بن عبدوس از او پيروى كردند و به عقيده او معتقد شدند،[3] وقتى شايع شد آنها چنين عقيده‏اى دارند، در زمان وزارت ابن مقله، تحت تعقيب قرار گرفتند، ليكن همه مخفى شدند و هيچكدام دستگير نشدند.

در ماه شوال سنه 322 ه.ق شلمغانى ظهور و قيام كرد. ابن مقله او را دستگير و خانه‏اش را تفتيش كرد، و نامه‏هاى و كتابهايى در آن خانه به دست آورد و ديد كه پيروانش او را به مافوق بشر خطاب مى‏كردند. يكى از نامه به خط حسين بن قاسم بود؛ خط را به


[1] - بعد از قتل ابوالحسن ابن الفرات و پسرش محسن و روى كار آمدن ابوالقاسم خاقانى [وزارت او از 8 ربيع الاول 312 تا رمضان 313] شلمغانى مخفى شد و از ترس به موصل گريخت و در همين ايام يعنى در ذى الحجه سال 312 بود كه حسين بن روح از محبس، توقيعى در لعن او صادر كرده بود. شلمغانى در موصل چند سال پيش امير ناصرالدوله حسن حمدانى در زمان حيات پدرش ابوالهياء عبدالله بن حمدان ماند و در اين ايام مدتى نيز در معلثا يا از آباديهاى نزديك جزيره ابن عمر پنهان بود و در همين زمان بوده كه ابوالفضل محمد بن عبدالله بن المطلب از شيوخ ابوالعباس نجاشى صاحب كتاب معرف رجال تأليفات شلمغانى را پيش خود او خوانده و از شلمغانى اجازه روايت آنها را گرفته است. بعد از چندى شلمغانى از موصل به بغداد آمد و در آنجا از ترس مخالفين چندى مخفى گرديد و در اين دوره بود كه عقايد او شيوع و طرفدارانش افزايش يافت و جمعى از بزرگان و رجال معتبر بغداد به او گرويدند و كار فتنه عزاقريه به اوج رسيد و از اين طريق اسباب زحمت كلى جهت خليفه و وزير و مردم ديگر دارالخلافه فراهم آمد. (خاندان نوبختى، ص 224).

[2] - در سال 316 به بغداد بر گشت. ( تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 527).

[3] - العبر، ج 2، ص 14-15.

|299|

نويسندگان آن نشان دادند و همه منكر شدند، ولى شلمغانى اقرار كرد كه خط آنها مى‏باشد و خود، مذهب خويش را منكر شد و ادعاى اسلام نمود، و خود را از آنچه گفته شده و يا نوشته شده، مبرى و منزه دانست.

ابن ابى عون و ابن عبدوس را هم دستگير كردند و به اتفاق شلمغانى، به نزد خليفه بردند. به هر دو دستور دادند كه بر سر او بزنند و از او تبرى جويند، وقتى هر دو را مجبور كردند، ابن عبدوس دست دراز كرد و بر سر شلمغانى زد، اما ابن ابى عون وقتى كه دست به سر و ريش شلمغانى برد، دست او لرزيد و سر و روى او را بوسيد و گفت: تو خداوند و روزى دهنده من هستى.

راضى (خليفه) به شلمغانى گفت: تو مى‏گفتى من هرگز ادعاى خدايى نكرده‏ام، پس اين بيانات چيست؟ گفت: من در كار ابن ابى عون چه گناهى دارم، خدا مى‏داند كه من به او نگفته‏ام كه من خدا هستم. ابن عبدوس گفت: او هرگز ادعا نكرده كه خدا مى‏باشد، ولى او «باب» امام منتظر است و او قائم مقام ابن روح مى‏باشد. و گمان مى‏كنم كه اين عقيده را براى تقيه مكتوم كرده است. پس از آن، چندين بار نزد خليفه احضار شدند؛ فقهاء و قضات و منشيان و سالاران و بزرگان را هم حاضر كردند. در آخرين روز، فقهاء[1] فتوى دادند كه خون او مباح است.[2] شلمغانى و ابن ابى عون را به دار آويختند و آن در ماه ذى قعده [322ه.ق. ] بود.[3] و پس از كشتن، هر دو را سوزاندند.[4]


[1] - فقهاء عبارت بودند از: (الف) ابوالعباس احمد بن عمر بن سريج. (ب) ابوالفرج مالكى (الفرق بين الفرق، ص 65-6).

[2] - العبر، ج 2، ص 14-15.

[3] - اللباب، ج 2، ص 206. معجم الادباء، ج 1، ص 235-236. رجال نجاشى، ج 2، ص 294-293. تاريخ الخلفاءللسيوطى، ص 391. وليكن شيخ طوسى در الغيبه، ص 307 و 412، و شيخ عباس قمى در تتمة المنتهى، ص 294، قتل او را در سال 323 ه.ق ذكر كرده‏اند.

[4] - الكامل، ج 8، ص 291.



4- ابوالحسن على بن محمدسمرى (رحمه الله)  فهرست 2- ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عَمرى (رَحِمَهُ اللّه)