2- ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عَمرى (رَحِمَهُ اللّه
|153|

2- ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عَمرى (رَحِمَهُ اللّه)


ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد عَمرى (رَحِمَهُ اللّه)

گفتار علماء درباره شخصيت نايب دوم

غفلت و كم لطفى بعضى از علماى رجال درباره محمد بن عثمان

نصوص دالّ بر نيابت محمد بن عثمان

مرجع و پناهگاه شيعيان در مسائل كلامى، فقهى، اجتماعى و...

1- توقيع اسحاق بن يعقوب

2- توقيع ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى

3- توقيع فقهى ديگر توسط محمد بن عثمان عمرى

4- استمداد شيعيان از نايب دوم براى حل گرفتارى‏هاى شخصى توسط حضرت مهدى عليه‏السلام

مدعيان دروغين نيابت

شروع فعاليت مدعيان دروغين

1- ابومحمد حسن شريعى

2- محمدبن نصير نميرى

عقايد انحرافى محمد بن نصير نميرى

3- احمد بن هلال عبرتائى (هلالى)

4- احمد بن هلال و انكار نيابت محمد بن عثمان

توقيعات مشتمل بر لعن احمد بن هلال

رواياتى كه در سند آن‏ها احمد بن هلال آمده، قابل اعتماد است يا نه؟

تلخيص نظريه آيت الله العظمى خوئى رحمه الله

نظريه شيخ شوشترى - رحمه اللّه-

محمد بن على بن بلال (بلالى)

5- ابوبكر بغدادى

6و7- اسحاق احمر و باقطانى

روايت دال بر نيابت دروغين اين دو نفر

8- حسين بن منصور حلاج

واضع بودن بطلان ادعاى دروغين وى

رسوا شدن حسين بن منصور توسط ابوسهل نوبختى

برخورد قاطعانه پدر مرحوم صدوق - رحمة الله عليه - با حسين بن منصور

خلاصه‏اى از زندگانى و كيفيت مرگ او در تاريخ «الكامل»

علت و كيفيت قتل وى

9- ابودلف مجنون

خبر دادن از امور غيبى و پنهانى نايب دوم امام زمان عليه السلام

احاديث منقول از محمد بن عثمان

الف) احاديثى از نايب دوم، درباره تولد حضرت مهدى(ع)

ب ) احاديث درباره حرام بودن ذكر نام حضرت مهدى(ع)

ج) ملاقات و ديدار او با امام مهدى(ع)

شيوه فعاليت محمد بن عثمان - رحمه الله -

مدت نيابت و وفات نايب دوم امام زمان عليه‏السلام



ابو جعفر محمد بن عثمان بن سعيد عَمرى (رَحِمَهُ اللّه)

محمدبن عثمان، دومين نايب از «نواب اربعه» امام زمان عليه‏السلام و فرزند نايب اول، عثمان بن سعيد مى‏باشد. در زمان حيات پدرش از طرف امام حسن عسكرى‏ - عليه‏السلام به نيابت امام غايب معرفى شده بود، و عثمان بن سعيد، به هنگام مرگ خود، امر نيابت را به دستور امام زمان عليه‏السلام به فرزند خود «محمد» سپرد.

هبةالله بن محمد دختر زاده «ام كلثوم» دختر محمد بن عثمان رضى الله عنه از مشايخ خود نقل مى‏كند كه:

«طايفه شيعه هميشه، عثمان بن سعيد (و محمد بن عثمان رحمةالله عليه -) را به‏ عدالت قبول داشتند. چون ابوعمرو عثمان بن سعيد وفات يافت فرزندش محمد بن عثمان او را غسل داد، و بر جاى او نشست و تمام امور مربوط به نيابت امام غايب عليه‏ السلام به او تفويض شد. شيعيان نيز، نسبت به عدالت، وثاقت و امانتدارى او، اتفاق نظر داشتند؛ زيرا در زمان حضرت عسكرى عليه‏السلام از جانب حضرت به امانت و عدالت او تصريح شده بود. و به مردم دستور دادند كه به وى مراجعه نمايند. بعد از رحلت امام حسن عسكرى عليه‏السلام و زمان حيات پدرش، عثمان بن سعيد، هم

|154|

كسى درباره عدالت او اختلاف نظر نداشت، و درباره امانت وى ترديد نمى‏نمود. توقيعات امام زمان عليه‏السلام در امور مهم دينى، در طول زندگانى او با همان خطى كه در زمان پدرش عثمان بن سعيد صادر مى‏شد، به دست او صادر مى‏گشت و به شيعيان مى‏رسيد. شيعيان جز او كسى را به نيابت نمى‏شناختند، و به ديگرى مراجعه نمى‏كردند، علائم و كراماتى از او نقل شده است، و معجزات امام زمان عليه‏السلام به دست او آشكار مى‏گرديد. امور بسيارى را از جانب امام زمان عليه‏السلام به شيعيان خبر مى‏داد كه همه، باعث بصيرت شيعيان در خصوص وجود امام زمان عليه‏السلام‏ گرديد.

شيخ طوسى در ادامه اين حديث مى‏گويد: اين مطلب در نزد شيعيان مشهور است و ما بيشتر آنها را در همين كتاب نقل كرديم و تكرار نمى‏كنيم و همين اندازه، براى انسان با انصاف كافى است».[1]

محمدبن عثمان على‏رغم مخالفت‏هايى كه از ناحيه مدعيان دروغين نيابت به وى‏ صورت مى‏گرفت، و با وجود فشارهايى كه از طرف حكام و خلفاء آن دوران اعمال مى‏شد، توانست منصب نيابت ولى عصر عليه‏السلام را در امور محوله به او، به نحو احسن انجام دهد و نگذاشت غلات با ترفندهاى دروغين خود، شيعيان را متوجه خود سازند و نيابت او را متزلزل كنند. لذا دوستداران ائمه عليهم السلام هيچگاه درباره‏ نيابت و وثاقت ايشان دچار شك و ترديد نگشتند.

نايب دوم، بيشترين مدت را از جهت بقاء در سمت نمايندگى امام زمان عليه‏ السلام به خود اختصاص داد و حدود چهل سال به عنوان نايب و رابط بين امام عليه‏ السلام و شيعيان بود و لذا توفيق يافت مشكلات و مسائل فقهى، كلامى، اجتماعى و....بيشترى را از محضر مبارك امام زمان عليه‏السلام استفسار نمايد و در اختيار


[1] - الغيبه، ص‏362 63.

|155|

عموم مردم قرار دهد. ابعاد مختلف و فعاليت‏هاى چشمگير ايشان در اين مدت طولانى در مباحث آينده با وضوح تمام روشن خواهد شد.

كنيه نايب دوم «ابو جعفر» است، و هيچ كنيه ديگرى در كتب حديثى و رجالى براى وى ذكر نشده است. چندين القاب براى او بيان شده است: گاهى او را «عمرى»[1] گويند و در بيشتر كتاب‏هاى رجالى و روايى اين لقب ذكر شده است؛ گاهى وى را «اسدى»[2] نوشته‏اند و گاهى او را «كوفى»[3] بيان كرده‏اند. «سمان»[4] و «عسكرى»[5] نيز از القاب ايشان ذكر شده است.


گفتار علماء درباره شخصيت نايب دوم

شيخ طوسى در كتاب رجال خود، در باب «اصحابى كه از ائمه عليهم السلام‏ روايت نقل نكرده‏اند» مى‏نويسد: «محمد پسر عثمان بن سعيد عمرى، كنيه‏اش ابوجعفر، و كنيه پدرش ابوعمرو، هر دو از جانب امام زمان عليه‏السلام وكيل بودند، و هر دو نيز نزد طايفه شيعه اماميه داراى منزلتى بزرگ مى‏باشند».[6]

و همچنين شيخ در كتاب «الغيبه» از امام حسن عسكرى عليه‏السلام روايتى را نقل مى‏كند كه: «العمرى وابنه ثقتان فما اديا اليك فعنى يؤديان، و ما قالا لك فعنى‏ يقولان، فاسمع لهما و اطعهما فانّهما الثّقتان المأمونان: عمرى (عثمان بن سعيد) و پسرش (محمد بن عثمان) هردو موثق و مورد اطمينان هستند، هر چه آن‏ها به تو برسانند


[1] - رجال الطوسى، باب فيمن لم يروا عن الائمه، رقم 101، ص‏509. رجال العلامه، قسم اول، حرف ميم، رقم 57. رجال النّجاشى، ج 2 رقم 1186، ص‏408.

[2] - رجال العلامه، قسم اول، حروف ميم، رقم 57. تنقيح المقال، ج‏3، ص 149.

[3] - تنقيح المقال، ج‏3، ص‏149.

[4] - كمال الدين، ج 2، ص‏54، حديث 35 و 33. الكامل فى‏التاريخ، ج‏8، ص‏180.

[5] - الكامل فى التاريخ، ج‏8، ص‏180.

[6] - رجال‏الطوسى، رقم 101، ص 509.

|156|

از طرف من مى‏رسانند، و هر چه به تو بگويند از طرف من مى‏گويند، پس، از آن‏ها حرف شنو باش و هر چه مى‏گويند اطاعت كن كه هر دو موثق و مورد اطمينان هستند.»[1]

و نيز علامه حلّى در كتاب رجال خود مى‏گويد: «محمد اسدى پسر عثمان بن سعيد عمرى كه كنيه او ابوجعفر و كنيه پدرش ابوعمرو است، هر دو در خدمت امام زمان عليه‏ السلام وكيل بودند و هر دو نيز، نزد طايفه شيعه اماميه داراى منزلتى بزرگ هستند.»[2]

همچنين علامه در خاتمه كتاب خود مى‏نويسد: «ابو عمر (عثمان بن سعيد) تصريح‏ به نيابت ابوجعفر محمد بن عثمان كرد و نيز امام حسن عسكرى عليه‏السلام به نيابت او تصريح نمود.»[3]

شيخ عباس قمى رحمه الله در كتاب «سفينةالبحار» مى‏نويسد: «ابو جعفر، محمد پسر عثمان بن سعيد عمرى، نماينده امام هادى عليه‏السلام بود. او به مدت‏ پنجاه سال وكيل امام زمان - عليه‏السلام - بوده است، و معجزه‏هاى زيادى از او به‏ توسط امام زمان عليه‏السلام ظاهر گشت، و وقتى احمد بن اسحاق در مورد شخصيت‏ او از امام حسن عسكرى عليه‏السلام پرسيد و گفت: من اعامل و عمّن آخذ و قول من‏ اقبل؟ با چه كسى معامله كنم؟ يا احكام دينم را از چه كسى به دست آورم؟ و سخن چه كسى را قبول كنم؟ امام حسن عسكرى عليه‏السلام فرمود: العمرى وابنه ثقتان و...

مناقب و فضايل محمد بن عثمان مشهورتر از آن است كه ذكر شود.[4]

موضوعى كه در كلمات ايشان غريب به نظر مى‏رسد، نمايندگى محمدبن عثمان از طرف امام هادى عليه‏السلام است؛ و ايشان ملاكى براى ادعاى خود ذكر نكرده‏ است و ما هم تا به حال نتوانسته‏ايم مستند محكم براى اين مطلب پيدا كنيم. علماى رجال‏


[1] - ص‏360، حديث‏322.

[2] - رجال العلامة الحلى، قسم اول، حرف ميم، رقم 57.

[3] - همان منبع، الفايده الخامسه، ص‏273.

[4] - سفينةالبحار، ج‏2، ص‏405.

|157|

نيز متذكر اين مطلب نشده‏اند و شيخ نيز در رجال خود او را از اصحاب امام هادى عليه‏ السلام نشمرده است. ابن شهر آشوب، محمد بن عثمان را نماينده امام هادى به حساب‏ آورده است.[1]

مرحوم مامقانى رحمه‏الله در «تنقيح المقال» درباره ايشان، چنين اظهار نظر مى‏كند: «بزرگ بودن مقام اين مرد(محمد بن عثمان) و علوّ منزلت او نزد طايفه اماميه‏ مشهورتر از آن است كه احتياج به توضيح يا اقامه برهان داشته باشد. و درباره زندگى و شرح حال پدرش مطالب دالّ بر وكالت او حتى در زمان حيات پدرش از ناحيه امام‏ حسن عسكرى عليه‏السلام و نمايندگى او از ناحيه امام زمان عليه‏السلام گذشت.

مرحوم مجلسى رحمه الله در قسمتى از كتاب «بحار الانوار» اخبار زيادى نقل كرده‏ كه چكيده آن‏ها اين است كه: «محمد بن عثمان در زمان پدرش عثمان بن سعيد، نايب و نماينده امام قائم‏عليه‏السلام بود و بعد از وفات پدرش كليه امور به او رجوع داده‏ شد، و تمام شيعيان در عدالت، وثاقت، و امانت او اتفاق نظر داشتند.»[2]

مرحوم خويى رحمه الله در كتاب «معجم رجال الحديث» مى‏نويسد: «والرويات‏ فى جلالته و عظمة مقامه متضافرة: رواياتى كه در جلالت و عظمت مقام محمد بن عثمان‏ نقل شده، متضافر است.»[3]


غفلت و كم لطفى بعضى از علماى رجال درباره محمد بن عثمان

على‏رغم اينكه نايب دوم، رواياتى را از امام حسن عسكرى عليه‏السلام و از امام قائم عليه‏السلام نقل كرده است، و همچنين كتاب‏هايى را در فقه تأليف و تصنيف‏ كرده است، شيخ شرح حال او را در باب «كسانى كه از ائمه عليهم السلام روايت‏


[1] - مناقب، ح‏4، ص 402.

[2] - تنقيح المقال، ج‏3، ص‏149.

[3] - معجم رجال الحديث، ج‏16، ص‏274.

|158|

نقل نكرده‏اند» ذكر نموده و نيز شيخ در كتاب «فهرست» كه شرح حال كسانى را در آن نوشته كه داراى كتاب و تأليف باشند، او را عنوان نكرده است.

و همچنين «نجاشى» كه صاحبان تأليف را در رجال خود آورده، محمد بن عثمان‏ را مطرح ننموده است. عدم عنوان اين مرد بزرگوار و نايب دوم امام زمان عليه‏السلام در كتب رجالى علماى پيشين، نوعى بى‏توجهى و غفلت از اين بزرگان است، و شايد آن‏ها دلائل قانع كننده بر كار خود داشته باشند كه ما دسترسى به آن نداريم و بعضى از توجيهات را كه از طرف آن‏ها قابل ذكر است در صفحات بعدى بيان خواهيم كرد.

شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «فهرست»، در شرح حال «عبدالله بن جعفر حميرى» ضمن شمارش كتب وى، آخرين كتاب او را «مسائل او از محمد بن عثمان عمرى» بيان كرده است.[1]

نجاشى هم در رجال خود، در شرح حال «حميرى»، يكى از تأليفات او را «مسائل‏ امام حسن عسكرى عليه‏السلام كه به وسيله محمد بن عثمان به دست او رسيده است» مى‏داند.[2]

شيخ در كتاب «الغيبه» حديثى را نقل مى‏كند كه نشانگر تأليفات فقهى محمد بن عثمان است.

آن حديث عبارت است از: «قال ابن نوح: اخبرنى ابونصر هبةالله ابن بن ام كلثوم بنت ابى جعفر العمرى قال: «كان لابى جعفر محمد بن عثمان العمرى كتب مصنفة فى الفقه مما سمعها من ابى محمد الحسن عليه السلام، و من الصاحب عليه السلام، و من ابيه عثمان بن سعيد، عن ابى محمد و عن ابيه على بن محمد عليهما السلام فيها كتب ترجمتها كتب الاشربة. ذكرت الكبيرة ام كلثوم بنت ابى جعفر رضى الله عنها >آنها

[1] - فهرست شيخ، ص‏189.

[2] - رجال نجاشى، ج‏2، رقم 571، ص‏18.

|159|

يده. قال ابونصر: و اظنها قالت وصلت بعد ذلك الى ابى الحسن السمرى رضى الله‏ عنه و ارضاه.»[1]

ابن نوح (ابوالعباس احمد بن على بن نوح سيرافى) مى‏گويد: ابونصر هبةالله دختر زاده ام كلثوم دختر ابوجعفر( محمد بن عثمان) عمرى مى‏گفت: ابوجعفر محمد بن عثمان كتاب‏هايى داشت كه در فقه تصنيف كرده بود و همه را از امام حسن عسكرى عليه‏ السلام -و امام زمان عليه‏السلام و پدرش عثمان بن سعيد، كه وى نيز از امام هادى‏ عليه‏السلام و امام حسن عسكرى عليه‏السلام روايت نموده بود، استماع كرده بود.

از جمله آن‏ها «كتاب الاشربة» بود. ام كلثوم، دختر ابوجعفر رضى‏الله عنها مى‏گفت: اين كتاب در موقع وصيت محمد بن عثمان به حسين بن روح (نايب سوم) رسيد و در دست او بود. ابونصر مى‏گفت: گمان مى‏كنم پس از حسين بن روح به ابوالحسن سمرى (نايب چهارم) رضى الله عنه رسيد.

شيخ با وجود اينكه در دو كتاب خود و نجاشى در رجال خويش او را صاحب‏ كتاب و روايت مى‏دانند، ولى شرح حال وى را به صورت مستقل بيان ننموده‏اند. و لذا بعضى از معاصرين از علماى رجال به آن‏ها اعتراض نموده‏اند.

مرحوم شيخ محمد تقى شوشترى رحمه الله در كتاب «قاموس الرجال» چنين‏ مى‏نويسد: «اينكه شيخ طوسى در رجال او را جزء كسانى به حساب آورده كه از ائمه عليهم السلام روايت نقل نكرده‏اند و همچنين شيخ در كتاب «فهرست» و نجاشى در رجال او را عنوان ننموده‏اند، ناشى از غفلت آن‏ها مى‏باشد؛ چون محمد بن عثمان صاحب كتاب و تأليف است.[2]

حضرت آيت الله العظمى خويى رحمه الله در«معجم رجال الحديث» بعد از ذكر حديثى كه در كتاب «الغيبه» از «ابو نصر هبةالله» نقل شده، چنين اظهار نظر مى‏كند:


[1] - الغيبه ص‏363، حديث‏328.

[2] - قاموس الرجال، ج‏8، ص‏266، چاپ قديم.

|160|

«اين روايت دو مطلب را ثابت مى‏كند. 1- محمد بن عثمان صاحب كتاب بوده است. 2- او رواياتى را از امام حسن عسكرى عليه‏السلام نقل كرده است. بنابراين بايد نجاشى و شيخ او را در كتاب‏هاى خود ذكر مى‏كردند و وجهى نداشت شيخ طوسى او را در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكرده‏اند» به شمار آورد؛ با اين حال، ممكن است ما از طرف آن‏ها از هر دو اشكال جواب بدهيم:

اشكال اول كه او صاحب كتاب بوده و چرا در دو كتاب رجالى شيخ و نجاشى‏ ذكرى از ايشان به ميان نيامده، جوابش اين است كه كتاب محمد بن عثمان به گونه‏اى كه ظاهر روايت نشان مى‏دهد به عنوان «وديعه» در نزد نواب بوده است واحدى از علما و راويان حديث آن را روايت نكرده است؛ و لذا نجاشى و شيخ متعرض آن نشده‏اند. اشكال دوم كه داراى روايت بوده و نبايد در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكرده‏اند» ذكر مى‏شد، جوابش اين است كه روايت محمد بن عثمان از امام حسن عسكرى عليه‏ السلام ثابت نشده است. ابن نوح مى‏گويد كه: در آن كتب فقهى محمد بن عثمان از امام حسن عسكرى عليه‏السلام روايت نقل كرده، ليكن ما گفتيم آن كتاب در نزد آن‏ها به عنوان «وديعه» بوده و كسى آن‏ها را نديده است، واين كه محمد بن عثمان از امام زمان‏ عليه‏السلام رواياتى نقل كرده، مورد قبول است و بعضى از آن‏ها را ذكر مى‏كنيم. ولى چون ناقلين روايت از امام زمان عليه‏السلام منحصر در نواب بوده و از ديگر افراد خيلى كم بوده‏اند، شيخ براى ناقلين امام زمان عليه‏السلام باب مستقلى باز نكرده و آن‏ها را هم در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكرده‏اند» مندرج نموده است.»[1]


نصوص دالّ بر نيابت محمد بن عثمان

امام حسن عسكرى عليه‏السلام در زمان حيات خويش به نيابت و وكالت محمد


[1] - معجم رجال الحديث، ج‏16، ص 276.

|161|

بن عثمان از طرف امام مهدى عليه‏السلام تصريح كرده بود. هنگامى كه گروهى از شيعيان يمن در شهر سامرا به حضور حضرت راه يافتند و حضرت، عثمان بن سعيد پدر محمد بن عثمان را احضار كرد و بر وكالت و وثاقت او تصريح نمود، در ادامه فرمود: «واشهدوا على انّ عثمان بن سعيد العمرى وكيلى و انّ ابنه محمداً وكيل ابنى مهديكم: گواه و شاهد باشيد كه عثمان بن سعيد (نايب اول) وكيل من است و فرزندش محمد بن عثمان (نايب دوم) وكيل فرزند من مهدى شماست.»[1]

امام عليه‏السلام اين معرفى را جهت تثبيت نيابت او انجام مى‏دهد تا اينكه در آينده مدعيان دروغين نتوانند ترديد و شكى در وكالت و نيابت او ايجاد نمايند.

و امام حسن عسكرى عليه‏السلام در جاى ديگر با صراحت كامل، وثاقت و امانت او را مورد تأييد قرار مى‏دهد و مى‏گويد: العمرى و ابنه ثقتان... كه در صفحه‏هاى قبلى همين كتاب گذشت. و همچنين پدرش عثمان بن سعيد به نيابت او طبق دستور امام قائم تصريح كرده بود.[2]

از همه اين‏ها مهم‏تر و با ارزش‏تر ؛ كلمات و توقيعاتى است كه از طرف امام زمان‏ عليه‏السلام در مدح و تمجيد و توثيق ايشان صادر شده كه همه آن‏ها دلالت روشن و واضحى بر نيابت وى دارد و ما بعضى از سخنان گوهربار امام غايب عليه‏السلام در حق ايشان را متذكر مى‏شويم.

1- بعد از وفات عثمان بن سعيد، نايب اول، اولين كسى كه مورد خطاب ولى عصر عليه‏السلام قرار مى‏گيرد، محمد بن عثمان، پسر اوست. امام زمان عليه‏السلام‏ مرگ نايب اول را بر او تسليت و تعزيت مى‏گويد و در آن نامه، اشارتى به شخصيت محمد بن عثمان و نيابت او شده است. ما آن توقيع شريف را به طور مفصل در اواخر شرح پدرش ذكر كرده‏ايم، وليكن در اينجا به فرازهاى كوتاهى از آن اشاره مى‏كنيم.


[1] - الغيبه، ص‏356، حديث 317.

[2] - همان، منبع، ص‏359.

|162|

در آن توقيع شريف چنين آمده است كه: «كان من كمال سعادته ان رزقه الله تعالى‏ ولداً مثلك يخلفه من بعده، و يقوم مقامه بامره، و يترحم عليه: از كمال سعادت او اين بود كه خداى تبارك و تعالى فرزندى چون تو به او عنايت فرموده است كه در جاى او بنشينى و منصب (سفارت و نيابت خاصه) او را به عهده بگيرى، و از خدا برايش‏ رحمت و مغفرت بطلبى.[1]

2- وبهذاالاسناد (يعنى اخبرنى جماعة، عن هارون بن موسى) عن محمدبن همام، قال: حدثنى محمد بن حمويه بن عبدالعزيز الرازى، فى سنة ثمانين و مأتين، قال: حدثنا محمدبن ابراهيم بن مهزيار الاهوازى، انه خرج اليه بعد وفاة ابى عمرو: «والابن و قاه الله لم يزل ثقتنا فى حياة الاب رضى الله و ارضاه و نضر وجهه، يجرى عندنا مجراه، و يسد مسده، و عن امرنا يأمر الابن و به يعمل، تولاه الله، فانته الى قوله، و عرف معاملتنا ذلك.

محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى نقل مى‏كند: «بعد از وفات عثمان بن سعيد، توقيعى بدين مضمون براى من صادر شد: خداوند پسر او را حفظ كند. او در زمان پدرش مورد اعتماد ما بود. خدا از او و پدرش خشنود باشد و روح پدرش را شاد گرداند. پسرش در نزد ما مانند اوست، و در جاى وى نشسته است. طبق امر و دستور ما امر مى‏كند و به فرمان ما عمل مى‏كند. خداوند او را تأييد نمايد. پس تو هم گفته او را قبول كن و نظر ما را درباره او بدان».[2]

ظاهراً اين توقيع مستقلى است كه از ناحيه مقدسه صادر شده و در اين توقيع، هيچ جاى ابهامى را نگذاشته و تمام شك و ترديد را برطرف نموده است؛ و در آن، حضرت دستور مى‏دهد كه فرمان او مطاع است چون طبق دستور ما عمل مى‏كند.


[1] - الغيبه ص‏361. كمال‏الدين، ج‏2، ص‏510، باب توقيعات، حديث 41.

[2] - الغيبه ص‏362، حديث‏325. بحارالانوار، ج‏51، ص‏349.

|163|

3- عبدالله بن جعفر حميرى مى‏گويد: «لما مضى ابوعمرو رضى الله تعالى عنه اتتنا الكتب بالخط الذى كنا نكاتب به، باقامة ابى جعفر رضى الله عنه مقامه: در هنگامى كه عثمان بن سعيد رضى الله عنه وفات يافت، مكتوبى به همان خطى كه (در زمان عثمان بن سعيد) با آن مورد مكاتبه قرار مى‏گرفتيم، در خصوص انتصاب فرزندش، ابوجعفر (محمد بن عثمان) به جانشينى او براى ما صادر گشت.»[1]

4- واخبرنا جماعة، عن ابى القاسم جعفر بن محمد بن قولويه و ابى غالب الرازى و ابى محمد التلعكبرى، كلهم عن محمد بن يعقوب، عن اسحاق بن يعقوب قال: «سالت محمد بن عثمان العمرى رحمه الله ان يوصل لى كتاباً قد سئلت فيه عن مسائل اشكلت علىّ. فوقع التوقيع بخط مولانا صاحب الدار عليه السلام و اما محمد بن عثمان‏ العمرى فرضى الله تعالى عنه و عن ابيه من قبل فانه ثقتى و كتابه كتابى: اسحاق بن يعقوب مى‏گويد: از محمد بن عثمان خواهش كردم نامه‏اى كه در آن مسائل مورد اشكال خود را نوشته بودم، به حضور امام زمان عليه‏السلام تقديم بدارد. او هم پذيرفت. در پاسخ من توقيعى به خط امام زمان عليه‏السلام به اين مضمون صادر گشت: محمد بن عثمان كه خداوند از او و پيش از او از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من است، و نامه او نامه من مى‏باشد.»[2]

اين توقيع شريف خيلى مفصل و طولانى است و مشتمل بر مسائل فقهى، اجتماعى و... مى‏باشد كه در آينده ان‏شاءالله مورد بحث و گفتگو قرار خواهد گرفت.

5- در توقيع ديگرى چنين مرقوم مى‏دارد: «محل ثقتنا بما هو عليه و انه عندنا بالمنزلة و المكان الذين يسرانه. زاد الله فى احسانه اليه، انه ولى قدير، والحمد لله لا شريك له و صلى الله على رسوله محمد و آله، و سلم تسليماً كثيراً كثيراً.»[3]


[1] - الغيبه ص‏362، حديث‏324. بحارالانوار، ج‏51، ص‏349، حديث‏2.

[2] - الغيبه ص‏362، حديث‏326. احتجاج طبرسى، ج‏2، ص‏469.

[3] - يوم‏الخلاص، ص‏169.

|164|

«او در همين حال مورد وثوق و اعتماد ماست، و او در پيش ما مقام و منزلتى دارد كه او را دلشاد مى‏سازد. خداوند لطف و كرمش را در حق او افزون كند كه او مولاى توانا است، و همه ستايش‏ها مخصوص او مى‏باشد كه شريكى ندارد. و صلوات و سلام و درودهاى فراوان بر رسول گراميش حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهل‏بيت او باد.»


مرجع و پناهگاه شيعيان در مسائل كلامى، فقهى، اجتماعى و...

وقتى كه به دوران زندگانى او به عنوان نايب امام زمان عليه‏السلام نظر مى‏افكنيم‏ و احاديث نقل شده از ايشان و توقيعات صادر شده توسط وى را مورد دقت و بررسى قرار مى‏دهيم، به سادگى پى مى‏بريم كه شيعيان در تمامى بلاد اسامى و همه وكلاى حضرت، مشكلات كلامى و فقهى و اجتماعى و... را به ايشان ارجاع مى‏دادند و ايشان بخاطر مرتبط بودنش با امام غايب عليه‏السلام مشكلات دوستداران را حل مى‏نمود. ما برخى از موارد را به عنوان نمونه ذكر مى‏كنيم تا مطلب روشن گردد.

ابوالحسن، على بن احمد دلال قمى، مى‏گويد: «اختلف جماعة من الشيعه فى أن‏ الله عزوجل فوض الى الائمه صلوات الله عليهم ان يخلقوا او يرزقوا؟ فقال قوم هذا محال لايجوز على الله تعالى، لان الاجسام لايقدر على خلقها غير الله عزوجل و قال آخرون بل الله تعالى أقدر الائمه على ذلك و فوضه اليهم فخلقوا و رزقوا و تنازعوا فى ذلك تنازعاً شديداً. فقال قائل: ما بالكم لا ترجعون الى ابى جعفر محمد بن عثمان العمرى فتسألونه عن ذلك فيوضح لكم الحق فيه، فانه الطريق الى صاحب الامر عجل الله فرجه، فرضيت الجمامة بابى جعفر و سلمت و اجابت الى قوله، فكتبوا المسألة و انفذوها اليه، فخرج اليهم من جهته توقيع نسخته: «ان الله تعالى هو الذى‏ خلق الاجسام و قسم الارزاق، لانه ليس بجسم و لا حال فى جسم، ليس كمثله شى و هو السميع العليم، و اما الائمه عليهم السلام فانهم يسألون الله تعالى فيخلق و

|165|

يسألونه فيرزق، ايجاباً لمسألتهم و اعظاماً لحقهم.»[1]

«گروهى از شيعيان اختلاف كردند در اينكه آيا خداوند قدرت آفرينش و رزق را به ائمه عليهم السلام واگذار كرده يا نه؟ دسته‏اى گفتند: واگذارى قدرت خلق و روزى دادن محال است؛ چون اجسام را غير از خداوند كسى نمى‏تواند خلق بكند؛ و دسته ديگر گفتند: خداوند به ائمه در خلق و روزى دادن قدرت داده و آن‏ها را به ائمه واگذار كرده است. تنازع و اختلاف شديدى در اين مسأله به وجود آمد. يك نفر گفت: شما چرا به ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى مراجعه نمى‏كنيد و از او سؤال نمى‏كنيد، تا حق را براى شما آشكار سازد؛ او طريق و سفير امام زمان عليه‏السلام است. همه آن‏ها راضى‏ شدند كه به ابوجعفر مراجعه كنند و قول آن قائل را پذيرفتند. لذا اين مسأله را نوشته و به سوى او (محمدبن عثمان) فرستادند. از ناحيه آن حضرت توقيع شريفى به سوى ايشان صادر شد كه نسخه آن بدين قرار است: همانا فقط خداوند متعال اجسام را خلق مى‏كند و ارزاق را تقسيم مى‏نمايد؛ چون او نه جسم است و نه حال در جسم، هيچ چيزى شبيه او نيست و او سميع و عليم است. و ائمه عليهم السلام از خداوند مى‏خواهند و او خودش خلق مى‏كند؛ و از خدا درخواست مى‏كنند و او خودش روزى مى‏دهد؛ به خاطر اجابت كردن درخواست ايشان و بزرگ داشتن حق ائمه عليهم السلام».

اگر بعضى از توقيعات شريفه كه توسط محمد بن عثمان به دست شيعيان مى‏رسيد، ذكر كنيم، مطلب فوق با وضوح بيشترى آشكار خواهد شد. لذا بعضى از توقيعات امام عليه‏السلام را كه توسط محمد بن عثمان به دست شيعيان رسيده، ذكر مى‏كنيم.


1- توقيع اسحاق بن يعقوب

يكى از توقعيات با اهميت، توقيعى است كه توسط محمد بن عثمان در پاسخ به‏ مكتوب اسحاق بن يعقوب از ناحيه امام زمان عليه‏السلام صادر شده است.


[1] - الغيبه، ص‏293، حديث 248. سفينةالبحار، ج‏2، ص‏405.

|166|

اين توقيع مشتمل بر مطالب مهم و نكات قابل توجهى است و بيشتر مسائل‏مختلف اجتماعى در آن مطرح شده است. لذا از اهميت خاصى برخوردار مى‏باشد. بويژه اين توقيع، متضمن تعيين وظيفه مردم در زمان غيبت كبرى، و بيان علت غيبت و معرفى و مشخص نمودن هويت بعضى از افراد است.

اين توقيع شريف هم به صورت تقطيع شده در ابواب مختلف كتب روايى مندرج شده و هم به صورت كامل در بعضى كتب معتبر حديثى نقل شده است. ما سعى خواهيم كرد منابع آن‏ها را تا حد توان مشخص كنيم.

لازم به يادآورى است كه بعضى از قسمت‏هاى اين توقيع، نياز به مباحث اجتهادى و فقهى دارد و مى‏بايست براى فهميدن آن قسمت‏ها، به صاحبان فن و كتب فقهى استدلالى مراجعه كنيم تا بتوانيم حكم شرعى و معناى صحيح آن را به دست آوريم. متأسفانه مقام گنجايش توضيح و تفسير آن‏ها را ندارد و علاقمندان بايد خود تحقيق و تفحص‏ بيشترى در آن‏ها بنمايند.

به خاطر اهميت اين توقيع شريف، متن عربى همراه با ترجمه آن را نقل مى‏كنيم تا زمينه مطالعة دقيق را فراهم سازد.

حدثنا محمد بن محمد بن عصام الكلينى رضى الله عنه قال: حدثنا محمد بن يعقوب الكلينى، عن اسحاق بن يعقوب قال: «سألت محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه أن يوصل لى كتاباً قد سألت فيه عن مسائل اشكلت على فورد (ت فى) التوقيع بخطّ مولانا صاحب الزمان عليه‏السلام: «اما ما سألت عنه ارشدك الله و ثبتك من امر المنكرين لى من اهل بيتنا و بنى عمنا، فاعلم أنه ليس بين الله عزوجل و بين احد قرابة، و من انكرنى فليس منى و سبيله ابن نوح عليه‏السلام.

اما سبيل عمى جعفر و ولده فسبيل اخوة يوسف عليه‏السلام.[1]


[1] - از اول تا اينجا در بحارالانوار، ج‏50، حديث‏1، ص‏227. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏469.

|167|

اما الفقاع فشربه حرام، ولا باس بالشلماب.[1]

و اما اموالكم فلا نقبلها الا لتطهروا، فمن شاء فليصل و من شاء فليقطع فما آتانى الله خير مما آتاكم.

و اما ظهور الفرج فانه الى الله تعالى ذكره، و كذب الوقاتون.[2]

و اما قول من زعم ان الحسين عليه‏السلام لم يقتل فكفر و تكذيب و ضلال.[3]

و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةالله عليهم.[4]

و اما محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه و عن ابيه من قبل فانه ثقنى و كتابه‏ كتابى.[5]

و اما محمد بن على بن مهزيار الاهوازى فيصلح الله له قلبه و يزيل عنه شكه.

و اما ما وصلتنا به فلا قبول عندنا الا لما طاب و طهر، و ثمن المغنية حرام.[6]

و اما محمد بن شاذان بن نعيم فهو رجل من شيعتنا اهل البيت

و اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع فملعون و اصحابه ملعونون فلا تجالس اهل مقالتهم فانى منهم برى و آبائى عليهم السلام منهم براء.[7]

و اما المتلبسون باموالنا فمن استحل منها شيئاً فاكله فانما يأكل النيران.[8]

و اما الخمس فقد ابيح لشيعتنا و جعلوا منه فى حل الى وقت ظهور امرنا لتطيب


[1] - اين قطعه در بحارالانوار، ج‏66، روايت 2، ص‏482 و بحار، ج‏79، ص‏166، ح 2 آمده است.

[2] - همان، منبع، ج‏52، ص‏111. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏470.

[3] - همان منبع، ج‏44، ص‏271، حديث‏3. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏470.

[4] - همان منبع، ج‏2، ص‏90، روايت 13. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏470.

[5] - بحارالانوار، ج‏51، ص‏90، حديث‏13. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏470.

[6] - وسائل الشيعه، ج‏17،باب 16، ص‏123، روايت 2215.

[7] - بحارالانوار، ج‏47، ص‏334، روايت 2. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏470.

[8] - همان منبع، ج 96، ص 184، روايت 1. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏471.

|168|

ولادتهم و لاتخبث.[1] و اما ندامة قوم قد شكوا فى دين الله عز و جل على ما وصلونا به فقد أقلنا من استقال، و لا حاجة فى صلة الشاكين.

و اما علة ما وقع من الغيبة فان الله عز و جل يقول: «يا ايها الذين آمنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسؤكم»[2] انه لم يكن لاحد من آبائى عليهم السلام الا و قد وضعت فى عنقه بيعة لطاغية زمانه، و انى اخرج حين اخرج، و لا بيعة من الطواغيت فى‏ عنقى.[3]

و اما وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكالانتفاع بالشمس اذا غيبتها عن الابصار السحاب‏ و انى لامان لاهل الارض كما ان النجوم أمان لاهل السماء، فأغلقوا باب السؤال عما لا يعنيكم، و لا تتكلفوا علم ما قد كفيتم، و اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك‏ فرجكم والسلام عليك يا اسحاق بن يعقوب و على من اتبع الهدى.»[4]

اسحاق بن يعقوب مى‏گويد: «از محمد بن عثمان رضى الله عنه خواهش كردم‏ نامه مرا كه مشتمل بر پاره‏اى از مسائل مشكلى كه برايم پيش آمده بود، به ناحيه مقدسه تقديم دارد. (او هم پذيرفت) و جواب آن به خط مولايم امام زمان عليه‏السلام بدين قرار صادر شد: «خداوند تو را هدايت كند و بر اعتقاد حق ثابت و پايدار بدارد. اين كه سؤال كرده‏اى بعضى از افراد خاندان ما و عموزادگان ما منكر وجود من هستند. بدان كه بين خداوند و هيچ كس قرابت و خويشى نيست و هر كس منكر وجود من باشد از من نيست؛ و راهى كه او مى‏رود راه پسر نوح است.


[1] - بحارالانوار، ج‏96، ص‏184، روايت 1. احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏471.

[2] - سوره مائده، آيه 102.

[3] - احتجاج الطبرسى، ج‏2، ص‏471.

[4] - ما اين توقيع شريف را از «كمال الدين» نقل كرديم، ليكن اين توقيع با سندهاى مختلف در منابع ديگر نيز ذكر شده است: (الف) كمال‏الدين، ج‏2، ص‏483، حديث 4. (ب) الغيبه، ص‏290، حديث 247. (ج) احتجاج طبرسى، ج‏2، ص‏469. (د) بحارالانوار، ج‏53، ص‏180، حديث‏10.

|169|

و راهى كه عمويم جفعر (كذاب) و اولاد او نسبت به من پيش گرفته‏اند، راه برادران يوسف است.

اما فقاع (آبجو) نوشيدنش حرام است، ولى نوشيدن شلماب[1] مانعى ندارد.

اما اموالى كه شما (به عنوان هديه) به ما مى‏رسانيد، ما آن را براى پاك شدن شما از گناهان قبول مى‏كنيم، بنابراين، هر كس مى‏خواهد به ما برساند، و هر كس نمى‏خواهد قطع كند؛ آنچه به ما داده است، از آنچه شما مى‏دهيد بهتر است.

و اما وقت ظهور من وابسته به اراده خداوند متعال است. كسانى كه وقت آن را تعيين مى‏كنند، دروغگو هستند.

و اما حوادثى كه براى شما پديد مى‏آيد (و حكم آن را نمى‏دانيد) پس رجوع كنيد به راويان حديث ما؛[2] زيرا آن‏ها حجت من بر شما هستند، و من هم حجت خدا بر آن‏ها هستم.

و اما محمد بن عثمان عمرى كه خداوند از وى و از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من و نوشته او نوشته من است.

و اما محمد بن على بن مهزيار اهوازى، به زودى خداوند دل او را اصلاح مى‏كند و شك و ترديدش را از وى برطرف مى‏سازد.

و اما مالى را كه براى ما فرستاده‏اى، پذيرفته نمى‏شود، مگر اين كه از حرام پاك و پاكيزه گردد و پول زن آوازخوان هم، حرام است.


[1] - شلماب: نوعى نوشيدنى است كه از «شيلم» يعنى دانه‏اى شبيه جو، درست مى‏شود و در انسان يك نوع بيهوشى و خواب آلودگى ايجاد مى‏كند. (كمال الدين، ج 2، ص 484، به نقل از استاد شعرانى .

[2] - والمراد برواة الحديث الفقاء الذين يفقهون الحديث و يعلمون خاصه و عامه و محكمه و متشابهه، و يعرفون صحيحه من سقيمه، و حسنه من مختلفه، والذين لهم قوة التفكيك بين الصريح منه والدخيل و تمييز الاصيل من المزيف المتقول. لا الذين يقرؤون الكتب المعروفة و يحفظون ظاهراً من الفاظه و لا يفهمون معناه و ليس لهم منة الاستنباط و ان زعموا أنهم حملة الحديث. (كمال الدين، ج‏2، ص‏484، على اكبر الغفارى).

|170|

و اما محمدبن شاذان بن نعيم[1]، او مردى از دوستان ما اهل‏بيت است.

و اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب اجدع[2]، او و پيروانش معلون هستند، تو با آنها كه عقيده‏اينان را دارند، رفت و آمد نكن؛ زيرا من از آن‏ها بيزارم، و پدر من هم از آن‏ها بيزار بودند. و اما كسانى كه اموال ما را نزد خود نگاه مى‏دارند، اگر چيزى از آن را براى خود حلال بدانند و بخورند، مثل اين است كه آتش خورده‏اند.

و اما خمس[3] براى شيعيان ما مباح و براى آن‏ها تا ظهور ما حلال گشته است، تا به واسطه آن ولادتشان پاك باشد، و پليد و آلوده نگردند.

و اما مردمى كه از فرستادن آن اموال به نزد ما پشيمان شده‏اند، در دين خدا شك و ترديد نمودند، اگر اموالى كه به ما داده‏اند، بخواهند به آن‏ها پس مى‏دهيم، ما نياز به بخشش كسانى كه درباره وجود ما ترديد دارند، نداريم.

و اما علت غيبتى كه به وقوع پيوسته است، خداوند مى‏گويد: «اى كسانى كه ايمان‏ آورده‏ايد سؤال نكنيد از چيزهايى كه اگر براى شما آشكار گردد، شما را آزرده‏ كند.»

هر يك از پدران من در زمان خود بيعت سلطان طاغوت زمان خود را به گردن گرفتند، ولى من زمانى قيام مى‏كنم كه بيعت هيچ يك از طاغوت‏ها را به گردن ندارم.

و اما چگونگى انتفاعى كه مردم در غيبت من از من مى‏برند، همچون انتفاع از خورشيد است هنگامى كه در پشت ابرها پنهان شود. من امان مردم روى زمين هستم، همان طور


[1] - از اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام بوده و بعد از وفات ايشان از وكلاى حضرت مهدى عليه‏ السلام از منطقه نيشابور به شما مى‏رفت (ر. ك كمال‏الدين، ج‏2، ص‏442. ح 16). به او شاذانى و نيشابورى نيز مى‏گويند.

[2] - كشى و ابن الغضائرى او را اجذع ثبت كرده‏اند. او يكى از اصحاب امام صادق عليه‏السلام بود و بعد از مدتى منحرف شد و براى خود مذهبى تأسيس نمود و امام صادق عليه‏السلام او را چند بار لعنت نموده است. (معجم رجال الحديث، ج‏14، ص‏244).

[3] - مقصود از خمس، غنايم جنگى است كه از جمله اماء سبيات بوده و در بازار به فروش مى‏رفته، خريد اينها تجويز شده با آنكه خمس آن داده نشده است. اين مطلب را فقهاء مفصلاً در باب خمس آورده‏اند و قرائن و شواهد بسيارى بر آن ارائه داده‏اند كه شامل خمس ارباح مكاسب نمى‏شود. (حضرت آيةالله معرفت).

|171|

كه ستارگان امان اهل آسمان‏ها مى‏باشند. بنابراين، سؤال‏هايى كه به شما سودى ندارد، پرسش نكنيد و خود را به خاطر چيزى كه نيازى به آن نداريد، به مشقت نيندازيد. براى تعجيل در فرج و ظهور من زياد دعا كنيد كه رهايى شما از قيد و بندها در دعاء است. سلام بر تو اى اسحاق بن يعقوب و سلام بر كسانى كه راه هدايت را پيش گرفته‏اند.»[1]


2- توقيع ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى‏[2]

مرحوم شيخ صدوق - رحمةالله عليه در كتاب «كمال‏الدين» از محمد بن جعفر اسدى رضى الله عنه روايت نموده كه مى‏گفت: «در ضمن جواب مسائلى كه من از حضرت صاحب الزمان‏صلوات الله عليه پرسيده بودم و محمد بن عثمان قدس الله روحه براى من فرستاد، چنين مرقوم بود: «اما آنچه كه از نماز خواندن وقت طلوع‏ خورشيد و وقت غروبش پرسيده‏اى، اگر آن گونه كه مردم مى‏گويند، باشد كه: خورشيد از ميان دو شاخ شيطان طلوع كرده و در ميان دو شاخ شيطان غروب مى‏كند، پس هيچ چيزى بهتر از نماز، دماغ شيطان را به خاك نمى‏مالد؛ پس نماز را به پا دار و دماغ‏ شيطان را به خاك بمال.

اما اينكه پرسيده‏اى چيزى وقف ما شده باشد، اگر صاحبش محتاج به آن باشد آيا مى‏تواند در آن تصرف كند يا نه؟ جواب اين است كه: اگر آن شى‏ء وقف شده هنوز تسليم


[1] - اين توقيع با استفاده از كتاب «مهدى موعود» ترجمه شده است.

[2] - در زمان نواب بزرگوار امام زمان (عج) عده‏اى از مردم موثق بودند، كه از طرف نواب توقيعاتى براى آن‏ها مى‏رسيد، يكى از آن‏ها ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى بود (الغيبه، ص‏415). يكى از وكلاى حضرت در منطقه رى بود. صالح بن ابى صالح مى‏گويد: در سال 290 هجرى عده‏اى از من خواستند كه چيزى را به عنوان مال امام از آن‏ها بپذيرم ولى نپذيرفتم نامه‏اى نوشتم و كسب تلكيف كردم جوابى براى من آمد كه: محمد بن جعفر اسدى در رى است مال به او تحويل داده شود كه او از موثقّين ماست. اسدى در ماه ربيع الثانى سال 312 در حالى كه مردم او را به عدالت مى‏شناختند، بدون تغيير عقيده به جهان باقى شتافت. (الغيبه، ص‏415 و 416).

|172|

متولى نشده، صاحب ملك اختيار دارد آن را از وقف بودن بيرون كند و آن را تملك نمايد؛ ولى اگر تسليم متولى وقف شده باشد، صاحب آن نمى‏تواند تصرف كند، خواه محتاج به آن باشد يا بى نياز از آن باشد.

و اما اينكه پرسيده‏اى كسانى در اموال ما كه در دست آنهاست، بدون اجازه ما تصرف مى‏كنند و استفاده آن را براى خود حلال مى‏دانند، هر كس اين كار را بكند ملعون است؛ و ما روز قيامت از وى بازخواست مى‏كنيم. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس آنچه را كه پيش عترت من حرام است حلال بداند، به زبان هر پيغمبرى ملعون است؛ پس هر كس حق ما را تضييع كند از جمله ستمگران محسوب است و مشمول لعنت پروردگار خواهد بود چنانكه خداوند فرمود:«الا لعنة الله على‏ الظالمين.»[1]

و اما اينكه پرسيده‏اى از بچه‏اى كه ختنه شده و بعد از آن مجدداً غلاف و پوشش آلت او رشد كند، آيا بار دوم هم بايد ختنه شود يا نه؟ جواب اين است كه واجب است دوباره ختنه شود، چون زمين از بول انسان ختنه نشده چهل روز به سوى خدا ضجه مى‏كشد.

و اما اينكه پرسيده‏اى شخصى نماز مى‏گزارد و آتش و تصوير و چراغ روشن مقابل وى قرار دارد، آيا نمازش صحيح است يا نه؟ و مردم پيش از تو در اين مورد اختلاف داشته‏اند، جواب اين است كه: اگر نمازگزار از اولاد بت‏پرستان و آتش‏پرستان‏ باشد، جايز نيست رو به روى آن‏ها نماز بخواند.

و اما اينكه پرسيد ه‏اى املاكى براى شما وقف شده، آيا جايز است كسى آن را آباد كند و بعد از كسر مخارجى كه خرج كرده بقيه درآمدِ آن را به ناحيه ما بفرستد، و اين كار را به خاطر ثواب بردن و تقرب به سوى ما متحمل شود؟ جواب اين است كه: هيچ كس حق ندارد در مال كسى بدون اجازه صاحبش تصرف كند، پس چگونه جايز است كسى


[1] - سوره هود، آيه 18.

|173|

در مال ما تصرف كند؟ هر كس بدون اجازه ما اين كار را بكند، آنچه را كه بر وى حرام بوده حلال دانسته، و هر كس بدون اجازه، چيزى از اموال ما را بخورد، مثل اين است كه آتش مى‏خورد و به زودى به آتش جهنم خواهد افتاد.

و اما اينكه پرسيده‏اى شخصى املاكى را براى ما وقف مى‏كند و بعد از وقف، به‏ دست كسى مى‏سپارد تا آن را آباد كند و مخارج خويش و زمين را از درآمد آن بردارد و بقيه را به ناحيه ما بفرستد، آيا جايز است؟ اين كارها براى كسى كه از طرف واقف تعيين شده، جايز است؛ و ليكن براى غير آن جايز نيست.

و اما اينكه پرسيده‏اى رهگذرى از كنار درختانى كه به ما وقف شده، عبور مى‏كند و از ميوه آن مى‏خورد، آيا براى او حلال است يا نه؟ جواب اين است كه: خوردن آن براى رهگذر حلال و بردن آن حرام مى‏باشد.[1]


[1] - كمال‏الدين، ج‏2، ص 520، حديث‏49. احتجاج طبرسى، ج‏2، ص‏479. بحارالانوار، ج‏53، ص‏182 روايت 11.

|174|

توقيع ديگرى از ناحيه امام زمان عليه‏السلام خطاب به محمد بن جعفر اسدى‏ توسط محمد بن عثمان عمرى صادر شده است كه مطالب و مفاهيم آن مندرج در توقيع قبلى بود. اين توقيع ابتدايى است؛ يعنى بدون اينكه از حضرت سؤالى بكنند و نامه‏اى خدمت حضرت بفرستند، حضرت خودش مبادرت به ارسال اين توقيع نمود، و در آن، كسانى كه اموال امام زمان عليه‏السلام را براى خود حلال دانسته و به ناحق آن را مى‏خورند، معلون مى‏شمارد. و قسمتى از آن توقيع چنين است كه: «بسم الله الرحمن الرحيم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين على من اكل من مالنا درهماً حراماً».[1]

از اين دو توقيع شريف معلوم مى‏شود اموالى كه مردم به سوى امام زمان عليه‏السلام مى‏فرستادند، چه به صورت هدايا، چه به صورت سهم امام عليه‏السلام يا به صورت نذر و امثال آن، در وصول آن به امام زمان عليه‏السلام كوتاهى مى‏شده و بعضى‏ها كه


[1] - كمال‏الدين، ج‏2، ص‏522، حديث‏51. احتجاج طبرسى، ج 2، ص‏480. بحارالانوار، ج‏53، ص‏183، روايت 12.

|175|

آلوده به دنياى فانى بودند و ايمان در قلب آن‏ها راه نيافته بود، بلكه در ظاهر اظهار ايمان مى‏كردند، با انتساب دروغين خود به امام زمان عليه‏السلام مى‏خواستند در آن اموال دستبرد زده و آن‏ها را ملك شخصى خود قرار دهند.

و لذا امام زمان عليه‏السلام روى اين جهت تأكيد فراوان دارد، تا هم خود اين‏ اشخاص متوجه شوند و هم مردم اموال را به دست افراد غير مطمئن نسپارند؛ بويژه در دوران محمد بن عثمان مدعيان دروغين نيابت زياد بودند و علت اساسى آن‏ها به چنگ آوردن اموال و ثروت بود.


3- توقيع فقهى ديگر توسط محمد بن عثمان عمرى

محمد بن على ابن الحسين باسناده عن ابى الحسين محمد بن جعفر الاسدى، فيما ورد عليه من الشيخ ابى جعفر محمد بن عثمان العمرى يعنى عن المهدى عليه‏السلام- فيمن افطر يوماً من شهر رمضان متعمداً بجماع محرم عليه، او بطعام محرم عليه، أن‏ عليه ثلاث كفارات.[1]

در توقيعى كه از طرف حضرت مهدى (عج) توسط محمدبن عثمان به سوى محمد بن جعفر اسدى صادر شده است، (از حضرت سؤال شده بود) درباره شخصى كه در ماه مبارك رمضان عمداً با جماع محرم (مثل زنا) و يا با طعام حرام (مثل شرب خمر) روزه خود را بشكند، (وظيفه آن از جهت كفاره چيست؟) حضرت در جواب فرمود: چنين شخصى سه كفاره بايد بدهد (يعنى بايد كفاره جمع بدهد):

1- اطعام شصت فقير.

2- آزاد كردن بنده.

3- شصت روز روزه.


[1] - وسائل الشيعه، ج‏10. باب 10، ص‏55، روايت 12816.

|176|


4- استمداد شيعيان از نايب دوم براى حل گرفتارى‏هاى شخصى توسط حضرت مهدى عليه‏السلام

ابو غالب احمد بن محمد زرارى مى‏گويد: «بين من و زنم مادر ابوالعباس - يعنى‏ پسر ابوغالب - نزاع و دشمنى بزرگى پيش آمد كه احتمال توافق و سازش نمى‏رفت؛ و اين نزاع طولانى شد و دنباله‏دار شد؛ تا اينكه من به خاطر آن خيلى ناراحت شدم و نامه‏اى نوشتم و به دست محمد بن عثمان دادم (تا به خدمت امام عليه‏السلام برساند) و تقاضاى دعا نموده بودم. جواب نامه مدت زيادى به تأخير افتاد، سپس ابوجعفر (محمد بن عثمان) را ديدم، گفت: جواب نامه تو صادر شده است. پيش او رفتم دفتر را بيرون آورد، پيوسته آن را ورق مى‏زد تا اين كه فصلى از نامه را به من نشان داد كه در آن چنين بود: «اما مسأله زن و شوهر، خداوند بين آن‏ها آشتى ايجاد كرد. (ابو غالب زرارى مى‏گويد:) همسرم همواره بر حالت استقامت و درستى بود و از آن جريان‏ها و اختلافات سابق ديگر اتفاق نيفتاد. و من گاهى عملاً كارى مى‏كردم كه او را به خشم بياورم ولى از او چيزى ظاهر نمى‏شد.»[1]


مدعيان دروغين نيابت

امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام به خاطر شرايط خاص اجتماعى‏ كمتر در مجامع عمومى حضور مى‏يافتند؛ و در زمان حيات خود، نمايندگانى براى خود انتخاب كرده بودند كه مردم بيشتر اوقات به واسطه آن‏ها با اين دو امام بزرگوار ارتباط برقرار كنند و مسائل شرعى و حوائج اجتماعى و مشكلات زندگانى خود را مطرح سازند. مردم تقريباً در آن زمان به اين روش عادت كرده بودند. علت اساسى پيش گرفتن چنين روشى، زمينه سازى براى غيبت صغرى بود كه بايد مردم بدون ارتباط مستقيم با


[1] - الغيبة، ص‏323، حديث‏272، باب توقيعات.

|177|

امام خويش زندگى كنند و مشكلات خويش را از طريق نمايندگان مطرح سازند. بعد از شهادت امام حسن عسكرى عليه‏السلام و آغاز غيبت صغرى در سال 260 ه' ق. ارتباط مستقيم مردم با امام خويش قطع گرديد. «نواب خاص» به ترتيبى كه بيان شد، كار و فعاليت خود را آغاز نمودند و به صورت پنهانى تلاش‏هاى خود را براى اثبات‏ وجود امام زمان عليه‏السلام براى خواص و رفع شك و ترديد از قلوب آن‏ها، و راهنمايى مردم به سوى امام عليه‏السلام و اخذ وجوهات شرعى و موقوفات و هبه‏هاى شخصى به امام عليه‏السلام را ادامه دادند و از تفرقه شيعيان جلوگيرى كرده و رهبريت و هدايت عموم دوستداران اهل بيت عليهم‏السلام را به دست گرفتند. و كم كم با اين شيوه انس گرفته و كارهاى خود را از طريق «نواب» انجام مى‏دادند و از سراسر بلاد اسلامى اشخاص و اموال به سوى آن‏ها سرازير گرديد.

در اين ميان، بعضى از افراد ضعيف الايمان و كج انديش كه زمينه انحراف از قبل‏ در وجود آن‏ها بوده، پيدا شده و مدعى دروغين نيابت صاحب الامر عليه‏السلام‏ شدند.

سرچشمه ادعاى دروغين اين افراد در سه چيز خلاصه مى‏شود:

1- ضعف ايمان و زمينه انحراف.

2- طمع كردن به اموالى كه از سراسر بلاد اسلامى به سوى «نواب» سرازير مى‏شد.

مى‏خواستند با ادعاى «نيابت» اين اموال را به سوى خود جلب نموده و بدون مجوز شرعى در آن تصرف نموده و به خوشگذرانى بپردازند.

3- رسيدن به شهرت و رياست در جامعه. دوست داشتند بر عموم شيعيان رياست كنند و امر و نهى از سوى آن‏ها صادر گردد.[1]


[1] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج‏2، ص‏490.

|178|


شروع فعاليت مدعيان دروغين

همان طورى كه از بحث‏هاى آينده روشن خواهد شد، شروع تفكر ادعاى دروغين، به دوران نايب دوم، محمد بن عثمان، برمى‏گردد.

در زمان نايب اول، عثمان بن سعيد، به خاطر علل مختلفى، منحرفين نتوانستند فعاليت كنند و لذا در دوران نايب اول خبرى از ادعاى دروغين نيابت نيست و اگر هم باشد به صورت خيلى كم رنگ مطرح بوده كه مشهود و ملموس نبوده است. همان طور كه احتمال دارد «اسحاق احمر» و «باقطانى» در آن دوره بوده، وليكن قطعى نيست؛ و احتمال هم دارد مربوط به دوره دوم باشد.

علل عدم وجود اين دروغ گويان در دوره نايب اول، عبارتند از:

1- عثمان بن سعيد از اشخاص مشهور و مورد اطمينان در ميان شيعيان بود. همان طورى كه گفته شد در زمان‏هاى قبل از غيبت صغرى از طرف امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام و به نظر بعضى‏ها حتى از طرف امام جواد عليه‏السلام نيز وكالت داشته است. سوابق طولانى او با ائمه عليهم‏السلام باعث شده بود كه شهرت و منزلت خاصى در ميان شيعيان داشته باشد و لذا اين منحرفين در دوره نيابت وى، نتوانستند ابراز وجود كنند.

2- شرايط سياسى و اجتماعى مساعد نبود كه كسى ادعاى دروغين بكند. در اوايل غيبت صغرى، دولتمردان عباسى شديداً مراقب اوضاع بوده، با تمام قوا تلاش مى‏كردند ردپايى از مهدى عليه‏السلام و ياران او پيدا كنند و آن‏ها را نابود سازند؛ و كسى غير از «عثمان بن سعيد» جرأت نمى‏كرد خود را به چنگال مرگ گرفتار كند؛ لذا فعاليت و نيابت او در آن دوره يك جهاد بزرگ به شمار رفت.

3- عدم عادت مردم. هنوز براى مردم به روشنى ارتباط با امام عليه‏السلام از- طريق «نواب» جا نيافتاده بود. لذا عادت مردم احتياج به زمان داشت و اين كار در دوره اول صورت گرفت. وقتى منحرفين ديدند مردم به چنين كارهايى عادت كرده‏اند، خواستند

|179|

با ادعاى دروغين، خود را نايب خاص امام زمان عليه‏السلام معرفى نمايند.[1]

كسانى كه در دوره محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان عليه‏السلام به دروغ‏ ادعاى نيابت امام را داشتند، عبارتند از:

1- ابومحمد حسن شريعى.

2- محمدبن نُصير نميرى.

3- احمد بن هلال عبرتائى.

4- ابوطاهر محمد بن على بن بلال.

5- ابوبكر محمد بن احمد بن عثمان، معروف به ابوبكر بغدادى، برادر زاده محمد بن عثمان.

6 و 7 اسحاق احمر و باقطانى.

8- حسين بن منصور حلاج. به حسين بن منصور نسبت داده شده كه مدعى دروغين نيابت بوده است، وليكن مذهب ايشان معروف به صوفيگرى مى‏باشد. ولى مكاتباتى را كه شيخ در كتاب «الغيبه» بيان كرده است، نشان مى‏دهد كه وى هم، ادعاى نيابت داشته است.

درباره حسين بن منصور، بحث‏هاى مفصلى شده است؛ آن مقدارى كه مربوط به امام مهدى عليه‏السلام و «نواب» باشد، بيان خواهيم كرد.

يكى ديگر از مدعيان دروغين نيابت، «شلمغانى» است كه در زمان نايب سوم، حسين بن روح بوده و ما در آن جا از ايشان بحث خواهيم كرد و شخص ديگرى به نام «ابودلف كاتب» كه بعد از وفات چهارمين نايب، ادعاى نيابت نموده است كه در محل خود، مختصرى از شرح او نيز بيان خواهد شد.


[1] - تاريخ الغيبه‏الصغرى، ص‏494.

|180|


1- ابومحمد حسن شريعى

اسم او به صورت قطع و يقين مشخص نيست كه «حسن» باشد، بلكه او به لقب‏ معروف است. در روايتى كه نقل خواهد شد، راوى حديث به صورت حدس و گمان اسم او را حسن ذكر كرده است.

مؤلف كتاب «قاموس الرجال» در اين باره مى‏نويسد: «از حديثى كه شيخ طوسى‏ نقل كرده،روشن مى‏شود كه اسم او به صورت يقين روشن نيست و او معروف به لقب بوده است و اينكه «تلعكبرى» راوى حديث، به صورت گمان حكم كرده كه اسم او حسن است؛ به خاطر اينكه كنيه او «ابو محمد» بوده و غالباً كنيه كسانى كه «ابو محمد» است، اسم آن‏ها حسن مى‏باشد.»[1] لذا منشأ ظن راوى كنيه او مى‏باشد.

شريعى اولين كسى است كه به دروغ و افترا، ادعاى نيابت امام زمان عليه‏السلام را كرد و او قبلاً از اصحاب امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام- بود، ولى بعداً منحرف شد. تاريخ ادعاى نيابت دروغين او به صورت دقيق بيان نشده است و ليكن چون مدعيان دروغين از دوران نايب دوم شروع شده است لذا ايشان در دوران نخستين سفارت و نيابت محمد بن عثمان به چنين عملى دست زده است.[2]

علماى رجال درباره شرح حال ايشان زياد بحث نكرده‏اند؛ لذا جامع‏ترين سخن‏ درباره ايشان، كلام شيخ در «الغيبه» مى‏باشد و ما به نقل آن اكتفا مى‏كنيم.

شيخ طوسى درباره ايشان مى‏فرمايد: «نخستين كسى كه به دروغ و افترا دعوى‏ نيابت خاص از جانب امام زمان عليه‏السلام كرد، شخصى معروف به شريعى بود. جماعتى از علما از ابومحمد تلعكبرى از ابوعلى محمد بن همام نقل كرده‏اند كه كنيه شريعى «ابو محمد» بود. تلعكبرى مى‏گفت: گمان دارم نام وى حسن باشد. او از اصحاب امام هادى عليه‏السلام و بعد از آن حضرت، از ياران امام حسن عسكرى عليه‏السلام-


[1] - قاموس الرجال، ج‏3، ص‏262.

[2] - تاريخ الغيبه الصغرى، ص‏495.

|181|

به شمار مى‏آمد. او اول كسى است كه مدعى مقامى شد كه خداوند براى او قرار نداده‏ بود، و شايسته آن هم نبود، و نخستين كسى است كه در اين خصوص بر خدا و حجت‏هاى پروردگار دروغ بست، و چيزهايى به آن‏ها نسبت داد كه شايسته مقام والاى آنان نبود و آن‏ها از آن به دور بودند. از اين رو، شيعيان هم او را ملعون دانسته و از وى دورى جستند و توقيعى از جانب امام زمان عليه‏السلام در خصوص لعن و دورى از وى صادر شد.

ابو محمد تلعكبرى مى‏گفت: بعد از آن عقيده به كفر و الحاد از او آشكار گشت. اين مدعيان نخست بر امام دروغ مى‏بستند و مى‏گفتند: ما وكلاى آن حضرت هستيم، جمعى از مردم ضعيف الايمان هم با اين ادعا، نسبت به آن‏ها اظهار دوستى مى‏كردند، سپس كه كارشان اوج مى‏گرفت، به عقيده حلاج منتهى مى‏گرديد. چنانكه از ابوجعفر شلمغانى و امثال او لعنةالله عليهم اجمعين آشكار گشت.»[1]


2- محمدبن نصير نميرى

يكى از رقباى محمد بن عثمان بود و نيابت وى را قبول نداشت و خود مدعى نيابت بود. شيخ در رجال خود، در اصحاب امام جواد عليه‏السلام دوبار از ايشان نام برده است و هيچ شرحى درباره او نداده است.[2] و همچنين شيخ، او را در اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام نيز ذكر كرده و او را از غلات بشمار آورده است.[3]

علامه حلى در رجال خود، در دو جا از ايشان نام مى‏برد و مى‏نويسد: «محمد بن‏ نصير نميرى كسى است كه امام هادى عليه‏السلام او را لعن نموده است.


[1] - الغيبه، ص 397، حديث‏368.

[2] - رجال الطوسى، ص‏405، رقم‏407، و ص‏407، رقم‏23.

[3] - بنده در «رجال الطوسى» در اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام او را پيدا نكردم، وليكن «معجم رجال الحديث»، ج‏17، ص‏298، و همچنين «نقدالرجال»، ص‏336، از شيخ طوسى چنين عبارتى را نقل كرده است، ولى در چاپى كه در دست ما موجود است، يافت نشد.

|182|

و در جاى ديگر مى‏گويد: ابن غضائرى درباره او گفته است: محمد بن نصير از نظر علمى از فضلاى بصره بود (و از نظر عقيدتى) ضعيف بود و فرقه «نصريه» را ايشان تأسيس كرده و به او نسبت داده مى‏شود.»[1]

در رجال «كشى» نيز شرح حال ايشان مطرح شده است و به نظر ايشان امام هادى‏ عليه‏السلام سه نفر را لعن كرده كه يكى از آن‏ها محمد بن نصير نميرى است.[2]

و در جاى ديگر از «عبيدى» نقل مى‏كند كه ايشان گفته است: «امام حسن عسكرى‏ عليه‏السلام بدون اينكه من سؤالى از او بكنم، نامه‏اى به سوى من فرستاد و در آن نامه از محمد بن نصير نميرى و حسن بن محمد بابا قمى، اعلان انزجار نموده بود و بيان كرده بود كه: تو و جميع دوستداران ما از آن‏ها دورى جوييد و من آن‏ها را لعن مى‏كنم و لعنت خدا نيز بر آن‏ها باد؛ آن‏ها از نام ما سوء استفاده كرده و اموال مردم را مى‏خورند و فتنه‏انگيزى مى‏كنند؛ آن‏ها ما را و شيعيان ما را اذيت كردند، خداوند آن‏ها را اذيت بكند و آن‏ها را در فتنه‏اى كه ايجاد كرده‏اند مغلوب و نابود سازد.»[3]

تا حالا معلوم شد كه وى حداقل در زمان امام هادى و امام حسن عسكرى عليهم‏ السلام بوده است و مورد لعن هر دو قرار گرفته است. شيخ طوسى در كتاب «الغبيه» توضيحات بيشترى درباره او مى‏دهد و عقايد او را نيز بيان مى‏دارد.

ابوالعباس بن نوح مى‏نويسد: «ابو نصر هبةالله بن محمد به من خبر داد كه محمد بن نصير نميرى، از اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام بود. چون آن حضرت‏ وفات يافت، مدعى منصب محمد بن عثمان شد و گفت: نايب امام زمان عليه‏السلام من هستم، اما خداوند او را رسوا گردانيد؛ زيرا الحاد و نادانى وى آشكار گرديد، محمد


[1] - رجال العلامة الحلى، ص‏257 254.

[2] - اختيار معرفة الرجال، ج‏2، ص‏805.

[3] - همان منبع.

|183|

بن عثمان هم او را لعنت كرد و از وى دورى نمود و خود را از او پنهان نگاه داشت، نميرى بعد از شريعى به دروغ ادعاى نيابت كرد.»[1]

بين اين حديث و روايت كشى منافاتى ديده مى‏شود؛ چون از روايت كشى استفاده مى‏شد كه وى ادعاى نيابت امام هادى عليه‏السلام را داشت و لذا حضرت او را لعن كرد، و استفاده مى‏شد در زمان امام حسن عسكرى (ع) هم ادعاهايى خرافى داشته و لذا امام حسن عسكرى عليه‏السلام نيز او را لعن نمود، ولى اين حديث نقل‏ شده از «الغيبه» مى‏گويد: او از اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام بود و بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه‏السلام در زمان نايب دوم ادعاى دروغين نمود، لذا تعارضى بين روايت «كشى» و «الغيبه» مشاهده مى‏گردد.

براى رفع تعارض و تنافى، به نظر مى‏رسد، اين دو روايت را چنين معنى كنيم كه: روايت كشى درست است و امام دهم و يازدهم عليهماالسلام او را لعن كرده‏اند و او در زمان آن‏ها هم مدعى دروغين و از غلات بود، و ليكن بعد از لعن امام حسن عسكرى عليه‏السلام توبه نموده و جزء اصحاب امام عليه‏السلام شده، ليكن بعد از مدتى در زمان نايب دوم، شيطان مجدداً او را اغواء نموده و به ادعاهاى دروغين قبلى برگشته است. و لذا بعد از برگشتن به مسير قبلى، مجدداً برائت از او، از طرف محمد بن عثمان صادر مى‏گردد.

شيخ در ادامه، حديثى را نقل مى‏كند كه اين مطلب را تأييد مى‏كند. ابوطالب انبارى مى‏گويد: «چون اين گونه اعتقادات از نميرى ظاهر شد، محمد بن عثمان او را لعنت كرد و از وى دورى جست، وقتى اين خبر را به او رساندند، آمد نزد محمد بن عثمان تا او را راضى كند و از وى معذرت خواهى كند، ولى محمد بن عثمان اجازه ورود به او نداد و خود را پنهان نمود و او را با افتضاح برگردانيد.[2]


[1] - الغيبه ص‏398.

[2] - همان منبع، حديث 370، ص‏398.

|184|


عقايد انحرافى محمد بن نصير نميرى

عقايد كفرآميز و الحادى داشت كه سعى مى‏نمود آن را در بين عامه مردم منتشر كند، و لذا از طرف محمد بن موسى بن حسن بن فرات هم اسباب كار او فراهم مى‏شد و او را تقويت مى‏كرد.[1]

ابن فرات از خاندان معروف بنو فرات بود. وى در بغداد و كوفه محدثى معروف بود و به نظر مى‏رسد نخستين فرد از خاندان بنوفرات بود كه مقامى در حكومت عباسى به دست آورد.[2]

از اينجا معلوم مى‏شود كه حكومت چگونه پشتيبان خط انحرافى بود. عقايد او در كتاب «الغيبه» و «كشى» و «فرق الشيعه» بيان شده است كه ما از آن‏ها نقل مى‏كنيم.

سعد بن عبدالله اشعرى مى‏گويد: «محمد بن نصير نميرى مدعى بود كه پيغمبر است و امام هادى عليه‏السلام او را مبعوث كرده است و عقيده به تناسخ داشت. و معتقد به خدايى امام هادى عليه‏السلام بود. نزديكى با زنان محارم را جايز مى‏دانست و عمل لواط را حلال كرده بود. نميرى اين را موجب تواضع و فروتنى و تذلل مفعول و لذت و كامرانى فاعل مى‏دانست و مى‏گفت: خدا هيچ يك از اين‏ها را بر بندگانش حرام نكرده است.»[3]

طرفداران او قومى بودند كه عبادات و شرعيات را ترك كردند و منهيات و محرمات را حلال شمردند و گفتند: دين يهود بر حق است و ما از آن‏ها نيستيم و دين نصارا بر حق است و ما از آن‏ها نيستيم.[4]


[1] - الغيبه، ص‏398.

[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص‏169.

[3] - الغيبه، رقم 371، ص‏398. اختيار معرفةالرجال، ج‏2، ص‏805. فرق‏الشيعه، ص‏103. معجم الرجال الحديث، ج‏17، ص‏299.

[4] - مناقب ج‏1، فى‏الرد على الغلاة.

|185|

فرقه «نمريه» منسوب به محمد بن نصير نميرى است، و نمريه فرقه‏اى از قائلين به امامت امام هادى عليه‏السلام در زمان حيات او بودند و بعداً منحرف شدند و قائل به نبوت محمد بن نصير نميرى شدند و ادعا مى‏كردند كه محمد بن نصير را امام هادى عليه‏ السلام مبعوث كرده است.[1]

و گاهى از اوقات فرقه منسوب به او را «نصيريه» نيز مى‏گويند، همان طورى كه‏ علامه در رجال خود چنين مطالبى را نقل كرده است، ليكن بايد توجه داشته باشيم كه فرقه «نصيريه» كه معروف است كسانى هستند كه قائل به ربوبيت على عليه‏السلام مى‏باشند و مى‏گويند كه على عليه‏السلام خدا است و رئيس آن‏ها شخصى بود به نام «نصير» و ليكن اين نصيريه كه در اينجا مطرح است همان پيروان محمد بن نصير نميرى هستند و قائل به نبوت ايشان مى‏باشند.[2]

سعد بن عبدالله مى‏گويد: «نميرى در آخر عمر بيمار شد و در آن حال مرد. در آن‏ بيمارى از وى پرسيدند: جانشين تو كيست؟ او با زبان ضعيف و گرفته‏اى گفت: احمد! ولى كسى نفهميد احمد كيست. به همين جهت، اين حرف موجب انشعاب پيروان او شد؛ به طورى كه سه دسته گرديدند. عده گفتند: مقصود نميرى، احمد فرزندش بوده، جمعى گفتند: احمد بن محمد بن موسى بن فرات (برادر على بن محمد بن موسى وزير مقتدر) است و فرقه‏اى گفتند: منظور وى احمد بن ابوالحسين بن بشر بن يزيد مى‏باشد. و اين انشعاب باعث پراكندگى اتباع او گرديد.»[3]


3- احمد بن هلال عبرتائى (هلالى)

احمد بن هلال از كسانى بود كه بعد از وفات نايب اول امام زمان عليه‏السلام-


[1] - فرق‏الشيعه ص‏102.

[2] - قاموس الرجال، ج‏8، ص‏416. پاورقى فرق‏الشيعه، ص‏103.

[3] - الغيبه ص‏399، حديث 373. بحارالانوار، ج‏51، ص‏368.

|186|

عثمان بن سعيد، منكر وكالت نايب دوم، محمد بن عثمان شد و خط انحراف را پيش‏ گرفت. بيشتر كتب رجالى او را ملقب به «عبرتايى» مى‏دانند.[1] و شيخ طوسى در كتاب «الغيبه» او را «كرخى» نامگذارى كرده،[2] و «بغدادى» نيز درباره او گفته شده است.[3]

وى در سال 180 ه' ق در «عبرتا» كه روستايى بزرگ و از نواحى نهروان بغداد است، متولد شد و در سال 267 ه' ق. از دنيا رفت.[4] بعضى از علماى رجال وفات او را در سال 269 ه' ق مى‏دانند.»[5]

او قبل از انحرافش از شخصيت والايى برخوردار بوده و عالمى برجسته و عارفى‏ متقى محسوب مى‏شده است. او از عصر امام رضا عليه‏السلام بوده تا هفت سال‏ گذشته از غيبت صغرى و عبارات بعضى از علماى رجال، دلالت بر مقام والاى او دارد. نجاشى در رجال خويش مى‏گويد: او «صالح الرواية» است و دو كتاب براى وى ذكر كرده است: كتاب «يوم و ليلة» و كتاب «نوادر».[6]

شيخ در فهرست مى‏گويد: «اكثر كتب احاديث شيعه (اصول) را ايشان روايت كرده است.»[7]

احمد بن هلال پنجاه و چهار بار به حج رفته است و بيست نوبت از آن را با پاى‏ پياده حج نموده است.[8] وليكن از اعمال بعدى و ادعاى دروغين او معلوم شد كه همه


[1] - النجاشى، ج‏1،ص‏218. الفهرست، ص‏50. رجال الطوسى، ص‏410. رجال العلامةالحلى،ص‏202.

[2] - الغيبه، ص‏399.

[3] - رجال الطوسى، ص‏410.

[4] - رجال النجاشى، ج‏1، ص‏218. الفهرست، ص‏50.

[5] - العامة الحلى، قسم دوم، ص‏202.

[6] - رجال النجاشى، ج‏1، ص‏218.

[7] - الفهرست، ص‏50.

[8] - اختيار معرفة الرجال. ج‏2، ص‏816، رقم 102.

|187|

اين‏ها از روى ريا و فريب مردم بوده است، تا شهرت اجتماعى كسب كند و اموالى را نصيب خود گرداند.


4- احمد بن هلال و انكار نيابت محمد بن عثمان

آنچه از تاريخ فهميده مى‏شود، اين است كه احمد بن هلال تا اواخر سفارت و نيابت نايب اول، منحرف نشده بود؛ ليكن به مجرد وفات عثمان بن سعيد در نايب دوم، تشكيك كرد و نيابت او را نپذيرفت.[1]

شيخ طوسى در اين باره مى‏گويد: «احمد بن هلال از اصحاب امام حسن عسكرى عليه‏السلام بود. در زمان آن حضرت شيعيان اتفاق داشتند كه وكيل امام به فرمان‏ حضرت، محمد بن عثمان است. بعد از رحلت آن حضرت، شيعيان از احمد بن هلال پرسيدند كه چرا وكالت محمد بن عثمان را قبول نمى‏كنى و در امور دينى خويش به وى مراجعه نمى‏نمايى، با اينكه امام مفترض الطاعة او را به اين مقام تعيين فرموده است؟ احمد بن هلال گفت: من از امام حسن عسكرى عليه‏السلام چيزى راجع به وكالت محمد بن عثمان نشنيده‏ام. وكالت پدرش عثمان بن سعيد را انكار نمى‏كنم، اگر بدانم و يقين كنم محمدبن عثمان وكيل صاحب الزمان عليه‏السلام است به وى جسارت‏ نمى‏ورزم. گفتند ديگران از امام عليه‏السلام شنيده‏اند كه محمد بن عثمان وكيل آن‏ حضرت و بعد از وى وكيل امام زمان عليه‏السلام است، گفت: اگر شما شنيده‏ايد، اطاعت از محمدبن عثمان بر شما واجب است نه بر من.

از اين رو، از پذيرفتن وكالت ايشان خوددارى كرد و او را به اين سمت نپذيرفت. شيعيان هم او را ملعون دانسته و از وى دورى جستند. سپس توقيعى به دست حسين بن روح (نايب سوم امام زمان عليه‏السلام از سال 305 ه' ق به بعد نيابت داشت)


[1] - تاريخ الغيبة الصغرى، ص‏502.

|188|

صادر شد كه حضرت او را لعنت نموده است، و به شيعيان امر كرده بود كه از وى دورى جويند.»[1]


توقيعات مشتمل بر لعن احمد بن هلال

مسلم است كه توقعياتى از طرف ناحيه مقدسه در لعن احمد بن هلال صادر گشته و اين توقيعات در كتب حديثى و رجالى نقل شده است. آن چيزى كه محل تأمل و قابل بررسى است، اين است كه آيا اين توقيعات فقط از ناحيه امام زمان عليه‏السلام است- يا از امام حسن عسكرى عليه‏السلام نيز توقيعى در لعن او وارد شده است؟

نجاشى در رجال خويش مى‏نويسد: «مذمت‏هاى زيادى درباره احمد بن هلال از طرف امام حسن عسكرى عليه‏السلام روايت شده است.»[2]

ليكن از كلمات گذشته و رواياتى كه در آينده ذكر خواهد شد، معلوم مى‏شود كه در زمان امام حسن عسكرى عليه‏السلام ايشان منحرف نشده بود و لذا آن رواياتى كه «نجاشى» ذكر كرده، از ناحيه امام زمان عليه‏السلام مى‏باشد.[3]

توقيعات مشتمل بر لعن احمد بن هلال، عبارتند از:

1- محمد بن صالح مى‏گويد: «موقعى كه خبر فوت احمد بن هلال ملعون، از ناحيه مقدسه رسيد، شيخى نزد من آمد و گفت: كيسه‏اى را كه نزد توست بيرون بياور؛ آن را بيرون آورده و گشودم، ديدم نامه‏اى به اين مضمون به نام من صادر گشته: آنچه راجع به صوفى بدعت كار يعنى «هلالى» گفته بودى، خداوند پيوند عمر او را بريد. پس از مرگ احمد بن هلال نيز، نامه‏اى به اين مضمون آمد: او قصد كشتن ما را كرد، ما هم صبر كرديم تا خداوند با نفرين ما، پيوند عمر او را بريد.»[4]


[1] الغيبه، ص‏399.

[2] رجال النجاشى، ج‏1، ص‏218.

[3] قاموس الرجال، ج‏1، ص‏674.

[4] - كمال‏الدين، باب توقعيات، حديث‏12.

|189|

2- در توقيعى كه درباره «شلمغانى» حسين بن روح، نايب سوم حضرت، در زندان مقتدر، خليفه عباسى در سال 312 ه' ق. به بعضى اصحاب خود فرستاد، حضرت از احمد بن هلال نيز ابراز انزجار كرده بود و در آن توقيع چنين آمده:«واعلمهم اننا فى التوقى و المعاذرة منه على ما كنا عليه ممن تقدمه من نظرائه، من الشريعى و النميرى و الهلالى [1] و البلالى و غيرهم...به مردم اطلاع بده كه ما از دوستى وى (شلمغانى) خوددارى نموده و از او دورى مى‏جوييم؛ همان طورى كه از امثال او: شريعى، نميرى، هلالى و بلالى دورى جستيم.»[2]

3- كشى در رجال خود، از احمد بن ابراهيم مراغى روايت مى‏كند كه: «نسخه‏اى مشتمل بر لعن ابن هلال براى قاسم بن علاء [3] رسيد كه در آغاز آن، حضرت به نمايندگان خود در عراق چنين نوشته بود: «احذروا الصوفى المتصنع: از صوفى متظاهر و رياكار بپرهيزيد». سپس مى‏گويد: راويان اصحاب ما او (احمد بن هلال) را در عراق ملاقات نموده و احاديثى را از وى يادداشت كردند، و چون اين توقيع صادر شد، آن را انكار نمودند و قاسم بن علاء را مجبور كردند كه راجع به وى (مجدداً) به ناحيه مقدسه (از طريق سفير و نايب دوم) مراجعه كند. از ناحيه مقدسه هم، توقيعى به اين مضمون صادر گشت: «ما درباره اين رياكار و متظاهر، ابن هلال، نظر خويش را به تو اعلام داشتيم، چنانكه مى‏دانى خداوند گناهان او را نخواهد آمرزيد و هرگز گناهان او را نخواهد بخشيد و از لغزش او نمى‏گذرد. بدون اجازه و رضايت ما، در كار ما دخالت مى‏كند، و مستبد و خودسر است و وجوهات امام را براى خود نگه داشته و از اجراى فرامين ما سرباز زده است؛ جز آن‏هايى را كه به مذاق وى خوش آمده باشد. اراده خداوند بر اين تعلق گرفته است كه به وسيله اين كارها، او را وارد جهنم كند، (در عين حال ما خونسردى خودمان


[1] - احمد بن هلالى.

[2] - الغيبه، ص‏411.

[3] - از وكلاى حضرت و از كارگزاران محمد بن عثمان و حسين بن روح بوده است.

|190|

را حفظ كرديم) در مقابل كارهاى او صبر نموديم، تا اينكه خداوند دعاى ما را مستجاب كرد و عمر او را قطع نمود. در رابطه با او، در زمان حياتش به عده قليلى از دوستداران نزديكمان اطلاع داديم و به آن‏ها سفارش كرديم تا آن را به پيروان صميمى ما ارائه دهند؛ ما برائت و دورى مى‏جوييم از او، خدا او را رحمت نكند و برائت مى‏جوييم از كسانى كه از او كناره نگيرند. به اسحاقى [1] و اهل بيت او و كسانى كه از بلاد او و خارج از بلاد او، درباره وى قبلاً از تو سؤالى كرده‏اند، و حالا از تو سؤالى مى‏كنند، و كسانى كه مى‏توانند مطلع شوند، حال اين فاجر را بر آن‏ها اعلام كن. ديگر هيچ عذرى براى هيچ يك وجود ندارد تا در گفتار افراد مورد وثوق ما شك نمايند؛ زيرا كه اين بيانات را ما به آن‏ها ارائه مى‏دهيم....[2]

راوى اين حديث ابوحامد بن ابراهيم مراغى مى‏گويد: با وجود اين توقيع هم، باز بعضى‏ها در پيروى از احمد بن هلال ثابت قدم باقى ماندند و مجدداً توقيع سومى در مذمت آن‏ها وارد شد.[3]

خلاصه اين توقيع مفصل در كتاب «الغيبه» نيز ذكر شده است[4] و در آن جا تصريح مى‏كند كه اين توقيع، توسط «عمرى»[5] از طرف امام زمان عليه‏السلام صادر گشته است.

و احتمال دارد توقيع اول «احذروالصوفى المتصنع» از طرف امام زمان عليه‏ السلام در زمان حيات او به دست محمد بن عثمان صادر شده باشد و توقيع دوم و سوم بعد از حيات وى به دست حسين به روح صادر شده باشد؛ چون توقيعات امام‏


[1] - احتمالاً احمد بن اسحاق اشعرى باشد.

[2] - اختيار معرفةالرجال، ج‏2، ص‏816.

[3] - مصدر سابق.

[4] - الغيبه، ص‏353، حديث‏313.

[5] - منظور محمد بن عثمان عمرى است.

|191|

- عليه‏السلام به قاسم بن علاء هم به دست محمد بن عثمان و هم حسين بن روح فرستاده مى‏شد.[1]

وليكن مشكل است اين توقيعات را به زمان ابن روح، سومين سفير (326 - 305) نسبت داد؛ زيرا در آن زمان هيچ رد پايى از ادعاى ابن هلال در بين اماميه وجود ندارد؛ احتمال زيادى وجود دارد كه حسين بن روح در زمانى كه به عنوان وكيل، تحت نظر سفير دوم به خدمت مشغول بوده، به دستور وى اين حكم را عليه ابن هلال منتشر ساخته باشد، بويژه با درنظر گرفتن سال مرگ ابن هلال (267) كه زمانى طولانى قبل از وصول ابن روح به سفارت است. به نظر مى‏رسد منازعات ابن هلال قبل از وفات سفير دوم در سال (305) خاتمه يافته باشد.[2]


رواياتى كه در سند آن‏ها احمد بن هلال آمده، قابل اعتماد است يا نه؟

اين مسأله يك بحث فنى و تخصصى است كه بايد صاحب نظران در رجال، فقه و اصول اين موضوع را پى‏گيرى نمايند و ثمرات عملى زيادى در فقه دارد؛ چون همان طورى كه از «فهرست» نقل شد، بيشتر اصول اصحاب ما را احمد بن هلال روايت كرده است.[3]

و همچنين در اسناد حدود شصت روايات، اسم احمد بن هلال وارد شده است و بايد تكيلف اين روايات روشن شود كه آيا قابل اعتماد هستند يا نه؟ چون بحث فنى و تخصصى است، نظرات اهل فن را در اين مسأله نقل مى‏كنيم، و خود شما با دقت در اقوال، مى‏توانيد تصميم بگيريد.

شيخ در «تهذيب» مى‏گويد: «مشهور است كه احمد بن هلال از غلات و از لعنت‏


[1] - قاموس الرجال، ج‏1، ص‏676.

[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عج)، ص‏165.

[3] - فهرست شيخ، ص‏50.

|192|

شدگان (توسط امام عليه‏السلام -) مى‏باشد و مطالبى كه فقط توسط ايشان روايت شده باشد، به آن عمل نمى‏كنيم.»[1]

و در «استبصار» مى‏نويسد: «احمد بن هلال، از روايان ضعيف و فاسد المذهب‏ است و مطالبى كه فقط توسط ايشان نقل شده باشد، به آن احاديث اعتناء نمى‏شود.»[2]

و همچنين شيخ در كتاب «عدةالاصول» در دو مورد از «غلات» بحث كرده است: در يك جا همان اقوال سابق را متذكر مى‏شود، اما در جاى ديگر قائل به تفصيل مى‏شود. در بحث خبر واحد مى‏نويسد: «آن رواياتى كه فقط از طريق «غلات» روايت شده باشد، جايز نيست به آن‏ها عمل كنيم؛ ولى اگر ثقات ديگرى هم آن‏ها را روايت كرده باشند، جايز است به آن روايت عمل كنيم و اين به خاطر همان راوى ثقه است.»[3]

ليكن در باب «تعادل و تراجيح» مى‏نويسد: «و اما رواياتى كه فقط آن‏ها را «غلات» نقل كنند، اگر معلوم باشد كه رواى، آن روايت را قبل از انحراف يا بعد از انحراف نقل كرده است، آن رواياتى كه قبل از انحراف آن‏ها نقل شده به آن‏ها عمل مى‏شود ولى آن رواياتى كه بعد از انحراف نقل شده باشد، آن‏ها ترك مى‏شوند و به آن‏ها عمل نمى‏شود. و به خاطر همين مطلب، علماى اماميه به روايات ابوالخطاب محمد بن ابى زينب در حال عدم انحرافش عمل مى‏كنند و روايات بعد از انحراف او را ترك مى‏كنند و درباره احمد بن هلال عبرتائى نيز (همين تفصيل) جارى است.»[4]

علامه حلى در رجال خويش مى‏نويسد: «ابن غضائرى در احاديثى كه توسط احمد بن هلال نقل شده باشد توقف كرده است، مگر آن رواياتى كه «احمد بن هلال» از «حسن بن محبوب» از كتاب «مشيخه» و از «محمد بن ابى عمير» از كتاب «نوادر» نقل كرده باشد؛


[1] - تهذيب، ج‏9، باب وصيت براى اهل ضلال، ذيل حديث شماره 812، ص‏204.

[2] - استبصار، ج‏3، ص‏28، باب 17، حديث شماره 22.

[3] - عدةالاصول، ص 351.

[4] - عدةالاصول، ص‏381 و 382. قاموس الرجال، ج‏1 ص‏673.

|193|

چون اكثر اصحاب حديث، اين دو كتاب را ديده‏اند، و لذا به آن‏ها اعتماد دارند. ليكن احاديث منقول از طرف احمد بن هلال در نزد من (علامه حلى) مورد قبول نيست.»[1]


تلخيص نظريه آيت الله العظمى خوئى رحمه الله

شكى نيست كه اين شخص (احمد بن هلال) از نظر عقيده فاسد است و قابل اعتماد نيست، بلكه از زندگى او استفاده مى‏شود كه به چيزى پايبند نبوده است. لذا گاهى غلو مى‏كرده است و گاهى اعمال ناصبى بودن از او ظاهر مى‏شده است. وليكن ما درصدد اثبات اين مطلب نيستيم؛ چون اگر راوى «ثقه» (صداقت در گفتار و راستگو) باشد، فاسد بودن عقيده و عمل او (از جهات ديگر) روايت او را از «حجيت» ساقط نمى‏كند.

اينكه نجاشى در رجال خود گفت: او «صالح الروايه» است، اظهار مى‏شود كه او شخص ثقه‏اى بوده است. و اينكه «جعفر بن محمد بن قولويه» او را در سلسله اسناد كتاب «كامل الزيارات» قرار داده، يك نوع توثيق احمد بن هلال است؛ چون در اول كتابش گفته است كه غير از موثقين را در اسناد وارد نكرده است. و از طرف ديگر اينكه شيخ درباره او قائل به تفصيل شد و گفت: روايات او قبل از انحراف قابل اعتماد است، شهادت به وثاقت «احمد بن هلال» است؛ چون اگر راوى شخص «ثقه» نباشد، جايز نيست به روايات او حتى قبل از انحراف او هم عمل شود.

ملخص كلام اينكه: ظاهر قضيه نشان مى‏دهد «احمد بن هلال» شخص ثقه‏اى بوده و ليكن از نظر عقيده فاسد بوده است؛ و فساد عقيده بنابر مطلق حجيت خبر ثقه، ضررى به صحت روايات او نمى‏رساند.»[2]


[1] - رجال العلامة الحلى، قسم دوم، ص‏202. معجم رجال الحديث، ج‏2، ص‏357.

[2] - معجم رجال الحديث، ج‏2، ص‏359 348.

|194|


نظريه شيخ شوشترى - رحمه اللّه-

«حقيقت و تحقيق مطلب درباره «احمدبن هلال» اين است كه ايشان دو حالت‏ دارد: يكى قبل از انحراف و فساد عقيده و ديگرى بعد از انحراف و فساد عقيده. اگر روايتى قبل از انحراف از او نقل شده باشد، آن روايت مورد قبول است؛ همان طورى كه شيخ طوسى در «عدّةالاصول» بيان كردند و اما اگر بعد از انحراف و فساد عقيده روايتى را نقل كرده باشد، و اگر از كتاب «مشيخه» و «نوادر» روايت كرده باشد، مورد قبول است؛ همان طورى كه «ابن غضائرى» قائل به آن است و اگر از آن دو كتاب نقل نكرده باشد، مورد قبول نيست. ليكن تشخيص اين كه روايات نقل شده از طرف او، قبل از انحراف است يا بعد از انحراف؛ فقط براى مشايخ ثلاثه (محمدبن حسن طوسى، محمد بن يعقوب كلينى، محمد بن على بن بابويه) ممكن بوده و براى ما امكان‏پذير نيست. لذا تشخيص تفصيل قبلى براى ما ممكن نيست و آن چيزى در اين ايام براى ما مفيد و ممكن است، اين است كه بگوييم: روايات نقل شده از طريق «احمد بن هلال» اگر در كتاب «اصول كافى» و «من لايحضره الفقيه» باشند، براى ما حجت و مورد قبول است؛ چون آنان سعى‏شان نقل اخبار صحيحه بوده است و از نقل آنها ما كشف مى‏كنيم كه روايات معتبر و قبل از انحراف را، نقل كرده‏اند؛ ولى اگر روايات نقل شده از طريق «احمدبن هلال» در كتابهاى «التهذيب» و «الاستبصار» باشد، قابل قبول نيست؛ چون سعى و كوشش آنها استقصاء و جمع احاديث بوده و به صحّت و سقم توجّهى نمى‏كردند.»[1]


محمد بن على بن بلال (بلالى)

يكى ديگر از مخالفين نيابت محمدبن عثمان، ابوطاهر محمدبن على بن بلال، معروف به بلالى مى‏باشد كه اموال امام- عليه السلام- را تصرف نموده بود و از دادن آن


[1] - قاموس الرّجال، ج 1، ص 677.

|195|

به نايب دوّم امتناع مى‏نمود و ادّعاى وكالت از طرف امام زمان -عليه السّلام - را داشت.[1]

وى قبل از انحرافش، با امام دهم و امام يازدهم - عليهما السّلام - رابطه نزديكى‏ داشت و يكى از وكلاى مهم به شمار مى‏رفت و لذا علماى رجال تمجيدهاى زيادى از وى نموده‏اند كه همه‏اش مربوط به قبل از انحراف او مى‏باشد. براى روشن شدن بعضى از ابعاد شخصيت قبل از انحراف او، بعضى از كلمات علماى رجال و بعضى احاديث در جلالت ايشان را نقل مى‏كنيم.

شيخ طوسى در رجال خود، در باب «كنى»، ايشان را جزء اصحاب امام هادى - عليه السّلام- شمرده است[2] و ضمن شمارش او جزء اصحاب امام حسن عسكرى - عليه السّلام - مى‏گويد: «محمدبن على بن بلال شخص مورد اعتمادى است.»[3]

و در «الغيبه» نيز او را جزء اصحاب امام حسن عسكرى -عليه السّلام- شمرده‏ است.[4]

برقى در رجال خود نيز، او را جزء اصحاب امام حسن عسكرى - عليه السّلام - به حساب آورده است.[5]

ابن طاوس در «ربيع الشيعه» مى‏نويسد: «محمد بن على بن بلال، يكى از سفراء و نمايندگان موجود و معروف در زمان غيبت صغرى است كه قائلين به امامت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - درباره آن اختلافى ندارند.»[6]


[1] - الغيبه، ص 400.

[2] - رجال الطوسى، ص 427.

[3] - رجال الطوسى، ص 435.

[4] - الغيبه، ص 353.

[5] - معجم رجال الحديث، ج 16، ص 309.

[6] - رجال الحديث، ج 16، ص 319.

|196|

ابن شهر آشوب او را از موثّقين وشخص مورد اطمينان امام حسن عسكرى -عليه السّلام- مى‏داند.[1]

شيخ صدوق، «بلالى» را از كسانى مى‏داند كه امام زمان -عليه السّلام - را ديده و جزء وكلاء آن حضرت شمرده است.»[2]

ايشان در نزد امام حسن عسكرى -عليه السّلام - از موقعيت بالايى برخودار بوده‏ و در چندين مورد، حضرت ايشان را توثيق نموده است. در توقيعى كه امام حسن عسكرى - عليه السّلام - براى «اسحاق بن اسماعيل» فرستاده بود، در آنجا حضرت مى‏نويسد: «اى اسحاق! نوشته ما را بر بلالى بخوان، همانا وى فردى قابل اعتماد و موثق و آگاه به وظايف خود مى‏باشد.»[3]

امام حسن عسكرى - عليه السّلام - دوبار فرزند خويش، امام زمان - عليه السّلام‏ را به او خبر داده است. اين حديث توسط خود ايشان، در اصول كافى چنين آمده است كه: محمدبن على بن بلال مى‏گويد: «از جانب امام حسن عسكرى عليه السّلام - دو سال پيش از وفاتش، پيامى به من رسيد كه از جانشين بعد از خود به من خبر داد، بار ديگر سه روز پيش از وفاتش پيامى رسيد و از جانشين بعد از خود به من خبر داد.»[4]

در آن زمان، غير از خواصّ شيعيان، به ديگران جانشين امام حسن عسكرى - عليه السّلام - را معرفى نمى‏كردند؛ چون خطر جدّى او را تهديد مى‏كرد؛ لذا بنا بر كتمان و پنهان زيستى امام زمان -عليه السّلام - بود.

حسين بن روح، نايب سوّم امام زمان -عليه السّلام- مى‏گويد: «اصحاب ما درباره‏ مسئله «تفويض» و غير آن، نظريه‏هاى مختلفى مطرح كردند (و توافقى حاصل نشد.) در


[1] - مناقب، ج 4، ص 423.

[2] - كمال الدين، باب من شاهد القائم، حديث 16، ص 442.

[3] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 846.

[4] - اصول كافى، ج 1، ص 117، حديث 1.

|197|

آن روزهايى كه ابوطاهر بن بلال منحرف نشده بود، پيش او رفتم و اختلاف اصحاب را با او در ميان گذاشتم. او به من گفت: چند روزى به من مهلت بده و چند روز مهلت دادم و بعد از چند روز، دوباره به او مراجعه نمودم. او براى من حديثى را نشان داد كه سندش به امام صادق - عليه السّلام - مى‏رسيد كه آن حضرت در حديث فرموده بود: «موقعى كه خداوند مى‏خواهد كارى را انجام دهد او را بر رسول اكرم - صلى اللّه عليه و آله - سپس بر اميرالمؤمنين و بقيه ائمه - عليهم السّلام - يكى پس از ديگرى تا اينكه منتهى به صاحب الامر - عليه السّلام - شود، عرضه مى‏دارد. سپس آن كار و اراده خداوند در دنيا محقق مى‏گردد. و موقعى كه ملائكه مى‏خواهند عملى را به درگاه خداوند ببرند، آن را در ابتداء عرضه بر صاحب الزمان - عليه السّلام - و يكى پس از ديگرى، از ائمه - عليهم السّلام - و سپس بر پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مى‏دارند، سپس بر خداوند تبارك وتعالى عرضه مى‏شود. آن چيزى كه از جانب خداوند به دنيا نازل مى‏شود به دست آنها و آنچه از دنيا به سوى خداوند عروج مى‏كند نيز به دست معصومين - عليهم السّلام - مى‏باشد. ليكن در عين حال به يك چشم زدن از خداوند استغناء ندارند.»[1]

از اين روايت جلالت و عظمت اين مرد، روشن مى‏شود كه شخصى مثل حسين بن روح در يك بحث كلامى از ايشان استمداد مى‏طلبد.[2] به نظر مى‏رسد رجوع حسين بن روح به ايشان قبل از «نيابت خاصّ» او بوده و زمانى بوده كه او هم مثل ديگران، يكى از وكلاى حضرت بوده است.

لازم به يادآورى است كه اين تعريفها و تمجيدها به قبل از انحراف ايشان از خط مستقيم ولايت مربوط مى‏شود. على رغم دارا بودن چنين مقام و منزلت در نزد امام حسين عسكرى - عليه السّلام - و امام زمان - عليه السّلام - كه مدّتى وكيل ايشان بوده، ليكن در آخر عمر، نفس أمّاره و شيطان درونى او را تابع خود نمود و تمام اعمال گذشته او را


[1] - الغيبه، ص 387، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 164، حديث 10.

[2] - معجم رجال الحديث، ج 6، ص 310.

|198|

باطل نمود و جزء لعن شدگان توسط امام زمان - عليه السلام - گرديد و ادّعاى دروغين وكالت از طرف صاحب الأمر نمود.

شيخ طوسى در «الغيبه» درباره او مى‏گويد: «ابوطاهر محمّد بن على بن بلال نيز، از كسانى است كه مدّعى وكالت و نيابت امام زمان - عليه السّلام - شد. ماجراى او با محمدبن عثمان، كه با ادّعاى نيابت حضرت، اموالى را ضبط، و از تسليم آن به وى خوددارى نمود و ادّعا كرد كه از طرف امام زمان - عليه السّلام - در اخذ آنها وكالت دارد، و دورى شيعيان از وى و لعن او كه از ناحيه مقدسه توقيع مبنى بر لعنت وى بيرون آمد، معروف است.

ابو غالب زراى مى‏گويد: «ابوالحسن محمّد بن محمّد بن يحيى معاذى نقل مى‏كند: « يكى از شيعيان بعد از وفات امام حسن عسكرى - عليه السّلام - و تفرقه شيعه و انحراف ابوطاهر بن بلال، به وى پيوست. سپس برگشت و در مسلك ما در آمد؛ ما جهت پيوستن و گسستن را از او پرسيديم. گفت: روزى نزد ابوطاهر بودم، برادرش «ابوالطيب» و «ابن خزر» و جمعى از پيروانش هم بودند، در آن هنگام پيشخدمت آمد و گفت: ابوجعفر عمرى (محمّد بن عثمان) در خانه است. از شنيدن اين خبر، پيروان ابوطاهر مضطرب شدند، و آمدن او را ناخوش دانستند. ابوطاهر گفت: وارد شود. محمّد بن عثمان هم وارد شد. ابوطاهر و پيروانش به احترام او بلند شدند، محمّد بن عثمان در صدر مجلس و ابوطاهر پيش روى او نشست. سپس صبر كرد تا حضّار ساكت شدند. آنگاه گفت: «اى ابوطاهر! تو را به خدا سوگند مى‏دهم آيا امام زمان - عليه السّلام - به تو فرمان نداد اموالى كه نزد تو است به من تسليم كنى؟ گفت: بلى حضرت چنين دستورى داد! محمّد بن عثمان بلند شد و بيرون رفت. از اين جريان حاضران مجلس ناراحت شدند و چون به خود آمدند، ابوالطيب از برادرش ابوطاهر پرسيد: صاحب الزمان را در كجا ديدى؟ گفت ابوجعفر (محمّد بن عثمان) مرا به يكى از خانه‏هاى خود وارد ساخت؛ ناگهان ديدم حضرت در بالا خانه وى مرا نگريست و امر كرد اموالى كه نزد من بود، به وى بدهم.

|199|

ابوالطيب پرسيد: از كجا دانستى كه او امام زمان - عليه السّلام - است؟ گفت: وقتى او را ديدم هيبتش مرا گرفت و سخت مرعوب گرديدم و دانستم كه صاحب الزمان - عليه السّلام - است. علّت جدايى من (بلالى) از محمّد بن عثمان نيز، همين مطلب است.»

[1] [يعنى اين كه امام دستور داد اموال را به محمّد بن عثمان بدهم!]

از اين حديث معلوم مى‏شود كه محمّدبن عثمان، در مقابل «ابن بلال» به دو كار اساسى دست زده: يكى اين كه ملاقات او را، با امام زمان - عليه السّلام - فراهم نمود تا شك درونى او را بر طرف و اموال را به دستور امام از او بگيرد و ديگرى اين كه اين جريان ملاقات و دستور امام - عليه السّلام - در پس دادن اموال را، در ميان جمعى از پيروان او مطرح نمود و او نيز اعتراف نمود و حجت را بر آنها تمام نمود. و لذا بعضى از آنها از پيروى ابن بلال برگشتند. پس، هم حجت بر خود «بلالى» تمام شد و هم به پيروان او. ليكن حبّ دنيا نگذاشت او به راه حق رهنمون شود.


5- ابوبكر بغدادى

اسم او محمّد بن احمد بن عثمان است كه برادر زاده محمّد بن عثمان، نايب دوّم امام زمان - عليه السّلام - و نوه عثمان بن سعيد، نايب اوّل امام زمان - عليه السّلام - مى‏باشد.

عموى او محمّد بن عثمان انحراف او را مى‏دانست، و ليكن ديگران از آن خبرى نداشتند.[2] و لذا در مجلسى كه محمّدبن عثمان با خواص اصحاب خود نشسته بود و درباره بعضى از گفتار و روايات ائمه - عليهم السّلام - مذاكره مى‏كردند، ابوبكر بغدادى وارد مجلس شد، وقتى كه محمّد بن عثمان او راديد به اطرافيان خود گفت: اَمْسِكُوا فَاِنَّ هذا الجائى ليس من اصحابكم: سكوت كنيد و چيزى نگوييد چون اين شخص كه وارد


[1] - الغيبه، ص 400. بحارالانوار، ج 51، ص 269.

[2] - تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 507.

|200|

مى‏شود از ياران شما نيست.[1]

گويند: ابوبكر بغدادى در بصره وكيل يزيدى بود. مدتى در آن سمت ماند و اموال بسيارى به چنگ آورد. آنگاه شكايت او را نزد يزيدى بردند، يزيدى هم او را گرفت و اموالش را مصادره كرد و ضرباتى چند، بر سرش كوبيد كه چشمش آب آورد و با حالت كورى درگذشت.[2]

تاريخ وفات او ذكر نشده است. ولى از شرح حال او و «ابودلف مجنون» مى‏توانيم استنتاج كنيم كه او تا زمان نيابت حسين بن روح بود. و بعد از خود به «ابودلف مجنون» وصيت نمود و ابودلف هم بعد از على بن محمّد سمرى ادّعاى نيابت دروغين كرد.[3]


6و7- اسحاق احمر و باقطانى

ابراهيم بن اسحاق احمرى، كه كنيه او «ابواسحاق نهاوندى» مى‏باشد، ضعيف الحديث و در دين خود متهم مى‏باشد و احاديث منقول از وى نيز قابل اعتماد نيست. كتابهايى نوشته كه يكى از آنها در باره «غيبت» مى‏باشد.[4] ابوعبدالله باقطانى در زمان عثمان بن سعيد از مدعيان دروغين بوده ولى در زمان محمدبن عثمان، از ادعاى خود دست برداشته و يكى از نزديكان محمد بن عثمان به شمار مى‏رفت. در كتب رجالى، تصريح به ادعاى دروغين نيابت اينها نيست. فقط حديثى در «بحارالانوار» وجود دارد كه ذكرى از اين دو نفر در آنجا به ميان آمده است و از آن حديث، نيابت دروغين اينها فهميده مى‏شود و محمد صدر هم كه اينها را جزء مدعيان دروغين شمرده است[5] به آن


[1] - الغيبه، ص 414.

[2] - همان منبع.

[3] - تاريخ الغيبة الصّغرى، ج 2، ص 509.

[4] - رجال النجاشى، ج 1، ص 94، رقم 20. فهرست شيخ، ص 10، رقم 11. رجال العلامة الحلى، قسم دوم ص 198، رقم 4.

[5] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج‏2، ص 509.

|201|

حديث استناد نموده است. ما آن حديث را در شرح حال «عثمان بن سعيد» ذكر كرده، توضيحاتى درباره آن بيان كرده‏ايم و در آنجا با قرائن و شواهدى كه در خود حديث وجود دارد، به اين نتيجه رسيديم كه اين روايت درباره «عثمان به سعيد» است نه «محمد بن عثمان» ولو اينكه در اوايل حديث، تصريح به «ابوجعفرعمرى» شده كه همان محمد بن عثمان مى‏باشد.

وقتى كه حديث را من حيث المجموع مطالعه كنيم، روشن مى‏شود كه منظور همان «عثمان بن سعيد» است. بنابر اين، به نظر مى‏رسد اين دونفر هم كه مدعى نيابت دروغين بوده‏اند مربوط به آن دوره مى‏باشند، با اينكه بعضى‏ها اينها را مربوط به دوره نايب دوم مى‏دانند.[1]


روايت دال بر نيابت دروغين اين دو نفر

خلاصه حديثى كه مرحوم مجلسى در «بحار» عنوان كرده، اين است كه: «احمد دينورى مى‏گويد، من از اردبيل به قصد حج به دينور آمدم و در آن موقع يكى دو سال از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - مى‏گذشت و مردم در خصوص آن حضرت متحير بودند. مردم دينور از آمدن من خوشحال گشتند، شيعيان آنجا نزد من جمع شدند و اموالى را كه حدود سيزده هزار دينار نزد آنها براى امام جمع شده بود، تحويل من دادند تا به سامرا برسانم و رسيد و قبض آنان را براى آنان بياورم. من حركت نموده و چون به بغداد رسيدم، تمام فعاليت خود را مصروف داشتم كه درباره نايب امام تحقيق كنم. به من گفتند: مردى در اين جاست كه او را «باقطانى» مى‏گويند و مدعى نيابت است و ديگرى كه معروف به «اسحاق احمر» است و سومى كه معروف به ابوجعفر عمرى (منظور عثمان بن سعيد عمرى است) نيز ادعاى نيابت دارند.


[1] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 509.

|202|

من نخست از باقطانى شروع كردم و سرى به وى زدم. ديدم پير مردى مهيب و سرشناس و با شخصيت است. اسبى عربى و غلامان بسيار دارد. مردم بسيارى نيز دور او را گرفته و به گفتگو مى‏پرداختند. من داخل شده سلام كردم. او هم به من مرحبا گفت و نزد خود جاى داد و از ديدن من مسرور گرديد.

به قدرى نزد وى نشستم كه اكثر مردم بيرون رفتند. باقطانى از مذهب من جويا شد. گفتم: من مردى از اهل دينور هستم، مقدارى اموال آورده‏ام كه تسليم كنم. گفت: آنها را بياور. گفتم: مى‏خواهم دليلى بر اثبات «نيابت» شما داشته باشم، سپس آن را تسليم كنم. گفت: فردا نزد من برگرد. چون فردا نزد وى رفتم، هيچ گونه دليلى براى اثبات مدعاى خود نياورد. روز سوم هم نزد وى رفتم و دليلى نياورد .

سپس سرى به اسحاق احمر زدم. ديدم وى جوانى تميز، وضع او بهتر، اسبها، لباسها و نفوذ و غلامانش بيشتر از باقطانى است. مردمى كه دور او بودند نيز از آنها كه در نزد باقطانى بودند زيادتر بود. داخل شده، سلام كردم او نيز مرحبا گفت و مرا نزديك خود نشانيد. من هم به قدرى صبر كردم كه جمعيت كم شد. آنگاه پرسيد: آيا حاجتى دارى؟ من هم همان جوابى را كه به باقطانى داده بودم به او نيز گفتم و از وى دليلى بر صدق ادعايش خواستم.

سه روز پى در پى نزد او رفتم، ولى او نتوانست براى اثبات نيابت خود دليل بياورد. آنگاه نزد ابوجعفر عمرى رفتم و او را نايب حقيقى يافتم و...»[1]

اين روايت به روشنى دلالت دارد كه اين دو نفر ادعاى دروغين داشته‏اند. اما اينكه در زمان نايب اول بوده يا نايب دوم، اين حديث را در شرح حال نايب اول مطالعه كنيد تا مطلب روشن گردد.


[1] - بحار الانوار، ج 51، ص 30، حديث 19.

|203|


8- حسين بن منصور حلاج

او بيشتر به فرقه «صوفيه» منسوب است و البته خود علماى «صوفيه» نظرگاههاى مختلفى درباره او دارند و بعضى او را خارج از گروه خود دانسته و آن را به «تشيع» نسبت مى‏دهند. از اعترافات او در دادگاه «مقتدر» بر مى‏آيد كه او مذهب اهل تسنن را قبول داشته و شيعه نبوده است. اينكه بعضى از علماء از جمله شيخ طوسى او را جزء مدعيان دروغين نيابت شمرده است، به اين معنى نيست كه وى مذهب تشيع و تشكيلات وكالت و سفارت را قبول داشته باشد، بلكه روش ايشان اين بود كه با هر قومى و گروهى برحسب عقايد و اعتقادات خود آنها بر خورد مى‏نمود و لذا براى نفوذ در ميان شيعيان، از عقايد آنها به تشكيلات نيابت استفاده كرده و خواسته از آن طريق در آنها نفوذ داشته باشد. پس، بر فرض قبول ادعاى نيابت دروغين وى، ملازم با محسوب كردن وى از گروه شيعيان نيست.


واضع بودن بطلان ادعاى دروغين وى

از جمله كسانى كه در غيبت صغرى از روى كذب و افترا ادعاى نيابت و سفارت «نايب بودن امام زمان - عليه السلام -) نمودند و توقيع شريف به لعن و برائت از ايشان بيرون آمد، حسين بن منصور حلاج بود.[1]

در توقيعات وارده در لعن مدعيان دروغين، تصريح به اسم وى نشده است و خود مؤلف هم در پاورقى همان كتاب اين مطلب را توضيح داده است. انحراف و كجروى وى به قدرى در نزد شيعيان روشن بوده كه احتياجى نبوده توقيعى در لعن او صادر شود. موازين شرعى و قواعد اسلامى در دسترس دوستداران اهل بيت بوده و آنها با موازين آشنايى كامل داشتند؛ لذا درباره انحراف وى شك و ترديد وجود نداشت.[2]


[1] - تتمة المنتهى، ص 284.

[2] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 532.

|204|


رسوا شدن حسين بن منصور توسط ابوسهل نوبختى

وقتى كه حسين بن منصور وارد بغداد شد، فعاليت خود را در جهت جلب شيعيان به سوى خويش شروع نمود و اولين اقدام خود را متوجه ابوسهل بن اسماعيل بن على نوبختى، كه يكى از علماى بزرگ آن دوره بود و با حسين بن روح نيز نسبت داشت، ساخت، تا با جذب ايشان، ديگران نيز از وى پيروى كنند. بين او و ابوسهل دو مناظره رخ داده است است كه ما آنها را بيان مى‏كنيم.

1- ابونصر هبة الله، دختر زاده ام كلثوم و دختر محمد بن عثمان، مى‏گويد، «چون خداوند خواست اعمال «حلاج» را آشكار سازد و او را رسوا گرداند، اين طور پيشامد كرد كه «حلاج» خيال كند ابوسهل بن اسماعيل بن على نوبختى - رضى الله عنه - هم، از كسانى است كه فريب او را مى‏خورد و نيرنگ وى در او مؤثر واقع مى‏شود؛ لذا شخصى را نزد وى فرستاد و او را به اطاعت خويش دعوت نمود. او با كمال نادانى چنين پنداشته بود كه ابوسهل هم در اين خصوص مانند ساير افراد ضعيف الايمان است و فريفته وى مى‏شود. از اين رو، پيوسته او را به سوى خود دعوت مى‏كرد و به آرامى نيرنگهاى خود را براى جلب وى به رخ او مى‏كشيد، زيرا موقعيت علم و ادب ابوسهل در ميان مردم مشهور بود. حلاج در نامه‏هاى خود به ابوسهل مى‏نوشت:«انى وكيل صاحب الزمان - عليه السلام -: من وكيل و نايب صاحب الزمان - عليه السلام - هستم.» او نخست با اين مطلب، مى‏خواست ابوسهل را به سوى خود بكشاند، سپس ادعاى خود را بالاتر برد و نوشت كه: من مأمورم به تو بنويسم كه هر گونه نصرت و يارى خواسته باشى براى تو آشكار سازم تا قلب تو قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى. ابوسهل هم به وى پيغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه از تو به ظهور رسيده، فقط موضوع مختصرى پيشنهاد كرده و از تو مى‏خواهم! و آن اين است كه: من مردى زن دوست هستم و مايل به معاشرت با آنها مى‏باشم. چندين كنيز دارم كه پيرى مرا از نزديكى با ايشان دور كرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگذارم و متحمل رنج زياد شوم تا

|205|

موهاى سفيدم را بپوشاند. و گرنه كنيزان خواهند فهميد كه من پير شده‏ام و به من رغبت نشان نخواهند داد و نزديكى ما به دورى مبدل خواهد شد و وصال ما به جدايى مى‏كشد. لذا از تو مى‏خواهم كارى كنى كه مرا از حنا بستن بى نياز نمايى و زحمت آن را از من بر طرف سازى و موى ريشم را سياه گردانى. اگر چنين كنى، گفته هايت را اطاعت مى‏كنم و از تو مى‏پذيرم و به طريقه تو مى‏گروم؛ زيرا كه اين معنى موجب بصيرت من مى‏شود و از كمك تو دريغ نخواهم داشت! چون حلاج سخن او را شنيد و نتيجه و حليه‏ها و جواب خود را چنين شنيد، دانست در نامه‏هاى خود كه پر از ادعا و اظهار كرامات و معجزه بوده، خطا كرده و طريقه خود را به نادانى به رخ او كشيده است. لذا جواب ابوسهل را نداد و ديگر كسى نزد وى روانه نكرد.

ابوسهل هم اين ماجرا را حادثه‏اى خوش و باعث تفريح و خنده قرار داده بود و نزد همه كس بازگو مى‏كرد و حلاج را مسخره مى‏نمود. و اين موضوع نزد بزرگ و كوچك مشهور شد و همين امر باعث گرديد كه كار حلاج بر ملا گردد و مردم از اطراف وى پراكنده شودند.[1]

2- جماعتى از پيروان جاهل حلاج، چنين عقيده داشتند كه او از نظر ايشان غايب مى‏شود و اندكى بعد، از هوا آشكار مى‏گردد. روزى حلاج در بين جمعيتى كه ابوسهل نوبختى نيز در ميان ايشان بود، دست خود را حركت داده از آن مقدارى درهم در جمع مردم پراكنده و پخش كرد. ابوسهل، حلاج را مخاطب ساخته گفت: از اين كار در گذر و به من درهمى بده كه بر آن نام تو و پدرت نقش باشد تا من و خلق كثيرى كه با من هستند به تو ايمان آوريم. حلاج گفت: من چگونه چيزى را كه ساخته نشده، به تو نشان بدهم. ابوسهل گفت: كسى كه چيز غير حاضر را حاضر مى‏كند بايد به ساختن چيز ساخته نشده نيز قادر باشد.[2]


[1] - الغيبه، ص 401. بحارالانوار، ج 51، ص 369.

[2] - صله عريب، ص 95-92، به نقل از خاندان نوبختى، ص 115.

|206|


برخورد قاطعانه پدر مرحوم صدوق - رحمة الله عليه - با حسين بن منصور

حسين بن على بن بابويه (برادر شيخ صدوق) نقل مى‏كند: «حسين بن منصور حلاج به قم آمد و نامه‏اى به خويشاوندان ابوالحسن (على بن بابويه پدر راوى و صدوق) نوشت و آنها و ابوالحسن را به سوى خود دعوت نمود و مى‏گفت: «انا رسول الامام و وكيله: من فرستاده امام زمان(ع) و وكيل او هستم». چون نامه وى به دست پدرم رسيد آن را پاره كرد و به آورنده نامه فرمود: چه چيزى تو را به نادانى واداشته است؟ آوردنده نامه - كه گمان مى‏كنم گفت: پسر عمه يا پسر عموى حلاج هستم - به پدرم گفت: حلاج نامه‏اى به ما نوشته و ما را دعوت كرده است، چرا نامه او را پاره كردى؟ حضار به وى خنديدند و او را مسخره كردند، بعد پدرم بر خاست و در حالى كه جماعتى از اصحاب و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعى كه به در خانه‏اى رسيد كه حجره‏اش (مغازه‏اش) در آنجا واقع بود، كسانى كه آنجا نشسته بودند، به احترام وى برخاستند، فقط يك نفر كه پدرم او را نمى‏شناخت از جا بلند نشد.

موقعى كه پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خويش را، چنان كه معمول تجار است در آورد رو كرد به جانب شخصى كه حاضر بود و پرسيد: اين مرد ناشناس كيست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت: مرد ناشناس كه شنيد از هويت وى سؤال مى‏كند، بلند شد و نزد پدرم آمد و گفت: با اينكه من حاضر هستم، احوال مرا از ديگرى مى‏پرسى؟ پدرم فرمود: اى مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسيدم. گفت: وقتى تو نامه مرا پاره كردى من مى‏ديدم. پدرم فرمود: تو پسر حلاج هستى؟ خدا تو را لعنت كند، ادعاى اظهار معجزه مى‏كنى؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردن او را بگير و از خانه بيرون كن... از آن روز ديگر او را در قم نديديم.[1]


[1] - الغيبه، ص 402، بحار الانوار، ج 51، ص 370.

|207|

از اين حديث معلوم مى‏شود كه انحراف حسين بن منصور حلاج، در پيش على بن بابويه قمى و در نزد اهالى قم روشن بود؛ لذا بدون امتحان و آزمايش او را از قم اخراج نمود و كسى اعتراض ننمود و ليكن در بغداد پيروانى و مريدان داشته و به خاطر همان، ابوسهل او را با آن كيفيت رسوا نمود تا اطرافيان او پراكنده شوند.

در اينجا آن مقدارى از شرح حال او كه مربوط به ادعاى نيابت بود، بيان كرديم و ليكن براى بصيرت بيشتر از احوالات او به گوشه هايى از زندگى او اشاره مى‏كنيم.


خلاصه‏اى از زندگانى و كيفيت مرگ او در تاريخ «الكامل»

حسين بن منصور كنيه‏اش «ابومغيث» يا «ابوغيث» است. در اصل مجوسى بوده و از مردم بيضاء فارس مى‏باشد[1] و در واسط عراق، نشو و نمو كرده است و بعداً وارد بغداد و مكه شده است.[2]

حلاج در آغاز صوفى و پارسا و مدعى كرامات بود. ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان به مردم مى‏داد و دست خود را به هوا مى‏برد و آن را پر از طلا بر مى‏گردانيد كه بر هر سكه «هو الله احد» نقش بود و او ادعا مى‏كرد كه آن سكه، قدرت خداوند است. او به مردم مى‏گفت كه در خانه خود چه كارهايى كرده‏اند و چه چيزى خورده‏اند و نيات نهانى آنها را آشكار مى‏گفت و رازشان را ابراز مى‏كرد.[3]

مردم [در اوايل‏] به او گرويدند و سخت مفتون و مشغول شدند و گفتند كه [خداوند] در او حلول كرده؛ بالجمله بيشتر مردم درباره او مانند مسيح عقايد مختلفى يافتند.


[1] - ابن نديم در كتاب «فهرست مى‏نويسد: «در محل اقامتگاه ايشان اختلاف است بعضى او را از نيشابور خراسان مى‏دانند و گروه ديگر از «مرو» و گفته شده او از طالقان است وبعضى اصحاب او گفته‏اند كه ايشان از «رى» مى‏باشد و گروهى نيز او را از «جبال» مى‏دانند. اينكه او اصالتاً كجايى است قطعى نيست. »

[2] - البداية و النهاية، ج 11، ص 141. الفخرى، ص 260.

[3] - همه اين كارها از روى حليه و فريب بوده است و با استفاده از ساده لوحى مردم. براى روشن شدن حيله‏هاى او به البداية و النهاية، ج 11، ص 145 مراجعه شود.

|208|

بعضى مى‏گفتند: در او جزيى از خداوند حلول كرده است و او بايد خدا باشد. و جمعى گفتند: او ولى خدا است و هر چه از او ديده مى‏شود معجزات و كرامات مردم پرهيزكار و پاك سرشت است. گروهى مى‏گفتند: او شعبده باز و جادو گر و فريبنده و دروغگو است. او تسخير جنّ دارد و اجنه هر چه كه مى‏خواهد به او مى‏دهند، از جمله ميوه در غير فصل خود. او از خراسان به عراق آمد و از آنجا به مكه رفت و مدت يك سال در آنجا زير آسمان، بدون استفاده از سقف، سرپوش و سايه چتر اعتكاف كرد. او تمام عمر خود را روزه مى‏گرفت و چون شب مى‏رسيد، خادم براى او يك كوزه آب و يك قرص نان مى‏آورد و او از قرص نان، سه لقمه گاز مى‏گرفت و باقى را پس مى‏داد كه از سحر تا آخر روز، روزى او همان بود.

در آن هنگام، رئيس صوفيان در مكه «عبدالله مغربى» بود. او مريدان و ياران خود را همراه خود براى زيارت حلاج برد. او را در محل نديد؛ به او گفته شد كه حلاج به كوه «ابوقبيس» رفته، او هم به آن كوه رفت و حلاج را با حال سر برهنه نشسته بر روى پاره سنگ، در حالى كه عرق از سر و روى او به زمين مى‏ريخت، ديد. عبدالله مغربى به حلاج چيزى نگفت و به اتباع و ياران خود گفت: اين مرد براى صبر تمرين مى‏كند كه چگونه بر قضا و قدر خدا بردبارى نمايد، ولى خداوند او را به دردى مبتلا خواهد كرد كه صبر و توانايى او از تحمل آن، عاجز خواهد شد. و بعداً حسين بن منصور به بغداد برگشت.[1]


علت و كيفيت قتل وى

براى حامد بن عباس وزير «مقتدر» نقل كردند كه او (حلاج) مرده را زنده مى‏كند و چند مرده را احيا كرده و مردم نيز به خدمت او كمر بسته و هر چه كه مى‏خواهد حاضر مى‏كنند و او را بر تمام ياران خليفه مقدم داشته و نصر حاجب هم به او گرويد است.


[1] - الكامل فى التاريخ، ج 8 ص 126. كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران ترجمه الكامل ج، 13، ص 168.

|209|

حامد از «مقتدر بالله» در خواست كرد كه حلاج و اتباع او را به وى واگذار كند، نصر حاجب از او دفاع كرد و سودى نبخشيد، مقتدر دستور داد آنها را تسليم وزير نمايند.[1]

او را گرفتند و نزد وزير بردند. مردى هم به نام شمرى، به اضافه ديگران كه معتقد بودند كه او خداست همراه او بودند. وزير از آنها باز پرسى كرد. همه اعتراف كردند كه براى آنها ثابت شده كه او (حلاج) خداست و او مرده‏ها را زنده مى‏كند؛ آنها با حلاج روبرو شدند و به معتقدات خود اعتراف نمودند. ولى خود حلاج انكار كرد و گفت: معاذالله (پناه بر خدا كه من ادعاى خداوندى يا پيغمبرى كنم، ولى من مردى خداپرست هستم كه خداى عزوجل را مى‏پرستم. حامد (وزير) قاضى ابوعمر و قاضى ابوجعفر بن بهلول و گروهى از بزرگان فقهاء و عده‏اى شهود احضار نمود و از آنها فتوى خواست. آنها گفتند: نمى‏توان فتوى داد؛ مگر اينكه براى ما ثابت و مسلم شود كه قتل او واجب است و قول ديگران در باره او مقبول نمى‏باشد و بايد حجت و برهان در كار باشد يا او اقرار كند. حامد هم گاه گاه حلاج را براى بازپرسى در مجلسى [فقهاء] حاضر مى‏كرد ولى در استنطاق او چيزى كه بر خلاف شريعت مطهره باشد و بروز نمى‏كرد.

مدتى طول كشيد و وزير در كار حلاج مى‏كوشيد، و در ضمن، داستانهايى ميان هر دو جريان داشت. در آخر كار حامد، كتابى از حلاج به دست آورد كه در آن نوشته شده بود: اگر انسان بخواهد براى اداى فريضه حج برود و براى او ميسر نشود، مى‏تواند محلى در خانه خود اختصاص دهد، كه آن محل، از تمام پليديها پاك باشد و هنگام حج در آن محل طواف كند و آن را مانند كعبه بداند. پس از آن، سى يتيم حاضر كند و بهترين طعام را به آنها بدهد و آنها را در همان محل پذيرايى كند و خود شخصاً به خدمت آنها كمر بندد و لباس نو بپوشاند و به هر يكى، هفت درهم بدهد، اگر چنين كند مثل اينكه كعبه را


[1] - وقتى كه حلاج دستگير شد، تسليم ابوالحسن على بن عيسى گرديد، وقتى كه على بن عيسى با او مناظره نمود، فهميد كه از جهت فهم قرآن و حديث و فقه و شعر و علوم عربى در حد صفر است. (سفينة البحار، ج 2، ص 312).

|210|

زيارت كرده است [كعبه چه روى برو دلى را دست آر].

چون آن كتاب را براى وزير خواندند، قاضى ابوعمرو شنيد و به حلاج گفت: اين را از كجا آورده‏اى؟ حلاج گفت: اين را از كتاب «اخلاص» حسن بصرى اقتباس كرده‏ام. قاضى گفت: دروغ گفتى كه خونت مباح است. ما كتاب حسن بصرى را در مكه خوانديم و در آن چنين چيزى نديديم. چون وزير شنيد كه قاضى گفت، خونت مباح است (حلال الدم) به قاضى گفت: آنچه گفتى بايد بنويسى. ابوعمرو تعلل كرد، ولى حامد او را ملزم نمود كه بنويسد. او نوشت كه خونش مباح است و هر كه در آن مجلس بود، نوشت و گواهى داد.

چون حلاج آن را بشنيد، گفت: «ما يحل لكم دمى و اعتقادى الاسلام و مذهبى السنة: خون من براى شما حلال نيست، و حال اين كه من به اسلام معتقدم و سنى هم هستم.» من در اين اعتقاد چندين كتاب دارم؛ الله الله خون مرا بريزيد. مردم هم پراكنده شدند. وزير هم به خليفه نوشت و اجازه قتل او را خواست فتاواى فقهاء را هم، براى خليفه فرستاد و خليفه اجازه قتل او را داد. وزير، حلاج را به رئيس پليس (شرطه) سپرد و او هزار تازيانه به حلاج زد. حلاج چيزى نگفت و آهى نكشيد. پس از آن يك دست و يك پاى او را بريد و باز دست و پاى ديگرش را قطع كرد و كشت[1] و به آتش افكند تا سوخت و خاكسترش را به دجله انداخت.[2] ولى سرش را در ميدان بغداد آويختند. پس از آن، پسرش را به خراسان فرستادند؛ زيرا وى در خراسان پيروانى داشت. اتباع و معتقدين او گفتند: او كشته نشده بلكه تصور كشته شدنش رفت و او زنده است و پس از چهل روز باز خواهد گشت. بعضى از پيروان او ادعا كردند كه او را سوار الاغ ديدند كه


[1] - در سال 301 ه.ق. حسين بن منصور حلاج وارد بغداد شد، بعداً زندانى گرديد و در سال 309 ه.ق. كشته شد. (تاريخ الخلفاء، ص 280)

[2] - اتفاقاً آب دجله در آن سال زياد شد، اصحاب حلاج گفتند كه اين به واسطه خاكستر حلاج بوده است. (تتمة المنتهى، ص 284).

|211|

راه نهروان را طى مى‏كرد و مى‏گفت: اينها حيوان و نادان مى‏باشند كه گمان مى‏برند بر من تازيانه نواخته و كشته شده‏ام.[1]


9- ابودلف مجنون

اسم او محمد بن مظفر است ولى به ابودلف شهرت دارد و بعد از وفات «على بن محمد سمرى» ادعاى نيابت نمود.

علما آن زمان او را فردى ملحد مى‏دانستند و اظهار غلو كرد و سپس ديوانه شد. و بعد از آن، ديوانه زنجيرى شد. شيعيان به زودى متوجه كارهاى [غلط] او شدند و از او و همكارى با وى دورى جستند.[2]

ابونصر هبة الله بن محمد بن احمد كاتب، دختر زاده‏ام كلثوم، دختر محمد بن عثمان - رضى الله عنه - مى‏گويد: ابودلف محمد بن مظفر كاتب در اوايل از فرقه «مخمسه»[3] بود؛ زيرا وى در ميان شيعيان كرخ تربيت شده و شاگردى آنها را كرده بود و مردم كرخ هم از فرقه «مخمسه» بودند. و هيچ يك از شيعه در اين خصوص ترديد نداشتند. ابودلف هم به اين مطلب اعتراف مى‏كرد و به آن افتخار مى‏نمود. او بعدها كه منحرف گرديد، مى‏گفت: آقاى من شيخ صالح (يعنى، ابوبكر بغدادى) مرا از مذهب ابوجعفر كرخى (محمد بن عثمان) به مذهب خود يعنى، مذهب ابوبكر بغدادى منتقل نمود.[4]

ابودلف، مدافع ابوبكر بغدادى بود و وى را بر شيخ حسين بن روح ترجيح مى‏داد. ابن عياش مى‏گويد: روزى در جايى با ابودلف در يك جا بوديم و درباره ابوبكر بغدادى


[1] - الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 127 و 128. كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، ج 13، ص 171-169.

[2] - الغيبه، ص 412.

[3] - فرقه‏اى از غلات هستند كه قائلند: سلمان و ابوذر و مقداد عمار و عمرو بن اميه صمدى وكيل هستند از طرف خداوند براى اراده مصالح عالم و سلمان رئيس آنها مى‏باشد. (پاورقى الغيبة، ص 414).

[4] - الغيبه، ص 414.

|212|

گفتگو نموديم. ابودلف گفت: مى‏دانى از كجا آقاى ما، شيخ (ابوبكر بغدادى)، بر حسين بن روح فضيلت دارد؟ گفتم: نه! نمى‏دانم. گفت: علت اين است كه ابوجعفر محمد بن عثمان در وصيتش اسم او را بر اسم خود مقدم داشت. من گفتم: بنابر اين، بايد منصور خليفه عباسى از امام موسى كاظم عليه السلام - افضل باشد. گفت: چطور؟ گفتم: براى اين كه امام جعفر صادق (ع) در وصيت خود نام منصور را پيش از نام امام موسى كاظم(ع) برده است.

گفت: نسبت به آقاى ما تعصب و دشمنى مى‏ورزى؟ گفتم: نه تنها من بلكه جز تو، همه مردم دشمن ابوبكر بغدادى هستند. نزديك بود بر سر اين موضوع، گريبان يكديگر را گرفته، دعوا كنيم.[1]

شيخ در آخر بحث مدعيان دروغين مى‏گويد: جنون ابودلف و حكايت فساد مذهب او، بيش از اين است كه قابل شمارش باشد، لذا آنها را ذكر نمى‏كنيم.[2]


خبر دادن از امور غيبى و پنهانى نايب دوم امام زمان عليه السلام

همان طورى كه قبلاً تذكر داده شد، در زمان نياب دوم امام زمان(ع) (حدود 305-265) كسانى پيدا شدند كه از فرصت غيبت امام(ع) سوء استفاده نموده و خود را به عنوان نايب امام(ع) معرفى بكنند تا بدين وسيله شهرت و منصب اجتماعى كسب نموده و اموال سرازير شده از سوى شيعيان به سوى امام(ع) را بدون مجوز شرعى تصرف نمايند. لذا يكى از وظايف محمد بن عثمان تكذيب مدعيان دروغين و رسوا نمودن آنان و اثبات نيابت خود و فراهم آوردن اطمينان و اعتماد شيعيان به سوى خويش بود. يكى از دليلهاى مشهود و راههاى عملى بر صحت نيابت و وساطت خويش از طرف امام غايب، خبر دادن از امور غيبى و پنهانى


[1] - الغيبه، ص 413.

[2] - همان مصدر، ص 414.

|213|

با عنايت امام زمان(ع) به وسيله توقيعات و طرق ديگر بود، و بدين وسيله اعتماد دوستداران به سوى او جلب شده و با اطمينان قلبى به سوى او مى‏رفتند و با او همكارى مى‏نمودند و نسبت به دروغين بودن ساير «مدعيان» شك و ترديد نمى‏كردند.

در اينجا، برخى از مواردى را كه از نايب دوم نقل شده است، متذكر مى‏شويم.

1- ام اكلثوم، دختر ابوجعفر، محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه-، مى‏گويد: روزى مقدارى اموال از قم و حوالى آن، نزد محمد بن عثمان آوردند كه به حضرت‏ (ع) برسانند. موقعى كه فرستاده آنها به بغداد آمد و بر محمد بن عثمان وارد شد و اموالى را كه به وسيله او فرستاده شده بود به وى تسليم نمود و خواست خداحافظى بكند و برگردد، محمد بن عثمان به وى گفت: يكى از امانتها باقى است و آن را تحويل ندادى. آن كجاست؟ فرستاده گفت: سرورم! چيزى نزد من باقى نمانده و هر چه بود تسليم نمودم، محمد بن عثمان گفت: نه! هنوز چيز ديگرى باقى مانده، برو و آنچه با خود دارى جستجو كن و به خاطر بياور كه چه چيزهايى به تو داده‏اند. آن مرد رفت و چند روزى فكر كرد و در ميان اثاث خود جستجو نمود ولى چيزى نيافت، همراهانش هم خبريى به او ندادند. سپس به نزد محمد بن عثمان برگشت و گفت: هر چيزى كه به من تحويل داده بودند به خدمت شما تسليم نمودم و چيزى باقى نمانده است. محمد بن عثمان گفت: امام زمان (ع)مى‏فرمايند دو دست لباس رزم، كه فلانى پسر فلانى تحويل داده تا به ما برسانى، چه شد؟ فرستاده گفت: آرى سرورم! به خدا چنين است. ولى من فراموش كرده‏ام، به طورى كه الان هم نمى‏دانم آنها را كجا گذاشته‏ام.

سپس به منزل خود برگشت و آنچه را با خود داشت بازرسى كرد و از رفقايش هم خواست كه در ميان اثاث خود جستجو كنند، آنها هم جستجو كردند ولى چيزى نيافتند. مجدداً به نزد محمد بن عثمان برگشت و جريان را به او خبر داد. محمد بن عثمان گفت: مى‏فرمايند: (امام(ع)) برو نزد فلان بن فلان پنبه فروش، كه دو بسته پنبه به انبار پنبه او بردى و يكى از آن بارها را بازكن و آن همان بارى است كه روى آن چنين و

|214|

چنان نوشته شده، خواهى ديد دو دست لباس مذكور در كنار آن بار پنبه است. آن مرد از گفته محمد بن عثمان متحير شد و فوراً به محل مزبور رفت و يكى از دو بار پنبه را گشود و لباسها را كه در ميان پنبه‏ها پنهان شده بود، پيداكرد. آنها را برداشت و به نزد محمد بن عثمان آورد و به وى تسليم نمود و گفت: من آنها را به كلى فراموش كرده بودم؛ زيرا وقتى كالا را بستم، آنها را ميان بار پنبه گذاشتم كه محفوظ بماند.

شيخ طوسى در توضيح اين حديث مى‏نويسد: بعد از اين واقعه، آن مرد اين موضوع عجيب را كه او فراموش كرده بود و محمد بن عثمان آن را ياد آورى كرد و جز پيغمبر و امام منصوب از جانب خداوندى كه عالم به اسرار و آنچه در دلها پنهان است، كسى ديگر اطلاع ندارد، براى ديگران نقل كرد. آن مرد محمد بن عثمان را نمى‏شناخت، او فقط آن مال را به دست او سپرد، همان طورى كه تجار اموال را به وسيله افراد موثق به همكاران خود تسليم مى‏كنند. به علاوه، آن مرد علامتى و نامه‏اى همراه خود نداشت كه به محمد به عثمان بدهد؛ زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت شده بود و چنانكه مى‏گويند از شمشير دشمن خون مى‏چكيد.

اين كارها در ميان آشنايان و خواص جزء اسرار بود، آنچه شيعيان نزد محمد بن عثمان مى‏آورند به گونه‏اى بود كه هيچ كس از حمل و نقل آن اطلاع نمى‏يافت، و فقط ارسال كنندگان به حامل اموال مى‏گفتند: برو فلان جا و اين اموال را تسليم كن، بدون اينكه توضيحى بدهند يا نامه‏اى به وى تسليم كنند، مبادا حاملين اموال از ماجرا مطلع گردند.»[1]

از اين داستان، تشكيلات قوى داخلى «نواب» روشن مى‏شود كه توانستند با آن روشها و شيوه‏هاى سرى در اوج خفقان، خط ولايت و امامت را در طول تاريخ، از چنگال گرگ صفتان مصون دارند و زمينه غيبت كبرى را مهيا سازند.


[1] - الغيبه، ص 294، حديث 249. بحار الانوار، ج 51، ص 316، حديث 38.

|215|

2- جعفربن محمد متيل مى‏گويد: «ابو جعفر محمد بن عثمان سمان، معروف به عمرى مرا خواست و چند قطعه پارچه و كيسه‏اى كه مبلغى درهم در آن بود، بيرون آورد و گفت: لازم است كه الان خودت به واسط[1] بروى و آنچه به تو مى‏دهم به كسى كه موقع رفتن به طرف شط، قبل از همه تو را ملاقات مى‏كند، بدهى. من از اين جهت سخت غمگين شدم و پيش خودم گفتم: آيا كسى مانند من براى بردن چنين اموال ناچيزى اعزام مى‏شود؟ پس سوار مركب شدم و به جانب «واسط» حركت نمودم. نخستين مردى كه با من ملاقات نمود، جوياى حال حسن بن محمد قطات صيدلانى كه در واسط وكيل موقوفات بود، شدم. آن مرد گفت: من هستم! تو كيستى؟ گفتم: من، جعفر بن محمد بن متيل هستم. او مرا به اسم شناخت و به من سلام كرد و من هم به او سلام نمودم و با هم معانقه كرديم. آنگاه به وى گفتم: ابوجعفر عمرى (محمد بن عثمان) به شما سلام رسانده و اين پارچه و كيسه پول را به من داده كه به شما تسليم كنم. سپس گفت: الحمدلله، زيرا محمد بن عبدالله عامرى وفات يافته است و من مى‏رفتم كفنى براى او تهيه كنم آنگاه پارچه‏ها را باز كرد، ديديم مايحتاج دفن ميت در آن موجود است مانند: كفن و كافور، و در كيسه اجرت حمال‏ها و گوركن گذاشته بود. پس ما جنازه را تشييع كرده و دفن نموديم و سپس مراجعت كردم.»[2]

3- ابوعلى متيلى (يا نيلى) مى‏گويد: «ابو جعفر (محمد بن عثمان) نزد من آمد و مرا با خود به عباسيه برد و به خرابه‏اى وارد شديم، سپس نامه‏اى را در آورد و براى من خواند، ديدم آنچه در خانه‏ام پديد آمده بود، شرح داده شده و هم نوشته بود كه فلان زن يعنى، مادر عبدالله گيسويش را مى‏گيرند و از خانه بيرون كشيده به بغداد مى‏برند و نزد خليفه مى‏نشانند، و چيزهاى ديگرى پديد مى‏آيد. آنگاه به من گفت: اينها را حفظ كن.


[1] - محلى است كه «حجاج» آن را آباد كرده است و در وسط بصره و كوفه واقع شده و با هر كدام پنجاه فرسخ فاصله دارد. چون دقيقاً وسط آنها واقع شده، آن را واسط گفته‏اند. (معجم البلدان، ج 5، ص 347)

[2] - كمال الدين، ص 504، باب توقيعات، حديث 35. بحارالانوار، ج 51، ص 336.

|216|

سپس نامه را پاره كرد و اين واقعه مدتى پيش از پديد امدن آن حوادث بود.»[1]

4- ابوجعفر محمد به على اسود مى‏گويد: «من اموالى را كه از موقوفات به دست مى‏آمد، نزد محمد بن عثمان مى‏بردم و او هم از من مى‏گرفت؛ دو، سه سال قبل از آنكه وفات كند، در يكى از روزهاى آخر عمرش، چيزى از اين گونه اموال را پيش او بردم، دستور داد كه آن را به حسين بن روح تسليم نمايم. من هم تسليم كردم و رسيد آن را از وى خواستم. حسين بن روح در اين‏باره به محمد بن عثمان شكايت نمود و او هم دستور داد كه قبض رسيد مال را از وى مطالبه نكنم، و اضافه كرد كه آنچه به دست حسين بن روح مى‏رسد، مثل اين است كه به دست من مى‏رسد. بعد از آن، هر وقت اموالى نزد حسين بن روح بردم مطالبه رسيد نكردم. مصنف اين كتاب (شيخ صدوق - رحمه الله) مى‏گويد: «اين حديث دلالت دارد كه «نواب» مقدار مبلغى كه به سوى آنها فرستاده مى‏شد، مى‏دانستند و مستغنى از قبض بودند، و اين كار ممكن نيست، مگر با عنايت و امر خداوند متعال.»[2]

5- حسن بن فضل يمنى مى‏گويد: «تصميم گرفتم به سامرا بروم، كيسه‏اى كه چند دينار و دو دست لباس در آن بود، برايم فرستاده شد. من آن را برگردانيدم و پيش خود گفتم: من در نزد ائمه اين مقدار ارزش دارم!؟ مغرور شدم [و قبول آن را كسر شأن دانستم‏]، سپس پشيمان گشتم. بعداً نامه‏اى نوشتم و معذرت خواستم، و از اين عمل استغفار نمودم. سپس با خود گفتم: اگر آن كيسه بر گردانيده شود، آن را باز نمى‏كنم و پول آن را خرج نمى‏نمايم، بلكه آن را پيش پدرم مى‏برم؛ جون او از من داناتر است. پس قاصدى از ناحيه امام نزد من آمد و گفت: اشتباه كردى؛ زيرا يقين به مطلب نداشتى، بسيار اتفاق مى‏افتد كه ما براى دوستان خود، چنين كارى مى‏كنيم و بسيار شده كه آنها خود، به عنوان تبرك، اين خواهشها را از ما مى‏نمايند [و به عنوان تبرك چيزى از ما


[1] - كمال الدين، ص 398، باب توقيعات، حديث 20.

[2] - همان منبع، ص 501، حديث 28. الغيبه، ص 370، حديث 338.

|217|

مى‏خواهند]. برگردانيدن هديه ما اشتباه بود، ولى حالا كه استغفار نمودى، خداوند تو را بخشيد. چون قصد دارى كه پولهاى را در راه سفر حج مصرف نكنى، ما نيز آن را به تو نمى‏دهيم، ولى لباسها را بايد بردارى و با آن در حج محرم شوى.

حسن بن فضل يمنى مى‏گويد: «آنگاه نامه‏اى در خصوص دو مطلب نوشتم و خواستم مطلب ديگر بنويسم، پيش خود گفتم: شايد زياد باشد و امام(ع) خوشش نيايد، جواب دو مطلب آمد، و راجع به موضوع سوم كه آن را ننوشته بودم ، مرقوم بود كه: خواهش عطر كرده بودى. پس مقدارى عطر در پارچه سفيدى برايم فرستاده شد و در محمل با خود داشتم، در منزل عُسفان[1] شتر من رم كرد. محملم افتاد و آنچه داشتم به اطراف پراكنده شد. سپس اثاث خود را جمع كردم و در آن موقع كيسه عطر را گم نمودم، آن قدر گشتم كه يكى از همراهان پرسيد: چه مى‏جويى؟ گفتم: كيسه‏اى كه با خود داشتم. گفت: در آن چه چيز بود؟ گفتم: مخارج راهم. آن مرد گفت: ديدم كسى آن را برداشت. ولى من از هركس كه پرسيدم [اطلاع نداشت‏]، و از يافتن آن مأيوس شدم. موقعى كه به مكه رسيدم و خورجين خود را گشودم، اول چيزى كه در آن ديدم، همان كيسه بود!! با اينكه كيسه مذكور بيرون خورجين و در محمل بود و موقعى كه اثاث من به اطراف پخش شد، آن هم افتاد همين شخص (فضل به حسن يمنى) مى‏گويد: وقتى در بغداد بودم، بر اثر ماندن در آنجا دلتنگ شدم و با خود گفتم: مى‏ترسم امسال به حج نروم و به منزل خود برنگردم. پس رفتم پيش محمد بن عثمان، و جواب نامه‏اى را كه در اين خصوص نوشته بودم، خواستم. محمد بن عثمان گفت: به فلان مسجد برو، مردى در آنجاست كه جواب تو را مى‏دهد و آنچه احتياج دارى به تو اطلاع خواهد داد. من هم به آن مسجد رفتم و وقتى كه نشستم، ناگاه مردى آمد و مرا نگاه كرد و سلام نمود و خنديد و گفت: بر تو مژده باد! زيرا امسال به حج خواهى رفت و ان شاءالله به سلامت نزد


[1] - محلى بين جحفه و مكه. (معجم البلدان، ج 4، ص 121).

|218|

خويشاوندان خود مراجعت مى‏كنى. من هم نزد «ابن وجناء» رفتم تا براى من وسيله‏اى براى سفر به حج كرايه كند، ديدم متمايل به اين كار نيست. سپس چند روز بعد، او را ديدم كه به من گفت: من چند روز است كه سراغ تو را مى‏گيرم، [امام(ع)]به من نوشته است محملى و كجاوه‏اى براى تو كرايه و مهيا سازم. علان رازى مى‏گويد: حسن بن فضل كه اين اخبار را نقل كرده است، براى من نقل كرد كه: در اين سفر ده معجزه [از امام(ع)] ديده است الحمدلله رب العالمين.»[1]

از اين احاديث روشن مى‏شود حضرت مهدى(ع) حتى علم بعضى از مسائل جزئى و شخصى را در اختيار محمد بن عثمان قرار مى‏داد و او هم به اطلاع ياران و اصحاب امام زمان(ع) مى‏رسانيد.


احاديث منقول از محمد بن عثمان

به علت اينكه نيابت ايشان طولانى بوده است، لذا فرصت بيان بعضى از حقايق راجع به امام زمان(ع) از تولد تا غيبت، را داشته است. لذا در زمينه‏هاى مختلف درباره امام مهدى(ع) و درباره موضوعات ديگر از ايشان روايت نقل شده است. ما بعضى از آنها را درباره موضوعات مختلف نقل مى‏كنيم و از محتويات اين سخنان، حساسيت موقعيت و دوران او و وظيفه سنگين او نيز روشن مى‏شود.


الف) احاديثى از نايب دوم، درباره تولد حضرت مهدى(ع)

1- حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى رضى الله عنه قال: حدثنا الحسن بن على بن زكريا بمدينة السلام (بغداد) قال: حدثنا ابوعبدالله محمد بن خليلان قال: حدثنى أبى، عن ابيه، عن جده، عن غياث بن اسيد (او أسد) قال: شهدت محمد بن


[1] - كمال الدين، باب توقيعات، ص 490، حديث 13. بحار الانوار، ج 51، ص 328، حديث 52. شبيه اين حديث در اصول كافى، ج 1، ص 459، باب مولد الصاحب(ع) حديث 13 نيز آمده است.

|219|

عثمان العمرى - قدس الله روحه - يقول:«لما ولد الخلف المهدى عليه السلام سطح نور من فوق رأسه الى اعنان السماء، ثم سقط لوجهه ساجداً لربه تعالى ذكره ثم رفع راسه و هو يقول: «شهد الله انه لا اله الا هو والملائكة و اولوا العلم قائماً بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم ان الذين عند الله الاسلام».[1] فقال: و كان مولده يوم الجمعة.»[2]

غياث بن اسد مى‏گويد: پيش محمد بن عثمان - قدس الله روحه - بودم، كه چنين مى‏گفت: « هنگامى كه امام زمان(ع) متولد گرديد، نورى از بالاى سرش به آسمان تاييد، سپس صورت خود را به خاك گذاشت و خداوند متعال را سجده كرد؛ آنگاه سر برداشت و فرمود: « خداوند گواهى مى‏دهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهى مى‏دهند، در حالى ( خداوند ) قيام به عدالت ( در عالم هستى)

دارد و ( اين عدالت نيز نشانه يگانگى ذات اوست، بنابر اين شما هم با آنها هم صدا شويد و بگوييد ) معبودى جز او نيست كه هم تواناست و هم حكيم. دين در نزد خدا اسلام ( و تسليم در برابر حق ) است)[3] محمد بن عثمان افزود كه ولادت امام زمان عليه‏السلام - روز جمعه بود.»

2- و بهذا الاسناد، عن محمد بن عثمان العمرى قدس الله روحه انه قال: « ولد السيد عليه‏السلام مختوناً، و سمعت حكيمة تقول: لم ير بامه دم نفاسها و هكذا سبيل امهات الائمة عليهم السلام.»[4]

به همان سند قبلى نقل شده كه محمد بن عثمان گفت: امام ختنه شده متولد گرديد و از حكيمه [عمه امام حسن عسكرى(ع)] شنيدم كه گفت: « در ايام وضع


[1] - سوره آل عمران، آيه 18 و 19.

[2] - كمال الدين، ج 2، ص 433، باب ميلاد القائم، حديث 13. بحار الانوار، ج 51، ص 15، حديث 19.

[3] - ترجمه با استفاده از تفسير نمونه، ج 2، ص 346.

[4] - كمال الدين، ج 2، باب ميلاد القائم، ص 433، حديث 14. بحار الانوار، ج 51، ص 16، ح 20.

|220|

حمل مادر امام زمان(ع)، خون نفاس از آن بانو ديده نشد، و اين سنت و روش مادران ائمه اطهار(ع) است.»

چون سخن از تولد حضرت مهدى(ع) به ميان آمد و اين دو حديثى كه از نايب دوم نقل شده، گوشه ناچيزى از تولد آن حجت الهى را بيان كرد؛ لذا بر خود وظيفه دانستم در اينجا حديثى را از كتب معتبر روايى نقل كنم كه كيفيت ولادت آن قلب عالم امكان را به طور مفصل بيان مى‏كند.

3- مرحوم شيخ صدوق در « كمال الدين» از حكيمه خاتون دختر امام جواد(ع) [و عمه امام حسن عسكرى(ع) ]روايت مى‏كند كه ايشان گفت: « امام حسن عسكرى(ع) مرا احضار كرد و فرمود: اى عمه! امشب نيمه شعبان است، نزد ما افطار كن كه خداوند در اين شب فرخنده كسى را به وجود مى‏آورد كه حجت او در روى زمين مى‏باشد. عرض كردم: مادر اين نوزاد مبارك كيست؟ فرمود نرجس، گفتم: فداى تو شوم!اثرى از حاملگى در نرجس خاتون نيست. فرمود همين است كه مى‏گويم. سپس به خانه حضرت رفتم و سلام كرده و نشستم. نرجس خاتون آمد كفش از پاى من در آورد و گفت: اى بانوى من شب بخير! گفتم: بانوى من و بانوى خاندان ما تو هستى! گفت: نه، من كجا و اين مقام بزرگ كجا؟ گفتم: دختر جان امشب خداوند پسرى را به تو موهبت مى‏كند كه سرور دو جهان خواهد بود. چون اين سخن شنيد، خجالت كشيد و حياء نمود.

سپس، هنگامى كه از نماز عشاء فارغ شدم، افطار كردم و خوابيدم. نصف شب براى اداى نماز شب بر خاستم، بعد از نماز ديدم، نرجس خوابيده و از وضع حمل او خبرى نيست. پس از تعقيب نماز دوباره خوابيدم و بعد از لحظه‏اى با اضطراب بيدار شدم و نرجس خاتون نيز بلند شد و نماز گزارد و خوابيد. حكيمه خاتون مى‏گويد: نزديك بود فجر تمام شود و او در حال خواب بود و من درباره وعده امام(ع) ترديد مى‏كردم، ناگهان حضرت با صداى بلند مرا صدا زدند و فرمودند: اى عمه! عجله نكن كه

|221|

وقت نزديك است. چون صداى امام عسكرى(ع) را شنيدم، شروع به خواندن سوره «الم سجده» و «يس» نمودم. در اين وقت، نرجس با حال اضطراب از خواب بلند شد، من به وى نزديك شدم و نام خدا را بر زبان جارى كردم و پرسيدم: آيا احساس چيزى مى‏كنى؟ گفت: آرى. گفتم ناراحت مباش و دل قوى دار، اين همان مژده‏اى است كه به تو دادم، سپس هر دو به خواب رفتيم، اندكى بعد، برخاستم ديدم بچه متولد شده و روى زمين با اعضاء هفتگانه، خدا را سجده مى‏كند. آن ماه پاره را در آغوش گرفتم. ديدم بر عكس نوزادان ديگر، از آلايش ولادت پاك و پاكيزه است. در آن هنگام امام حسن عسكرى(ع) صدا زد: عمه جان! فرزندم را نزد من بياور، چون او را نزد پدر بزرگوارش بردم، امام دست زير رانها و پشت بچه گرفت و پاهاى او را به سينه مبارك چسبانيد و زبان در دهانش گردانيد و دست بر چشم و گوش و بندهاى او كشيد و فرمود: فرزندم با من حرف بزن! آن مولود مسعود گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمداً رسول الله». آنگاه بر امير المؤمنين و ائمه طاهرين(ع) درود فرستاد و چون به نام پدرش رسيد چشم را گشود و سلام كرد. امام فرمود: عمه جان او را نزد مادرش ببر تا به او نيز سلام كند و باز نزد من برگردان. چون او را نزد مادرش بردم سلام كرد، مادر نيز جواب سلامش را داد. سپس او را پيش امام حسن عسكرى(ع) برگردانيدم. حضرت فرمود: عمه! روز هفتم ولادتش نيز بچه را نزد من بياور، صبح روز نيمه شعبان كه به خدمت امام رسيدم، سلام كردم، روپوش از روى او برداشتم ولى بچه را نديدم، عرض كردم: فدايت شوم بچه چه شد؟ فرمود: عمه جان! او را به كسى سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد. چون روز هفتم به حضور امام(ع) شرفياب شدم، فرمود: عمه فرزندم را بياور. او را در قنداقه پيچيده نزد حضرت بردم. امام مانند بار اول، فرزندش را نوازش فرمود و زبان مبارك آنچنان در دهان وى مى‏نهاد كه گويى شير و عسل به او مى‏خوراند. سپس فرمود: اى فرزند با من سخن بگو! گفت: « اشهد ان لا اله الا الله».

|222|

آنگاه بر پيغمبر خاتم - صلى الله عليه و له - و اميرالمؤمنين - عليه السلام - و تك تك ائمه تا پدر بزگوارش درود فرستاد و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود: «و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين. و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنود هما منهم ما كانوا يحذرون:[1] اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين نعمت بخشيم، و آنها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم. حكومتشان را پا برجا سازيم و به فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را بيم داشتند از اين گروه نشان دهيم». موسى بن جعفر، راوى اين حديث مى‏گويد: اين روايت را از « عقبه» خادم امام حسن عسكرى(ع) پرسيدم، و او نيز، گفته حكيمه را تصديق كرد.»[2]


ب ) احاديث درباره حرام بودن ذكر نام حضرت مهدى(ع)

1- حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى رضى الله عنه قال: سمعت ابا على محمد بن همام يقول: سمعت محمد بن عثمان عمرى قدس الله روحه يقول: خرج توقيع بخط اعرفه « من سمانى فى مجمع من الناس باسمى فعليه لعنة الله» قال ابوعلى محمد بن همام. و كتبت اساله عن الفرج متى يكون؟ فخرج الى « كذب الوقاتون».[3]

محمد بن همام مى‏گويد: از محمد بن عثمان عمرى - قدس الله روحه - شنيدم كه مى‏گفت: از ناحيه مقدسه توقيعى بيرون آمد با خطى كه آن خط را مى‏شناختم ( يعنى از ناحيه امام زمان(ع) بود ) و در آن توقيع، چنين نوشته شده بود: « هر كس در محفلى مرا به اسمم ياد كند، لعنت خداوند بر او باد». ابوعلى محمد بن همام گفت: به‏


[1] - سوره قصص، آيات 6و5.

[2] - كمال الدين، ج 2 باب ميلاد قائم، ص 424. حديث 1، و شبيه اين حديث در الغيبه، ص 234، حديث 204، با كمى اختلاف آمده است.

[3] - كمال الدين، ج 2، توقيعات، ص 482، حديث 3. بحارالانوار، ج 51، ص 33. حديث 10.

|223|

حضور امام(ع) نامه نوشتم و از وقت ظهور سؤال كردم كه كى خواهد بود؟ جواب آمد كه: كسانى كه براى ظهور وقت تعيين مى‏كنند، دروغ مى‏گويند.»

احاديث ديگرى به اين مضمون، از غير محمد بن عثمان نيز، نقل شده است كه چند نمونه را ذكر مى‏كنيم.

عن على بن عاصم الكوفى، قال: خرج فى توقيعات صاحب الزمان عليه السلام: ملعون ملعون من سمانى فى محفل الناس.[1]

عن ابن رئاب عن ابى عبدالله(ع) قال: صاحب هذا الامر رجل لا يسميه باسمه الا كافر.[2]

2- على بن صدقه قمى - رحمه الله - مى‏گويد: توقيعى [از طرف امام زمان(ع) ] به سوى محمد بن عثمان بدون اينكه سوالى بكند، صادر شد تا جواب كسانى كه از اسم آن حضرت سؤال مى‏كنند، روشن شود. [و در آن توقيع چنين بود]: «اما السكوت و الجنة، و اما الكلام و النار، فانهم ان وقفوا على الاسم اذاعوه، و ان وقفوا على المكان دلوا عليه: يا بايد ار نام بردن سكوت كنند و خوددارى نمايند، تا پاداش بهشت داشته باشند، و يا درباره آن گفتگو كنند تا مستوجب آتش جهنم گردند؛ زيرا اگر سؤال كنندگان، نام حضرت را بدانند، آن را منتشر مى‏كنند، و چنانچه [منتشر شد] جاى او را مى‏دانند و دشمنان را به آنجا راهنمايى مى‏كنند.»[3]

در اين توقيع شريف، علت حرام بودن ذكر نام حضرت مهدى(ع) بيان شده است. اين تعليل به ما مى‏فهماند كه حرمت، اختصاص به زمان و دوران مشخص دارد و آن زمان، موقعى است كه منتشر شدن اسم آن حضرت، باعث تعقيب دشمن شود و ضررى متوجه حضرت گردد و آن زمان اختصاص به دوران غيبت صغرى داشت نه


[1] - بحار الانوار، ج 51، ص 33، حديث 9.

[2] - همان منبع، حديث 11.

[3] - الغيبه، حديث 331، ص 364. بحار الانوار، ج 51، ص 351.

|224|

قبل از غيبت صغرى و نه بعد از غيبت صغرى.

3- وعن محمد بن عبدالله ومحمد بن يحيى جميعاً، عن عبدالله بن جعفر الحميرى عن محمد بن عثمان العمرى - فى حديث. انه قال له: انت رأيت الخلف؟ قال: اى و الله - الى ان قال -: قلت: فالاسم. قال: محرم عليكم ان تسألوا عن ذلك، ولا اقول هذا من عندى، فليس لى ان احلل ولا احرم ولكن عنه عليه‏السلام فان الامر عند السلطان ان ابا محمد مضى و لم يخلف ولداً. الى ان قال: و اذا وقع الاسم وقع الطلب فاتقوا الله و امسكوا عن ذلك.[1]

اقول [صاحب الوسائل‏]: هذا اوضح دلالة فى أن وجه النهى التقية و الخوف.


ج) ملاقات و ديدار او با امام مهدى(ع)

احاديثى كه از ايشان نقل شده، نشان مى‏دهد كه وى مكرراً امام زمان(ع) را حتى در دوران كودكى آن حضرت ديده و در دوران امامتش با او ملاقاتهايى داشته است. بعضى از آنها را در ذيل نقل مى‏كنيم.

1- عبدالله بن جعفر حميرى مى‏گويد: به محمد بن عثمان عمرى رضى الله عنه - گفتم: من مى‏خواهم از شما همان سؤالى را بكنم كه حضرت ابراهيم از خداوند كرد، و گفت: «رب أرنى كيف تحيى الموتى قال او لم تؤمن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى: خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى‏كنى؟ فرمود: مگر ايمان نياورده‏اى؟ عرض كرد: چرا، ولى مى‏خواهم قلبم آرامش يابد».[2] به من خبر دهى آيا صاحب الامر را ديده‏ايد؟ محمد بن عثمان گفت: آرى، و او گردنى اين چنين دارد و با دست اشاره به گردن خود كرد.»[3]


[1] - وسايل الشيعه، ج 16، باب 33، ص 240، رواية 21460.

[2] - سوره بقره، آيه 260.

[3] - كمال الدين، ص 425، باب من شاهد القائم، حديث 3.

|225|

2- جعفر بن محمد بن مالك فزارى مى‏گويد: « معاوية بن حكيم، و محمد بن ايوب بن نوح و محمد بن عثمان - رضى الله عنه - همگى به من نقل كردند كه امام حسن عسكرى‏ (ع) فرزندش را در خانه‏اش به ما نشان داد و خطاب به ما كه چهل مرد بوديم فرمود: بعد از من، اين امام شما و جانشين من در ميان شماست. از وى اطاعت كنيد و بعد از من در امور دين خود پراكنده نشويد كه به هلاكت مى‏رسيد. آگاه باشيد كه شما بعد از امروز، ديگر او را نخواهيد ديد.[1] ما هم از خدمت حضرت بيرون آمديم و چند روزى نگذشت كه حضرت رحلت نمود.»[2]

3- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى، عن محمد بن عثمان العمرى قال: سمعته يقول: « والله انّ صاحب هذا الامر ليحضر الموسم كل سنة فيرى الناس و يعرفهم و يرونه و لايعرفونه.»[3]

عبدالله بن جعفر حميرى مى‏گويد: از محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه - شنيدم مى‏گفت: « به خدا قسم صاحب الامر هر سال در موسم [حج‏] در مكه است. او مردم را مى‏بيند و آنها را مى‏شناسد، و مردم هم او را مى‏بينند ولى نمى‏شناسند.»

4- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى قال: سألت محمد بن عثمان العمرى - رضى الله عليه - فقلت له: « ارأيت صاحب هذا الأمر؟ فقال: نعم و آخر عهدى به عند بيت الله الحرام و هو يقول: اللهم انجزلى ما وعدتنى.»[4]


[1] - اينكه مى‏گويد شما او را نخواهيد ديد يعنى اكثر و بيشتر شما او را نخواهيد ديد؛ چون محمد بن عثمان در ايام نيابت خود او را مى‏ديده و در احاديث آينده اين مطلب روشن‏تر خواهد شود.( پاورقى كمال الدين، ج 2، ص 435).

[2] - كمال الدين، ص 435، باب من شاهد القائم، حديث 2. بحار الانوار، ج 52، ص 25، رواية 19.

[3] - همان منبع، حديث 8.

[4] - همان منبع، حديث 9، الغيبه، ص 364، حديث 330.

|226|

عبدالله بن جعفر حميرى مى‏گويد: «از محمد بن عثمان - رضى الله عنه - پرسيدم: آيا صاحب الامر را ديده‏اى؟ گفت: آرى، آخرين بار كه حضرت را ديدم، در خانه خدا (مسجد الحرام) بود و مى‏فرمود: خدايا! آنچه را به من وعده فرموده‏اى به انجام برسان.»

5- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله قال :حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى قال: سمعت محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه يقول: رأيته صلوات الله عليه متعلقاً باستار الكعبه فى المستجار و هو يقول: « اللهم انتقم لى من أعدائى»[1] [او اعدائك‏].[2]

محمد بن عثمان مى‏گويد: «آن حضرت - صلوات الله عليه - را ديدم كه در «باب‏ المستجار» پرده خانه خدا را گرفته و عرض مى‏كند: « پروردگارا! به وسيله من از دشمنان خود انتقام بگير.»

دعاء سمات از طريق عمرى ( محمد بن عثمان ) نقل شده است و مستحب است در ساعتهاى آخر روز جمعه خوانده شود.[3] مرحوم شيخ عباس قمى مى‏نويسد: « دعاء سمات معروف به دعاء شبوّر كه مستحب است خواندن آن در ساعت آخر روز جمعه و مخفى نماند كه اين دعاء از ادعيه مشهور است و اكثر علماء سلف بر اين دعاء مواظبت مى‏نموده‏اند و در مصباح شيخ طوسى و جمال الاسبوع سيد بن طاوس و كتب كفعمى به اسناد معتبر از جناب محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه - كه از نواب حضرت صاحب الامر - عليه‏السلام - است و از حضرت امام باقر و امام جعفر صادق - عليهما السلام - روايت شده و علامه مجلسى آن را با شرح در بحار[4] ذكر كرده است.»[5]


[1] - در كمال الدين «اعدائى» و در الغيبة « اعدائك» امده است.

[2] - همان منبع، حديث 10. بحار الانوار، ج 2، ص 30. الغيبه، ص 363، حديث 329.

[3] - مصباح المتهجد، ص 374.

[4] - بحار النوار، ج 90، ص 97- 95.

[5] - كليات مفاتيح الجنان، ص 95.

|227|


شيوه فعاليت محمد بن عثمان - رحمه الله -

از دو گروه احاديث قسمت «ب» و «ج» كه از محمد بن عثمان در منابع روائى نقل‏ شده و آنها را ما ذكر كرديم، فهميده مى‏شود كه وى داراى يك خط مشى ويژه‏اى در هدايت شيعيان و رهبرى مذهب تشيع داشته است.

اين روايات نشان مى‏دهد، ايشان در دو جبهه اساسى افكار خود را متمركز كرده‏ است. از يك طرف با وكلا و كارگزاران و موثقين شيعه در ارتباط بوده و مى‏كوشيد وجود و حضور امام(ع) در جامعه و جانشينى وى براى امام حسن عسكرى‏ (ع) را اثبات كند تا خط انحراف نتواند شك و ترديد در ميان خواص شيعيان‏ ايجاد كند، و اين روش از احاديثى كه در باره ملاقات و ديدار او با حضرت مهدى‏ (ع) نقل شده، مشاهده مى‏شود. ايشان سعى و كوشش داشته در مناسبتها و موقعيتهاى مختلف براى معتمدان اماميه اعلان بدارد كه او مكرراً حضرت را ديده و در بعضى مواقع علائمى هم از حضرت ذكر مى‏كند و مكانهاى حضور او را ياد آور مى‏شود تا غبار شك از چهره حقايق زدوده شود. و از سوى ديگر، براى اينكه بتواند وظيفه خود را در سمت نمايندگى، به طور گسترده انجام دهد، مى‏خواست وانمود كند كه ذهنيت حكومت عباسى درباره بدون جانشين ماندن امام حسن عسكرى(ع) صحيح‏ است و بارها براى وكلاى خود تعليم و آموزش مى‏داد كه مبادا اسمى از حضرت به ميان آيد؛ چون تصور حكومت، عدم جانشين براى امام يازدهم است و بايد به همان شكل باقى بماند. اين روش به خاطر اين بود كه حكومت مطمئن شود كه قيامى از ناحيه شيعيان به علت نبودن رهبر، صورت نخواهد گرفت و لذا توانست با اين طريقه، شيعيان را از خطر عباسيان مصون دارد.

دكتر جاسم حسين در اين زمينه مى‏نويسد: « مطالعه دقيق فعاليت‏هاى وكلا نشان‏ مى‏دهد كه سفير دوم، تا سالهاى نخستين حكومت «معتضد» [289-278]، در واقع مى‏كوشيد تا وجود مبارك امام غائب را از عباسيان محفوظ بدارد. شايد اين امر به خاطر

|228|

دستورات خردمندانه‏اى باشد كه ابوجعفر (محمد بن عثمان) به وكلاى خود صادر كرده بود. وى به وكلا دستور داده بود فعاليتهاى خود را به عنوان تقيه مخفى بدارند. او همچون پدرش خود را به صورت روغن فروش در مى‏آورد، لذا لقب «سمان» يافته بود.»[1]


مدت نيابت و وفات نايب دوم امام زمان عليه‏السلام

محمد بن عثمان طبق رواياتى نقل شده، زمان مرگ خويش را پيشگويى كرد، و قبل از دو ماه، از وفات خود خبر داد.

ابوالحسن على بن احمد دلال قمى روايت مى‏كند كه: «روزى بر ابوجعفر محمد بن عثمان، وارد شدم تا به وى سلام كنم. ديدم، لوحى پيش روى خويش نهاده و بر آن نقش مى‏كشد، و آياتى از قرآن در آن مى‏نويسد و اسامى ائمه(ع) را در حواشى آن مى‏نگارد. من گفتم: اين لوح چيست؟ فرمود: اين براى قبر من مى‏باشد و مرا روى آن خواهند گذاشت، يا اينكه گفت: بر آن تكيه مى‏كنم. و فرمود: هر روز داخل قبر مى‏شوم و يك جزء قرآن مى‏خوانم سپس بيرون مى‏آيم.

ابوعلى، راوى اين خبر، مى‏گويد: «گمان مى‏كنم ابوالحسن على بن احمد گفت: محمد بن عثمان دست مرا گرفت و قبر خود را به من نشان داد و گفت: چون فلان روز و فلان ماه و فلان سال فرا رسد، به سوى خدا مى‏روم، و در آن مدفون مى‏شوم و اين لوح هم با من خواهد بود. چون از نزد او خارج شدم، آنچه فرموده بود يادداشت كردم و همواره مراقب آن اوقات بودم؛ چيزى نگذشت كه او بيمار شد سرانجام در همان روز و ماه و سالى كه گفته بود، وفات يافت و در همان قبر نيز دفن شد.»[2]

همچنين محمد بن على بن اسود قمى مى‏گويد: «محمدبن عثمان -قدس سره- قبرى براى خود حفر نمود و آن را به چند قطعه تخته آماده ساخت؛ وقتى علت آن را پرسيدم،


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج )، ص 170.

[2] - الغيبه، ص 364، حديث 332. بحار الانوار، ج 51، ص 351.

|229|

گفت: براى مردن اسبايى هست! بعد از آن نيز، از وى پرسيدم، گفت: مأمور شده‏ام كه خود را جمع و جور كنم. سپس دو ماه بعد وفات يافت. رضى الله عنه و ارضاه.»[1]

ابو جعفر محمد بن عثمان در سال 305 ه.ق در آخر ماه جمادى الاولى وفات كرده‏ است[2] و قول ضعيفى هم وجود دارد كه وفات او را در سال 304ه.ق. مى‏داند.[3]

علت اختلاف اقوال در وفات محمد بن عثمان اين است كه مرحوم شيخ طوسى در باره وفات وى دو تاريخ نقل كرده است: «نخستين آن به توسط نوه ابوجعفر، موسوم به هبة الله روايت شده، كه طبق آن، مرگ ابوجعفر در سال 304 اتفاق افتاده است.[4]

دومين خبر، به ابوغالب زرارى، وكيل ابن روح در كوفه منسوب است كه تاريخ وفات ابوجعفر را، سال 305 مى‏داند.[5] و چون ابن روح روابط نزديكى با ابوجعفر داشت و هم عصر او بود، محققان روايت او را ترجيح داده‏اند.»[6]

مشهور در ميان علماى رجال و حديث، اين است كه مدت نيابت محمد بن عثمان نزديك به 50 سال بوده است.[7] ليكن اين كلام مورد قبول ما نمى‏تواند باشد؛ چون وفات محمدبن عثمان در سال 305ه.ق. اتفاق افتاده است و با وفات امام حسن‏ عسكرى(ع) 45 سال فاصله دارد، و ما در شرح حال عثمان بن سعيد ( نايب اول ) بيان كرديم كه ايشان هم، حدود 5 سال نيابت داشته است و با اين حساب، نيابت نايب دوم حدود 40 سال خواهد بود نه پنجاه سال.[8]


[1] - الغيبه، ص 365، حديث 333. بحار الانوار، ج 51 ، ص 351. كمال الدين، ج 2، ص 502، حديث 29.

[2] - الغيبه، ص 366. الكامل، ج 8، ص 109.

[3] - رجال العلامه الحلى، قسم اول، باب 1، حرف ميم، رقم 57، تعليقه بحرالعلوم، ج 4، ص 128.

[4] - الغيبه، ص 366.

[5] - همان منبع.

[6] - آخرين اميد، ص 98. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 190.

[7] - رجال العلامة الحلى، قسم اول ،باب 1، رقم 57. تعليقه بحرالعلوم، ج 4، ص 128. الغيبه، ص 366.

[8] - تاريخ الغيبة الصغرى، ص 404.

|230|

قبر ابوجعفر محمد بن عثمان، در كنار قبر مادرش، بر سر راه كوفه و در محلى كه‏ خانه‏اش آنجا بود، واقع است.[1] اين محل در سمت غربى بغداد مى‏باشد.[2]

در سمت شرقى بغداد گنبدى وجود دارد كه در مسجدى موسوم به خلانى واقع‏ شده است. مردم معتقدند كه قبر ابوجعفر در آنجا است. چون به نقل طوسى نيز وى در سمت غربى بغداد قرار دارد، احتمال مى‏رود كه جنازه او به قبر جديد منتقل شده است، ولى هيچ مأخذى كه چنين ادعايى را تأييد كند وجود ندارد.[3]


[1] - الغيبه، ص 366. سفينة البحار، ج 7، ص 211. بحار الانوار، ج 51، ص 352.

[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ( عج )، ص 183.

[3] - همان منبع، ص 191.



3- ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى (رحمه الله)  فهرست بخش دوم: «زندگانى نواب خاص»1- ابوعمرو عثمان بن سعيد عَمْرى (رحمه الله)