|154|
كسى درباره عدالت او اختلاف نظر نداشت، و درباره امانت وى ترديد نمىنمود. توقيعات امام زمان عليهالسلام در امور مهم دينى، در طول زندگانى او با همان خطى كه در زمان پدرش عثمان بن سعيد صادر مىشد، به دست او صادر مىگشت و به شيعيان مىرسيد. شيعيان جز او كسى را به نيابت نمىشناختند، و به ديگرى مراجعه نمىكردند، علائم و كراماتى از او نقل شده است، و معجزات امام زمان عليهالسلام به دست او آشكار مىگرديد. امور بسيارى را از جانب امام زمان عليهالسلام به شيعيان خبر مىداد كه همه، باعث بصيرت شيعيان در خصوص وجود امام زمان عليهالسلام گرديد. شيخ طوسى در ادامه اين حديث مىگويد: اين مطلب در نزد شيعيان مشهور است و ما بيشتر آنها را در همين كتاب نقل كرديم و تكرار نمىكنيم و همين اندازه، براى انسان با انصاف كافى است».[1] محمدبن عثمان علىرغم مخالفتهايى كه از ناحيه مدعيان دروغين نيابت به وى صورت مىگرفت، و با وجود فشارهايى كه از طرف حكام و خلفاء آن دوران اعمال مىشد، توانست منصب نيابت ولى عصر عليهالسلام را در امور محوله به او، به نحو احسن انجام دهد و نگذاشت غلات با ترفندهاى دروغين خود، شيعيان را متوجه خود سازند و نيابت او را متزلزل كنند. لذا دوستداران ائمه عليهم السلام هيچگاه درباره نيابت و وثاقت ايشان دچار شك و ترديد نگشتند. نايب دوم، بيشترين مدت را از جهت بقاء در سمت نمايندگى امام زمان عليه السلام به خود اختصاص داد و حدود چهل سال به عنوان نايب و رابط بين امام عليه السلام و شيعيان بود و لذا توفيق يافت مشكلات و مسائل فقهى، كلامى، اجتماعى و....بيشترى را از محضر مبارك امام زمان عليهالسلام استفسار نمايد و در اختيار [1] - الغيبه، ص362 63.
|
|155|
عموم مردم قرار دهد. ابعاد مختلف و فعاليتهاى چشمگير ايشان در اين مدت طولانى در مباحث آينده با وضوح تمام روشن خواهد شد. كنيه نايب دوم «ابو جعفر» است، و هيچ كنيه ديگرى در كتب حديثى و رجالى براى وى ذكر نشده است. چندين القاب براى او بيان شده است: گاهى او را «عمرى»[1] گويند و در بيشتر كتابهاى رجالى و روايى اين لقب ذكر شده است؛ گاهى وى را «اسدى»[2] نوشتهاند و گاهى او را «كوفى»[3] بيان كردهاند. «سمان»[4] و «عسكرى»[5] نيز از القاب ايشان ذكر شده است.
شيخ طوسى در كتاب رجال خود، در باب «اصحابى كه از ائمه عليهم السلام روايت نقل نكردهاند» مىنويسد: «محمد پسر عثمان بن سعيد عمرى، كنيهاش ابوجعفر، و كنيه پدرش ابوعمرو، هر دو از جانب امام زمان عليهالسلام وكيل بودند، و هر دو نيز نزد طايفه شيعه اماميه داراى منزلتى بزرگ مىباشند».[6] و همچنين شيخ در كتاب «الغيبه» از امام حسن عسكرى عليهالسلام روايتى را نقل مىكند كه: «العمرى وابنه ثقتان فما اديا اليك فعنى يؤديان، و ما قالا لك فعنى يقولان، فاسمع لهما و اطعهما فانّهما الثّقتان المأمونان: عمرى (عثمان بن سعيد) و پسرش (محمد بن عثمان) هردو موثق و مورد اطمينان هستند، هر چه آنها به تو برسانند [1] - رجال الطوسى، باب فيمن لم يروا عن الائمه، رقم 101، ص509. رجال العلامه، قسم اول، حرف ميم، رقم 57. رجال النّجاشى، ج 2 رقم 1186، ص408.
[2] - رجال العلامه، قسم اول، حروف ميم، رقم 57. تنقيح المقال، ج3، ص 149.
[3] - تنقيح المقال، ج3، ص149.
[4] - كمال الدين، ج 2، ص54، حديث 35 و 33. الكامل فىالتاريخ، ج8، ص180.
[5] - الكامل فى التاريخ، ج8، ص180.
[6] - رجالالطوسى، رقم 101، ص 509.
|
|156|
از طرف من مىرسانند، و هر چه به تو بگويند از طرف من مىگويند، پس، از آنها حرف شنو باش و هر چه مىگويند اطاعت كن كه هر دو موثق و مورد اطمينان هستند.»[1] و نيز علامه حلّى در كتاب رجال خود مىگويد: «محمد اسدى پسر عثمان بن سعيد عمرى كه كنيه او ابوجعفر و كنيه پدرش ابوعمرو است، هر دو در خدمت امام زمان عليه السلام وكيل بودند و هر دو نيز، نزد طايفه شيعه اماميه داراى منزلتى بزرگ هستند.»[2] همچنين علامه در خاتمه كتاب خود مىنويسد: «ابو عمر (عثمان بن سعيد) تصريح به نيابت ابوجعفر محمد بن عثمان كرد و نيز امام حسن عسكرى عليهالسلام به نيابت او تصريح نمود.»[3] شيخ عباس قمى رحمه الله در كتاب «سفينةالبحار» مىنويسد: «ابو جعفر، محمد پسر عثمان بن سعيد عمرى، نماينده امام هادى عليهالسلام بود. او به مدت پنجاه سال وكيل امام زمان - عليهالسلام - بوده است، و معجزههاى زيادى از او به توسط امام زمان عليهالسلام ظاهر گشت، و وقتى احمد بن اسحاق در مورد شخصيت او از امام حسن عسكرى عليهالسلام پرسيد و گفت: من اعامل و عمّن آخذ و قول من اقبل؟ با چه كسى معامله كنم؟ يا احكام دينم را از چه كسى به دست آورم؟ و سخن چه كسى را قبول كنم؟ امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمود: العمرى وابنه ثقتان و... مناقب و فضايل محمد بن عثمان مشهورتر از آن است كه ذكر شود.[4] موضوعى كه در كلمات ايشان غريب به نظر مىرسد، نمايندگى محمدبن عثمان از طرف امام هادى عليهالسلام است؛ و ايشان ملاكى براى ادعاى خود ذكر نكرده است و ما هم تا به حال نتوانستهايم مستند محكم براى اين مطلب پيدا كنيم. علماى رجال [1] - ص360، حديث322.
[2] - رجال العلامة الحلى، قسم اول، حرف ميم، رقم 57.
[3] - همان منبع، الفايده الخامسه، ص273.
[4] - سفينةالبحار، ج2، ص405.
|
|157|
نيز متذكر اين مطلب نشدهاند و شيخ نيز در رجال خود او را از اصحاب امام هادى عليه السلام نشمرده است. ابن شهر آشوب، محمد بن عثمان را نماينده امام هادى به حساب آورده است.[1] مرحوم مامقانى رحمهالله در «تنقيح المقال» درباره ايشان، چنين اظهار نظر مىكند: «بزرگ بودن مقام اين مرد(محمد بن عثمان) و علوّ منزلت او نزد طايفه اماميه مشهورتر از آن است كه احتياج به توضيح يا اقامه برهان داشته باشد. و درباره زندگى و شرح حال پدرش مطالب دالّ بر وكالت او حتى در زمان حيات پدرش از ناحيه امام حسن عسكرى عليهالسلام و نمايندگى او از ناحيه امام زمان عليهالسلام گذشت. مرحوم مجلسى رحمه الله در قسمتى از كتاب «بحار الانوار» اخبار زيادى نقل كرده كه چكيده آنها اين است كه: «محمد بن عثمان در زمان پدرش عثمان بن سعيد، نايب و نماينده امام قائمعليهالسلام بود و بعد از وفات پدرش كليه امور به او رجوع داده شد، و تمام شيعيان در عدالت، وثاقت، و امانت او اتفاق نظر داشتند.»[2] مرحوم خويى رحمه الله در كتاب «معجم رجال الحديث» مىنويسد: «والرويات فى جلالته و عظمة مقامه متضافرة: رواياتى كه در جلالت و عظمت مقام محمد بن عثمان نقل شده، متضافر است.»[3]
علىرغم اينكه نايب دوم، رواياتى را از امام حسن عسكرى عليهالسلام و از امام قائم عليهالسلام نقل كرده است، و همچنين كتابهايى را در فقه تأليف و تصنيف كرده است، شيخ شرح حال او را در باب «كسانى كه از ائمه عليهم السلام روايت [1] - مناقب، ح4، ص 402.
[2] - تنقيح المقال، ج3، ص149.
[3] - معجم رجال الحديث، ج16، ص274.
|
|158|
نقل نكردهاند» ذكر نموده و نيز شيخ در كتاب «فهرست» كه شرح حال كسانى را در آن نوشته كه داراى كتاب و تأليف باشند، او را عنوان نكرده است. و همچنين «نجاشى» كه صاحبان تأليف را در رجال خود آورده، محمد بن عثمان را مطرح ننموده است. عدم عنوان اين مرد بزرگوار و نايب دوم امام زمان عليهالسلام در كتب رجالى علماى پيشين، نوعى بىتوجهى و غفلت از اين بزرگان است، و شايد آنها دلائل قانع كننده بر كار خود داشته باشند كه ما دسترسى به آن نداريم و بعضى از توجيهات را كه از طرف آنها قابل ذكر است در صفحات بعدى بيان خواهيم كرد. شيخ طوسى رحمه الله در كتاب «فهرست»، در شرح حال «عبدالله بن جعفر حميرى» ضمن شمارش كتب وى، آخرين كتاب او را «مسائل او از محمد بن عثمان عمرى» بيان كرده است.[1] نجاشى هم در رجال خود، در شرح حال «حميرى»، يكى از تأليفات او را «مسائل امام حسن عسكرى عليهالسلام كه به وسيله محمد بن عثمان به دست او رسيده است» مىداند.[2] شيخ در كتاب «الغيبه» حديثى را نقل مىكند كه نشانگر تأليفات فقهى محمد بن عثمان است.
آن حديث عبارت است از: «قال ابن نوح: اخبرنى ابونصر هبةالله ابن بن ام
كلثوم بنت ابى جعفر العمرى قال: «كان لابى جعفر محمد بن عثمان العمرى كتب مصنفة
فى الفقه مما سمعها من ابى محمد الحسن عليه السلام، و من الصاحب عليه السلام، و
من ابيه عثمان بن سعيد، عن ابى محمد و عن ابيه على بن محمد عليهما السلام فيها
كتب ترجمتها كتب الاشربة. ذكرت الكبيرة ام كلثوم بنت ابى جعفر رضى الله عنها >آنها [1] - فهرست شيخ، ص189.
[2] - رجال نجاشى، ج2، رقم 571، ص18.
|
|159|
يده. قال ابونصر: و اظنها قالت وصلت بعد ذلك الى ابى الحسن السمرى رضى الله عنه و ارضاه.»[1] ابن نوح (ابوالعباس احمد بن على بن نوح سيرافى) مىگويد: ابونصر هبةالله دختر زاده ام كلثوم دختر ابوجعفر( محمد بن عثمان) عمرى مىگفت: ابوجعفر محمد بن عثمان كتابهايى داشت كه در فقه تصنيف كرده بود و همه را از امام حسن عسكرى عليه السلام -و امام زمان عليهالسلام و پدرش عثمان بن سعيد، كه وى نيز از امام هادى عليهالسلام و امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت نموده بود، استماع كرده بود. از جمله آنها «كتاب الاشربة» بود. ام كلثوم، دختر ابوجعفر رضىالله عنها مىگفت: اين كتاب در موقع وصيت محمد بن عثمان به حسين بن روح (نايب سوم) رسيد و در دست او بود. ابونصر مىگفت: گمان مىكنم پس از حسين بن روح به ابوالحسن سمرى (نايب چهارم) رضى الله عنه رسيد. شيخ با وجود اينكه در دو كتاب خود و نجاشى در رجال خويش او را صاحب كتاب و روايت مىدانند، ولى شرح حال وى را به صورت مستقل بيان ننمودهاند. و لذا بعضى از معاصرين از علماى رجال به آنها اعتراض نمودهاند. مرحوم شيخ محمد تقى شوشترى رحمه الله در كتاب «قاموس الرجال» چنين مىنويسد: «اينكه شيخ طوسى در رجال او را جزء كسانى به حساب آورده كه از ائمه عليهم السلام روايت نقل نكردهاند و همچنين شيخ در كتاب «فهرست» و نجاشى در رجال او را عنوان ننمودهاند، ناشى از غفلت آنها مىباشد؛ چون محمد بن عثمان صاحب كتاب و تأليف است.[2] حضرت آيت الله العظمى خويى رحمه الله در«معجم رجال الحديث» بعد از ذكر حديثى كه در كتاب «الغيبه» از «ابو نصر هبةالله» نقل شده، چنين اظهار نظر مىكند: [1] - الغيبه ص363، حديث328.
[2] - قاموس الرجال، ج8، ص266، چاپ قديم.
|
|160|
«اين روايت دو مطلب را ثابت مىكند. 1- محمد بن عثمان صاحب كتاب بوده است. 2- او رواياتى را از امام حسن عسكرى عليهالسلام نقل كرده است. بنابراين بايد نجاشى و شيخ او را در كتابهاى خود ذكر مىكردند و وجهى نداشت شيخ طوسى او را در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكردهاند» به شمار آورد؛ با اين حال، ممكن است ما از طرف آنها از هر دو اشكال جواب بدهيم: اشكال اول كه او صاحب كتاب بوده و چرا در دو كتاب رجالى شيخ و نجاشى ذكرى از ايشان به ميان نيامده، جوابش اين است كه كتاب محمد بن عثمان به گونهاى كه ظاهر روايت نشان مىدهد به عنوان «وديعه» در نزد نواب بوده است واحدى از علما و راويان حديث آن را روايت نكرده است؛ و لذا نجاشى و شيخ متعرض آن نشدهاند. اشكال دوم كه داراى روايت بوده و نبايد در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكردهاند» ذكر مىشد، جوابش اين است كه روايت محمد بن عثمان از امام حسن عسكرى عليه السلام ثابت نشده است. ابن نوح مىگويد كه: در آن كتب فقهى محمد بن عثمان از امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت نقل كرده، ليكن ما گفتيم آن كتاب در نزد آنها به عنوان «وديعه» بوده و كسى آنها را نديده است، واين كه محمد بن عثمان از امام زمان عليهالسلام رواياتى نقل كرده، مورد قبول است و بعضى از آنها را ذكر مىكنيم. ولى چون ناقلين روايت از امام زمان عليهالسلام منحصر در نواب بوده و از ديگر افراد خيلى كم بودهاند، شيخ براى ناقلين امام زمان عليهالسلام باب مستقلى باز نكرده و آنها را هم در باب «كسانى كه از ائمه روايت نقل نكردهاند» مندرج نموده است.»[1]
امام حسن عسكرى عليهالسلام در زمان حيات خويش به نيابت و وكالت محمد [1] - معجم رجال الحديث، ج16، ص 276.
|
|161|
بن عثمان از طرف امام مهدى عليهالسلام تصريح كرده بود. هنگامى كه گروهى از شيعيان يمن در شهر سامرا به حضور حضرت راه يافتند و حضرت، عثمان بن سعيد پدر محمد بن عثمان را احضار كرد و بر وكالت و وثاقت او تصريح نمود، در ادامه فرمود: «واشهدوا على انّ عثمان بن سعيد العمرى وكيلى و انّ ابنه محمداً وكيل ابنى مهديكم: گواه و شاهد باشيد كه عثمان بن سعيد (نايب اول) وكيل من است و فرزندش محمد بن عثمان (نايب دوم) وكيل فرزند من مهدى شماست.»[1] امام عليهالسلام اين معرفى را جهت تثبيت نيابت او انجام مىدهد تا اينكه در آينده مدعيان دروغين نتوانند ترديد و شكى در وكالت و نيابت او ايجاد نمايند. و امام حسن عسكرى عليهالسلام در جاى ديگر با صراحت كامل، وثاقت و امانت او را مورد تأييد قرار مىدهد و مىگويد: العمرى و ابنه ثقتان... كه در صفحههاى قبلى همين كتاب گذشت. و همچنين پدرش عثمان بن سعيد به نيابت او طبق دستور امام قائم تصريح كرده بود.[2] از همه اينها مهمتر و با ارزشتر ؛ كلمات و توقيعاتى است كه از طرف امام زمان عليهالسلام در مدح و تمجيد و توثيق ايشان صادر شده كه همه آنها دلالت روشن و واضحى بر نيابت وى دارد و ما بعضى از سخنان گوهربار امام غايب عليهالسلام در حق ايشان را متذكر مىشويم. 1- بعد از وفات عثمان بن سعيد، نايب اول، اولين كسى كه مورد خطاب ولى عصر عليهالسلام قرار مىگيرد، محمد بن عثمان، پسر اوست. امام زمان عليهالسلام مرگ نايب اول را بر او تسليت و تعزيت مىگويد و در آن نامه، اشارتى به شخصيت محمد بن عثمان و نيابت او شده است. ما آن توقيع شريف را به طور مفصل در اواخر شرح پدرش ذكر كردهايم، وليكن در اينجا به فرازهاى كوتاهى از آن اشاره مىكنيم.
[1] - الغيبه، ص356، حديث 317.
[2] - همان، منبع، ص359.
|
|162|
در آن توقيع شريف چنين آمده است كه: «كان من كمال سعادته ان رزقه الله تعالى ولداً مثلك يخلفه من بعده، و يقوم مقامه بامره، و يترحم عليه: از كمال سعادت او اين بود كه خداى تبارك و تعالى فرزندى چون تو به او عنايت فرموده است كه در جاى او بنشينى و منصب (سفارت و نيابت خاصه) او را به عهده بگيرى، و از خدا برايش رحمت و مغفرت بطلبى.[1] 2- وبهذاالاسناد (يعنى اخبرنى جماعة، عن هارون بن موسى) عن محمدبن همام، قال: حدثنى محمد بن حمويه بن عبدالعزيز الرازى، فى سنة ثمانين و مأتين، قال: حدثنا محمدبن ابراهيم بن مهزيار الاهوازى، انه خرج اليه بعد وفاة ابى عمرو: «والابن و قاه الله لم يزل ثقتنا فى حياة الاب رضى الله و ارضاه و نضر وجهه، يجرى عندنا مجراه، و يسد مسده، و عن امرنا يأمر الابن و به يعمل، تولاه الله، فانته الى قوله، و عرف معاملتنا ذلك. محمد بن ابراهيم بن مهزيار اهوازى نقل مىكند: «بعد از وفات عثمان بن سعيد، توقيعى بدين مضمون براى من صادر شد: خداوند پسر او را حفظ كند. او در زمان پدرش مورد اعتماد ما بود. خدا از او و پدرش خشنود باشد و روح پدرش را شاد گرداند. پسرش در نزد ما مانند اوست، و در جاى وى نشسته است. طبق امر و دستور ما امر مىكند و به فرمان ما عمل مىكند. خداوند او را تأييد نمايد. پس تو هم گفته او را قبول كن و نظر ما را درباره او بدان».[2] ظاهراً اين توقيع مستقلى است كه از ناحيه مقدسه صادر شده و در اين توقيع، هيچ جاى ابهامى را نگذاشته و تمام شك و ترديد را برطرف نموده است؛ و در آن، حضرت دستور مىدهد كه فرمان او مطاع است چون طبق دستور ما عمل مىكند.
[1] - الغيبه ص361. كمالالدين، ج2، ص510، باب توقيعات، حديث 41.
[2] - الغيبه ص362، حديث325. بحارالانوار، ج51، ص349.
|
|163|
3- عبدالله بن جعفر حميرى مىگويد: «لما مضى ابوعمرو رضى الله تعالى عنه اتتنا الكتب بالخط الذى كنا نكاتب به، باقامة ابى جعفر رضى الله عنه مقامه: در هنگامى كه عثمان بن سعيد رضى الله عنه وفات يافت، مكتوبى به همان خطى كه (در زمان عثمان بن سعيد) با آن مورد مكاتبه قرار مىگرفتيم، در خصوص انتصاب فرزندش، ابوجعفر (محمد بن عثمان) به جانشينى او براى ما صادر گشت.»[1] 4- واخبرنا جماعة، عن ابى القاسم جعفر بن محمد بن قولويه و ابى غالب الرازى و ابى محمد التلعكبرى، كلهم عن محمد بن يعقوب، عن اسحاق بن يعقوب قال: «سالت محمد بن عثمان العمرى رحمه الله ان يوصل لى كتاباً قد سئلت فيه عن مسائل اشكلت علىّ. فوقع التوقيع بخط مولانا صاحب الدار عليه السلام و اما محمد بن عثمان العمرى فرضى الله تعالى عنه و عن ابيه من قبل فانه ثقتى و كتابه كتابى: اسحاق بن يعقوب مىگويد: از محمد بن عثمان خواهش كردم نامهاى كه در آن مسائل مورد اشكال خود را نوشته بودم، به حضور امام زمان عليهالسلام تقديم بدارد. او هم پذيرفت. در پاسخ من توقيعى به خط امام زمان عليهالسلام به اين مضمون صادر گشت: محمد بن عثمان كه خداوند از او و پيش از او از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من است، و نامه او نامه من مىباشد.»[2] اين توقيع شريف خيلى مفصل و طولانى است و مشتمل بر مسائل فقهى، اجتماعى و... مىباشد كه در آينده انشاءالله مورد بحث و گفتگو قرار خواهد گرفت. 5- در توقيع ديگرى چنين مرقوم مىدارد: «محل ثقتنا بما هو عليه و انه عندنا بالمنزلة و المكان الذين يسرانه. زاد الله فى احسانه اليه، انه ولى قدير، والحمد لله لا شريك له و صلى الله على رسوله محمد و آله، و سلم تسليماً كثيراً كثيراً.»[3]
[1] - الغيبه ص362، حديث324. بحارالانوار، ج51، ص349، حديث2.
[2] - الغيبه ص362، حديث326. احتجاج طبرسى، ج2، ص469.
[3] - يومالخلاص، ص169.
|
|164|
«او در همين حال مورد وثوق و اعتماد ماست، و او در پيش ما مقام و منزلتى دارد كه او را دلشاد مىسازد. خداوند لطف و كرمش را در حق او افزون كند كه او مولاى توانا است، و همه ستايشها مخصوص او مىباشد كه شريكى ندارد. و صلوات و سلام و درودهاى فراوان بر رسول گراميش حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهلبيت او باد.»
وقتى كه به دوران زندگانى او به عنوان نايب امام زمان عليهالسلام نظر مىافكنيم و احاديث نقل شده از ايشان و توقيعات صادر شده توسط وى را مورد دقت و بررسى قرار مىدهيم، به سادگى پى مىبريم كه شيعيان در تمامى بلاد اسامى و همه وكلاى حضرت، مشكلات كلامى و فقهى و اجتماعى و... را به ايشان ارجاع مىدادند و ايشان بخاطر مرتبط بودنش با امام غايب عليهالسلام مشكلات دوستداران را حل مىنمود. ما برخى از موارد را به عنوان نمونه ذكر مىكنيم تا مطلب روشن گردد. ابوالحسن، على بن احمد دلال قمى، مىگويد: «اختلف جماعة من الشيعه فى أن الله عزوجل فوض الى الائمه صلوات الله عليهم ان يخلقوا او يرزقوا؟ فقال قوم هذا محال لايجوز على الله تعالى، لان الاجسام لايقدر على خلقها غير الله عزوجل و قال آخرون بل الله تعالى أقدر الائمه على ذلك و فوضه اليهم فخلقوا و رزقوا و تنازعوا فى ذلك تنازعاً شديداً. فقال قائل: ما بالكم لا ترجعون الى ابى جعفر محمد بن عثمان العمرى فتسألونه عن ذلك فيوضح لكم الحق فيه، فانه الطريق الى صاحب الامر عجل الله فرجه، فرضيت الجمامة بابى جعفر و سلمت و اجابت الى قوله، فكتبوا المسألة و انفذوها اليه، فخرج اليهم من جهته توقيع نسخته: «ان الله تعالى هو الذى خلق الاجسام و قسم الارزاق، لانه ليس بجسم و لا حال فى جسم، ليس كمثله شى و هو السميع العليم، و اما الائمه عليهم السلام فانهم يسألون الله تعالى فيخلق و |
|165|
يسألونه فيرزق، ايجاباً لمسألتهم و اعظاماً لحقهم.»[1] «گروهى از شيعيان اختلاف كردند در اينكه آيا خداوند قدرت آفرينش و رزق را به ائمه عليهم السلام واگذار كرده يا نه؟ دستهاى گفتند: واگذارى قدرت خلق و روزى دادن محال است؛ چون اجسام را غير از خداوند كسى نمىتواند خلق بكند؛ و دسته ديگر گفتند: خداوند به ائمه در خلق و روزى دادن قدرت داده و آنها را به ائمه واگذار كرده است. تنازع و اختلاف شديدى در اين مسأله به وجود آمد. يك نفر گفت: شما چرا به ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى مراجعه نمىكنيد و از او سؤال نمىكنيد، تا حق را براى شما آشكار سازد؛ او طريق و سفير امام زمان عليهالسلام است. همه آنها راضى شدند كه به ابوجعفر مراجعه كنند و قول آن قائل را پذيرفتند. لذا اين مسأله را نوشته و به سوى او (محمدبن عثمان) فرستادند. از ناحيه آن حضرت توقيع شريفى به سوى ايشان صادر شد كه نسخه آن بدين قرار است: همانا فقط خداوند متعال اجسام را خلق مىكند و ارزاق را تقسيم مىنمايد؛ چون او نه جسم است و نه حال در جسم، هيچ چيزى شبيه او نيست و او سميع و عليم است. و ائمه عليهم السلام از خداوند مىخواهند و او خودش خلق مىكند؛ و از خدا درخواست مىكنند و او خودش روزى مىدهد؛ به خاطر اجابت كردن درخواست ايشان و بزرگ داشتن حق ائمه عليهم السلام». اگر بعضى از توقيعات شريفه كه توسط محمد بن عثمان به دست شيعيان مىرسيد، ذكر كنيم، مطلب فوق با وضوح بيشترى آشكار خواهد شد. لذا بعضى از توقيعات امام عليهالسلام را كه توسط محمد بن عثمان به دست شيعيان رسيده، ذكر مىكنيم. يكى از توقعيات با اهميت، توقيعى است كه توسط محمد بن عثمان در پاسخ به مكتوب اسحاق بن يعقوب از ناحيه امام زمان عليهالسلام صادر شده است.
[1] - الغيبه، ص293، حديث 248. سفينةالبحار، ج2، ص405.
|
|166|
اين توقيع مشتمل بر مطالب مهم و نكات قابل توجهى است و بيشتر مسائلمختلف اجتماعى در آن مطرح شده است. لذا از اهميت خاصى برخوردار مىباشد. بويژه اين توقيع، متضمن تعيين وظيفه مردم در زمان غيبت كبرى، و بيان علت غيبت و معرفى و مشخص نمودن هويت بعضى از افراد است. اين توقيع شريف هم به صورت تقطيع شده در ابواب مختلف كتب روايى مندرج شده و هم به صورت كامل در بعضى كتب معتبر حديثى نقل شده است. ما سعى خواهيم كرد منابع آنها را تا حد توان مشخص كنيم. لازم به يادآورى است كه بعضى از قسمتهاى اين توقيع، نياز به مباحث اجتهادى و فقهى دارد و مىبايست براى فهميدن آن قسمتها، به صاحبان فن و كتب فقهى استدلالى مراجعه كنيم تا بتوانيم حكم شرعى و معناى صحيح آن را به دست آوريم. متأسفانه مقام گنجايش توضيح و تفسير آنها را ندارد و علاقمندان بايد خود تحقيق و تفحص بيشترى در آنها بنمايند. به خاطر اهميت اين توقيع شريف، متن عربى همراه با ترجمه آن را نقل مىكنيم تا زمينه مطالعة دقيق را فراهم سازد. حدثنا محمد بن محمد بن عصام الكلينى رضى الله عنه قال: حدثنا محمد بن يعقوب الكلينى، عن اسحاق بن يعقوب قال: «سألت محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه أن يوصل لى كتاباً قد سألت فيه عن مسائل اشكلت على فورد (ت فى) التوقيع بخطّ مولانا صاحب الزمان عليهالسلام: «اما ما سألت عنه ارشدك الله و ثبتك من امر المنكرين لى من اهل بيتنا و بنى عمنا، فاعلم أنه ليس بين الله عزوجل و بين احد قرابة، و من انكرنى فليس منى و سبيله ابن نوح عليهالسلام. اما سبيل عمى جعفر و ولده فسبيل اخوة يوسف عليهالسلام.[1]
[1] - از اول تا اينجا در بحارالانوار، ج50، حديث1، ص227. احتجاج الطبرسى، ج2، ص469.
|
|167|
اما الفقاع فشربه حرام، ولا باس بالشلماب.[1] و اما اموالكم فلا نقبلها الا لتطهروا، فمن شاء فليصل و من شاء فليقطع فما آتانى الله خير مما آتاكم. و اما ظهور الفرج فانه الى الله تعالى ذكره، و كذب الوقاتون.[2] و اما قول من زعم ان الحسين عليهالسلام لم يقتل فكفر و تكذيب و ضلال.[3] و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةالله عليهم.[4] و اما محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه و عن ابيه من قبل فانه ثقنى و كتابه كتابى.[5] و اما محمد بن على بن مهزيار الاهوازى فيصلح الله له قلبه و يزيل عنه شكه. و اما ما وصلتنا به فلا قبول عندنا الا لما طاب و طهر، و ثمن المغنية حرام.[6] و اما محمد بن شاذان بن نعيم فهو رجل من شيعتنا اهل البيت و اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب الاجدع فملعون و اصحابه ملعونون فلا تجالس اهل مقالتهم فانى منهم برى و آبائى عليهم السلام منهم براء.[7] و اما المتلبسون باموالنا فمن استحل منها شيئاً فاكله فانما يأكل النيران.[8] و اما الخمس فقد ابيح لشيعتنا و جعلوا منه فى حل الى وقت ظهور امرنا لتطيب [1] - اين قطعه در بحارالانوار، ج66، روايت 2، ص482 و بحار، ج79، ص166، ح 2 آمده است.
[2] - همان، منبع، ج52، ص111. احتجاج الطبرسى، ج2، ص470.
[3] - همان منبع، ج44، ص271، حديث3. احتجاج الطبرسى، ج2، ص470.
[4] - همان منبع، ج2، ص90، روايت 13. احتجاج الطبرسى، ج2، ص470.
[5] - بحارالانوار، ج51، ص90، حديث13. احتجاج الطبرسى، ج2، ص470.
[6] - وسائل الشيعه، ج17،باب 16، ص123، روايت 2215.
[7] - بحارالانوار، ج47، ص334، روايت 2. احتجاج الطبرسى، ج2، ص470.
[8] - همان منبع، ج 96، ص 184، روايت 1. احتجاج الطبرسى، ج2، ص471.
|
|168|
ولادتهم و لاتخبث.[1] و اما ندامة قوم قد شكوا فى دين الله عز و جل على ما وصلونا به فقد أقلنا من استقال، و لا حاجة فى صلة الشاكين. و اما علة ما وقع من الغيبة فان الله عز و جل يقول: «يا ايها الذين آمنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسؤكم»[2] انه لم يكن لاحد من آبائى عليهم السلام الا و قد وضعت فى عنقه بيعة لطاغية زمانه، و انى اخرج حين اخرج، و لا بيعة من الطواغيت فى عنقى.[3] و اما وجه الانتفاع بى فى غيبتى فكالانتفاع بالشمس اذا غيبتها عن الابصار السحاب و انى لامان لاهل الارض كما ان النجوم أمان لاهل السماء، فأغلقوا باب السؤال عما لا يعنيكم، و لا تتكلفوا علم ما قد كفيتم، و اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك فرجكم والسلام عليك يا اسحاق بن يعقوب و على من اتبع الهدى.»[4] اسحاق بن يعقوب مىگويد: «از محمد بن عثمان رضى الله عنه خواهش كردم نامه مرا كه مشتمل بر پارهاى از مسائل مشكلى كه برايم پيش آمده بود، به ناحيه مقدسه تقديم دارد. (او هم پذيرفت) و جواب آن به خط مولايم امام زمان عليهالسلام بدين قرار صادر شد: «خداوند تو را هدايت كند و بر اعتقاد حق ثابت و پايدار بدارد. اين كه سؤال كردهاى بعضى از افراد خاندان ما و عموزادگان ما منكر وجود من هستند. بدان كه بين خداوند و هيچ كس قرابت و خويشى نيست و هر كس منكر وجود من باشد از من نيست؛ و راهى كه او مىرود راه پسر نوح است.
[1] - بحارالانوار، ج96، ص184، روايت 1. احتجاج الطبرسى، ج2، ص471. [2] - سوره مائده، آيه 102.
[3] - احتجاج الطبرسى، ج2، ص471.
[4] - ما اين توقيع شريف را از «كمال الدين» نقل كرديم، ليكن اين توقيع با سندهاى مختلف در منابع ديگر نيز ذكر شده است: (الف) كمالالدين، ج2، ص483، حديث 4. (ب) الغيبه، ص290، حديث 247. (ج) احتجاج طبرسى، ج2، ص469. (د) بحارالانوار، ج53، ص180، حديث10.
|
|169|
و راهى كه عمويم جفعر (كذاب) و اولاد او نسبت به من پيش گرفتهاند، راه برادران يوسف است. اما فقاع (آبجو) نوشيدنش حرام است، ولى نوشيدن شلماب[1] مانعى ندارد. اما اموالى كه شما (به عنوان هديه) به ما مىرسانيد، ما آن را براى پاك شدن شما از گناهان قبول مىكنيم، بنابراين، هر كس مىخواهد به ما برساند، و هر كس نمىخواهد قطع كند؛ آنچه به ما داده است، از آنچه شما مىدهيد بهتر است. و اما وقت ظهور من وابسته به اراده خداوند متعال است. كسانى كه وقت آن را تعيين مىكنند، دروغگو هستند. و اما حوادثى كه براى شما پديد مىآيد (و حكم آن را نمىدانيد) پس رجوع كنيد به راويان حديث ما؛[2] زيرا آنها حجت من بر شما هستند، و من هم حجت خدا بر آنها هستم. و اما محمد بن عثمان عمرى كه خداوند از وى و از پدرش خشنود باشد، مورد وثوق من و نوشته او نوشته من است. و اما محمد بن على بن مهزيار اهوازى، به زودى خداوند دل او را اصلاح مىكند و شك و ترديدش را از وى برطرف مىسازد. و اما مالى را كه براى ما فرستادهاى، پذيرفته نمىشود، مگر اين كه از حرام پاك و پاكيزه گردد و پول زن آوازخوان هم، حرام است.
[1] - شلماب: نوعى نوشيدنى است كه از «شيلم» يعنى دانهاى شبيه جو، درست مىشود و در انسان يك نوع بيهوشى و خواب آلودگى ايجاد مىكند. (كمال الدين، ج 2، ص 484، به نقل از استاد شعرانى .
[2] - والمراد برواة الحديث الفقاء الذين يفقهون الحديث و يعلمون خاصه و عامه و محكمه و متشابهه، و يعرفون صحيحه من سقيمه، و حسنه من مختلفه، والذين لهم قوة التفكيك بين الصريح منه والدخيل و تمييز الاصيل من المزيف المتقول. لا الذين يقرؤون الكتب المعروفة و يحفظون ظاهراً من الفاظه و لا يفهمون معناه و ليس لهم منة الاستنباط و ان زعموا أنهم حملة الحديث. (كمال الدين، ج2، ص484، على اكبر الغفارى).
|
|170|
و اما محمدبن شاذان بن نعيم[1]، او مردى از دوستان ما اهلبيت است. و اما ابوالخطاب محمد بن ابى زينب اجدع[2]، او و پيروانش معلون هستند، تو با آنها كه عقيدهاينان را دارند، رفت و آمد نكن؛ زيرا من از آنها بيزارم، و پدر من هم از آنها بيزار بودند. و اما كسانى كه اموال ما را نزد خود نگاه مىدارند، اگر چيزى از آن را براى خود حلال بدانند و بخورند، مثل اين است كه آتش خوردهاند. و اما خمس[3] براى شيعيان ما مباح و براى آنها تا ظهور ما حلال گشته است، تا به واسطه آن ولادتشان پاك باشد، و پليد و آلوده نگردند. و اما مردمى كه از فرستادن آن اموال به نزد ما پشيمان شدهاند، در دين خدا شك و ترديد نمودند، اگر اموالى كه به ما دادهاند، بخواهند به آنها پس مىدهيم، ما نياز به بخشش كسانى كه درباره وجود ما ترديد دارند، نداريم. و اما علت غيبتى كه به وقوع پيوسته است، خداوند مىگويد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد سؤال نكنيد از چيزهايى كه اگر براى شما آشكار گردد، شما را آزرده كند.» هر يك از پدران من در زمان خود بيعت سلطان طاغوت زمان خود را به گردن گرفتند، ولى من زمانى قيام مىكنم كه بيعت هيچ يك از طاغوتها را به گردن ندارم. و اما چگونگى انتفاعى كه مردم در غيبت من از من مىبرند، همچون انتفاع از خورشيد است هنگامى كه در پشت ابرها پنهان شود. من امان مردم روى زمين هستم، همان طور [1] - از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام بوده و بعد از وفات ايشان از وكلاى حضرت مهدى عليه السلام از منطقه نيشابور به شما مىرفت (ر. ك كمالالدين، ج2، ص442. ح 16). به او شاذانى و نيشابورى نيز مىگويند.
[2] - كشى و ابن الغضائرى او را اجذع ثبت كردهاند. او يكى از اصحاب امام صادق عليهالسلام بود و بعد از مدتى منحرف شد و براى خود مذهبى تأسيس نمود و امام صادق عليهالسلام او را چند بار لعنت نموده است. (معجم رجال الحديث، ج14، ص244).
[3] - مقصود از خمس، غنايم جنگى است كه از جمله اماء سبيات بوده و در بازار به فروش مىرفته، خريد اينها تجويز شده با آنكه خمس آن داده نشده است. اين مطلب را فقهاء مفصلاً در باب خمس آوردهاند و قرائن و شواهد بسيارى بر آن ارائه دادهاند كه شامل خمس ارباح مكاسب نمىشود. (حضرت آيةالله معرفت).
|
|171|
كه ستارگان امان اهل آسمانها مىباشند. بنابراين، سؤالهايى كه به شما سودى ندارد، پرسش نكنيد و خود را به خاطر چيزى كه نيازى به آن نداريد، به مشقت نيندازيد. براى تعجيل در فرج و ظهور من زياد دعا كنيد كه رهايى شما از قيد و بندها در دعاء است. سلام بر تو اى اسحاق بن يعقوب و سلام بر كسانى كه راه هدايت را پيش گرفتهاند.»[1]
مرحوم شيخ صدوق - رحمةالله عليه در كتاب «كمالالدين» از محمد بن جعفر اسدى رضى الله عنه روايت نموده كه مىگفت: «در ضمن جواب مسائلى كه من از حضرت صاحب الزمانصلوات الله عليه پرسيده بودم و محمد بن عثمان قدس الله روحه براى من فرستاد، چنين مرقوم بود: «اما آنچه كه از نماز خواندن وقت طلوع خورشيد و وقت غروبش پرسيدهاى، اگر آن گونه كه مردم مىگويند، باشد كه: خورشيد از ميان دو شاخ شيطان طلوع كرده و در ميان دو شاخ شيطان غروب مىكند، پس هيچ چيزى بهتر از نماز، دماغ شيطان را به خاك نمىمالد؛ پس نماز را به پا دار و دماغ شيطان را به خاك بمال. اما اينكه پرسيدهاى چيزى وقف ما شده باشد، اگر صاحبش محتاج به آن باشد آيا مىتواند در آن تصرف كند يا نه؟ جواب اين است كه: اگر آن شىء وقف شده هنوز تسليم [1] - اين توقيع با استفاده از كتاب «مهدى موعود» ترجمه شده است.
[2] - در زمان نواب بزرگوار امام زمان (عج) عدهاى از مردم موثق بودند، كه از طرف نواب توقيعاتى براى آنها مىرسيد، يكى از آنها ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى بود (الغيبه، ص415). يكى از وكلاى حضرت در منطقه رى بود. صالح بن ابى صالح مىگويد: در سال 290 هجرى عدهاى از من خواستند كه چيزى را به عنوان مال امام از آنها بپذيرم ولى نپذيرفتم نامهاى نوشتم و كسب تلكيف كردم جوابى براى من آمد كه: محمد بن جعفر اسدى در رى است مال به او تحويل داده شود كه او از موثقّين ماست. اسدى در ماه ربيع الثانى سال 312 در حالى كه مردم او را به عدالت مىشناختند، بدون تغيير عقيده به جهان باقى شتافت. (الغيبه، ص415 و 416).
|
|172|
متولى نشده، صاحب ملك اختيار دارد آن را از وقف بودن بيرون كند و آن را تملك نمايد؛ ولى اگر تسليم متولى وقف شده باشد، صاحب آن نمىتواند تصرف كند، خواه محتاج به آن باشد يا بى نياز از آن باشد. و اما اينكه پرسيدهاى كسانى در اموال ما كه در دست آنهاست، بدون اجازه ما تصرف مىكنند و استفاده آن را براى خود حلال مىدانند، هر كس اين كار را بكند ملعون است؛ و ما روز قيامت از وى بازخواست مىكنيم. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس آنچه را كه پيش عترت من حرام است حلال بداند، به زبان هر پيغمبرى ملعون است؛ پس هر كس حق ما را تضييع كند از جمله ستمگران محسوب است و مشمول لعنت پروردگار خواهد بود چنانكه خداوند فرمود:«الا لعنة الله على الظالمين.»[1] و اما اينكه پرسيدهاى از بچهاى كه ختنه شده و بعد از آن مجدداً غلاف و پوشش آلت او رشد كند، آيا بار دوم هم بايد ختنه شود يا نه؟ جواب اين است كه واجب است دوباره ختنه شود، چون زمين از بول انسان ختنه نشده چهل روز به سوى خدا ضجه مىكشد. و اما اينكه پرسيدهاى شخصى نماز مىگزارد و آتش و تصوير و چراغ روشن مقابل وى قرار دارد، آيا نمازش صحيح است يا نه؟ و مردم پيش از تو در اين مورد اختلاف داشتهاند، جواب اين است كه: اگر نمازگزار از اولاد بتپرستان و آتشپرستان باشد، جايز نيست رو به روى آنها نماز بخواند. و اما اينكه پرسيد هاى املاكى براى شما وقف شده، آيا جايز است كسى آن را آباد كند و بعد از كسر مخارجى كه خرج كرده بقيه درآمدِ آن را به ناحيه ما بفرستد، و اين كار را به خاطر ثواب بردن و تقرب به سوى ما متحمل شود؟ جواب اين است كه: هيچ كس حق ندارد در مال كسى بدون اجازه صاحبش تصرف كند، پس چگونه جايز است كسى [1] - سوره هود، آيه 18.
|
|173|
در مال ما تصرف كند؟ هر كس بدون اجازه ما اين كار را بكند، آنچه را كه بر وى حرام بوده حلال دانسته، و هر كس بدون اجازه، چيزى از اموال ما را بخورد، مثل اين است كه آتش مىخورد و به زودى به آتش جهنم خواهد افتاد. و اما اينكه پرسيدهاى شخصى املاكى را براى ما وقف مىكند و بعد از وقف، به دست كسى مىسپارد تا آن را آباد كند و مخارج خويش و زمين را از درآمد آن بردارد و بقيه را به ناحيه ما بفرستد، آيا جايز است؟ اين كارها براى كسى كه از طرف واقف تعيين شده، جايز است؛ و ليكن براى غير آن جايز نيست. و اما اينكه پرسيدهاى رهگذرى از كنار درختانى كه به ما وقف شده، عبور مىكند و از ميوه آن مىخورد، آيا براى او حلال است يا نه؟ جواب اين است كه: خوردن آن براى رهگذر حلال و بردن آن حرام مىباشد.[1] [1] - كمالالدين، ج2، ص 520، حديث49. احتجاج طبرسى، ج2، ص479. بحارالانوار، ج53، ص182 روايت 11.
|
|174|
توقيع ديگرى از ناحيه امام زمان عليهالسلام خطاب به محمد بن جعفر اسدى توسط محمد بن عثمان عمرى صادر شده است كه مطالب و مفاهيم آن مندرج در توقيع قبلى بود. اين توقيع ابتدايى است؛ يعنى بدون اينكه از حضرت سؤالى بكنند و نامهاى خدمت حضرت بفرستند، حضرت خودش مبادرت به ارسال اين توقيع نمود، و در آن، كسانى كه اموال امام زمان عليهالسلام را براى خود حلال دانسته و به ناحق آن را مىخورند، معلون مىشمارد. و قسمتى از آن توقيع چنين است كه: «بسم الله الرحمن الرحيم لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين على من اكل من مالنا درهماً حراماً».[1] از اين دو توقيع شريف معلوم مىشود اموالى كه مردم به سوى امام زمان عليهالسلام مىفرستادند، چه به صورت هدايا، چه به صورت سهم امام عليهالسلام يا به صورت نذر و امثال آن، در وصول آن به امام زمان عليهالسلام كوتاهى مىشده و بعضىها كه [1] - كمالالدين، ج2، ص522، حديث51. احتجاج طبرسى، ج 2، ص480. بحارالانوار، ج53، ص183، روايت 12.
|
|175|
آلوده به دنياى فانى بودند و ايمان در قلب آنها راه نيافته بود، بلكه در ظاهر اظهار ايمان مىكردند، با انتساب دروغين خود به امام زمان عليهالسلام مىخواستند در آن اموال دستبرد زده و آنها را ملك شخصى خود قرار دهند. و لذا امام زمان عليهالسلام روى اين جهت تأكيد فراوان دارد، تا هم خود اين اشخاص متوجه شوند و هم مردم اموال را به دست افراد غير مطمئن نسپارند؛ بويژه در دوران محمد بن عثمان مدعيان دروغين نيابت زياد بودند و علت اساسى آنها به چنگ آوردن اموال و ثروت بود.
محمد بن على ابن الحسين باسناده عن ابى الحسين محمد بن جعفر الاسدى، فيما ورد عليه من الشيخ ابى جعفر محمد بن عثمان العمرى يعنى عن المهدى عليهالسلام- فيمن افطر يوماً من شهر رمضان متعمداً بجماع محرم عليه، او بطعام محرم عليه، أن عليه ثلاث كفارات.[1] در توقيعى كه از طرف حضرت مهدى (عج) توسط محمدبن عثمان به سوى محمد بن جعفر اسدى صادر شده است، (از حضرت سؤال شده بود) درباره شخصى كه در ماه مبارك رمضان عمداً با جماع محرم (مثل زنا) و يا با طعام حرام (مثل شرب خمر) روزه خود را بشكند، (وظيفه آن از جهت كفاره چيست؟) حضرت در جواب فرمود: چنين شخصى سه كفاره بايد بدهد (يعنى بايد كفاره جمع بدهد): 1- اطعام شصت فقير. 2- آزاد كردن بنده. 3- شصت روز روزه.
[1] - وسائل الشيعه، ج10. باب 10، ص55، روايت 12816.
|
|176|
ابو غالب احمد بن محمد زرارى مىگويد: «بين من و زنم مادر ابوالعباس - يعنى پسر ابوغالب - نزاع و دشمنى بزرگى پيش آمد كه احتمال توافق و سازش نمىرفت؛ و اين نزاع طولانى شد و دنبالهدار شد؛ تا اينكه من به خاطر آن خيلى ناراحت شدم و نامهاى نوشتم و به دست محمد بن عثمان دادم (تا به خدمت امام عليهالسلام برساند) و تقاضاى دعا نموده بودم. جواب نامه مدت زيادى به تأخير افتاد، سپس ابوجعفر (محمد بن عثمان) را ديدم، گفت: جواب نامه تو صادر شده است. پيش او رفتم دفتر را بيرون آورد، پيوسته آن را ورق مىزد تا اين كه فصلى از نامه را به من نشان داد كه در آن چنين بود: «اما مسأله زن و شوهر، خداوند بين آنها آشتى ايجاد كرد. (ابو غالب زرارى مىگويد:) همسرم همواره بر حالت استقامت و درستى بود و از آن جريانها و اختلافات سابق ديگر اتفاق نيفتاد. و من گاهى عملاً كارى مىكردم كه او را به خشم بياورم ولى از او چيزى ظاهر نمىشد.»[1] امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام به خاطر شرايط خاص اجتماعى كمتر در مجامع عمومى حضور مىيافتند؛ و در زمان حيات خود، نمايندگانى براى خود انتخاب كرده بودند كه مردم بيشتر اوقات به واسطه آنها با اين دو امام بزرگوار ارتباط برقرار كنند و مسائل شرعى و حوائج اجتماعى و مشكلات زندگانى خود را مطرح سازند. مردم تقريباً در آن زمان به اين روش عادت كرده بودند. علت اساسى پيش گرفتن چنين روشى، زمينه سازى براى غيبت صغرى بود كه بايد مردم بدون ارتباط مستقيم با [1] - الغيبة، ص323، حديث272، باب توقيعات.
|
|177|
امام خويش زندگى كنند و مشكلات خويش را از طريق نمايندگان مطرح سازند. بعد از شهادت امام حسن عسكرى عليهالسلام و آغاز غيبت صغرى در سال 260 ه' ق. ارتباط مستقيم مردم با امام خويش قطع گرديد. «نواب خاص» به ترتيبى كه بيان شد، كار و فعاليت خود را آغاز نمودند و به صورت پنهانى تلاشهاى خود را براى اثبات وجود امام زمان عليهالسلام براى خواص و رفع شك و ترديد از قلوب آنها، و راهنمايى مردم به سوى امام عليهالسلام و اخذ وجوهات شرعى و موقوفات و هبههاى شخصى به امام عليهالسلام را ادامه دادند و از تفرقه شيعيان جلوگيرى كرده و رهبريت و هدايت عموم دوستداران اهل بيت عليهمالسلام را به دست گرفتند. و كم كم با اين شيوه انس گرفته و كارهاى خود را از طريق «نواب» انجام مىدادند و از سراسر بلاد اسلامى اشخاص و اموال به سوى آنها سرازير گرديد. در اين ميان، بعضى از افراد ضعيف الايمان و كج انديش كه زمينه انحراف از قبل در وجود آنها بوده، پيدا شده و مدعى دروغين نيابت صاحب الامر عليهالسلام شدند. سرچشمه ادعاى دروغين اين افراد در سه چيز خلاصه مىشود: 1- ضعف ايمان و زمينه انحراف. 2- طمع كردن به اموالى كه از سراسر بلاد اسلامى به سوى «نواب» سرازير مىشد. مىخواستند با ادعاى «نيابت» اين اموال را به سوى خود جلب نموده و بدون مجوز شرعى در آن تصرف نموده و به خوشگذرانى بپردازند. 3- رسيدن به شهرت و رياست در جامعه. دوست داشتند بر عموم شيعيان رياست كنند و امر و نهى از سوى آنها صادر گردد.[1]
[1] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج2، ص490.
|
|178|
همان طورى كه از بحثهاى آينده روشن خواهد شد، شروع تفكر ادعاى دروغين، به دوران نايب دوم، محمد بن عثمان، برمىگردد. در زمان نايب اول، عثمان بن سعيد، به خاطر علل مختلفى، منحرفين نتوانستند فعاليت كنند و لذا در دوران نايب اول خبرى از ادعاى دروغين نيابت نيست و اگر هم باشد به صورت خيلى كم رنگ مطرح بوده كه مشهود و ملموس نبوده است. همان طور كه احتمال دارد «اسحاق احمر» و «باقطانى» در آن دوره بوده، وليكن قطعى نيست؛ و احتمال هم دارد مربوط به دوره دوم باشد. علل عدم وجود اين دروغ گويان در دوره نايب اول، عبارتند از: 1- عثمان بن سعيد از اشخاص مشهور و مورد اطمينان در ميان شيعيان بود. همان طورى كه گفته شد در زمانهاى قبل از غيبت صغرى از طرف امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام و به نظر بعضىها حتى از طرف امام جواد عليهالسلام نيز وكالت داشته است. سوابق طولانى او با ائمه عليهمالسلام باعث شده بود كه شهرت و منزلت خاصى در ميان شيعيان داشته باشد و لذا اين منحرفين در دوره نيابت وى، نتوانستند ابراز وجود كنند. 2- شرايط سياسى و اجتماعى مساعد نبود كه كسى ادعاى دروغين بكند. در اوايل غيبت صغرى، دولتمردان عباسى شديداً مراقب اوضاع بوده، با تمام قوا تلاش مىكردند ردپايى از مهدى عليهالسلام و ياران او پيدا كنند و آنها را نابود سازند؛ و كسى غير از «عثمان بن سعيد» جرأت نمىكرد خود را به چنگال مرگ گرفتار كند؛ لذا فعاليت و نيابت او در آن دوره يك جهاد بزرگ به شمار رفت. 3- عدم عادت مردم. هنوز براى مردم به روشنى ارتباط با امام عليهالسلام از- طريق «نواب» جا نيافتاده بود. لذا عادت مردم احتياج به زمان داشت و اين كار در دوره اول صورت گرفت. وقتى منحرفين ديدند مردم به چنين كارهايى عادت كردهاند، خواستند |
|179|
با ادعاى دروغين، خود را نايب خاص امام زمان عليهالسلام معرفى نمايند.[1] كسانى كه در دوره محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان عليهالسلام به دروغ ادعاى نيابت امام را داشتند، عبارتند از: 1- ابومحمد حسن شريعى. 2- محمدبن نُصير نميرى. 3- احمد بن هلال عبرتائى. 4- ابوطاهر محمد بن على بن بلال. 5- ابوبكر محمد بن احمد بن عثمان، معروف به ابوبكر بغدادى، برادر زاده محمد بن عثمان. 6 و 7 اسحاق احمر و باقطانى. 8- حسين بن منصور حلاج. به حسين بن منصور نسبت داده شده كه مدعى دروغين نيابت بوده است، وليكن مذهب ايشان معروف به صوفيگرى مىباشد. ولى مكاتباتى را كه شيخ در كتاب «الغيبه» بيان كرده است، نشان مىدهد كه وى هم، ادعاى نيابت داشته است. درباره حسين بن منصور، بحثهاى مفصلى شده است؛ آن مقدارى كه مربوط به امام مهدى عليهالسلام و «نواب» باشد، بيان خواهيم كرد. يكى ديگر از مدعيان دروغين نيابت، «شلمغانى» است كه در زمان نايب سوم، حسين بن روح بوده و ما در آن جا از ايشان بحث خواهيم كرد و شخص ديگرى به نام «ابودلف كاتب» كه بعد از وفات چهارمين نايب، ادعاى نيابت نموده است كه در محل خود، مختصرى از شرح او نيز بيان خواهد شد.
[1] - تاريخ الغيبهالصغرى، ص494.
|
|180|
اسم او به صورت قطع و يقين مشخص نيست كه «حسن» باشد، بلكه او به لقب معروف است. در روايتى كه نقل خواهد شد، راوى حديث به صورت حدس و گمان اسم او را حسن ذكر كرده است. مؤلف كتاب «قاموس الرجال» در اين باره مىنويسد: «از حديثى كه شيخ طوسى نقل كرده،روشن مىشود كه اسم او به صورت يقين روشن نيست و او معروف به لقب بوده است و اينكه «تلعكبرى» راوى حديث، به صورت گمان حكم كرده كه اسم او حسن است؛ به خاطر اينكه كنيه او «ابو محمد» بوده و غالباً كنيه كسانى كه «ابو محمد» است، اسم آنها حسن مىباشد.»[1] لذا منشأ ظن راوى كنيه او مىباشد. شريعى اولين كسى است كه به دروغ و افترا، ادعاى نيابت امام زمان عليهالسلام را كرد و او قبلاً از اصحاب امام هادى و امام حسن عسكرى عليهماالسلام- بود، ولى بعداً منحرف شد. تاريخ ادعاى نيابت دروغين او به صورت دقيق بيان نشده است و ليكن چون مدعيان دروغين از دوران نايب دوم شروع شده است لذا ايشان در دوران نخستين سفارت و نيابت محمد بن عثمان به چنين عملى دست زده است.[2] علماى رجال درباره شرح حال ايشان زياد بحث نكردهاند؛ لذا جامعترين سخن درباره ايشان، كلام شيخ در «الغيبه» مىباشد و ما به نقل آن اكتفا مىكنيم. شيخ طوسى درباره ايشان مىفرمايد: «نخستين كسى كه به دروغ و افترا دعوى نيابت خاص از جانب امام زمان عليهالسلام كرد، شخصى معروف به شريعى بود. جماعتى از علما از ابومحمد تلعكبرى از ابوعلى محمد بن همام نقل كردهاند كه كنيه شريعى «ابو محمد» بود. تلعكبرى مىگفت: گمان دارم نام وى حسن باشد. او از اصحاب امام هادى عليهالسلام و بعد از آن حضرت، از ياران امام حسن عسكرى عليهالسلام- [1] - قاموس الرجال، ج3، ص262.
[2] - تاريخ الغيبه الصغرى، ص495.
|
|181|
به شمار مىآمد. او اول كسى است كه مدعى مقامى شد كه خداوند براى او قرار نداده بود، و شايسته آن هم نبود، و نخستين كسى است كه در اين خصوص بر خدا و حجتهاى پروردگار دروغ بست، و چيزهايى به آنها نسبت داد كه شايسته مقام والاى آنان نبود و آنها از آن به دور بودند. از اين رو، شيعيان هم او را ملعون دانسته و از وى دورى جستند و توقيعى از جانب امام زمان عليهالسلام در خصوص لعن و دورى از وى صادر شد. ابو محمد تلعكبرى مىگفت: بعد از آن عقيده به كفر و الحاد از او آشكار گشت. اين مدعيان نخست بر امام دروغ مىبستند و مىگفتند: ما وكلاى آن حضرت هستيم، جمعى از مردم ضعيف الايمان هم با اين ادعا، نسبت به آنها اظهار دوستى مىكردند، سپس كه كارشان اوج مىگرفت، به عقيده حلاج منتهى مىگرديد. چنانكه از ابوجعفر شلمغانى و امثال او لعنةالله عليهم اجمعين آشكار گشت.»[1] يكى از رقباى محمد بن عثمان بود و نيابت وى را قبول نداشت و خود مدعى نيابت بود. شيخ در رجال خود، در اصحاب امام جواد عليهالسلام دوبار از ايشان نام برده است و هيچ شرحى درباره او نداده است.[2] و همچنين شيخ، او را در اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام نيز ذكر كرده و او را از غلات بشمار آورده است.[3] علامه حلى در رجال خود، در دو جا از ايشان نام مىبرد و مىنويسد: «محمد بن نصير نميرى كسى است كه امام هادى عليهالسلام او را لعن نموده است.
[1] - الغيبه، ص 397، حديث368.
[2] - رجال الطوسى، ص405، رقم407، و ص407، رقم23.
[3] - بنده در «رجال الطوسى» در اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام او را پيدا نكردم، وليكن «معجم رجال الحديث»، ج17، ص298، و همچنين «نقدالرجال»، ص336، از شيخ طوسى چنين عبارتى را نقل كرده است، ولى در چاپى كه در دست ما موجود است، يافت نشد.
|
|182|
و در جاى ديگر مىگويد: ابن غضائرى درباره او گفته است: محمد بن نصير از نظر علمى از فضلاى بصره بود (و از نظر عقيدتى) ضعيف بود و فرقه «نصريه» را ايشان تأسيس كرده و به او نسبت داده مىشود.»[1] در رجال «كشى» نيز شرح حال ايشان مطرح شده است و به نظر ايشان امام هادى عليهالسلام سه نفر را لعن كرده كه يكى از آنها محمد بن نصير نميرى است.[2] و در جاى ديگر از «عبيدى» نقل مىكند كه ايشان گفته است: «امام حسن عسكرى عليهالسلام بدون اينكه من سؤالى از او بكنم، نامهاى به سوى من فرستاد و در آن نامه از محمد بن نصير نميرى و حسن بن محمد بابا قمى، اعلان انزجار نموده بود و بيان كرده بود كه: تو و جميع دوستداران ما از آنها دورى جوييد و من آنها را لعن مىكنم و لعنت خدا نيز بر آنها باد؛ آنها از نام ما سوء استفاده كرده و اموال مردم را مىخورند و فتنهانگيزى مىكنند؛ آنها ما را و شيعيان ما را اذيت كردند، خداوند آنها را اذيت بكند و آنها را در فتنهاى كه ايجاد كردهاند مغلوب و نابود سازد.»[3] تا حالا معلوم شد كه وى حداقل در زمان امام هادى و امام حسن عسكرى عليهم السلام بوده است و مورد لعن هر دو قرار گرفته است. شيخ طوسى در كتاب «الغبيه» توضيحات بيشترى درباره او مىدهد و عقايد او را نيز بيان مىدارد. ابوالعباس بن نوح مىنويسد: «ابو نصر هبةالله بن محمد به من خبر داد كه محمد بن نصير نميرى، از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام بود. چون آن حضرت وفات يافت، مدعى منصب محمد بن عثمان شد و گفت: نايب امام زمان عليهالسلام من هستم، اما خداوند او را رسوا گردانيد؛ زيرا الحاد و نادانى وى آشكار گرديد، محمد [1] - رجال العلامة الحلى، ص257 254.
[2] - اختيار معرفة الرجال، ج2، ص805.
[3] - همان منبع.
|
|183|
بن عثمان هم او را لعنت كرد و از وى دورى نمود و خود را از او پنهان نگاه داشت، نميرى بعد از شريعى به دروغ ادعاى نيابت كرد.»[1] بين اين حديث و روايت كشى منافاتى ديده مىشود؛ چون از روايت كشى استفاده مىشد كه وى ادعاى نيابت امام هادى عليهالسلام را داشت و لذا حضرت او را لعن كرد، و استفاده مىشد در زمان امام حسن عسكرى (ع) هم ادعاهايى خرافى داشته و لذا امام حسن عسكرى عليهالسلام نيز او را لعن نمود، ولى اين حديث نقل شده از «الغيبه» مىگويد: او از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام بود و بعد از وفات امام حسن عسكرى عليهالسلام در زمان نايب دوم ادعاى دروغين نمود، لذا تعارضى بين روايت «كشى» و «الغيبه» مشاهده مىگردد. براى رفع تعارض و تنافى، به نظر مىرسد، اين دو روايت را چنين معنى كنيم كه: روايت كشى درست است و امام دهم و يازدهم عليهماالسلام او را لعن كردهاند و او در زمان آنها هم مدعى دروغين و از غلات بود، و ليكن بعد از لعن امام حسن عسكرى عليهالسلام توبه نموده و جزء اصحاب امام عليهالسلام شده، ليكن بعد از مدتى در زمان نايب دوم، شيطان مجدداً او را اغواء نموده و به ادعاهاى دروغين قبلى برگشته است. و لذا بعد از برگشتن به مسير قبلى، مجدداً برائت از او، از طرف محمد بن عثمان صادر مىگردد. شيخ در ادامه، حديثى را نقل مىكند كه اين مطلب را تأييد مىكند. ابوطالب انبارى مىگويد: «چون اين گونه اعتقادات از نميرى ظاهر شد، محمد بن عثمان او را لعنت كرد و از وى دورى جست، وقتى اين خبر را به او رساندند، آمد نزد محمد بن عثمان تا او را راضى كند و از وى معذرت خواهى كند، ولى محمد بن عثمان اجازه ورود به او نداد و خود را پنهان نمود و او را با افتضاح برگردانيد.[2]
[1] - الغيبه ص398.
[2] - همان منبع، حديث 370، ص398.
|
|184|
عقايد كفرآميز و الحادى داشت كه سعى مىنمود آن را در بين عامه مردم منتشر كند، و لذا از طرف محمد بن موسى بن حسن بن فرات هم اسباب كار او فراهم مىشد و او را تقويت مىكرد.[1] ابن فرات از خاندان معروف بنو فرات بود. وى در بغداد و كوفه محدثى معروف بود و به نظر مىرسد نخستين فرد از خاندان بنوفرات بود كه مقامى در حكومت عباسى به دست آورد.[2] از اينجا معلوم مىشود كه حكومت چگونه پشتيبان خط انحرافى بود. عقايد او در كتاب «الغيبه» و «كشى» و «فرق الشيعه» بيان شده است كه ما از آنها نقل مىكنيم. سعد بن عبدالله اشعرى مىگويد: «محمد بن نصير نميرى مدعى بود كه پيغمبر است و امام هادى عليهالسلام او را مبعوث كرده است و عقيده به تناسخ داشت. و معتقد به خدايى امام هادى عليهالسلام بود. نزديكى با زنان محارم را جايز مىدانست و عمل لواط را حلال كرده بود. نميرى اين را موجب تواضع و فروتنى و تذلل مفعول و لذت و كامرانى فاعل مىدانست و مىگفت: خدا هيچ يك از اينها را بر بندگانش حرام نكرده است.»[3] طرفداران او قومى بودند كه عبادات و شرعيات را ترك كردند و منهيات و محرمات را حلال شمردند و گفتند: دين يهود بر حق است و ما از آنها نيستيم و دين نصارا بر حق است و ما از آنها نيستيم.[4]
[1] - الغيبه، ص398.
[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص169.
[3] - الغيبه، رقم 371، ص398. اختيار معرفةالرجال، ج2، ص805. فرقالشيعه، ص103. معجم الرجال الحديث، ج17، ص299.
[4] - مناقب ج1، فىالرد على الغلاة.
|
|185|
فرقه «نمريه» منسوب به محمد بن نصير نميرى است، و نمريه فرقهاى از قائلين به امامت امام هادى عليهالسلام در زمان حيات او بودند و بعداً منحرف شدند و قائل به نبوت محمد بن نصير نميرى شدند و ادعا مىكردند كه محمد بن نصير را امام هادى عليه السلام مبعوث كرده است.[1] و گاهى از اوقات فرقه منسوب به او را «نصيريه» نيز مىگويند، همان طورى كه علامه در رجال خود چنين مطالبى را نقل كرده است، ليكن بايد توجه داشته باشيم كه فرقه «نصيريه» كه معروف است كسانى هستند كه قائل به ربوبيت على عليهالسلام مىباشند و مىگويند كه على عليهالسلام خدا است و رئيس آنها شخصى بود به نام «نصير» و ليكن اين نصيريه كه در اينجا مطرح است همان پيروان محمد بن نصير نميرى هستند و قائل به نبوت ايشان مىباشند.[2] سعد بن عبدالله مىگويد: «نميرى در آخر عمر بيمار شد و در آن حال مرد. در آن بيمارى از وى پرسيدند: جانشين تو كيست؟ او با زبان ضعيف و گرفتهاى گفت: احمد! ولى كسى نفهميد احمد كيست. به همين جهت، اين حرف موجب انشعاب پيروان او شد؛ به طورى كه سه دسته گرديدند. عده گفتند: مقصود نميرى، احمد فرزندش بوده، جمعى گفتند: احمد بن محمد بن موسى بن فرات (برادر على بن محمد بن موسى وزير مقتدر) است و فرقهاى گفتند: منظور وى احمد بن ابوالحسين بن بشر بن يزيد مىباشد. و اين انشعاب باعث پراكندگى اتباع او گرديد.»[3]
احمد بن هلال از كسانى بود كه بعد از وفات نايب اول امام زمان عليهالسلام- [1] - فرقالشيعه ص102.
[2] - قاموس الرجال، ج8، ص416. پاورقى فرقالشيعه، ص103.
[3] - الغيبه ص399، حديث 373. بحارالانوار، ج51، ص368.
|
|186|
عثمان بن سعيد، منكر وكالت نايب دوم، محمد بن عثمان شد و خط انحراف را پيش گرفت. بيشتر كتب رجالى او را ملقب به «عبرتايى» مىدانند.[1] و شيخ طوسى در كتاب «الغيبه» او را «كرخى» نامگذارى كرده،[2] و «بغدادى» نيز درباره او گفته شده است.[3] وى در سال 180 ه' ق در «عبرتا» كه روستايى بزرگ و از نواحى نهروان بغداد است، متولد شد و در سال 267 ه' ق. از دنيا رفت.[4] بعضى از علماى رجال وفات او را در سال 269 ه' ق مىدانند.»[5] او قبل از انحرافش از شخصيت والايى برخوردار بوده و عالمى برجسته و عارفى متقى محسوب مىشده است. او از عصر امام رضا عليهالسلام بوده تا هفت سال گذشته از غيبت صغرى و عبارات بعضى از علماى رجال، دلالت بر مقام والاى او دارد. نجاشى در رجال خويش مىگويد: او «صالح الرواية» است و دو كتاب براى وى ذكر كرده است: كتاب «يوم و ليلة» و كتاب «نوادر».[6] شيخ در فهرست مىگويد: «اكثر كتب احاديث شيعه (اصول) را ايشان روايت كرده است.»[7] احمد بن هلال پنجاه و چهار بار به حج رفته است و بيست نوبت از آن را با پاى پياده حج نموده است.[8] وليكن از اعمال بعدى و ادعاى دروغين او معلوم شد كه همه [1] - النجاشى، ج1،ص218. الفهرست، ص50. رجال الطوسى، ص410. رجال العلامةالحلى،ص202.
[2] - الغيبه، ص399.
[3] - رجال الطوسى، ص410.
[4] - رجال النجاشى، ج1، ص218. الفهرست، ص50.
[5] - العامة الحلى، قسم دوم، ص202.
[6] - رجال النجاشى، ج1، ص218.
[7] - الفهرست، ص50.
[8] - اختيار معرفة الرجال. ج2، ص816، رقم 102.
|
|187|
اينها از روى ريا و فريب مردم بوده است، تا شهرت اجتماعى كسب كند و اموالى را نصيب خود گرداند.
آنچه از تاريخ فهميده مىشود، اين است كه احمد بن هلال تا اواخر سفارت و نيابت نايب اول، منحرف نشده بود؛ ليكن به مجرد وفات عثمان بن سعيد در نايب دوم، تشكيك كرد و نيابت او را نپذيرفت.[1] شيخ طوسى در اين باره مىگويد: «احمد بن هلال از اصحاب امام حسن عسكرى عليهالسلام بود. در زمان آن حضرت شيعيان اتفاق داشتند كه وكيل امام به فرمان حضرت، محمد بن عثمان است. بعد از رحلت آن حضرت، شيعيان از احمد بن هلال پرسيدند كه چرا وكالت محمد بن عثمان را قبول نمىكنى و در امور دينى خويش به وى مراجعه نمىنمايى، با اينكه امام مفترض الطاعة او را به اين مقام تعيين فرموده است؟ احمد بن هلال گفت: من از امام حسن عسكرى عليهالسلام چيزى راجع به وكالت محمد بن عثمان نشنيدهام. وكالت پدرش عثمان بن سعيد را انكار نمىكنم، اگر بدانم و يقين كنم محمدبن عثمان وكيل صاحب الزمان عليهالسلام است به وى جسارت نمىورزم. گفتند ديگران از امام عليهالسلام شنيدهاند كه محمد بن عثمان وكيل آن حضرت و بعد از وى وكيل امام زمان عليهالسلام است، گفت: اگر شما شنيدهايد، اطاعت از محمدبن عثمان بر شما واجب است نه بر من. از اين رو، از پذيرفتن وكالت ايشان خوددارى كرد و او را به اين سمت نپذيرفت. شيعيان هم او را ملعون دانسته و از وى دورى جستند. سپس توقيعى به دست حسين بن روح (نايب سوم امام زمان عليهالسلام از سال 305 ه' ق به بعد نيابت داشت) [1] - تاريخ الغيبة الصغرى، ص502.
|
|188|
صادر شد كه حضرت او را لعنت نموده است، و به شيعيان امر كرده بود كه از وى دورى جويند.»[1]
مسلم است كه توقعياتى از طرف ناحيه مقدسه در لعن احمد بن هلال صادر گشته و اين توقيعات در كتب حديثى و رجالى نقل شده است. آن چيزى كه محل تأمل و قابل بررسى است، اين است كه آيا اين توقيعات فقط از ناحيه امام زمان عليهالسلام است- يا از امام حسن عسكرى عليهالسلام نيز توقيعى در لعن او وارد شده است؟ نجاشى در رجال خويش مىنويسد: «مذمتهاى زيادى درباره احمد بن هلال از طرف امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت شده است.»[2] ليكن از كلمات گذشته و رواياتى كه در آينده ذكر خواهد شد، معلوم مىشود كه در زمان امام حسن عسكرى عليهالسلام ايشان منحرف نشده بود و لذا آن رواياتى كه «نجاشى» ذكر كرده، از ناحيه امام زمان عليهالسلام مىباشد.[3] توقيعات مشتمل بر لعن احمد بن هلال، عبارتند از: 1- محمد بن صالح مىگويد: «موقعى كه خبر فوت احمد بن هلال ملعون، از ناحيه مقدسه رسيد، شيخى نزد من آمد و گفت: كيسهاى را كه نزد توست بيرون بياور؛ آن را بيرون آورده و گشودم، ديدم نامهاى به اين مضمون به نام من صادر گشته: آنچه راجع به صوفى بدعت كار يعنى «هلالى» گفته بودى، خداوند پيوند عمر او را بريد. پس از مرگ احمد بن هلال نيز، نامهاى به اين مضمون آمد: او قصد كشتن ما را كرد، ما هم صبر كرديم تا خداوند با نفرين ما، پيوند عمر او را بريد.»[4]
[1] الغيبه، ص399.
[2] رجال النجاشى، ج1، ص218.
[3] قاموس الرجال، ج1، ص674.
[4] - كمالالدين، باب توقعيات، حديث12.
|
|189|
2- در توقيعى كه درباره «شلمغانى» حسين بن روح، نايب سوم حضرت، در زندان مقتدر، خليفه عباسى در سال 312 ه' ق. به بعضى اصحاب خود فرستاد، حضرت از احمد بن هلال نيز ابراز انزجار كرده بود و در آن توقيع چنين آمده:«واعلمهم اننا فى التوقى و المعاذرة منه على ما كنا عليه ممن تقدمه من نظرائه، من الشريعى و النميرى و الهلالى [1] و البلالى و غيرهم...به مردم اطلاع بده كه ما از دوستى وى (شلمغانى) خوددارى نموده و از او دورى مىجوييم؛ همان طورى كه از امثال او: شريعى، نميرى، هلالى و بلالى دورى جستيم.»[2] 3- كشى در رجال خود، از احمد بن ابراهيم مراغى روايت مىكند كه: «نسخهاى مشتمل بر لعن ابن هلال براى قاسم بن علاء [3] رسيد كه در آغاز آن، حضرت به نمايندگان خود در عراق چنين نوشته بود: «احذروا الصوفى المتصنع: از صوفى متظاهر و رياكار بپرهيزيد». سپس مىگويد: راويان اصحاب ما او (احمد بن هلال) را در عراق ملاقات نموده و احاديثى را از وى يادداشت كردند، و چون اين توقيع صادر شد، آن را انكار نمودند و قاسم بن علاء را مجبور كردند كه راجع به وى (مجدداً) به ناحيه مقدسه (از طريق سفير و نايب دوم) مراجعه كند. از ناحيه مقدسه هم، توقيعى به اين مضمون صادر گشت: «ما درباره اين رياكار و متظاهر، ابن هلال، نظر خويش را به تو اعلام داشتيم، چنانكه مىدانى خداوند گناهان او را نخواهد آمرزيد و هرگز گناهان او را نخواهد بخشيد و از لغزش او نمىگذرد. بدون اجازه و رضايت ما، در كار ما دخالت مىكند، و مستبد و خودسر است و وجوهات امام را براى خود نگه داشته و از اجراى فرامين ما سرباز زده است؛ جز آنهايى را كه به مذاق وى خوش آمده باشد. اراده خداوند بر اين تعلق گرفته است كه به وسيله اين كارها، او را وارد جهنم كند، (در عين حال ما خونسردى خودمان [1] - احمد بن هلالى.
[2] - الغيبه، ص411.
[3] - از وكلاى حضرت و از كارگزاران محمد بن عثمان و حسين بن روح بوده است.
|
|190|
را حفظ كرديم) در مقابل كارهاى او صبر نموديم، تا اينكه خداوند دعاى ما را مستجاب كرد و عمر او را قطع نمود. در رابطه با او، در زمان حياتش به عده قليلى از دوستداران نزديكمان اطلاع داديم و به آنها سفارش كرديم تا آن را به پيروان صميمى ما ارائه دهند؛ ما برائت و دورى مىجوييم از او، خدا او را رحمت نكند و برائت مىجوييم از كسانى كه از او كناره نگيرند. به اسحاقى [1] و اهل بيت او و كسانى كه از بلاد او و خارج از بلاد او، درباره وى قبلاً از تو سؤالى كردهاند، و حالا از تو سؤالى مىكنند، و كسانى كه مىتوانند مطلع شوند، حال اين فاجر را بر آنها اعلام كن. ديگر هيچ عذرى براى هيچ يك وجود ندارد تا در گفتار افراد مورد وثوق ما شك نمايند؛ زيرا كه اين بيانات را ما به آنها ارائه مىدهيم....[2] راوى اين حديث ابوحامد بن ابراهيم مراغى مىگويد: با وجود اين توقيع هم، باز بعضىها در پيروى از احمد بن هلال ثابت قدم باقى ماندند و مجدداً توقيع سومى در مذمت آنها وارد شد.[3] خلاصه اين توقيع مفصل در كتاب «الغيبه» نيز ذكر شده است[4] و در آن جا تصريح مىكند كه اين توقيع، توسط «عمرى»[5] از طرف امام زمان عليهالسلام صادر گشته است. و احتمال دارد توقيع اول «احذروالصوفى المتصنع» از طرف امام زمان عليه السلام در زمان حيات او به دست محمد بن عثمان صادر شده باشد و توقيع دوم و سوم بعد از حيات وى به دست حسين به روح صادر شده باشد؛ چون توقيعات امام [1] - احتمالاً احمد بن اسحاق اشعرى باشد.
[2] - اختيار معرفةالرجال، ج2، ص816.
[3] - مصدر سابق.
[4] - الغيبه، ص353، حديث313.
[5] - منظور محمد بن عثمان عمرى است.
|
|191|
- عليهالسلام به قاسم بن علاء هم به دست محمد بن عثمان و هم حسين بن روح فرستاده مىشد.[1] وليكن مشكل است اين توقيعات را به زمان ابن روح، سومين سفير (326 - 305) نسبت داد؛ زيرا در آن زمان هيچ رد پايى از ادعاى ابن هلال در بين اماميه وجود ندارد؛ احتمال زيادى وجود دارد كه حسين بن روح در زمانى كه به عنوان وكيل، تحت نظر سفير دوم به خدمت مشغول بوده، به دستور وى اين حكم را عليه ابن هلال منتشر ساخته باشد، بويژه با درنظر گرفتن سال مرگ ابن هلال (267) كه زمانى طولانى قبل از وصول ابن روح به سفارت است. به نظر مىرسد منازعات ابن هلال قبل از وفات سفير دوم در سال (305) خاتمه يافته باشد.[2]
اين مسأله يك بحث فنى و تخصصى است كه بايد صاحب نظران در رجال، فقه و اصول اين موضوع را پىگيرى نمايند و ثمرات عملى زيادى در فقه دارد؛ چون همان طورى كه از «فهرست» نقل شد، بيشتر اصول اصحاب ما را احمد بن هلال روايت كرده است.[3] و همچنين در اسناد حدود شصت روايات، اسم احمد بن هلال وارد شده است و بايد تكيلف اين روايات روشن شود كه آيا قابل اعتماد هستند يا نه؟ چون بحث فنى و تخصصى است، نظرات اهل فن را در اين مسأله نقل مىكنيم، و خود شما با دقت در اقوال، مىتوانيد تصميم بگيريد. شيخ در «تهذيب» مىگويد: «مشهور است كه احمد بن هلال از غلات و از لعنت [1] - قاموس الرجال، ج1، ص676.
[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عج)، ص165.
[3] - فهرست شيخ، ص50.
|
|192|
شدگان (توسط امام عليهالسلام -) مىباشد و مطالبى كه فقط توسط ايشان روايت شده باشد، به آن عمل نمىكنيم.»[1] و در «استبصار» مىنويسد: «احمد بن هلال، از روايان ضعيف و فاسد المذهب است و مطالبى كه فقط توسط ايشان نقل شده باشد، به آن احاديث اعتناء نمىشود.»[2] و همچنين شيخ در كتاب «عدةالاصول» در دو مورد از «غلات» بحث كرده است: در يك جا همان اقوال سابق را متذكر مىشود، اما در جاى ديگر قائل به تفصيل مىشود. در بحث خبر واحد مىنويسد: «آن رواياتى كه فقط از طريق «غلات» روايت شده باشد، جايز نيست به آنها عمل كنيم؛ ولى اگر ثقات ديگرى هم آنها را روايت كرده باشند، جايز است به آن روايت عمل كنيم و اين به خاطر همان راوى ثقه است.»[3] ليكن در باب «تعادل و تراجيح» مىنويسد: «و اما رواياتى كه فقط آنها را «غلات» نقل كنند، اگر معلوم باشد كه رواى، آن روايت را قبل از انحراف يا بعد از انحراف نقل كرده است، آن رواياتى كه قبل از انحراف آنها نقل شده به آنها عمل مىشود ولى آن رواياتى كه بعد از انحراف نقل شده باشد، آنها ترك مىشوند و به آنها عمل نمىشود. و به خاطر همين مطلب، علماى اماميه به روايات ابوالخطاب محمد بن ابى زينب در حال عدم انحرافش عمل مىكنند و روايات بعد از انحراف او را ترك مىكنند و درباره احمد بن هلال عبرتائى نيز (همين تفصيل) جارى است.»[4] علامه حلى در رجال خويش مىنويسد: «ابن غضائرى در احاديثى كه توسط احمد بن هلال نقل شده باشد توقف كرده است، مگر آن رواياتى كه «احمد بن هلال» از «حسن بن محبوب» از كتاب «مشيخه» و از «محمد بن ابى عمير» از كتاب «نوادر» نقل كرده باشد؛ [1] - تهذيب، ج9، باب وصيت براى اهل ضلال، ذيل حديث شماره 812، ص204.
[2] - استبصار، ج3، ص28، باب 17، حديث شماره 22.
[3] - عدةالاصول، ص 351.
[4] - عدةالاصول، ص381 و 382. قاموس الرجال، ج1 ص673.
|
|193|
چون اكثر اصحاب حديث، اين دو كتاب را ديدهاند، و لذا به آنها اعتماد دارند. ليكن احاديث منقول از طرف احمد بن هلال در نزد من (علامه حلى) مورد قبول نيست.»[1]
شكى نيست كه اين شخص (احمد بن هلال) از نظر عقيده فاسد است و قابل اعتماد نيست، بلكه از زندگى او استفاده مىشود كه به چيزى پايبند نبوده است. لذا گاهى غلو مىكرده است و گاهى اعمال ناصبى بودن از او ظاهر مىشده است. وليكن ما درصدد اثبات اين مطلب نيستيم؛ چون اگر راوى «ثقه» (صداقت در گفتار و راستگو) باشد، فاسد بودن عقيده و عمل او (از جهات ديگر) روايت او را از «حجيت» ساقط نمىكند. اينكه نجاشى در رجال خود گفت: او «صالح الروايه» است، اظهار مىشود كه او شخص ثقهاى بوده است. و اينكه «جعفر بن محمد بن قولويه» او را در سلسله اسناد كتاب «كامل الزيارات» قرار داده، يك نوع توثيق احمد بن هلال است؛ چون در اول كتابش گفته است كه غير از موثقين را در اسناد وارد نكرده است. و از طرف ديگر اينكه شيخ درباره او قائل به تفصيل شد و گفت: روايات او قبل از انحراف قابل اعتماد است، شهادت به وثاقت «احمد بن هلال» است؛ چون اگر راوى شخص «ثقه» نباشد، جايز نيست به روايات او حتى قبل از انحراف او هم عمل شود. ملخص كلام اينكه: ظاهر قضيه نشان مىدهد «احمد بن هلال» شخص ثقهاى بوده و ليكن از نظر عقيده فاسد بوده است؛ و فساد عقيده بنابر مطلق حجيت خبر ثقه، ضررى به صحت روايات او نمىرساند.»[2]
[1] - رجال العلامة الحلى، قسم دوم، ص202. معجم رجال الحديث، ج2، ص357.
[2] - معجم رجال الحديث، ج2، ص359 348.
|
|194|
«حقيقت و تحقيق مطلب درباره «احمدبن هلال» اين است كه ايشان دو حالت دارد: يكى قبل از انحراف و فساد عقيده و ديگرى بعد از انحراف و فساد عقيده. اگر روايتى قبل از انحراف از او نقل شده باشد، آن روايت مورد قبول است؛ همان طورى كه شيخ طوسى در «عدّةالاصول» بيان كردند و اما اگر بعد از انحراف و فساد عقيده روايتى را نقل كرده باشد، و اگر از كتاب «مشيخه» و «نوادر» روايت كرده باشد، مورد قبول است؛ همان طورى كه «ابن غضائرى» قائل به آن است و اگر از آن دو كتاب نقل نكرده باشد، مورد قبول نيست. ليكن تشخيص اين كه روايات نقل شده از طرف او، قبل از انحراف است يا بعد از انحراف؛ فقط براى مشايخ ثلاثه (محمدبن حسن طوسى، محمد بن يعقوب كلينى، محمد بن على بن بابويه) ممكن بوده و براى ما امكانپذير نيست. لذا تشخيص تفصيل قبلى براى ما ممكن نيست و آن چيزى در اين ايام براى ما مفيد و ممكن است، اين است كه بگوييم: روايات نقل شده از طريق «احمد بن هلال» اگر در كتاب «اصول كافى» و «من لايحضره الفقيه» باشند، براى ما حجت و مورد قبول است؛ چون آنان سعىشان نقل اخبار صحيحه بوده است و از نقل آنها ما كشف مىكنيم كه روايات معتبر و قبل از انحراف را، نقل كردهاند؛ ولى اگر روايات نقل شده از طريق «احمدبن هلال» در كتابهاى «التهذيب» و «الاستبصار» باشد، قابل قبول نيست؛ چون سعى و كوشش آنها استقصاء و جمع احاديث بوده و به صحّت و سقم توجّهى نمىكردند.»[1] يكى ديگر از مخالفين نيابت محمدبن عثمان، ابوطاهر محمدبن على بن بلال، معروف به بلالى مىباشد كه اموال امام- عليه السلام- را تصرف نموده بود و از دادن آن [1] - قاموس الرّجال، ج 1، ص 677.
|
|195|
به نايب دوّم امتناع مىنمود و ادّعاى وكالت از طرف امام زمان -عليه السّلام - را داشت.[1] وى قبل از انحرافش، با امام دهم و امام يازدهم - عليهما السّلام - رابطه نزديكى داشت و يكى از وكلاى مهم به شمار مىرفت و لذا علماى رجال تمجيدهاى زيادى از وى نمودهاند كه همهاش مربوط به قبل از انحراف او مىباشد. براى روشن شدن بعضى از ابعاد شخصيت قبل از انحراف او، بعضى از كلمات علماى رجال و بعضى احاديث در جلالت ايشان را نقل مىكنيم. شيخ طوسى در رجال خود، در باب «كنى»، ايشان را جزء اصحاب امام هادى - عليه السّلام- شمرده است[2] و ضمن شمارش او جزء اصحاب امام حسن عسكرى - عليه السّلام - مىگويد: «محمدبن على بن بلال شخص مورد اعتمادى است.»[3] و در «الغيبه» نيز او را جزء اصحاب امام حسن عسكرى -عليه السّلام- شمرده است.[4] برقى در رجال خود نيز، او را جزء اصحاب امام حسن عسكرى - عليه السّلام - به حساب آورده است.[5] ابن طاوس در «ربيع الشيعه» مىنويسد: «محمد بن على بن بلال، يكى از سفراء و نمايندگان موجود و معروف در زمان غيبت صغرى است كه قائلين به امامت امام حسن عسكرى - عليه السّلام - درباره آن اختلافى ندارند.»[6]
[1] - الغيبه، ص 400.
[2] - رجال الطوسى، ص 427.
[3] - رجال الطوسى، ص 435.
[4] - الغيبه، ص 353.
[5] - معجم رجال الحديث، ج 16، ص 309.
[6] - رجال الحديث، ج 16، ص 319.
|
|196|
ابن شهر آشوب او را از موثّقين وشخص مورد اطمينان امام حسن عسكرى -عليه السّلام- مىداند.[1] شيخ صدوق، «بلالى» را از كسانى مىداند كه امام زمان -عليه السّلام - را ديده و جزء وكلاء آن حضرت شمرده است.»[2] ايشان در نزد امام حسن عسكرى -عليه السّلام - از موقعيت بالايى برخودار بوده و در چندين مورد، حضرت ايشان را توثيق نموده است. در توقيعى كه امام حسن عسكرى - عليه السّلام - براى «اسحاق بن اسماعيل» فرستاده بود، در آنجا حضرت مىنويسد: «اى اسحاق! نوشته ما را بر بلالى بخوان، همانا وى فردى قابل اعتماد و موثق و آگاه به وظايف خود مىباشد.»[3] امام حسن عسكرى - عليه السّلام - دوبار فرزند خويش، امام زمان - عليه السّلام را به او خبر داده است. اين حديث توسط خود ايشان، در اصول كافى چنين آمده است كه: محمدبن على بن بلال مىگويد: «از جانب امام حسن عسكرى عليه السّلام - دو سال پيش از وفاتش، پيامى به من رسيد كه از جانشين بعد از خود به من خبر داد، بار ديگر سه روز پيش از وفاتش پيامى رسيد و از جانشين بعد از خود به من خبر داد.»[4] در آن زمان، غير از خواصّ شيعيان، به ديگران جانشين امام حسن عسكرى - عليه السّلام - را معرفى نمىكردند؛ چون خطر جدّى او را تهديد مىكرد؛ لذا بنا بر كتمان و پنهان زيستى امام زمان -عليه السّلام - بود. حسين بن روح، نايب سوّم امام زمان -عليه السّلام- مىگويد: «اصحاب ما درباره مسئله «تفويض» و غير آن، نظريههاى مختلفى مطرح كردند (و توافقى حاصل نشد.) در [1] - مناقب، ج 4، ص 423.
[2] - كمال الدين، باب من شاهد القائم، حديث 16، ص 442.
[3] - اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 846.
[4] - اصول كافى، ج 1، ص 117، حديث 1.
|
|197|
آن روزهايى كه ابوطاهر بن بلال منحرف نشده بود، پيش او رفتم و اختلاف اصحاب را با او در ميان گذاشتم. او به من گفت: چند روزى به من مهلت بده و چند روز مهلت دادم و بعد از چند روز، دوباره به او مراجعه نمودم. او براى من حديثى را نشان داد كه سندش به امام صادق - عليه السّلام - مىرسيد كه آن حضرت در حديث فرموده بود: «موقعى كه خداوند مىخواهد كارى را انجام دهد او را بر رسول اكرم - صلى اللّه عليه و آله - سپس بر اميرالمؤمنين و بقيه ائمه - عليهم السّلام - يكى پس از ديگرى تا اينكه منتهى به صاحب الامر - عليه السّلام - شود، عرضه مىدارد. سپس آن كار و اراده خداوند در دنيا محقق مىگردد. و موقعى كه ملائكه مىخواهند عملى را به درگاه خداوند ببرند، آن را در ابتداء عرضه بر صاحب الزمان - عليه السّلام - و يكى پس از ديگرى، از ائمه - عليهم السّلام - و سپس بر پيامبر اكرم - صلّى اللّه عليه و آله - مىدارند، سپس بر خداوند تبارك وتعالى عرضه مىشود. آن چيزى كه از جانب خداوند به دنيا نازل مىشود به دست آنها و آنچه از دنيا به سوى خداوند عروج مىكند نيز به دست معصومين - عليهم السّلام - مىباشد. ليكن در عين حال به يك چشم زدن از خداوند استغناء ندارند.»[1] از اين روايت جلالت و عظمت اين مرد، روشن مىشود كه شخصى مثل حسين بن روح در يك بحث كلامى از ايشان استمداد مىطلبد.[2] به نظر مىرسد رجوع حسين بن روح به ايشان قبل از «نيابت خاصّ» او بوده و زمانى بوده كه او هم مثل ديگران، يكى از وكلاى حضرت بوده است. لازم به يادآورى است كه اين تعريفها و تمجيدها به قبل از انحراف ايشان از خط مستقيم ولايت مربوط مىشود. على رغم دارا بودن چنين مقام و منزلت در نزد امام حسين عسكرى - عليه السّلام - و امام زمان - عليه السّلام - كه مدّتى وكيل ايشان بوده، ليكن در آخر عمر، نفس أمّاره و شيطان درونى او را تابع خود نمود و تمام اعمال گذشته او را [1] - الغيبه، ص 387، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 164، حديث 10.
[2] - معجم رجال الحديث، ج 6، ص 310.
|
|198|
باطل نمود و جزء لعن شدگان توسط امام زمان - عليه السلام - گرديد و ادّعاى دروغين وكالت از طرف صاحب الأمر نمود. شيخ طوسى در «الغيبه» درباره او مىگويد: «ابوطاهر محمّد بن على بن بلال نيز، از كسانى است كه مدّعى وكالت و نيابت امام زمان - عليه السّلام - شد. ماجراى او با محمدبن عثمان، كه با ادّعاى نيابت حضرت، اموالى را ضبط، و از تسليم آن به وى خوددارى نمود و ادّعا كرد كه از طرف امام زمان - عليه السّلام - در اخذ آنها وكالت دارد، و دورى شيعيان از وى و لعن او كه از ناحيه مقدسه توقيع مبنى بر لعنت وى بيرون آمد، معروف است. ابو غالب زراى مىگويد: «ابوالحسن محمّد بن محمّد بن يحيى معاذى نقل مىكند: « يكى از شيعيان بعد از وفات امام حسن عسكرى - عليه السّلام - و تفرقه شيعه و انحراف ابوطاهر بن بلال، به وى پيوست. سپس برگشت و در مسلك ما در آمد؛ ما جهت پيوستن و گسستن را از او پرسيديم. گفت: روزى نزد ابوطاهر بودم، برادرش «ابوالطيب» و «ابن خزر» و جمعى از پيروانش هم بودند، در آن هنگام پيشخدمت آمد و گفت: ابوجعفر عمرى (محمّد بن عثمان) در خانه است. از شنيدن اين خبر، پيروان ابوطاهر مضطرب شدند، و آمدن او را ناخوش دانستند. ابوطاهر گفت: وارد شود. محمّد بن عثمان هم وارد شد. ابوطاهر و پيروانش به احترام او بلند شدند، محمّد بن عثمان در صدر مجلس و ابوطاهر پيش روى او نشست. سپس صبر كرد تا حضّار ساكت شدند. آنگاه گفت: «اى ابوطاهر! تو را به خدا سوگند مىدهم آيا امام زمان - عليه السّلام - به تو فرمان نداد اموالى كه نزد تو است به من تسليم كنى؟ گفت: بلى حضرت چنين دستورى داد! محمّد بن عثمان بلند شد و بيرون رفت. از اين جريان حاضران مجلس ناراحت شدند و چون به خود آمدند، ابوالطيب از برادرش ابوطاهر پرسيد: صاحب الزمان را در كجا ديدى؟ گفت ابوجعفر (محمّد بن عثمان) مرا به يكى از خانههاى خود وارد ساخت؛ ناگهان ديدم حضرت در بالا خانه وى مرا نگريست و امر كرد اموالى كه نزد من بود، به وى بدهم. |
|199|
ابوالطيب پرسيد: از كجا دانستى كه او امام زمان - عليه السّلام - است؟ گفت: وقتى او را ديدم هيبتش مرا گرفت و سخت مرعوب گرديدم و دانستم كه صاحب الزمان - عليه السّلام - است. علّت جدايى من (بلالى) از محمّد بن عثمان نيز، همين مطلب است.» [1] [يعنى اين كه امام دستور داد اموال را به محمّد بن عثمان بدهم!] از اين حديث معلوم مىشود كه محمّدبن عثمان، در مقابل «ابن بلال» به دو كار اساسى دست زده: يكى اين كه ملاقات او را، با امام زمان - عليه السّلام - فراهم نمود تا شك درونى او را بر طرف و اموال را به دستور امام از او بگيرد و ديگرى اين كه اين جريان ملاقات و دستور امام - عليه السّلام - در پس دادن اموال را، در ميان جمعى از پيروان او مطرح نمود و او نيز اعتراف نمود و حجت را بر آنها تمام نمود. و لذا بعضى از آنها از پيروى ابن بلال برگشتند. پس، هم حجت بر خود «بلالى» تمام شد و هم به پيروان او. ليكن حبّ دنيا نگذاشت او به راه حق رهنمون شود. اسم او محمّد بن احمد بن عثمان است كه برادر زاده محمّد بن عثمان، نايب دوّم امام زمان - عليه السّلام - و نوه عثمان بن سعيد، نايب اوّل امام زمان - عليه السّلام - مىباشد. عموى او محمّد بن عثمان انحراف او را مىدانست، و ليكن ديگران از آن خبرى نداشتند.[2] و لذا در مجلسى كه محمّدبن عثمان با خواص اصحاب خود نشسته بود و درباره بعضى از گفتار و روايات ائمه - عليهم السّلام - مذاكره مىكردند، ابوبكر بغدادى وارد مجلس شد، وقتى كه محمّد بن عثمان او راديد به اطرافيان خود گفت: اَمْسِكُوا فَاِنَّ هذا الجائى ليس من اصحابكم: سكوت كنيد و چيزى نگوييد چون اين شخص كه وارد [1] - الغيبه، ص 400. بحارالانوار، ج 51، ص 269.
[2] - تاريخ الغيبة الصغرى، ج 2، ص 507.
|
|200|
مىشود از ياران شما نيست.[1] گويند: ابوبكر بغدادى در بصره وكيل يزيدى بود. مدتى در آن سمت ماند و اموال بسيارى به چنگ آورد. آنگاه شكايت او را نزد يزيدى بردند، يزيدى هم او را گرفت و اموالش را مصادره كرد و ضرباتى چند، بر سرش كوبيد كه چشمش آب آورد و با حالت كورى درگذشت.[2] تاريخ وفات او ذكر نشده است. ولى از شرح حال او و «ابودلف مجنون» مىتوانيم استنتاج كنيم كه او تا زمان نيابت حسين بن روح بود. و بعد از خود به «ابودلف مجنون» وصيت نمود و ابودلف هم بعد از على بن محمّد سمرى ادّعاى نيابت دروغين كرد.[3] ابراهيم بن اسحاق احمرى، كه كنيه او «ابواسحاق نهاوندى» مىباشد، ضعيف الحديث و در دين خود متهم مىباشد و احاديث منقول از وى نيز قابل اعتماد نيست. كتابهايى نوشته كه يكى از آنها در باره «غيبت» مىباشد.[4] ابوعبدالله باقطانى در زمان عثمان بن سعيد از مدعيان دروغين بوده ولى در زمان محمدبن عثمان، از ادعاى خود دست برداشته و يكى از نزديكان محمد بن عثمان به شمار مىرفت. در كتب رجالى، تصريح به ادعاى دروغين نيابت اينها نيست. فقط حديثى در «بحارالانوار» وجود دارد كه ذكرى از اين دو نفر در آنجا به ميان آمده است و از آن حديث، نيابت دروغين اينها فهميده مىشود و محمد صدر هم كه اينها را جزء مدعيان دروغين شمرده است[5] به آن [1] - الغيبه، ص 414.
[2] - همان منبع.
[3] - تاريخ الغيبة الصّغرى، ج 2، ص 509.
[4] - رجال النجاشى، ج 1، ص 94، رقم 20. فهرست شيخ، ص 10، رقم 11. رجال العلامة الحلى، قسم دوم ص 198، رقم 4.
[5] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج2، ص 509.
|
|201|
حديث استناد نموده است. ما آن حديث را در شرح حال «عثمان بن سعيد» ذكر كرده، توضيحاتى درباره آن بيان كردهايم و در آنجا با قرائن و شواهدى كه در خود حديث وجود دارد، به اين نتيجه رسيديم كه اين روايت درباره «عثمان به سعيد» است نه «محمد بن عثمان» ولو اينكه در اوايل حديث، تصريح به «ابوجعفرعمرى» شده كه همان محمد بن عثمان مىباشد. وقتى كه حديث را من حيث المجموع مطالعه كنيم، روشن مىشود كه منظور همان «عثمان بن سعيد» است. بنابر اين، به نظر مىرسد اين دونفر هم كه مدعى نيابت دروغين بودهاند مربوط به آن دوره مىباشند، با اينكه بعضىها اينها را مربوط به دوره نايب دوم مىدانند.[1]
خلاصه حديثى كه مرحوم مجلسى در «بحار» عنوان كرده، اين است كه: «احمد دينورى مىگويد، من از اردبيل به قصد حج به دينور آمدم و در آن موقع يكى دو سال از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - مىگذشت و مردم در خصوص آن حضرت متحير بودند. مردم دينور از آمدن من خوشحال گشتند، شيعيان آنجا نزد من جمع شدند و اموالى را كه حدود سيزده هزار دينار نزد آنها براى امام جمع شده بود، تحويل من دادند تا به سامرا برسانم و رسيد و قبض آنان را براى آنان بياورم. من حركت نموده و چون به بغداد رسيدم، تمام فعاليت خود را مصروف داشتم كه درباره نايب امام تحقيق كنم. به من گفتند: مردى در اين جاست كه او را «باقطانى» مىگويند و مدعى نيابت است و ديگرى كه معروف به «اسحاق احمر» است و سومى كه معروف به ابوجعفر عمرى (منظور عثمان بن سعيد عمرى است) نيز ادعاى نيابت دارند.
[1] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 509.
|
|202|
من نخست از باقطانى شروع كردم و سرى به وى زدم. ديدم پير مردى مهيب و سرشناس و با شخصيت است. اسبى عربى و غلامان بسيار دارد. مردم بسيارى نيز دور او را گرفته و به گفتگو مىپرداختند. من داخل شده سلام كردم. او هم به من مرحبا گفت و نزد خود جاى داد و از ديدن من مسرور گرديد. به قدرى نزد وى نشستم كه اكثر مردم بيرون رفتند. باقطانى از مذهب من جويا شد. گفتم: من مردى از اهل دينور هستم، مقدارى اموال آوردهام كه تسليم كنم. گفت: آنها را بياور. گفتم: مىخواهم دليلى بر اثبات «نيابت» شما داشته باشم، سپس آن را تسليم كنم. گفت: فردا نزد من برگرد. چون فردا نزد وى رفتم، هيچ گونه دليلى براى اثبات مدعاى خود نياورد. روز سوم هم نزد وى رفتم و دليلى نياورد . سپس سرى به اسحاق احمر زدم. ديدم وى جوانى تميز، وضع او بهتر، اسبها، لباسها و نفوذ و غلامانش بيشتر از باقطانى است. مردمى كه دور او بودند نيز از آنها كه در نزد باقطانى بودند زيادتر بود. داخل شده، سلام كردم او نيز مرحبا گفت و مرا نزديك خود نشانيد. من هم به قدرى صبر كردم كه جمعيت كم شد. آنگاه پرسيد: آيا حاجتى دارى؟ من هم همان جوابى را كه به باقطانى داده بودم به او نيز گفتم و از وى دليلى بر صدق ادعايش خواستم. سه روز پى در پى نزد او رفتم، ولى او نتوانست براى اثبات نيابت خود دليل بياورد. آنگاه نزد ابوجعفر عمرى رفتم و او را نايب حقيقى يافتم و...»[1] اين روايت به روشنى دلالت دارد كه اين دو نفر ادعاى دروغين داشتهاند. اما اينكه در زمان نايب اول بوده يا نايب دوم، اين حديث را در شرح حال نايب اول مطالعه كنيد تا مطلب روشن گردد.
[1] - بحار الانوار، ج 51، ص 30، حديث 19.
|
|203|
او بيشتر به فرقه «صوفيه» منسوب است و البته خود علماى «صوفيه» نظرگاههاى مختلفى درباره او دارند و بعضى او را خارج از گروه خود دانسته و آن را به «تشيع» نسبت مىدهند. از اعترافات او در دادگاه «مقتدر» بر مىآيد كه او مذهب اهل تسنن را قبول داشته و شيعه نبوده است. اينكه بعضى از علماء از جمله شيخ طوسى او را جزء مدعيان دروغين نيابت شمرده است، به اين معنى نيست كه وى مذهب تشيع و تشكيلات وكالت و سفارت را قبول داشته باشد، بلكه روش ايشان اين بود كه با هر قومى و گروهى برحسب عقايد و اعتقادات خود آنها بر خورد مىنمود و لذا براى نفوذ در ميان شيعيان، از عقايد آنها به تشكيلات نيابت استفاده كرده و خواسته از آن طريق در آنها نفوذ داشته باشد. پس، بر فرض قبول ادعاى نيابت دروغين وى، ملازم با محسوب كردن وى از گروه شيعيان نيست.
از جمله كسانى كه در غيبت صغرى از روى كذب و افترا ادعاى نيابت و سفارت «نايب بودن امام زمان - عليه السلام -) نمودند و توقيع شريف به لعن و برائت از ايشان بيرون آمد، حسين بن منصور حلاج بود.[1] در توقيعات وارده در لعن مدعيان دروغين، تصريح به اسم وى نشده است و خود مؤلف هم در پاورقى همان كتاب اين مطلب را توضيح داده است. انحراف و كجروى وى به قدرى در نزد شيعيان روشن بوده كه احتياجى نبوده توقيعى در لعن او صادر شود. موازين شرعى و قواعد اسلامى در دسترس دوستداران اهل بيت بوده و آنها با موازين آشنايى كامل داشتند؛ لذا درباره انحراف وى شك و ترديد وجود نداشت.[2]
[1] - تتمة المنتهى، ص 284.
[2] - تاريخ الغيبه الصغرى، ج 2، ص 532.
|
|204|
وقتى كه حسين بن منصور وارد بغداد شد، فعاليت خود را در جهت جلب شيعيان به سوى خويش شروع نمود و اولين اقدام خود را متوجه ابوسهل بن اسماعيل بن على نوبختى، كه يكى از علماى بزرگ آن دوره بود و با حسين بن روح نيز نسبت داشت، ساخت، تا با جذب ايشان، ديگران نيز از وى پيروى كنند. بين او و ابوسهل دو مناظره رخ داده است است كه ما آنها را بيان مىكنيم. 1- ابونصر هبة الله، دختر زاده ام كلثوم و دختر محمد بن عثمان، مىگويد، «چون خداوند خواست اعمال «حلاج» را آشكار سازد و او را رسوا گرداند، اين طور پيشامد كرد كه «حلاج» خيال كند ابوسهل بن اسماعيل بن على نوبختى - رضى الله عنه - هم، از كسانى است كه فريب او را مىخورد و نيرنگ وى در او مؤثر واقع مىشود؛ لذا شخصى را نزد وى فرستاد و او را به اطاعت خويش دعوت نمود. او با كمال نادانى چنين پنداشته بود كه ابوسهل هم در اين خصوص مانند ساير افراد ضعيف الايمان است و فريفته وى مىشود. از اين رو، پيوسته او را به سوى خود دعوت مىكرد و به آرامى نيرنگهاى خود را براى جلب وى به رخ او مىكشيد، زيرا موقعيت علم و ادب ابوسهل در ميان مردم مشهور بود. حلاج در نامههاى خود به ابوسهل مىنوشت:«انى وكيل صاحب الزمان - عليه السلام -: من وكيل و نايب صاحب الزمان - عليه السلام - هستم.» او نخست با اين مطلب، مىخواست ابوسهل را به سوى خود بكشاند، سپس ادعاى خود را بالاتر برد و نوشت كه: من مأمورم به تو بنويسم كه هر گونه نصرت و يارى خواسته باشى براى تو آشكار سازم تا قلب تو قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى. ابوسهل هم به وى پيغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه از تو به ظهور رسيده، فقط موضوع مختصرى پيشنهاد كرده و از تو مىخواهم! و آن اين است كه: من مردى زن دوست هستم و مايل به معاشرت با آنها مىباشم. چندين كنيز دارم كه پيرى مرا از نزديكى با ايشان دور كرده است و ناچارم هر جمعه محاسن خود را حنا بگذارم و متحمل رنج زياد شوم تا |
|205|
موهاى سفيدم را بپوشاند. و گرنه كنيزان خواهند فهميد كه من پير شدهام و به من رغبت نشان نخواهند داد و نزديكى ما به دورى مبدل خواهد شد و وصال ما به جدايى مىكشد. لذا از تو مىخواهم كارى كنى كه مرا از حنا بستن بى نياز نمايى و زحمت آن را از من بر طرف سازى و موى ريشم را سياه گردانى. اگر چنين كنى، گفته هايت را اطاعت مىكنم و از تو مىپذيرم و به طريقه تو مىگروم؛ زيرا كه اين معنى موجب بصيرت من مىشود و از كمك تو دريغ نخواهم داشت! چون حلاج سخن او را شنيد و نتيجه و حليهها و جواب خود را چنين شنيد، دانست در نامههاى خود كه پر از ادعا و اظهار كرامات و معجزه بوده، خطا كرده و طريقه خود را به نادانى به رخ او كشيده است. لذا جواب ابوسهل را نداد و ديگر كسى نزد وى روانه نكرد. ابوسهل هم اين ماجرا را حادثهاى خوش و باعث تفريح و خنده قرار داده بود و نزد همه كس بازگو مىكرد و حلاج را مسخره مىنمود. و اين موضوع نزد بزرگ و كوچك مشهور شد و همين امر باعث گرديد كه كار حلاج بر ملا گردد و مردم از اطراف وى پراكنده شودند.[1] 2- جماعتى از پيروان جاهل حلاج، چنين عقيده داشتند كه او از نظر ايشان غايب مىشود و اندكى بعد، از هوا آشكار مىگردد. روزى حلاج در بين جمعيتى كه ابوسهل نوبختى نيز در ميان ايشان بود، دست خود را حركت داده از آن مقدارى درهم در جمع مردم پراكنده و پخش كرد. ابوسهل، حلاج را مخاطب ساخته گفت: از اين كار در گذر و به من درهمى بده كه بر آن نام تو و پدرت نقش باشد تا من و خلق كثيرى كه با من هستند به تو ايمان آوريم. حلاج گفت: من چگونه چيزى را كه ساخته نشده، به تو نشان بدهم. ابوسهل گفت: كسى كه چيز غير حاضر را حاضر مىكند بايد به ساختن چيز ساخته نشده نيز قادر باشد.[2]
[1] - الغيبه، ص 401. بحارالانوار، ج 51، ص 369.
[2] - صله عريب، ص 95-92، به نقل از خاندان نوبختى، ص 115.
|
|206|
حسين بن على بن بابويه (برادر شيخ صدوق) نقل مىكند: «حسين بن منصور حلاج به قم آمد و نامهاى به خويشاوندان ابوالحسن (على بن بابويه پدر راوى و صدوق) نوشت و آنها و ابوالحسن را به سوى خود دعوت نمود و مىگفت: «انا رسول الامام و وكيله: من فرستاده امام زمان(ع) و وكيل او هستم». چون نامه وى به دست پدرم رسيد آن را پاره كرد و به آورنده نامه فرمود: چه چيزى تو را به نادانى واداشته است؟ آوردنده نامه - كه گمان مىكنم گفت: پسر عمه يا پسر عموى حلاج هستم - به پدرم گفت: حلاج نامهاى به ما نوشته و ما را دعوت كرده است، چرا نامه او را پاره كردى؟ حضار به وى خنديدند و او را مسخره كردند، بعد پدرم بر خاست و در حالى كه جماعتى از اصحاب و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعى كه به در خانهاى رسيد كه حجرهاش (مغازهاش) در آنجا واقع بود، كسانى كه آنجا نشسته بودند، به احترام وى برخاستند، فقط يك نفر كه پدرم او را نمىشناخت از جا بلند نشد. موقعى كه پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خويش را، چنان كه معمول تجار است در آورد رو كرد به جانب شخصى كه حاضر بود و پرسيد: اين مرد ناشناس كيست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت: مرد ناشناس كه شنيد از هويت وى سؤال مىكند، بلند شد و نزد پدرم آمد و گفت: با اينكه من حاضر هستم، احوال مرا از ديگرى مىپرسى؟ پدرم فرمود: اى مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسيدم. گفت: وقتى تو نامه مرا پاره كردى من مىديدم. پدرم فرمود: تو پسر حلاج هستى؟ خدا تو را لعنت كند، ادعاى اظهار معجزه مىكنى؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردن او را بگير و از خانه بيرون كن... از آن روز ديگر او را در قم نديديم.[1]
[1] - الغيبه، ص 402، بحار الانوار، ج 51، ص 370.
|
|207|
از اين حديث معلوم مىشود كه انحراف حسين بن منصور حلاج، در پيش على بن بابويه قمى و در نزد اهالى قم روشن بود؛ لذا بدون امتحان و آزمايش او را از قم اخراج نمود و كسى اعتراض ننمود و ليكن در بغداد پيروانى و مريدان داشته و به خاطر همان، ابوسهل او را با آن كيفيت رسوا نمود تا اطرافيان او پراكنده شوند. در اينجا آن مقدارى از شرح حال او كه مربوط به ادعاى نيابت بود، بيان كرديم و ليكن براى بصيرت بيشتر از احوالات او به گوشه هايى از زندگى او اشاره مىكنيم.
حسين بن منصور كنيهاش «ابومغيث» يا «ابوغيث» است. در اصل مجوسى بوده و از مردم بيضاء فارس مىباشد[1] و در واسط عراق، نشو و نمو كرده است و بعداً وارد بغداد و مكه شده است.[2] حلاج در آغاز صوفى و پارسا و مدعى كرامات بود. ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان به مردم مىداد و دست خود را به هوا مىبرد و آن را پر از طلا بر مىگردانيد كه بر هر سكه «هو الله احد» نقش بود و او ادعا مىكرد كه آن سكه، قدرت خداوند است. او به مردم مىگفت كه در خانه خود چه كارهايى كردهاند و چه چيزى خوردهاند و نيات نهانى آنها را آشكار مىگفت و رازشان را ابراز مىكرد.[3] مردم [در اوايل] به او گرويدند و سخت مفتون و مشغول شدند و گفتند كه [خداوند] در او حلول كرده؛ بالجمله بيشتر مردم درباره او مانند مسيح عقايد مختلفى يافتند. [1] - ابن نديم در كتاب «فهرست مىنويسد: «در محل اقامتگاه ايشان اختلاف است بعضى او را از نيشابور خراسان مىدانند و گروه ديگر از «مرو» و گفته شده او از طالقان است وبعضى اصحاب او گفتهاند كه ايشان از «رى» مىباشد و گروهى نيز او را از «جبال» مىدانند. اينكه او اصالتاً كجايى است قطعى نيست. »
[2] - البداية و النهاية، ج 11، ص 141. الفخرى، ص 260.
[3] - همه اين كارها از روى حليه و فريب بوده است و با استفاده از ساده لوحى مردم. براى روشن شدن حيلههاى او به البداية و النهاية، ج 11، ص 145 مراجعه شود.
|
|208|
بعضى مىگفتند: در او جزيى از خداوند حلول كرده است و او بايد خدا باشد. و جمعى گفتند: او ولى خدا است و هر چه از او ديده مىشود معجزات و كرامات مردم پرهيزكار و پاك سرشت است. گروهى مىگفتند: او شعبده باز و جادو گر و فريبنده و دروغگو است. او تسخير جنّ دارد و اجنه هر چه كه مىخواهد به او مىدهند، از جمله ميوه در غير فصل خود. او از خراسان به عراق آمد و از آنجا به مكه رفت و مدت يك سال در آنجا زير آسمان، بدون استفاده از سقف، سرپوش و سايه چتر اعتكاف كرد. او تمام عمر خود را روزه مىگرفت و چون شب مىرسيد، خادم براى او يك كوزه آب و يك قرص نان مىآورد و او از قرص نان، سه لقمه گاز مىگرفت و باقى را پس مىداد كه از سحر تا آخر روز، روزى او همان بود. در آن هنگام، رئيس صوفيان در مكه «عبدالله مغربى» بود. او مريدان و ياران خود را همراه خود براى زيارت حلاج برد. او را در محل نديد؛ به او گفته شد كه حلاج به كوه «ابوقبيس» رفته، او هم به آن كوه رفت و حلاج را با حال سر برهنه نشسته بر روى پاره سنگ، در حالى كه عرق از سر و روى او به زمين مىريخت، ديد. عبدالله مغربى به حلاج چيزى نگفت و به اتباع و ياران خود گفت: اين مرد براى صبر تمرين مىكند كه چگونه بر قضا و قدر خدا بردبارى نمايد، ولى خداوند او را به دردى مبتلا خواهد كرد كه صبر و توانايى او از تحمل آن، عاجز خواهد شد. و بعداً حسين بن منصور به بغداد برگشت.[1] براى حامد بن عباس وزير «مقتدر» نقل كردند كه او (حلاج) مرده را زنده مىكند و چند مرده را احيا كرده و مردم نيز به خدمت او كمر بسته و هر چه كه مىخواهد حاضر مىكنند و او را بر تمام ياران خليفه مقدم داشته و نصر حاجب هم به او گرويد است.
[1] - الكامل فى التاريخ، ج 8 ص 126. كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران ترجمه الكامل ج، 13، ص 168.
|
|209|
حامد از «مقتدر بالله» در خواست كرد كه حلاج و اتباع او را به وى واگذار كند، نصر حاجب از او دفاع كرد و سودى نبخشيد، مقتدر دستور داد آنها را تسليم وزير نمايند.[1] او را گرفتند و نزد وزير بردند. مردى هم به نام شمرى، به اضافه ديگران كه معتقد بودند كه او خداست همراه او بودند. وزير از آنها باز پرسى كرد. همه اعتراف كردند كه براى آنها ثابت شده كه او (حلاج) خداست و او مردهها را زنده مىكند؛ آنها با حلاج روبرو شدند و به معتقدات خود اعتراف نمودند. ولى خود حلاج انكار كرد و گفت: معاذالله (پناه بر خدا كه من ادعاى خداوندى يا پيغمبرى كنم، ولى من مردى خداپرست هستم كه خداى عزوجل را مىپرستم. حامد (وزير) قاضى ابوعمر و قاضى ابوجعفر بن بهلول و گروهى از بزرگان فقهاء و عدهاى شهود احضار نمود و از آنها فتوى خواست. آنها گفتند: نمىتوان فتوى داد؛ مگر اينكه براى ما ثابت و مسلم شود كه قتل او واجب است و قول ديگران در باره او مقبول نمىباشد و بايد حجت و برهان در كار باشد يا او اقرار كند. حامد هم گاه گاه حلاج را براى بازپرسى در مجلسى [فقهاء] حاضر مىكرد ولى در استنطاق او چيزى كه بر خلاف شريعت مطهره باشد و بروز نمىكرد. مدتى طول كشيد و وزير در كار حلاج مىكوشيد، و در ضمن، داستانهايى ميان هر دو جريان داشت. در آخر كار حامد، كتابى از حلاج به دست آورد كه در آن نوشته شده بود: اگر انسان بخواهد براى اداى فريضه حج برود و براى او ميسر نشود، مىتواند محلى در خانه خود اختصاص دهد، كه آن محل، از تمام پليديها پاك باشد و هنگام حج در آن محل طواف كند و آن را مانند كعبه بداند. پس از آن، سى يتيم حاضر كند و بهترين طعام را به آنها بدهد و آنها را در همان محل پذيرايى كند و خود شخصاً به خدمت آنها كمر بندد و لباس نو بپوشاند و به هر يكى، هفت درهم بدهد، اگر چنين كند مثل اينكه كعبه را [1] - وقتى كه حلاج دستگير شد، تسليم ابوالحسن على بن عيسى گرديد، وقتى كه على بن عيسى با او مناظره نمود، فهميد كه از جهت فهم قرآن و حديث و فقه و شعر و علوم عربى در حد صفر است. (سفينة البحار، ج 2، ص 312).
|
|210|
زيارت كرده است [كعبه چه روى برو دلى را دست آر]. چون آن كتاب را براى وزير خواندند، قاضى ابوعمرو شنيد و به حلاج گفت: اين را از كجا آوردهاى؟ حلاج گفت: اين را از كتاب «اخلاص» حسن بصرى اقتباس كردهام. قاضى گفت: دروغ گفتى كه خونت مباح است. ما كتاب حسن بصرى را در مكه خوانديم و در آن چنين چيزى نديديم. چون وزير شنيد كه قاضى گفت، خونت مباح است (حلال الدم) به قاضى گفت: آنچه گفتى بايد بنويسى. ابوعمرو تعلل كرد، ولى حامد او را ملزم نمود كه بنويسد. او نوشت كه خونش مباح است و هر كه در آن مجلس بود، نوشت و گواهى داد. چون حلاج آن را بشنيد، گفت: «ما يحل لكم دمى و اعتقادى الاسلام و مذهبى السنة: خون من براى شما حلال نيست، و حال اين كه من به اسلام معتقدم و سنى هم هستم.» من در اين اعتقاد چندين كتاب دارم؛ الله الله خون مرا بريزيد. مردم هم پراكنده شدند. وزير هم به خليفه نوشت و اجازه قتل او را خواست فتاواى فقهاء را هم، براى خليفه فرستاد و خليفه اجازه قتل او را داد. وزير، حلاج را به رئيس پليس (شرطه) سپرد و او هزار تازيانه به حلاج زد. حلاج چيزى نگفت و آهى نكشيد. پس از آن يك دست و يك پاى او را بريد و باز دست و پاى ديگرش را قطع كرد و كشت[1] و به آتش افكند تا سوخت و خاكسترش را به دجله انداخت.[2] ولى سرش را در ميدان بغداد آويختند. پس از آن، پسرش را به خراسان فرستادند؛ زيرا وى در خراسان پيروانى داشت. اتباع و معتقدين او گفتند: او كشته نشده بلكه تصور كشته شدنش رفت و او زنده است و پس از چهل روز باز خواهد گشت. بعضى از پيروان او ادعا كردند كه او را سوار الاغ ديدند كه [1] - در سال 301 ه.ق. حسين بن منصور حلاج وارد بغداد شد، بعداً زندانى گرديد و در سال 309 ه.ق. كشته شد. (تاريخ الخلفاء، ص 280)
[2] - اتفاقاً آب دجله در آن سال زياد شد، اصحاب حلاج گفتند كه اين به واسطه خاكستر حلاج بوده است. (تتمة المنتهى، ص 284).
|
|211|
راه نهروان را طى مىكرد و مىگفت: اينها حيوان و نادان مىباشند كه گمان مىبرند بر من تازيانه نواخته و كشته شدهام.[1] اسم او محمد بن مظفر است ولى به ابودلف شهرت دارد و بعد از وفات «على بن محمد سمرى» ادعاى نيابت نمود. علما آن زمان او را فردى ملحد مىدانستند و اظهار غلو كرد و سپس ديوانه شد. و بعد از آن، ديوانه زنجيرى شد. شيعيان به زودى متوجه كارهاى [غلط] او شدند و از او و همكارى با وى دورى جستند.[2] ابونصر هبة الله بن محمد بن احمد كاتب، دختر زادهام كلثوم، دختر محمد بن عثمان - رضى الله عنه - مىگويد: ابودلف محمد بن مظفر كاتب در اوايل از فرقه «مخمسه»[3] بود؛ زيرا وى در ميان شيعيان كرخ تربيت شده و شاگردى آنها را كرده بود و مردم كرخ هم از فرقه «مخمسه» بودند. و هيچ يك از شيعه در اين خصوص ترديد نداشتند. ابودلف هم به اين مطلب اعتراف مىكرد و به آن افتخار مىنمود. او بعدها كه منحرف گرديد، مىگفت: آقاى من شيخ صالح (يعنى، ابوبكر بغدادى) مرا از مذهب ابوجعفر كرخى (محمد بن عثمان) به مذهب خود يعنى، مذهب ابوبكر بغدادى منتقل نمود.[4] ابودلف، مدافع ابوبكر بغدادى بود و وى را بر شيخ حسين بن روح ترجيح مىداد. ابن عياش مىگويد: روزى در جايى با ابودلف در يك جا بوديم و درباره ابوبكر بغدادى [1] - الكامل فى التاريخ، ج 8، ص 127 و 128. كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، ج 13، ص 171-169.
[2] - الغيبه، ص 412.
[3] - فرقهاى از غلات هستند كه قائلند: سلمان و ابوذر و مقداد عمار و عمرو بن اميه صمدى وكيل هستند از طرف خداوند براى اراده مصالح عالم و سلمان رئيس آنها مىباشد. (پاورقى الغيبة، ص 414).
[4] - الغيبه، ص 414.
|
|212|
گفتگو نموديم. ابودلف گفت: مىدانى از كجا آقاى ما، شيخ (ابوبكر بغدادى)، بر حسين بن روح فضيلت دارد؟ گفتم: نه! نمىدانم. گفت: علت اين است كه ابوجعفر محمد بن عثمان در وصيتش اسم او را بر اسم خود مقدم داشت. من گفتم: بنابر اين، بايد منصور خليفه عباسى از امام موسى كاظم عليه السلام - افضل باشد. گفت: چطور؟ گفتم: براى اين كه امام جعفر صادق (ع) در وصيت خود نام منصور را پيش از نام امام موسى كاظم(ع) برده است. گفت: نسبت به آقاى ما تعصب و دشمنى مىورزى؟ گفتم: نه تنها من بلكه جز تو، همه مردم دشمن ابوبكر بغدادى هستند. نزديك بود بر سر اين موضوع، گريبان يكديگر را گرفته، دعوا كنيم.[1] شيخ در آخر بحث مدعيان دروغين مىگويد: جنون ابودلف و حكايت فساد مذهب او، بيش از اين است كه قابل شمارش باشد، لذا آنها را ذكر نمىكنيم.[2]
همان طورى كه قبلاً تذكر داده شد، در زمان نياب دوم امام زمان(ع) (حدود 305-265) كسانى پيدا شدند كه از فرصت غيبت امام(ع) سوء استفاده نموده و خود را به عنوان نايب امام(ع) معرفى بكنند تا بدين وسيله شهرت و منصب اجتماعى كسب نموده و اموال سرازير شده از سوى شيعيان به سوى امام(ع) را بدون مجوز شرعى تصرف نمايند. لذا يكى از وظايف محمد بن عثمان تكذيب مدعيان دروغين و رسوا نمودن آنان و اثبات نيابت خود و فراهم آوردن اطمينان و اعتماد شيعيان به سوى خويش بود. يكى از دليلهاى مشهود و راههاى عملى بر صحت نيابت و وساطت خويش از طرف امام غايب، خبر دادن از امور غيبى و پنهانى [1] - الغيبه، ص 413.
[2] - همان مصدر، ص 414.
|
|213|
با عنايت امام زمان(ع) به وسيله توقيعات و طرق ديگر بود، و بدين وسيله اعتماد دوستداران به سوى او جلب شده و با اطمينان قلبى به سوى او مىرفتند و با او همكارى مىنمودند و نسبت به دروغين بودن ساير «مدعيان» شك و ترديد نمىكردند. در اينجا، برخى از مواردى را كه از نايب دوم نقل شده است، متذكر مىشويم. 1- ام اكلثوم، دختر ابوجعفر، محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه-، مىگويد: روزى مقدارى اموال از قم و حوالى آن، نزد محمد بن عثمان آوردند كه به حضرت (ع) برسانند. موقعى كه فرستاده آنها به بغداد آمد و بر محمد بن عثمان وارد شد و اموالى را كه به وسيله او فرستاده شده بود به وى تسليم نمود و خواست خداحافظى بكند و برگردد، محمد بن عثمان به وى گفت: يكى از امانتها باقى است و آن را تحويل ندادى. آن كجاست؟ فرستاده گفت: سرورم! چيزى نزد من باقى نمانده و هر چه بود تسليم نمودم، محمد بن عثمان گفت: نه! هنوز چيز ديگرى باقى مانده، برو و آنچه با خود دارى جستجو كن و به خاطر بياور كه چه چيزهايى به تو دادهاند. آن مرد رفت و چند روزى فكر كرد و در ميان اثاث خود جستجو نمود ولى چيزى نيافت، همراهانش هم خبريى به او ندادند. سپس به نزد محمد بن عثمان برگشت و گفت: هر چيزى كه به من تحويل داده بودند به خدمت شما تسليم نمودم و چيزى باقى نمانده است. محمد بن عثمان گفت: امام زمان (ع)مىفرمايند دو دست لباس رزم، كه فلانى پسر فلانى تحويل داده تا به ما برسانى، چه شد؟ فرستاده گفت: آرى سرورم! به خدا چنين است. ولى من فراموش كردهام، به طورى كه الان هم نمىدانم آنها را كجا گذاشتهام. سپس به منزل خود برگشت و آنچه را با خود داشت بازرسى كرد و از رفقايش هم خواست كه در ميان اثاث خود جستجو كنند، آنها هم جستجو كردند ولى چيزى نيافتند. مجدداً به نزد محمد بن عثمان برگشت و جريان را به او خبر داد. محمد بن عثمان گفت: مىفرمايند: (امام(ع)) برو نزد فلان بن فلان پنبه فروش، كه دو بسته پنبه به انبار پنبه او بردى و يكى از آن بارها را بازكن و آن همان بارى است كه روى آن چنين و |
|214|
چنان نوشته شده، خواهى ديد دو دست لباس مذكور در كنار آن بار پنبه است. آن مرد از گفته محمد بن عثمان متحير شد و فوراً به محل مزبور رفت و يكى از دو بار پنبه را گشود و لباسها را كه در ميان پنبهها پنهان شده بود، پيداكرد. آنها را برداشت و به نزد محمد بن عثمان آورد و به وى تسليم نمود و گفت: من آنها را به كلى فراموش كرده بودم؛ زيرا وقتى كالا را بستم، آنها را ميان بار پنبه گذاشتم كه محفوظ بماند. شيخ طوسى در توضيح اين حديث مىنويسد: بعد از اين واقعه، آن مرد اين موضوع عجيب را كه او فراموش كرده بود و محمد بن عثمان آن را ياد آورى كرد و جز پيغمبر و امام منصوب از جانب خداوندى كه عالم به اسرار و آنچه در دلها پنهان است، كسى ديگر اطلاع ندارد، براى ديگران نقل كرد. آن مرد محمد بن عثمان را نمىشناخت، او فقط آن مال را به دست او سپرد، همان طورى كه تجار اموال را به وسيله افراد موثق به همكاران خود تسليم مىكنند. به علاوه، آن مرد علامتى و نامهاى همراه خود نداشت كه به محمد به عثمان بدهد؛ زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت شده بود و چنانكه مىگويند از شمشير دشمن خون مىچكيد. اين كارها در ميان آشنايان و خواص جزء اسرار بود، آنچه شيعيان نزد محمد بن عثمان مىآورند به گونهاى بود كه هيچ كس از حمل و نقل آن اطلاع نمىيافت، و فقط ارسال كنندگان به حامل اموال مىگفتند: برو فلان جا و اين اموال را تسليم كن، بدون اينكه توضيحى بدهند يا نامهاى به وى تسليم كنند، مبادا حاملين اموال از ماجرا مطلع گردند.»[1] از اين داستان، تشكيلات قوى داخلى «نواب» روشن مىشود كه توانستند با آن روشها و شيوههاى سرى در اوج خفقان، خط ولايت و امامت را در طول تاريخ، از چنگال گرگ صفتان مصون دارند و زمينه غيبت كبرى را مهيا سازند.
[1] - الغيبه، ص 294، حديث 249. بحار الانوار، ج 51، ص 316، حديث 38.
|
|215|
2- جعفربن محمد متيل مىگويد: «ابو جعفر محمد بن عثمان سمان، معروف به عمرى مرا خواست و چند قطعه پارچه و كيسهاى كه مبلغى درهم در آن بود، بيرون آورد و گفت: لازم است كه الان خودت به واسط[1] بروى و آنچه به تو مىدهم به كسى كه موقع رفتن به طرف شط، قبل از همه تو را ملاقات مىكند، بدهى. من از اين جهت سخت غمگين شدم و پيش خودم گفتم: آيا كسى مانند من براى بردن چنين اموال ناچيزى اعزام مىشود؟ پس سوار مركب شدم و به جانب «واسط» حركت نمودم. نخستين مردى كه با من ملاقات نمود، جوياى حال حسن بن محمد قطات صيدلانى كه در واسط وكيل موقوفات بود، شدم. آن مرد گفت: من هستم! تو كيستى؟ گفتم: من، جعفر بن محمد بن متيل هستم. او مرا به اسم شناخت و به من سلام كرد و من هم به او سلام نمودم و با هم معانقه كرديم. آنگاه به وى گفتم: ابوجعفر عمرى (محمد بن عثمان) به شما سلام رسانده و اين پارچه و كيسه پول را به من داده كه به شما تسليم كنم. سپس گفت: الحمدلله، زيرا محمد بن عبدالله عامرى وفات يافته است و من مىرفتم كفنى براى او تهيه كنم آنگاه پارچهها را باز كرد، ديديم مايحتاج دفن ميت در آن موجود است مانند: كفن و كافور، و در كيسه اجرت حمالها و گوركن گذاشته بود. پس ما جنازه را تشييع كرده و دفن نموديم و سپس مراجعت كردم.»[2] 3- ابوعلى متيلى (يا نيلى) مىگويد: «ابو جعفر (محمد بن عثمان) نزد من آمد و مرا با خود به عباسيه برد و به خرابهاى وارد شديم، سپس نامهاى را در آورد و براى من خواند، ديدم آنچه در خانهام پديد آمده بود، شرح داده شده و هم نوشته بود كه فلان زن يعنى، مادر عبدالله گيسويش را مىگيرند و از خانه بيرون كشيده به بغداد مىبرند و نزد خليفه مىنشانند، و چيزهاى ديگرى پديد مىآيد. آنگاه به من گفت: اينها را حفظ كن. [1] - محلى است كه «حجاج» آن را آباد كرده است و در وسط بصره و كوفه واقع شده و با هر كدام پنجاه فرسخ فاصله دارد. چون دقيقاً وسط آنها واقع شده، آن را واسط گفتهاند. (معجم البلدان، ج 5، ص 347)
[2] - كمال الدين، ص 504، باب توقيعات، حديث 35. بحارالانوار، ج 51، ص 336.
|
|216|
سپس نامه را پاره كرد و اين واقعه مدتى پيش از پديد امدن آن حوادث بود.»[1] 4- ابوجعفر محمد به على اسود مىگويد: «من اموالى را كه از موقوفات به دست مىآمد، نزد محمد بن عثمان مىبردم و او هم از من مىگرفت؛ دو، سه سال قبل از آنكه وفات كند، در يكى از روزهاى آخر عمرش، چيزى از اين گونه اموال را پيش او بردم، دستور داد كه آن را به حسين بن روح تسليم نمايم. من هم تسليم كردم و رسيد آن را از وى خواستم. حسين بن روح در اينباره به محمد بن عثمان شكايت نمود و او هم دستور داد كه قبض رسيد مال را از وى مطالبه نكنم، و اضافه كرد كه آنچه به دست حسين بن روح مىرسد، مثل اين است كه به دست من مىرسد. بعد از آن، هر وقت اموالى نزد حسين بن روح بردم مطالبه رسيد نكردم. مصنف اين كتاب (شيخ صدوق - رحمه الله) مىگويد: «اين حديث دلالت دارد كه «نواب» مقدار مبلغى كه به سوى آنها فرستاده مىشد، مىدانستند و مستغنى از قبض بودند، و اين كار ممكن نيست، مگر با عنايت و امر خداوند متعال.»[2] 5- حسن بن فضل يمنى مىگويد: «تصميم گرفتم به سامرا بروم، كيسهاى كه چند دينار و دو دست لباس در آن بود، برايم فرستاده شد. من آن را برگردانيدم و پيش خود گفتم: من در نزد ائمه اين مقدار ارزش دارم!؟ مغرور شدم [و قبول آن را كسر شأن دانستم]، سپس پشيمان گشتم. بعداً نامهاى نوشتم و معذرت خواستم، و از اين عمل استغفار نمودم. سپس با خود گفتم: اگر آن كيسه بر گردانيده شود، آن را باز نمىكنم و پول آن را خرج نمىنمايم، بلكه آن را پيش پدرم مىبرم؛ جون او از من داناتر است. پس قاصدى از ناحيه امام نزد من آمد و گفت: اشتباه كردى؛ زيرا يقين به مطلب نداشتى، بسيار اتفاق مىافتد كه ما براى دوستان خود، چنين كارى مىكنيم و بسيار شده كه آنها خود، به عنوان تبرك، اين خواهشها را از ما مىنمايند [و به عنوان تبرك چيزى از ما [1] - كمال الدين، ص 398، باب توقيعات، حديث 20.
[2] - همان منبع، ص 501، حديث 28. الغيبه، ص 370، حديث 338.
|
|217|
مىخواهند]. برگردانيدن هديه ما اشتباه بود، ولى حالا كه استغفار نمودى، خداوند تو را بخشيد. چون قصد دارى كه پولهاى را در راه سفر حج مصرف نكنى، ما نيز آن را به تو نمىدهيم، ولى لباسها را بايد بردارى و با آن در حج محرم شوى. حسن بن فضل يمنى مىگويد: «آنگاه نامهاى در خصوص دو مطلب نوشتم و خواستم مطلب ديگر بنويسم، پيش خود گفتم: شايد زياد باشد و امام(ع) خوشش نيايد، جواب دو مطلب آمد، و راجع به موضوع سوم كه آن را ننوشته بودم ، مرقوم بود كه: خواهش عطر كرده بودى. پس مقدارى عطر در پارچه سفيدى برايم فرستاده شد و در محمل با خود داشتم، در منزل عُسفان[1] شتر من رم كرد. محملم افتاد و آنچه داشتم به اطراف پراكنده شد. سپس اثاث خود را جمع كردم و در آن موقع كيسه عطر را گم نمودم، آن قدر گشتم كه يكى از همراهان پرسيد: چه مىجويى؟ گفتم: كيسهاى كه با خود داشتم. گفت: در آن چه چيز بود؟ گفتم: مخارج راهم. آن مرد گفت: ديدم كسى آن را برداشت. ولى من از هركس كه پرسيدم [اطلاع نداشت]، و از يافتن آن مأيوس شدم. موقعى كه به مكه رسيدم و خورجين خود را گشودم، اول چيزى كه در آن ديدم، همان كيسه بود!! با اينكه كيسه مذكور بيرون خورجين و در محمل بود و موقعى كه اثاث من به اطراف پخش شد، آن هم افتاد همين شخص (فضل به حسن يمنى) مىگويد: وقتى در بغداد بودم، بر اثر ماندن در آنجا دلتنگ شدم و با خود گفتم: مىترسم امسال به حج نروم و به منزل خود برنگردم. پس رفتم پيش محمد بن عثمان، و جواب نامهاى را كه در اين خصوص نوشته بودم، خواستم. محمد بن عثمان گفت: به فلان مسجد برو، مردى در آنجاست كه جواب تو را مىدهد و آنچه احتياج دارى به تو اطلاع خواهد داد. من هم به آن مسجد رفتم و وقتى كه نشستم، ناگاه مردى آمد و مرا نگاه كرد و سلام نمود و خنديد و گفت: بر تو مژده باد! زيرا امسال به حج خواهى رفت و ان شاءالله به سلامت نزد [1] - محلى بين جحفه و مكه. (معجم البلدان، ج 4، ص 121).
|
|218|
خويشاوندان خود مراجعت مىكنى. من هم نزد «ابن وجناء» رفتم تا براى من وسيلهاى براى سفر به حج كرايه كند، ديدم متمايل به اين كار نيست. سپس چند روز بعد، او را ديدم كه به من گفت: من چند روز است كه سراغ تو را مىگيرم، [امام(ع)]به من نوشته است محملى و كجاوهاى براى تو كرايه و مهيا سازم. علان رازى مىگويد: حسن بن فضل كه اين اخبار را نقل كرده است، براى من نقل كرد كه: در اين سفر ده معجزه [از امام(ع)] ديده است الحمدلله رب العالمين.»[1] از اين احاديث روشن مىشود حضرت مهدى(ع) حتى علم بعضى از مسائل جزئى و شخصى را در اختيار محمد بن عثمان قرار مىداد و او هم به اطلاع ياران و اصحاب امام زمان(ع) مىرسانيد. به علت اينكه نيابت ايشان طولانى بوده است، لذا فرصت بيان بعضى از حقايق راجع به امام زمان(ع) از تولد تا غيبت، را داشته است. لذا در زمينههاى مختلف درباره امام مهدى(ع) و درباره موضوعات ديگر از ايشان روايت نقل شده است. ما بعضى از آنها را درباره موضوعات مختلف نقل مىكنيم و از محتويات اين سخنان، حساسيت موقعيت و دوران او و وظيفه سنگين او نيز روشن مىشود.
1- حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى رضى الله عنه قال: حدثنا الحسن بن على بن زكريا بمدينة السلام (بغداد) قال: حدثنا ابوعبدالله محمد بن خليلان قال: حدثنى أبى، عن ابيه، عن جده، عن غياث بن اسيد (او أسد) قال: شهدت محمد بن [1] - كمال الدين، باب توقيعات، ص 490، حديث 13. بحار الانوار، ج 51، ص 328، حديث 52. شبيه اين حديث در اصول كافى، ج 1، ص 459، باب مولد الصاحب(ع) حديث 13 نيز آمده است.
|
|219|
عثمان العمرى - قدس الله روحه - يقول:«لما ولد الخلف المهدى عليه السلام سطح نور من فوق رأسه الى اعنان السماء، ثم سقط لوجهه ساجداً لربه تعالى ذكره ثم رفع راسه و هو يقول: «شهد الله انه لا اله الا هو والملائكة و اولوا العلم قائماً بالقسط لا اله الا هو العزيز الحكيم ان الذين عند الله الاسلام».[1] فقال: و كان مولده يوم الجمعة.»[2] غياث بن اسد مىگويد: پيش محمد بن عثمان - قدس الله روحه - بودم، كه چنين مىگفت: « هنگامى كه امام زمان(ع) متولد گرديد، نورى از بالاى سرش به آسمان تاييد، سپس صورت خود را به خاك گذاشت و خداوند متعال را سجده كرد؛ آنگاه سر برداشت و فرمود: « خداوند گواهى مىدهد كه معبودى جز او نيست و فرشتگان و صاحبان دانش گواهى مىدهند، در حالى ( خداوند ) قيام به عدالت ( در عالم هستى) دارد و ( اين عدالت نيز نشانه يگانگى ذات اوست، بنابر اين شما هم با آنها هم صدا شويد و بگوييد ) معبودى جز او نيست كه هم تواناست و هم حكيم. دين در نزد خدا اسلام ( و تسليم در برابر حق ) است)[3] محمد بن عثمان افزود كه ولادت امام زمان عليهالسلام - روز جمعه بود.» 2- و بهذا الاسناد، عن محمد بن عثمان العمرى قدس الله روحه انه قال: « ولد السيد عليهالسلام مختوناً، و سمعت حكيمة تقول: لم ير بامه دم نفاسها و هكذا سبيل امهات الائمة عليهم السلام.»[4] به همان سند قبلى نقل شده كه محمد بن عثمان گفت: امام ختنه شده متولد گرديد و از حكيمه [عمه امام حسن عسكرى(ع)] شنيدم كه گفت: « در ايام وضع [1] - سوره آل عمران، آيه 18 و 19.
[2] - كمال الدين، ج 2، ص 433، باب ميلاد القائم، حديث 13. بحار الانوار، ج 51، ص 15، حديث 19.
[3] - ترجمه با استفاده از تفسير نمونه، ج 2، ص 346.
[4] - كمال الدين، ج 2، باب ميلاد القائم، ص 433، حديث 14. بحار الانوار، ج 51، ص 16، ح 20.
|
|220|
حمل مادر امام زمان(ع)، خون نفاس از آن بانو ديده نشد، و اين سنت و روش مادران ائمه اطهار(ع) است.» چون سخن از تولد حضرت مهدى(ع) به ميان آمد و اين دو حديثى كه از نايب دوم نقل شده، گوشه ناچيزى از تولد آن حجت الهى را بيان كرد؛ لذا بر خود وظيفه دانستم در اينجا حديثى را از كتب معتبر روايى نقل كنم كه كيفيت ولادت آن قلب عالم امكان را به طور مفصل بيان مىكند. 3- مرحوم شيخ صدوق در « كمال الدين» از حكيمه خاتون دختر امام جواد(ع) [و عمه امام حسن عسكرى(ع) ]روايت مىكند كه ايشان گفت: « امام حسن عسكرى(ع) مرا احضار كرد و فرمود: اى عمه! امشب نيمه شعبان است، نزد ما افطار كن كه خداوند در اين شب فرخنده كسى را به وجود مىآورد كه حجت او در روى زمين مىباشد. عرض كردم: مادر اين نوزاد مبارك كيست؟ فرمود نرجس، گفتم: فداى تو شوم!اثرى از حاملگى در نرجس خاتون نيست. فرمود همين است كه مىگويم. سپس به خانه حضرت رفتم و سلام كرده و نشستم. نرجس خاتون آمد كفش از پاى من در آورد و گفت: اى بانوى من شب بخير! گفتم: بانوى من و بانوى خاندان ما تو هستى! گفت: نه، من كجا و اين مقام بزرگ كجا؟ گفتم: دختر جان امشب خداوند پسرى را به تو موهبت مىكند كه سرور دو جهان خواهد بود. چون اين سخن شنيد، خجالت كشيد و حياء نمود. سپس، هنگامى كه از نماز عشاء فارغ شدم، افطار كردم و خوابيدم. نصف شب براى اداى نماز شب بر خاستم، بعد از نماز ديدم، نرجس خوابيده و از وضع حمل او خبرى نيست. پس از تعقيب نماز دوباره خوابيدم و بعد از لحظهاى با اضطراب بيدار شدم و نرجس خاتون نيز بلند شد و نماز گزارد و خوابيد. حكيمه خاتون مىگويد: نزديك بود فجر تمام شود و او در حال خواب بود و من درباره وعده امام(ع) ترديد مىكردم، ناگهان حضرت با صداى بلند مرا صدا زدند و فرمودند: اى عمه! عجله نكن كه |
|221|
وقت نزديك است. چون صداى امام عسكرى(ع) را شنيدم، شروع به خواندن سوره «الم سجده» و «يس» نمودم. در اين وقت، نرجس با حال اضطراب از خواب بلند شد، من به وى نزديك شدم و نام خدا را بر زبان جارى كردم و پرسيدم: آيا احساس چيزى مىكنى؟ گفت: آرى. گفتم ناراحت مباش و دل قوى دار، اين همان مژدهاى است كه به تو دادم، سپس هر دو به خواب رفتيم، اندكى بعد، برخاستم ديدم بچه متولد شده و روى زمين با اعضاء هفتگانه، خدا را سجده مىكند. آن ماه پاره را در آغوش گرفتم. ديدم بر عكس نوزادان ديگر، از آلايش ولادت پاك و پاكيزه است. در آن هنگام امام حسن عسكرى(ع) صدا زد: عمه جان! فرزندم را نزد من بياور، چون او را نزد پدر بزرگوارش بردم، امام دست زير رانها و پشت بچه گرفت و پاهاى او را به سينه مبارك چسبانيد و زبان در دهانش گردانيد و دست بر چشم و گوش و بندهاى او كشيد و فرمود: فرزندم با من حرف بزن! آن مولود مسعود گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمداً رسول الله». آنگاه بر امير المؤمنين و ائمه طاهرين(ع) درود فرستاد و چون به نام پدرش رسيد چشم را گشود و سلام كرد. امام فرمود: عمه جان او را نزد مادرش ببر تا به او نيز سلام كند و باز نزد من برگردان. چون او را نزد مادرش بردم سلام كرد، مادر نيز جواب سلامش را داد. سپس او را پيش امام حسن عسكرى(ع) برگردانيدم. حضرت فرمود: عمه! روز هفتم ولادتش نيز بچه را نزد من بياور، صبح روز نيمه شعبان كه به خدمت امام رسيدم، سلام كردم، روپوش از روى او برداشتم ولى بچه را نديدم، عرض كردم: فدايت شوم بچه چه شد؟ فرمود: عمه جان! او را به كسى سپردم كه مادر موسى فرزند خود را به او سپرد. چون روز هفتم به حضور امام(ع) شرفياب شدم، فرمود: عمه فرزندم را بياور. او را در قنداقه پيچيده نزد حضرت بردم. امام مانند بار اول، فرزندش را نوازش فرمود و زبان مبارك آنچنان در دهان وى مىنهاد كه گويى شير و عسل به او مىخوراند. سپس فرمود: اى فرزند با من سخن بگو! گفت: « اشهد ان لا اله الا الله».
|
|222|
آنگاه بر پيغمبر خاتم - صلى الله عليه و له - و اميرالمؤمنين - عليه السلام - و تك تك ائمه تا پدر بزگوارش درود فرستاد و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود: «و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين. و نمكن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنود هما منهم ما كانوا يحذرون:[1] اراده ما بر اين قرار گرفته است كه به مستضعفين نعمت بخشيم، و آنها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم. حكومتشان را پا برجا سازيم و به فرعون و هامان و لشكريان آنها آنچه را بيم داشتند از اين گروه نشان دهيم». موسى بن جعفر، راوى اين حديث مىگويد: اين روايت را از « عقبه» خادم امام حسن عسكرى(ع) پرسيدم، و او نيز، گفته حكيمه را تصديق كرد.»[2]
1- حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق الطالقانى رضى الله عنه قال: سمعت ابا على محمد بن همام يقول: سمعت محمد بن عثمان عمرى قدس الله روحه يقول: خرج توقيع بخط اعرفه « من سمانى فى مجمع من الناس باسمى فعليه لعنة الله» قال ابوعلى محمد بن همام. و كتبت اساله عن الفرج متى يكون؟ فخرج الى « كذب الوقاتون».[3] محمد بن همام مىگويد: از محمد بن عثمان عمرى - قدس الله روحه - شنيدم كه مىگفت: از ناحيه مقدسه توقيعى بيرون آمد با خطى كه آن خط را مىشناختم ( يعنى از ناحيه امام زمان(ع) بود ) و در آن توقيع، چنين نوشته شده بود: « هر كس در محفلى مرا به اسمم ياد كند، لعنت خداوند بر او باد». ابوعلى محمد بن همام گفت: به [1] - سوره قصص، آيات 6و5.
[2] - كمال الدين، ج 2 باب ميلاد قائم، ص 424. حديث 1، و شبيه اين حديث در الغيبه، ص 234، حديث 204، با كمى اختلاف آمده است.
[3] - كمال الدين، ج 2، توقيعات، ص 482، حديث 3. بحارالانوار، ج 51، ص 33. حديث 10.
|
|223|
حضور امام(ع) نامه نوشتم و از وقت ظهور سؤال كردم كه كى خواهد بود؟ جواب آمد كه: كسانى كه براى ظهور وقت تعيين مىكنند، دروغ مىگويند.» احاديث ديگرى به اين مضمون، از غير محمد بن عثمان نيز، نقل شده است كه چند نمونه را ذكر مىكنيم. عن على بن عاصم الكوفى، قال: خرج فى توقيعات صاحب الزمان عليه السلام: ملعون ملعون من سمانى فى محفل الناس.[1] عن ابن رئاب عن ابى عبدالله(ع) قال: صاحب هذا الامر رجل لا يسميه باسمه الا كافر.[2] 2- على بن صدقه قمى - رحمه الله - مىگويد: توقيعى [از طرف امام زمان(ع) ] به سوى محمد بن عثمان بدون اينكه سوالى بكند، صادر شد تا جواب كسانى كه از اسم آن حضرت سؤال مىكنند، روشن شود. [و در آن توقيع چنين بود]: «اما السكوت و الجنة، و اما الكلام و النار، فانهم ان وقفوا على الاسم اذاعوه، و ان وقفوا على المكان دلوا عليه: يا بايد ار نام بردن سكوت كنند و خوددارى نمايند، تا پاداش بهشت داشته باشند، و يا درباره آن گفتگو كنند تا مستوجب آتش جهنم گردند؛ زيرا اگر سؤال كنندگان، نام حضرت را بدانند، آن را منتشر مىكنند، و چنانچه [منتشر شد] جاى او را مىدانند و دشمنان را به آنجا راهنمايى مىكنند.»[3] در اين توقيع شريف، علت حرام بودن ذكر نام حضرت مهدى(ع) بيان شده است. اين تعليل به ما مىفهماند كه حرمت، اختصاص به زمان و دوران مشخص دارد و آن زمان، موقعى است كه منتشر شدن اسم آن حضرت، باعث تعقيب دشمن شود و ضررى متوجه حضرت گردد و آن زمان اختصاص به دوران غيبت صغرى داشت نه [1] - بحار الانوار، ج 51، ص 33، حديث 9.
[2] - همان منبع، حديث 11.
[3] - الغيبه، حديث 331، ص 364. بحار الانوار، ج 51، ص 351.
|
|224|
قبل از غيبت صغرى و نه بعد از غيبت صغرى. 3- وعن محمد بن عبدالله ومحمد بن يحيى جميعاً، عن عبدالله بن جعفر الحميرى عن محمد بن عثمان العمرى - فى حديث. انه قال له: انت رأيت الخلف؟ قال: اى و الله - الى ان قال -: قلت: فالاسم. قال: محرم عليكم ان تسألوا عن ذلك، ولا اقول هذا من عندى، فليس لى ان احلل ولا احرم ولكن عنه عليهالسلام فان الامر عند السلطان ان ابا محمد مضى و لم يخلف ولداً. الى ان قال: و اذا وقع الاسم وقع الطلب فاتقوا الله و امسكوا عن ذلك.[1] اقول [صاحب الوسائل]: هذا اوضح دلالة فى أن وجه النهى التقية و الخوف.
احاديثى كه از ايشان نقل شده، نشان مىدهد كه وى مكرراً امام زمان(ع) را حتى در دوران كودكى آن حضرت ديده و در دوران امامتش با او ملاقاتهايى داشته است. بعضى از آنها را در ذيل نقل مىكنيم. 1- عبدالله بن جعفر حميرى مىگويد: به محمد بن عثمان عمرى رضى الله عنه - گفتم: من مىخواهم از شما همان سؤالى را بكنم كه حضرت ابراهيم از خداوند كرد، و گفت: «رب أرنى كيف تحيى الموتى قال او لم تؤمن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى: خدايا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟ عرض كرد: چرا، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد».[2] به من خبر دهى آيا صاحب الامر را ديدهايد؟ محمد بن عثمان گفت: آرى، و او گردنى اين چنين دارد و با دست اشاره به گردن خود كرد.»[3]
[1] - وسايل الشيعه، ج 16، باب 33، ص 240، رواية 21460.
[2] - سوره بقره، آيه 260.
[3] - كمال الدين، ص 425، باب من شاهد القائم، حديث 3.
|
|225|
2- جعفر بن محمد بن مالك فزارى مىگويد: « معاوية بن حكيم، و محمد بن ايوب بن نوح و محمد بن عثمان - رضى الله عنه - همگى به من نقل كردند كه امام حسن عسكرى (ع) فرزندش را در خانهاش به ما نشان داد و خطاب به ما كه چهل مرد بوديم فرمود: بعد از من، اين امام شما و جانشين من در ميان شماست. از وى اطاعت كنيد و بعد از من در امور دين خود پراكنده نشويد كه به هلاكت مىرسيد. آگاه باشيد كه شما بعد از امروز، ديگر او را نخواهيد ديد.[1] ما هم از خدمت حضرت بيرون آمديم و چند روزى نگذشت كه حضرت رحلت نمود.»[2] 3- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى، عن محمد بن عثمان العمرى قال: سمعته يقول: « والله انّ صاحب هذا الامر ليحضر الموسم كل سنة فيرى الناس و يعرفهم و يرونه و لايعرفونه.»[3] عبدالله بن جعفر حميرى مىگويد: از محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه - شنيدم مىگفت: « به خدا قسم صاحب الامر هر سال در موسم [حج] در مكه است. او مردم را مىبيند و آنها را مىشناسد، و مردم هم او را مىبينند ولى نمىشناسند.» 4- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله عنه قال: حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى قال: سألت محمد بن عثمان العمرى - رضى الله عليه - فقلت له: « ارأيت صاحب هذا الأمر؟ فقال: نعم و آخر عهدى به عند بيت الله الحرام و هو يقول: اللهم انجزلى ما وعدتنى.»[4]
[1] - اينكه مىگويد شما او را نخواهيد ديد يعنى اكثر و بيشتر شما او را نخواهيد ديد؛ چون محمد بن عثمان در ايام نيابت خود او را مىديده و در احاديث آينده اين مطلب روشنتر خواهد شود.( پاورقى كمال الدين، ج 2، ص 435).
[2] - كمال الدين، ص 435، باب من شاهد القائم، حديث 2. بحار الانوار، ج 52، ص 25، رواية 19.
[3] - همان منبع، حديث 8.
[4] - همان منبع، حديث 9، الغيبه، ص 364، حديث 330.
|
|226|
عبدالله بن جعفر حميرى مىگويد: «از محمد بن عثمان - رضى الله عنه - پرسيدم: آيا صاحب الامر را ديدهاى؟ گفت: آرى، آخرين بار كه حضرت را ديدم، در خانه خدا (مسجد الحرام) بود و مىفرمود: خدايا! آنچه را به من وعده فرمودهاى به انجام برسان.» 5- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل رضى الله قال :حدثنا عبدالله بن جعفر الحميرى قال: سمعت محمد بن عثمان العمرى رضى الله عنه يقول: رأيته صلوات الله عليه متعلقاً باستار الكعبه فى المستجار و هو يقول: « اللهم انتقم لى من أعدائى»[1] [او اعدائك].[2] محمد بن عثمان مىگويد: «آن حضرت - صلوات الله عليه - را ديدم كه در «باب المستجار» پرده خانه خدا را گرفته و عرض مىكند: « پروردگارا! به وسيله من از دشمنان خود انتقام بگير.» دعاء سمات از طريق عمرى ( محمد بن عثمان ) نقل شده است و مستحب است در ساعتهاى آخر روز جمعه خوانده شود.[3] مرحوم شيخ عباس قمى مىنويسد: « دعاء سمات معروف به دعاء شبوّر كه مستحب است خواندن آن در ساعت آخر روز جمعه و مخفى نماند كه اين دعاء از ادعيه مشهور است و اكثر علماء سلف بر اين دعاء مواظبت مىنمودهاند و در مصباح شيخ طوسى و جمال الاسبوع سيد بن طاوس و كتب كفعمى به اسناد معتبر از جناب محمد بن عثمان عمرى - رضى الله عنه - كه از نواب حضرت صاحب الامر - عليهالسلام - است و از حضرت امام باقر و امام جعفر صادق - عليهما السلام - روايت شده و علامه مجلسى آن را با شرح در بحار[4] ذكر كرده است.»[5]
[1] - در كمال الدين «اعدائى» و در الغيبة « اعدائك» امده است.
[2] - همان منبع، حديث 10. بحار الانوار، ج 2، ص 30. الغيبه، ص 363، حديث 329.
[3] - مصباح المتهجد، ص 374.
[4] - بحار النوار، ج 90، ص 97- 95.
[5] - كليات مفاتيح الجنان، ص 95.
|
|227|
از دو گروه احاديث قسمت «ب» و «ج» كه از محمد بن عثمان در منابع روائى نقل شده و آنها را ما ذكر كرديم، فهميده مىشود كه وى داراى يك خط مشى ويژهاى در هدايت شيعيان و رهبرى مذهب تشيع داشته است. اين روايات نشان مىدهد، ايشان در دو جبهه اساسى افكار خود را متمركز كرده است. از يك طرف با وكلا و كارگزاران و موثقين شيعه در ارتباط بوده و مىكوشيد وجود و حضور امام(ع) در جامعه و جانشينى وى براى امام حسن عسكرى (ع) را اثبات كند تا خط انحراف نتواند شك و ترديد در ميان خواص شيعيان ايجاد كند، و اين روش از احاديثى كه در باره ملاقات و ديدار او با حضرت مهدى (ع) نقل شده، مشاهده مىشود. ايشان سعى و كوشش داشته در مناسبتها و موقعيتهاى مختلف براى معتمدان اماميه اعلان بدارد كه او مكرراً حضرت را ديده و در بعضى مواقع علائمى هم از حضرت ذكر مىكند و مكانهاى حضور او را ياد آور مىشود تا غبار شك از چهره حقايق زدوده شود. و از سوى ديگر، براى اينكه بتواند وظيفه خود را در سمت نمايندگى، به طور گسترده انجام دهد، مىخواست وانمود كند كه ذهنيت حكومت عباسى درباره بدون جانشين ماندن امام حسن عسكرى(ع) صحيح است و بارها براى وكلاى خود تعليم و آموزش مىداد كه مبادا اسمى از حضرت به ميان آيد؛ چون تصور حكومت، عدم جانشين براى امام يازدهم است و بايد به همان شكل باقى بماند. اين روش به خاطر اين بود كه حكومت مطمئن شود كه قيامى از ناحيه شيعيان به علت نبودن رهبر، صورت نخواهد گرفت و لذا توانست با اين طريقه، شيعيان را از خطر عباسيان مصون دارد. دكتر جاسم حسين در اين زمينه مىنويسد: « مطالعه دقيق فعاليتهاى وكلا نشان مىدهد كه سفير دوم، تا سالهاى نخستين حكومت «معتضد» [289-278]، در واقع مىكوشيد تا وجود مبارك امام غائب را از عباسيان محفوظ بدارد. شايد اين امر به خاطر |
|228|
دستورات خردمندانهاى باشد كه ابوجعفر (محمد بن عثمان) به وكلاى خود صادر كرده بود. وى به وكلا دستور داده بود فعاليتهاى خود را به عنوان تقيه مخفى بدارند. او همچون پدرش خود را به صورت روغن فروش در مىآورد، لذا لقب «سمان» يافته بود.»[1]
محمد بن عثمان طبق رواياتى نقل شده، زمان مرگ خويش را پيشگويى كرد، و قبل از دو ماه، از وفات خود خبر داد. ابوالحسن على بن احمد دلال قمى روايت مىكند كه: «روزى بر ابوجعفر محمد بن عثمان، وارد شدم تا به وى سلام كنم. ديدم، لوحى پيش روى خويش نهاده و بر آن نقش مىكشد، و آياتى از قرآن در آن مىنويسد و اسامى ائمه(ع) را در حواشى آن مىنگارد. من گفتم: اين لوح چيست؟ فرمود: اين براى قبر من مىباشد و مرا روى آن خواهند گذاشت، يا اينكه گفت: بر آن تكيه مىكنم. و فرمود: هر روز داخل قبر مىشوم و يك جزء قرآن مىخوانم سپس بيرون مىآيم. ابوعلى، راوى اين خبر، مىگويد: «گمان مىكنم ابوالحسن على بن احمد گفت: محمد بن عثمان دست مرا گرفت و قبر خود را به من نشان داد و گفت: چون فلان روز و فلان ماه و فلان سال فرا رسد، به سوى خدا مىروم، و در آن مدفون مىشوم و اين لوح هم با من خواهد بود. چون از نزد او خارج شدم، آنچه فرموده بود يادداشت كردم و همواره مراقب آن اوقات بودم؛ چيزى نگذشت كه او بيمار شد سرانجام در همان روز و ماه و سالى كه گفته بود، وفات يافت و در همان قبر نيز دفن شد.»[2] همچنين محمد بن على بن اسود قمى مىگويد: «محمدبن عثمان -قدس سره- قبرى براى خود حفر نمود و آن را به چند قطعه تخته آماده ساخت؛ وقتى علت آن را پرسيدم، [1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج )، ص 170.
[2] - الغيبه، ص 364، حديث 332. بحار الانوار، ج 51، ص 351.
|
|229|
گفت: براى مردن اسبايى هست! بعد از آن نيز، از وى پرسيدم، گفت: مأمور شدهام كه خود را جمع و جور كنم. سپس دو ماه بعد وفات يافت. رضى الله عنه و ارضاه.»[1] ابو جعفر محمد بن عثمان در سال 305 ه.ق در آخر ماه جمادى الاولى وفات كرده است[2] و قول ضعيفى هم وجود دارد كه وفات او را در سال 304ه.ق. مىداند.[3] علت اختلاف اقوال در وفات محمد بن عثمان اين است كه مرحوم شيخ طوسى در باره وفات وى دو تاريخ نقل كرده است: «نخستين آن به توسط نوه ابوجعفر، موسوم به هبة الله روايت شده، كه طبق آن، مرگ ابوجعفر در سال 304 اتفاق افتاده است.[4] دومين خبر، به ابوغالب زرارى، وكيل ابن روح در كوفه منسوب است كه تاريخ وفات ابوجعفر را، سال 305 مىداند.[5] و چون ابن روح روابط نزديكى با ابوجعفر داشت و هم عصر او بود، محققان روايت او را ترجيح دادهاند.»[6] مشهور در ميان علماى رجال و حديث، اين است كه مدت نيابت محمد بن عثمان نزديك به 50 سال بوده است.[7] ليكن اين كلام مورد قبول ما نمىتواند باشد؛ چون وفات محمدبن عثمان در سال 305ه.ق. اتفاق افتاده است و با وفات امام حسن عسكرى(ع) 45 سال فاصله دارد، و ما در شرح حال عثمان بن سعيد ( نايب اول ) بيان كرديم كه ايشان هم، حدود 5 سال نيابت داشته است و با اين حساب، نيابت نايب دوم حدود 40 سال خواهد بود نه پنجاه سال.[8]
[1] - الغيبه، ص 365، حديث 333. بحار الانوار، ج 51 ، ص 351. كمال الدين، ج 2، ص 502، حديث 29.
[2] - الغيبه، ص 366. الكامل، ج 8، ص 109.
[3] - رجال العلامه الحلى، قسم اول، باب 1، حرف ميم، رقم 57، تعليقه بحرالعلوم، ج 4، ص 128.
[4] - الغيبه، ص 366.
[5] - همان منبع.
[6] - آخرين اميد، ص 98. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 190.
[7] - رجال العلامة الحلى، قسم اول ،باب 1، رقم 57. تعليقه بحرالعلوم، ج 4، ص 128. الغيبه، ص 366.
[8] - تاريخ الغيبة الصغرى، ص 404.
|
|230|
قبر ابوجعفر محمد بن عثمان، در كنار قبر مادرش، بر سر راه كوفه و در محلى كه خانهاش آنجا بود، واقع است.[1] اين محل در سمت غربى بغداد مىباشد.[2] در سمت شرقى بغداد گنبدى وجود دارد كه در مسجدى موسوم به خلانى واقع شده است. مردم معتقدند كه قبر ابوجعفر در آنجا است. چون به نقل طوسى نيز وى در سمت غربى بغداد قرار دارد، احتمال مىرود كه جنازه او به قبر جديد منتقل شده است، ولى هيچ مأخذى كه چنين ادعايى را تأييد كند وجود ندارد.[3]
[1] - الغيبه، ص 366. سفينة البحار، ج 7، ص 211. بحار الانوار، ج 51، ص 352.
[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ( عج )، ص 183.
[3] - همان منبع، ص 191.
|