|100|
محدث متبحر، شيخ عباس قمى، در كتاب شريف «سفينة البحار» در اين باره چنين مىگويد: «ابو عمرو عثمان بن سعيد سمان عمرى، نخستين نايب از «نواب اربعه» است و مطالبى كه در جلالت قدر و عدالت و امانت او بيان شده، به اندازهاى زياد است كه قابل ذكر نيست و ايشان بزرگوارتر و مشهورتر از آن است كه مثل بنده، بتواند او را توصيف كند.»[1] وى در ميان شيعيان به امانت و عدالت و وثاقت معروف بود و كسى در عظمت و بزرگوارى او ترديد نداشت. پس از شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - از سوى حضرت مهدى - عليه السلام - به نيابت خاص منصوب گشت و واسطه ميان امام - عليه السلام - و شيعيان گرديد. اسم او «عثمان بن سعيد» است، و هيچ گونه اختلافى در آن نيست و مورد اتفاق دانشمندان رجال و حديث مىباشد. فقط در «رجال كشى» اسم ايشان «حفص بن عمرو» ذكر شده است،[2] و ما در مباحث آينده صحيح نبودن آن را روشن خواهيم كرد. دو كنيه براى او بيان شده است: 1- ابوعمرو 2- ابومحمد «ابو عمرو» به اعتبار جد پدرى ايشان كه «عمرو» بوده است و «ابو محمد» به اعتبار اين كه پسرشان «محمد» بود، كه همان دومين نايب امام زمان - عليه السلام - مىباشد و شرح حال فرزند گراميش بعد از خودشان بيان خواهد شد.
[1] - قمى، شيخ عباس، سفينة البحار، ج 6، ص 143.
[2] - طوسى، محمد بن الحسن، اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 813، رقم 1015.
|
|101|
تا آنجا كه تتبع كردهايم، در همه كتب رجالى و روائى، كنيه او را «ابو عمرو» ذكر كردهاند. فقط دو مورد در كتب حديثى، كنيه «ابو محمد» ذكر شده است: يكى در كتاب شريف «سفينة البحار»[1] و ديگرى در كتاب گرانسنگ «بحار الانوار».[2] ايشان به مناسبتهاى مختلف، به القابى در ميان شيعيان مشهور شده كه در مجموع به چهار لقب مىرسد: 1- سمان يا زيّات (روغن فروش): او را «سمان» يا «زيات» مىگفتند؛ زيرا براى پوشش نهادن به مقام والاى «وكالت» و «نيابت» به تجارت زيتون اشتغال داشت، تا به اين وسيله در آنروزگار كه خفقان و اختناق عجيبى بر جهان پهناور اسلامى و بخصوص شيعيان و دوستداران اهل بيت حاكم بود، خود را از شر دستگاه خلافت، حفظ نمايد. روش وى چنين بود كه شيعيان، اموالى را كه براى امام حسن عسكرى - عليه السلام - مىآوردند به وى تسليم مىكردند و او را از ترس دستگاه عباسى آن اموال را ميان ظرف روغن پنهان نموده و بدين گونه به خانه امام - عليه السلام - مىرسانيد.[3] او براى پوشش نهادن به موقعيت حساس خود، در بازار روغن فروشان براى ارتش روغن و اجناس ديگر حمل مىكرد.[4] 2- اسدى: چون از قبيله «بنى اسد» بود، لذا به او «اسدى» مىگفتند.[5] 3- عسكرى: عثمان بن سعيد را «عسكرى» نيز مىگفتند؛ زيرا او از محله «عسكر» سامرا بوده است.[6]
[1] - سفينة البحار، ج 6، ص 145 و 146.
[2] - بحار الانوار، ج 102، ص 292.
[3] - الغيبة، ص 354.
[4] - روزگار رهايى، ج 1، ص 291.
[5] - الغيبة، ص 354.
[6] - همان منبع.
|
|102|
در اين كه «عسكر»[1] اسم ديگر سامرا است يا محلهاى از محلات آن، اختلاف است. ظاهر عبارت مرحوم شيخ در «الغيبه» اين است كه محلهاى از سامرا مىباشد؛ زيرا عبارت شيخ چنين است: «يقال له: العسكرى ايضا لانه كان من عسكر سامرا».[2] و اين عبارت شيخ مىرساند كه «عسكر» اضافه شده به سوى «سامرا» و در اين صورت يك «محله» و يا يك «قريه» محسوب مىشود. جناب آقاى على دوانى در پاورقى كتاب «مفاخر اسلام» مىنويسد: «عسكر به معنى پادگان نظامى يا لشگرگاه مىباشد. چون خانه امام هادى - عليه السلام - و امام حسن عسكرى - عليه السلام - در محلى بوده كه در زمان متوكل عباسى پادگان نظامى وى در آنجا قرار داشته است، لذا آن محل به همان نام خوانده شد. به همين جهت نيز هر يك از آن دو امام بزرگوار را «عسكرى» و به طور تثنيه «عسكريين» مىنمامند.»[3] چون عثمان بن سعيد ملازم با اين دو امام بزرگوار بود، لذا به ايشان نيز «عسكرى» مىگفتند. ليكن فقيه رجالى، حاج شيخ عبد الله مامقانى (ره) در حاشيه كتاب گرانسگ «تنقيح المقال» مىنويسد: «در عبارت شيخ، سامرا «بدل» يا «عطف بيان» عسكر است؛ چون «عسكر» يكى از اسامى «سامرا» مىباشد و مراد شيخ اين نيست كه عسكر محلهاى از سامرا باشد، چنانكه بعضى از كسانى كه اهل خبره نيستند چنين توهمى كردهاند.»[4] 4- عمرى: لازم است دانسته شود كه عثمان بن سعيد به اين لقب شهرت بيشترى [1] - عسكر، لشگرگاه تركان در سامرا بوده است و محلى بوده است جزء شهر، اصلا پادگان نظامى نمىتواند چندان از شهر دور باشد. بايد دانست كه اصل بناى شهر سامرا براى رفع مزاحمت تركان نظامى از بغداد بوده است. بنابراين شهر سامرا شهرى نظامى است ولى بعدا، مسكونى هم مىشود. بديهى است بين پادگان و محل سكناى خانوادههاى نظاميان يكى نباشد. (استاد دكتر صادق آيئنهوند) [2] - الغيبه، ص 354.
[3] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 22، پاورقى شماره 3.
[4] - تنقيح المقال، ج 2، ص 164.
|
|103|
دارد و در احاديث و كتب رجالى در هر جايى «عمرى» بيان شده است، مقصود، ايشان مىباشد و كمتر كتاب رجالى و حديثى را مىشود پيدا كرد كه عثمان بن سعيد را بدون لقب «عمرى» ذكر كرده باشد؛ بلكه شايد نتوان پيدا كرد. در علت انتساب ايشان به «عمرى» بين علماى رجال اختلاف وجود دارد و وجوه مختلفى ذكر شده است. شيخ الطائفه، محمد بن حسن طوسى، در كتاب «الغيبه» دو منشأ و سبب براى اين موضوع ذكر مىكند و چنين مىنويسد: 1- گروهى از شيعيان (علماى شيعه) گفتهاند: حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرمود: اسم عثمان (عثمان بن عفان، خليفه سوم) و كنيه او، «ابو عمرو» در يك شخص جمع نمىشود و دستور دادند كه كنيه او را كه «ابو عمرو» بود، بر هم زنند، و از آن وقت «عمرى» خوانده شد. 2- وى از قبيله «بنى اسد» بود و علت اينكه او را «عمرى» مىگويند، اين است كه ابو نصر هبة الله بن محمد بن احمد كاتب، نوه دخترى ابوجعفر عمرى (محمد بن عثمان) - رحمة الله عليه - گفته است: وى در اصل اسدى است، ولى به جدش انتساب يافته و بدين نام شهرت پيدا كرده است.»[1] «هبة الله» كه راوى اين مطلب است، نواده دخترى عثمان بن سعيد است، و منظور شيخ (ره) از نقل آن اين است كه جد پدرى عثمان بن سعيد «عمرو» بوده؛ يعنى، عثمان بن سعيد بن عمرو؛ و لذا او را «عمرى» مىگفتند، نه اينكه «عمرو» جد مادرى او بوده باشد، چنانچه بعضى اين اشتباه را مرتكب شدهاند و در آينده متذكر آن خواهيم شد. دليل اينكه ما ادعا مىكنيم كه نظر شيخ الله - رحمة الله عليه - از «عمرو» جد پدرى است نه جد مادرى؛ اين است كه در جاى ديگر كتاب «الغيبة» وقتى حديثى را نقل مىكند، جد [1] - الغيبة، ص 354.
|
|104|
پدرى عثمان بن سعيد را با صراحت ذكر مىكند و آن حديث چنين است: حسن بن ايوب بن نوح، در خبرى طولانى و مشهور نقل كرده كه: «اجتمعنا الى ابى محمد الحسن بن على - عليهما السلام - نسأله عن الحجة من بعده، و فى مجلسه - عليه السلام - اربعون رجلا، فقام اليه عثمان بن سعيد بن عمرو العمرى فقال له:يابن رسول الله اريد ان اسألك عن امر انت اعلم به منى. به خدمت حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - رفتيم، تا در خصوص امام بعد از وى از حضرت سؤال كنيم. چهل نفر ديگر غير از ما نيز در مجلس حضرت بودند. در اين وقت عثمان بن سعيد بن عمرو عمرى برخاست و عرض كرد: يابن رسول الله! مىخواهم مطلبى را از حضرتت سؤال كنم كه خود بدان از من داناتر مىباشيد.»[1] از اين حديث به روشنى استفاده مىشود كه جد پدرى عثمان بن سعيد «عمرو» بوده است. علامه حلى - رحمة الله عليه - در رجال خودش، در انتساب عثمان بن سعيد بن «عمرى» دچار اشتباه شده است كه از عدم دقت و تعجيل در تصنيف نشأت گرفته و با ذكر عبارت او مطلب روشن خواهد شد. ايشان در رجال خود مىنويسد: «در نامگذارى عثمان بن سعيد به «عمرى» اختلاف است. بعضى مىگويند: عثمان بن سعيد نوه دخترى ابو جعفر عمرى - كنيه محمد بن عثمان ابوجعفر - است و به جدش نسبت داده شده است و لذا به او «عمرى» گفتهاند. و بعضىها نيز مىگويند: حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرمود: اسم عثمان و كنيه او «ابو عمرو» در يك شخص جمع نمىشود و دستور دادند كنيه او را بر هم زنند، و از آن وقت به بعد، «عمرى» خوانده شد.»[2] مرحوم شيخ عباس قمى مىنويسد: «حكايت شده كه به عثمان بن سعيد «عمرى» گفته مىشد، به نظر من به خاطر اين بود كه ايشان از طرف مادر، به «عمر أطرف بن على» [1] - الغيبة، ص 357، رقم 319.
[2] - رجال العلامة الحلى، قسم اول، حرف العين، باب 18.
|
|105|
- عليه السلام - منسوب است.»[1] از مطالب قبل، غير صحيح بودن گفتار علامه حلى و شيخ عباس قمى روشن مىشود و براى اطلاع بيشتر به كتاب ارزشمند «قاموس الرجال» مراجعه كنيد.[2]
از مطالبى كه بيان شد، روشن گرديد كه وجه تسميه عثمان بن سعيد به «عمرى» دو منشأ بيشتر نداشته است: يكى اينكه جد پدرى عثمان بن سعيد «عمرو» بود، و لذا به او «عمرى» گفته شده است و ديگر اينكه، حضرت امام حسن عسكرى راضى نشد هم اسم عثمان بن عفان و هم لقب او در ايشان جمع شده باشد و لذا دستور داد كه كنيه او را بر هم زنند و تبديل به «عمرى» كنند. لازم به تذكر است كه در يك جا لقب «عامرى» نيز درباره ايشان استعمال شده است.[3] براى «عثمانبن سعيد» دو فرزند ذكور، ذكر شده است: يكى محمّدبن عثمان، كه دوّمين نايب امام زمان- عليه السّلام- است و شرح حال او به صورت مفصل درفصل آينده بيان خواهد شد، و ديگرى «احمدابن عثمان». در كتب رجالى، نامى از ايشان به ميان نيامده است. مرحوم شيخ طوسى دركتاب «الغيبه» هنگامى كه شرح حال مدّعيان دروغين نيابت رامطرح مىكند كه يكى از آنها هم «ابوبكرمحمّدبن احمدبن عثمان» است، تصريح مىكند كه ايشان برادرزاده «محمّد ابن عثمان» است.[4] [1] - سفينة البحار، ج 6، ص 145.
[2] - قاموس الرجال، ج 2، رقم 7783، ص 246.
[3] - بحار الانوار، ج 53، باب توقيعات، حديث 9، ص 178.
[4] - الغيبه ص 414.
|
|106|
از احاديث متعدد و گفتار علماى رجال استفاده مىشود كه ايشان از طرف سه امام معصوم - عليهم السلام - وكالت و نمايندگى داشته است و به همين مناسبت در مرحله اول، كلمات بعضى از رجاليون را نقل مىكنيم، كه اين موضوع را با صراحت كامل اثبات مىكنند و در مرحله دوم، احاديث ذكر خواهد شد. شيخ طوسى در رجالش، ضمن شمارش اصحاب امام هادى - عليه السلام - مىنويسد: «عثمان بن سعيد عمرى مكنى به «ابو عمرو» كه به او سمان و زيات هم گفته مىشود، در وقتى كه يازده ساله بود، خدمتگزارى حضرت امام هادى - عليه السلام - را به عهده گرفت و او با حضرت پيمان معروفى بسته بود.»[1] و در بيان اصحاب امام حسن عسكرى - عليه السلام - مىنويسد: «عثمان بن سعيد عمرى، زيات يا سمان مكنى به «ابو عمرو» داراى جلالت قدر و وثاقت است، و وكيل آن حضرت - عليه السلام - بود.[2] و در باب «من لم يرو عن الائمة عليهم السلام» در شرح حال محمد بن عثمان مىنويسد: «عثمان بن سعيد از طرف صاحب الزمان - عليه السلام - وكيل بوده، و در نزد طايفه شيعه داراى منزلت و جلالت قدر است.»[3] گفتار شيخ در «رجال» به وضوح نشان مىدهد كه ايشان، جزو اصحاب سه امام - عليه السلام - بوده و از طرف آنها وكالت داشته است. ابن داوود حلى در «رجال» مىنويسد: «عثمان بن سعيد عمرى...داراى جلالت قدر و وثاقت است، وقتى كه يازده ساله بود، خدمتگزارى حضرت امام هادى - عليه السلام - را به عهده گرفت و او با حضرت پيمان معروفى بسته بود و از طرف امام حسن [1] - رجال الطوسى، باب العين، رقم 36، ص 420.
[2] - همان منبع رقم 22، ص 434.
[3] - همان منبع، باب الميم، رقم 101، ص 509.
|
|107|
عسكرى - عليه السلام وكالت داشت.»[1] مرحوم قهپائى در «مجمع الرجال» در شرح حال «عثمان بن سعيد» عين كلمات شيخ در «رجال» را نقل كرده است و مطلب اضافى ندارد؛ ليكن در خاتمه كتاب خود مىنويسد: «ابو عمرو عثمان بن سعيد از قبل، نماينده و مورد اطمينان و وثوق پدر و جد امام زمان - عليه السلام - بود. سپس نمايندگى را از طرف آن حضرت نيز به عهده گرفت و معجزات زيادى از او ظاهر گشت؛ و وقتى او درگذشت، پسرش ابوجعفر محمد، جانشين او گرديد.»[2] سخن ايشان تصريح به نايب خاص بودن و وكالت وى از طرف سه امام دارد. اردبيلى در كتاب «جامع الرواة» از «ربيع الشيعه» چنين نقل مىكند: «ابو عمرو عثمان بن سعيد از قبل، نماينده و مورد اطمينان و وثوق پدر و جد امام زمان - عليه السلام - بود. سپس نمايندگى را از طرف آن حضرت نيز به عهده گرفت و معجزات زيادى از او ظاهر گشت.»[3] مرحوم سيد محمد مهدى بحر العلوم، در رجال خودش مىنويسد: «نص خاص از طرف دو امام بزرگوار، امام هادى و امام عسكرى - عليهما السلام - درباره ابوعمرو عثمان بن سعيد عمرى وارد شده است. و از طرف امام زمان - عليه السلام - وكيل بود و قبل از آن از طرف پدر و جدش وكيل بوده است.»[4] و ساير كتب رجال، از جمله «تنقيح المقال» و «قاموس الرجال» و «معجم رجال الحديث» نيز، مطلب فوق را متذكر شدهاند و وكالت عثمان بن سعيد از ناحيه سه امام - عليهم السلام - را تأييد مىكنند و لازم به ذكر عبارت آنها نيست.
[1] - رجال ابن داود، قسم اول، باب العين، رقم 991، ص 133.
[2] - مجمع الرجال، ج 7، فايده دوم، ص 189.
[3] - جامع الرواة، ج 2، باب العين بعده الثاء، رقم 4353، ص 533.
[4] - رجال السيد بحر العلوم المعروف بالفوائد الرجاليه، ج 4، ص 127.
|
|108|
علامه حلى در رجال خودش مىنويسد: «عثمان بن سعيد عمرى از اصحاب امام جواد - عليه السلام - بود و در وقتى كه يازده ساله بود، خدمتگزارى حضرت را به عهده گرفت و او با حضرت پيمان معروفى بسته بود.»[1] همچنين ابن شهر آشوب در كتاب «مناقب آل ابى طالب» چنين بيان مىكند: «عثمان بن سعيد سمان نماينده امام جواد - عليه السلام - بود.»[2] و همچنين مرحوم شيخ عباس قمى، از «رجال كشى» نقل كرده كه عثمان بن سعيد نماينده امام جواد و امام هادى - عليهما السلام - بود.[3] در كتاب «تاريخ سامرا» آمده است كه: «جزائرى» بعيد شمرده است كه «عثمان بن سعيد» از اصحاب ابوجعفر ثانى (امام جواد عليه السلام) باشد، ليكن به نظر من مانعى نيست كه ايشان در برههاى از زمان، خدمتگزار آن امام بزرگوار بوده باشد. به هر حال، ايشان چهار تن از ائمه - عليهم السلام - كه عبارتند از: امام جواد، امام هادى، امام عسكرى، امام مهدى - عليهم السلام - را درك نموده است.»[4] دكتر جاسم حسين، به نقل از «جواد على» چنين مىنويسد: «گفته مىشود عثمان بن سعيد در سن يازده سالگى به عنوان خادم در منزل امام نهم حضرت جواد - عليه السلام - به خدمت گماشته شده و هرگز خدمتگزارى خود را ترك نكرده است. پس از آن، پيشكار امام شده و به عنوان دست راست امام، از اعتماد كامل آن حضرت برخوردار بوده و اجراى مأموريتها به وى سپرده مىشده است.»[5]
[1] - رجال العلامة الحلى، قسم اول، حروف العين، باب 18.
[2] - مناقب آل ابى طالب، باب امامة ابى جعفر محمد بن على التقى (ع)، فصل فى المقدمات، ص 380.
[3] - سفينة البحار، ج 6، ص 143.
[4] - محلاتى، شيخ ذبيح الله، تاريخ سامراء، ج 3، ص 311.
[5] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 141.
|
|109|
كسى كه مختصر آشنايى با تاريخ ائمه - عليهم السلام - و تاريخ غيبت صغرى داشته باشد، براحتى خواهد فهميد، اينكه عثمان بن سعيد از اصحاب امام جواد - عليه السلام - و نماينده او باشد، نظر صائب نيست و خلاف واقع مىباشد و از نظر تاريخى و حديثى، هيچ مستند معتبر نمىشود براى آن پيدا كرد. عثمان بن سعيد، كه در يازده سالگى خدمتگزارى امام هادى - عليه السلام - را به عهده گرفته بود، چگونه مىتواند جزو اصحاب امام جواد - عليه السلام - و نماينده او باشد! و لذا برخى از علماى بزرگوار رجال متوجه اين اشتباه شدهاند و با صراحت تمام نوشتهاند، عثمان بن سعيد از اصحاب امام جواد - عليه السلام - نيست و كسانى كه چنين پنداشتهاند، اشتباه بزرگى را مرتكب شدهاند. حاج محمد اردبيلى در كتاب «جامع الرواة» مىنويسد: «اينكه اسدى (عثمان بن سعيد اسدى) از اصحاب امام جواد - عليه السلام - است و در يازده سالگى خدمتگزارى حضرت را به عهده گرفته باشد، همانطورى كه علامه در «خلاصة الأقوال» بيان كرده است، ظاهرا يك نوع اشتباهى است كه از ايشان سر زده است.»[1] شيخ عبد الله مامقانى در كتاب «تنقيح المقال» اين مطلب را ياد آور شده و چنين مىنويسد: «اينكه علامه حلى، عثمان بن سعيد را از اصحاب امام جواد - عليه السلام - به شمار آورده، اشتباه بزرگى است. و منشأ اشتباهش اين است كه اين كتاب را با عجله تأليف و تصنيف كرده است. دليل ما بر اشتباهش، اين است كه شيخ طوسى در «رجال» گفته است: «عثمان بن سعيد در وقتى كه يازده ساله بود، خدمتگزارى امام هادى - عليه السلام - را به عهده گرفت، معقول نيست كه اين شخص از اصحاب امام جواد - عليه السلام - باشد.»[2]
[1] - جامع الرواة، ج 2، باب العين بعده الثاء، رقم 4353، ص 533.
[2] - تنقيح المقال، ج 2، رقم 7783، ص 246.
|
|110|
علامه شوشترى در كتاب «قاموس الرجال» كه جهت نقد و بررسى «تنقيح المقال» نوشته شده است، سخن علامه مامقانى را تأييد مىكند و اضافه مىكند كه منشأ اشتباه علامه حلى در «خلاصة الأقوال» اين است كه علامه حلى، عثمان بن سعيد را در كتاب رجال شيخ طوسى، جزو اصحاب امام هادى - عليه السلام - ديده، ولى موقع نوشتن توهم كرده او را جزو اصحاب امام جواد - عليه السلام - ديده است.[1] حضرت آية الله خوئى - رحمة الله عليه - در كتاب «معجم رجال الحديث» مىگويد: «كلام ابن شهر آشوب و علامه حلى را، كه عثمان بن سعيد از اصحاب امام جواد - عليه السلام - است، با فرمايش شيخ طوسى در رجالش، كه عثمان بن سعيد در يازده سالگى خدمتگزارى امام هادى را به عهده گرفت، قابل جمع نيست و حقيقت مطلب را خدا مىداند.»[2] از مطالبى كه نقل كرديم و شواهد و قرائنى كه ذكر گرديد، معلوم شد عثمان بن سعيد از اصحاب امام جواد - عليه السلام نبوده، بلكه صرفا يك اشتباهى است كه از برخى رخ داده است. بله، احتمال دارد امام جواد - عليه السلام - را درك كرده باشد، همان طورى كه صاحب «تاريخ سامرا» بيان كردند.
جمعى از راويان حديث، از هارون بن موسى تلعكبرى براى ما (شيخ طوسى) به سند خود از احمد بن اسحاق قمى روايت نمودهاند كه وى گفت: «دخلت على ابى الحسن على بن محمد صلوات الله عليه فى يوم من الايام فقلت:يا سيدى انا أغيب و أشهد و لا يتهيأ لى الوصل اليك اذا شهدت فى كل وقت، فقول من نقبل؟ و امر من نمتثل؟ فقال لى صلوات الله عليه: هذا ابوعمرو الثقة الامين ما قاله لكم فعنى يقوله، و [1] - قاموس الرجال، ج 2، رقم، 7783، ص 249.
[2] - معجم رجال الحديث، ج 11، ص 113.
|
|111|
ما اداه اليكم فعنى يؤديه.»[1] روزى به خدمت امام هادى - عليه السلام - رسيدم و عرض كردم: سرورم! من گاهى سعادت درك حضورتان را دارم و گاهى از اين فيض بى نصيب مىمانم، و در اينجا هميشه اين فيض برايم ميسر نمىگردد؛ سخن چه كسى را بپذيرم، و از كى پيروى كنم؟ فرمود: اين ابوعمرو (عثمان بن سعيد) مردى موثق و امين است؛ آنچه وى به شما مىگويد، از طرف من مىگويد، و هر چه به شما مىرساند، از جانب من مىرساند.» اين روايت نشان مىدهد ك امام هادى - عليه السلام - اطمينان فوق العادهاى به عثمان بن سعيد داشته است؛ و در ضمن، نوع فعاليت او را هم مشخص مىكند كه نقل اقوال و فرمايشهاى امام - عليه السلام - به سوى مردم بوده است.
در سال 254ه.ق. كه امام هادى - عليه السلام - به لقاء الله پيوست، عثمان بن سعيد از طرف امام حسن عسكرى - عليه السلام - به وكالت انتخاب شد و فعاليت خود را شروع كرد و امام حسن عسكرى - عليه السلام - نيز به مناسبتهاى مختلف در جلو ديدگان مردم، از ايشان تعريف و تمجيد مىكرد. برخى از احاديثى را كه در اين زمينه وارد شده، بيان مىكنيم. 1- احمد بن اسحاق مىگويد: «بعد از رحلت امام هادى - عليه السلام - روزى به خدمت امام حسن عسكرى - عليه السلام - شرفياب شدم و همان سؤالى را كه از امام هادى - عليه السلام - كرده بودم، از آن حضرت نيز كردم؛ آن حضرت هم فرمود: «هذا ابو عمرو الثقه الأمين ثقة الماضى و ثقتى فى المحيا و الممات، فما قاله لكم فعنى يقوله، و ما ادى اليكم فعنى يؤديه: اين ابوعمرو (عثمان بن سعيد) مردى موثق و امين [1] - الغيبه، ص 354، حديث 315. بحار الانوار، ج 51، ص 344.
|
|112|
است، هم مورد وثوق امام گذشته بود و هم در نزد من در زمان حيات و ممات موثق مىباشد؛ آنچه به شما بگويد از طرف من مىگويد و آنچه به شما برساند از طرف من مىرساند.»[1] 2- ابوالعباس احمد بن على بن نوح سيرافى، به سند خود، از محمد بن اسماعيل و على بن عبد الله حسنيان روايت نموده است كه گفتند: «در سامرا خدمت حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - رسيديم، ديديم گروهى از شيعيان و دوستان حضرت نيز حضور دارند. در آن وقت «بدر»، خادم حضرت آمد و عرض كرد: آقا! جمعى با حالت افسرده و غبار آلود، به در خانه آمدهاند. آن حضرت فرمود: اينان عدهاى از شيعيان ما در «يمن» هستند... تا آنجا كه حضرت به خادم فرمود: برو عثمان بن سعيد را نزد من بياور: چيزى نگذشت كه عثمان بن سعيد آمد. حضرت به وى فرمود: «يا عثمان! فانك الوكيل و الثقة المأمون على مال الله: اى عثمان! تو وكيل من و بر ضبط اموال خدا موثق و امين هستى، برو و اموالى را كه اين چند نفر يمنى آوردهاند، تحويل بگير. راوى مىگويد: ما حضار عرض كرديم: آقا! به خدا قسم ما عثمان بن سعيد را از شيعيان برگزيده مىدانيم و امروز با اين فرمايش، مقام او را در خدمتگزارى حضرتت آشكارتر فرمودى و به خوبى مىدانيم كه او وكيل شما و در ضبط اموال خدا مورد وثوق شما است. فرمود: «نعم و اشهدوا على ان عثمان بن سعيد العمرى وكيلى و ان ابنه محمدا وكيل ابنى مهديكم: آرى گواه باشيد كه عثمان بن سعيد عمرى وكيل من است و فرزندش محمد بن عثمان، وكيل فرزند من مهدى شماست.»[2] از اين حديث استفاده مىشود كه حضرت وكالت و نمايندگى عثمان بن سعيد را استحكام خاص مىبخشد و مجددا به وكالت ايشان تصريح مىكند، يك بار خطاب به خودش، كه تو وكيل من هستى، و بار ديگر خطابش را عوض مىكند و متوجه اطرافيان [1] - الغيبه، ص 354، حديث 315.
[2] - الغيبه، ص 355، حديث 317. بحار الانوار، ج 51، ص 345.
|
|113|
مىشود و آنها را شاهد مىگيرد كه عثمان بن سعيد وكيل من است. اصحاب را بر وكالت عثمان بن سعيد شاهد گرفتن، به خاطر اين است كه، در آينده كسى نتواند در وكالت ايشان شك و ترديدى ايجاد بكند. و اين روايت دلالت دارد، با اينكه منصب سفارت و وكالت مخفيانه بود، ولى حضرت سعى مىكرد كه مسأله در ميان خواص اصحاب، آشكار و روشن باشد.
مرحوم صدوق مىگويد: «جعفر بن محمد بن مالك فزارى بزاز، از جماعتى از شيعه، من جمله على بن بلال و احمد بن هلال و محمد بن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح در خبر طولانى مشهور نقل كرده كه همه آنها گفتند: «به خدمت حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - رفتيم، تا در خصوص امام بعد از وى، از حضرت سؤال كنيم، چهل نفر ديگر غير از ما نيز در مجلس حضرت بودند. در اين وقت عثمان بن سعيد عمرى برخاست و عرض كرد: يابن رسول الله! مىخواهيم مطلبى را از حضرتت سؤال كنيم كه خود داناتر مىباشيد. حضرت فرمود: اى عثمان بنشين! سپس حضرت با حالتى خشمگين برخاست كه بيرون رود، سپس فرمود: هيچ كس بيرون نيايد. كسى از ما هم بيرون نرفت. بعد از لحظهاى حضرت، عثمان بن سعيد را صدا زد و او برخاست و ايستاد. حضرت فرمود: بگويم براى چه نزد من آمدهايد؟ حضار گفتند: بفرماييد يابن رسول الله! فرمود: آمدهايد از من بپرسيد امام بعد از من كيست؟ عرض كردند: آرى يابن رسول الله! در اين وقت جوانى را كه مانند پاره ماه بود و از هر كس به پدرش امام حسن عسكرى - عليه السلام - بيشتر شباهت داشت در برابر خويش ديديم. حضرت فرمود: بعد از من اين امام شما و جانشين من مىباشد، از وى پيروى كنيد و پراكنده نگرديد كه در امر دين خود، به هلاكت مىرسيد. بدانيد كه بعد از امروز ديگر او را نخواهيد ديد تا عمر |
|114|
او كامل شود. پس هر چه عثمان بن سعيد از جانب او به شما خبر مىدهد، بپذيرد؛ فهو خليفة امامكم و الامر اليه: او نماينده امام شماست و نيابت به وى تفويض مىگردد.»[1]
وقتى امام مهدى - عليه السلام - متولد مىشود، امام حسن عسكرى عثمان بن سعيد را كه از خواص اصحاب آن بزرگوار بود، احضار مىكند و به او دستور مىدهد مولود جديد را عقيقه بكند. اين موضوع را مرحوم صدوق در كتاب خويش، چنين بيان مىكند: «ابو جعفر، محمد بن عثمان عمرى مىگويد: وقتى كه مولاى ما امام زمان - عليه السلام - متولد شد، امام حسن عسكرى - عليه السلام - گفت: پيكى دنبال عثمان بن سعيد بفرستيد و يك نفر فرستاده شد و عثمان بن سعيد آمد، امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرمود: ده هزار رطل[2] نان بخر و ده هزار رطل گوشت و آن را تقسيم كن [راوى گويد: به گمانم گفت بين بنى هاشم تقسيم كن.] و به خاطر آن مولود، چندين گوسفند عقيقه كن»[3] از اينجا معلوم مىشود عثمان بن سعيد، محرم اسرار امام حسن عسكرى - عليه السلام - بوده است. مولودى كه بايد در نهايت خفاء بماند و دشمن از آن بىاطلاع باشد، و از طرفى بايد براى خواص معلوم گردد تا در شك و ترديد نمانند و حقيقت براى آنها روشن شود، چنين مسؤوليت بزرگ را نايب اول انجام مىدهد.
1- عبد الله بن جعفر حميرى گويد «من و شيخ ابوعمرو (عثمان بن سعيد) - رحمه الله - [1] - الغيبه، ص 357، حديث 319.
[2] - رطل مساوى است با 12 اوقيه (84 مثقال).
[3] - كمال الدين، ج 2، باب 42، حديث 6، ص 430.
|
|115|
نزد احمد بن اسحاق رفتيم، احمد بن اسحاق به من اشاره كرد كه راجع به جانشين [امام حسن عسكرى (ع)] از شيخ بپرسم؛ من به او گفتم: اى ابا عمرو! مىخواهم از شما چيزى بپرسم كه نسبت به آن شك ندارم؛ زيرا اعتقاد و دين من اين است كه زمين هيچگاه از حجت خالى نمىماند، مگر چهل روز پيش از قيامت (يعنى، ايامى كه مقدمات قيامت به ظهور مىرسد.) و چون آن روز برسد، حجت برداشته شده و راه توبه بسته شود. «ايمان آوردن افرادى كه قبلا ايمان نياوردهاند و يا عمل نيكى انجام ندادهاند، سودى به حالشان نخواهد بخشيد.»[1] و ايشان بدترين مخلوق خداى عز و جل باشند و قيامت عليه ايشان بر پا مىشود، ولى من دوست دارم كه يقينم افزونتر گردد، همانا حضرت ابراهيم - عليه السلام - از پروردگار عزوجل درخواست كرد كه به او نشان دهد، چگونه مردگان را زنده مىكند، «فرمود: مگر ايمان نياورهاى؟! عرض كرد: چرا ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد.»[2] و احمد بن اسحاق به من خبر داد، كه از حضرت هادى - عليه السلام - سؤال كردم: با چه كسى معامله كنم؟ يا از چه كسى احكام دينم را به دست آورم؟ و سخن چه كسى را بپذيرم؟ به او فرمود: عمرى مورد اعتماد من است، آنچه به تو مىرساند، از جانب من مىرساند، و هر چه به تو بگويد از جانب من مىگويد، از او بشنو و اطاعت كن، كه او مورد اعتماد و امين است. و نيز احمد بن اسحاق به من خبر داد، كه او از حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - همين سؤال را كرده و او فرموده است: عمرى و پسرش (محمد بن عثمان، نايب دوم) مورد اعتماد هستند، هر چه به تو مىرسانند از جانب من است، و هر چه به تو بگويند از جانب من گفتهاند، از آنها بشنو و اطاعت كن كه هر دو مورد اعتماد و امين هستند. [حميرى گفت:] اين سخن دو امام است كه درباره شما صادر شده است. [1] - لا ينفع نفسا ايمانها لم تكن امنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيرا. (سوره انعام، آيه 158)
[2] - قال اولم تؤمن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى.(سوره بقره، آيه 260)
|
|116|
ابو عمرو به سجده شكر افتاد و خداوند را سپاس گفت و اشك شوق از ديدگانش فرو ريخت؛ آنگاه گفت: حاجتت را سؤال كن، گفتم: شما جانشين بعد از امام حسن عسكرى - عليه السلام - را ديدهاى؟ گفت: آرى! به خدا گردن او اين چنين بود و با دست اشاره كرد.[1] گفتم: يك مسأله ديگر باقى مانده، گفت بگو، گفتم: نامش چيست؟ گفت: بر شما حرام است كه نام او را بپرسيد و من اين سخن را از پيش خود نمىگويم؛ زيرا براى من روا نيست كه چيزى را حلال يا حرام كنم، بلكه اين سخن آن حضرت است، چون مطلب نزد سلطان (معتمد عباسى كه 12 رجب 256 خليفه شد) چنين وانمود شده كه امام حسن عسكرى - عليه السلام - وفات نموده و فرزندى از خود به جا نگذاشته و ميراثش قسمت شده و كسى كه حق نداشته (جعفر كذاب) آن را برده و خورده است و عيالش دربدر شدهاند و كسى جرأت ندارد با آنها آشنا شود يا چيزى به آنها برساند؛ و چون اسمش در زبانها افتد، تعقيبش مىكنند. از خدا بترسيد و از اين موضوع دست نگه داريد.»[2] اين حديث شريف به نكات قابل توجه و حايز اهميت دلالت دارد. علاوه بر اختناق و خفقان شديد و عدم آزادى شيعه در آن عصر كه حتى از ترس دشمن، ذكر كردن نام امام زمان - عليه السلام - توسط خود حضرت حرام شده و تمام اموال به جامانده از امام حسن عسكرى (ع) را، جعفر كذاب تصاحب كرده و به خاطر مصالح اسلام حضرت، خود را ظاهر نساخته است؛ به سه نكته مهم راجع به عثمان بن سعيد اشاره كرده است:
[1] - علامه مجلسى (ره) مىگويد: يعنى، انگشت ابهام و سبابه از هر دو دست را گشود و ميان آنها را باز كرد تا اشاره به اندازه حجم گردن آن حضرت كند، چنانكه در ميان عرب و عجم مرسوم است و مقصودش اين است كه گردن آن حضرت قوى و زيباست (و ممكن است با همين اشاره سن آن حضرت را هم تا حدى معين كرده باشد). اصول كافى، ج 2، ص 118.
[2] - همان منبع، ص 120، حديث اول.
|
|117|
الف) اينكه عثمان بن سعيد، از طرف دو امام معصوم توثيق شده و به عنوان امين معرفى مىگردد. ب) نهايت تواضع و فروتنى عثمان بن سعيد را نشان مىدهد؛ چون وقتى كه شنيد، دو امام بزرگوار او را تأييد كرده و از او راضى هستند، سجده شكرى مىگزارد و اشك شوق مىريزد، و هيچ نوع تكبر و نخوت از خود نشان نمىدهد. ج) اطاعت و فرمانبردارى خويش را از امام اعلام مىدارد. وقتى راوى از اسم حضرت پرسيد، گفت: حرام است و من اين سخن را از پيش خود نمىگويم و بر من روا نيست حلالى را حرام يا حرامى را حلال كنم، بلكه اين فرمايش خود حضرت است. و شايد اين اوصاف باعث گشته كه با وجود بزرگان ديگر، ايشان مفتخر يه نيابت امام زمان - عليه السلام - مىگردد. و الله العالم. 2- حمدان قلانسى مىگويد: «به عمرى گفتم: امام حسن عسكرى - عليه السلام - درگذشت؟ گفت: او درگذشت، ولى در ميان شما كسى را كه گردنش اين چنين است[1] جانشين گذاشت - و با دست خود اشاره كرد-».[2]
طولانىترين نامه از نوشتههاى امام حسن عسكرى - عليه السلام - توقيعى است كه به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى فرستاده است؛ اين نامه سرشار از پندهاى اخلاقى و رهنمودهاى بسيار ارزشمند مىباشد. بنا به روايت كشى (توقيع به اسحاق بن اسماعيل)، عثمان بن سعيد از زمان امام يازدهم رئيس وكلا بود، به اين معنا كه تمام وجوهاتى را كه پيروان امام، توسط وكلا مىفرستادند، به عثمان بن سعيد تحويل داده مىشد و وى به نوبه خود، آن را خدمت امام [1] - براى فهم حديث به پاورقى نقل شده از علامه مجلسى در صفحه پيش مراجعه گردد.
[2] - اصول كافى، ج 2، ص 122، حديث 4.
|
|118|
تقديم مىكرد.[1] در قسمتى از توقيع چنين آمده است كه: «از شهر خارج نشو، تا عثمان بن سعيد عمرى - رضى الله عنه - را ملاقات كنى. و سلام ما را به او برسان، همانا او پاكدامن، امين و عفيف است و از همه كس به ما نزديكتر مىباشد. «فكل ما يحمل الينا من شىء من النواحى فاليه المسير آخر امره،[2]ليوصل ذلك الينا. هر مقدار اموال از نواحى مختلف بيايد، سرانجام به دست او (عثمان بن سعيد) مىرسد تا به ما برساند.»[3]
شيخ بزرگوار، عبيد الله بن عبد الله اسد آبادى، در كتاب «مقنع» مىگويد: «امام حسن عسكرى - عليه السلام - به فرزند خويش كه جانشين صالح اوست، تصريح كرد و ابو محمد عثمان بن سعيد عمرى را نماينده خود قرار داد كه در زمان حياتش واسطه بين او و شيعيان باشد. وقتى كه مرگ او نزديك گشت، به عثمان بن سعيد دستور داد شيعيان را جمع كند، وقتى كه شيعيان جمع شدند به آنها خبر داد كه فرزندش امام زمان - عليه السلام - جانشين اوست و نماينده امام زمان - عليه السلام - نيز ابومحمد عثمان بن سعيد بين شيعيان مىباشد. هر كس نياز و حاجتى داشته باشد به او مراجعه بكند، همان طورى كه در زمان حيات من به او مراجعه مىشد؛ و خانواده خود را به او سپرد. زمانى كه عثمان بن سعيد عهده دار خانواده امام حسن عسكرى - عليه السلام - شد كه مادر امام زمان - عليه السلام - نيز در ميان آنها بود و آنان را به بغداد انتقال داد. شيعيان تمام بلدان اسلامى، حوائجشان را پيش او مىبردند و نامه هايى از طريق وى به امام زمان [1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 149.
[2] - در بحار «فاليه يصير آخر أمره» ثبت شده است.
[3] - اختيار معرفة الرجال المعروف برجال الكشى، ج 2، رقم 1088- ص 844. بحار الانوار، ج 50، ص 323.
|
|119|
- عليه السلام - مىنوشتند و جوابهاى نامه، به وسيله عثمان بن سعيد به دست شيعيان مىرسيد. وقتى وفات او نزديك شد، شيوخ و بزرگان شيعه را جمع كرد و گفت كه او رفتنى است و امام زمان - عليه السلام - دستور داده، پسر او محمد بن عثمان عمرى، جانشين او شود و مردم به او رجوع كنند.»[1]
امام حسن عسكرى - عليه السلام - در نخستين روز از ماه ربيع الاول 260ه.ق. مريض شد و هر روز مرضش شدت پيدا كرد؛ تا در روز هشتم همان ماه، در حالى كه بيست و هشتمين بهار عمر شريفش را پشت سر مىگذاشت، دار فانى را وداع فرمود.[2] در اينكه آيا امام - عليه السلام - به مرگ طبيعى رحلت نموده يا به شهادت رسيده است، اختلاف نظر وجود دارد. شواهد تاريخى و حديثى نشان مىدهد كه حضرت به شهادت رسيده است، كه لازم است به طول مفصل در جاى خود مورد بحث و بررسى قرار گيرد. همين كه خبر شهادت امام - عليه السلام - در شهر سامرا منتشر شد، شهر يكپارچه پر از صداى ضجه و شيون گرديد و بازار تعطيل، و جمعيت براى تشييع جنازه، موج مىزد؛ آن روز خيلى شبيه به روز قيامت بود، بنى هاشم و منشيان و قضات همه سوار شده و براى تشييع جنازه آماده گشتند.[3] عثمان بن سعيد در غسل امام - عليه السلام - حضور دارد، و او شخصا حضرت را كفن و حنوط و دفن نمود.[4]
[1] - سفينة البحار، ج 6، ص 145- 146.
[2] - الارشاد، ص 345. مناقب، ج 3، ص 525.
[3] - كمال الدين، ج 1، ص 43.
[4] - الغيبه، ص 356، حديث 318.
|
|120|
شيخ در ادامه مىگويد: «ظاهر حال جريان، نشان مىدهد كه او از جانب امام - عليه السلام - مأمور به اين كار شده بود و ما هم حكم به ظاهر مىكنيم. اگر كسى آن را نپذيرد، ظواهر حقايق را نپذيرفته و زير پا گذارده است.»[1] ظاهر عبارت شيخ اين است كه غسل حضرت را عثمان بن سعيد انجام نداده است؛ چون عبارت شيخ اين بود كه حضر غسله عثمان بن سعيد: در غسل حضرت عثمان بن سعيد حاضر بود. اما اين كه غسل آن حضرت را چه كسى انجام داد، بعيد نيست بگوييم كه حضرت صاحب الزمان - عليه السلام - او را در حضور عثمان بن سعيد غسل داده است. همان طورى كه امام زمان - عليه السلام - بر جنازه پدر خود در حضور جمعى از خواص، از جمله عثمان بن سعيد نماز مىگزارد و بعدا جنازه حضرت منتقل به بيرون از اطاق مىشود و دوباره در حضور مردم بر او نماز خوانده مىشود.
عثمان بن سعيد از سال 260ه.ق. به نص صريح امام حسن عسكرى - عليه السلام - [در مجلسى كه چهل تن از شيعيان جهت كسب اطلاع درباره امام بعد از حضرت، به حضورش رسيده بودند]، به نيابت از طرف امام غايب معرفى گرديد. و همچنين امام مهدى - عليه السلام - به وكالت و نيابت عثمان بن سعيد در مقابل جميعت و هيئت اهالى قم اشاره كرد و آنها را به عثمان بن سعيد ارجاع داد.[2] به داستان جمعيت اهل قم و امام عصر - عليه السلام - در همين نوشته، اشارتى شده است. و نيز در «بحار» به سند خود روايت كرده است كه بعد از وفات امام حسن عسكرى - عليه السلام - به حسب ظاهر، عثمان بن سعيد مشغول به تجهيز آن بزرگوار بود و [1] - الغيبه، ص 356.
[2] - كمال الدين، ج 2، ص 476، حديث 26.
|
|121|
حضرت صاحب الزمان - عليه السلام - بعد از وفات پدر بزرگوارش او را به منصب جلالت و وكالت و نيابت برقرار فرمود؛ و جواب مسائل شيعيان به توسط او، به ايشان مىرسيد.[1]
1- شيخ صدوق در «كمال الدين» مىنويسد: اين توقيع به افتخار عثمان بن سعيد و پسرش محمد بن عثمان از ناحيه مقدسه صادر شده است. اين توقيع را سعد بن عبد الله اشعرى روايت كرده است. شيخ ابوعبد الله جعفر - رضى الله عنه - مىگويد: من آن را به خط سعد بن عبد الله اشعرى - رضى الله عنه - ديدهام و توقيع اين است كه: «خداوند شما دو نفر را در راه بندگى خود موفق و بر دين مقدسش ثابت بدارد و شما را با آنچه موجب خشنودى اوست، نيكبخت گرداند. آنچه گفته بوديد كه «ميثمى» از «مختار» و گفتگويش با شخصى كه او را ملاقات كرده بود و استدلال كرده بود كه پدرم امام حسن عسكرى - عليه السلام - جانشينى غير از جعفر بن على (جعفر كذاب) ندارد و او هم امامت او را تصديق كرده است، به ما رسيد؛ و از تمام مضمون مكتوبى كه از آنچه دوستان شما در خصوص او به شما خبر داده بودند، به وى نوشتهايد، مطلع شديم. من از نابينايى بعد از روشنى و از ضلالت بعد از هدايت و از عواقب سوء اعمال و فتنههاى خطرناك به خدا پناه مىبرم. خداوند عز و جل مىفرمايد: «الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون»: آيا مردم گمان كردند ما آنها را به مجرد اينكه گفتند: ايمان آورديم، رها مىكنيم، و ديگر امتحان نخواهند شد.[2] چگونه است كه به فتنه افتاده در وادى سرگردانى گام مىسپارند؟ و به چپ و راست منحرف مىشوند؟ از دين خود دورى گزيدهاند يا در دين خود دچار ترديد شدهاند؟ با حق [1] - منتهى الآمال، فصل هشتم، ص 1143.
[2] - سوره عنكبوت، آيه 2.
|
|122|
در آويختهاند يا از روايات صحيح و درست بى خبرند؟ يا آگاهند و خود را به فراموشكارى مىزنند؟! مگر نمىدانند كه زمين هرگز خالى از حجت نخواهد بود؟ يا ظاهر و آشكار و يا غايب و پنهان!. مگر نمىدانند كه امامهاى آنها، بعد از رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - يكى پس از ديگرى به طور منظم آمده و رفتهاند. تا نوبت به امام پيشين - يعنى، پدر بزرگارش امام حسن عسكرى - عليه السلام - رسيد، كه به فرمان خدا به اين مقام منصوب شد و بر جاى پدران بزرگوارش نشست و مردمان را به سوى حق و صراط مستقيم رهنمون گرديد. او نيز قدم به قدم راه پدرانش را پيمود و سرانجام به جانشين خود عهد امامت را تسليم نمود. خداوند جانشين او را از ديدهها پوشيده داشت و جايگاهش را پنهان ساخت؛ و اين بر اساس مشيت خدا بود كه در قضاى حتمى خدا گذشته و در تقدير الهى قطعيت يافته بود. و اينك موقعيت او با ماست و دانش و فضيلت او در اختيار ماست. اگر خداوند اجازه دهد در مورد آنچه منع فرموده، و بر طرف سازد آنچه (غيبت) را كه مقرر نموده، حق را به نيكوترين شكل و روشنترين قالب آن عرضه مىنمايد و خود از پشت پرده ظاهر مىشود، و حجت خويش را اقامه مىكند، و ليكن تقدير الهى شكست ناپذير، و اراده او ترديدناپذير است و از مشيت او نتوان پيشى گرفت. بايد پيروى هواى نفس را به كنار گذاشته، بر اساس اعتقاد خود استوار بمانند و از آنچه كه از ديده هايشان پوشيده شده، جستجو نكنند، تا به گناه نيفتند، و از آنچه خداى پوشيده نگه داشته، پرده برندارند تا پشيمان نشوند. آنها بدانند كه حق با ما، و در خاندان ما معصومين است؛ هيچ كس جز ما اين را نمىداند، مگر اينكه دروغگو باشد، و بر خدا افترا ببندد! جز ما كسى اين ادعا را ندارد، مگر اينكه گمراه و خيره سر باشد. بنابراين با اين مختصر كه گفتيم به ما اكتفا كنند و ديگر توضيح بيشتر لازم نيست، و با اين اشاره قناعت نمايند.»[1]
[1] - كمال الدين، ج 2، ص 510، حديث 42، باب توقيعات. بحار الانوار، ج 53، باب توقيعات، حديث 19، ص 190.
|
|123|
2- از جمله توقيع شريفى كه به خط حضرت ولى عصر - عليه السلام - به دست عثمان بن سعيد عمرى از ناحيه مقدسه صادر شده است، نامهاى است كه داراى مضامين عالى در زمينه غيبت و زايل كننده هر نوع شك و شبهه مىباشد و ما را به پيمودن صراط مستقيم و عدم تمايل به چپ و راست رهنمون مىشود. علامه مجلس از كتاب «احتجاج» از شيخ موثوق ابوعمر عامرى - رحمة الله عليه - روايت مىكند كه: «ابن ابى غانم قزوينى و جماعتى از شيعيان درباره فرزند امام حسن عسكرى - عليه السلام -گفتگو نمودند. ابن ابى غانم عقيده داشت كه حضرت عسكرى - عليه السلام- رحلت فرمود و اولادى نداشت. سپس، آنها نامهاى در اين خصوص نوشتند و به نا حيه مقدسه فرستادند [ تا وكلاى حضرت به آستان مقدسش برسانند] و در آن نامه نوشتند كه ما بر سر اين موضوع كشمكش نمودهايم. جواب نامه آنها، به خط آن حضرت - صلوات الله عليه - به اين مضمون صادر شد: «بسم الله الرحمن الرحيم. خداوند ما و شما را از فتنهها حفظ نمايد، به ما و شما روح يقين عنايت فرمايد، ما و شما را از سوء خاتمه و بدى بازگشت محافظت نمايد. به ما رسيده است كه جماعتى در دين خود دچار ترديد شدهاند و در مورد صاحبان امر خود به شك و ترديد افتادهاند، اين خبر ما را به غصه و اندوه واداشته است. اين غم و اندوه ما، به جهت شماست نه براى خود ما، و تأسف و تأثر ما صرفا به خاطر شماست نه ما؛ زيرا خداوند با ماست، ديگر نيازى به غير او نداريم. حق با ماست، و هر كس از ما دورى گزيند ما را به وحشت نمىاندازد. ما اثر صنع خداييم و مردم به طفيل وجود ما، موجود گشتهاند. شما را چه شده كه در وادى ضلالت حيران و سرگردان شدهايد؟ مگر نشنيدهايد كه خداى تبارك و تعالى مىفرمايد: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم»[1]: اى كسانى [1] - سوره نساء، آيه 53.
|
|124|
كه ايمان آوردهايد! از خداوند اطاعت كنيد و از پيامبر و «اولى الامر» كه از شما است، اطاعت كنيد. مگر از اخبار و احاديثى كه در رابطه با امامان گذشته و بازمانده از آنها به شما رسيده است، آگاهى نداريد؟ مگر نمىدانيد كه چه سرنوشتى براى امامان، تعيين شده و قبلا به شما نرسيده است؟ مگر نمىبينيد كه خداوند چه مشعلهايى براى هدايت شما برافروخته؟ و چه پناهگاههايى براى شما تأمين ساخته است؟ كه از روزگار آدم ابوالبشر تا به عهد امام پيشين - پدرم امام حسن عسكرى - هرگاه علمى[1] ناپديد شده، علمى ظاهر شده است؛ و هر گاه ستارهاى غروب كرده، ستارهاى طلوع نموده است. پس هنگامى كه پدرم درگذشت، خيال كرديد كه خداوند دين خود را باطل خواهد ساخت؟! و رابطه خود را با بندگانش قطع خواهد كرد؟! نه! هرگز چنين چيزى نيست و تا روز رستاخيز چنين چيزى اتفاق نخواهد افتاد، تا على رغم اكراه شما، امر خدا ظاهر گردد. پدرم بر شيوه پدران بزرگوارش گام برداشت و سرانجام سعادتمند از اين جهان ديده بر تافت، اما دانش او پيش ماست، و وصيت او بر ماست. اخلاق او و جانشينى با ماست. هرگز كسى در اين منصب با ما به نزاع بر نمىخيزد، جز اينكه ستمگر و تبهكار باشد! و جز ما كسى چنين ادعايى نمىكند، مگر اينكه كافر و ملحد باشد. اگر مشيت خدا نبود - كه امر او هرگز مغلوب نمىشود و راز او هرگز بر ملا نمىگردد - حق ما را آشكار مىساخت و دلهاى شما را روشنى مىداد و هر گونه شك و ترديد را از دل شما مىزدود. و ليكن آنچه او بخواهد همان خواهد شد و براى هر اجلى، كتابى هست. (هر چيزى در لوح محفوظ مرقوم است.) پس، از خدا بترسيد و تسليم ما شويد، كارها را به ما واگذار كنيد و به ما باز گردانيد، [1] - علم: پرچم.
|
|125|
تا آنچنان كه به ما دستور است به شما دستور صادر كنيم. آنچه از شما پوشيده شده، در صدد كشف آن بر نياييد. از راه راست منحرف نشويد و به راه چپ نگراييد، اعتدال خود را در محبت ما بر اساس سنت روش پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - قرار دهيد كه من شما را خيرخواهى نمودم، خدا بر من و شما گواه است. اگر علاقه ما به ارشاد و اصلاح و محبت به شما نبود، از شما روى برتافته، به وظيفه خود كه نبرد با ستمگر سركش گمراه است، مىپرداختيم. ستمگر طغيانگرى كه با خداى خود به ستيز برخاسته، ادعاهاى ناروا نموده، حق امام واجب الاطاعة خود را انكار كرده، حق مرا به ستم غصب نمودهاند، در صورتى كه در من، شباهتى از پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - و پيروى نيكو از آن الگوى الهى است. كه نادان به دنبال جهالت خود سقوط نموده، كافران به زودى خواهند فهميد كه جهان جاويدان از آن كيست؟ خداوند ما و شما را به رحمت خود از خطرها، بلاها، بديها و ناملايمات حفظ كند، كه او ولى رحمت است و بر آنچه كه بخواهد توانا است. و او ولى و حافظ ما و شما است و سلام، رحمت و بركات خدا بر همه اوصياء و مؤمنان باد.»[1]
همان طورى كه مىدانيم، جعفر فرزند امام هادى - عليه السلام - و برادر امام حسن عسكرى - عليه السلام - مىباشد. بعد از شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - با علم به اينكه امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرزندى دارد و ايشان جانشين و امام بعد از او مىباشد، به دروغ ادعاى امامت كرد. او ديد، در ظاهر وارث شرعى و جانشين، براى امام حسن عسكرى - عليه السلام - نيست، فرصت را غنيمت شمرده، براى تصدى [1] - بحار الانوار، ج 53، باب توقيعات، حديث 9، ص 178. الغيبه، ص 285، الاحتجاج، ج 2، ص 466-7، (اين حديث با استفاده از «روزگار رهايى» ترجمه شده است).
|
|126|
مقام امامت و ولايت و به دست آوردن اموال امام حسن عسكرى - عليه السلام - از هيچ تلاش و كوششى فروگذار نكرد. براى اثبات اين مطلب، پس از شهادت امام - عليه السلام - پيش از آنكه مردم جنازه را از خانه بيرون ببرند، جعفر دم در ايستاده و تسليت نسبت به شهادت برادر و تهنيت و تبريك را نسبت به امامت خود، از مردم تحويل گرفت. او از تعاليم اسلام دور گشته و به راهنماييهاى پدر گرامى و امام واجب الاطاعة گوش فرار نداد، راه لهو و لعب و شرابخوارى را پيشه خود ساخت. يكى از نويسندگان معاصر درباره او چنين مىنويسد: «جعفر» برادر امام حسن عسكرى - عليه السلام - به واسطه محيط شهر سامرا پايتخت متوكل عباسى، و به علت اين كه پدرش امام على النقى - عليه السلام - و برادرش امام عسكرى - عليه السلام - پيوسته تحت تعقيب خلفاى عباسى قرار داشتند و در زندان آنها به سر مىبردند، لذا بر اثر بى سرپرستى و آميزش با ناصبىها و دشمنان اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام - همچون پسر نوح گشت كه با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد، او نيز منحرف گشت، و رنگ محيط و مردم نا اهل به خود گرفت و مصداق كامل «انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح»[1] گرديد. شيخ طوسى، در ضمن حديثى كه نقل مىكند و از شرابخوارى و مستى او حكايت مىكند، مىگويد: «كارهاى زشت و گفتارهاى ناهنجارى كه از وى روايت شده، به قدرى زياد است كه نمىتوان احصاء نمود، و ما كتاب خود را پاكتر از آن مىدانيم كه آنها را ثبت كند. جعفر بن على، چون از طرف دستگاه بنى عباس تقويت مىشد، و آن عنصر فاسد را عامل خود دانسته و در مقابل امام حسن عسكرى - عليه السلام - تقويت مىكردند، پس از آن حضرت، او را واداشتند كه خود را امام دوازدهم شيعه بداند تا بدان وسيله مسئله امام غائب را لوث كنند؛ جعفر نيز، دعوى امامت و جانشينى برادر كرد. [1] - سوره هود، آيه 46.
|
|127|
امام زمان - عليه السلام - هم طى توقيعهايى او را دروغگو دانست؛ به همين جهت در بين شيعيان به «جعفر كذاب» مشهور شد.[1] امام هادى - عليه السلام - اصحاب خود را از معاشرت و ارتباط با او شديدا منع كرده و مىفرمايد: «او از تعاليم دين خارج، و زير بار فرمان من نيست». و مىفرمايد: «تجنبوا ابنى جعفر فانه بمنزلة نمرود بن نوح، الذى قال الله عز و جل فيه: «و نادى نوح ربه فقال رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين.قال يا نوح انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح.»[2] از فرزندم جعفر كنارهگيرى كنيد؛ زيرا او مانند نمرود است نسبت به نوح پيغمبر، كه خدا دربارهاش از قول نوح مىگويد: نوح به پروردگارش عرض كرد، پروردگارا! پسر من از خاندان من است و وعده تو حق است و تو از همه حكم كنندگان برترى. فرمود: اى نوح! او از اهل تو نيست! او عمل غير صالحى است.[3] امام - عليه السلام - روش طرد جعفر را از خود، آن چنان بسط و گسترش داده كه بدين روش شهرت يافته است. تا جايى كه «احمد بن عبيد الله بن خاقان» فرزند وزير از امام - عليه السلام - جوياى حال جعفر مىشود، حضرت مىفرمايند: جعفر علنا معصيت خدا مىكند، فاجر است و مشروب خوار، پستترين مردى است كه من ديدهام، كسى است كه خود را خوار و سبك كرده و خيلى بى شخصيت است.[4] وقتى شيعيان ديدند، «جعفر كذاب» ادعاى امامت دروغين مىكند و منكر وارث شرعى امام حسن عسكرى - عليه السلام - است و ماترك امام - عليه السلام - را تصرف [1] - مفاخر اسلام، ج 2، ص 40.
[2] - سوره هود، آيه 45 و 46.
[3] - تاريخ سامرا، ج 2، ص 251، پژوهشى در زندگى امام مهدى (ع) و نگرشى به تاريخ غيبت صغرى، ص 245.
[4] - پژوهشى در زندگى امام مهدى (عج) و نگرشى به تاريخ غيبت صغرى، ص 245.
|
|128|
كرد و دولت عباسى هم از آن حمايت مىكند، لذا بعضى از آنها به عثمان بن سعيد متوسل شدند تا از طريق اخراج توقيع از طرف امام زمان - عليه السلام - جريان جعفر روشن شود و نتواند اذهان عامه مردم را منحرف سازد و از اين طريق رسوا گردد. جريان از اين قرار است كه: «جعفر» نامهاى مىنويسد به يكى از دوستان و شيعيان امام مهدى - عليه السلام - و در آن نامه مىنويسد كه قيم و امام بعد از برادرم من هستم و علم حلال و حرام و تمام علوم در نزد من است. وقتى نامه به دست شخص مىرسد، ناراحت شده و در مطالب آن مشكوك مىشود. لذا نامه را برداشته پيش احمد بن اسحاق اشعرى مىرود كه او از اصحاب خاص امام حسن عسكرى - عليه السلام - و از مقربين پيش آن حضرت بوده و جريان را به او مىگويد. «احمد بن اسحاق» هم نامهاى نوشته و نامه جعفر را هم در داخل آن مىگذارد و به وسيله عثمان بن سعيد، به خدمت حضرت مهدى - عليه السلام - مىفرستد، در پاسخ احمد بن اسحاق نامهاى از طرف امام مهدى - عليه السلام - مىرسد؛ نامه بسيار تند و با عاليترين برهان و دليل و لحن بسيار شديد، امامت جعفر را رد فرموده است.[1] ما قسمتى از آن نامه را از «احتجاج طبرسى» نقل مىكنيم: «بسم الله الرحمن الرحيم: خداوند تو را پاينده بدارد. مكتوب تو و نامهاى را كه داخل آن گذارده و فرستاده بودى به من رسيد، و از تمام مضمون آن با اختلاف الفاظش و خطاهاى چندى كه در آن روى داده است، مطلع گشتم؛ اگر به دقت در آن مىنگريستى تو نيز برخى از آنچه من از آن فهميدم، متوجه مىشدى... اين مفسد (جعفر كذاب) كه بر خداوند دروغ بسته، و ادعاى امامت دارد، نمىدانم به چه چيز خود نظر داشته است؟ اگر اميد به فقه و دانايى در احكام دين خدا دارد، به خدا قسم او نمىتواند حلال را از حرام تشخيص بدهد و ميان خطا و صواب فرق بگذارد؛ و [1] - تاريخ سامرا، ج 2، ص 253. احتجاج طبرسى، ج 2، ص 468.
|
|129|
چنانچه به علم خود باليده، او قادر نيست حق را از باطل جدا سازد و آيات محكم قرآنى را از متشابه آن تمييز دهد، و حتى از حدود نماز و اوقات آن اصلا ندارد. و اگر به تقوى و پرهيزكارى خود اطمينان داشته است، خداوند گواه است كه او چهل روز نماز واجبش را ترك كرد، به اين منظور كه با ترك نماز بتواند شعبده بازى را ياد بگيرد! شايد خبر آن به شما هم رسيده باشد. ظرفهاى شراب او را همه ديدهاند! علاوه بر اينها، آثار و علايم نافرمانى وى از امر و نهى الهى، مشهود و نزد همگان محقق است. چنانچه ادعاى وى مبتنى بر معجزه است، معجزه خود را بياورد و نشان دهد؛ و اگر حجتى دارد آن را اقامه نمايد، و چنانچه دليلى دارد ذكر كند.»[1] از طرف ديگر، وقتى كه جعفر تمام ماترك امام حسن عسكرى - عليه السلام - را تصرف مىكند و مانند گرگ گرسنه، بر آن چنگال مىافكند و خانواده و بازماندگان امام - عليه السلام - را در وضعى تأسف بار قرار مىدهد، عثمان بن سعيد است كه اين جنايت را در مجلسى كه دوستان، گرد او جمع شدهاند، گوشزد مىكند و مىگويد: «خليفه خيال مىكند كه امام حسن عسكرى - عليه السلام - از دنيا رفت و وارثى از خود نگذاشت و لذا مالش را به كسى داد كه مستحق آن نبود، و بازماندگان امام - عليه السلام - هم بر اين امر صبر كرده و سرگردان و ويلان شدند و احدى هم جرأت ندارد كه با آنان آشنايى و يا به آنان كمكى نمايد.»[2]
بعد از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - نخستين نايب و رهبر شيعيان، به دستور امام مهدى - عليه السلام - به خاطر دور بودن بغداد از چشم انداز دشمن، و به علت سختگيرى مأموران دولتى سامرا، به سوى بغداد مىرود تا بتواند وظيفه سنگينى [1] - احتجاج طبرسى، ج 2، ص 468.
[2] - اصول كافى، ج 1، باب فى تسمية من رآه عليه السلام، ص 121، حديث اول.
|
|130|
را كه بر دوش آن گذاشته شده است، به بهترين صورت انجام دهد. عبارت بعضى از نويسندگان معاصر را در اين زمينه متذكر مىشويم. آقاى محمد صدر در اين زمينه مىنويسد: «با اينكه سامرا پايتخت است، ولى با اشاره امام مهدى - عليه السلام - مركز و اداره فعاليتهاى اجتماعى، سياسى و اقتصادى بزرگان ملت شيعه از سامرا به بغداد منتقل مىشود، و تا مادامى كه «معتمد» زنده است تا آخر عمر او؛ يعنى، نوزده سال، تا سال 279ه.ق. و همچنين پس از او كه حكومت هم به بغداد منتقل مىشود و معتضد عباسى آنجا را مقر خلافت قرار مىدهد، بغداد مركز فعاليتهاى شيعيان است؛ و «عثمان بن سعيد» فعاليتهاى خود را در بغداد ادامه مىدهد. اموال شيعيان به سوى او سرازير و توقيعات از سوى او بيرون مىآيد. بغداد را مركز قرار دادن، داراى رمزى است كه پوشيده نيست؛ زيرا تا اندازهاى از چشم انداز حكومت و طبقه اشراف پايتخت نشين كه در طول خط مشى دولت كار مىكنند و قدم بر مىدارند، به دور است. اگر مىبينيم كه (عسكريين - عليهما السلام -) در پايتخت زندگى مىكردند روى حساب جبر بود و امرى ويژه آن دو بزرگوار بوده است. ولى اكنون كه تا اندازهاى سياست انحرافى حكومت، نرمتر گرديده و سياست وى نزديك است كه به جاى خود بنشيند، لازم است كه وكلاى حضرت مهدى - عليه السلام - در جايى دور از فشارها و در محيطى نسبتا آزاد با توده ارادتمندان مواجه شوند، تا بتوانند در محدوده وسيعترى فعاليتهاى خود را گسترش دهند؛ به هر صورت وكيل حضرت، (عثمان بن سعيد) از اين آزادى نسبى، استفاده كرد و در خلال نوزده سال، وكلا توانستند جلب توجه توده زيادى از مردم كرده به دور خود گرد آورند، در حالى كه اگر سامرا بودند و يا دستگاه خلافت در همان روزهاى اول غيبت، به بغداد منتقل شده بود، چنين امكانى براى وكلا قطعا نمىبود.»[1]
[1] - پژوهشى در زندگى امام مهدى (عج) و نگرشى به تاريخ غيبت صغرى، ص 267.
|
|131|
«دكتر جاسم حسين» در اين باره مىنويسد: «پس از رحلت امام يازدهم، نخستين سفير، ديگر دليلى براى اقامت در سامرا نداشت. در آن زمان، سامرا پايتخت و مقر لشكريان سلسله عباسى بود كه از آغاز با ائمه مخالفت مىكردند. شايد به همين دليل باشد كه عثمان بن سعيد مىخواست، فعاليتهاى سازمان را به دور از چشم مقامات دولتى در پايتخت رهبرى كند. بنابراين، وى به بغداد مهاجرت نمود و در آنجا منطقه كرخ (محل سكونت شيعيان) را مركز رهبرى سازمان اماميه قرار داد.»[1]
بنا به روايت كشى، عثمان بن سعيد از زمان امام يازدهم - عليه السلام - رئيس وكلا بود، به اين معنا كه تمام وجوهاتى كه پيروان امام توسط وكلا مىفرستادند به عثمان تحويل داده مىشد. وى، به نوبه خود آن را خدمت امام تقديم مىكرد. بسيارى از وكلا در مراتبى از سازمان در بغداد و ساير شهرهاى عراق تحت نظر سفير فعاليت مىكردند، همچون حاجز بن يزيد وشاء، احمد بن اسحاق اشعرى و محمد بن احمد بن جعفر قطان، كه اين دو نفر معاونان نخستين سفير بودند. احمد بن اسحاق ابتدا وكيل امام حسن عسكرى - عليه السلام - در اوقاف قم بود.[2] در عين حال، پس از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام -، مآخذ در موضوع فعاليتهاى وى در بغداد او را معاون عثمان بن سعيد در امور مالى سازمان مىدانند. به روايت كلينى، در سال 260ه.ق. عدهاى از اهالى شرق اسلامى اعتبار وكلا را پس از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - مورد ترديد قرار دادند و به همين دليل به بغداد آمدند. احمد بن اسحاق به همراه ساير وكلا ترتيبى اتخاذ كرد تا ترديدهاى ايشان را برطرف سازد. ممكن است نخستين سفير او را از قم فرا خوانده باشد؛ زيرا پس از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - به [1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 149، به نقل از كتاب «جواد على».
[2] - تاريخ قم، ص 211. بحار الانوار، ج 50، ص 313.
|
|132|
خدمات وى نياز بود. بنا به گفته ابن رستم طبرى، احمد بن اسحاق فعاليت خود را تا زمان مرگ در عراق در سازمان اماميه و در زمان سفير دوم ادامه داد.[1] محمد بن قطان دومين وكيل سفير در بغداد بود. وى براى آنكه فعاليتهاى خود را از چشمها پنهان دارد خويش را در لباس پارچه فروشى در آورد. وكلا وجوهات و نامهها را در پارچه پيچيده نزد او مىآوردند تا به سوى سفير ببرد. ابن رستم روايت مىكند:[2] «در سالهاى 261-3ه.ق. مردم دينور مبلغ 16000 دينار جمع آورى كرده و به شخص موسوم به احمد بن محمد دينورى سپرده بودند، وى از قرميسين، هزار دينار ديگر و مقدار جامه و پوشاك جمع آورى كرد. پس از جستجوى بسيار در بغداد و سامرا نامهاى از سامرا دريافت كرد كه در آن ميزان وجوهات و ساير اقلام شرح شده بود و به او دستور مىداد آنان را نزد عثمان بن سعيد ببرد و از دستورات وى پيروى كند. عثمان به دينورى دستور داد اقلام را به قطان تحويل دهد. نقل مىشود قطان با يكى از وكلاى طوس، موسوم به حسن بن فضل بن زيد يمانى مراوداتى داشت. بنا به گفته شيخ مفيد، يمانى، با قطان به عنوان اين كه او سفير است، تماس مىگرفت. سومين وكيل سفير در بغداد، حاجز بود. تماسهاى او با تعداد زيادى از وكلا حاكى از آن است كه وى در سازمان اماميه از موقعيت بالايى برخوردار بوده است. شايد او حلقه واسطه بين كارگزاران (وكلا) استانهاى شرقى و سفير وى در بغداد بوده است. به ويژه صدوق و كلينى ذكر مىكنند، اشخاص خاصى از شهرهاى بلخ و مرو با امام و سفيرش از طريق حاجز در تماس بودند.»[3] براى اطلاع بيشتر درباره كارگزاران نايب اول، عثمان بن سعيد عمرى، به كتاب «تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم» مراجعه شود.[4]
[1] - دلائل الامامة، ص 272.
[2] - همان منبع، ص 282.
[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 149 و 150.
[4] - همان منبع، صص 150-154.
|
|133|
عثمان بن سعيد كه تمام عمر خويش را وقف خدمتگزارى خالصانه به امام دهم و يازدهم كرده بود، و احاديثى كه از ناحيه آن ستارگان درخشان، در مدح و تمجيد از اين بزرگوار صادر شده بود، جاى شك و ابهام در صداقت و وكالت ايشان باقى نمىگذارد. بويژه، در اواخر عمر شريف امام حسن عسكرى - عليه السلام - پرستارى و مراقبت او را به عهده مىگيرد و همچنين در غسل حضرت حاضر و امام - عليه السلام - را كفن و حنوط و دفن مىكند. اينها، علائم قاطعى مىتواند باشد كه وى نايب راستين امام زمان - عليه السلام - مىباشد. اين موقعيت ممتاز سبب شد خواص شيعيان، پيرو و فرمانبردار دستورات آن باشند و بدون خواستن معجزه يا حجت، رهنمودهاى او را اجرا كنند و گوش به فرمان ايشان باشند. در عين حال، عموم اماميه كه از نقش اساسى عثمان بن سعيد اطلاعات كافى نداشتند و بعد از غيبت امام زمان - عليه السلام - در حيرت بودند و از طرفى، از ناحيه حكومت و بعضى از فرصت طلبان تبليغات فراوانى شده بود كه حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - از دنيا رفته و جانشينى باقى نگذاشته است، باعث شده بود بسيارى از اماميه از پرداخت خمس به عثمان بن سعيد و اطمينان به ايشان، بدون آنكه كرامت و دليل قانع كننده نشان دهد كه حقيقتا از جانب امام دوازدهم منصوب شده، سرباز مىزدند. و لذا عثمان بن سعيد در بعضى موارد با اظهار كرامات از طريق امام - عليه السلام - نيابت خود را براى عامه اماميه تثبيت كرد. و رواياتى چند، بر اين موضوع دلالت دارد كه برخى از آنها را ذكر مىكنيم. 1- سيد بن طاووس، در كتاب «فرج المهموم فى معرفة النجوم» به اسناد خود از محمد بن جرير طبرى نقل كرده، كه وى به اسناد خود از احمد دينورى سراج، مكنى به ابوالعباس و ملقب به «استاره» نقل كرده كه، گفت: «من از اردبيل به قصد حج به دينور آمدم و در آن موقع يكى دو سال از درگذشت امام حسن عسكرى - عليه السلام - مىگذشت و مردم در خصوص جانشين آن حضرت |
|134|
متحير بودند. اهل دينور از آمدن من خشنود گشتند، شيعيان آنجا نزد من جمع شدند و گفتند سيزده هزار دينار سهم امام، نزد ما جمع شده و مىخواهيم كه تو آن را به سامرا برسانى و قبض آن را گرفته براى ما بياورى. من گفتم: اين روزها مردم در حيرت به سر مىبرند و ما نمىدانيم جانشين امام حسن عسكرى - عليه السلام - كيست؟ آنها گفتند: علت اينكه ما تو را براى اين كار انتخاب كرديم، اين است كه تو را موثق و بزرگوار مىدانيم؛ آن را با خود ببر و از دست مده تا اينكه دليلى براى پرداخت آن به اهلش، بيابى. آنها آن مال را به من سپردند و من هم از دينور بيرون آمدم.. وقتى كه به قرميسين[1] رسيدم به ملاقات احمد بن حسن بن حسن، كه در آنجا مقيم بود، رفتم و به وى سلام نمودم. چون مرا ديد مسرور گرديد. او نيز، هزار دينار كه در كيسه و چند بقچه پارچه رنگارنگ كه آن را محكم بسته بودند و من نمىدانستم در داخل آن چيست، به من داد و گفت: اينها را با خود داشته باش و از دست مده تا به اهلش برسانى. من كيسه پول و بقچه پارچهها را گرفته، حركت نمودم؛ چون به بغداد آمدم تمام هم خود را مصروف داشتم كه درباره نايب امام تحقيق نمايم. به من گفتند: مردى در اين جاست كه او را باقطانى مىگويند و مدعى نيابت امام است؛ و ديگرى كه معروف به اسحق احمر است و سومى كه معروف به ابوجعفر عمرى است نيز، ادعاى نيابت دارند. من نخست از باقطانى شروع كردم و سرى به وى زدم، ديدم كه پيرمردى مهيب و سرشناس و با شخصيت است. اسبى عربى و غلامان بسيار دارد. مردم بسيارى دورادور وى را گرفته و به گفت و گو مشغول بودند. من داخل شده، سلام كردم؛ او هم به من مرحبا گفت و نزد خود جاى داد و از ديدن من مسرور گرديد. به قدرى زياد، نزد وى نشستم كه اكثر مردم بيرون رفتند.
[1] - قرميسين تعريب كرمانشاه است. كرميشان و كرميشين قرميسين.[كر: شهر + ميشين: رعيت شهر رعايا] (استاد دكتر صادق آيينهوند)
|
|135|
باقطانى از مذهب من جويا شد. گفتم: مردى از اهل دينور هستم. مقدارى اموال آوردهام كه تسليم كنم، گفت آنها را بياور: گفتم، مىخواهم دليلى براى اثبات شما داشته باشم، سپس آن را تسليم كنم، گفت: فردا نزد من برگرد. چون فردا نزد وى رفتم، هيچ گونه دليلى براى اثبات مدعاى خود نياورد؛ روز سوم هم نزد وى رفتم و دليلى نياورد. سپس سرى به اسحاق احمر زدم. ديدم وى جوانى تميز، وضع او بهتر، اسبها و لباسها و نفوذ و غلامانش بيشتر از باقطانى است. مردمى كه دور او بودند، نيز از آنها كه در نزد باقطانى بودند فزونتر بود. داخل شده، سلام كردم. او نيز مرحبا گفت و مرا نزديك خود نشانيد. من هم، به قدرى صبر كردم كه جمعيت كم شد: آنگاه پرسيد: آيا حاجتى دارى؟ من هم همان جوابى را كه به باقطانى داده بودم به او نيز گفتم و از وى دليلى بر صدق ادعايش خواستم و سه روز پى در پى نزد او رفتم ولى او نتوانست براى اثبات نيابت خود دليلى بياورد.[1] آنگاه رفتم نزد ابوجعفر عمرى ديدم پيرمردى متواضع، لباس سفيدى پوشيده و در اطاق كوچكى روى گليم پشمى نشسته، نه غلامى و نه دم و دستگاهى و نه اسبى دارد. من سلام كردم و او جواب داد و مرا به خود نزديك گردانيد. سپس از حالم پرسيد، گفتم من از جبل[2] مىآيم و حامل اموالى هستم. او گفت: اگر مىخواهى اين اموال را به كسى بدهى كه واجب است به او برسد، برو سامرا به خانه ابن الرضا (مقصود امام حسن عسكرى - عليه السلام - است) و وكيل امام را آنجا خواهى يافت. من از نزد وى بيرون آمدم و به سوى سامرا حركت كردم؛ در آنجا، به طرف خانه امام حسن عسكرى - عليه السلام - رفته، و سراغ وكيل امام را گرفتم. دربان گفت: وى در خانه مشغول كارى است و هم اكنون بيرون مىآيد. من دم خانه، نشستم و منتظر بيرون [1] - از اين حديث معلوم مىشود كه اين دو نفر از مدعيان دروغين نيابت در زمان عثمان بن سعيد مىباشند.
[2] - جبال، جمع جبل است و عبارت است از: ما بين اصفهان تا زنجان و قزوين و همدان و دينور و قرميسين و رى و شهرها و كويرهاى بزرگ ما بين اينها. (معجم البلدان، ج 2، ص 99)
|
|136|
آمدن او شدم، لحظهاى بعد آمد. من برخاستم و بوى سلام نمودم و او دست مرا گرفت و به خانه خود آورد و از حالم و آنچه براى او آوردهام جويا شد. به وى اطلاع دادم كه مقدارى مال از ناحيه جبل آوردهام، كه از هر كس، دليلى بر اثبات نيابت وى يافتم به او تسليم كنم. او هم گفت: درست است. در اين وقت غذا براى من آوردند و او گفت: اكنون غذا تناول كن و كمى استراحت نما كه خسته هستى؛ فعلا يك ساعت به وقت نماز مغرب داريم، سپس به كار تو رسيدگى خواهم كرد. من غذا خوردم و خوابيدم. چون موقع نماز شد برخاستم و نماز گزاردم. آنگاه به كنار شط رفتم و آب تنى كردم. سپس به خانه برگشتم و نشستم...تا پاسى از شب گذشت و آن مرد نامهاى به من داد كه نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحيم. احمد بن محمد دينورى آمده و شانزده هزار دينار در فلان كيسه و بقچه آورده كه در آن كيسهاى است و فلان مقدار پول در آن است تا آنجا كه تمام كيسهها را نام برده و گفته بود كيسه فلانى پسر فلانى دراع[1] شانزده دينار در آن است. من پيش خود گفتم: آقاى من اين جريان را بهتر از من مىداند پس نامه را تا آخر خواندم كه تمام كيسهها و صاحبان آنها را نام برده بود. در آن نامه نوشته بود: از كرمانشاه نيز يك كيسه كه هزار دينار، فلان و فلان بقچه پارچه از احمد بن حسن مادرانى كه برادرش پشم فروش است با خود آورده، يكى از پارچهها فلان جنس و ديگرى رنگش چنان است؛ و همچنين تمام لباسها را با تمام خصوصيات نام برده بود. من حمد الهى را به زبان آوردم و شكر نمودم كه بر من منت نهاد و ترديدم را بر طرف كرد. حضرت در نامه مزبور، مرا مأمور كرده بود كه آنچه با خود آوردهام، نزد ابوجعفر عمرى ببرم و به دستور او عمل نمايم. من هم، به بغداد مراجعت نمودم و نزد ابوجعفر عمرى رفتم. رفتن و برگشتن من جمعا سه روز طول كشيد. چون ابوجعفر - رحمه الله - [1] - دراع: زره ساز.
|
|137|
مرا ديد پرسيد: چرا نرفتى؟ گفتم: رفتم و هم اكنون از سامرا بر مىگردم. در همين هنگام كه با وى گفتگو مىكردم نامهاى از جانب حضرت صاحب الزمان - صلوات الله عليه - براى ابوجعفر عمرى آمد، نظير همان نامه مهردارى كه براى من شرف صدور يافت و با من بود. در نامه او نيز پولها و پارچهها را نام برده و دستور فرموده بود كه همه آن را به ابوجعفر، محمد بن احمد بن جعفر قطان قمى تسليم كن. ابو جعفر عمرى لباسهاى خود را پوشيد و به من گفت: آنچه با خود آوردهاى بر دار و به خانه محمد بن احمد قمى بياور، من نيز آنها را آوردم و به وى تسليم نمودم و به حج بيت الله رفتم. وقتى به دينور برگشتم مردم نزد من آمدند. من هم، نامهاى را كه توسط وكيل امام به افتخارم صادر شده بود، بيرون آوردم و براى مردم خواندم. چون يكى از حضار نام كيسهاى به اسم «دراع» شنيد، بيهوش شد و بر روى زمين افتاد. ما هم دور او را گرفتيم تا به هوش آمد. آنگه به زمين افتاده، سجده شكر به جا آورد و گفت: «الحمد لله الذى من علينا بالهداية. الآن علمت ان الارض لا تخلو من حجة». سپاس خدايى را كه بر ما منت نهاد و ما را به حقيقت و شناخت امام خود راهنمايى كرد. هم اكنون دانستم كه ممكن نيست زمين از وجود حجت خدا خالى بماند. به خدا قسم، اين كيسه را ابن دراع به من داد و جز خداوند هيچ كس اطلاع نداشت.»[1] الف) مقصود از «عمرى» در حديث همان عثمان بن سعيد عمرى است، و لو اينكه كنيه او در روايت «ابو جعفر» ذكر شده است و آن، متعلق به محمد بن عثمان است. ليكن دو قرينه و شاهد در حديث وجود دارد، نشان مىدهد كه منظور «عثمان بن سعيد» است. يكى اينكه احمد دينورى گفت: «در آن موقع يكى دو سال از درگذشت امام حسن [1] - بحار الانوار، ج 51، ص 300. مهدى موعودى، ص 605.
|
|138|
عسكرى - عليه السلام - مىگذشت و مردم در خصوص جانشين آن حضرت، متحير بودند.» اين نشان مىدهد كه اوايل رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - بوده و نايب خاص در آن زمان، عثمان بن سعيد عمرى بود. دوم اينكه گفت: «آنگاه رفتم نزد ابوجعفر عمرى. ديدم، پيرمردى است متواضع.» اين هم اشاره دارد كه مقصود عثمان بن سعيد عمرى است؛ چون اواخر عمر او بوده است. اما اينكه محمد بن عثمان در آن سالها پيرمرد باشد، بعيد است؛ زيرا ايشان در سال 305ه.ق. فوت كرده است. ب) يكى از راههاى اثبات نيابت نواب خاص از طرف امام زمان - عليه السلام - نشان داد معجزه و كرامت از طريق نواب بوده. شيعيان متعهد و آگاه، اول امتحان و آزمايش مىكردند و بعد از اطمينان، اموال خود را تسليم وسؤالات خود را مطرح مىنمودند. و اين حديث نشان مىدهد كه اولا هنوز در ميان عامه مردم نيابت عثمان بن سعيد شهرت پيدا نكرده بود و بدون نشان دادن بعضى علائم اطمينان نمىكردند و ثانيا «احمد دينورى» از همان روش سنجيده استفاده نموده و دو نفر اول را كه از مدعيان دروغين «نيابت» بودند، تشخيص داد، و توانست نايب واقعى را كه «عثمان بن سعيد» بود، پيدا بكند و به وسيله او اموال را تحويل دهد. 2- سعد بن عبد الله مىگويد: «حسن بن نضر و ابوصدام و جماعتى ديگر، بعد از وفات حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - درباره وجوهى كه در دست وكلاء آن حضرت بود، سخن مىگفتند [كه آنها را چه بايد كرد]؛ و مىخواستند جستجو كنند [تا وصى آن حضرت را پيدا كنند]. حسن بن نضر نزد ابوصدام آمد و گفت: من مىخواهم به حج بروم، ابوصدام گفت: امسال به تأخير انداز، حسن گفت: من در خواب مىترسم [زيرا خوابهاى پريشان مىبينم.] و ناچار بايد بروم. آنگاه به احمد بن يعلى بن حماد وصيت كرد [درباره كارهاى شخصى و امور مربوط به خانوادهاش ]و پولى هم براى ناحيه وصيت كرد و به او دستور داد كه هيچ پولى به كسى ندهد، مگر با دست خودش و |
|139|
به دست او (يعنى، حضرت صاحب الزمان - عليه السلام -) بعد از آن كه او را كاملا بشناسد. حسن گويد: چون به بغداد رسيدم. منزلى اجاره كردم و آنجا فرود آمدم، يكى از وكلاء نزد من آمد و مقدارى جامه و پول دينار، نزد من گذاشت، گفتم اينها چيست؟ گفت: همين است كه مىبينى، بعد از او ديگرى آمد و مانند او اموال و پول آورد تا خانه پر شد؛ سپس احمد بن اسحاق هم هر چه نزدش بود آورد، من به فكر فرو رفته بودم كه ناگاه نامه آن مرد (صاحب الزمان - عليه السلام -) به من رسيد كه: وقتى فلان مقدار از روز گذشت، آنچه نزدت هست بياور، من هر چه داشتم برداشتم و رهسپار شدم. در ميان راه، دزدى راهزن را ديدم كه ششصد نفر همراهش بودند، ولى من از آنجا گذشتم و خدا مرا از شر آنها نگهدارى نمود تا به سامرا رسيدم و فرود آمدم؛ نامهاى به من رسيد كه هر چه همراه دارى بياور، من آنچه داشتم در سبد باربرها نهادم؛ چون به دهليز خانه رسيدم، مرد سياه پوستى را ديدم آنجا ايستاده است، گفت: حسن بن نضر تويى؟ گفتم: آرى، گفت: وارد شو، من وارد منزل شدم و به اتاقى رفتم و سبد را خالى كردم. در گوشه اتاق نان بسيارى ديدم، به هر يك از باربرها دو قرص نان داد و آنها را بيرون كرد، آنگاه ديدم از اتاقى كه پردهاى بر آن آويخته بود، كسى مرا صدا زد و گفت: حسن بن نضر براى منتى كه خدا بر تو نهاد، او را شكر كن و شك نكن، شيطان دوست دارد كه تو شك نمايى؛ و دو جامه به من داد و گفت: اينها را بگير كه محتاجش خواهى شد. آنها را گرفتم و بيرون آمدم. سعد بن عبد الله (راوى حديث) مىگويد: حسن بن نضر برگشت و در ماه رمضان درگذشت و آن دو جامه كفن او شد.»[1] چنانچه به دقت، شرايط حاكم بر حسن بن نضر را تا زمان مرگ وى مطالعه كنيم، مىتوان حدس زد كه وكلاء، اين امور را چنان ترتيب داده بودند كه شك و ترديد از دل او زدوده شود؛ و احتمالا اين امر را به اين دليل انجام داده بودند كه حسن بن نضر در ميان [1] - اصول كافى، ج 1، باب مولد الصاحب - عليه السلام -، ص 454، حديث 4.
|
|140|
شيعيان و اماميه قم، شخصى ممتاز بوده و شك و ترديد او مىتوانست بر پيروان اين ناحيه تأثير سوء بگذارد. بنابراين، شايد وكلاى قم، سفير (عثمان بن سعيد) را در بغداد، از ورود او مطلع ساخته بودند. از اقدام احمد بن اسحاق و ديگر وكلاء كه البسه را به خانه حسن آوردند و بعد نامهاى نوشته و دستور دادند كالاها را به سامرا ببرد، مىتوان به اين نكته پى برد. نقل مىشود او در آنجا امام - عليه السلام - را ملاقات كرد و آن حضرت اعتبار وكلاء را براى او تأييد نمودند. از اين مثال و بسيارى ديگر از مثالها كه در اينجا ذكرى از آن به ميان نيامده، مىتوان به ابزارهاى مورد استفاده سفير براى رفع شك و ترديد و حيرت اماميه كه در اثر غيبت امامشان به وجود آمده بود پى برد، تا بدين ترتيب آنها را به اطاعت از سفير وا دارد.[1] 3- شيخ صدوق در كتاب «كمال الدين» مىنويسد: «محمد بن على اسود - رضى الله عنه - گفت: سالى از سالها، زنى پارچهاى به من داد و گفت: آن را به عثمان بن سعيد برسان. من آن را با پارچههاى بسيارى ديگر همراه خود آوردم. چون به بغداد رسيدم، عثمان بن سعيد دستور داد كه همه آن را به محمد بن عباس قمى بدهم. من هم تمام آنها را غير از پارچه آن زن، به وى سپردم. پس از آن عثمان بن سعيد پيام فرستاد كه پارچه پيرزن را نيز به وى تسليم كن. در آن موقع به ياد آوردم كه زنى هم پارچهاى از مال امام، به من داده است. آن را جستجو كردم ولى پيدا نكردم، عثمان بن سعيد به من فرمود: غمگين مباش، كه به زودى آن را خواهى يافت. سپس آن را پيدا كردم، در حالى كه صورت حساب آنچه با من بود، نزد عثمان بن سعيد نبود.»[2] 4- محمد بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد: «پس از وفات حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - [درباره جانشين آن حضرت ]به شك افتادم و نزد پدرم مال بسيارى از [1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 145.
[2] - بحار الانوار، ج 51، ص 335.
|
|141|
سهم امام - عليه السلام - گرد آمده بود، آنها را برداشت و به كشتى نشست، من هم همراه او رفتم. او را تب سختى گرفت و گفت: پسر جان. مرا بر گردان كه اين بيمارى مرگ است. آنگاه گفت: درباره اين اموال از خدا بترس و به من وصيت نمود و سپس وفات كرد. من با خود گفتم: پدر من كسى نبود كه وصيت نادرستى كند. من اين اموال را به عراق مىبرم و در آنجا خانهاى بالاى شط اجاره مىكنم و به كسى چيزى نمىگويم، اگر موضوع برايم آشكار شد، چنانچه [در] زمان امام حسن عسكرى - عليه السلام - برايم واضح شد، به او مىدهم، و گر نه مدتى با آنها خوش مىگذرانم. وارد عراق شدم و منزلى را بالاى شط اجاره كردم. و چند روز آنجا بودم، ناگاه فرستادهاى آمد و نامهاى همراه داشت [و در آن نامه چنين نوشته شده بود] كه: اى محمد! تو چنين و چنان اموالى را در ميان چنين و چنان ظروفى همراه دارى تا آنجا كه همه اموالى را كه همراه من بود و خودم هم به تفصيل نمىدانستم برايم شرح داد؛ من آنها را به فرستاده تسليم كردم و چند روز آنجا ماندم. كسى به من سرى نزد و پيش من نيامد، من اندوهگين شدم، سپس نامهاى به من رسيد كه: تو را به جاى پدرت منصوب ساختيم، خدا را شكر كن.»[1] اينكه در حديث بيان شده بود: «ناگاه فرستادهاى آمد و نامهاى همراه داشت و همه علائم اموال را ذكر كرد» همان عثمان بن سعيد بوده است. دليل ما بر اين مطلب، روايت ديگرى است كه با اختلاف سند از «محمد بن ابراهيم بن مهزيار» نقل شده و در آنجا تصريح كرده كه عثمان بن سعيد در بغداد به سراغ او آمد و علائم را بيان كرد و اموال را تحويل گرفت. و آن حديث عبارت است از : محمد بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد: «وقتى پدرم به رحمت خدا رفت، مالى را به من تحويل داد و علامتى نيز به من داد. واحدى غير از خداوند عز و جل از اين علامت با [1] - اصول كافى، ج 1، باب مولد الصاحب - عليه السلام -، ص 455، حديث 5.
|
|142|
خبر نبود و به من گفت: هر كس از اين علامت خبر داد اموال را به او تحويل بده. محمد بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد: به سوى بغداد رفتم و در محله «خان» مسكن گزيدم. روز دوم شخصى آمد و در را زد، به غلام گفتم: نگاه كن ببين چه كسى است؟ غلام گفت: شيخى است دم درب، گفتم: بفرماييد و داخل شويد، او داخل شد و نشست و گفت: من «عمرى» (عثمان بن سعيد عمرى) هستم، اموالى كه در نزد تو است، چنين و چنان است، لذا آنها را تحويل بده و آن علامتى كه پدرم داده بود همراه آن نيز بود، و اموال را به او تحويل دادم.»[1] از اين حديث هم، معلوم مىشود، وكلايى كه وارد بغداد مىشدند، عثمان بن سعيد به ملاقات آنها مىرفت و بعد از اثبات نيابت خويش به وسيله اظهار معجزات و امثال آن، با آنها رابطه برقرار كرده و اطمينان آنها را جلب مىنمود؛ و شك و ترديد آنها به وسيله اين گونه برخورد نايب اول، بر طرف مىگرديد. علم رغم نقش تعيين كننده عثمان بن سعيد در سازماندهى و تحكيم پايگاه شيعيان، بسيارى از ابعاد شخصيت و زندگانى او در دوران كودكى و جوانى و چگونگى رشد و نمو او، من جمله تولد، وفات و مدت نمايندگى او در بستر تاريخ مبهم مانده است. هيچ نويسنده و مورخى به صورت قطع و يقين، تاريخى وفات او را مشخص نكرده است. بعضىها به طور كلى متعرض اين مسئله نشدهاند و بعضى هم، با بيان تاريخهاى احتمالى، از كنار مسئله رد شدهاند. از كتاب «ربيع الشيعه» نقل شده است: مدت نيابت و وفات عمرى به صورت دقيق مشخص نيست، چيزى كه روشن است، اين است كه مدت نمايندگى او و پسرش [1] - اختيار معرفة الرجال المعروف برجال الكشى، ج 2، ص 813.
|
|143|
«محمد بن عثمان» چهل و پنج سال بوده است.»[1] در رجال بحر العلوم آمده است كه: «عثمان بن سعيد در بغداد، بعد از امام حسن عسكرى - عليه السلام - در حدود سالهاى 264 يا 265ه.ق. وفات يافت. و در همانجا دفن شد و قبر او تا امروز زيارتگاه معروف و مشهورى است.»[2] دكتر جاسم حسين در كتاب خويش مىنويسد: «رحلت سفير اول بايد پس از سال (260ه.ق. ) تاريخ وفات امام حسن عسكرى - عليه السلام - و قبل از سال 267ه.ق. اتفاق افتاده باشد.»[3] و از «جواد على» چنين نقل كرده است كه: «بيست سال پس از غيبت امام دوازدهم، نخستين سفير در سال 280ه.ق. درگذشت.»[4] از كلمات علماء استفاده مىشود كه در وفات ايشان دو قول وجود دارد: 1- وفات او قبل از سال 267ه.ق. بوده است و مشخصا معلوم نيست كدام سال مىباشد. اكثر مورخين و علماى رجال همين احتمال را انتخاب كردهاند و اين اقرب به واقع است. 2- وفات او در سال 280ه.ق. رخ داده است. دليل و شاهد قول اول اين است كه مىگويند: «احمد بن هلال» كه يكى از مدعيان دروغين نيابت است، در زمان «محمد بن عثمان» كه پسر نايب اول است و پس از او به نيابت منصوب شد، با «محمد بن عثمان» مخالفت كرد و نيابت او را نپذيرفت، و اين «احمد بن هلال» در سال 267ه.ق. وفات يافته است.»[5]
[1] - تاريخ سامرا، ج 3، ص 318.
[2] - تعليقه رجال بحر العلوم، ج 4، ص 128-127.
[3] - تاريخ سياسى، غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 156.
[4] - همان منع، ص 155.
[5] - رجال النجاشى، جلد اول، ص 218.
|
|144|
از اينجا معلوم مىشود كه وفات «عثمان بن سعيد» مدتى قبل از سال 267ه.ق. بوده است. لازم به يادآورى است كه بعضى از علماى رجال، وفات «احمد بن هلال» را در سال 269ه.ق. مىدانند[1] و طبق اين قول، بايد وفات عثمان بن سعيد مدتى قبل از سال 269ه.ق. باشد. دليل و شاهد قول دوم - بنا بر گمان قائل - حديثى است كه در كتاب «الغيبه» ذكر شده و ما متن حديث را ذكر مىكنيم تا مطلب روشن شود. «محمد بن همام» مىگويد: «محمد بن حموية بن عبدالعزيز رازى، در سال 280 ه.ق. براى من روايت كرد و گفت: بعد از وفات عثمان بن سعيد توقيعى بدين مضمون براى من آمد: خداوند پسر او را حفظ كند. او در زمان پدرش مورد اعتماد ما بود، خدا از او و پدرش خشنود باشد و روح پدرش را شاد گرداند.»[2] اين حديث به هيچ وجهى دلالت ندارد كه وفات ايشان در سال 280ه.ق. باشد. بلكه شيخ طوسى اشاره مىكند كه راوى حديث (محمد بن همام) اين حديث را از «محمد بن حمويه» در سال 280ه.ق. شنيده است. احتمال دارد حديثى، چندين سال پيش از يك معصوم صادر شده باشد، ولى كسى كه مستقيما آن حديث را شنيده، بعد از چندين سال به كس ديگرى نقل كند.[3] ابو نصر هبة الله بن محمد مىگويد: «قبر عثمان بن سعيد در طرف غربى بغداد در [1] - رجال العلامة الحلى، قسم دوم، باب 4، ص 202.
[2] - الغيبه، ص 362، حديث 325.
[3] - برخى وفات ايشان را در سال 300ه.ق. ذكر كردهاند. چون هيچ مستندى نداشت، بررسى نكرديم. (زندگانى حضرت صاحب الزمان (عج)، ص 255)
|
|145|
خيابان «ميدان» در اول محل، كه معروف به «درب جبله» است، در داخل مسجد، درب راست كه داخل مىشوند و قبر در خود قبله مسجد قرار دارد. شيخ طوسى مىگويد: «من قبر وى را در محلى كه «ابو نصر» مىگويد، ديدم و در روى آن ديوارى بنا كرده بودند كه محراب مسجد هم در آن ديوار بود و از يك قسمت محراب درى به محل قبر او، كه در اطاق تنگ و تاريكى است، باز مىشد. ما به آنجا مىرفتيم و به طور آشكار زيارت مىكرديم. قبر وى از موقع آمدن من به بغداد؛ يعنى، سال 408 تا سال 430 و اندى به همين صورت باقى بود. بعد از آن رئيس ابومنصور محمد بن فرج آن ديوار را فرو ريخت و قبر را بيرون گذاشت و صندوقى روى آن نهاد. قبر در زير سقفى بود كه هر كس مىخواست، وارد مىشد و زيارت مىكرد.»[1] نويسندگان معاصر كه قبر شريف ايشان را زيارت كردهاند، مىگويند بناى باشكوهى دارد كه زيارتگاه همگان است.
وقتى كه نايب اول امام زمان - عليه السلام - با دنيا وداع كرد و به جهان ابدى شتافت، شيعيان در غم و اندوه فراوانى فرو رفتند، خاطر شريف حضرت ولى عصر - عليه السلام - نيز در سوگ او محزون گرديد و طى نامه شريفى كه به افتخار فرزند بزرگوارش «محمد بن عثمان» از ناحيه مقدسه صادر شد، فرزندش را تسليت فرمودند. در اين نامه، حضرت رضايت كامل خود را از عثمان بن سعيد در امور محوله به او اعلام مىدارد و از خدا براى او طلب عفو مىكند و از فراق او، احساس غربت مىكند و پسرش را به جاى او منصوب مىفرمايد. متن كامل اين نامه را كه از دو فصل تشكيل شده است در ذيل درج مىكنيم. در قسمتى از نامه چنين آمده است:
[1] - الغيبه، ص 358، حديث 320.
|
|146|
«انا لله و انا اليه راجعون، تسليما لامره و رضاءً بقضائه، عاش ابوك سعيدا و مات حميدا، فرحمه الله و الحقه باوليائه و مواليه عليهم السلام، فلم يزل مجتهدا فى امرهم، ساعيا فيما يقربه الى الله عز و جل و اليهم، نضر الله وجهه و اقاله عثرته: ما از خداييم و بازگشتمان به سوى اوست، تسليم فرمان خدا و راضى به قضاى الهى هستيم. پدرت سعادتمندانه زندگى كرد و نيكو از اين جهان ديده بربست. خداى رحمتش كند و او را به اولياء و دوستداران خود ملحق سازد، كه همواره در راه آنها كوشا بود و در چيزهايى كه او را به خدا نزديك سازد تلاش فراوان داشت. خداوند تبارك و تعالى رويش را سفيد و درخشنده گرداند و لغزشهايش را ببخشد.» و در فصل ديگرى از نامه آمده است: «اجزل الله لك الثواب و احسن لك العزاء، رزئت و رزينا و او حشك فراقه و اوحشنا، فسره فى منقلبه، [و] كان من كمال سعادته ان رزقه الله عز و جل ولدا مثلك يخلفه من بعده، و يقوم مقامه بأمره، و يترحم عليه: خداوند به تو اجر جزيل و صبر جميل مرحمت فرمايد. ما و شما در اين حادثه دچار غم و اندوه شديم. از جدايى و فراق او تو و ما احساس وحشت كرديم، خدايش او را شاد و مسرور گرداند. از كمال سعادت او اين بود كه خداى تبارك و تعالى فرزندى چون تو، به او عنايت فرموده است كه در جايش بنشينى و منصب او را به عهده بگيرى، و از خدا برايش رحمت و مغفرت طلب كنى.»[1] هر كس اين توقيع را با دقت مطالعه كند به موقعيت و شخصيت نايب اول در پيشگاه ولى عصر - عليه السلام - پى مىبرد. با توجه به اينكه دوران «نيابت» ايشان بسيار كم بوده، و بيشتر از پنج سال تجاوز [1] - الغيبه، ص 361، حديث، 323. كمال الدين، ج 2، باب توقيعات، حديث 41، ص 510، بحار الانوار، ج 51، ص 347. الخرايج، ج 3، ص 112. منتخب الانوار المضية، ص 128.
|
|147|
نمىكند و با در نظر گرفتن اوضاع سياسى و اجتماعى دوران نمايندگى ايشان و ويژگيهاى اوايل دوران غيبت، بيشتر اوقات ايشان، مصروف باوراندن شيعيان به زندگى پنهان زيستى حضرت و منحرف كردن دشمنان و مأموران حكومتى از تعقيب حضرت تا سر حد مأيوس شدن از وجود مبارك آن حضرت بود. در اين دوره، به استثناى خواص كه حضرت را در زمان حيات امام حسن عسكرى - عليه السلام - ديده بودند، حيران و سرگردان بودند و در پى اطمينان و حصول يقين به وجود مبارك امام غايب بودند. بعضى از ساده لوحان، كه اهل تفكر و بينش عميق نبودند، نتوانستند خود را نجات داده و از چنگال فرصت طلبان برهانند و لذا برخى، جانشينى جعفر را پذيرا شدند، و لو اندك بودند. ليكن بيشتر شيعيان با درايت و روشنگرى خاصى كه داشتند، با محك و منطق آزمايش و امتحان پيش آمده و توانستند هم نايب واقعى آن حضرت را بيابند و هم در بعضى موارد، به زيارت مولاى خويش نايل گردند. لذا در چنين موقعيتى، فرصت براى نقل حديث مساعد نبوده و به خاطر همين، مىبينيم توقيعاتى كه به دست نايب اول صادر شده، و همچنين احاديثى كه از ايشان نقل شده است، اندك مىباشد. ما هم در اين نوشتار مختصر، برخى از احاديث و مطالبى كه به واسطه نايب اول نقل شده است، بيان مىكنيم. 1- حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق - رضى الله عنه - قال: حدثنى ابوعلى بن همام، قال: سمعت محمد بن عثمان العمرى - قدس الله روحه - يقول: سمعت ابى يقول: سئل ابومحمد الحسن بن على - عليهما السلام - و انا عنده عن الخبر الذى روى عن آبئه - عليهم السلام -: «ان الارض لا تخلو من حجة لله على خلقه الى يوم القيامة و ان من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية». فقال - عليه السلام -: ان هذا حق كما ان النهار حق، فقيل له: يابن رسول الله فمن الحجة و الامام بعدك؟ فقال: ابنى محمد، هو الامام و الحجة بعدى، من مات و لم يعرفه مات ميتة جاهلية. اما ان له غيبة |
|148|
يحار فيها الجاهلون، و يهلك فيها المبطلون، و يكذب فيها الوقاتون، ثم يخرج فكانى انظر الى الاعلام البيض تخفق فوق رأسه بنجف الكوفة. ابو على بن همام مىگويد: «از محمد بن عثمان عمرى (دومين نايب امام) شنيدم كه گفت: از پدرم (نايب اول يعنى، عثمان بن سعيد) شنيدم مىگفت: از ابومحمد حسن بن على (امام حسن عسكرى - عليه السلام -) وقتى كه من در حضورش بودم، درباره اين خبر كه از پدرانش روايت شده سؤال كردند: «قطعا زمين تا روز قيامت از حجت خدا بر خلقش خالى نمىماند، و يقينا هر كس بميرد و امام زمان خود را نشناسد، مرگش مانند مردن عصر جاهليت است (يعنى، در كفر و شرك). امام عسكرى - عليه السلام - گفت: همانا اين خبر حق است همان طور كه [روشنايى] روز حق است. به حضرت گفته شد: اى پسر پيامبر خدا! حجت و امام بعد از شما كيست؟ پاسخ داد: فرزندم محمد، امام و حجت بعد از من است، هر كس كه بميرد و او را نشناسد، مردنش همانند مردن زمان جاهليت است. آگاه باشيد! قطعا او را غيبتى است كه جاهلان در آن حيران مىشوند، و پيروان باطل در آن به هلاكت مىافتند، و كسانى كه [براى ظهورش] وقت تعيين مىكنند، دروغ مىگويند. سپس او خروج مىكند، گويا من پرچمهاى سفيدى را مىبينم كه بالاى سرش در بلندى كوفه (نجف) حركت مىكند.»[1] 2- اسحاق بن يعقوب مىگويد: «از عثمان بن سعيد (نايب اول امام - عليه السلام -) شنيدم مىگفت: مردى از اهل عراق نزد من آمد و مالى براى امام - عليه السلام - آورد. حضرت آن را پس داد و فرموده بود: حق پسر عمويت را كه چهار صد درهم است، از آن بيرون كن. آن مرد مبهوت و متعجب ماند و حساب اموال خود را بررسى كرد، معلوم شد زمين زراعتى پسر عمويش در دست او بوده كه قسمتى را به او برگردانده و قسمتى را هنوز رد نكرده بود، وقتى كاملا حساب كرد معلوم شد، سهم پسر عمويش از آن زمين، [1] - كمال الدين، ج 2، ص 81، حديث 9. بحار الانوار، ج 51، ص 160، حديث 7. وسائل الشيعه، ج 16، باب 33، ص 247.
|
|149|
چهار صد درهم مىشود، همان طورى كه حضرت فرموده بود. پس آن مبلغ را بيرون نمود و بقيه را تسليم كرد و مورد قبول واقع شد.»[1] 3- زهرى مىگويد: «به قدر كافى در جستجوى امام زمان - عليه السلام - گشتم و مال زيادى از من در اين راه صرف شد. سپس به خدمت عثمان بن سعيد رسيدم، و به همين منظور مدتى نزد وى به خدمتگزارى پرداختم و ملازم او شدم. تا آن كه روزى از صاحب الزمان - عليه السلام - سراغ گرفتم و او گفت: نمىتوانى به حضرت دسترسى پيدا كنى. التماس كردم، گفت: فردا صبح بيا، چون فردا صبح نزد وى رفتم، ديدم جوانى كه در زيبايى و خوشبويى از همه كس بهتر و لباس تجار بر تن داشت، با اوست و به هيئت تجار چيزى در آستين دارد. وقتى نظرم به او افتاد، نزديك عثمان بن سعيد رفتم؛ ولى او به من اشاره نمود كه به طرف آن جوان برگردم. من هم به طرف جوان برگشتم و سؤالاتى از وى نمودم و هر چه مىخواستم به من جواب داد، آنگاه رفت كه داخل خانه شود - آن خانه چندان مورد نظر نبود - عثمان بن سعيد به من گفت: اگر مىخواهى چيزى بپرسى، بپرس؛ كه ديگر بعد از اين او را نخواهى ديد. من هم به دنبال او رفتم كه سؤالاتى بنمايم ولى او گوش نداد و داخل خانه شد و فقط اين دو جمله را فرمود: «معلون ملعون من اخّر العشاء الى ان تشتبك النجوم، معلون ملعون من اخر الغداة الى ان تنقضى النجوم: معلون است ملعون است كسى كه نماز عشاء[2] را چندان به تأخير اندازد كه ستارگان آسمان همچون تير بگذرند، ملعون است كسى كه نماز صبح را چنان به تأخير اندازد كه ستارگان آسمان ناپديد شوند. چيزى نفرمود، و سپس داخل خانه شد.[3]
[1] - بحار الانوار، ج 51، ص 326، حديث 45. تاريخ سامرا، ج 3، ص 312. الغيبه، ص 271، حديث 236.
[2] - منظور نماز مغرب است. رجوع شود به پاورقى مهدى موعود، ص 738 و پاورقى «الغيبه»، ص 271.
[3] - الغيبه، ص 271. بحار الانوار، ج 52، ص 15، حديث 13.
|
|150|
اين زيارتنامه را مرحوم علامه مجلسى، در كتاب «بحار الانوار» نقل كرده و سندى هم براى او بيان نكرده است. اين زيارتنامه را در يكى از نسخههاى قديمى كه توسط يكى از علماى شعيه نوشته شده بوده، پيدا كرده است و از آنجا نقل مىكند و نام كتاب و اسم نويسنده را ذكر نمىكند. «السلام عليك ايها العبد الصالح، الناصح لله و لرسوله و لأوليائه، المجد فى خدمة ملوك الخلائق، امناء الله و اصفيائه، السلام عليك ايها الباب الاعظم و الصراط الاقوم و الولى الأكرم...»[1]
[1] - بحار، ج 102، ص 293-4.
|