فصل سوم: علل محفوظ ماندن مكتب تشيع از اثرات منفى غيبت</h1><p
|65|

فصل سوم: علل محفوظ ماندن مكتب تشيع از اثرات منفى غيبت


علل محفوظ ماندن مكتب تشيع از اثرات منفى غيبت

1- آمادگى افكار عمومى

الف) زمينه سازى و آمادگى افكار عمومى از طريق نقل احاديث

ب) ايجاد آمادگى و زمينه سازى عملى

2- بيدارى و هشيارى شيعيان

3- انتخاب نواب خاص از طرف امام زمان عليه السلام

اهداف اساسى نيابت

وظايف و فعاليتهاى نواب خاص

1- پنهان نگه داشتن نام، مكان و رفع شك و ترديد درباره آن حضرت

2- جلوگيرى از فرقه گرايى و انشعابات شيعيان

3- پاسخگويى به سؤالات فقهى و مشكلات علمى و عقيدتى

4- مبارزه با مدعيان دروغين نيابت

5- اخذ و توزيع اموال متعلق به امام

6- سازماندهى وكلاء

كيفيت گزينش نواب خاص

گفتار شيخ طوسى درباره نواب خاص

گفتار سيد بن طاووس



علل محفوظ ماندن مكتب تشيع از اثرات منفى غيبت

پس از شهادت امام حسين - عليه السلام - در سرزمين كربلا، امامان بعد از او هميشه نسبت به خلفاى حاكم با تقيه رفتار مى‏نمودند و از آن تاريخ به بعد، به شيعيان فرصت داده نشد به طور آزاد به ترويج و تبليغ مبانى عقيدتى و فكرى خويش، در سطح گسترده بپردازند. البته، رفتار همراه با تقيه ائمه معصومين - عليهم السلام - به اين معنى نبود كه حقانيت حكومت و خلافت امويان و عباسيان را پذيرفته باشند، بلكه از هر فرصت مناسبى براى بيان عدم صلاحيت حكومت آنها استفاده مى‏نمودند.

در طول تاريخ حكومت امويان و عباسيان، تا زمان غيبت صغرى، هيچ خليفه و حاكمى پيدا نشد كه از شيعيان جانبدارى نموده و عرصه فعاليت را براى آنان باز بگذارد. امويان كه دشمن سر سخت آل على - عليه السلام - بودند و براى نابودى آنان از هيچ تلاشى مضايقه نكردند. عباسيان هم، در ابتدا به عنوان خانواده اهل بيت - عليهم السلام - به خاطر پيروزى خودشان در برابر امويان، بر سر كار آمدند، و ليكن بعد از اندك زمانى همان خط مشى امويان را تعقيب كردند. بعد از پيدا شدن فرقه‏هاى كلامى گاهى طرفدار معتزله و زمانى طرفدار اهل حديث و حنابله بودند و اگر شيعيان را در حال ضعف مى‏ديدند

|66|

نسبت به آنها بى اعتنا بودند، و اگر مى‏ديدند قدرت آنها رو به فزونى مى‏رود و خطرى را احساس مى‏كردند، براى تضعيف و نابودى آنها اقدام مى‏كردند.

على رغم چنين شرايط خاص زمانى، مكتب تشيع با رهبرى ستارگان درخشان‏ امت، خود را از بحرانهاى ناگوار و خصمانه دشمن نجات داد و با تمام مبانى، بدون كمترين انحرافى، خود را محفوظ نگاه داشت. رمز بقاى مكتب تشيع در طول تاريخ، با وجود مخالفت‏ها و دشمنى‏هاى سرسختانه صاحبان قدرت و حكومت، وابسته به چه علل و عواملى است، احتياج به بحثى ريشه دار و تخصصى دارد، تا اينكه به طور كامل واضح و روشن گردد، ليكن بحث ما به يك مقطع زمانى خاص يعنى، دوران غيبت صغرى مربوط مى‏شود.

با وجود اينكه، در زمانهاى قبل، امام معصوم در ميان مردم حضور داشت و به طور مستقيم جامعه و شيعيان را رهبرى مى‏نمود، دشمنان با ايجاد تفرقه و فرقه سازى در ميان امت، فرصت فعاليت به آنها نمى‏دادند، ولى حالا كه شيعيان در غيبت صغرى با بحران و پيشامد و شرايط سخت‏ترى كه عبارت است از: عدم حضور مستقيم امام - عليه السلام - در ميان آنان مى‏باشد، رو به رو شده‏اند، چگونه توانستند خود را حفظ كرده و هيچ آبى از آب تكان نخورد؟ درست است در اوايل غيبت، به فرقه‏هاى مختلفى انشعاب يافتند و بعضى‏ها منحرف گشتند؛ همان طورى كه اشاره خواهد رفت، ولى بعد از اندك مدتى همه جبران گرديد و همه فرقه‏ها منحل شد. چه عواملى باعث گرديد كه مكتب تشيع و شيعيان از اثرات منفى غيبت جان سالم به در ببرند و نگذاشت پراكنده و متلاشى گردند و تا حالا با كاملترين مبانى عقيدتى و فكرى و احكام و فروع فقهى پا برجاست و در اوج قدرت و عظمت در افق تاريخ مى‏درخشد؟

به نظر مى‏رسد كه عوامل و علل مختلفى در اين مسأله نقش داشته است؛ ما به سه‏ عامل از آنها اشاره خواهيم كرد و چون، عامل سوم، محور و اساس رساله ما را تشكيل مى‏دهد، تفصيل بيشترى خواهيم داد و بقيه، به اختصار برگزار خواهد گرديد.

|67|


1- آمادگى افكار عمومى

اولين نقش را در خنثى سازى آثار منفى غيبت، پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - و ائمه معصومين - عليهم السلام - ايفا نموده و زمينه را براى غيبت آماده و مهيا كرده‏اند. اين بزرگواران از دو طريق به اين آماده سازى پرداخته‏اند.


الف) زمينه سازى و آمادگى افكار عمومى از طريق نقل احاديث

از همان اوايل، خود رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - بارها مسأله غيبت را يادآورى مى‏كردند و تا زمان امام حسن عسكرى - عليه السلام - ادامه يافت، و اين خود، به نوعى تفكر شيعه را براى پذيرش غيبت آماده ساخت.

احاديث، درباره اين موضوع، در حد تواتر است و ما بعضى از آنها را در اوايل‏ بحث، تحت عنوان «غيبت» ذكر كرديم و تعداد اندكى را نيز، در اينجا نقل مى‏كنيم.

1- حدثنا محمد بن موسى بن المتوكل، عن محمد بن ابى عبد الله الكوفى، عن محمد بن اسماعيل البرمكى، عن على بن النعمان، عن محمد بن الفرات، عن ثابت بن دينار، عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس قال:

قال رسول الله - صلى الله عليه و آله -: «ان على بن ابى طالب امام امتى و خليفتى عليهم بعدى و من ولده القائم المنتظر المهدى الذى يملأ الله عز و جل به الارض‏ عدلا و قسطا كما ملئت جورا و ظلما، و الذى بعثنى بالحق نبينا ان الثابتين على القول به فى زمان غيبته لأعز من الكبريت الأحمر فقام اليه جابر بن عبد الله الانصارى، فقال:يا رسول الله و للقائم من ولدك غيبة؟ فقال: اى و ربى «و ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين»[1] يا جابر ان هذا الأمر من امر الله و سر من سر الله مطوى عن عباده، فاياك و الشك فى امر الله فهو كفر.»[2]


[1] - سوره آل عمران، آيه 141.

[2] - اثباة الهداة، ج 6، ص 390، حديث 107.

|68|

پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - فرمود: «على بن ابى‏طالب امام امت من، و جانشين بعد از من است، و آن قائم منتظر مهدى كه خداوند، به دست او زمين را از عدل و داد پر مى‏كند بعد از اينكه از ظلم و ستم پر شده باشد، از نسل اوست؛ به حق آن كسى كه مرا به راستى به پيامبرى مبعوث كرد! ثابت قدمان در ولايت آن حضرت در زمان غيبتش، از كبريت احمر كمياب‏تر هستند. جابر برخاسته، عرض كرد: يا رسول الله! مگر قائم از فرزندانت غايب مى‏شود؟ فرمود: آرى! به خدايم سوگند «براى اينكه خداوند افراد با ايمان را خالص گرداند و كافران را تدريجا نابود سازد» اى جابر، اين‏ تقديرى از تقديرات خداوند، و سرى از اسرار اوست كه از بندگان پوشيده است. مبادا در امر خدا شك و ترديد كنى كه اين كفر است.»

2- حدثنا ابى - رضى الله عنه - قال: حدثنا سعد بن عبد الله قال: حدثنا هارون ابن مسلم عن سعدان، عن مسعدة بن صدقه، عن ابى عبد الله، عن آبائه، عن على عليه السلام انه قال فى خطبة له على منبر الكوفة: «اللهم لا بد لارضك من حجة لك على خلقك، يهديهم الى دينك و يعلمهم علمك لئلا تبطل حجتك و لا يضل أتباع اوليائك بعد اذ هديتهم به، اما ظاهر ليس بالمطاع او مكتتم متقرب، ان غاب عن الناس شخصه فى‏ حال هدايتهم.[1] فان علمه[2] و آدابه فى قلوب المؤمنين مشبتة، فهم بما عاملون.»[3]

امير مؤمنان - عليه السلام - مى‏فرمايد: بار خدايا! همواره بايد حجتى در روى زمين باشد، كه بندگانت را به سوى دين تو رهنمون شود و تعاليم تو را به آنها بياموزد. تا حجت تو باطل نگردد و بندگانت پس از هدايت تو، گمراه نشوند. حجت تو يا ظاهر و آشكار خواهند بود كه اطاعت نخواهد شد، و يا از ديده‏ها غايب بوده كه انتظارش را خواهند كشيد؛ اگر چه جسم او از ترس مخفى باشد، علم و آدابش در قلوب مؤمنان


[1] - فى بعض النسخ «لم يغب مثبت علمه».

[2] - در بعضى نسخه‏ها «فى حال هدنة» است.

[3] - كمال الدين، ج 1، ص 302، حديث 11، المهدى، ص 85.

|69|

ثابت و استوار خواهد بود و به آنها عمل مى‏كنند.»

3- امام حسين - عليه السلام - مى‏فرمايد: «قائم هذه الامة هو التاسع من ولدى، و هو صاحب الغيبة، و هو الذى يقسم ميراثه و هو حى: قائم اين امت، نهمين فرزند من است. او صاحب غيبت است، و او كسى است كه در حال حياتش ميراث او را تقسيم مى‏كنند.[1]

4- امام كاظم - عليه السلام - مى‏فرمايد: «لابد لصاحب هذا الأمر من غيبة، حتى يرجع عن هذا الأمر من كان يقول به: انما هى محنة من الله عز و جل امتحن بها خلقه، و لو علم آباؤكم و أجدادكم اصح من هذا لا تبعوه: براى صاحب اين امر، به ناچار غيبتى است كه بيشتر معتقدان به او، از اعتقاد خود باز گردند. كه آن امتحان بزرگى است كه خداوند مخلوقات خود را با آن آزموده است. اگر پدران شما صحيح‏تر از اين، راهى مى‏يافتند، از آن پيروى مى‏كردند.»[2]

بايد توجه داشت كه پيشوايان دين، با بيان اين گونه روايات درباره غيبت، نظرشان اين بود كه هر گونه شك و ترديد را از دل شيعيان برطرف سازند و آنان را براى غيبت طولانى امام خود، آماده نمايند تا با غيبت امام انس بگيرند و عادت كنند؛ و با وظايف خود در دوران غيبت آشنا شوند و از روى دلايل قطعى، به وجود غيبت امام خود ايمان راسخ و استوار پيدا كنند.


ب) ايجاد آمادگى و زمينه سازى عملى

شرايط بحرانى كه ائمه - عليهم السلام - در زمان عباسيان، با آن روبرو شدند، ايشان را واداشت، تا ابزار جديدى را براى ارتباطات با اعضاء جامعه خود، جستجو كنند.


[1] - يوم الخلاص، ص 150؛ به نقل از الزام الناصب، ص 67.

[2] - يوم الخلاص، ص 156؛ به نقل از منتخب الاثر، ص 205.

|70|

مآخذ شيعه اماميه، حاكى از آن است كه امام ششم، حضرت صادق - عليه السلام - نخستين امامى است[1] كه نظام زير زمينى ارتباطات را در جامعه به كار گرفت.

[2] هدف اصلى وكالت [در اوايل‏] جمع آورى خمس، زكات و انواع ديگر خيرات و مبرات براى امامان از ناحيه شيعيان بود. گر چه امكان دارد اهداف ديگرى در آن زمان در بر داشته باشد، ليكن مآخذ بندرت آنها را ثبت كرده‏اند.

امام صادق - عليه السلام - آنچنان هوشيارانه فعاليتهاى سازمان را هدايت مى‏كرد كه عباسيان به هيچ عنوان قادر نبودند از وجود آن آگاهى يابند. آن حضرت، از روى تقيه، از پيروانش مى‏خواست تا وظايفى را نسبت به سازمان انجام دهند، بى آنكه بدانند در واقع كارگزاران او هستند.[3]

شيخ طوسى روايت مى‏كند: «نصر بن قابوس لخمى بيست سال وظيفه وكالت او را انجام داد، بدون آنكه بداند واقعا به عنوان وكيل حضرت منصوب است.»[4]

خلفاى عباسى، از سال 197ه.ق. به بعد، از زمان مأمون سياست و روش جديدى‏ را براى كنترل و مراقبت بيشتر و دقيق‏تر امامان اتخاذ نمودند، و آن عبارت از اقامت اجبارى آنها در پايتخت بود. اين سياست بر امام رضا، امام جواد، امام هادى، امام‏ حسن عسكرى - عليهم السلام - تحميل شد. لذا آنها جهت ارتباط با پيروان خود مجبور شدند به گسترش سازمان وكالت بپردازند، تا در هر شرايطى بتوانند اهداف الهى خود را كه هدايت و راهنمايى مردم باشد، پى‏گيرى كنند. به مرور زمان، ائمه - عليهم السلام - به


[1] - شيخ طوسى در كتاب «الغيبه» در هنگام شمارش سفراء، و وكلاى مورد اطمينان ائمه - عليهم السلام - از امام باقر (ع) شروع كرده است كه وكيل مورد اطمينان او «حمران بن اعين» بوده است و بعد از آن وكلاى سائر ائمه را ذكر مى‏كند.

[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 134، به نقل از:

Javad Ali, op. cit., Inder Islam, XXV, (1939),212.

[3] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 135.

[4] - الغيبه، ص 347.

|71|

علت عدم امكان تماس مستقيم با پيروانشان، مسئوليت‏هاى بيشترى را به وكلا واگذار مى‏كردند.

كامل سليمان در اين زمينه مى‏نويسد: «اين نكته ناگفته نماند كه بعد از امام هشتم، ديگر امامان معصوم، براى همگان ظاهر نمى‏شدند. بلكه فقط براى خواص شيعه، آن هم در موارد خاص ظاهر مى‏شدند، حتى پاسخ سؤالات و رفع نيازمنديهاى آنها را غالبا از پشت پرده انجام مى‏دادند، تا شيعيان را براى غيبت ولى عصر (عج) آموزش دهند و آماده كنند. در پرتو همين تجربه و تمرين بود كه غيبت امام براى شيعيان گران نبود، در صورتى كه براى ديگران سخت و دشوار بود؛ زيرا آنها از چنين دوران تمرين، بى بهره بودند.»[1]

هر چه دوران غيبت صغرى نزديكتر مى‏شد، استتار امامان بيشتر مى‏گرديد؛ و لذا مى‏بينيم در زمان امام هادى - عليه السلام - و امام حسن عسكرى - عليه السلام - اين مسئله محسوس‏تر و ملموس‏تر است. مسعودى مى‏نويسد: «روايت شده كه امام هادى - عليه السلام - غير از عده كمى از ياران خود از نظر اغلب شيعيان غايب بود، موقعى كه امر امامت به امام حسن عسكرى - عليه السلام - واگذار شد، آن حضرت با خواص شيعيان خود و غير آنان از پشت پرده صحبت مى‏كرد. علت اين كه آن حضرت و پدر بزرگوارش اين عمل را انجام مى‏دادند، اين بود كه مقدمه غايب شدن امام زمان را فراهم كرده باشند تا گروه شيعيان با اين موضوع مأنوس شوند و منكر غايب شدن امام نشوند و مردم به پنهان بودن امام عادت كنند.»[2]

بنابراين، پيشوايان دين با استتار و پنهان زيستى و با به كارگيرى نظام وكلايى به‏ طور عملى و عينى، خواص و عموم شيعيان را جهت پذيرش غيبت صغرى آماده و مهيا ساختند.


[1] - روزگار رهايى، ج 1، ص 266.

[2] - اثبات الوصية، ص 231.

|72|


2- بيدارى و هشيارى شيعيان

دومين نقش را جهت خنثى سازى آثار منفى غيبت و حفظ مكتب تشيع، خود شيعيان ايفا نمودند. اين گروه، چون تربيت يافته مكتب اهل بيت عصمت و طهارت - عليهم السلام - مى‏باشند، لذا آموزشها و راهنماييهاى آن بزرگواران موجب گرديده، يك نوع خصايص و ويژگيهايى در وجود آنها متبلور گردد كه آنها را از ديگران متمايز سازد.

شيعيان و شاگردان واقعى اين مكتب، از يك روشن بينى و بصيرت و آگاهى ويژه‏اى برخوردارند، و لذا در طول تاريخ عادت داشتند و دارند، هميشه به معيارها عمل كنند، نه به تلقين‏ها، اهل استدلال و منطق هستند نه تقليد كوركورانه، و محك امتحان و آزمايش يكى از روشهاى اينها در زندگى مى‏باشد. به طور خلاصه مى‏توان گفت كه نحوه ساخت تفكر شيعى، مبتنى بر يك تفكر منطقى است.

بعد از شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - كه يك موقعيت بحرانى ويژه، به خاطر عدم حضور مستقيم و فقدان امام معصوم - عليه السلام - به وجود آمده بود و از طرف ديگر اهل حديث و حنابله كه دشمنان سرسخت شيعه به شمار مى‏رفتند، در اوج قدرت بوده و حتى گاهى نيز در مقابل حكومت دست به اقداماتى مى‏زدند - چه برسد به شيعيان - و طرفداران مكتب تشيع را ملحد و كافر قلمداد مى‏نمودند. شيعيان، همچنين از همين ابزار و روش عقلايى و منطقى بهره جسته و توانستند در مرحله اول، جانشين واقعى امام حسن عسكرى - عليه السلام - را كه حضرت حجة بن الحسن المهدى - عليه السلام - بود، تشخيص داده و در مرحله دوم، مدعيان دروغين نيابت را، از مدعيان راستين تمييز دهند و خط ولايت و امامت را دنبال نمايند.

در آن دوران فريبنده‏ترين و گمراه كننده‏ترين جريان، ادعاى جعفر، برادر امام حسن عسكرى - عليه السلام - براى جانشينى آن حضرت و مدعيان دروغين نيابت بود. علاوه بر دشمنان خارجى كه سعى و تلاش در متلاشى كردن شيعيان داشتند، ولى اينها دشمنان داخلى بودند كه تأثير آنها در منحرف كردن اذهان عمومى بيشتر و مبارزه با آنها مشكل‏تر

|73|

مى‏باشد تاريخ نشان داده است كسانى كه با اسم اسلام به مخالفت با اسلام پرداخته‏اند، از موفقيت بيشترى برخوردار بوده و توانستند عده‏اى از عموم مردم را فريب بدهند. لذا شخصى كه (يعنى، جعفر كذاب) پسر امام هادى و برادر امام حسن عسكرى - عليهم السلام - است و بعدا ادعاى جانشينى برادر خود را بكند، و همچنين كسانى كه مدتى از اصحاب امام هادى يا امام حسن عسكرى و يا امام مهدى - عليهم السلام - بوده‏اند و بعدا به خاطر تبعيت از هواى نفس و دنياطلبى و شهرت‏طلبى، مدعى دروغين نيابت امام زمان - عليهم السلام - باشند، تشخيص نيات پليد آنان و مبارزه با آنها به مراتب سخت‏تر از دشمنان خارجى و شمشير به دست مى‏باشد؛ ولى به حول و قوه الهى شيعيان بيدار و هوشيار، به خوبى از اين مرحله عبور نموده و همه آنها را با همان روش منطقى رسوا كردند و شك و ترديد ايجاد شده توسط آنان را از قلوب مردم زدودند. وقتى كه زندگانى نواب خاص را مطالعه مى‏كنيم، شواهد زيادى درباره اين مطلب مى‏يابيم. ليكن مقام، گنجايش ذكر تفصيلى موارد و مصاديق اين موضوع را ندارد، و لذا ما به دو مورد اكتفا مى‏كنيم و برخى موارد ديگر را در شرح حال نايبان خاص امام زمان - عليه السلام - نوشته‏ايم؛ براى آگاهى بيشتر به آنجا مراجعه كنيد.

1- حلاج كه يكى از مدعيان دروغين نيابت بود و با حيل مختلف، مردم را فريب مى‏داد، چون مى‏خواست كه در ميان شيعيان از مقبوليت بالاترى برخوردار باشد، به ابو سهل اسماعيل بن على نوبختى كه از رهبران شيعه در آن زمان به شمار مى‏رفت و از نفوذ فوق العاده‏اى در ميان آنها بهره‏مند بود، نامه‏اى نوشت و به او پيغام داد كه من وكيل حضرت صاحب الزمان هستم. و من از طرف امام غايب مأمورم كه به تو نامه بنويسم كه هر گونه نصرت و يارى خواسته باشى براى تو آشكار سازم تا دل تو قوت گيرد و در نيابت من ترديد نكنى!

ابو سهل هم به وى پيغام داد كه من در مقابل آن همه معجزات و كرامات كه از تو به ظهور رسيده، فقط موضوع مختصرى را پيشنهاد مى‏كنم، و آن اين است كه: من گرفتار

|74|

محبت كنيزكان هستم و به ايشان عشق مى‏ورزم و عده‏اى از آنان را در تملك دارم و قادر به چيدن ميوه‏اى از بستان وصل ايشان نيستم و اگر هر جمعه موى خويش را به خضاب رنگين نسازم، پيرى من آشكار مى‏گردد و كنيزكان از من دور مى‏شوند و از اين جهت سخت در زحمت مى‏باشم. اگر كارى كنى كه از رنج خضاب رها شوم و موى سفيد من سياه گردد، دست اطاعت به سمت تو دراز مى‏كنم و به عقيده تو در مى‏آيم و از مبلغين مذهب تو مى‏شوم و اموالم را در راه تو صرف مى‏نمايم.

وقتى حلاج به اشتباه خود پى برد كه با چه كسى مكاتبه كرده است، از او منصرف‏ شد و جوابى به او نداد.

ابو سهل بعد از آن در هر محفلى به عنوان مسخره اين داستان را نقل مى‏كرد و اسرار او را فاش مى‏نمود و اين قصه باعث نفرت عامه از او گرديد.[1]

2- ابوالحسن على بن سنان موصلى از پدرش روايت مى‏كند كه: «هنگامى كه امام حسن عسكرى - عليه السلام - وفات يافت، جماعتى از قم و جبل، با اموال زيادى كه مرسوم بود مى‏آوردند، آمدند و از رحلت آن حضرت اطلاع نداشتند؛ وقتى به سامرا رسيدند، جوياى حال امام حسن عسكرى - عليه السلام - شدند.

به آنها گفته شد كه: حضرت وفات كرده است. پرسيدند: وارث او كيست؟

گفتند: وارث او جعفر، پسر امام هادى - عليه السلام - است (جعفر كذاب).

پرسيدند: او كجاست؟

گفتن: او اكنون براى تفريح سوار قايقى شده و در دجله به ميگسارى مشغول و جمعى از خوانندگان و نوازندگان براى او خوانندگى و نوازندگى مى‏كنند.

وقتى كه آنها، اين حرفها را شنيدند، با خود گفتند: اين اعمال اوصاف امام نيست. بعضى از آنها گفتند: اين اموال را برگردانده به صاحبانش مسترد مى‏داريم.


[1] - الغيبه، ص 401.

|75|

ولى ابوالعباس احمد بن جعفر حميرى قمى گفت: نه! صبر مى‏كنيم تا اين مرد برگردد و كاملا درباره او تحقيق كنيم.

وقتى جعفر برگشت به وى سلام نموده و گفتند: سرور ما! ما مردمى از اهل قم هستيم و جماعتى از شيعه و غير شيعه نيز با ما هست، اموالى را براى امام حسن عسكرى - عليه السلام - آورده‏ايم. جعفر پرسيد: آن اموال اكنون در كجاست؟ گفتند: نزد ماست. گفت: آنها را پيش من بياوريد. گفتند: اين اموال داستانى دارد. گفت: آن داستان چيست؟

گفتند: اين اموال از شيعيان جمع شده و هر دو يا سه دينارى از آن يك نفر است، كه اينها را جمع كرده و در كيسه‏اى گذاشته و سر آن كيسه را مهر و موم نموده‏اند. و رسم چنين بوده كه ما هر وقت مالى را خدمت امام حسن عسكرى - عليه السلام - مى‏آورديم، مقدار اموال را بطور معين بيان مى‏كرد و سپس هر اندازه آن، مال چه كسى بود، نام مى‏برد و نقش سكه‏ها را هم بيان مى‏فرمود.

جعفر گفت: شما دروغ مى‏گوييد و چيزى را (علم غيب) به برادرم نسبت مى‏دهيد كه در وى نبود. وقتى آنها سخنان جعفر را شنيدند، به يكديگر نظر افكندند، باز جعفر گفت: اموال را به من تحويل بدهيد. آنها گفتند: ما اجير و وكيل صاحبان اين اموال هستيم و آن را جز با نشانه هايى كه به وسيله آن، امام را مى‏شناختيم، به كسى تسليم نمى‏كنيم. اگر تو امام هستى، آن نشانه‏ها را بيان كن و الا ما آن را به صاحبانش بر مى‏گردانيم تا هر گونه صلاح ديدند عمل كنند. جعفر نزد خليفه رفت و از آنان شكايت كرد، وقتى خليفه آنها را احضار كرد؛ گفت: اموالى را كه با خود آورده‏ايد به جعفر بدهيد. آنها گفتند: ما مردمى هستيم كه اجير و وكيل صاحبان اين اموال مى‏باشيم، و صاحبان آن هم، به ما دستور داده‏اند فقط به كسى بدهيد كه با نشانه و دليل استحقاق خود را در اخذ آن، ثابت نمايد؛ چنانكه با امام حسن عسكرى - عليه السلام - نيز به همين گونه رفتار مى‏كرديم.

خليفه پرسيد: علامتى كه در امام حسن عسكرى - عليه السلام - بود، چيست؟ آنها گفتند: امام دينارها و صاحبان آن و نوع و مقدار اموال را (قبل از تسليم) بيان مى‏داشت،

|76|

وقتى اين نشانه‏ها را مى‏گفت، ما هم اموال را به وى تسليم مى‏نموديم. بارها به حضورش مى‏رسيديم و همين علامت و دليل را از او مشاهده مى‏كرديم. اكنون آن حضرت رحلت فرموده، اگر اين مرد جانشين اوست، مانند برادرش علائم و نشانه‏هاى اين اموال را بگويد تا به او تسليم نماييم؛ و گر نه به صاحبانش بر مى‏گردانيم. هنگامى كه جعفر اين را شنيد، به خليفه گفت: اينها مردمى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مى‏بندند و آنچه آنها درباره او معتقدند، علم غيب است (كه جز خدا نمى‏داند). خليفه گفت: اينها فرستادگان مردم هستند «و ما على الرسول الا البلاغ» يعنى، فرستاده فقط بايد مطلب را ابلاغ كند.

جعفر از حرف خليفه مات و مبهوت ماند و جوابى نداد. سپس آنها از خليفه خواستند كسى را همراه آنها بفرستد كه تا بيرون شهر آنها را بدرقه كند، خليفه هم راهنمايى همراه آنها فرستاد كه تا بيرون شهر آنها را مشايعت كند؛ چون از شهر دور شدند، ناگاه جوان زيبايى را ديدند كه به نظر خدمتكار و خادم مى‏رسيد، جوان زيبا صدا زد: اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى! دعوت مولاى خودتان را بپذيريد. آنها پرسيدند: آقا و مولاى ما تو هستى؟ گفت: خير! من خادم مولاى شما هستم، با من بياييد تا به خدمت او برويم.

آنها هم با او رفتند تا وارد خانه امام حسن عسكرى - عليه السلام - شدند. ديدند فرزند آن حضرت، قائم - عليه السلام - مانند پاره ماه، در حالى كه لباس سبزى پوشيده، روى تختى نشسته است. ما به وى سلام نموديم و او هم جواب ما را داد. سپس فرمود: تمام اموالى كه آورده‏ايد، فلان مقدار است. سپس مشخصات آورندگان و مقدار اموالى كه همراه آنان بود، بيان كرد.

آنگاه اوصاف لباسها و توشه‏ها و چهارپايانى كه داشتيم، بيان فرمود. در برابر امام‏ - عليه السلام - به سجده افتاده و شكر خدا كرديم و زمين جلو روى امام را، بوسه زديم. سپس سؤالاتى كه داشتيم نموديم و اموالى را كه آورده بوديم تسليم كرديم و حضرت به ما دستور داد: «ان لا نحمل الى سر من رأى بعدها شيئا من المال، فانه ينصب لنا ببغداد

|77|

رجلا يحمل اليه الأموال و يخرج من عنده التوقيعات: بعد از اين اموال را به سامرا نبريم و فرمود: شخصى (وكيلى) براى شما در بغداد تعيين مى‏كنم كه اموال را به او بدهيد و گرفتاريهاى خود و نامه‏ها را به او داده و به وسيله او با من تماس گرفته و مشكلات خود را بر طرف نماييد». آنگاه، هيئت قمى‏ها از خدمت امام - عليه السلام - مرخص شدند و بيرون رفتند.[1]

حضرت در برابر اين گروه، تاريخ غيبت صغرى و تاريخ انتخاب نواب خاص را بيان فرمود و دستور داد بعد از آن، مردم به آنها رجوع نمايند و مشكلات خود را به وسيله آنان حل كنند.

براى اطلاع بيشتر درباره اين موضوع (اهل منطق بودن شيعيان) به منابع زير كه در پاورقى آمده است مراجعه كنيد.[2]


3- انتخاب نواب خاص از طرف امام زمان عليه السلام

بعد از شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - در آغاز اكثر شيعيان، با حيرت‏ و سرگردانى و شك و ترديد وحشتناكى مواجه گرديدند. البته اين وضعيت اختصاص به رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - نداشت، بلكه به خاطر مشكلات سياسى و وجود اختناق و خفقانى كه دستگاه عباسى براى امامان - عليهم السلام - ايجاد مى‏كردند در ايجاد نظم درست ميان شيعيان، در ارتباط با امامان، نابسامانيهايى پديد مى‏آورد، و اين مشكل بعد از رحلت يك امام و جانشين بعدى بيشتر نمود مى‏كرد. شيعيان در آغاز با


[1] - كمال الدين، ج 2، ص 476، حديث 26. (اين حديث با استفاده از كتاب «مهدى موعود» ترجمه شده است.)

[2] - بحار، 51، ص 300، حديث 19. كمال الدين، ج 2، ص 488، باب 45، حديث 11. بحار، ج 51، ص 327، حديث 50. اصول كافى، ج 2، ص 464، باب مولد الصاحب (ع)، حديث 19. بحار، ج 51، ص 299، حديث 16. بحار، ج 51، ص 295، حديث 11. خاندان نوبختى، ص 114 و 115.

|78|

ترديد مواجه مى‏شدند و در مرحله بعد به فرقه‏هاى مختلف انشعاب مى‏يافتند؛ ولى بعد از مدت زمانى امام بعدى ترديد را از اذهان مى‏زدود و اين انشعابات را سامان مى‏بخشيد.

پس از شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - در سال 260ه.ق. اين مشكل، (شك و ترديد و انشعاب) دو چندان گرديد و حتى بعضى‏ها، از عقايدشان برگشتند؛ چون آغاز غيبت امام - عليه السلام - و عدم حضور مستقيم و فقدان فيزيكى وى در ميان شيعيان بود و از طرف ديگر، طبق مآخذ قرون اوليه، امام حسن عسكرى - عليه السلام - نتوانست آشكارا پسرش را معرفى نمايد و جانشين خود را به طور علنى نصب نمايد.[1] طبق نوشته شيخ مفيد در ارشاد، حتى به بخش عظيمى از پيروان خويش معرفى نكرد.

[2] بنابراين، علت شدت بحران در آن زمان، اين بود كه امام حسن عسكرى - عليه السلام - به خاطر شرايط خاص زمانى، نتوانست جانشين خود را براى عموم آشكارا منصوب نمايد؛ در حالى كه يكى از ويژگيهاى شيعيان، كه آنان را از ديگر فرق اسلامى متمايز مى‏سازد، اين است كه هر امامى توسط امام قبلى معرفى مى‏گردد.

ما به نمونه هايى از سرگردانى و ترديد شيعيان، و همچنين به كيفيت انشعاب آنان، اشاره مى‏كنيم؛ تا به طور ملموس‏تر با اين وضعيت آشنا شويم.

1- جماعتى از اهل مدينه، كه از اولاد ابوطالب بودند، و عقيده حق داشتند [براى امام حسن عسكرى - عليه السلام - پسرى قائل بودند كه امام دوازدهم است‏] و حقوق آنها در وقت معينى به ايشان مى‏رسيد، چون امام حسن عسكرى - عليه السلام - رحلت فرمود، دسته‏اى از ايشان، از عقيده فرزند داشتن امام - عليه السلام - برگشتند، سپس حقوق كسانى كه به فرزند داشتن امام معتقد بودند، مى‏رسيد، و از ديگران بريده شد و نامشان از ميان رفت.[3]


[1] - فرق الشيعه نوبختى، ص 105، المقالات و الفرق، ص 102.

[2] - الارشاد، ص 345.

[3] - اصول كافى، ج 2، ص 457 باب مولد الصاحب - عليه السلام - حديث 7.

|79|

آنان با وجود اينكه از شيعيان و دوستداران على بن ابوطالب - عليه السلام - بودند، اما بعد از درگذشت حضرت، از اعتقاد خود برگشتند و منحرف شدند.

2- محمد بن مهزيار كه پدر او، ابراهيم بن مهزيار و طبق نوشته بزرگان، پدر او در اهواز، وكيل حضرت ولى عصر - عليه السلام - بوده است. همين محمد بن مهزيار كه پدرش از وكلاى حضرت بوده است، بعد از وفات امام حسن عسكرى - عليه السلام - دچار شك و ترديد گرديد.

مرحوم كلينى، چنين روايت مى‏كند كه: «هنگامى كه پدر محمد بن ابراهيم رحلت‏ كرد، اموالى از سهم امام - عليه السلام - پيش او بود. پدرش وصيت كرده بود كه درباره اموال احتياط پيش گيرد و به صاحبان اصلى برساند. محمد بن ابراهيم در حال شك و ترديد اموال را به عراق حمل نمود و تصميم گرفته بود، اگر دليل قانع كننده‏اى پيدا نكند، اموال را به كسى تحويل ندهد و بر گرداند. ليكن بعد از اينكه وى در مكانى اقامت گزيد، قاصدى پيش او آمد و نشانه‏هاى اموال را بيان نمود و اموال را تحويل گرفت. و او همچنان در حال ناراحتى و غمگينى به سر مى‏برد، بعد از چند روزى نامه‏اى به افتخار او صادر شد و او به جاى پدرش به وكالت انتخاب گرديد.»[1]

مضمون اين حديث، در دو جاى ديگر نيز با مختصر اختلافى نقل شده است. جهت اطلاع بيشتر، مى‏توانيد به آن منابع رجوع كنيد.[2]

همانطورى كه ملاحظه مى‏كنيد، حضرت پيكى را پيش او فرستاد و علائم اموال را ذكر نمود، او يقين كرد و شك وى بر طرف گرديد. خيلى وقتها، اتفاق مى‏افتاد كه خود حضرت، مستقيما يا به وسيله نواب و يا ساير وكلا، افرادى را كه دنبال حقيقت بودند، با قرائن و شواهد راهنمايى مى‏كرد و آنها را به امامت خويش معتقد مى‏نمود.


[1] - اصول كافى، ج 2، ص 456، حديث 5، نقل به تلخيص.

[2] - كمال الدين، ج 2، ص 486، حديث 8. اختيار معرفة الرجال، ج 2، ص 813.

|80|

3- مرحوم صدوق در «كمال الدين» از ابورجاء مصرى چنين روايت مى‏كند كه: «دو سال بعد از رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - براى تحقيق درباره جانشين آن حضرت، سفر كردم؛ ولى چيزى دستگيرم نشد، سال سوم كه در مدينه در جستجوى پسر امام حسن عسكرى - عليه السلام - بودم، ابوغانم مرا دعوت كرد كه شام را نزد او باشم. در آن هنگام نشسته بودم و در دل خود مى‏گفتم اگر امام پسرى داشت لابد بعد از سه سال ظاهر مى‏شد، ناگاه صداى هاتفى را شنيدم، ولى خود او را نديدم كه مى‏گفت: اى نصر بن عبد الله (ابو رجاء) به اهل مصر بگو: شما كه به پيغمبر ايمان آورده‏ايد آيا او را ديده‏ايد؟ نصر مى‏گويد: من تا آن موقع اسم پدرم را نمى‏دانستم. زيرا من در مدائن متولد شده بودم و نوفلى مرا به مصر آورده بود، و بعد از مرگ پدرم در آنجا پرورش يافتم. بعد از شنيدن آن برخاستم و حركت كردم و پيش ابوغانم نرفتم و راه مصر را گرفته و حركت نمودم.»[1]

اين حديث، نشان مى‏دهد كه عده‏اى تا حدود سه سال، هنوز در شك و ترديد باقى بودند و مسأله براى آنها روشن نشده بوده است.

4- حسن بن عبدالمجيد مى‏گويد: «درباره حاجز بن يزيد [كه يكى از وكلاى آن حضرت در بغداد و معاون اول عثمان بن سعيد بود] به شك افتادم، سپس مالى جمع كردم و به سامرا رفتم؛ نامه‏اى به من رسيد كه «درباره ما و كسى كه به امر ما جانشين ما، مى‏شود، شك روا نيست؛ هر چه همراه دارى به حاجز بن يزيد تحويل بده.».[2]

اگر به كتب حديثى مراجعه كنيم، مواردى از اين قبيل، زياد پيدا مى‏كنيم؛ و ما موارد زيادى را در زندگانى نواب خاص امام زمان - عليه السلام - ذكر خواهيم كرد و در اينجا به همين مقدار درباره شك و ترديد عموم شيعيان، اكتفاء مى‏كنيم. در اثر اين شك و سرگردانى، شيعيان به فرق گوناگون انشعاب يافتند، البته بعد از هر امامى انشعابى در


[1] - كمال الدين، ج 2، ص 491، باب 45، حديث 15. بحار، ج 51، ص 230.

[2] - اصول كافى، ج 2، ص 461، باب مولد الصاحب - عليه السلام - حديث 14.

|81|

اماميه صورت مى‏گرفت؛ ليكن به خاطر عدم معرفى رسمى و آشكار جانشين امام حسن عسكرى - عليه السلام - و جاه‏طلبى شخصى برادر امام حسن عسكرى - عليه السلام - [يعنى، جعفر كذاب‏] اين انشعاب در زمان رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - در سال 260ه.ق. به اوج خود رسيد.

مسعودى در «مروج الذهب» بيست فرقه ذكر مى‏كند.[1] سعد قمى در «المقالات‏ و الفرق» پانزده گروه ذكر مى‏كند.[2] نوبختى در «فرق الشيعه»[3] و شيخ مفيد در «الفصول المختاره»[4] از چهارده فرقه نام مى‏بردند، با اين فرق كه نوبختى در مقام توضيح سيزده فرقه را بيان مى‏كند و چهاردهمى را بيان نمى‏كند، ولى مفيد چهاردهمين فرقه را نيز، بيان كرده است. شهرستانى در «الملل و النحل» از يازده گروه نام مى‏برد.[5]

مشهور در ميان علماء اين است كه بعد از امام عسكرى - عليه السلام - اماميه به‏ چهارده فرقه تقسيم شدند. طبق نظر بعضى از نويسندگان معاصر[6] اين چهارده گروه از لحاظ اصولى، پنج فرقه را تشكيل مى‏دهند.

1- كسانى كه رحلت امام حسن عسكرى - عليه السلام - را نپذيرفته و اظهار كرده‏اند كه آن امام زنده است. اينان امام يازدهم - عليه السلام - را همان «مهدى» مى‏دانستند. «واقفه».

2- كسانى كه به امامت جعفر بن على الهادى - عليه السلام - اعتقاد داشته و با نديدن فرزندى از امام يازدهم - عليه السلام - جعفر را كه از طرف اماميه، ملقب به كذاب بود،


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 112.

[2] - اشعرى قمى، سعد بن عبد الله، المقالات و الفرق، ص 102.

[3] - نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعه، ص 105.

[4] - الفصول المختاره، ص 260- 258. شيخ مفيد از فرق الشعيه نوبختى نقل كرده است.

[5] - شهرستانى، محمد بن عبد الكريم، الملل و النحل، ص 130.

[6] - حيات فكرى و سياسى امامان شيعه - عليهم السلام - ج 2، ص 219. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 103.

|82|

پذيرفتند. اينان خود نظرات متفاوتى داشتند: برخى جعفر را جانشين امام عسكرى - عليه السلام - دانسته و برخى در واقع او را امام يازدهم مى‏پنداشتند. «جعفريه»

3- كسان ديگرى، امامت فرزند امام هادى - عليه السلام - يعنى، محمد را كه در حيات پدر، درگذشته بود، پذيرفتند و امامت حضرت عسكرى - عليه السلام - را منكر شدند. «محمديه».

4- فرقه ديگر معتقد بودند، كه پس از درگذشت امام عسكرى - عليه السلام - ديگر امامى وجود ندارد، همچنان كه پس از درگذشت پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - ديگر پيامبرى نخواهد آمد.

5- فرقه ديگر، اماميه بودند كه اكثريت شيعه را تشكيل داده و به امامت حضرت مهدى - عليه السلام - اعتقاد داشتند. اين جريانى بود كه رهبرى اصلى شيعيان امامى را بر عهده گرفت.

از اين گروهها، تنها گروهى كه بر صفحه تاريخ تشيع باقى ماند، فرقه اماميه است؛ اين فرقه كه به امامت حضرت مهدى - عليه السلام - فرزند امام حسن عسكرى - عليه السلام - اعتقاد داشته، توانسته اكثريت شيعيان را جذب و جلب كند.

اين اقدام، نشانگر آن است كه اقدامات صورت گرفته و مقدماتى كه از پيش براى‏ چنين دگرگونى آماده شده بود، به اندازه‏اى حساب شده و سنجيده بوده كه توانست شيعه را از اين گرفتارى نابود كننده نجات بدهد.

با وجود زمينه سازيهاى قبلى و آگاهى و هوشيارى خواص و بزرگان شيعه، باز مشاهده مى‏شود كه يك حيرت هول انگيزى بر جامعه مستولى گرديد، امام زمان - عليه السلام - هم اين پيشامدها را پيش بينى كرده بود.

مردمى كه هميشه به امام دسترسى داشتند و پيش او رفت و آمد مى‏كردند و تمام‏ مشكلات خود را شخصا با او در ميان مى‏گذاشتند و به وسيله او حل مى‏نمودند، اگر بنا مى‏شد يك مرتبه دستشان از دامن امام - عليه السلام - كوتاه گردد، به طورى كه نتوانند

|83|

كوچكترين تماسى با وى داشته باشند، يك اضطراب و سر درگمى شديدترى بر آنها مستولى مى‏گرديد كه احتمال مى‏رفت اساس اجتماع شيعه متلاشى گردد؛ لذا براى اينكه اين چنين وضعى پيش نيايد و كم كم براى زندگى بدون امام - عليه السلام - در يك مدت طولانى آماده شوند، آن حضرت در دوران اوليه با اينكه از ديده‏ها پنهان بود، رابطه مستقيمى بين خود و شيعيانش به وسيله نمايندگان خاص و ويژه برقرار نمود؛ و اين نوع ارتباط، براى ملتى كه از ديدار امام خود محروم بودند، يك نوع دلدارى براى آنها محسوب مى‏شد.

نمايندگان ويژه با حركتهاى سنجيده و رهبريت مدبرانه و عاقلانه خود، اين اوضاع نابسامان اجتماع شيعه را سامان بخشيده و مردم را از سردرگمى و سرگردانى نجات دادند و اختلاف و انشعابات را به تدريج از بين بردند.

دكتر جاسم حسين در اين زمينه چنين اظهار نظر مى‏كند كه: «گر چه اماميه به پانزده گروه منشعب شدند و در زمان نخستين سفير، ديدگاههاى گوناگونى درباره جانشين امام حسن عسكرى - عليه السلام - داشتند، ليكن تعاليم و فعاليتهاى سفير دوم با موفقيت انجام گرفت. از اين رو، تعاليم و آيين پيروان سفير دوم در محافل اماميه انتشار يافت، در حالى كه ديگر گروهها مضمحل شدند.

در زمان سفراى سوم و چهارم، نسل جديد اماميه نسبت به سفيران و قبول بيانات‏ ايشان به عنوان سخنان امام دوازدهم مطيع‏تر و مشتاق‏تر بودند. اشتياق بيشتر آنان به اين دليل بود كه تمام توقيعاتى كه به چهار سفير نوشته شده و به امام دوازدهم منسوب مى‏شد با يك دستخط و در يك سبك واحدى بود. همين دستخط يكسان در ميان اماميه، بيانگر اجماعى شد كه تسليم آخرين توقيع صادره به سفير چهارم شوند، توقيعى كه با آن غيبت صغرى خاتمه يافت و غيبت كبرى شروع شد.»[1]


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 217- 216.

|84|

شيخ مفيد تأييد مى‏كند كه در سال 373ه.ق. كه وى مشغول نوشتن كتاب خود (الفصول المختاره) بود، از آن فرقه‏هاى چهارده گانه، تنها اماميه باقى مانده است. به نوشته وى، اين گروه، بزرگترين فرقه شيعه، از نظر: جمعيت، علماء، متكلمان، نظار، صالحان، عابدان، فقيهان، محدثان، اديبان و شاعران هستند، آنان، آبروى شيعه اماميه، سرپرستان اجتماع و در دين، مورد اعتماد شيعيان مى‏باشند.[1]


اهداف اساسى نيابت

نمايندگى و نيابت امام زمان - عليه السلام - دو هدف اساسى داشت:

1- آماده كردن اذهان عمومى براى «غيبت كبرى» و عادت دادن تدريجى مردم به پنهان زيستى امام - عليه السلام - و جلوگيرى از غافلگير شدن در موضوع غيبت. اگر امام - عليه السلام - به طور ناگهانى غيبت مى‏كرد، چه بسا موجب انكار مطلق وجود مهدى - عليه السلام - و انحراف افكار عمومى مى‏شد. نمايندگان خاص امام زمان - عليه السلام - در دوران غيبت صغرى به اين هدف و غرضى كه آماده سازى افكار و اذهان عمومى براى «غيبت كبرى» بود، نايل آمدند و لذا لزومى به امتداد غيبت صغرى نشد.

2- رهبرى دوستداران و طرفداران امام زمان - عليه السلام - و حفظ مصالح اجتماعى شيعيان. خلاء و كمبودى كه از ناحيه عدم حضور و فقدان امام - عليه السلام - در اجتماع شيعيان پيدا شده بود، پر كردند؛ و امام زمان - عليه السلام - توانست به وسيله آنان رهبرى خويش را در جامعه اعمال كند، و خسارتهاى ناشى از عدم حضور مستقيم خود را جبران نموده و مصالح اجتماع آن زمان و دوستداران را در سخت‏ترين شرايط اجتماعى و سياسى كه بى اندازه پيچيده و دشوار بود، حفظ كرده و نگذاشت شيعيان منحرف شده و متلاشى گردند.[2]


[1] - الفصول المختاره، ص 261. حيات فكرى و سياسى امامان شيعه عليهم السلام، ج 2، ص 220.

[2] - صدر، سيد محمد، تاريخ الغيبة الصغرى، ص 426.

|85|


وظايف و فعاليتهاى نواب خاص

وظايف اين بزرگواران جداى از زندگانى شان نمى‏باشد، بلكه زندگى اينان سراسر فعاليت و انجام وظايفى بود كه از طرف امام مهدى - عليه السلام - بر عهده آنها گذاشته مى‏شد. كسى كه شرح حال اين ياران با وفاى امام - عليه السلام - را مطالعه نمايد، به تلاشها و كوششهاى صادقانه و دلسوزانه آنها در جنبه‏هاى مختلف اجتماعى، سياسى، فرهنگى و علمى و... پى خواهد برد.

اگر بخواهيم كليه فعاليتهاى نمايندگان ويژه امام زمان - عليه السلام - را به طور مفصل بيان كنيم، بايد همه جزئيات زندگانى‏شان را در اين قسمت تكرار كنيم؛ و چون به طور مفصل زندگانى آنان را در يك بخش مستقل نوشته‏ايم، در اينجا به ذكر عناوين و توضيح مختصر وظايف و فعاليتهاى اساسى كه مشترك بين همه آنهاست، اكتفاء مى‏كنيم؛ تا يك چشم انداز كلى از كارهاى «نواب» در ذهن خواننده محترم نقش ببندد و با ذهنى آماده و باز، وارد مطالعه زندگانى مملو از تلاش و ايثار اين نايبان راستين حضرت حجة بن الحسن المهدى - عليه السلام بشوند.


1- پنهان نگه داشتن نام، مكان و رفع شك و ترديد درباره آن حضرت

از احاديث نقل شده توسط نواب خاص و توقيعات صادر شده از طرف امام زمان - عليه السلام - به دست آنها، معلوم مى‏شود كه نواب يك وظيفه دو جانبه داشته‏اند:

از يك طرف نام و محل زندگى امام را نه تنها از دشمنان، بلكه از شيعيان مخفى نگه مى‏داشتند و به وكلاى خود آموزش مى‏دادند كه مبادا اسمى از حضرت به ميان آيد، و لذا توانستند شيعيان را از خطر عباسيان مصون دارند.

از سوى ديگر، بر آنها لازم بود كه وجود مبارك امام را براى هواداران مورد اعتماد به اثبات رسانند تا خط انحراف نتواند شك و ترديد در ميان آنها ايجاد كند. در موقعيتهاى مختلف براى افراد مورد اطمينان بيان مى‏كردند كه حضرت را ديده‏اند و مكانهاى حضور

|86|

او را يادآور مى‏شدند تا غبار شك از قلوب آنها زدوده شود.

براى بهتر فهميدن اين خط مشى و سياست، به «احاديث منقول از محمد بن عثمان» قسمت «ب» و «ج» در شرح حال نايب دوم در اين نوشتار مراجعه كنيد.


2- جلوگيرى از فرقه گرايى و انشعابات شيعيان

فعاليتهاى سفيران (نايبان خاص امام زمان) اين هدف را دنبال مى‏كرد كه جماعت‏ اماميه را از انشعابات بيشتر با اثبات امامت پسر امام عسكرى - عليه السلام - مصون دارد. به منظور وصول به اين هدف، اينان آن دسته از گفتارهاى پيامبر و ائمه را كه دلالت دارد مجموعه امامان به دوازده ختم مى‏شود كه او غيبت خواهد كرد به كار مى‏گرفتند.[1]

نواب در اين مرحله، به موفقيت چشمگيرى دست يافتند و توانستند انشعاباتى كه در مكتب تشيع به وجود آمده بود، تقليل داده و در نهايت به صفر برسانند. ما اين مطلب را چند صفحه قبل همين بخش، تحت عنوان «انتخاب نواب از طرف امام زمان» به طور مفصل توضيح داديم و نقش نايبان را در اين زمينه متذكر شديم.


3- پاسخگويى به سؤالات فقهى و مشكلات علمى و عقيدتى

نواب خاص، سؤالات فقهى و شرعى شيعيان را به خدمت امام - عليه السلام - مى‏رساندند و پاسخ آنها را مى‏گرفتند و به مردم ابلاغ مى‏كردند. در دوره نيابت نايب دوم، محمد بن عثمان، سؤالات فقهى بسيارى مطرح گرديده و در ضمن توقيعات و مكاتبات متعدد و طولانى امام مهدى - عليه السلام - به آنها جواب داده است.

ما برخى از توقيعات فقهى را در زندگانى «محمد بن عثمان» نقل كرده‏ايم، براى‏ اطلاع بيشتر به آنجا مراجعه شود.


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 140.

|87|

از جمله توقيعات، «توقيع اسحاق بن يعقوب»[1] كه مشتمل بر مطالب مهم و نكات قابل توجه است. همچنين «توقيع ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى»[2] كه اكثر آن، مسائل شرعى و فقهى مى‏باشد و توقيعات ديگر كه در زندگانى نواب خاص بيان شده است.

فعاليتهاى نواب به مسائل فقهى محدود نمى‏شد، بلكه وظيفه ديگرى كه نواب بر عهده داشتند، حل مشكلات علمى و شركت در بحثها و مناظرات عقيدتى بود كه براى راهنمايى عموم مردم يا براى اعتراض به شبهه‏ها و دفاع از اسلام به عمل آمد. براى آشنايى با اين گونه مباحث و مناظرات نواب، به زندگى محمد بن عثمان، تحت عنوان «محمد بن عثمان مرجع و پناهگاه شيعيان در مسائل كلامى، فقهى، اجتماعى» و همچنين به زندگى حسين بن روح، تحت عنوان «مقام علمى حسين بن روح» مراجعه شود.


4- مبارزه با مدعيان دروغين نيابت

ما اين بحث را بطور مفصل و گسترده در اواخر شرح حال نايب دوم، بيان كرده‏ايم و لذا احتياجى به تكرار آن در اينجا نيست.


5- اخذ و توزيع اموال متعلق به امام

نواب خاص امام، هر كدام در دوران سفارت خود، وجوه و اموال متعلق به آن‏ حضرت را، كه شيعيان يا توسط وكلاى محلى مى‏پرداختند، تحويل مى‏گرفتند و به هر طريقى كه ممكن بود به امام مى‏رساندند، و در مواردى كه امام دستور مى‏داد، مصرف مى‏كردند.[3]


[1] - الغيبه، ص 293، حديث 248.

[2] - كمال الدين، ج 2، ص 520، حديث 49.

[3] - پيشوايى، مهدى، سيره پيشوايان، ص 686.

|88|

طبق مآخذ اماميه، همه اين سفيران (نايبان خاص امام زمان) در وصول وجوهات‏ دست به اعجازهايى مى‏زدند تا پيروان و هواداران شيعى، حقانيت ايشان را باور كنند. به اعتقاد اماميه آن كسى كه خود را به عنوان سفير معرفى مى‏كند و قادر به انجام معجزه نيست، درباره امام دروغ گفته و از سازمان [وكالت‏] بيرون رانده مى‏شود.[1]

زندگانى «نواب اربعه» مملو از اين جريانات و حكايات مى‏باشد؛ و روش و شيوه‏ شيعيان در تحويل اموال، امتحان و آزمايش و اخبار از خصوصيات اموال بود و تا زمانى كه اطمينان براى آنان حاصل نمى‏شد، از تحويل اموال و امانات خوددارى مى‏نمودند.


6- سازماندهى وكلاء

يكى از نويسندگان معاصر در اين زمينه چنين مى‏نويسد:

«سياست تعيين وكيل براى اداره امور نواحى گوناگون و ايجاد برقرارى ارتباط ميان شيعيان و امامان، از دورانهاى ائمه پيشين وجود داشت. در دوران غيبت، اين‏ تماس با امام زمان - عليه السلام - قطع گرديده و محور ارتباط وكيلان با امام - عليه السلام - همان نايبى بود كه امام زمان - عليه السلام - تعيين مى‏كرد.

مناطق شيعه نشين تقريبا مشخص بود و بنا به ضرورت در هر منطقه‏اى وكيلى تعيين شده، و گاه چند وكيل در مناطق كوچكتر تحت سرپرستى وكيلى قرار داشتند كه امام و بعدا نواب براى آنها تعيين مى‏كردند. اين وكلاء اموالى را كه بابت وجوهات مى‏گرفتند به شيوه‏هاى گوناگونى به بغداد، نزد نواب مى‏فرستادند و آنها نيز طبق دستور امام - عليه السلام - در مواردى كه لازم بود، به كار مى‏گرفتند.

در مواردى ممكن بود كه برخى از وكلاء براى يك بار امام زمان - عليه السلام - را ملاقات كنند، چنانكه «محمد بن احمد قطان» كه از وكيلان ابوجعفر نايب دوم بود، به


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 140، به نقل از كمال الدين، ج 2، ص 476 حديث 26. آخرين اميد، ص 68.

|89|

ملاقامت امام - عليه السلام - نايل آمد.[1] اما معمولا آنها تحت نظر نايب خاص امام، انجام وظيفه مى‏كردند. به نقل از احمد بن متيل قمى، ابوجعفر ده وكيل در بغداد داشته كه نزديكترين آنها به وى «حسين بن روح» بود، كه بعدا نايب سوم شده است.[2] از ديگر نزديكان وى «جعفر بن احمد بن متيل» بوده كه بسيارى گمانشان بر اين بوده كه وى به جانشينى ابوجعفر خواهد رسيد. از روايتى ديگر، معلوم مى‏شود كه در برابر اموالى كه به وكلاء داده مى‏شده، قبوضى از آنان دريافت مى‏شده است. اما از نايب خاص، چنين قبوضى دريافت نمى‏شد و زمانى كه ابوالقاسم حسين بن روح را به جانشينى برگزيد، دستور داد كه از وى نيز قبوضى نخواهند.[3]

همچنين وكلايى در اهواز، سامرا، مصر، حجاز، يمن و نيز مناطقى از ايران همچون خراسان، رى و قم بود كه اخبار آنها به صورت جسته و گريخته و تنها در ذيل موضوعاتى ديگر در «الغيبه» طوسى و «كمال الدين» صدوق گفته شده است.»[4]


كيفيت گزينش نواب خاص

نايبان خاص و ويژه امام مهدى - عليه السلام - در طول هفتاد سال غيبت صغرى‏ عبارت بودند از:

1- ابوعمرو، عثمان بن سعيد عمرى.

2- ابوجعفر، محمد بن عثمان بن سعيد عمرى.

3- ابوالقاسم، حسين بن روح نوبختى.

4- ابوالحسن، على بن محمد سمرى.


[1] - كمال الدين، ج 1، ص 442.

[2] - الغيبه، ص 25.

[3] - همان مدرك، ص 225 و 226.

[4] - حيات فكرى و سياسى امامان شيعه - عليهم السلام - ص 236.

|90|

درج و ضبط اينان به اين شكل در نزد كسانى كه معتقد به غيبت امام دوازدهم - عليه السلام - مى‏باشند، از ضروريات مذهب محسوب مى‏شود و نيازى نيز به اثبات اين موضوع نيست.[1]

اينان يكى پس از ديگرى، برنامه نيابت و نمايندگى از طرف امام - عليه السلام - را اجراء مى‏نمودند؛ و تعيين آنها به دست خود امام - عليه السلام - بود كه به وسيله توقيع مبارك، كه در آخر عمر يكى از اين نواب صادر مى‏شد، نايب بعدى تعيين مى‏گرديد، و نقش اين نمايندگان ويژه در اين مدت اين بود كه وسيله اتصال و ارتباط شيعيان با امام - عليه السلام - بودند، پرسشهاى آنها را به امام مى‏رساندند و مشكلاتشان را خدمت امام زمان - عليه السلام - عرض مى‏كردند، و جوابهاى شفاهى و احيانا كتبى را از امام - عليه السلام - مى‏گرفتند و به شيعيان مى‏رساندند.[2]

براى كسانى كه مطالعاتى درباره دوران غيبت صغرى و نايبان چهارگانه حضرت‏ مهدى - عليه السلام - دارند، و يا به مختصر اطلاعاتى در اين موضوع دست يافته‏اند، اين سؤال مطرح است كه چه ويژگيهايى در تعيين و نصب نواب، نقش اساسى را داشته است؟ آيا افقه بودن و اعلم بودن شرط انتخاب بوده است يا نه؟

آن چيزى كه از مطالعه زندگانى نايبان امام - عليه السلام - به دست مى‏آيد، اين‏ است كه: ملاك اساسى و اصلى در تعيين نايب عبارتند از: تقوى و خداترسى، زهد و ديانت، درك صحيح و فهم عميق درباره مسائل اجتماعى و سياسى، حسن سابقه و خوشنامى كه موجب اطمينان و اعتماد كامل مردم شود، شجاعت، قدرت تحمل و استقامت و شكيبايى در برابر پيشامدى غير منتظره و بالأخره دوستى و دشمنى در راه خدا و براى رضاى خدا و فدا كردن همه چيز در راه اقامه حق و اجراى تعليمات اسلام.


[1] - تاريخ الغيبه، ص 395.

[2] - بحث حول المهدى، ص 69.

|91|

محمد صدر در اين زمينه مى‏نويسد: «حضرت افرادى را انتخاب مى‏نمود كه از درجه اخلاص بالاترى بهره‏مند باشد كه به هيچ عنوانى، اسرار نيابت و محل و مكان امام - عليه السلام - را نشان ندهد. اين طور نيست كه بگوييم اين نايبان «افقه» و «اعلم» زمان خود بودند،[1] و نيازى هم به اين مسأله نبود؛ چون اينان واسطه بين امام و مردم بودند و همه مسائل فقهى و شرعى و مشكلات علمى را از امام - عليه السلام - اخذ مى‏كردند و در اختيار مردم مى‏گذاشتند؛ پس آن چيزى كه در «وكالت» و «نيابت» مهم و ركن اساسى محسوب مى‏شد، اخلاص، صبر و بردبارى بود.»[2]

بنابراين، وقتى بعضى از مردم ساده در انتخاب ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى به عنوان نايب سوم اعتراض نمودند و از ابوسهل نوبختى علت را پرسيدند؛ جوابى داد كه اين موضوعى را كه ما مطرح كرديم، تأييد مى‏كند.

شيخ در «الغيبه» مى‏نويسد: «عده‏اى از ابوسهل نوبختى سؤال كردند: چطور شد امر نيابت به شيخ ابوالقاسم حسين بن روح واگذار شد ولى به تو واگذار نشد؟ او پاسخ داد: آنان (ائمه عليهم السلام) بهتر از هر كس مى‏دانند چه كسى را به اين مقام برگزينند. من آدمى هستم كه با دشمنان رفت و آمد دارم و با ايشان مناظره مى‏كنم. اگر آنچه را كه ابوالقاسم [ابن روح‏] درباره امام مى‏داند، مى‏دانستم، شايد در بحثهايم با دشمنان و جدال با آنان مى‏كوشيدم تا دلايل بنيادى را بر وجود امام ارائه دهم و در نتيجه، محل اقامت او را آشكار سازم؛ اما اگر ابوالقاسم امام را در زير جامه خود پنهان كرده باشد، بدنش را با قيچى قطعه قطعه كنند تا او را نشان دهد، هرگز چنين نخواهد كرد.»[3]


[1] - احتمال دارد در واقع، آنان افقه و اعلم زمان خود بودند؛ ولى چون روش آنها در زندگى، مبتنى بر كتمان و اختفاء بود، از روايات و تاريخ آنان چنين چيزى استفاده نمى‏شود و مردم آن زمان هم، چنين تصورى از آنها نداشتند.

[2] - تاريخ الغيبه الصغرى، ص 372.

[3] - الغيبه، ص 391، حديث 358.

|92|

يكى از نويسندگان معاصر در اين باره مى‏نويسد: «از دقت در مجموع اخبارى كه‏ نقل گرديد، در مى‏يابيم كه انتصاب و تعيين «نواب» بر پايه ضوابط است نه روابط، چنان كه در كيفيت انتصاب ابوالقاسم نوبختى ديديم، «جعفر بن احمد بن متيل قمى» دوست ديرينه و خصوصى محمد بن عثمان كه مردم احتمال انتخابش را به جاى وى مى‏دادند برگزيده نمى‏شود.[1]

و يا ابوسهل نوبختى كه صاحب 37 كتاب و رساله[2] و دانشمندى معروف و اهل بحث و مناظره با مخالفان شيعه بوده نيز به مقام نيابت پس از محمد بن عثمان منصوب نمى‏شود، بلكه بنا بر صفات ويژه‏اى كه ابوالقاسم نوبختى داشته، وى به اين سمت تعيين و معرفى مى‏گردد.

مثال ديگر در اين باب «محمد بن يعقوب كلينى» صاحب كتاب اصول كافى است، كه در سال 329 ه.ق در گذشته، يعنى همزمان با «ابوالحسن سمرى» بوده و در زمان غيبت صغرى مى‏زيسته است.

وى با آن‏كه از علماء و محدثان بزرگ و مورد توجه ولى عصر - عليه السلام - بوده، در عين حال به مقام نيابت منصوب نمى‏شود، كه «هر كسى را بهر كارى ساختند» و البته اين عيبى هم براى آن عالم جليل محسوب نمى‏شود.»[3]

مطالبى كه بيان گرديد، نقطه نظرهاى علماء و نويسندگان معاصر بود. در خاتمه اين بخش براى حسن ختام، گفتار برخى از بزرگان و محدثين قرون نزديك به غيبت صغرى را درباره «نواب خاص» نقل مى‏كنيم كه كيفيت گزينش و بعضى از خصوصيات آنها را بيان مى‏كند.


[1] - ما اين موضوع را به طور مفصل در زندگانى حسين بن روح بيان كرده‏ايم.

[2] - خاندان نوبختى، ص 122 و 123.

[3] - ركنى، محمد مهدى، نشانى از امام غايب عليه السلام، ص 60.

|93|


گفتار شيخ طوسى درباره نواب خاص

شيخ طوسى مى‏نويسد:

«به عقيده ما (اماميه) جمعى از ياران حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - در زمان آن حضرت، فرزندش امام زمان را ديده‏اند؛ و بعد از وفات حضرت، آنان از اصحاب خاص و نواب امام زمان و رابط ميان آن جناب و شيعيان بودند، و چنانكه خواهيم ديد همه آنها معروف و سرشناس بودند. آنان احكام دين را از وجود اقدس امام زمان - عليه السلام - سؤال مى‏كردند و در اختيار شيعيان مى‏گذاشتند؛ هر گاه سؤال كتبى داشتند به حضور امام زمان - عليه السلام - برده و پاسخ آن را دريافت كرده و به آنان مى‏رسانيدند و همچنين وجوه شرعى شيعيان را با وكالتى كه از امام داشتند، از آنها اخذ مى‏كردند [و به حضرت تحويل مى‏دادند و يا با اجازه او مصرف مى‏كردند.] آنان جمعى بودند كه امام حسن عسكرى - عليه السلام - در زمان حيات خود عدالت آنها را تأييد فرمود و همه را به عنوان امين امام زمان معرفى كرد و بعد از خود ناظر املاك و متصدى كارهاى خود گردانيد؛ و آنها را با نام و نسب به مردم معرفى نمود. اين عده، ابوعمرو عثمان بن سعيد سمان (روغن فروش) و فرزندش محمد بن عثمان و ديگران بودند كه به زودى اخبار آنها را بيان خواهيم كرد. «و كانوا أهل عقل و أمانة، و ثقة ظاهرة، و دراية، و فهم، و تحصيل، و نباهة: اينها همه داراى عقل، امانت، وثاقت، درايت، فهم و عظمت بودند.»[1]


گفتار سيد بن طاووس

سيد بن طاووس در «طرائف» مى‏گويد:

«امام زمان - عليه السلام - را بسيارى از اصحاب پدرش امام حسن عسكرى - عليه


[1] - بحار، ج 51، ص 203. مهدى موعود، ص 458.

|94|

السلام - ديده و از وى اخبار و احكام شرعى روايت كرده‏اند. از اين گذشته، حضرت وكلايى (نايبانى) داشته كه اسم، نسب و وطن آنها معلوم و معروف بوده و آنها معجزات و كرامات و جواب مسائل مشكله و بسيارى از اخبار غيبيه را كه آن حضرت از جدش پيغمبر اكرم - صلى الله عليه و آله - روايت نموده، نقل كرده‏اند. يكى از آنها، عثمان بن سعيد عمرى و فرزندش ابوجعفر محمد بن عثمان و ديگرى ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى و چهارمى، على بن محمد سمرى - رضى الله عنهم - است.»[1]


[1] - الطرائف فى معرفة مذهب الطرائف، ج 1، ص 183 و 184.


بخش دوم: «زندگانى نواب خاص»1- ابوعمرو عثمان بن سعيد عَمْرى (رحمه الله)  فهرست فصل دوم: خلفاى دوران غيبت صغرى