فصل دوم: خلفاى دوران غيبت صغر
|37|

فصل دوم: خلفاى دوران غيبت صغرى


مقدمه

1- جنايات متوكل نسبت به آل على عليهم السلام

2- مراقبت و تحت نظر گرفتن ائمه عليهم السلام و سركوبى هر گونه نهضت علوى

خلفاى دوران غيبت صغرى

1- المعتمد بالله (256- 279)

روش سياسى «معتمد» در برابر امام حسن عسكرى عليه السلام

2- معتضد بالله (279- 289)

3- مكتفى بالله (289- 295)

4- مقتدر بالله (295- 320)

5- قاهر بالله (320- 322)

6- راضى بالله (322- 329ه.ق.)

واكنش و عكس العمل خلفاء در مقابل امام زمان عليه السلام، نواب و شيعيان



مقدمه

دوران غيبت صغرى، كه نواب خاص امام زمان - عليه السلام - در آن دوره، مسئوليت نيابت را به عهده داشتند و نزديك به هفتاد سال از تاريخ را به خود اختصاص دادند، مصادف و مقارن با خلافت شش تن از خلفاى عباسى بوده است.

در اين دوره از تاريخ، حوادث و جريانات بزرگ و عظيمى و جنگهاى مكررى به وقوع پيوسته است كه بررسى آنها كتاب مستقلى را مى‏طلبد. ما اكنون در صدد بيان اين جريانات و نگارش شرح حال و تاريخ تفصيلى اين افراد نيستيم، بلكه جهت آگاهى اجمالى به ذكر اسامى، بعضى ويژگيها و مدت خلافت هر كدام و آن سمت از زندگانيشان كه مرتبط با جريان غيبت صغرى، و نواب خاص و شيعيان باشد، اكتفاء خواهيم نمود.

قبل از ورود به شرح اجمالى خلفاء، لازم است به عنوان مقدمه، مطالبى را درباره خلفاى عباسى يادآور شويم.

نخستين خليفه عباسى، ابوالعباس[1] ملقب به سفاح (خونريز)، روز دوازدهم ربيع الثانى سال 132ه.ق. در كوفه، با اتفاق آراء طرفداران خود، بر كرسى خلافت نشست.


[1] - عبد الله بن محمد بن على بن عبد الله بن العباس بن عبدالمطلب.

|38|

وى بر منبر ايستاده، خطبه‏اى خواند و در طى آن خود و خانواده خود را اهل بيت پيامبر و آل محمد و ذوى القربى و عشيرة الأقربيين ناميد و آيات راجع به اهل بيت و حقوق آنها را ذكر كرد.

هنر عباسى‏ها آن بود كه خودشان را جزء آل محمد به قلم آوردند تا جنبش و نهضت را به نفع خود اداره كنند.[1]

سرانجام، بنى عباس به نام اهل بيت - عليهم السلام - خلافت را، بعد از سرنگونى بنى اميه به دست گرفتند، و در ابتداى كار، روزى چند به مردم و علويين روى خوش نشان دادند؛ حتى به نام انتقام شهداى علويين، بنى اميه را قتل عام كردند و قبور خلفاء بنى اميه را شكافتند و هر چه يافتند، آتش زدند.[2]

اما ديرى نگذشت كه شيوه ظالمانه و خصمانه بنى اميه را پيش گرفتند و در بيدادگرى و بى بند و بارى، هيچ گونه فرو گذار نكردند و علويين را دسته دسته گردن زدند و يا زنده زنده دفن كردند.[3]

يكى از ويژگيهاى خلفاى عباسى كه در همه آنها مشترك مى‏باشد، مشغول بودن و پرداختن به لهو و لعب، خوشگذرانى، شراب خوارى، شب نشينى‏ها و عدم كوچكترين توجه به شئون زندگى مردم است. خوشگذرانى، شراب خوارى، محفل و مجلس‏هاى كذايى اينان روشن‏تر از آن است كه احتياج به استشهاد داشته باشد؛ زيرا كتب تاريخ مملو از اين گونه شواهد است.

بهترين موردى كه بتوان در اين باره ذكر كرد، جريان بر خورد متوكل با امام هادى - عليه السلام - مى‏باشد.


[1] - فياض، على اكبر، تاريخ اسلام، ص 207.

[2] - ابوالفداء، عماد الدين اسماعيل، المختصر فى اخبار البشر، ج 1، ص 212.

[3] - صدر، سيد عيسى، تشيع و ستمگران و جنايتكاران تاريخ، ص 149؛ به نقل از تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 198.

|39|

درباره امام هادى - عليه السلام - نزد متوكل، سخن چينى و سعايت شد كه: نامه‏ها و سلاحهاى مهمى از شيعيان در منزل حضرت وجود دارد و آن حضرت انگيزه خلافت داشته و فكر زمامدارى را در سر مى‏پروراند. به همين خاطر، متوكل عده‏اى از تركها را مأمور كرد كه شبانه به خانه حضرت، هجوم برده و تفتيش نمايند. آنان شبانه به خانه امام ريختند، امام را در اطاقى ديدند كه عبا بر دوش، عمامه به سر و رو به قبله، بر روى زمين بدون فرش نشسته است وآياتى از كلام الله مجيد، پيرامون عذاب و وعد و وعيد، قرائت مى‏كند. به همان وضع حضرت را گرفته و پيش متوكل بردند، وقتى وارد شدند، متوكل جامى از شراب در دست داشت و مشغول ميخوارگى بود، تا حضرت را ديد، احترام كرد و كنار خود نشاند و جامى كه در دست داشت به حضرت تعارف كرد، حضرت فرمود: مرا معذور و معاف دار، تاكنون گوشت و خون من هرگز به شراب آلوده نشده است.[1]

نمونه‏هاى ديگر از اين قبيل در تاريخ بسيار است. بلى فقط «المهتدى بالله» از اين روش مستثنى است و از نظر راه و روش بهتر از همه آنها بود؛ ميان عباسيان اين شخص مانند عمر بن عبدالعزيز در ميان بنى اميه به شمار مى‏رفت.[2]

يكى ديگر، از ويژگيهاى خلفاى عباسى، دشمنى با خاندان رسالت، ايجاد نفرت نسبت به علويين، تبعيد، زندانى كردن، كشتن و فشار بر آنان بود. در اين فكر ميان خليفه، سران قوم، ارتش و وزراء، فرقى نبود و همه، هم عقيده بودند. اين تفكر در سراسر تاريخ خلافت عباسى به چشم مى‏خورد، ليكن بر حسب اختلاف اشخاص و روحيه‏ها در ادوار مختلف شدت و ضعف پيدا مى‏كرد.

شواهد تاريخى زيادى داريم كه اين مطلب را اثبات مى‏كند، ولى ما به چند نمونه از آنها اشاره مى‏كنيم.


[1] - مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، ج 4، ص 11. تاريخ ابن الوردى، ج 1، ص 232، الشعيه فى التاريخ، ص 206.

[2] - مروج الذهب، ج 4، ص 103.

|40|


1- جنايات متوكل نسبت به آل على عليهم السلام

متوكل در دشمنى با خاندان رسالت، در ميان خلفاى عباسى نظير نداشت؛ بويژه با على - عليه السلام - دشمنى سرسختى داشت و آشكارا ناسزا مى‏گفت و مرد مقلدى را موظف مى‏داشت كه در بزمهاى عيش تقليد آن حضرت را مى‏آورد و خليفه مى‏خنديد. و در سال 236ه.ق. امر كرد قبه ضريح حضرت امام حسين - عليه السلام - را در كربلاء و همچنين خانه‏هاى بسيارى كه در اطرافش ساخته بودند، خراب و با زمين يكسان نمودند و دستور داد آب به حرم امام - عليه السلام - بستند و زمين قبر مطهر را شخم و زراعت كنند تا به كلى اسم و رسم مزار فراموش شود.[1]

در زمان متوكل، وضع زندگى سادات علويين كه در حجاز بودند، به مرحله رقت بارى رسيده بود؛ به گونه‏اى كه زنهاى ايشان ساتر نداشتند و عده‏اى از ايشان، چادرى كهنه داشتند كه در اوقات نماز آن را به نوبت پوشيده، نماز مى‏خواندند. نظير اين فشارها را، به سادات علوى كه در مصر بودند، نيز، وارد مى‏ساخت.[2]


2- مراقبت و تحت نظر گرفتن ائمه عليهم السلام و سركوبى هر گونه نهضت علوى

اين سختگيرى‏ها و فشارها هر چه به طرف دوران غيبت صغرى نزديك مى‏شد، زيادتر مى‏گرديد. ائمه ما، بويژه در زمانهاى نزديك غيبت صغرى در دنيا نمى‏ماندند، مگر بسيار كم و در عنفوان جوانى به پيشگاه خدا مى‏شتافتند. امام جواد عليه السلام - طبق روايات شيعه، در سال 220ه.ق. به تحريك معتصم، خليفه عباسى، به دست‏ همسر خود، كه دختر مأمون بود، در سن 25 سالگى مسموم و شهيد شد.[3]امام هادى


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 51. مقاتل الطالبين، ص 395. تاريخ ابوالفداء، ج 2، ص 38. شيعه در اسلام، ص 26.

[2] - اصفهانى، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، ص 395 و 396. شيعه در اسلام، ص 216.

[3] - اصول كافى، ج 2، ص 413.

|41|

- عليه السلام - را در سال 254ه.ق. (بر طبق روايات شيعه) معتز خليفه عباسى در سن 41 سالگى با سم شهيدش كرد.[1] امام حسن عسكرى - عليه السلام - را در سال 260 ه.ق. (بنا به بعضى از روايات شيعه) به دسيسه معتمد، خليفه عباسى، در سن 28 سالگى مسموم كردند و شهيد شد.[2] بيشتر، زندگى نكردن اينها، نشانه اين است كه خلفاء براى سركوبى و مخفى نگاه داشتن وجود امامان، گر چه به صورت غير مستقيم، تا چه اندازه كوشش داشته‏اند.


خلفاى دوران غيبت صغرى


1- المعتمد بالله (256- 279)

معتمد بالله، در سال 256ه.ق. در بيست و پنج سالگى به خلافت رسيد. و در سال 279ه.ق. در سن چهل و هشت سالگى از دنيا رفت و مدت خلافت وى بيست و سه سال طول كشيد.[3]

معتمد، مردى عياش و سرگرم خوشگذرانى بود و تدبير امور به دست برادرش «ابو احمد موفق» افتاده بود كه معتمد را به زندان انداخت؛ او نخستين خليفه‏اى بود كه زندانى شد.[4] برادرش موفق به قدرى بر او سخت مى‏گرفت كه روزى محتاج سيصد دينار شد و نتوانست فراهم كند و اشعارى را در اين زمينه سرود كه حاكى از ضعف وى مى‏باشد.[5]


[1] - اصول كافى، ج 2، ص 432.

[2] - مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، ارشاد، ص 345.

[3] - مروج الذهب، ج 4، ص 111.

[4] - همان، ج 4، ص 123.

[5] - ابن اثير، عز الدين، الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 455.

|42|

مسعودى مى‏نويسد: «معتمد به طرب رغبت شديدى داشت، ميخوارگى و اقسام‏ خوشى بر او فائق مى‏آمد. جلساتى را تشكيل مى‏داد براى شناخت طبل و دف و سنج و انواع موسيقى و صفات نغمه‏گرها و شناخت آهنگها و آوازها و انواع رقصها و...»[1]

به طور خلاصه، مى‏توان گفت كه: معتمد جوانى بى كفايت و عياش بود و با وجود اين، مدت نسبتا مديدى يعنى: بيست و سه سال خلافت كرد. علت اين دوام آن بود كه: برادرش طلحه ملقب به موفق، متصدى كارها بود و او مردى كار آمد و با شهامت بود و براى غلبه بر مشكلات دائما تلاش مى‏كرد.[2]

در سال 260ه.ق. در دوران خلافت معتمد، امام حسن عسكرى - عليه السلام - در بيست و نه سالگى در گذشت، وى پدر مهدى منتظر بود كه امام دوازدهم قطعيه اماميه است و اكثريت شيعه ايشانند و اينان درباره امام منتظر - عليه السلام - پس از مرگ امام حسن عسكرى اختلاف كرده و بيست فرقه شده‏اند.[3]

البته اين فرقه‏ها، در اوايل شهادت امام حسن عسكرى - عليه السلام - به وجود آمد و در اواخر زندگانى محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان - عليه السلام - همگى از بين رفتند و فقط يك فرقه كه معتقد به وجود حضرت بودند - كه همان شيعه باشد - باقى ماند.


روش سياسى «معتمد» در برابر امام حسن عسكرى عليه السلام

«معتمد» در برابر امام - عليه السلام - رفتار و واكنشى داشت كه از هيچ يك از خلفاى پيشين، مشاهده نشده بود. و آن اين بود كه: معتمد در برابر امام اظهار كوچكى و عجز مى‏كرد و دست به دامن امام - عليه السلام - مى‏شد، زيرا وضع به گونه‏اى بود كه با اندك فكرى، معتمد مى‏توانست در بقاء حكومت خود يك روز يا نصف روز، مشكوك


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 132- 131.

[2] - فياض، على اكبر، تاريخ اسلام، ص 229.

[3] - مروج الذهب، ج 4، ص 112.

|43|

گردد، تا چه رسد به يك سال و دو سال؛ زيرا كافى بود كه در دوران خلفاى گذشته و روش تركها و بردگان نسبت به آنها كه با شمشير و آراء خود دست و پاى آنها را مى‏بستند، بلكه در روى كارآمدن خود او و نشستن بر اريكه خلافت، بينديشد، و پى به ضعف و متزلزل بودن اركان خلافت ببرد. از اين رو، به علت اين بينش و احساسى كه داشت، در ظاهر، چنين روشى را اتخاذ نمود؛ و گرنه او بهتر از خلفاى ديگر نبود، بلكه بدتر از پيشينيان خود هم بود؛ زيرا وى عنصرى بود كه در حكومت خود، از هر گونه تصرفى در امور مملكت ممنوع بود، در حالى كه خلفاى پيشين از وى قويتر و آزاديشان بيشتر و فرمانشان نافذتر بود. و لذا بهترين راه را براى دفع شر قلدرها از خود و پيدا كردن وسيله تضمينى براى طول عمر و ادامه حكومت خود اين مى‏ديد، كه خود را به امام نزديك كرده و از موقعيت امام - عليه السلام - استفاده كند.[1]

در اوايل حكومت خويش به خانه حضرت مى‏رفت و از آن حضرت مى‏خواست كه براى طولانى شدن حكومت وى دعا كند.

ابن شهر آشوب مى‏نويسد: «روزى معتمد بر امام حسن عسكرى - عليه السلام - وارد شد و پيش امام - عليه السلام - اظهار عجز نمود و از وى خواست او را دعا كند كه: بيست سال در مقام خلافت باقى بماند. حضرت فرمود: «مد الله فى عمرك» خدا عمر تو را طولانى كند. و دعاى حضرت مستجاب شد و بعد از بيست سال در گذشت.»[2]

در اينجا اين سؤال مطرح است كه چرا امام - عليه السلام - با وجود آن ويژگيهايى كه «معتمد» داشت، او را دعا نمود و در خارج آن دعا محقق و مستجاب گرديد؟

آقاى محمد صدر اين سؤال را چنين جواب مى‏دهد: «زيرا اولا امام - عليه السلام - مطابق سياستى كه خود و پدران گراميش پيش گرفته بودند، نخواسته است كه رسما


[1] - پژوهشى در زندگى امام مهدى (ع) و نگرشى به غيبت صغرى، ص 147 و 148.

[2] - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 430.

|44|

اعلان مخالفت و تمرد بر عليه دولت بنمايد. و در ثانى، امام - عليه السلام - خواسته است كه حجت را بر او و بر كسانى كه اين قضيه را بفهمند، تمام كند، زيرا مردم و خود خليفه در اواخر حياتش مى‏بينند كه مدت حكومت و زمامدارى او تا بيست سال ادامه پيدا كرده است و از اين جهت، حكومت عادلانه امام - عليه السلام - و انحراف خط مشى هيئت‏ حاكمه اثبات مى‏گردد. ثالثا، امام - عليه السلام - مى‏دانسته كه «معتمد» كى و چه وقت خواهد مرد، از اين رو، امام - عليه السلام - كارى نكرد، جز اينكه از نظر روحى و روان‏ شناسى در روحيه معتمد، اين فكر را ايجاد كرد كه طول حكومتش در اثر دعاى امام - عليه السلام - است و از نظر سياسى يك بهره‏بردارى كرده است. امام - عليه السلام - در صدد به دست آوردن حكومت نبود، تا اينكه مرگ معتمد به نفع امت اسلامى و به رهبريت خود آن حضرت تمام شود، در اين صورت قطعا امام - عليه السلام - مى‏خواسته فقط اتمام حجتى براى معتمد كرده باشد تا حقانيت خود و اصحاب گراميش را ثابت كند، و به اين نتيجه هم رسيده است.»[1]

معتمد در سال 279ه.ق. شب دوشنبه، نوزدهم ماه رجب در بغداد درگذشت.[2] احتمال دارد سبب وفات وى اين بود كه يك نوع زهر در نوشيدنى آن ريخته بودند.[3]


2- معتضد بالله (279- 289)

معتضد بالله، برادر زاده معتمد بود. وقتى عموى او در سال 279ه.ق. درگذشت، با او بيعت شد، و در سال 289 درگذشت. مدت خلافتش، نه سال و نه ماه و دو روز بود. مرگش در مدينة السلام (بغداد) در سن چهل و هفت سالگى رخ داد.[4]


[1] - پژوهشى در زندگى امام مهدى (ع) و نگرشى به غيبت صغرى، ص 150.

[2] - الكامل، ج 7، ص 455.

[3] - مروج الذهب، ج 4، ص 142.

[4] - همان كتاب، ج 4، ص 143.

|45|

معتضد، مردى كم رحم و خونريز بود و علاقه داشت كسانى را كه مى‏كشت اعضاى آنها را ببرد. وقتى به يكى از سرداران يا يكى از غلامان خاص خشم مى‏كرد، مى‏گفت: گودالى بكنند و سر او را در آن بگذارند و خاك بريزند و نيمه پايين بدنش، از خاك بيرون مى‏ماند و خاك بر او مى‏ريختند و همچنان مى‏ماند تا جانش از دبرش در آيد[1]

انواع و اقسام شكنجه‏ها داشت و افراد را به اشكال مختلف مى‏كشت. او سردابه هايى داشت كه شكنجه‏هاى مختلفى در آنجا، انجام مى‏گرفت و افراد خاصى را عهده دار اين شكنجه‏ها گماشته بود. فقط به زن و ساختمان علاقه داشت؛ براى قصر خود كه به نام «ثريا» معروف بود، چهار صد هزار دينار خرج كرد كه طول آن چهار فرسخ بود.[2]

وى مردى قوى اراده و كارى بود و بر اوضاع تسلط كامل داشت. بعد از به خلافت رسيدن او، فتنه‏ها آرام شد، شهرها اصلاح شدند، قيمتها ارزان و آشفتگى، آرام گشت و همه مخالفان با او صلح كردند. وى پيروز بود و كارها بر وفق مراد او پيش مى‏رفت، شرق و غرب گشوده شد و همه مخالفانش تسليم شدند.

مورخين قرون نخستين، صحنه هايى را از معتضد، نقل كرده‏اند كه: نشان دهنده عدم سختگيرى وى نسبت به شيعيان و علوى‏ها، بلكه بالاتر، دال بر محبت وى به اين گروه مى‏باشد. چندين مورد را كه تاريخ نويسان نوشته‏اند، يادآور مى‏شويم.

1- در سال 284ه.ق. «المعتضد بالله» مصمم شد، معاويه را بر منبرها لعن گويد و دستور داد، نوشته‏اى در اين زمينه، تهيه كرده و بر مردم بخوانند. عبيد الله بن سليمان وى را از بر آشفتن و شورش عامه مردم، ترسانيد؛ اما خليفه به گفتار وى اعتنا نكرد. معتضد امر كرد مكتوبى را كه مأمون دستور داده بود درباره لعن معاويه بنويسند، بيرون آورند. آن را از ديوان بيرون آوردند و نسخه‏اى از روى آن گرفتند و آن مكتوب را براى معتضد انشاء كردند. عبيد الله بن سليمان (وزير) يوسف بن قاضى را احضار كرد و دستور داد،


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 143.

[2] - همان كتاب، ج 4، ص 145- 144.

|46|

براى جلوگيرى از تصميم معتضد چاره‏اى بينديشد. او با معتضد مذاكره كرد و خليفه را از قيام عمومى ترسانيد ولى او نپذيرفت. قاضى گفت: اى امير المؤمنين تو با طالبيان (آل ابى طالب) چه خواهى كرد كه هر روز از يك ناحيه قيام مى‏كنند و مردم بسيارى به آنها به خاطر قرابتشان با رسول خدا مى‏گروند و لعن يزيد و معاويه به سود آنها خواهد بود! معتضد سكوت كرد و تصميم خود را انجام نداد.[1]

2- روزى از طبرستان از جانب محمد بن زيد علوى پولى رسيده بود كه به صورت پنهانى ميان آل ابى طالب تقسيم شود. به معتضد خبر دادند. معتضد مردى را كه پول را آورده بود احضار كرد و گفت: چرا اين كار را پنهانى انجام مى‏دهى؟ و دستور داد آشكارا اين كار را انجام بدهد. وى آل ابى طالب را تقرب مى‏داد و اين به علت خويشاوندى بود و به خاطر خبرى كه ابوالحسن محمد بن يحيى بن ابى عباد جليس نقل كرده است كه: معتضد وقتى در زندان پدر خويش بود، خواب ديد كه پيرى بر ساحل دجله نشسته و دست سوى آب دجله دراز مى‏كند كه همه آب در دست او جمع مى‏شود و دجله خشك مى‏شود، آنگاه آب را از دست فرود مى‏ريزد و دجله به حالت اولى بر مى‏گردد. مى‏گويد: پرسيدم اين كيست؟ گفتند: على بن ابى طالب - عليه السلام - است. مى‏گويد پيش او رفتم و سلام كردم، گفت:«اى احمد! اين خلافت به تو مى‏رسد، متعرض فرزندان من مباش و آزارشان مده». گفتم: اى امير مؤمنان اطاعت مى‏كنم.[2]

3- وقتى محمد بن هارون، محمد بن زيد علوى[3] را كشت، معتضد اعتراض كرد و غمگين شد و از قتل او تأسف خورد.[4]


[1] - الكامل، ج 7، ص 486.

[2] - مروج الذهب، ج 4، ص 182- 181.

[3] - امير ديلمان و طبرستان و از شيعيان بود و اموال زيادى جهت تقويت شيعيان از طبرستان به عراق مى‏فرستاد.

[4] - مروج الذهب، ج 4، ص 183.

|47|

اين گونه حكاياتى را كه مورخين نقل كرده‏اند، صرف نظر از روايات، نشان دهنده علاقه او به شعيان مى‏باشد؛ ليكن چنانكه به روايات نظرى افكنده باشيم، خلاف اين را گزارش مى‏دهند و ما در آخر بحث خلفاء اين دوره، به اين موضوع خواهيم پرداخت.


3- مكتفى بالله (289- 295)

اسم او على بن احمد معتضد است، در همان روز وفات پدرش، معتضد (289 ه.ق. ) روز دوشنبه، هشت روز مانده از ربيع الاول با او بيعت شد. وقتى كه به خلافت رسيد، بيست و اندى سال داشت. در سال 295 ه'.ق، در سن سى و سه سالگى از دنيا رفت و مدت خلافت او حدود شش سال به طول انجاميد.[1] او مردى معتدل و خوشرو و داراى ريش انبوه بود.[2]

مسعودى مى‏نويسد: «اكنون كه سال 332ه.ق. و خلافت «متقى» است، غير از على بن ابى طالب و مكتفى خليفه‏اى كه نام على داشته باشد، نبوده است.»[3]

وقتى مكتفى در قصر حسنى اقامت گزيد، دستور داد تا سياه چالها را كه «معتضد» براى شكنجه مردم درست كرده بود، ويران كنند و زندانيان را آزاد سازند و منزلهايى را كه معتضد براى محل سياه چالها از مردم گرفته بود، به صاحبانشان بر گردانند و پولهايى ميان آنها تقسيم كنند. به همين جهت، قلوب رعيت به او متمايل شد و دعاگوى بسيارى پيدا كرد.[4]

تا آن‏جا كه ما تتبع كرده‏ايم، تاريخ، گزارشى از وى كه مرتبط با غيبت صغرى باشد، نقل نكرده است.


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 186.

[2] - الكامل، ج 8، ص 8.

[3] - مروج الذهب، ج 4،ص 186.

[4] - همان كتاب، ص 187.

|48|


4- مقتدر بالله (295- 320)

وى برادر مكتفى مى‏باشد و اسم او جعفر بن احمد است. در روز يك شنبه، سيزده ذيقعده سال 295ه.ق. در سيزده سالگى، به خلافت رسيد و در روز چهارشنبه، سه روز مانده از شوال، در سال 320ه.ق. در بغداد كشته شد. مدت خلافتش نزديك به بيست و چهار سال به طور انجاميد و هنگام وفات، سى و هشت ساله بود.[1]

چون «مقتدر» در كودكى به خلافت رسيد، لذا نتوانست از اقتدار و قدرت مستقلى برخوردار باشد و زنان و غلامان و اطرافيان بر او تسلط كامل داشتند. در زمان خلافت او، وزراى زيادى بر سر كار آمدند و عوض شدند. شرايط سياسى و اجتماعى دوران ايشان با تغيير وزير، دگرگون مى‏شد و نقش اساسى در اداره حكومت را، وزراء به عهده داشتند؛ شخص خليفه، خط مشى و نگرش مستقلى نسبت به مسائل نداشت.

سختگيرى و فشار در اين دوره، نسبت به شيعيان وابسته و منوط به انتخاب وزراء بود. اگر وزيرى نسبت به شيعبان متمايل بود، فشار و خفقان كمترى به چشم مى‏خورد؛ مثلا در دوران وزارت محمد بن على بن فرات كه متمايل به شيعيان بود، اوضاع سياسى نسبت به دوستداران اهل بيت مساعد مى‏شد، ولى وقتى حامد بن عباس (306- 311) به وزارت رسيد، حسين بن روح كه نايب سوم امام زمان - عليه السلام - بود، نتوانست به فعاليت خويش ادامه دهد و به صورت مخفيانه زندگى مى‏كرد. در سال 312ه.ق. بعد از كشته شدن محمد بن على بن فرات و پسرش، حسين بن روح تا سال 317ه.ق. توسط مقتدر زندانى شد. علل اين دستگيرى در شرح حال نايب سوم توضيح داده خواهد شد.

كشته شدن «حلاج» در سال 309ه.ق. به دستور مقتدر و ساير حوادت مربوط به غيبت صغرى در زمان مقتدر را، در نگارش زندگى حسين بن روح به تفصيل خواهيم نوشت، جهت اطلاع به آنجا مراجعه شود.


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 202.

|49|


5- قاهر بالله (320- 322)

اسم او محمد بن معتضد مى‏باشد. در روز پنج شنبه دو روز مانده از شوال، سال 320ه.ق. به خلافت رسيد و در روز چهارشنبه، پنجم جمادى الاولى سال 322ه.ق. چشمانش را ميل كشيدند و كشتند. مدت خلافت او يك سال و شش ماه و شش روز طول كشيد.[1]

اخلاق قاهر، ثباتى نداشت، به خاطر اينكه زود رنگ عوض مى‏كرد و تغيير مى‏يافت و با دشمنان رفتارى خشن و سخت داشت. وى نيزه بزرگى داشت كه هر وقت در خانه خود راه مى‏رفت آن را به دست مى‏گرفت و به هنگام نشستن جلو روى خود مى‏گذاشت‏ و هر كس را مى‏خواست بكشد، با آن مى‏زد. بدين جهت كسانى كه با خلفاى پيش از او مخالف بودند، آرام گشتند. وى در كارهايش چندان دقت نمى‏كرد و رفتار او هول‏انگيز بود.[2]

در سال 321ه.ق. قاهر؛ غناء، شرب خمر و همه مشروبات مست كننده را تحريم‏ كرد. كسانى كه مرتكب آن اعمال بودند و شناخته مى‏شدند به كوفه و بصره تبعيد كرد. سپس دستور داد تا كنيزان مطرب و آواز خوان خود را بفروشند؛ چون اغلب آنها ساده بودند و مهارتى در غناء نداشتند و از طرف ديگر فرمان داد كنيزانى كه در طرب و غناء ماهر هستند با ارزانترين قيمت خريدارى شود. خود قاهر به آواز خوانى و استماع آن، علاقه زيادى داشت و اين خدعه را به خاطر اين انجام داد كه با ارزانترين قيمت به هدف و غرض اصلى خود برسد. ابن اثير در پايان مى‏گويد: پناه بر خدا از اين اخلاق كه عموم مردم آن را نمى‏پسندند.[3]


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 221.

[2] - همان، ج 4،ص 221.

[3] - الكامل، ج 8، ص 273.

|50|


6- راضى بالله (322- 329ه.ق. )

اسم او محمد بن مقتدر است و در روز پنج شنبه ششم جمادى الاولى، سال 322 ه.ق. به خلافت رسيد و تا دهم‏ربيع الاول سال 329ه.ق. دوام داشت و در همان‏ سال، در بغداد به مرگ طبيعى از دنيا رفت. مدت خلافتش، شش سال و يازده ماه و سه روز بود.[1] راضى مردى خردمند و شاعر و فصيح بود.[2] در فلسفه و مباحث مذهبى، اطلاعات عميقى داشت.[3] دانشمندان و اديبان را تقرب مى‏داد و با آنها مى‏نشست و به آنان بخشش بسيار مى‏كرد.[4]

قاهر در يكى از حياطها بستانى داشت و در آنجا درخت نارنج و بستان كاشته بود، گل و گياههاى متنوع داشت و قاهر در آنجا مى‏نشست و به نوشيدن مى‏پرداخت. وقتى راضى به خلافت رسيد، به آنجا دلباخته شد و پيوسته آنجا مى‏نشست و مى‏نوشيد.[5]

در زمان خلافت وى، محمد بن على شلمغانى كه يكى از مدعيان دروغين نيابت در زمان نيابت حسين بن روح نوبختى بود، به دستور راضى به دار آويخته شد.

ما به طور مفصل در فصل «مدعيان دروغين نيابت»، به زندگى شلمغانى و عقايد و افكار وى و كيفيت قتل او خواهيم پرداخت.

يكى ديگر از حوادث روزگار او، فتنه و شورش حنبلى‏ها در بغداد، در سال 323 ه.ق. بود. حنبلى‏ها به اسم «امر به معروف و نهى از منكر» قيام كرده بودند و به خانه‏ها مى‏ريختند و كار به هرج و مرج كشيده شده بود. راضى براى جلوگيرى از آنها، مأمورانى گماشت و منشورى مشتمل بر تخطئه حنبلى‏ها و رد عقايد ايشان صادر كرد. ما در صدد


[1] - مروج الذهب، ج 4، ص 231.

[2] - ابن طقطقا، محمد بن على، الفخرى، فصل دوم، خلافت راضى بالله.

[3] - تاريخ اسلام، ج، ص 234.

[4] - مروج الذهب، ج 4، ص 244.

[5] - همان كتاب، ج 4، ص 243.

|51|

بيان عقايد حنابله نيستيم، ليكن برخى قسمتهايى از منشور راضى را كه بيانگر قسمتى از عقايد آنها و دشمنى نسبت به شيعيان را نشان مى‏دهد يادآور مى‏شويم.

در نامه «راضى» خطاب به آنها چنين آمده است كه: «گاهى شما صفات زشت و پليد خود را مثال خداوند مى‏دانيد و خود را شبيه يزدان مى‏خوانيد و براى خدا دست و پا و انگشت و كفش زرين قائل مى‏شويد. گاهى شيعيان آل محمد را كافر و گمراه مى‏دانيد. شما مسلمين را به دين باطل و بدعت و مذهب فاسد دعوت مى‏كنيد كه قرآن منكر آن است. شما زوار قبر امامان را انكار مى‏كنيد و زائر آن را گمراه مى‏دانيد. با وجود اين افكار، خود به زيارت قبر يكى از عوام كه شرف و نسب ندارد مى‏رويد و در مقبره او زيارت و تجمع مى‏كنيد [مقصود احمد بن حنبل‏].»[1]

مطالبى كه درباره خلفاء دوران غيبت صغرى، بيان شد، بدون استثناء از مورخين قرون اوليه و تابعين آنها در تاريخ نويسى، اقتباس شده است، و ما صرفا به نقل قول و حكايت از آنهااكتفاء كرديم و هيچ قضاوت و اظهار نظرى درباره آنها نكرديم. ليكن در پايان به عنوان نتيجه‏گيرى و فهميدن حقيقت مطلب، يك بررسى اجمالى را درباره نگرش و خط مشى خلفاء دوران غيبت صغرى، با در نظر گرفتن و ملحوظ داشتن روايات و احاديثى كه اوضاع سياسى - اجتماعى آن دوران را بيان مى‏كند، ارائه مى‏دهيم، تا روشن شود نكاتى را كه مورخين نقل نموه‏اند چه اندازه صحت و واقعيت دارد.


واكنش و عكس العمل خلفاء در مقابل امام زمان عليه السلام، نواب و شيعيان

هنگامى كه انسان با ذهنى بسيط و ساده، كلام و گفتار مورخين را مورد مطالعه قرار مى‏دهد؛ خوش بينى قابل ملاحظه‏اى نسبت به اين خلفاء حاصل مى‏شود و انسان خيال مى‏كند اينان، محب اهل بيت - عليهم السلام - بودند و در حق آنها نيكى و خوبى مى‏كردند.


[1] - الكامل، ج 8، ص 308.

|52|

در چندين مورد، خود مورخين، اين مطلب را با صراحت اعلام داشته‏اند. «ابن طقطقا» مؤلف كتاب «الفخرى» كه شيعى مذهب و نقيب علويين در حله و نجف و كربلا بوده است و نسب او با بيست واسطه به حسن بن على - عليه السلام - مى‏رسد،[1] درباره معتضد مى‏نويسد: «معتضد به عموزادگان خود؛ يعنى آل ابوطالب نيكى روا مى‏داشت».[2] اگر يك مورخ شيعه، چنين برداشتى از تاريخ داشته باشد، به طريق اولى، مردم عادى و مورخين غير شيعه، برداشتى بهتر از آن نخواهند داشت، همان طورى كه در «الكامل» و «مروج الذهب» و تواريخ ديگر مشاهده مى‏گردد.

در كتابهاى «تاريخ عمومى» كه مورد بررسى قرار داديم، درباره اين خلفاء ششگانه، گزارشى كه حاكى از دشمنى اينان با عموم شيعيان و خط مشى ولايت و امامت باشد، مشاهده نمى‏گردد. مورخين درباره بعضى از خلفاء و عملكرد آنان نسبت به شعيان و آل على - عليه السلام - سكوت كرده و گزارشى نداده‏اند و درباره برخى از آنها، اخبارى را نقل كرده‏اند كه دال بر طرفدارى آنها از اهل بيت - عليهم السلام - مى‏باشد.

همان طورى كه نقل كرديم، درباره «معتضد» نوشته‏اند كه: او دستور داد بر معاويه در منابر لعن كنند و يا اينكه اموالى كه محمد بن زيد علوى از سهم امام - عليه السلام - و غيره، جهت تقويت شيعيان فرستاده بود، دستور داد تا به صورت علنى در بين علويين تقسيم گردد. و درباره «راضى» مورخين مى‏نويسند كه او عقايد حنابله را تخطئه كرد و در مقابل آنان از على - عليه السلام - و اهل بيت - عليهم السلام - و شيعيان دفاع نمود. همچنين كارهايى در زمان اينها صورت مى‏گرفت كه به نفع شيعيان تمام مى‏شد. مثل به قتل رسيدن «حلاج» در زمان مقتدر و «شلمغانى» در زمان راضى كه از مدعيان دروغين نيابت بودند وفعاليت آنان باعث پراكندگى و متزلزل و منحرف شدن شيعيان و منجر به تضعيف «نواب خاص» مى‏گرديد.


[1] - تاريخ فخرى، ص 19.

[2] - همان، فصل دوم، ص 351.

|53|

تاريخ عمومى و بعضى قرائن ديگر، نشان مى‏دهد كه اينان با شيعيان زندگى مسالمت‏ آميز داشته و هيچ نوع سختگيرى و فشارى را به آنان روا نمى‏دانستند.

ليكن نمى‏توانيم گفتار مورخين را بپذيريم؛ زيرا وقتى كه به روايات و احاديث بيان كننده دوران غيبت صغرى و خلفاء آن دوره، مراجعه مى‏كنيم، بر عكس و نقطه مقابل تاريخ را گزارش مى‏دهد و چهره ديگرى ارائه مى‏نمايد كه ذهنيت انسان را نسبت به آنان تغيير مى‏دهد. براى روشن شدن موضوع، احاديث زيرا را با دقت مطالعه كنيد.

1- حكومت عباسى براى يافتن امام مهدى - عليه السلام - تلاش زيادى كرد و به همين خاطر، حاكمان آن زمان، زندگى امام حسن عسكرى - عليه السلام - را به طور دقيق تحت كنترل خود داشتند و لذا تولد حضرت مهدى - عليه السلام - به صورت مخفى صورت گرفت. شيخ مفيد، در آغاز شرح حال امام زمان - عليه السلام - مى‏نويسد: «ولادت آن حضرت به دليل مشكلات آن زمان و جستجوى شديد حكومت و كوشش آنان براى يافتن آن حضرت، مخفى ماند.[1]

وقتى كه «معتمد» شنيد، حضرت امام حسن عسكرى - عليه السلام - بيمار است؛ پنج تن از خدمتگزاران خويش كه «نحرير» خادم مخصوص خليفه هم، در ميان آنان بود و چند نفر پزشك و قاضى القضات را نزد امام حسن عسكرى - عليه السلام - فرستاد و به وزيرش دستور داد كه ده تن از اصحاب مطمئن خود را احضار كند و به منزل حضرت بفرستد تا شبانه روز در آنجا بمانند. همه اين اشخاص آنجا بودند تا آن حضرت وفات نمود و شهر سامرا يكپارچه عزادار شد. سلطان مأمورى را به خانه حضرت فرستاد، مأمور اتاقها را بررسى كرد و هر چه در آنجا بود، مهر و موم نمود و در جستجوى فرزند او بر آمد و زنانى كه آبستنى را تشخيص مى‏دادند، آوردند و كنيزان آن حضرت را بازرسى كردند و يكى از كنيزها، كه احتمال آبستنى داشت، در اتاقى نگه داشتند و بر او نگهبان


[1] - الارشاد، ص 345.

|54|

گماردند. بعد از دفن آن حضرت، سلطان و مردم به جستجوى فرزندش برخاستند و منزلها و خانه‏ها را بسيار تفتيش نمودند و بعد از يأس از آبستن بودن آن كنيز، اموالش را بين مادرش و برادرش جعفر تقسيم كردند.[1]

و همچنين هنگامى كه برخى از شيعيان قم، براى دادن وجوهات خويش، به سامرا آمده بودند، آنان خبر وفات امام حسن عسكرى - عليه السلام - را شنيدند، بعضى‏ها آنها را به نزد جعفر راهنمايى كردند. شيعيان نيز بعد از آزمايش، از تحويل اموال به جعفر خوددارى كردند و به پيكى كه امام زمان - عليه السلام - فرستاده بود، وجوهات را تحويل دادند.

پس از آن جعفر، خبر اين امر را به معتمد عباسى داده و او نيز دستور داد تا به جستجوى مجدد خانه امام - عليه السلام - و حتى خانه همسايگان بپردازند. در آن هنگام بود كه كنيزى به نام «صيقل» كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان - عليه السلام - ادعاى باردارى كرده بود، دستگير كردند و به مدت دو سال نگاه داشتند، تا آنكه به باردار نبودن وى مطمئن شده و او را رها ساختند.[2]

2- شيخ طوسى در «تهذيب» روايتى نقل مى‏كند، حاكى از آن است كه مرقد مطهر امام حسين - عليه السلام - در سال 273ه.ق. در دوران خلافت معتمد، در اثر خرابكارى ويران شد و همچنين مقارن آن از طرف حكومت دستور داده شد تا مرقد مطهر على - عليه السلام - نيز خراب گردد.

وقتى انسان جزئيات اين حديث - بويژه در مورد ويران كردن قبر على عليه السلام - را مى‏خواند، لرزه بر اندام انسان حكمفرما مى‏شود و نهايت كينه و دشمنى اينان را نسبت به على - عليه السلام - مى‏يابد.[3]


[1] - اصول كافى، ج 2، مولد ابى محمد الحسن بن على - عليهما السلام - ص 430.

[2] - كمال الدين، ج 2، ص 476، ح 26. حيات فكرى، سياسى امامان شيعه، ص 215.

[3] - طوسى، محمد بن حسن، تهذيب الاحكام، ج 6، ص 111، حديث 200.

|55|

3- روايات بطور صريح بيان مى‏كنند كه در زمان خلافت معتضد اختناق بى سابقه‏اى بر جامعه، بويژه نسبت به شيعيان حكمفرما بود و از روزگاران سخت به شمار مى‏رفت.

شيخ طوسى حديثى را درباره حمل اموال به سوى محمد بن عثمان، نايب دوم امام زمان - عليه السلام - نقل مى‏كند و مى‏گويد:

حامل اموال نامه‏اى همراه نداشت كه به محمد بن عثمان بدهد، بلكه بدون نامه، اموال را تحويل داد.

سپس مى‏گويد: «لان الامر كان حادا جدا فى زمان المعتضد، و السيف يقطر دما لما يقال: زيرا اين واقعه در زمان معتضد عباسى و موقعى بود كه كار شيعيان بسيار سخت شده بود؛ و چنانكه مى‏گويند از شمشير دشمن خون مى‏چكيد.»[1]

دكتر جاسم حسين مى‏نويسد: «دوران معتضد (279- 289ه.ق. ) به عنوان دوره پيگرد و سركوبى اماميه مشخص مى‏شود.»[2]

ما نمونه هايى از كارهايى را كه در دوره معتضد انجام گرفته، ذكر مى‏كنيم تا اين موضوع واضح گردد.

4- حسين بن على علوى مى‏گويد: مردى از نديمان «روز حسنى» و مرد ديگرى كه همراه او بود، به او گفتند: اكنون او (يعنى، حضرت صاحب الزمان - عليه السلام -) اموال مردم را [به عنوان سهم امام ] جمع مى‏كند و وكلايى دارد و وكلاى آن حضرت را كه در اطراف پراكنده بودند، نام بردند.

اين خبر به گوش عبيد الله بن سليمان[3] وزير رسيد، وزير، همت گماشت كه وكلا را بگيرد، سلطان گفت: جستجو كنيد ببينيد خود اين مرد (امام - عليه السلام -) كجاست، زيرا اين كار سختى است.


[1] - الغيبه، ص 296.

[2] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 179.

[3] - اولين وزير معتضد بود و كينه خاصى نسبت به شيعيان داشت.

|56|

عبيد الله بن سليمان گفت: وكلا را مى‏گيريم، سلطان گفت: نه، بلكه اشخاصى را كه نمى‏شناسند به عنوان جاسوس با پول نزد آنها مى‏فرستيم، هر كس از آنها پولى قبول كرد، او را مى‏گيريم؛ در همان موقع توقيعى از ناحيه مقدسه امام زمان - عليه السلام - صادر شد كه هيچ كس از وكلا چيزى از مردم نپذيرند و از آن امتناع ورزند و خود را بى اطلاع نشان دهند. مردى ناشناس به عنوان جاسوسى نزد محمد بن احمد (قطان) آمد و در خلوت به او گفت: مالى همراه دارم كه مى‏خواهم آن را به امام - عليه السلام - برسانى، محمد گفت: اشتباه كردى، من از اين موضوع خبرى ندارم، جاسوس همواره مهربانى و حيله گرى مى‏كرد، ولى محمد بن احمد تجاهل مى‏نمود؛ به همين ترتيب هر جاسوسى نزد وكلاى حضرت فرستادند، وكلا از پذيرفتن آنان و اموالشان خوددارى كردند؛ زيرا مطلب قبلا به اطلاع آنها رسيده بود.[1]

احتمال دارد حضرت در دستگاه عباسى افرادى را گذاشته بودند تا اخبار را به وى و نواب آن اطلاع دهد و اين خبر از طريق آنها به حضرت رسيد، و احتمال دارد از طريق غيب حضرت مطلع گرديد. ولى بعيد نيست حضرت و نواب خاص جاسوسانى را در دستگاه عباسى گماشته باشند.

5- احمد بن نظر، از قنبرى كه از فرزندان قنبر، غلام حضرت رضا - عليه السلام - بود، روايت كرده كه گفت: با كسى درباره جعفر كذاب صحبت مى‏كرديم و طرف من جعفر را دشنام داد. من گفتم: غير از جعفر، اكنون امامى نيست. آيا تو غير از جعفر را ديده‏اى؟ گفت: من نديده‏ام، ولى كسى را مى‏شناسم كه او را ديده است. گفتم: او كيست؟ گفت: كسى است كه جعفر او را دو بار ديده است و او داستانى دارد. سپس گفت: رشيق دوست مادرانى[2] نقل مى‏كرد كه: ما سه نفر بوديم. روزى معتضد خليفه عباسى ما را خواست و امر كرد كه هر يك سوار اسبى شده و اسبى ديگر با خود ببريم، و جز آذوقه‏


[1] - اصول كافى، ج 2، باب مولد الصاحب - عليه السلام - حديث 30، ص 467.

[2] - احتمالا احمد بن حسن مادرانى باشد.

|57|

مختصرى، چيزى حمل نكنيم و گفت: به سامرا مى‏رويد، سپس نشانى محله و خانه‏اى را داد و گفت: وقتى به آن محله و خانه رسيدند، غلام سياهى را مى‏بينيد كه دم در نشسته است، فورا وارد خانه مى‏شويد و هر كس را در آن خانه ديديد، بكشيد و سر بريده‏اش را براى من بياوريد.

ما هم وارد سامرا شديم، و همان طورى كه نشانى داده بود، خانه‏اى را پيدا كرديم و ديديم كه: خادم سياهى در دهليز نشسته و بند شلوارى را مى‏بافد، پرسيدم: اين خانه كيست و چه كسى در داخل آن است؟ گفت: صاحبش! به خدا قسم خادم توجهى به ما نكرد و از ما چندان نترسيد. ما هم يكباره وارد خانه شديم، ديدم مثل اينكه خانه امير لشكرى است. در جلو اطاق پرده‏اى ديديم كه بهتر و بزرگتر از آن نديده بوديم و گويى در آن موقع دست كسى به آن نرسيده بود. وقتى پرده را بالا زديم، ديدم خانه بزرگى است كه دريايى در آن است و در انتهاى خانه، حصيرى انداخته‏اند كه فهميديم روى آب است و شخصى كه از همه كس زيباتر بود، بالاى آن ايستاده، نماز مى‏خواند و توجهى به ما ندارد و هم اعتنا به آنچه با خود داشتيم نمى‏كند. احمد بن عبد الله بر ما پيشى گرفت و رفت كه وارد خانه شود، ولى در آب فرو رفت و مضطرب شد و دست و پا زد تا من دستش را گرفته و او را از آب بيرون آوردم. وقتى بيرون آمد، غش كرد و مدتى به اين حال باقى ماند. بعد از او رفيق دوم من هم، جلو رفت و دچار همان سرنوشت شد. من مبهوت ماندم. ناچار به صاحب خانه گفتم: از شما عذر تقصير به پيشگاه خدا مى‏برم. به خدا قسم نمى‏دانستم موضوع چيست؟ و نمى‏فهميدم براى دستگيرى چه كسى مى‏آيم؟ اكنون به سوى خدا توبه مى‏كنم. ولى او، به آنچه من مى‏گفتم توجهى نكرد، و از حالتى كه داشت بيرون نيامد. اين وضع او، ما را به وحشت انداخت، ناچار برگشتيم، معتضد منتظر ما بود و به دربان گفته بود هر وقت ما آمديم، نزد وى ببرد، دربان هنگام شب ما را نزد او برد. معتضد پرسيد: چه كرديد؟ ما هم آنچه ديده بوديم براى او نقل كرديم. گفت: آيا قبل از من كسى شما را ديده و اين ماجرا را به كسى گفته‏ايد؟ گفتيم: نه، گفت: من

|58|

ديگر، از سعى خود درباره او مأيوسم. سپس قسم‏هاى شديد ياد كرد كه اگر اين مطلب به كسى برسد، گردن شما را مى‏زنم. ما هم، تا او زنده بود، جرأت نكرديم جريان را به كسى بگوييم.[1]

6- از كيفيت نقل و انتقال اموال و تحويل آن به محمد بن عثمان عمرى، فهميده مى‏شود كه چه اندازه حكومت مراقب بوده و آنان را تعقيب مى‏كرده تا رد پايى پيدا كند و نايبان حضرت را دستگير نمايد.

ابو جعفر محمد بن عثمان براى آنكه از دست جاسوسان حكومت، در امان باشد، با وكلاى ساير بلاد به طور مستقيم تماس نمى‏گرفت. اموالى كه از نواحى مختلف به سوى او سرازير مى‏شد، حاملين اموال نمى‏دانستند تحويل گيرنده چه كسى است و محمد بن عثمان را نمى‏شناختند، همان گونه كه تجار اموال را به وسيله افراد موثق به همكاران خود تسليم مى‏كنند، آنچنان اموال به او تسليم مى‏شد، و به وكلاى خود دستور داده بود به حاملين اموال نامه ندهند و همچنين در هنگام تحويل، مطالبه قبض ننمايند.[2]

در اينجا اين سؤال پيش مى‏آيد، كسى كه فرمان قتل امام زمان - عليه السلام - را صادر مى‏كند و چنانكه سختگيرى شديد را در نقل اموال به سوى «نواب خاص» دارد و طرح مخفيانه براى دستگيرى وكلاى حضرت با همكارى وزيرش مى‏ريزد، به چه مناسبتى، دستور مى‏دهد اموال و سهم امام - عليه السلام - به طور آشكار ميان علويين تقسيم گردد؟! بلى ممكن است چنين دستورى را داده باشد تا از آن طريق افراد و وكلاى امام زمان - عليه السلام - را شناسايى بكند. بنابراين، حاكمان عباسى، هر كارى را انجام داده‏اند كه در نتيجه، به نفع شيعه تمام شده، از آن اهدافى داشته‏اند و براى رسيدن به اغراض و نيات پليد خودشان، بوده است. نه به خاطر خدمت به اهل بيت - عليهم السلام - و شيعيان.


[1] - الغيبه، ص 248، حديث 218 و 217. بحار الانوار، ج 52، ص 51.

[2] - الغيبه، ص 294، حديث 249 و ص 370، حديث 338.

|59|

از رواياتى كه منعكس كننده عكس العمل «معتضد» در مقابل اماميه بود، معلوم مى‏شود محمد بن عثمان كه مدتى از نيابت آن بزرگوار، در آن دوره بوده، در چه شرايط زمانى هول انگيزى به فعالت خود ادامه مى‏داده است و در عين حال، در كارهاى خود موفق نيز بوده است. هنگام مطالعه زندگانى محمد بن عثمان، اين مسائل بايد مد نظر خواننده محترم قرار بگيرد.

دكتر جاسم حسين در اين زمينه چنين اظهار نظر مى‏كند: «موضع خصمانه عباسيان نسبت به وكلاى سفير دوم (محمد بن عثمان)، پس از مرگ عبيد الله بن سليمان در سال 288ه.ق. ادامه يافت. مسئوليت او به پسرش قاسم تفويض شد. قاسم در خصومت با اماميه و بطور كلى با شيعه شهره بود. وى در طول خدمتش در اين سمت همان سياستهاى پدر را در قبال اماميه دنبال كرد و حتى شرارت بيشترى از خود نشان داد. به روايت ابن جوزى، قاسم بسيارى از علويان بى گناه را به بهانه گرايشات قرمطى دستگير و بازداشت مى‏كرد كه دستگير شدگان تا سال 291ه.ق. در زندان ماندند. از زمان حكومت معتضد به بعد، امام براى احتياط، چندين بار محل اقامت خود را تغيير داد.»[1]

7- در ادامه خط مشى «معتضد»، در زمان «مقتدر» براى دستگيرى وكلا و نزديكان و دوستداران امام - عليه السلام - طرحهايى مى‏ريختند. يكى از آن طرحها، اين بود كه دستور داده شد كسانى كه به زيارت مرقد امام حسين - عليه السلام - و مقابر قريش، كه مراقد امام هفتم و امام نهم - عليهما السلام - در آنجا است، مى‏روند، دستگير شوند تا اطلاعات لازم از آنها كسب گردد، ولى اين نقشه شوم، نقش بر آب شد. مرحوم كلينى، اين موضوع را در ضمن حديثى چنين بيان مى‏كند:

على بن محمد در اين باره گويد: «توقيعى از ناحيه مقدسه بيرون آمد كه از زيارات مقابر قريش و حائر (كربلاى معلى) نهى فرموده بود. بعد از چند ماه، وزير، «باقطانى» را


[1] - تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم (عج)، ص 181.

|60|

خواست و گفت: طايفه «بنى فرات»[1]و «برسى‏ها» را ملاقات كن و به آنها بگو: نبايد مقابر قريش (كاظمين - عليهما السلام -) را زيارت كنيد؛ زيرا خليفه دستور داده است، كسى كه مقابر قريش را زيارت كند، در كمينش باشند و او را دستگير كنند.»[2]

و همچنين در زمان «مقتدر» در سال 312ه.ق. حسين بن روح، به خاطر عللى كه‏ در بخش مربوط به زندگانى او بيان خواهيم كرد، به مدت پنج سال زندانى شد و در سال 317ه.ق. آزاد گرديد. دوران «راضى» هم، كه آخرين خليفه دوران غيبت صغرى بود، مملو از ظلم و ستم و خونريزى و به قدرى بر نايب چهارم على بن محمد سمرى سخت گرفت كه او نتوانست به فعاليت خود ادامه دهد و غيبت كبرى آغاز گرديد. اين موضوع را در زندگانى نايب چهارم بررسى كرده‏ايم.

ما فقط نمونه‏هايى را به اختصار ذكر كرديم، و ليكن موارد زيادى شبيه آنها وجود دارد كه ما جهت اختصار از بيان آنها خوددارى نموديم، و ذكر همه آنها رساله مستقلى را مى‏طلبد. اينها به روشنى جو حاكم بر آن زمان و عكس العمل خلفاى آن دوره را نسبت به شيعيان، نواب خاص و امام - عليه السلام - نشان مى‏دهد.

سؤال

اگر خلفاى حاكم در اين دوره، چنين روش و خط مشى خصمانه و كينه توزانه‏اى‏ داشتند، اين سؤال مطرح مى‏شود كه: چرا نواب خاص امام زمان - عليه السلام - و نيز كارگزاران و وكلاى آنها در بغداد، كه مركز خلافت عباسى‏ها بود و در غير بغداد، توسط


[1] - علامه مجلسى مى‏گويد: بنى فرات قبيله وزير ابوالفتح فضل بن جعفر بن فرات است كه از وزراء بنى عباس [ احتمالا مقتدر ] بود، و هم اوست كه سلسله سند خطبه شقشقيه حضرت امير - عليه السلام - را تصحيح نمود. احتمال هم دارد كه بنى فرات مردمى باشند كه در كنار شط فرات منزل كردند. «برس» قريه‏اى واقع ميان دجله و كوفه است. [ معلوم مى‏شود اين دو طايفه شيعه بوده‏اند ] و مقصود از زيارت مقابر قريش، زيارت كاظمين - عليهما السلام - است. (بحار الانوار، ج 51، ص 312)

[2] - اصول كافى، ج 2، باب مولد الصحاب - عليه السلام -.

|61|

دستگاه عباسى دستگير و زندانى نشدند و چرا خلفاى عباسى آنها را قتل عام نكردند و از دم شمشير نگذرانيدند و جلو فعاليتهاى آنها را به طور جدى و قطعى متوقف ننمودند؟ درست است كه طبق گزارش ابوالفرج اصفهانى در «مقاتل الطالبين»، تعداد زيادى از شيعيان و علويين و حتى بعضى از فقهاء و بزرگان زير شكنجه‏هاى حاكمان ستمگر جان سپردند و شهيد شدند، ليكن هسته و شبكه مركزى نيابت و وكالت توانستند به فعاليت خود ادامه دهند و دچار چنين گرفتارى‏هايى نگردند. اين سؤالى است كه ذهن انسان را به خود مشغول كرده است و شايد يكى از نكات مهم در زندگانى نواب و وكلاى آنها به شمار مى‏رود.

جواب

حقيقت اين است كه دستگاه عباسى، نتوانست به اين تشكيلات منظم و منجسم پى ببرد، و ماهيت «نيابت» با آن همه فعاليت‏هاى عريض و طويل كشف نگرديد. و به خاطر نداشتن اطلاعات دقيق از «نواب» و مكان آنها و كيفيت تلاشهاى آنان، براى خلفاء مقدور نشد، اقداماتى در جهت دستگيرى و متوقف نمودن كارهاى نايبان انجام بدهند.

يكى از نويسندگان معاصر مى‏نويسد: «شيوه تربيت سفيران، به قدرى دقيق و عجيب بود كه هرگز اين اسرار فاش نشد و كسى به دست رژيم گرفتار نشد، حتى در طول 74 سال[1] هيچ يك از سفيران، توسط جاسوسان رژيم شناخته نشد! و در عين حال، همه شيعيان مورد اعتماد، در تمام اقطار و اكناف جهان نايب امامشان را مى‏شناختند و به آسانى با آنها تماس مى‏گرفتند و پرسشهاى خود را به آنان مى‏دادند و پاسخهاى لازم را به خط حضرت ولى عصر - عليه السلام - دريافت مى‏كردند.»[2]


[1] - مطابق نظر ايشان، دوران غيبت صغرى 74 سال مى‏باشد.

[2] - روزگار رهايى، ج 1، ص 289.

|62|

با مطالعاتى كه در زندگانى نواب خاص امام زمان - عليه السلام - و كارگزاران‏ آنها و روش فعاليت آنان، صورت گرفته، به نظر مى‏رسد، مسائل مندرج در ذيل، علت فاش نشدن اسرار آنها گرديد.

1- زندگانى نواب و وكلاى آنها طورى تنظيم شده بود كه توجه كسى را به خود جلب نمى‏كرد. زندگانى و تجارت آنها به شكل طبيعى و عادى بود. بدون اينكه اشعارى در خط و مشى و زندگى آنان به مخالفت با دولت مشاهده گردد. چنانچه در آينده، در زندگانى «نواب» مطالعه خواهيد كرد، اولين نايب، عثمان بن سعيد در زمان امام حسن عسكرى - عليه السلام - به صورت تاجر روغن، زندگى مى‏كرد و لقب «سمان» به خود گرفته بود و سهم امام - عليه السلام - را در داخل ظروف روغن به امام - عليه السلام - مى‏رسانيد. در زمان غيبت صغرى نيز، زندگى خود را به همين روش ادامه داد، بدون اينكه كوچكترين تغييرى در روش زندگى وى حاصل گردد. در نهايت سادگى و در خانه‏هاى محقر و كوچك زندگى مى‏نمودند، و از خدام و كنيزكان و زندگى مفصل و رفت و آمد خبرى نبود. و هكذا وكلاى آنها نيز، چنين بودند. پدر مرحوم صدوق، على بن بابويه قمى مغازه‏اى در قم داشت و مثل تجار معمولى هر روز در محل كار حاضر و به كار خود مشغول مى‏گشت.

2- نواب و وكلا، همه، ملتزم به «تقيه» بودند و به صورت كامل تقيه را مراعات مى‏نمودند. اگر زندگى حسين بن روح را مطالعه كنيد، به زندگى همراه با تقيه آنان پى خواهيد برد. كار به جايى مى‏رسد كه حسين بن روح در مجامع عمومى نه تنها ابوبكر و عمر، بلكه عثمان را بر على - عليه السلام - مقدم داشته و افضل مى‏داند.

3- شبكه «نيابت» و «وكالت» به قدرى قوى و از آنچنان كارآيى برخوردار بود كه وكلا بلافاصله از نقشه‏هاى خلفا آگاه مى‏شدند و نقشه آنها را با شكست مواجه مى‏كردند. نيروهاى اطلاعاتى را در همه جاى اركان حكومت گماشته بودند، كه از اطلاع رسانى منسجمى برخوردار بودند. فعاليتهاى اينها به قدرى مخفيانه و حساب شده بود كه دولت

|63|

و حكومت از ناحيه اينها، احساس خطر نمى‏كرد و در طول اين مدت، هيچ بهانه‏اى را به دست دشمن ندادند تا از آن طريق در چنگال حكومت قرار گيرند. همانطور كه بيان شد، محمد بن عثمان در سخت‏ترين شرايط با وكلاى استانهاى دور دست، مانند قم در تماس بودند و آن وكلا از طريق بازرگانانى كه اطلاعى از رابطه محمد بن عثمان به عنوان نايب دوم و فرستدگان كالا نداشتند و فكر مى‏كردند بين اشخاص روابط تجارى حاكم است و روابطشان را طورى تنظيم كرده بودند كه فرستادگان، نامه‏اى به حاملين اموال نمى‏دادند و هنگام تحويل اموال، مطالبه قبض نمى‏كردند. اينها همه حاكى از ارتباطات تشكيلاتى قوى و نيرومند است. و اين يكى از علتهاى اساسى موفقيت آنها در دوران فعاليتشان به شمار مى‏رود كه با مطالعه زندگانى آنان، بيشتر روشن مى‏شود.

4- رهبرى غير مستقيم و از پشت صحنه امام زمان - عليه السلام - و استفاده از امدادهاى غيبى در صورت لزوم و اقتضاى مصلحت.



فصل سوم: علل محفوظ ماندن مكتب تشيع از اثرات منفى غيبت  فهرست بخش اول «مباحث مقدماتى»