شرفيابي در غيبت صغري.



شرفيابي مردمي از قم.
تجلّي حق.
كوشش احمقانه.
شرفيابي طريف ابونصر.
شرفيابي غانم ابوسعيد هندي.
دانشمندي از كابل.
شرفيابي حسن بن وجناء.
شرفيابي مردي از قبيله ازد.
شرفيابي همداني.
شرفيابي ابو سوره.
شرفيابي زهري.
روز تاسوعا.


شرفيابي مردمي از قم.


تني چند از مردم شهر قم و كوهستان، مطابق روشي كه داشتند، حامل وجوه و اماناتي براي حضرت عسكري بودند. به شهر سامره رسيدند و از وفات آن حضرت آگاه شدند. ايشان پرسيدند كه وارث حضرت عسكري كيست گفته شد: برادر آن حضرت، جعفر.
از حال جعفر كه جويا شدند، گفتند: در قايقي سوار است و در دجله به گردش مشغول و نوازندگان، برايش مي نوازند و به مي لب تر مي كند.
قميها گفتند: اين كارها، كار امام نيست، بايستي برگرديم و امانتها را به صاحبانش پس دهيم. (ابوالعباس حميرى) گفت: تأمل كنيد تا اين مرد از گردش برگردد و از حالش به طور كامل جستجو كنيم، سپس تصميم بگيريم. اين سخن قبول شد.
هنگامي كه جعفر برگشت، نزد او رفتند و سلام دادند و او را (سيّدنا) خطاب كردند و گفتند: ما مردمي از شهر قم و كوهستان هستيم و با ما شيعيان، دگران نيز مي باشند. همراه ما امانتهايي است كه مي بايست خدمت مولايمان حضرت عسكري(ع)تقديم كنيم. جعفر پرسيد: مالها كجاست.
گفتند: همراه ماست. گفت: بياوريد و به من تحويل دهيد.
گفتند: بدين آساني نمي شود، اين امانتها قصه اي دارد جالب. جعفر پرسيد: آن قصه چيست گفتند: اين امانتها از عموم شيعيان جمع مي شود كه هر كسي سهمي در آن دارد، يك ديناري يا دو دينارى، يا بيشتر و هر كدام دركيسه اي سر به مهر، نهاده شده است. وقتي كه خدمت حضرت عسكري(ع)شرفياب مي شديم، پيش از آن كه مالها را خدمتش تقديم كنيم، آن حضرت نخست از مجموع امانتها و مالها خبر مي داد و مي فرمود: چقدر است. سپس، محتواي هر يك از كيسه ها و دهندگانِ آنها را و نقش هر مهري از مهرهايي كه بر كيسه اي زده شده، مي فرمود. شما هم اگر وارث آن مقام هستيد، بايستي چنين كنيد تا آنها را به شما تحويل دهيم.
جعفر گفت: به برادرم دروغ مي بنديد و كاري نسبت مي دهيد كه او نمي كرده؛ اين علم غيب است و علم غيب را جز خدا، كسي نمي داند.
قميان كه اين سخن را شنيدند، با تحيّر نگاهي به يكدگر كردند و سكوت برهمگان چيره گرديد. جعفر گفت: هرچه زودتر امانتها را بياوريد و به من تحويل دهيد. گفتند: ما وكيل و نماينده دهندگان مالها هستيم و نمي توانيم آنها را به شما بدهيم، مگر آن كه علامتي از امامت در شما ببينيم؛ مانند علامتهايي كه از مولاي خود حضرت حسن بن علي عسكري (ع) مي ديديم. اگر تو امام هستى، برهاني بياور وگرنه امانتها را بازگردانده و به صاحبانش پس مي دهيم كه خودشان هرچه خواستند انجام دهند.
جعفر كه از گرفتن مال و منال نوميد شد، از مسافران حاملان امانتها نزد خليفه كه در سامره بود، شكايت كرد.
خليفه به شكايت او رسيدگي كرد و حاملان امانتها را احضار كرد و گفت: بايستي مالها را به جعفر بدهيد.
آنها گفتند: يا امير المؤمنين! ما وكيل و نماينده صاحبان اين اموال هستيم و آنها از طرف صاحبانشان در دست ما وديعه است. آنان به ما چنين گفتند: مال را به كسي بدهيم كه علائم امامت را در او مشاهده كنيم؛ چنانچه حضرت عسكري(ع)داراي آن علامتها بود و امانتها را خدمتش تقديم مي كرديم.
خليفه پرسيد: آن علامتها چه بوده.
گفتند: نخست، حضرتش از مجموع اموال خبر مي داد. سپس، يكايك كيسه ها را نام مي برد و محتواي هر كيسه و فرستنده آن را مي فرمود و اين روش هميشگي آن حضرت بود. اكنون، حضرتش وفات يافته. اگر جعفر حقيقتاً جانشين آن حضرت است، بايستي همان روش را داشته باشد و علامتهايي كه از آن حضرت ديده ايم و شنيده ايم، از او ببينيم و بشنويم، وگرنه مالها را برمي گردانيم و به صاحبانش رد مي كنيم.
جعفر گفت: يا اميرالمؤمنين! اينان مردمي دروغگو هستند؛ بر برادرم دروغ مي بندند؛ اين علم غيب است.
خليفه گفت: اينان رسول هستند و وظيفه رسول، انجام دادن رسالتش است و بس؛ كاري ديگر نمي توانند انجام دهند.
جعفر، پس از شنيدن سخن خليفه، سر به زير افكند و نتوانست سخني بگويد. هنگامي كه مسافران از نزد خليفه برخاستند كه بروند، تقاضا كردند: كسي را محافظ ما قرار دهيد كه همراه ما بيايد تا ما از شهر خارج شويم. خليفه نيز چنان كرد.
هنگامي كه از شهر خارج شدند، ناگاه جواني خوشرو را ديدند كه مي ماند خادم كسي باشد و آنها را ندا مي كند و نام هريك از آنها و نام پدرش را مي برد.
مسافران بدو رو كردند و گفتند: چه مي گويى.
گفت: مولايتان شما را احضار كرده است. پرسيدند: تو مولاي ما هستى.
گفت: معاذ الله! من، بنده مولاي شما هستم؛ بياييد نزد حضرتش برويد.
مسافران، همراه جوان به راه افتادند و داخل شهر شدند و به خانه حضرت عسكري(ع)كه رسيدند، شرفياب خدمتِ پسرِ حضرت عسكري و خليفه و جانشين او شدند.
حضرتش را كه در سنّ كودكي بود بر تختي چوبي نشسته ديدند و چهره نوراني اش مانند ماه مي درخشيد و جامه هايي سبز رنگ بر تن داشت.
سلام كردند و جواب شنيدند. سپس آن حضرت لب به سخن گشود و از مجموع امانتها خبر داد و فرمود: اين مقدار دينار است و نام يكايك فرستندگان آنها و مقداري كه هريك فرستاده بود، بفرمود. امانتداران، شادان شده و امانتها را به حضرتش تحويل دادند. سپس، حضرت از حالات خود مسافران و جامه هاي آنها و شماره چارپاياني كه آنان را در اين سفرحمل كرده بودند، خبر داد.
مسافران، سجده شكر به جا آوردند كه به مقصد رسيدند. سپس آنچه مسأله مي خواستند و يادداشت كرده بودند، پرسيدند و جواب شنيدند.
سپس حضرت فرمود: (از اين پس، امانتها را به سامره نياوريد. من در بغداد، وكيلي خواهم داشت، به او بدهيد و توقيعات به وسيله او به دستتان خواهد رسيد).
آن گاه، حضرتش حُنوطي و كفني به ابوالعباس حِمْيَري عنايت كرد و فرمود: (خداوند پاداش تو را عظيم گرداند).
مسافران، براي بازگشت به راه افتادند. به كوههاي همدان كه رسيدند، ابوالعباس از دنيا رفت.
از اين پس، امانتها به وكيل مخصوص آن حضرت، كه در بغداد سكونت داشت، داده مي شد و توقيعات حضرتش به وسيله او به دست شيعه مي رسيد.(1).

تجلّي حق.


جعفر خواست ميراث برادرش حضرت عسكري(ع)را بخورد. در اين هنگام، حضرت مهدي(ع)ظاهر شد و فرمود:.
جعفر! چرا مي خواهي در حقّ من و اموال من تصرّف كنى!.
جعفر متحيّر شده و بهتش زد. سپس حضرتش غايب گرديد و جعفر هرچه جستجو كرد، حضرتش را نيافت.
و نيز وقتي كه مادر داغديده حضرت عسكري(ع)پس ازوفات فرزند عالي قدرش از دنيا رفت، وصيت كرده بود كه در خانه حضرت عسكري دفن شود.
هنگامي كه خواستند وصيت آن مخدّره را اجرا كنند، جعفر جلو آمد و گفت:.
اين خانه، خانه من است، نبايد اين خانم در آن دفن شود.
در اين وقت، حضرت مهدي(ع)ظاهر شد و فرمود:.
(جعفر! خانه توست يا خانه من). آن گاه حضرتش غايب گرديد و ديگر جعفر، حضرتش را نديد.(2).
اين دومين بار و سومين بار بود كه حق براي جعفر تجلي كرد. نخستين بار، هنگام نماز بر جنازه حضرت عسكري(ع)بود كه جعفر مي خواست نماز بخواند و حق تجلّي كرد وحضرت مهدى(ع) ظاهر شد و جعفر را پس زد و خودش نماز خواند.
از اين كار، چنين پيداست كه تجلّي حق اختصاص به نيكان ندارد و براي اتمام حجّت براي دگران نيز، تجلي رخ مي دهد. .

كوشش احمقانه.


جعفر، بيست هزار دينار براي خليفه رشوه برد و گفت:.
يا اميرالمؤمنين! مقام برادرم حسن را به من بده! خليفه گفت:.
اين منصب، دست ما نيست و دست خداي عزوجل است. ما بسيار كوشيديم كه از مقام و منزلت برادرت بكاهيم و منصب او را از او بگيريم، ولي نتوانستيم و خداي عزوجل نخواست و هر وز رفعت شأن و عظمت او بيفزود. برادرت مجموعه اي از پاكي و ظهور صلاح و دانش و عبادت بود. اگر تو نزد شيعيان برادرت خصائل و فضائل او را داشته باشى، احتياجي به ما نداري و از تعيين و تأييد ما بي نيازى، و اگرچنين نباشي و از فضائل برادرت تهيدست باشى، ما نخواهيم توانست تو را بدان مقام برسانيم و مقام و منزلت او را به تو بدهيم.(3).
نويسنده گويد:.
شگفتي اين جاست كه معرفت خليفه عباسي سنّى، در منصب امامت، از معرفت جعفر پسر امام و برادر امام، بيشتر بوده است و شهادت خليفه نسبت به فضائل و مناقب حضرت عسكري(ع)شهادتِ دشمن است.
چيزي كه بر خليفه نهان بوده و يا نخواسته بگويد، آن است كه بجز فضائل و صفاتي كه خليفه براي امام ياد كرده، رازي است كه در وجود مبارك امام نهفته است كه حضرتش را شايسته اين منصب الهي مي كند.
نقل است كه شيعيان به خدمت جناب محمد پسر بزرگ حضرت جواد و برادر بزرگ حضرت هادى(ع) رسيدند احترام بسيار از او كردند و آن جناب احساس كرد كه اين احترام، احترام امامزادگي نيست، بلكه احترامي است كه اينها خيال مي كنند او در آينده امام خواهد بود. اين مرد با فضيلت به آنها تصريح كرد كه نه، آن كسي كه گمان مي كنيد پس از پدرم امام است، من نيستم؛ او برادرم علي است.
چقدر تفاوت است ميان اين پسر امام با آن كه از برادرش بزرگتر بود و جعفر آن پسر امام،با آن كه ازبرادرش كوچكتر بوده است.

شرفيابي طريف ابونصر.


(ابونصر طريف) سعادت شرفيابي حضور حضرت حجّت را پيدا مي كند و داراي چوب صندل قرمز بوده است. حضرت مي فرمايد: صندل قرمز براي من بياور.
ابونصر، اطاعت مي كند و صندل را مي آورد و خدمت آن حضرت تقديم مي دارد.
سپس حضرت از او مي پرسند: (آيا مرا مي شناسى).
ابونصر مي گويد: تو سيّد و مولاي من هستي و فرزند سرور و مولاي من.
حضرتش مي فرمايد: (از اين نظر نپرسيدم).
ابونصر مي گويد: خدا مرا فداي تو كند خودت بگو.
حضرتش مي فرمايد:.
(من خاتم اوصيايم و خداوند به وسيله من، بلا را از خاندان من و شيعيان من، دفع مي كند).(4).

شرفيابي غانم ابوسعيد هندي.


پادشاه كشمير داراي مجلسي بود مركب از چهل تن از دانشوران و دانشمندان كه از دانش و بينش آنها در حل و عقد امور كشور، استفاده مي كرد.
اين دانشمندان، تورات و انجيل را ديده و خوانده بودند و بخوبي از مذهب يهود و نصاري اطلاع داشتند. روزي در اين مجلس در ميان ايشان، ذكري از محمد به ميان آمد كه بايستي مبعوث شود و خاتم النبيّين خواهد بود. چون نامش را در كتابهاي آسماني خوانده بودند. رأي بر اين شد كه نماينده اي به خراسان بفرستند تا از ظهور محمد كسب اطلاع كند و تفحص كند كه آيا خاتم پيغمبران ظهور كرده يانه.
براي اين كار، يكي از خودشان را به نام غانم، كه زباندان بود، برگزيدند تا اين سفر را انجام دهد و از ظهور اين پيغمبر اطلاعي بياورد.
غانم از كشمير حركت كرد و به سوي شهر كابل رهسپار گرديد. هنوز به كابل نرسيده بود كه در ميان راه، راهزنان بر او تاختند و آنچه همراه داشت از وي گرفتند و او را لخت كردند و غانم خود را با جان كندن به شهر كابل رسانيد.
در آن زمان، امير كابل مردي بود به نام (ابن ابي شور) كه پخته و خردمند بود. غانم نزد او رفت و هدف از سفر خود را براي او بيان داشت.
امير هم فقها و علماي شهر را گرد آورد و غانم را به آنها معرفي كرد و هدف وي را از اين سفر بيان داشت.
آنها هم مجلسي تشكيل دادند و غانم را بدان مجلس دعوت كردند.
مناظره ميان دانشمند هندي و دانشمندان كابل برقرار گرديد.
غانم از آنها پرسيد: محمد كيست و آيا ظهور كرده است.
جواب دادند: آري ظهور كرده و او پيامبر ماست؛ محمد بن عبداللّهْ.
پرسيد: آيا زنده است و در كجاست.
جواب دادند: از دنيا رفته است.
پرسيد: خليفه و جانشين او كيست.
گفتند: ابوبكر.
نسب ابوبكر را بگوييد. گفتند: از قريش است.
غانم گفت: پس آن كسي كه ما نامش را در كتابهايمان ديديم كه پيغمبر است، اين محمد نيست، زيرا محمدي كه نامش را خوانده ايم، خليفه اش پسرعمو و داماد و پدرِ فرزندان اوست.
كابليان از اين سخن بر آشفتند و رو به امير كابل كرده گفتند:.
اين مرد، مشرك بود و اكنون كافر شده، بفرما گردنش را بزنند!.
غانم از اين سخن نهراسيد و گفت:.
من جز با دليل و برهان از دين خود دست برنمي دارم؛ تهديد، دين آور نيست.
امير كابل كه مردي پخته و آزموده بود به سخن كابليان اعتنايي نكرد، بلكه سخن آنها در خود او هم اثر گذارد و قدري بينديشيد و سپس راهي به نظرش آمد و آن اين بود كه اسلام شناسان،منحصر به اينان نيست؛ دانشوراني ديگر هستند كه از حقيقت اسلام آگهي دارند. بايستي از آنها نيز استفاده شود. از اين رو،قاصدي را نزد دانشمند فرزانه و عالي قدر به نام (حسين بن اسكيب)(5) فرستاد و از او تقاضاي حضور كرد. وقتي ابن اسكيب حاضر شد، امير، غانم را بدو معرفي كرد و گفت: با او مناظره كن.
ابن اسكيب گفت: اين همه علما و دانشوران گرداگرد تو هستند؛ به آنها بگو با وي به مناظره پردازند.
امير گفت: شخص تو بايستي با او مناظره كند؛ بتنهايي با او گفتگو كن و در سخن، نرمش به كار بر.
ابن اسكيب چنان مي كند و بتنهايي با غانم به مناظره و گفتگو مي پردازد.
غانم از او مي پرسد: محمد كيست و آيا ظهور كرده است.
ابن اسكيب مي گويد: او همان كسي است كه آنها گفته اند؛ ظهور كرده و اكنون از دنيا رفته است. او پيغمبر ماست و ترديدي در آن نيست.
خطاي كابليان درتعيين خليفه اوست. خليفه محمد، پسرعموي او علي است كه شوي دختر او فاطمه و پدر فرزندان اوحسن و حسين است.
غانم از اين سخن خشنود مي شود وچون آن را درست و مطابق با آنچه در كتابهاي خود خوانده بود مي يابد، پس اسلام مي آورد و دو شهادت را بر زبان جاري مي كند؛ شهادت:.
به وحدانيّت خدا و شهادت به رسالت و پيامبري رسول خدا ْ.
سپس نزد امير كابل مي رود و از اسلام خود بدو خبر مي دهد.
ابن اسكيب، چندي غانم را نزد خود نگاه مي دارد و احكام اسلام را بدو مي آموزد و فقيهش مي سازد.
روزى، غانم از ابن اسكيب مي پرسد:.
ما در كتابهاي خودمان ديده ايم كه هرخليفه اي از خلفاي محمد كه از دنيا مي رود، خليفه اي ديگر به جايش مي نشيند، خليفه بعد از علي كيست.
ابن اسكيب مي گويد: خليفه بعد از على، حسن است و بعد از حسن، حسين است.
سپس يكايك امامان را نام مي برد تا به حضرت عسكري مي رسد. آن گاه مي گويد:.
اكنون حضرت عسكري از دنيا رفته است، و لب فرو مي بندد.
و چون راهنمايي و هدايتِ خود را ناقص مي بيند، غانم را مخاطب قرار داده مي گويد: تو اكنون بايستي بروي و از خليفه حضرت عسكري(ع)تحقيق و جستجو كني و بداني كيست. گويا اجازه نداشته كه حضرت مهدي را معرفي كند. از اين رو، خود غانم را تشويق مي كند تا شرفياب شود و از اين فيض عظيم، برخوردار گردد.
غانم عزم سفر مي كند و از كابل خارج شده، رهسپار بغداد مي گردد.
به بغداد كه مي رسد و در آن شهر منزل مي كند، روزي مشغول وضو گرفتن بود، با خودمي انديشد كه من براي چه بدين شهر آمده ام و اكنون چرا اين جا هستم.
در همين فكر بود كه مردي را مي بيند به سراغش آمده و مي گويد:.
مولايت تو را احضار كرده است.
غانم، شاد شده و از جا برمي خيزد و با قاصد به راه مي افتد. كوچه ها و محله هاي بغداد را طي مي كند تا به جايگاه مولاي خود مي رسد و شرفياب مي شود، درحالي كه حضرتش را نشسته مي بيند.
نظر مبارك كه بر وي مي افتد، حضرتش به رسم هند به وي سلام مي دهد و با زبان هندي با وي سخن مي گويد و نامش را مي آورد. سپس نامهاي يكايك چهل تن همكاران او را بر زبان مي آورد. غانم، شادان و مسرور مي گردد؛ چون خود را به مقصد رسيده و گمگشده اش را يافته مي بيند. چند روز از اين سعادت بهره مند بوده، دانسته نشد.
وقتي حضرتش به وي مي فرمايد: (امسال مي خواهي با اهل قم براي حج به مكه بروى).
عرض مي كند: آرى.
مي فرمايد: (امسال به مكه نرو. برو به خراسان و سال آينده به حج برو) و كيسه اي زر به وي لطف مي كند. و مي فرمايد: (اين را خرج سفر خود قرار بده و در بغداد به منزل كسي مرو و از آنچه كه ديدى، با كسي چيزي نگو (گويا در آن سال كشتار حجاج به دست قرامطه بوده است».
غانم به خراسان مي رود و سال ديگر رهسپار حج مي گردد. پس از بازگشت، به خراسان رفته در آن جا وفات مي كند.(6).

دانشمندي از كابل.


وي مردي كاوشگر بوده و از دانشمندان به شمار مي رفته. انجيل را خوانده و بدان هدايت شده بود. سپس به اسلام راه يافته بود و مسلمان گرديده بود و در جستجوي زيارت حضرت مهدي از كابل به عراق سفر كرده، سپس به حجاز رفته و در مدينه اقامت گزيده به كاوش مي پردازد.
روزي پير بني هاشم به نام (يحياي عُرَيْضى) او را مي بيند و بدو مي گويد: آن كه در جستجويش هستي در صريا (مزرعه اي است در بيرون مدينه) منزل دارد.
دانشمند كابلي به صريا مي رود و به خانه اي مي رسد كه داراي دهليزي بوده و آب پاشي شده بود. دانشور كابل خود را بر سكوي در خانه مي اندازد كه غلامي سياه از درون خانه بيرون مي شود و باخشم بدومي گويد: از اين جا برو.
دانشمند كابلي مي گويد: من از اين جا نخواهم رفت.
غلام به درون خانه مي شود و سپس بيرون مي آيد و مي گويد: داخل شو.
دانشمند كابل، داخل مي شودو به سعادت شرفيابي نائل مي گردد و حضرتش را در ميان خانه، نشسته مي بيند و سلام عرض مي كند وجواب مي شنود. حضرت، نام او را مي برد آن هم نامي كه جز همسرش كه در كابل مي زيسته، كسي آن را نمي دانسته.
آن گاه حضرت از اسرار نهاني او خبر مي دهد. كابلي عرض مي كند:.
خرجي من پايان يافته؛ بفرماييد به من خرجي بدهند.
حضرت مي فرمايند: (دروغ مي گويي و در برابر دروغي كه گفتى، آنچه كه تو داري از دستت خواهد رفت) و سپس عطيه اي به او عنايت مي كند.
كابلى، مرخص مي شود و خرجي اي كه از خود داشته گم مي كند. ولي عطيه حضرت، برايش مي ماند.
سال ديگر به صريا مي رود و به همان خانه وارد مي شود، كسي را در آن نمي بيند.(7).

شرفيابي حسن بن وجناء.


پنجاه و چهارمين سفر حج من بود. بعد از نماز عشا در زير ناودان سر به سجده گذارده بودم و به درگاه الهي تضرّع و زاري مي نمودم كه ناگاه احساس كردم كه دستي به پشتم گذارده شد و مرا تكان داد و گفت: اي حسن بن وجناء برخيز.
من برخاستم. ديدم كنيزي است زرد رنگ، لاغر اندام، چهل ساله يابيشتر.
كنيز، جلو افتاد و من در پي او روانه شدم. او چيزي به من نگفت و من از او چيزي نپرسيدم و با او سخني نگفتم. كنيز به رفتن ادامه داد تا مرا به خانه خديجه رسانيد. به درون خانه شدم و در آن اتاقي ديدم كه دري ميان خانه داشت و داراي نردباني چوبين بود، از چوب درخت ساج.
كنيز از نردبان بالا رفت كه ندايي به گوشم رسيد كه مي فرمود: (حسن! بيا بالا).
من بالا رفتم و در آستانه در ايستادم و در آن جا حضرت صاحب الأمر را زيارت كردم.
به من فرمود: (گمان داري كه من با تو نبودم و از تو دور بودم در همه سفرهايي كه حج كردى، من با تو بودم). سپس آن حضرت به شمردن اوقات من و آنچه بر من گذشته بود، پرداخت.
من تعجب كردم و از شدت تحيّر غش كرده به رو افتادم.
پس دستي را احساس كردم كه بر من نهاده شد و من به هوش آمدم و به من فرمود:.
(حسن! در خانه جعفر بن محمد بمان و در انديشه نان و آب مباش و براي جامه و ستر عورت مينديش) و كتابچه اي به من لطف كرد كه در آن دعاي فرج و صلوات برحضرتش بود و فرمود: (اين دعا را بخوان و برمن چنين صلوات بفرست و اين دفتر را بجز از حق پويان دوستان من، به كسي مده. خداي جلّ جلاله تو را موفق بدارد).
عرض كردم: اي مولاي من! آيا حضرتت را باز هم زيارت خواهم كرد.
فرمود: (اگرخدا بخواهد).
من از حج برگشتم و در خانه جعفر بن محمد منزل گزيدم و معتكف شدم و از آن خانه بيرون نمي آمدم مگر براي سه كار: براي تجديد وضو، براي خوابيدن، براي افطار كه در وقت افطار به منزل خودم مي رفتم و در آن جا آب آشاميدني و گرده اي نان و هر غذايي كه در روز دلم آرزو مي كرد، حاضر مي ديدم و از آن غذا مي خوردم و براي من بس بود. در زمستان لباسهاي زمستاني برايم فراهم بود و در تابستان لباسهاي تابستانى. هنگامي كه از آن جا بيرون مي شدم، كوزه آب را خالي مي كردم و ته مانده آب را مي پاشيدم. مردم براي من غذا مي آوردند و من بدان نيازي نداشتم ولي آن را مي پذيرفتم و شبها صدقه مي دادم تا كسي از راز من آگاه نشود.(8).

شرفيابي مردي از قبيله ازد.


ششمين دور از طواف كعبه را انجام داده بودم و مي خواستم دور هفتم را آغاز كنم كه تني چند از افراد را ديدم كه در طرف راست كعبه گرد جواني نوراني خوش سيما و خوشبو و داراي هيبت، حلقه زده اند و با شيرين سخني و خوش بياني سخن مي گفت.
خواستم نزديكش بروم، مردم مرا مانع شدند. از كسي پرسيدم:.
اين جوان كيست گفت: اين پسر پيغمبر است كه ازديده ها پنهان است؛ سالي يك روز براي دوستانش ظاهر مي شود و سخن مي گويد.
شرفياب خدمتش گرديدم و عرض كردم: اي سرور آمده ام كه هدايتم كنى.
حضرت، سنگريزه اي در دست من نهاد كه ديگران آن را ديدند. يكي از ايشان پرسيد: چه چيز به تو داد گفتم: سنگريزه و دستم را باز كردم، ديدم شمش زر است. من برخاستم كه بروم.حضرتش به من فرمود:.
(حجت براي تو تمام شد و حق نزد تو آشكار گرديد و بينا شدى آيا مرا مي شناسى) گفتم: نه. فرمود: (من مهدي هستم، امام قائم زمان هستم، آن كسي هستم كه زمين را از عدل و داد پر خواهم ساخت؛ چنانچه از ظلم و بيداد پرشده است.
زمين، هيچ گاه از حجت حق خالي نخواهد بود و مردم در فترت حجتهاي خدا نمي باشند).(9).

شرفيابي همداني.


اين مرد از همدان به سوي مكه، براي انجام دادن مناسك حج، روانه مي شود و اين عبادت بزرگ را انجام مي دهد. در بازگشتن، پياده و سواره راه را طي مي كند و خستگي بر او چيره مي شود و مي خواهد استراحت كرده و آسايش يابد. با خود مي گويد: چند دقيقه اي بخوابم؛ هنگامي كه اواخر كاروان برسد بيدار مي شوم و به سفر ادامه مي دهم.
در بيابان سر بر زمين مي گذارد و به خواب مي رود. ولي خوابش طولاني مي شود و كاروان از او مي گذرد و كاروانيان فراموشش مي كنند و او همچنان درخواب به سر مي برد، تا حرارت آفتاب بيدارش مي كند و كاروان را رفته مي بيند، راه را نمي شناسد. با خود مي گويد: توكل بر خدا كن و راهي را پيش گير.
همين كار را مي كند و جهتي را انتخاب كرده بدان سو رهسپار مي شود. طولي نمي كشد كه به دشتي سرسبز و خرم مي رسد كه گويي باراني تازه بر آن باريده و از خاكش بوي خوش مي تراود. چند گامي كه قدم بر مي دارد،به خانه اي مي رسد كه دونفر را بر در خانه ايستاده مي بيند. بدانها سلام مي دهد. آن دو، سلامش را با خوشي پاسخ مي دهند و مي گويند:.
بنشين، خداوند براي تو خير خواسته است. آن گاه يكي از آن دو به درون خانه رفته و بزودي بيرون مي آيد و مي گويد: داخل خانه شو و به درون آى.
مرد همداني به درون خانه مي رود و سيدي جوان و بزرگوار را در آن جا مي بيند كه بالاي سرش شمشيري آويخته است و چهره اي نوراني دارد.
مرد همدانى، سلام مي كند و با مهرباني جواب مي شنود. سپس، حضرتش با زباني كه او بفهمد، از او مي پرسد: (آيا مي داني من كه هستم).
مرد همداني مي گويد: نه. مي فرمايد:.
(من قائم آل محمد هستم، من آن كسي هستم كه در آخرالزمان خروج مي كنم و زمين را از عدل و داد پرمي كنم؛ چنانچه از ظلم وبيداد، پر شده است. تو فلان هستى، از شهري هستي به نام همدان كه در كوهستان است).
عرض مي كند: آري چنين است. حضرتش مي فرمايد: (مي خواهي به زن و فرزندانت برسى). عرض مي كند: آري و از اين سعادت كه نصيبم شده بدانها بشارت خواهم داد. حضرتش كيسه اي زر بدوعنايت مي كند و اشارتي به خادم كرده،خادم به قصد حضرت پي مي برد. با مرد همداني از خانه بيرون مي آيند و به سويي رهسپار مي شوند. چند گامي كه برمي دارند، خانه هايي و درختاني و مناره هايي مي بينند. خادم از او مي پرسد: اين جا را مي شناسى مي گويد:.
نزديك ما شهري است به نام اسدآباد و اين شهر شبيه اسد آباد است.
خادم مي گويد: آري اين جا اسدآباد است.برو كه به خانه ات خواهي رسيد. و ديگر خادم را نمي بيند. او داخل اسدآباد مي گردد وكيسه زر را باز كرده و مي بيند محتوي چهل يا پنجاه دينار زر است.
سپس به سوي همدان روانه مي شود و به زن و فرزندانش مي رسد. همگان شيعه مي شوند و دودمانش در همدان در زمره شيعيان قرار مي گيرند و دينارهاي زر را نگاه مي دارند و تا دينارهاي زر در ميان زاد و رودش باقي بوده، دودمانش به خوشى، روزگار مي گذرانند.
نكته قابل ذكر، آن است كه كارواني كه با آن به حج رفته بود، به فاصله اي دراز پس از رسيدنِ او، به همدان مي رسد و كاروانيان از اين سعادت او آگاه مي شوند.(10).

شرفيابي ابو سوره.


(ابوسوره) در شهر حيره، سيدي جوان و نوراني را در حال نماز مي بيند. درنگي مي كند كه از نمازش فارغ شود. پس از نماز، حضرتش بدو مي فرمايد: (ابوسوره! كجا مي خواهي بروى). ابوسوره مي گويد: مي خواهم به كوفه بروم.
حضرتش مي پرسد: (با چه كسي مي خواهي بروى). مي گويد: با مردم. مي فرمايد:.
(با مردم نرو، با هم برويم). ابوسوره، اطاعت مي كند:.
شبانگاه به راه مي افتند. پس از چند گامي كه برمي دارند، ابوسوره، مسجد سهله را مي بيند. حضرت مي فرمايد: (آن جا هم خانه ات است،اگر مي خواهي به خانه ات برو). سپس مي فرمايد: (در كوفه برو به سراغ (ابن زراري علي بن يحيى) و به او بگو: مالي كه نزدش است به تو بدهد). ابوسوره عرض مي كند: او به من نمي دهد تا نشاني به او ندهم. حضرت مي فرمايد: (نشاني آن اين است:.
مبلغ مال اين قدر دينار است و اين قدر درهم، در چه جايي نهاده شده وچه پارچه اي آن را پوشانيده است).
ابوسوره مي پرسد: شما كه هستيد مي فرمايد: (من محمد بن الحسن هستم).
مي گويد: اگر ابن زراري به من نداد، چه كنم مي فرمايد: (من پشت سرت هستم).
ابوسوره در كوفه به سراغ ابن زراري مي رود و پيام را بدو مي رساند.
ابن زراري بزودي مي رود و مال را مي آورد و به ابوسوره مي پردازد.
ابوسوره بدو مي گويد: حضرت فرمودند: (من پشت سرت هستم).
ابن زراري مي گويد: احتياجي نيست چون از اين راز كسي جز خداي تعالي آگاه نبود.(11).

شرفيابي زهري.


اين مرد، عاشق شرفيابي حضور مقدسش بود. و در اين راه سفر كرده و مال بسياري صرف كرده بود. سرانجام به خدمت جناب (عثمان بن سعيد عمرى) مي رسد و خدمتگزارش مي شود. پس از چندى، تقاضاي زيارت حضرت مهدي را مي كند. جناب عثمان بدو مي گويد: راهي براي زيارت حضرتش نيست. زهرى، اصرار و التماس مي كند و تقاضايش را تكرار مي كند. جناب عمري مي گويد: فردا صبح زود نزد من بيا. زهري اطاعت مي كند و جناب عمري را مي بيند كه در خدمت سيد جواني قرار دارد كه نورانيت چهره اش از همه كس بيشتر است و عطري خوش از وجود مقدسش پراكنده مي شود وجامه تاجران برتن دارد و مانند تجار، چيزي در آستين نهاده است. جناب عمري بدو اشاره اي مي كند كه اين وجود مقدس، مطلوب توست. زهري به حضرتش نزديك مي شود و مسائلي را كه مي خواسته مي پرسد وجواب مي شنود. همان كه حضرتش خواست به خانه اي كهنه داخل شود، عمري بدو مي گويد: هرچه مي خواهي بپرس كه ديگر حضرتش را نمي بينى. زهري اطاعت مي كند.(12) .
شرفيابي در غيبت كبري.

روز تاسوعا.

(حضرت آية اللّه آقاي حاج سيد حسين حائرى) كه سالياني در كرمانشاه سكونت داشتند و منزل ايشان مركز نزول زوار كربلا از شناخت و ناشناخت در رفت و برگشت بود، خود ايشان چنين حكايت كرد:.
در ميان زوار ناشناس، سيدي به منزل من وارد شد كه او را نمي شناختم. چندروزي كه ميهمان ما بود، پي بردم كه فرد عادي نيست و با جهان ديگر رابطه دارد.
روزهاي واپسين ماه ذي حجه بود كه اين سيد بزرگوار در خانه من رحل اقامت انداخته بود و چون در دهه عاشوراي ماه محرم روضه داشتيم، بدو گفتم:.
مي تواني به من خبر دهي كه آيا روضه ما مورد رضايت آقا امام زمان(ع)است يا نه.
سيد براي جواب مهلت خواست.
ماه ذي حجه به پايان رسيد وجواب سيد نرسيد. ماه محرم قدم گذارد و روضه ما آغاز شد. روز دوم محرم بود و ما بر سر ناهار بوديم. سيد، پاسخ داده گفت:.
آري مورد رضايت است و خود آقا روز نهم يعني روز تاسوعا به مجلس شما تشريف مي آورند. آقاي حائري قبول اين سخن برايش دشوار بود. دانشمندان به چنين سخنهايي كمتر ايمان مي آوردند. سيد هم همان طور بود. براي اطمينان آقاي حائرى، از حوادث روزتاسوعا، يعني روز تشريف فرمايي خبر داد وچنين گفت كه واعظ شهير كرمانشاه، يعني اشرف، در آن روز جايي منبر نمي رود بجز در روضه شما، آن هم نه در وقت معين شده كه خاتم مجلس باشد، بلكه او نخستين كسي است كه روز تاسوعا در مجلس شما شركت خواهد كرد.
در آن روز (اشرف شيرازى) نخستين كسي است كه در منزل شما بر منبر خواهد نشست و منبري مختصر خواهد داشت و سپس به زير مي آيد و يكسر به خانه مي رود و در هيچ مجلسي شركت نمي كند. منبرش را بدون خطبه اي يا آيه اي از قرآن يا شعري آغاز مي كند و بدون مقدمه داخل سخن مي شود.
ديگر آن كه، رسم اهل منبر است كه روز تاسوعا از فضائل و مناقب حضرت عباس و شهادت آن حضرت سخن گويند. در آن روز، هيچ كدام از آقايان اهل منبر از حضرت عباس نام نمي برند وهمگان از امام زمان مي گويند وسخنانشان درباره آن حضرت است. پس از شنيدن اين خبرها، آقاي حائري روزشماري مي كند كه كي روز تاسوعا مي رسد و چرا دير مي رسد.
و اين از دو نظر بود: عشق به شرفيابي و برخورداري از اين سعادت؛ پي بردن به صحيح بودن خبرهاي سيد، در روز تاسوعا.
روز تاسوعا رسيد و آقاي حائري زودتر از روزهاي ديگر در مجلس شركت مي كند. هنوز چند تني بيشتر در مجلس حضور نيافته بودند كه اشرف مي آيد.
آقاي حائري بدو مي گويد: آقاي اشرف! براي چه آمده ايد! چون وقت منبر او نبود، وقت منبرش چند ساعت ديگر بود.
اشرف پاسخ داده گفت: آقا فردا عاشوراست و من بايستي وظيفه ام را در آن روز انجام دهم. سينه ام خسته شده و بايستي سي مجلس را اداره كنم. با خود فكر كردم كه امروز استراحت كرده به هيچ مجلس نروم تا خستگي برطرف شود و براي فردا آماده باشم. اين جا نيز براي منبر نيامده ام، بلكه براي كسب بركت آمده ام كه توسلّي بجويم و سپس به خانه بروم و تا شب استراحت كنم. طولي نكشيد كه اشرف برخاست و به سوي منبر رفت، در حالي كه بيش از چند تن بيشتر در مجلس حضور نيافته بودند.
وقتي كه بر منبر نشست، سكوتي كرد كه ممتد بود. آن گاه حالتي به وي دست داد و بدون خطبه و قرائتي از آيه اي از قرآن و يا خواندن شعرى، سخنش را چنين آغاز كرد:.
اي گمشده در بيابانها كجايى! سپس به مناجات حضرت مهدي پرداخت و ناليدن گرفت. پس از چند دقيقه اي كوتاه از منبر به زير آمد. و گفت: مي روم استراحت كنم.
پس از او منبري دوم از اشرف پيروي كرده و از امام زمان سخن گفت. سومي نيز از آن حضرت دم زد. چارمي هم، پنجمي نيز.
تا پايان مجلس همه آقايان گويندگان از آن حضرت سخن گفتند و نامي از حضرت عباس نبردند. آقاي حائري چنين گفت:.
من سراپا منتظر تشريف فرمايي حضرت بودم مي خواستم بدانم تشريف آورده اند يا پس از اين خواهند آمد. هنگامي كه مجلس پرشد، فكر كردم بايستي با سيد تماس بگيرم؛ چون آمدن حضرت تأخير شده بود. همان طور كه دم در ايستاده بودم و از آيندگان و روندگان پذيرايي مي كردم، چشم انداختم تا ببينم سيد در كجا نشسته است. ديدم در انتهاي مجلس در كنار ديواري نشسته. تصميم گرفتم كه به سوي او بروم و وضعيت را بپرسم.
به او كه رسيدم، ديدم زانوها را در بغل گرفته و سرش در ميان زانوهايش قرار دارد و مانند مرده اي بي جان به ديوار تكيه زده است.
صدايش زدم و گفتم: آقا.
سيد سر بلند كرده مرا ديد و گفت: بله آقا چه مي فرماييد.
پرسيدم: تشريف آورده اند يا نه.
گفت: هم اكنون در مجلس تشريف دارند، و در خدمتشان كساني هستند كه مجموع آنها هفت نفر مي شود و جلوي منبر دايره وار نشسته اند و لباس كمرچين كردي بر تن دارند.
من برگشتم و دمِ در به جاي خود ايستادم و جلوي منبر را درنظرگرفتم، حلقه مقدس هفت نفري را ديدم.
سپس قدم برداشتم و به سوي آنها رفتم. هنگامي كه خدمتشان رسيدم، قدرت نداشتم كه چهره ها را از يگدگر تميز دهم. سلام كردم وجواب شنيدم.
سپس عرض كردم: خيلي مشرف فرموديد.
يكي از آنها فرمود: شما برويد دم در، پذيرايي كنيد.
امر امام را اطاعت كردم و ديگر سخني نگفتم و بزودي به جاي خود برگشتم.
با يك نظر از آيندگان و روندگان پذيرايي مي كردم و با نظر ديگر به جلوي منبر به هفت تن مقدس نگاه مي كردم. ناگاه ديدم ديگر نيستند و غيب شدند.
مجلس كه پايان يافت و با سيد خصوصي شديم، پرسيدم كه چه شد و از اين جا كجا رفتند.
سيد گفت: در كرمانشاه دريك مجلس ديگر شركت كردند و آن غرفه زني بود كه در كاروانسرايي قرار داشت و آن زن، روضه داشت كه دو سه تن در آن حضور مي يافتند.
هفت تن مقدس چند دقيقه در آن مجلس شركت كردند و سپس از كرمانشاه رفتند.
از اين نقل، چند نكته استفاده مي شود:.
1. امام، علم به جزئيات دارد و حضرتش زنده است و حيات دارد. روضه خوانيها را مي دانسته و اينها را مي شناخته؛.
2. روضه خواني مورد رضايتش بوده و در مجالس روضه شركت مي كند؛.
3. روزهاي نجومي نزد حضرتش حاضرند و بدانها رفتار مي كند؛.
4. نيكمرداني شرفياب حضورش مي شوند؛.
5 . حضرتش در زندگي شخصى، براي آينده برنامه دارد؛.
6. با عده اي از نيكان ارتباط دارد. سيد يكي از آنها بود؛.
7. در بسياري از روضه خوانيها شركت نمي كند؛.
8 . عنايتي به آقاي حائري و آن زن ابراز فرموده است؛.
9. ناشناس، حركت مي كند؛.
10 و11. حضرتش طىّ الأرض دارد و كساني كه در خدمتش هستند از اين فضيلت برخوردارند؛.
12. از نظرها نهان است و گهگاه ديده مي شود؛.
13. همه زبانها را مي داند و با هر كسي به زبان خودش، سخن مي گويد؛.
14. جامه اي مخصوص ندارد و هر لباسي را مي پوشد؛.
15. عمري طولاني و دراز دارد و اين خود معجزه اي است؛.

1. اكمال الدين، ص‏477.
2. اكمال الدين، ص‏442.
3. اكمال الدين، ص‏479.
4. اكمال الدين، ص‏441.
5. (ابن اسكيب) از اصحاب حضرت عسكري(ع)بوده و از دانشوران بزرگ به شمار مي رفت و داراي تأليفاتي است. او ساكن سمرقند بوده و در اين وقت به كابل سفر كرده بود.
6. اكمال الدين، ص‏437.
7. اكمال الدين، ص‏440.
8. اكمال الدين، ص‏444.
9. اكمال الدين، ص‏445.
10. اكمال الدين، ص‏454.
11. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص‏163.
12. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص‏164.