معجزاتي چند از حضرتش در زمان غيبت صغري.



در جستجوي حق.
استجابت دعا.
آگاهي از مرگ وحيات.
طلا كردن سنگريزه.
شفاي بيماران.
طىّ الأرض.
اِخبار از غيب.
بيت المال.


در جستجوي حق.


دانشوري به نام (ابوسعيد غانم) در سرزمين كشمير مي زيست و نزد پادشاه كشمير قرب و منزلتي داشت. او يكي از چهل تن بود كه همگان اهل دانش و بينش بودند و تورات و انجيل را خوانده و از زبور داود بهره برده بودند.
پادشاه كشمير براي آنها احترامي بسزا قائل بود و مردم كشمير نيز چنين بودند. روزي كه ايشان گرد يگدگر نشسته بودند، سخن از حضرت محمد به ميان آمد. چون نام آن حضرت را در كتابهاي خودشان ديده و خوانده بودند، خواستند بدانند كه حضرتش ظهور كرده يانه. تصميمشان بر اين شد كه غانم را بفرستند تا از ظهور آن حضرت آگاه شود كه آيا محقّق شده يا خير.
غانم، خاك كشمير را پست سر مي گذارد و به سوي كابل روانه مي گردد.
توشه راهي و اندوخته اي نيز با خود برمي دارد. راهزنان وي را در راه دستگير مي كنند و آنچه كه همراه داشته، از او مي گيرند و مي برند.
ولي غانم دست از مقصد خود برنمي دارد و خود را به كابل مي رساند. سپس از كابل به سوي بلخ روانه مي شود. در آنجا با امير بلخ كه مسلمان بوده روبرو مي شود و داستان خود را براي امير مي گويد.
امير، تني چند از فقيهان و دانشوران كشور را مي خواند و از ايشان مي خواهد كه اسلام را بر غانم عرضه دارند.
در ملاقاتي كه ميان غانم و دانشوران بلخ رخ مي دهد، غانم از ايشان مي پرسد:.
محمد كيست، و آيا ظهور كرده است.
جوابش چنين بود: او پيغمبر ما و فرزند عبداللّه است و حضرتش ظهور كرده، ولي اكنون از دنيا رفته است.
غانم مي پرسد: خليفه اش كيست مي گويند: ابوبكر.
غانم از نسب ابوبكر مي پرسد. مي گويند: از قريش است.
غانم مي گويد: اين محمدي كه شما مي گوييد، پيغمبر نيست. چون محمدي كه در كتابهاي ما از پيامبريش خبر داده اند، كسي است كه خليفه اش پسرعمويش است. و شوهر دختر اوست و پدر فرزندان او.
آنها به امير بلخ گزارش مي دهند كه اين مرد از شرك بيرون شده، ولي كافرگرديده، بفرما تا گردنش را بزنند.
غانم كه خود مسيحي بوده، از اين سخن نمي هراسد و به آنها مي گويد: من مشرك نيستم و دين دارم و از آن دست برنمي دارم مگر آن كه براي من ثابت كنيد كه دين من باطل است و دين حقّ را به من نشان دهيد تا من بپذيرم.
امير بلخ كه مرد پخته اي بوده، دانشوري را به نام (حسين بن اسكيب)طلب مي كند و به او مي گويد: غانم را هدايت كن و دين حق را به وي بياموز.
ابن اسكيب مي گويد: فقيهاني كه در پيرامون تو هستند بفرما تا با وي مناظره كنند و حقيقت را برايش اثبات كنند.
امير مي گويد: سخن همان است كه گفتم؛ شما بايستي اين وظيفه را انجام دهيد.
در تنهايي با او سخن بگو و در سخن، نرمش به كار بر.
ابن اسكيب، اطاعت مي كند و غانم را به كناري مي كشد و با وي به سخن مي پردازد.
غانم از او مي پرسد: محمد كيست.
ابن اسكيب مي گويد: محمد، همان كسي است كه آنها به تو گفتند، ولي آنچه من مي گويم، اين است كه خليفه اي كه خودش تعيين كرده، پسرعمويش علي بن ابي طالب است و همو شوي دختر محمد، به نام فاطمه، است و پدرِ فرزندان محمد، حسن و حسين است.
سرانجام، غانم به دست ابن اسكيب مسلمان مي شود و ايمان مي آورد و به يگانگي خدا و پيامبري رسول خدا شهادت مي دهد.
سپس نزد امير بلخ مي رود واو را از اسلامِ خود آگاه مي كند.
امير او را به ابن اسكيب مي سپارد كه احكام دين را به وي بياموزد.
او هم چنين مي كند و غانم را بر احكام اسلام آگاه مي كند.
وقتي غانم از ابن اسكيب مي پرسد: خليفه محمد كه از دنيا برود، خليفه اي ديگر به جايش مي نشيند. اكنون خليفه علي كيست.
ابن اسكيب مي گويد: حسن، و پس از حسن، حسين و سپس يكايك امامان را براي غانم نام مي برد تا به حضرت امام حسن عسكري مي رسد. سپس به وي مي گويد:.
تو بايستي بروي و از خليفه حضرت عسكري جستجو كنى.
غانم از بلخ بيرون مي شود و راه بغداد را پيش مي گيرد تا بدان شهر مي رسد. چندروزي در بغداد مي ماند و نمي داند چگونه به مقصد برسد. ولي مقصد به سراغش مي آيد،چه وقت وقتي كه در لب رود به وضو گرفتن مشغول بوده و با خود مي گفته: براي چه از بلخ بيرون شدم و به بغداد رسيدم و سرگردان گشتم ناگهان مي شنود كه كسي وي را به نام مي خواند و مي گويد:.
برخيز و به خدمت مولايت شرفياب شو.
غانم، تعجّب مي كند و با خود مي گويد: اين مرد از كجا مرا شناخت و نام مرا از كجا مي داند و از كه شنيد و چگونه مرا پيدا كرد و اين پيام را به من رسانيد.
فرصت را غنيمت شمرده، همراه پيام آور روانه شد. از كوي و گذري چند گذشتند، تا به خانه اي رسيدند كه داراي باغچه اي بود و سعادت شرفيابي خليفه حضرت عسكري(ع)نصيبش گرديد وحضرتش را نشسته ديد. چشم آن حضرت كه بر غانم افتاد، به زبان هندي با وي سخن آغاز كرد و نام وي را برد. پس يكايك چهل دانشمندِ كشميري را نام برد.
سپس فرمود: (مي خواهي امسال با اهل قم به حج بروى) غانم عرض كرد: آرى.
فرمود: (امسال حج مكن و به خراسان برگرد و سال نو به حج برو و كيسه اي زر به وي عنايت فرمود و گفت: اين مبلغ را خرج خود قرار بده و در بغداد به خانه فلاني برو و از آنچه كه ديدي با وي سخن مگو).
غانم، اطاعت كرد و به خراسان برگشت و سال نو به زيارت حج مشرّف گرديد.(1) .

استجابت دعا.


(محمد بن صالح) نامه اي حضور آقا مي فرستد و براي استخلاص كسي از زندان، طلبِ دعا مي كند و اذن مي خواهد كه كنيزكش را باردار سازد.
در پاسخ نامه، چنين آمده بود: كنيزك را باردار ساز ولي آنچه خدا بخواهد مي كند و زندانى، نجات خواهد يافت.
به رسيدن پاسخ، زنداني نجات يافت و كنيزكش باردار گرديد، ولي سرِ زا رفت. آن وقت به مقصود از جمله (آنچه خدا بخواهد مي كند) پي برد.(2).

(ابوغالب زرارى) كه از بزرگان علما بوده، از كوفه به بغداد مي رود و به خدمت جناب (شيخ ابوجعفر عُمْرى)(3) مي رسد و از سوء خلق زنش شكايت مي كند و به وسيله او از حضرت تقاضاي دعا مي كند. شيخ ابوجعفر،درنامه اي به خدمت آن حضرت، چنين مي نويسد: ابوغالب زراري دچار مشكلي است كه سراپاي وجودش را فراگرفته و تقاضاي دعا دارد.
در جواب نامه، چنين آمده بود: (خداوند ميان زراري و همسرش را اصلاح كند).
ابوغالب كه به كوفه برمي گردد، زنش كه از او غضبناك شده و به خانه كسانش رفته، بزودي برمي گردد و لبخندي بر لبان دارد و از شوهر عالي مقامش پوزش مي طلبد و از كرده هايش پشيماني ابراز مي دارد و خوش سلوك و خوشرفتار مي شود؛ به طوري كه گاه ابوغالب بر او شدت مي كند، زن با خوشرويى، تحمّل مي كند. گاه ابوغالب دست به كاري مي زند كه زنان تحمّلش را ندارند، ولي زن خشمگين نمي شود و دست از خوشزيستي برنمي دارد و بدين روش ادامه مي دهد تا مرگ، ميان آن دو جدايي انداخت.(4).

مردي نامه اي مي فرستد و تقاضاي دعا براي بار همسرش مي كند كه هنوز چارماهه نشده بود. در جواب نامه چنين آمد: (بزودى، پسري خواهي داشت).(5).

(قاسم بن علا) كه از مأموران عالي مقام آن حضرت بود، نامه اي خدمتشان مي فرستد و تقاضاي دعا براي داشتن فرزند مي كند.
درجواب نامه، چنين آمد: (خداوندا به قاسم پسري روزي فرما كه چشمش را روشن كند و حملي را كه در راه دارد، وارث او باشد).
قاسم از حمل اطلاعي نداشت. جاريه اش را مي خواهد و مي پرسد: باردار هستى مي گويد: آرى. ولي به وي خبر نداده بود.(6).

(علي بن بابويه)، عالم بزرگ وفقيه عالي مقام عصر به وسيله جناب (شيخ حسين بن روح نوبختى)، تقاضاي دعا براي داشتن پسر مي كند.
جناب شيخ‏(7) تقاضايش را عرضه مي دارد. و پس ازگذشت سه روز به وي خبر مي دهد: (خواسته ات انجام شد و پسري پربركت برايت خواهد آمد كه خودت و ديگران از او بهره بريد، و پس از آن، فرزندان ديگري نيز به دنيا مي آيند).(8).

(خضر بن محمد)، بدهكاري خود را به بيت المال ارسال مي دارد و براي شفاي بيماري خودش تقاضاي دعا مي كند و از پوشيدن جامه اي از كرك مي پرسد. قاصد خضر كه به خدمت جناب شيخ ابوجعفر مي رسد، پيش از آن كه امانت را رد كند و پيام را برساند، جناب شيخ، نامه اي از آن حضرت بيرون آورده به او مي دهد. نامه اي كوتاه و مختصر:.
(بسم اللّه الرحمن الرحيم. دعا براي شفاي بيماري خودت خواسته بودى، خدا به تو سلامتي بدهد و آفتها را از تو دور فرمايد و تبهاي پي در پي را از تو بزدايد و سلامت و تندرست گرداند). خضر، شفا مي يابد و با سلامتى، زيست مي كند.

آگاهي از مرگ وحيات.


(قاسم بن علا) مأمور عالي قدر حضرت، داراي چند پسر بود و تقاضاي دعا براي آنها كرد. جوابي نرسيد.
پسرانش، همگان مردند. سپس پسري برايش متولد شد كه نامش را حسن گذارد.نامه اي تقديم داشت و براي او تقاضاي دعا كرد.
تقاضايش پذيرفته شد و حسن زنده ماند.(9).

(شيخ ابوجعفر) داراي نوزادي شد و براي شستشويش در روز هفتم يا هشتم به وسيله نامه اى، اذن خواست. جواب نامه نيامد. نوزاد روز هشتم بمرد.
سپس نامه اي برايش رسيد كه دو پسر برايت خواهند آمد و جاي او را خواهند گرفت؛ نخستين را احمد نام بده و دگري را جعفر.
و چنان شد.(10).

سالي كه قرمطيان، حجر اسود را آورده و مي خواستند سر جايش بگذارند، عالم بزرگ (ابن قولويه) به بغداد مي رود و عزم سفر حج دارد و مي خواهد ببيند چه كسي حجر را سر جايش خواهد گذارد. چون مي دانست گذارنده حجر، دست پاك و منزّه حجت خداست و دستي دگرنمي تواند دخالت داشته باشد.
در بغداد سخت بيمار مي شود به طوري كه مرگ را در برابر خود مي بيند. نامه اي مي نويسد كه مشتمل بر پرسش از عمرش بوده و آيا بيماري او كشنده اش است يا نه.
نامه را مهر مي كند و به كسي كه عازم حج بوده مي دهد و مي گويد: اين را به كسي ده كه حجر اسود را به جايش مي گذارد.
پيك او به مكه مي رسد و ناظر گذاردن و نصب حجر مي شود. به گذارنده حجر نزديك مي شود تا نامه را برساند. حضرتش به او مي گويد: نامه را بده.
قاصد، نامه را مي دهد و بدون آن كه نامه را باز كند، حضرتش مي فرمايد: (به او بگو: در اين بيماري بر تو خطري نخواهد بود و آنچه از آن چاره اي نيست سي سال دگر است). ابن قولويه، پس از سي سال از دنيا مي رود.(11).

(علي بن زياد صِيْمُرى) نامه اي تقديم مي دارد و كفني تقاضا مي كند.
در پاسخ نامه، چنين آمده بود: (تو در سال دويست و هشتاد به كفن محتاج خواهي شد).
علي در همان سال مي ميرد و پيش از مرگش، كفني برايش فرستاده مي شود.(12).

(شلمغانى) انتظار داشت كه پس از وفات شيخ ابوجعفر عمرى، جانشين شود و سومين نايب خاص حضرت گردد، ولي لياقت نداشت و بدين آرزو نرسيد و (شيخ حسين بن روح نوبختى) بدان منصب عالي نايل شد.
شلمغاني با جناب شيخ نوبختي به مبارزه برخاست و ادعا كرد كه من نايب سوم هستم و مأمورم كه اين حقيقت را در باطن و در ظاهر بگويم و جناب شيخ دروغ مي گويد و نايب حضرت نيست و به او پيشنهاد مباهله كرد تا دانسته شود آن كه پس ازمباهله مي ماند راستگوست و بر حق، و آن كه فاني مي شود دروغگوست و بر باطل؛ تا مردم دروغگو را از راستگو بشناسند.
جناب حسين، مي پذيرد و برايش مي نويسد: هريك از ما دو تن، زودتر بميرد، او دروغگو خواهد بود و آن كه بماند، راستگوست.
طولي نمي كشد كه شلمغاني در سال 323 به دار آويخته مي شود و از بين مي رود و يارش ابن ابي عون نيز همراهش بوده است.
ولي جناب شيخ نوبختي همچنان سالم و پابرجا مي ماند و ساليان درازي به زندگاني خويش ادامه مي دهد.(13).

طلا كردن سنگريزه.


(اَزْدى) به طواف كعبه اشتغال داشت و شش دور را انجام داده بود و مي خواست دور هفتم را انجام دهد. مي بيند در سمت راست كعبه، گروهي گرد جواني خوشرو حلقه زده اند كه بوي عطر از وجودش مي وزد.
با آن كه جوان است، ولي داراي هيبتي است مخصوص و براي حاضران سخن مي گويد. ازدي به حضورش مشرّف مي شود و سخنانش را مي شنود.
مي گويد: خوش سخن تر از او كسي نديدم و زيباتر از كلامش، كلامي نشنيدم پرسيدم: اين كيست.
گفتند: فرزند رسول خداست كه سالي يك روز، براي دوستانش، ظاهر مي شود و سخن مي گويد.
ازدي به حضرتش عرض مي كند: مرا هدايت كنيد.
حضرت سنگريزه اي كف دستش مي نهد. ازدي دستش را مي بندد.
كسي از او مي پرسد: چه به تو داد ازدي مي گويد: سنگريزه. ولي وقتي كه دستش را باز مي كند، مي بيند شمش طلاست.
سپس حضرت به وي مي فرمايد: (حجت بر تو تمام شد وحق بر تو آشكار گرديد).
ازدي مي گويد: آرى.
سپس از ازدي مي پرسد: (مرا مي شناسى). ازدي مي گويد: نه. حضرت مي فرمايد:.
(من مهدي هستم كه زمين را از عدل و داد پر خواهم كرد، وقتي كه از ظلم و جور پر شده باشد. اين امانتي است نزد تو كه بجز براي برادرانت كه اهل حقند، به كسي نگو).(14).

شفاي بيماران.


(محمد بن يوسف) دچار بيماري نواسير مي گردد. سراغ پزشكان مي رود و براي درمان، مال بسياري خرج مي كند، ولي سودي نمي دهد. سرانجام، پزشكان، عجز و ناتواني خود را از درمان درد او اظهار مي دارند.
محمد، نامه اي به حضور مقدس ولي عصر(ع)تقديم مي دارد و تقاضاي دعا براي شفا مي كند. در پاسخ نامه اش، چنين آمده بود:.
(خدا، جامه سلامتي را بر تو بپوشاند و در دنيا و آخرت تو را با ما قرار دهد).
پس از رسيدن نامه، شفا مي يابد و آسايش پيدامي كند و پزشكي را كه از ياران بوده و از دردش آگاه بوده، دعوت مي كند و محلِ شفا يافته را بدو نشان مي دهد.
پزشك مي گويد: ما براي اين درد، دارويي نمي شناختيم.(15).

(حليسى) مي گويد: در سامرا مريض شدم و بيمارى، سخت بود به طوري كه از زندگي نوميد گشتم و آماده مرگ گرديدم. بدون آن كه به حضرتش اطلاع دهم، دو شاخه بنفشه براي من فرستاد و امر فرمود كه بخور، من خوردم و شفا يافتم و حمد خدا را به جا آوردم. و در نقل ديگر: شيشه اي از شربت بنفشه فرستاده شده بود.(16).

پسران (عطوه) به وجود مقدس حضرت مهدي(ع)ايمان داشتند. ولي خود عطوه پدر آنها، با عقيده پسران مخالف بود؛ چون زيدي مذهب بود، و به پسرها مي گفت: من با شماها هم عقيده نمي شوم مگر آن كه امامتان مرا شفا دهد، و اين سخن را بارها مي گفت.
شبى، پسران گرد هم نشسته بودند كه شنيدند پدر باصداي بلند آنان را صدا مي زند. بزودي نزد پدر شدند. پدر گفت: بدويد به امامتان برسيد.
پسران دويدند ولي به كسي نرسيدند و چيزي را نديدند. نزد پدر برگشتند و پدر، داستان خود را براي آنها چنين گفت:.
من در اين غرفه تنها بودم و كسي نزد من نبود، ناگاه ديدم كسي داخل شد و مرا به نام خواند. پرسيدم شما كه هستيد.
گفت: (من صاحب و دوست فرزندان توام، من آن كسم كه مي خواستي تو را شفا دهم). سپس دستش را دراز كرد و نقطه زخم مرا فشاري داد و برفت.
من نگاه كردم. اثري از زخم نديدم و بهبودي يافتم.(17).

(عيسي جوهرى) به حج مي رود و بيمار مي گردد و به خوردن ماهي وخرما اشتها پيدا مي كند، ولي نمي يابد. خبر پيدا مي كند كه حضرت صاحب الزمان(ع)در (صاريا) تشريف دارند. بدان جا مي رود و شرفياب مي شود و نماز عشا را با حضرتش مي خواند. آن گاه، خادمي بدومي گويد: داخل شو. عيسى، داخل مي شود و خواني گسترده مي بيند، خادم بدو مي گويد: بر سر سفره بنشين. مولاي من امر فرموده كه هرچه در اين بيماري ميل داري بخور. عيسي مي بيند كه ماهي برياني در سفره نهاده شده كه بخار از آن برمي خيزد و در كنار آن خرما و شير قرار دارد.
با خود مي گويد: بيماري با ماهي وخرما و شير نمي سازد. خطاب حضرتش را مي شنود كه مي فرمايد: (در كار ما شك مكن آيا تو سودمندها و زياندارها را بهتر از ما مي شناسى!).
عيسي از همه آنها مي خورد و ازهر كدام كه برمي دارد، جايش را خالي نمي بيند و آن غذا را بهترين و لذيذترين غذايي مي بيند كه در دنيا خورده است.
بسيار مي خورد تا از خوردن شرم مي كند. خطاب حضرتش را مي شنود: (شرم مكن اينها از اطعمه بهشت هستند).
عيسي به خوردن مشغول مي شود و آن قدر مي خورد تا مي گويد: مرا بس است.
سپس حضرت مي فرمايد: (نزديك من بيا).
عيسي با خود مي گويد: چگونه نزديك شوم كه دستم چركين و به غذا آلوده است.
مي شنود كه حضرت مي فرمايد: (آنچه خوردى، چربي و چركي ندارد).
عيسى، دستش را بو مي كند بويي بهتر از بوي مشك و كافور مي شنود. آن گاه نزديك مي شود. نوري ساطع مي شود كه چشمانش را خيره مي كند.(18).

طىّ الأرض.


مردي از بني اسد، كه از مردم هَمَدان بوده، به حج مي رود. هنگام بازگشت، كاروان دربياباني منزل مي كنند تا شب را به روز آورند.
مرد، در انتهاي كاروان به خواب رفته بود. وقتي كه بيدار مي شود، كاروان را رفته مي بيند و اثري از آن به جاي نمانده است.
اكنون به سخن خود او گوش مي دهيم:.
من از جا برخاستم و بدون آن كه بدانم به كجا مي روم، به راه افتادم. مقداري كه طىّ طريق كردم، خانه اي را ديدم كه درباني بر درِ آن ايستاده است.
به سوي دربان رفتم، تا مرا راهنمايي كند.
دربان، مرا با خوشرويي استقبال كرد و مرا به درون خانه نزد خداوند خانه برد. چشم صاحب خانه كه بر من افتاد، مورد لطفم قرار داد و فرمود:.
(مي داني من كه هستم). گفتم: نه.
فرمود: (من قائم آل محمد هستم. من آن كسي هستم كه در آخر الزمان ظهور خواهم كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهم كرد؛ وقتي كه از ظلم و بيداد پر شده باشد).
تا اين سخن را شنيدم، به رو بر زمين افتادم و چهره ام را به خاك ساييدم.
فرمود: (اين كار را نكن سرت را بلند كن).
من اطاعت كردم. سپس فرمود: (تو فلاني هستى و نام مرا بر زبان آورد. از شهري هستي كه در دامن كوه قرار دارد و هَمَدانش گويند).
گفتم: آري چنين است.
فرمود: (مي خواهي نزد خانواده ات بازگردى).
گفتم: آرى.
حضرتش به خادم اشاره اي فرمود.
خادم، دستم را گرفت و كيسه اي به من داد و چند قدم همراه من برداشت كه من تپّه و ماهورها و درختاني و مناره مسجدي را ديدم.
پرسيد: اين شهر را مي شناسى.
گفتم: نزديك ما شهري است به نام اسد آباد و اين بدان شهر مي ماند.
گفت: اين همان اسد آباد است برو به خوشي و سعادت. و ديگر او را نديدم. وقتي كه داخل اسد آباد شدم، كيسه را باز كردم. ديدم محتوي چهل يا پنجاه دينار زر است. پس به سوي همدان رفتم و تا دينارها باقي بود روزگار خوشي داشتم.
همسفران او كه در حج بودند، پس از زماني نه چندان كوتاه رسيدند و گم شدن او را به همه مي گفتند. وقتي او را در شهر خودشان ديدند، تعجب كردند.
فرزندان و خاندان او و بسياري از كسان، از سفر اين مرد هدايت يافتند.(19).

اِخبار از غيب.


(غيب)، حقيقتي است واقعي و غيرقابل انكار. ناديدنيها را ديدن، مشاهده نمودن ديدنيهايي كه با چشم نمي توان ديد، علم غيب است.
رويدادهاي گذشته و حوادث آينده، غيب است، ولي چشم آنها را نمي بيند، فرسنگها دور را ديدن و از پشت ديوارها، و موانع آگاه بودن، علم غيب است، ولي چشم نمي تواند آن دو را ببيند.

(علي بن حسين يمانى) عازم بود كه از بغداد با كاروان يمنيان سفر كند. نامه اي به حضرت مي نويسد و اجازه مي خواهد. در پاسخ نامه چنين آمده بود:.
(با يمنيها سفر مكن كه خير تو در آن نيست؛ در كوفه بمان).
على، اطاعت مي كند. سپس مي شنود كه حنظله قاطع الطريق بر كاروان يمنيان تاخته و هرچه داشتند به يغما برده است.
دومين نامه را مي نويسد و اجازه مي خواهد با كشتي سفر كند، اجازه داده نمي شود. سپس خبر مي رسد كه كشتيها را دزدان دريايي هند غارت كرده و دار و ندارشان را برده اند.
على، ناشناس به سامره مي رود و با هيچ كس از آشنايي دم نمي زند. به مسجدي مي رود تا نمازي بخواند، پس از نماز، خادمي را مي بيند كه به سراغش آمده مي گويد: برخيز! علي تعجب مي كند، مي پرسد: من كه هستم شايد تو دگري را مي خواهى خادم مي گويد: نه تو را مي خواهم و نامش و نام پدرش را مي برد. علي مي پرسد: كجا برويم خادم مي گويد: به منزل.
خادم، علي را مي برد و در خانه حسين بن احمد فرود مي آورد و با حسين، سرّي سخن مي گويد. على، سه روز در خانه حسين مي ماند و اجازه شرفيابي مي خواهد. اجازه صادر مي شود. على، شب را به حضور مقدسش شرفياب مي شود و از اين سعادت بزرگ برخوردار مي گردد.(20).
آيا علي چه مقامي داشته كه مورد اين الطاف بوده است.

(يزيد بن عبداللّه) در دمِ مردن، وصيت مي كند كه اسب و شمشير و كمربندش را خدمت آن حضرت ارسال دارند، و سپس مي ميرد.
وصىّ از (كوتكين) مي ترسد و مي داند كه او به اسب طمع دارد و اگر اسب را به او ندهد، آزارش خواهد داد. هر سه را پيش خود به هفتصد دينار قيمت مي كند و اسب را به مرد ستمكار مي دهد.
در اين وقت نامه اي برايش مي رسد كه در آن نوشته شده بود:.
(هفتصد ديناري كه از ما نزد توست، براي ما بفرست كه قيمت اسب و شمشير و كمربند است).(21).
اين داستان مشتمل بر چندين غيب است.

مردي از مردم آوه، بدهي خود را به بيت المال به خدمت حضرت ارسال مي دارد، شمشيري را كه مي بايست بفرستد، فراموش مي كند.
در رسيدش كه مي رسد نوشته شده بود:.
(از شمشيري كه فراموش كرده اى، خبري ندادى).(22).

علي بن زياد صيمري از حضرتش كفني طلب مي كند، توقيعي به دستش مي رسد كه تو در هشتاد سالگي احتياج به كفن پيدا مي كني و در آن سال چند روز پيش از مرگش، كفني از سوي آن حضرت برايش مي رسد.(23).

فرماني بدين مضمون از سوي حضرتش، براي وكلا صادر مي شود:.
(از كسي وجهي قبول نكنيد و اگر كسي آورد، تجاهل و بي اطلاعي كنيد).
آنها نيز اطاعت كردند.
معلوم شد از طرف دولت، جاسوساني گماشته شده است كه نمايندگان آن حضرت را به طور سري تحت نظر بگيرند، تا اگر از كسي وجهي گرفتند، دستگير شود.(24).

از سوي حضرتش، فرماني صادر شد كه كسي به زيارت كربلا و كاظمين نرود!.
زماني نگذشت كه خليفه دستور داد كه هركس كربلا را زيارت كند و يا به كاظمين برود، دستگير شود.(25).

مردي خود را بدهكار به بيت المال مي داند و نمي داند به چه وسيله و چگونه آن را به حضرتش برساند. ناگاه، سروشي مي شنود كه مي گويد: (آن را به حاجز بده).(26).

(موصلى) مي گويد: جماعتي از قم و از كوهپايه ها اموالي به سامرا آوردند چون به سامرا رسيدند و از وفات حضرت عسكري آگهي يافتند. در تحير شدند. در خانه ايستاده و مي انديشيدند.
در اين وقت جواني ازخانه بيرون شد و يكايك آنها را به نام خواند و گفت:.
(شرفياب شويد). من نيز، همراه ايشان، داخل خانه حضرت عسكري(ع)شدم. فرزند آن حضرت را ديدم كه چهره اش مانند ماه مي درخشيد و جامه اي سبز رنگ بر تن داشت. سلام كرديم و پاسخ شنيديم.
حضرتش از مقدار بيت المال خبر داد و فرستندگان آن را با تعيين مقدار مبلغي كه هر كدام فرستاده بودند، نام برد. آن گاه از جامه هاي آنها و بارهاي آنها و شماره چارپايان آنها خبر داد، همگان از اين هدايت، سر به سجده شكر نهادند و خدا را شكرگزار شدند كه هدايت يافتند و زمين ادب بوسيدند و بيت المال را تقديم داشتند و مسائلي را كه مي خواستند، پرسيدند.(27).

(شيخ ابوسعيد عثمان عمرى) نخستين نايب خاص آن حضرت چنين حكايت مي كند:.
مردى، همراه من شرفياب حضور آقا گرديد كه مي خواست مالي تقديم كند. حضرتش نپذيرفت و فرمود: (حق پسرعموهايت را بده كه چهارصد درهم است. و از اين مال خارج كن). مرد در شگفت شد و به صورت حسابي كه همراه داشت نگريست. خود را به عموزادگانش چهارصد درهم بدهكار ديد كه يادش رفته بود. آن را خارج كرد و بقيّه را تقديم داشت كه قبول شد.(28).
حضرتش، متاعي نزد (عبداللّه بن جُنَيْد) به شهر واسط فرستاد تا آن را بفروشد. (ابن جنيد) آن را بفروخت و بها را دريافت كرد.
سپس هنگامي كه نقدينه زر را كشيد، هيجده قيراط و يك دانگ آن را كم ديد. همان قدر بر آنها افزود و به حضور مبارك فرستاد. حضرت بها را پذيرفتند و هيجده قيراط و يك دانگ آن را پس فرستادند.(29).

هزار دينار از بيت المال نزد (كاتب خوزستانى) جمع شده بود. دويست دينارش را براي (حاجزى) وكيل حضرت فرستاد و رسيدش را دريافت كرد.
در رسيد آن حضرت، مرقوم رفته بود كه مجموع، هزار دينار بود ولي دويست دينار فرستادي و نوشته شده بود كه اگر خواستي باقي مانده را به وسيله (اسدى) بفرست.
كاتب خوزستاني مي انديشيد كه چرا (حاجز) به اسدي تبديل گشته است كه خبر رسيد (حاجز) از دنيا رفته است. مشكل كاتب حل شد و دانست كه حضرتش از مرگ (حاجز) پيش از وقوع، آگاه بوده و وكيلي ديگر به جاي او معرفي فرموده است.(30).

مردي بلخى، پنج دينار به بيت المال بدهكار بود و براي (حاجزى)، وكيل آن حضرت، فرستاد و نامه اي نوشت و امضاي مستعار كرد. رسيدِ حضرت كه رسيد، به نام خودش بود و نسبش را نام برده بود و حضرت در حقش دعا كرده بود.(31).

(حليسى) براي زيارت وارد سامرا مي شود و به وكيل حضرت مي گويد: آمدنِ مرا خبر مده. ساعتي مي گذرد. وكيل، لبخند زنان مي آيد ومي گويد: حضرت، دو دينار براي من فرستاده و فرمودند آن را به (حليسى) بده و بگو: (كسي كه در احتياج به خدا باشد، خدا در احتياج او خواهد بود).(32).

(حليسى) مي گويد: از كسي مبلغي طلبكار بودم كه بمُرد. در نامه اي حضور آقا عرض كردم و اجازه خواستم به شهر واسط بروم و حق خود را از ورثه مطالبه كنم. اجازه صادر نشد. دگر باره اجازه خواستم، اجازه صادرنشد.
دو سال گذشت، نامه اي از حضرتش رسيد كه در آن مرقوم رفته بود:.
(برو و حقّت را بگير). به واسط رفتم و حق خود را گرفتم.(33).

يكي ازعلماي شيعه، عزم سفر حجّ داشت و در نامه اي به وسيله جناب (حسين نوبختى) سومين نايب خاص حضرت، استجازه كرد. پاسخش چنين بود: (امسال به حج نرو). مرد عالم در نامه اي ديگر عرض مي كند: حج من نذر است و واجب، آيا انصراف از آن جايز است پاسخ چنين بود: (اكنون كه براي رفتن ناچار هستى، با آخرين كاروان برو). و او اطاعت مي كند و زنده مي ماند؛ چون قرمطيان‏(34) در آن سال به كاروان حجّاج ريختند و حُجّاج را كشتند.(35).
حضرتش، بدين راهنمايي غيبى، از او دفع بلا كرد.(36).

(ابن رئيس) ده دينار به (حاجز) مي دهد كه به بيت المال، خدمت حضرت برساند. حاجز فراموش مي كند. نامه اي برايش مي رسد كه (دينارهاي ابن رئيس را بفرست).(37).

(علي اشعرى) همسري داشت كه مدتها از او دور بود. زن، نزد شوهر مي آيد و مي گويد: اگر مرا طلاق داده اي بگو. علي مي گويد: طلاقت نداده ام و با وي همبستر مي شود. زن، پس از چندي به او خبر مي دهد كه باردار شده ام. علي در صدق سخن او شك مي كند و درنامه اي خدمت حضرت، از راستگويىِ زن مي پرسد.
پاسخ مي رسد كه (از زن و حملش سخن مگو).
پس از چندى، زن به دروغ خود اعتراف مي كند.(38).

(رخجى)، نامه اى، خدمت حضرت مي فرستد كه مشتمل بر سؤالاتي بوده و براي نوزادش نامي طلب مي كند. در پاسخ، يكايك پرسشها جواب داده شده، ولي از نام نوزاد نامي برده نشده بود. ديري نمي پايد كه نوزاد مي ميرد.(39).

(ابومحمد صروى) مقداري بيت المال همراه داشت و به سامره رسيد و نمي دانست چه كند. و در ايصال آن ترديد داشت و مي انديشيد و از آن به هيچ كس اطلاع نداد. بدون سابقه نامه اي برايش مي رسد بدين مضمون:.
(در ما و وكيل ما شكي نيست؛ آنچه همراه دارى، به حاجز برسان).(40).

مرد بزّازي كه به حضرتش ايمان داشت و در شهر قم مي زيست، با مردي مُرجي (از فرق اهل سنت)، منكر آن حضرت، شريك بود. پارچه اي نفيس و گرانبها به دستشان رسيد. مرد بزّاز به شريكش گفت:.
شايسته است كه اين پارچه را به خدمت مولا تقديم داريم.
شريكش گفت: مولاي تو را نمي شناسم؛ هر كاري كه بخواهي با اين پارچه انجام بده. مرد بزّاز، پارچه را خدمت حضرت تقديم مي دارد.
وجود مقدسش، پارچه را از طول دو نيم كرد و نيمي را برداشت و نيم دگر را پس داد و فرمود: (ما را به مال مُرجي حاجتي نيست).(41).

(علي بن بابويه) دانشمند بزرگ، به جناب (شيخ حسين بن روح نوبختى) نامه اي مي نويسد و تقاضا مي كند كه از حضرت بخواهد كه خداوند فرزنداني فقيه نصيبش گرداند. پاسخ نامه چنين بود: (از دختر عمويت براي تو فرزندي نخواهد آمد. ولي جاريه اي از سرزمين ديلم نصيبت مي شود و دو پسر فقيه برايت خواهد آورد).(42).

(سرور) كه مردي عابد و مجتهد بود، چنين گفت: من در كودكي لال بودم. پدرم و عمويم مرا در سيزده سالگى، به خدمت جناب (شيخ نوبختى) بردند و تقاضا كردند كه از حضرت بخواهد زبانم باز شود.جناب شيخ به آنها چنين گفت:.
شما امر شده ايد به زيارت كربلا برويد، ما هم اطاعت كرديم و به زيارت كربلا رفتيم. نخست، غسل زيارت را انجام داديم و سپس به حرم حسيني(ع)مشرّف شديم.
در اين هنگام، عمويم مرا صدا زد و من به زبان فصيح جواب دادم و گفتم: لبّيك. عمويم پرسيد: سخن مي گويى گفتم: آرى.(43).

والي شهر به نام (عمرو بن عوف) به قتل (ابراهيم نيشابورى) تصميم مي گيرد! ابراهيم، مضطرب و پريشان و خائف مي گردد و به قصد فرار نخست به خدمت حضرت عسكريژ، شرفياب مي شود. در كنار حضرتش، پسري را مي بيند كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد. نورانيّت كودك چنان بوده كه در ابراهيم اثر گذاشته و او غم خود را فراموش مي كند. سپس كودك نوراني بدو چنين خطاب مي كند:.
(ابراهيم! نمي خواهد فرار كنى؛ خدا، شرّ او را از تو برخواهد داشت).
بر تحيّر (ابراهيم) افزوده مي گردد. از حضرت عسكري مي پرسد:.
ياسيدى! يابن رسول الله اين پسر كيست كه از ضمير من خبر داد حضرت فرمود:.
(او، پسر من است و خليفه من، پس از من است).
(ابراهيم) كه از خدمت حضرت عسكري مرخّص مي شود، عمويش را مي بيند و عمو به وي خبر مي دهد: خليفه، (معتمد عباسى) دستور قتل(عمرو بن عوف) را به وسيله برادرش، صادر كرده است.(44).

(حسن قزوينى) مي گويد: يكي از برادران ما وفات كرد و وصيتي نكرده بود، و اندوخته اي را در نقطه اي دفن كرده بود كه ورثه، جاي آن را نمي دانستند.
نامه اي حضور حضرت عرضه شد و راهنمايي خواسته شد. جواب، چنين بود:.
(دفينه، در فلان اتاق، در فلان تاقچه مدفون است و مبلغش اين مقدار است). ورثه، كاويدند و آن جا را كندند و گنج را به دست آوردند.(45).

(ابومحمد دعلجى) دو پسر داشت كه يكي به فسق و فجور شهرت داشت. شخصي پولي به ابومحمد داد كه به نيابت حضرت صاحب الزمان حجّ كند.
ابومحمد، قسمتي از آن را، به پسر فاسقش داد و خودش نيز، براي انجام فرايض به حج رفت، در موقف، جواني نوراني را در كنار خود ديد. جوان بدو گفت:.
(اي شيخ! حيا نمي كني پول حجّي را كه به تو مي دهند كه به نيابتِ كسي كه مي شناسي انجام دهى. مقداري از آن را به فاسقي شارب الخمر مي دهى! به همين زودي چشمت از دستت خواهد رفت!!).
چهل روز نمي گذرد كه ابومحمد چشمانش را از دست مي دهد و نابينا مي شود.(46).

(ابن ابي غانم قزوينى)، منكر فرزند داشتن حضرت عسكرى(ع) بود و با شيعيان مشاجره مي كرد. بنابراين شد كه به وسيله نامه اي مرموز، حقيقت را روشن سازند. چون از جواب آن، نتيجه، روشن مي شود.
نامه را روي كاغذ سفيد با قلم خشك بدون مركّب نوشتند و فرستادند.
جواب نامه رسيد، از يكايك مطالب نامه نامبرده شده و پرسشها، دانه دانه پاسخ داده شده بود.(47).

براي (احمد دينورى) بدون سابقه، نامه اي از حضرت رسيد كه در آن آمده بود:.
(هزار ديناري كه از بيت المال بابت بهاي اسب و شمشير نزد توست، به (ابوالحسين اسدى) بپرداز). (احمد)، شكر خدا را به جا آورد كه حجّت خدا را شناختم؛ چون از آن هزار دينار، هيچ كس آگاه نبود.(48).

(احمد بن اسحاق) به وسيله نامه اي به وساطت (حسين بن روح)، براي سفر حج، اجازه مي خواهد. اجازه صادر مي شود و سپس جامه اي نيز برايش فرستاده مي شود.
احمد مي گويد: اين خبر مرگ من است.
احمد در بازگشت از سفر حج، در حلوان (سرپل ذهاب) از دنيا مي رود.(49).

(قاسم بن علاء) كه از مردم آذربايجان بود و حضرت صاحب الأمر(ع) را زيارت كرده بود و وكيل آن حضرت شده بود. اين مرد بزرگ، 117 سال عمر كرد و چنانكه (صفوانى) گويد، هشتاد سال از اين عمر درازش را با چشم و بينايي گذرانده بود و بقيه را در بي چشمي و نابينايي به سر برد، ولي پيش از مرگش بينا شد و ديدگانش روشن گرديد. اين مرد بزرگ، سعادت زيارت حضرت هادي و حضرت عسكري(ع)را داشت و خدمت هر دو امام، شرفياب شده بود و تا پايان عمرش، وكيل حضرت صاحب الأمر(ع)بود.
(قاسم) در شهر (ران) در خاك آذربايجان سكونت داشت. و صفواني مي گويد: من مهمان او بودم و بر سر سفره اش نشسته بودم و به غذا خوردن اشتغال داشتيم.
براي (قاسم) پي در پي توقيعات حضرت صاحب الأمر(ع)به وسيله (شيخ ابوجعفر عمرى) و سپس به وسيله (جناب حسين بن روح نوبختى) مي رسيد، ولي در حدود دو ماه بود كه توقيعات حضرت از او قطع شده بود و (قاسم) نگران و ناراحت بود، مشغول خوردن غذا بوديم كه دربان آمد و مژده داد كه پيك عراق رسيد. قاسم، شادمان گرديد و رو به قبله كرد و سجده شكر به جا آورد.
پيك را نزد (قاسم) آوردند. مردي بود كوتاه قد و ميان سال. پيك بودن از چهره اش نمايان بود. جبّه اي مصري بر تن داشت و در پا، كفش محاملي پوشيده بود و توبره اي بر شانه آويخته بود.
پير 117 ساله آذربايجان از جا برخاست و او را در بغل گرفت و با وي معانقه كرد و توبره را از گردنش باز كرد. سپس فرمود: تشتي آوردند و آبى. دست و روي پيك را شست و دركنار خودش نشانيد و به غذا خوردن مشغول شديم.
غذا كه تمام شد و دستها را شستيم، پيك، نامه اي را بيرون آورد و به دست پير روشندل آذربايجان داد. جناب قاسم، نامه را گرفت و بوسيد و به منشي خود داد كه (ابن ابي سلمه) نام داشت تا بخواند ولي يكي از مهمانها به نام (ابوعبداللّه) نامه را از او بستد و خودش باز كرد و به خواندن مشغول شد و بناگاه تغيير حالت داد و صدايش گرفت كه پير آذربايجان احساس كرد كه نامه محتوي خبر بدي است. از (ابوعبداللّه) پرسيد: خير است گفت: آري خير است. پرسيد: درباره من خبري داده شد (ابوعبداللّه) خبري كه از آن كراهت داشته باشى، نه. پرسيد: چيست (ابوعبداللّه) گفت: خبر داده اند كه شما چهل روز پس از وصول اين نامه، مي ميريد. قاسم گفت: با سلامت دين خواهم مرد (ابوعبدالله) گفت: آرى. قاسم بخنديد و شاد شد و گفت: پس از عمري دراز، جز اين، آرزويي نداشتم. آن گاه پيك از توبره اش هفت پارچه بيرون آورد و به قاسم تقديم داشت: سه عدد لنگ و بردي يماني گلي رنگ و عمامه اي و دو پيراهن و دستمالى. پير آذربايجان، آنها را بگرفت و به پيراهني كه حضرت هادي(ع)به وي خلعت داده بودند، ضميمه كرد و هداياي مقدس را در كنار هم گذارد.
پير آذربايجان، دوستي داشت به نام (عبدالرحمان خيبرى) كه مردي ناصبي بود و روابطي صميمانه ميان او و قاسم برقرار بود و بنا بود نزد او بيايد و ميان پسر قاسم و پدر زنش را اصلاح كند. (قاسم) به دو تن از مهمانانش به نام (ابوحامد) و (ابوعلى) رو كرده گفت: (خيبرى) كه آمد، اين نامه را برايش بخوانيد؛ اميد است كه هدايت شود، من هدايت او را دوست مي دارم. آن دو گفتند: اين كار را مكن، هنوز گروهي از شيعيان اين مطالب را قبول نمي كنند، چه برسد به اين مرد ناصبى.
(قاسم) گفت: من مي دانم كه اين نامه از اسرار است و من سرّي را فاش مي كنم كه نبايستي كرد. ولي خيبري را دوست مي دارم و اميدوارم كه خدا او را هدايت كند. بايستي او را از اين نامه آگاه سازم.
هنگامي كه دوست ناصبي او وارد شد، پير بزرگوار آذربايجان، نامه را به وي داد و گفت: بخوان و در فكر خود باش. عبدالرحمان به خواندن نامه مشغول شد. هنگامي كه به خبر مرگ قاسم رسيد، نامه را بينداخت و پير آذربايجان را با كنيه خطاب كرده گفت:.
(ابامحمد) از خدا بترس، تو مردي هستي خردمند و داناي در دين. خدا مي گويد:.
وَماتَدْري نَفس ماذا تَكْسِبُ غَداً وَماتَدْري نَفْس بِأىِ‏ّ اَرْضٍ تَمُوتُ‏(50) و مي گويد: ًّعالِمُ الْغَيْبِ فَلايُظْهِرُ عَلي غَيْبِهِ أحَداًّ(51) قاسم بخنديد و گفت: آيه را به آخر برسان كه مي گويد: إى مَنِ ارْتَضي مِنْ رَسُولٍ ومولاي من، كسي است كه خدايش او را پسنديده و مورد عنايت خاصش قرار داده و علم غيب را بدو ارزاني داشته است. و من مي دانستم تو اين سخن را مي گويى. اين كار آساني است. تو امروز را تاريخ بگذار اگر من بيشتر از چهل روز زنده ماندم، بدان كه من عمري در باطل به سر برده ام و اگر چنين بود و من مردم، تو فكر خودت را بكن.مرد خيبرى، تاريخ آن روز را يادداشت كرد و برفت.
هفت روز از وصول نامه حضرت گذشته بود كه قاسم را تب عارض گرديد و شدت يافت. كساني در خدمتش بودند، بر حالش مي گريستند. ناگهان، قاسم در بستر بنشست و دو دستش در پشت سر بر زمين نهاد و بر آنها تكيه كرد و به نيايش پرداخت و مي گفت:.
يا محمد، يا على، يا حسن، يا حسين، اي سروران من! شما شفيع من نزد خداي عزوجلّ باشيد. اين نيايش را بار دوم انجام داد. در سومين بار كه به نام حضرت موسي بن جعفر رسيد، ناگهان پلكهاي بسته چشمانش باز شد و اشكي زرد رنگ از آنها ريزش كرد و پس از چهل سال نابينايى، بينا گرديد و نگاهي به پسرش (حسن) كرد و گفت: نزديك من شو و حاضران را شناخت و نام برد و به يكايك آنها اشاره كرد.
خبر بينا شدن شخصيّتي مانند (قاسم) در شهر پخش گرديد و مردم به ديدارش مي آمدند، تا او را پس از نابينايي چهل سال، بينا بينند. قاضي كه در شهر بود، به خدمتش رسيد و بينايي او را مشاهده كرد.
قاسم، كيفي را خواست و كاغذي را از آن بيرون آورد و وصيتنامه خود را با دست خود نوشت.
سپيده دم روز چهلم، پير بزرگ آذربايجان، (جناب ابومحمد قاسم بن علاء) از دنيا رفت. دوست خيبري او كه از مرگش آگاه شد، با سر و پاي برهنه جنازه او را تشييع كرد و فرياد مي زد: واسيّداه! كه در نظر دگران شگفت انگيز بود و ازاو مي پرسيدند:چرا با خود چنين مي كنى!مي گفت: خاموش باشيد، من چيزي را مي دانم كه شما نمي دانيد و دست از باطل كشيد و حقّ را اختيار كرد و شيعه گرديد و بسياري از مزارع خود را وقف حضرت كرد.
بدن پير آذربايجان را غسل دادند و در پيراهن حضرت هادي كفن كردند و جامه هايي را كه از سوي حضرت حجّت برايش رسيده بود، بر او پوشانيدند و دفن كردند.
قاسم، متصدي مزارعي بود كه پدرش وقف حضرت صاحب الأمر كرده بود.(52).

(قاسم بن علاء) برايش چند پسر آمد. نامه اي حضور آقا عرض كرد و تقاضاي دعا براي ماندن پسران كرد. جوابي نيامد.
پسران، همگي مردند.سپس پسري برايش آمد كه او را (حسن) ناميد و در نامه اي تقاضاي دعا براي ماندن او كرد.
پاسخ نامه اش چنين بود: (اين پسر براي تو مي ماند) و چنان شد.(53).

(ابوعلي بغدادى) مي گويد: در بخارا بودم. كسي به من ده دانه شمش زر داد و گفت: وقتي كه به بغداد رسيدى، به (حسين بن روح) تسليم كن تا خدمت حضرت تقديم دارد.
من به سفر پرداختم و از رود آمو كه مي گذشتم، شمشي از آنها گم شد و من نفهميدم. به بغداد كه رسيدم، شمشها را شمردم و يكي را گمشده ديدم. شمشي خريدم و آن را كشيدم و به آنها افزودم و به خدمت جناب (حسين) رسيدم و عرضه داشتم.
حسين، چنين گفت: شمشي كه خودت خريده اي بردار و بدان اشاره كرد. سپس گفت: شمشي كه گم كرده بودي به ما رسيد و آن اين است و به من نشان داد.
من نگاه كردم، ديدم درست همان شمشي است كه هنگام گذشتن از آمويه گم شد.(54).

(سعد اشعرى) مي گويد: مردى، هداياي گوناگوني از كساني در انباني نهاده بود كه هر كدام در كيسه اي قرار داشتند و آن را به خدمت آن حضرت برد. هنگامي كه شرفياب شد و انبان را گشود و كيسه ها را درآورد، حضرتش، فرستنده هر كيسه اي را نام برد و از آنچه در آن كيسه بود، خبر داد و پيش از آن كه بپرسد، مسائلي را كه منظورش بود، پاسخ داد.(55).

بانويى، امانتي گرانبها به (ابن ابي روح) مي سپارد كه برود و به خدمت آن حضرت تقديم دارد و مسائلي چند بر او عرضه مي دارد كه هنگام شرفيابى، آنها را بپرسد.
(ابن ابي روح) به سامره مي رسد و پيش از آن كه از ورود خود به نماينده آن حضرت اطلاع دهد، نامه اي به دستش مي رسد كه در آن نوشته شده بود:.
(ابن ابي روح! عاتكه دخت ديرانى، كيسه اي نزد تو امانت گذارده كه به ما برسانى. تو امانتدار خوبي بودى، كيسه را باز نكردي و گمان مي كني كه در آن هزار درهم است. اشتباه است، در كيسه هزار درهم، به ضميمه پنجاه دينار و سه دانه مرواريد، موجود است. به نظرش، مرواريدها ده دينار مي ارزند، ولي بيشتر ارزش دارند. مرواريدها را بده به بانو فلانه خادمه ما كه آنها را به او بخشيديم و بقيه مال را به (حاجز) بده. و كرايه مراجعت تا منزل را، از (حاجز) بگير.
ده ديناري كه در عروسي (عاتكه)، مادر او قرض كرده و (عاتكه) اظهار مي دارد كه نمي داند صاحب آن كيست، چنين نيست، عاتكه مي داند كه طلبكار، زني است به نام (كلثم) دخت (احمد) كه ناصبي است. ولي (عاتكه) نمي خواهد به او بپردازد و خوش دارد ميان برادران ما تقسيم كند و اجازه مي خواهد. (عاتكه) مجاز است كه ميان برادران بينوايش، تقسيم كند.
(ابن ابي روح)! مبادا به امامت جعفر برگردي و دوستش بدارى!.
به خانه ات كه رسيدى، دشمنت مرده است و مال و اهلش نصيب تو مي گردد).
(ابن ابي روح) اطاعت مي كند. مرواريدها را به بانو فلانه و بيت المال را به حاجز مي رساند. هنگامي كه به شهر خود باز مي گردد، دشمن خود را مرده مي بيند و از مال و اهلش نصيب مي برد.(56).

بيت المال.


(ابراهيم بن مهزيار) از دانشمندان بزرگ بود و در شهر اهواز سكونت داشت و از طرف حضرت عسكري(ع)به وكالت برگزيده شده بود، و شيعيان ،بيت المالي را كه بدهكار بودند به او مي پرداختند. از اين رو، مقدار كثيري از بيت المال نزد جناب (ابراهيم) جمع شده بود. در اين هنگام، خبر وفات حضرت عسكري رسيد. جناب (ابراهيم) بيت المال را برداشت كه به خليفه آن حضرت برساند، و به كشتي نشست.
ناگهان، تب و لرزي شديد بر وي عارض شد و دانست كه مرگش فرا رسيده. به پسرش محمد كه به مشايعت پدر آمده بود، گفت:.
مرا برگردانيد؛ چون اين مرگ است كه به سراغ من آمده است. (ابراهيم) را برگردانيدند. و در اهواز از دنيا رفت (و قبرش مزار گرديد).
جناب (ابراهيم) پسرش (محمد) را به تقوا و پرهيزگاري وصيت كرد و گفت: بايستي بيت المال را به خداوند آن برسانى.
(محمد)، بيت المال را برداشت و روانه خاك عراق گرديد. در آن جا كه رسيد، خانه اي دركنار شط اجاره كرد و از آنچه همراه داشت به كسي چيزي نگفت، و منتظر شد كه آيتي از حقيقت و نشانه اي از امامت دريافت كند، تا ايمان پيدا كرده و بيت المال را به صاحبش برساند.
طولي نكشيد كه قاصدي آمد و نامه اي به دستش داد. نامه از حضرت صاحب الأمر بود و محتوي اخباري بود از قبيل مقدار بيت المال و جاي آن وخصوصيات و ويژگيهاي مال هركسي كه پرداخته بود، و محمد از آنها خبر نداشت. پس از خواندن نامه، (محمد)، بيت المال را به فرستاده آن حضرت، تحويل داد.
پس از چند روز، نامه اي از حضرت برايش رسيد كه ما تو را به جاي پدرت، وكيل خودمان قرار داديم.(57).

گروهي از شرفاي شهر مدينه كه از دودمان ابوطالب بودند و از مذهب حق پيروي مي كردند مورد عنايت حضرت عسكري(ع)قرار داشتند و در طول سال، در روزهاي معيّنى، از سوي آن حضرت بدانها كمك مي شد.
پس از وفات حضرت عسكرى، تني چند از ايشان منكر فرزند داشتن حضرت عسكري گرديدند، مقرري آنها از بيت المال قطع گرديد.
ولي به ديگران كه از ايمان كامل برخوردار بود و امام دوازدهم را قبول داشتند، كمك مانند زمان حضرت عسكري ادامه يافت و بيت المال به آنها مي رسيد.(58).

مردي كه به بيت المال بدهكار بود، بدهي خود را به حضور حضرت صاحب الأمر ارسال داشت پذيرفته نشد و به او گفته شد نخست حق پسرعموهايت را كه چهارصد درهم است از آن بيرون كن. مرد داراي كلاته اي بود كه پسران عمويش با او شريك بودند و حق آنها را نپرداخته بود. به حساب رسيدگي كرد. طلب آنها را چهارصد درهم ديد. حق آنها را پرداخت و بقيه را ارسال داشت. مورد قبول قرار گرفت.(59).

مردي كه بدهكار به بيت المال بود، در وكالت (حاجز بن يزيد)، وكيل آن حضرت، شك مي كند و از بدهي خود اطلاعي به او نمي دهد.
بدون سابقه، نامه اي از آن حضرت به دستش مي رسد بدين مضمون:.
(به وكالت حاجز بن يزيد شك مبر؛ آنچه نزد توست، به او بپرداز).(60).

480 درهم ازبيت المال نزد (محمد بن شاذان نيشابورى) جمع مي شود. ابن شاذان، بيست درهم از خودش روي آن مي گذارد و پانصد درهم مي گردد و براي آن حضرت ارسال مي دارد. رسيدي كه دريافت مي كند، چنين بوده است:.
(پانصدر درهم رسيد كه بيست درهمش از آنِ خودت بود).(61).

(ابن هارون همدانى) پانصد دينار به بيت المال بدهكار بود و نقدي نداشت. با خود چنين انديشيد كه دكانهايي كه به پانصد و سي دينار خريده است بابت بدهكاري خود قرار دهد. نامه اي از آن حضرت، براي (محمد بن جعفر) بدين مضمون مي رسد:.
(برو دكانها را از ابن هارون، در برابر پانصد دينار طلب ما تحويل بگير). محمد بن جعفر نزد ابن هارون مي شود و فرمان را بدو ابلاغ مي كند. بزودى، ابن هارون دكانها را به وي تحويل مي دهد.(62).

مردي خود را بدهكار بيت المال مي بيند، ولي راه ايصال آن را نمي داند. سروشي به گوشش مي رسد: (آن را به (حاجز) بده.(63).

(ابومحمد صرومى) بيت المالي را همراه دارد و به سامرا وارد مي شود، ولي نمي داند به چه كسي بدهد. در ابتدا، نامه اي برايش مي رسد كه درباره ما و نماينده ما شك مكن، آنچه آورده اي به (حاجز) برسان.(64).

مقداري از بيت المال نزد (محمد بن شاذان) جمع مي شود و خدمتِ آن حضرت ارسال مي دارد، ولي دهندگانش را نام نمي برد.
رسيدي را كه دريافت مي كند، نامهاي يكايك دهندگان، در آن نوشته شده بود.(65).

مردي مقداري از بيت المال همراه داشت و مي خواست برساند و دوست مي داشت كه كرامتي نيز مشاهده كند. نامه اي بدين مضمون برايش مي رسد:.
(اگرحقّ طلب باشى، بدان خواهي رسيد و اگر جوينده باشى، يابنده خواهي بود. مولاي تو مي فرمايد: آنچه همراه داري بفرست). مرد، شش دينار از بيت المالي كه نزدش بوده بدون آن كه وزن كند، برمي دارد و بقيّه را مي فرستد. رسيدش كه مي رسد، چنين بود:.
(شش ديناري را كه برداشتي بفرست. وزن آن شش دينار و پنج دانگ و يك دانه و نيم است). مرد، شش دينار را وزن مي كند و خبر را صحيح مي بيند.(66).

(ابن ابي سوره) شب عرفه به زيارت كربلا مشرف مي گردد. سپس از راه بيابان روانه كوفه مي شود. در بيابان با مردي بزرگوار برخورد مي كند و با وي همسفر مي گردد.
آن مرد بزرگ از حالش جويا مي شود، ابن ابي سوره از فشار زندگي شكايت مي كند و مي گويد: مال و منالي ندارم، مرد بزرگ مي گويد:.
(وقتي به كوفه رسيدي برو به سراغ (ابوطاهر رازى)، درخانه اش را كه كوبيدى، خودش دم درمي آيد و دستش به خون قرباني آغشته است. به او بگو:.
دينارهايي را كه در كنار پايه تخت قرار دارد به اين مرد بده).
پس از گفتن اين سخن، غيب مي شود و ابن ابي سوره ديگر حضرتش را نمي بيند و نمي داند به كدام سو و به كجا رفت.
ابن ابي سوره به كوفه مي رسد و به سوي خانه ابوطاهر محمد بن سليمان مي رود و در خانه را كه مي كوبد، خودش دم در مي آيد و در را باز مي كند، در حالي كه دستش به خون قرباني آلوده شده بود. ابن ابي سوره، پيام آن حضرت را مي رساند. ابوطاهر مي گويد: سمعاً و طاعةً.بزودي مي رود و كيسه زر را مي آورد و تسليم مي كند. ابن ابي سوره آن را مي گيرد ومي رود و فشار زندگي از او برطرف مي شود.(67).

مرد استرآبادى، سي دينار در پارچه اي نهاده بود و يك دينار شامي نيز همراه داشت كه بايستي به خداوند بيت المال برساند. رفت و بر در خانه آن حضرت نشست.
غلامي از درون بيرون شد و گفت: آنچه آورده اي بده. مرد گفت: چه بدهم غلام به درون خانه شد و بيرون آمد وگفت: سي دينار در پارچه اي سبزهمراه داري و يك دينار شامي نيز آورده اى. مرد استرآبادي امانت خود را تحويل داد.

احمد دينورى، عازم سفر حج مي شود. ارادتمندان حضرت، همراه او مقداري بيت المال فرستاده بودند. احمد كه به سامره مي رسد، نامه اي به او مي دهند مشتمل بر رسيد و دريافت بيت المال بدين تفصيل:.
(مجموع آنچه در كيسه هاي متعدد قرار دارد، شانزده هزار دينار است) و از نام فرستنده هر كيسه و مقدار موجود در هر يك خبر داده شده بود، و جامه هايي را كه آورده بود ناميده شده بود. سپس امر فرموده بودند به هركس كه جناب شيخ عمري گفت، آنها را بپردازد. اضافه بر اينها، در نامه، خبر از چيزهايي بود كه جز خدا، كسي از آن خبر نداشت.(68).

1. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏658 657، باب‏33، ح‏2 به نقل از الكافي و اكمال الدين.
2. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏674، ح‏49 به نقل از اكمال الدين.
3. دومين نايب خاص حضرت.
4. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏688 687، باب‏33، ح‏99 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة ص‏183.
5. همان، ص‏702، باب‏33، ح‏146 به نقل از سيد بن طاوس، رسالة النجوم.
6. همان، ص‏701، باب‏33، ح‏141 به نقل از مناقب فاطمة و ولدها.
7. سومين نايب خاص حضرت.
8. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏678، باب‏33، ح‏76 به نقل از اكمال الدين.
9. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏659، باب‏33، ح‏8 به نقل از الكافى.
10. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏674، باب‏33، ح‏50 به نقل از اكمال الدين.
11. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏695 694، باب‏33، ح‏119 به نقل از الخرائج والجرائح.
12. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏694، باب‏33، ح‏116 به نقل از الخرائج والجرائح.
13. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏689 688، باب‏33، ح‏101 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
14. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏671 670، باب‏33، ح‏39 به نقل از اكمال الدين.
15. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏660، باب‏33، ح‏10 به نقل از الكافى.
16. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏675 674، باب‏33، ح‏54 به نقل از اكمال الدين.
17. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏699 698، باب‏33، ح‏132 به نقل از كشف الغمّة.
18. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏701 700، باب‏33، ح‏138 به نقل از حسين بن حمدان حضينى، الهداية فى الفضائل.
19. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏671، باب‏33، ح‏40 به نقل از اكمال الدين.
20. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏660، باب‏33، ح‏11 به نقل از الكافى.
21. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏662، باب‏33، ح 15 به نقل از الكافى.
22. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏663، باب‏33، ح‏19 به نقل از الكافى، ص‏523.
23. الكافى، ج‏1، ص‏524.
24. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏665، باب‏33، ح 29 به نقل از الكافى.
25. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏665، باب‏33، ح‏30 به نقل از الكافى.
26. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏667، باب‏33، ح‏70 به نقل از اكمال الدين.
27. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏672، باب‏33، ح‏43 به نقل از اكمال الدين.
28. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏673، باب‏33، ح‏44 به نقل از اكمال الدين.
29. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏673، باب‏33، ح‏45 به نقل از اكمال الدين.
30. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏673، باب‏33، ح‏46 به نقل از اكمال الدين و شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
31. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏673، باب‏33، ح‏47 به نقل از اكمال الدين.
32. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏674، باب‏33، ح‏53 به نقل از اكمال الين.
33. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏675، باب‏33، ح‏55 به نقل از اكمال الدين.
34. فرقه اي از خوارج.
35. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص‏196.
36. اثبات الهداة،ج‏3، ص‏692، باب‏33، ح‏110 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
37. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏675، باب‏33، ح‏56 به نقل از اكمال الدين.
38. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏676، باب‏33، ح 65 به نقل از اكمال الدين.
39. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏677، باب‏33، ح 68 به نقل از اكمال الدين.
40. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏677، باب‏33، ح‏71 به نقل از اكمال الدين.
41. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏680، باب‏33، ح‏83 به نقل از اكمال الدين.
42. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏690 689، باب‏33، ح‏104 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
43. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏690، باب‏33، ح‏105 به نقل از اكمال الدين.
44. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏700، باب‏33، ح‏136 به نقل از اثبات الرجعة.
45. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏699، باب‏33، ح‏135 به نقل از اكمال الدين.
46. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏695، باب‏33، ح‏120 به نقل از اكمال الين.
47. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏701، باب‏33، ح‏143 به نقل از ابن يونس عاملى، الصراط المستقيم.
48. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏702، باب‏33، ح‏144 به نقل از رسالة النجوم.
49. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏703، باب‏33، ح‏148 به نقل از اختيار معرفة الرجال.
50. لقمان (31) آيه 34.
51. الجن(72) آيه 26.
52. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص‏188.
53. الكافى، ج‏1 ، ص‏519 .
54. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏681، باب‏33، ح‏86 به نقل از اكمال الدين.
55. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏695، باب‏33، ح‏121 به نقل از الخرائج والجرائح.
56. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏696، باب‏33، ح‏126 به نقل از الخرائج والجرائح.
57. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏659 658، باب‏33، ح‏4 به نقل از الكافى.
58. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏659، باب‏33، ح‏6 به نقل از الكافى.
59. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏659، باب‏33، ح‏7 به نقل از الكافى.
60. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏662، باب‏33، ح‏13 به نقل از الكافى.
61. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏664 663، باب‏33، ح‏22 به نقل از الكافى.
62. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏664، باب‏33، ح‏27 به نقل از الكافى.
63. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏677، باب‏33، ح‏70 به نقل از اكمال الدين.
64. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏677، باب‏33، ح‏71 به نقل از اكمال الدين.
65. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏679، باب‏33، ح‏81 به نقل از اكمال الدين.
66. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏680 679، باب‏33، ح‏82 به نقل از اكمال الدين.
67. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏687، باب‏33، ح‏98 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
68. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏701، باب‏33، ح‏139 به نقل از مناقب فاطمه و ولدها.