سفراي كبار.
سفراي كبار.
نخستين سفير.
دومين سفير.
توقيع تسليت.
فرمان سفارت.
قبرش را به دست خود ساخت.
سفير سوم.
روش حسين بن روح.
سفير چهارم.
وكيلان و نمايندگان.
احمد بن اسحاق.
ابراهيم بن مهزيار.
سفراي كبار.
حضرت صاحب الأمر از هنگام ولادت در پس پرده غيبت قرار داشتند تا خاندان هاي شريف از گزند حكومت وقت درامان باشند و از شرّ تفتيش و جستجوي مأموران نجات يابند و يا كمتر شود چون بر حكومت ثابت شده بود كه حضرتش نابودكننده ظلم و جور و برپاكننده عدل وداد خواهد بود و حكومت وقت خود را در خطر نابودي به دست اين وديعه بزرگ الهي مي ديد.
درست نظير جريان حضرت موسى(ع) و فرعون، در تاريخ اسلام رخ داد، كه فرعونيان صدها كودك شيرخوار را كشتند، شايد موسي باشد. ولي موفق نشدند به موسي دست يابند؛ چون خواستِ خدا تغييرپذير نخواهد بود. از اين نظر، حمل حضرت ولىّ عصر نيز در ميان بانوان و كنيزكان خاندان اهل بيت مجهول بود تا مادر و فرزند شناخته نشوند و پليس مخفي وقت و زنان جاسوسه بدين راز پي نبرند.
و شايد يكي از علل تعدّد كنيزكان حضرت عسكري(ع)نيز همين بوده است.
حضرت ولىّ عصر در چند سال كوتاهي كه در زير سايه پدر بود، از بيگانگان مخفي بود و تنها دوستان نزديك بر وجود عزيزش آگاهي داشتند، تا ثابت شود كه حجّت خدا هميشه باقي است و جاويدان و پاينده است. پس از وفات حضرت عسكري كه امامت به حضرتش تفويض گرديد و مورد احتياج و نياز پيروان حق گرديد، غيبت صغري آغاز شد و كساني بزرگ مرد، رابط ميان آن حضرت و پيروان راه خدا بودند.
آنها چهار تن بودند كه هريك پس از دگري به مقام مقدّس سفارت كبري رسيدند و از طرف آن حضرت بدان مقام منصوب شدند.
آنان چهار تن بودند و در زمانهاي مختلف زندگي مي كردند؛ ولي همگان يك سخن مي گفتند و يك راه مي رفتند و چهار مساوي با يك بود.
سفارت ايشان از سوي بزرگترين حجّت الهي بر خلق بود و حضرتش يكي بود و غير از او كسي نبود؛ خدا نيز يكي است و دو نيست.
اين چهارتن، به لقب (نايب خاص) و يا (وكيل مطلق) حضرت صاحب الأمر ملقّب بودند و وسايطي شناخته شده ميان حضرتش و مردم بودند.
كسي كه آرزوي شرفيابي داشت، به وسيله اين بزرگ مردان اذن شرفيابي مي گرفت و دور از چشم دگران بدين سعادت نايل مي شد.
اگر كسي مسائلي داشت و پرسشهايي برايش پيش آمده بود و نامه اي مي خواست عرض كند و يا بدهكاري خود را به بيت المال تقديم كند، به وسيله اين نيك مردان مقصودش انجام مي شد.
حيات اين مردان شريف، كليد سعادت و خوشبختي براي خلق بود كه مي توانستند از آن بهره گيرند و به سرچشمه سعادت برسند.
اينان دادرس خلق بودند؛ فريادرس مستمندان بودند؛ سرچشمه دانش و بينش بودند كه جويندگان علم و فضيلت به وسيله آنان سيراب مي شدند.
گشايشي بودند بر گرفتاران در روزگاري تلختر از زهر و تنگتر از سوراخ سوزن در اثر حكومت مطلقه ظلم و جور؛ آن هم به نام اسلام.
پناهي بودند براي بي پناهان و چاره اي براي بيچارگان.
از نظر اجتماعي نيز منزلتي بسزا داشتند و در ميان دوست و دشمن مكرّم و معزّز بودند. همگان به ديده عظمت و بزرگي و شرافت و فضيلت بدانها مي نگريستند.
از نظر دانش و فضل، نخستين مقام را داشتند و دانشوراني عالي قدر بودند و اساتيد بزرگي در دانش و بينش به شمار مي آمدند. طالبان علم و دانش از آنها بهره مي بردند.
توقيعاتي كه از آن مقام مقدّس صادر مي شد، به وسيله اين بزرگ مردان بود.
حكومت وقت، با قدرت مطلقه اي كه داشت و در استبداد و خودكامگي فرورفته بود، نظر خوشي به آنان نداشت و در انديشه گرفتن بهانه اي براي دستگيري و زنداني كردن آنها بلكه اعدام آنها بود، ولي عقل و كفايت و شايستگي و كياست اين مغزهاي بزرگ طوري بود كه نتوانست از آنها خرده اي بگيرد و برگه اي به دست بياورد تا خواسته خود را انجام دهد. زيرا كه تمام فعاليتهاي آنها كه در ارتباط با امام بود، در زير پرده انجام مي شد و بيگانگان از آنها اطلاعي نداشتند.
در كتابهاي رجال و غيبت، استادي براي اين پاكيزگان و شيخي براي ايشان به نظر نرسيد. از اين رو دانسته مي شود كه آنها دانش و فضيلت را در مكتب وحي آموخته بودند و بلاواسطه از مقام مقدّس امامت كسب فيض كرده و بدين مقام عالي از دانش و بينش و علم و تقوا رسيده اند. .
نخستين سفير.
نخستين فرد ايشان جناب ابوعَمرو عثمان بن سعيد عُمْري است كه از تاريخ ولادت و روز وفاتش اطلاعي در دست نيست.
اين مرد بزرگ، ستاره درخشان علم و فضيلت و عقل و كياست و بزرگواري بود؛ ماهي بود كه از سه خورشيد هدايت كسب نور كرده و به عاليترين مرتبه دانش و بينش رسيده بود.
در يازده سالگي به شرف خدمتگزاري حضرت هادي(ع)نايل شده بود و همچون خانه زادي در خدمت آن حضرت قرار داشت.
پس از رحلت آن حضرت، در خدمت حضرت عسكري(ع)شرفياب بود و از اين سعادت برخوردار. و پس از آن حضرت، نزديكترين كس به وجود مقدّس حضرت صاحب الأمر بود و به افتخار نيابت خاص و سفارت ويژه آن حضرت منصوب گرديد.
اين مرد بزرگ به لقب (سمّان = روغن فروش) نيز ملقّب بود؛ چون روغن فروشي را پيشه ساخته بود تا حكومت وقت به قرب و منزلت و منصب او از سوي مقام مقدّس امامت پي نبرد.
بدهكاران بيت المال، بدهي خود را به خدمتش تقديم مي داشتند و او آن را در انبان روغن مي نهاد و به حضور مقام مقدس امامت ارسال مي داشت.
ستايشهايي كه از سوي مقام مقدّس امامت درباره اش رسيده، مي رساند كه يك فرد عادي مي تواند به عاليترين مرتبه انسانيت و به بالاترين درجه از دانش و بينش برسد و نظير اين ستايشها، درباره غير او و پسرش ديده نشده است.
حضرت هادي(ع)درباره اش فرموده:.
(عمرى، ثقه و محل اعتماد من است. راستگو و ديندار است. امين من و درستكار و راستگفتار است؛ آنچه بگويد از من گفته و آنچه به شما ابلاغ مي كند، از من ابلاغ مي كند).(1).
اين كلام را حضرت هادي در وقتي درباره اين مرد بزرگ صادر فرموده كه عمرش از بيست و اندي سال تجاوز نكرده و افتخار جوانان است.
دانشمندي عالي مقام به نام (احمدبن اسحاق) به حضور حضرت هادي(ع)شرفياب مي شود و عرض مي كند:.
مولاي من! از حضور حضرتت دورم و كمتر مي توانم به خدمت برسم؛ پس از كه طلب دانش كنم و سخن چه كسي را بپذيرم و قول كه را قبول كنم و امر كه را اطاعت كنم حضرتش فرمود:.
(عمرى، ثقه است و امين؛ آنچه مي گويد از من مي گويد و آنچه به شما مي رساند از من مي رساند).(2).
نظير اين كلمات و توثيقات از حضرت عسكري(ع)نيز درباره جناب عمري صادر شده است.
حضرتش در توقيعي كه براي (اسحاق بن اسماعيل) صادر كرده، چنين فرموده است:.
(از اين شهر خارج مشو تا عمري را ببيني كه خدا از او راضي است و من از او راضي هستم. او را ببين و سلام كن و او را بشناس، و او هم تو را بشناسد.
او پاكيزه است و امين، درستكار و عفيف و پاكدامن است. به ما نزديك است. راه او، راه خداست. آنچه از بيت المال از گوشه و كنار مي رسد و براي او فرستاده مي شود، به دست او مي رسد و او به ما مي رساند. والحمد للّه كثيراً).(3).
در وقت ديگر، حضرت عسكري درباره اش فرموده است:.
(عمري ثقه است و محل اطمينان من در حيات من و در ممات من).(4).
از اين كلام معجز نظام، استفاده مي شود كه جناب عمري در سخن خطا نداشته، حقگو و حقيقت گو بوده و اين سخن مانند كارت سفيدي است كه از آن حضرت براي او صادر شده است.
از كلمه (در ممات من) نيز استفاده مي شود كه حضرتش مي دانسته كه جناب عمري پس از وفات آن حضرت نيز حيات دارد و به زندگي ادامه مي دهد و در اثر وفات آن حضرت، منصبش تغيير نمي كند.
(احمدبن اسحاق) دانشور عالي قدر قم، پس از وفات حضرت هادي(ع)به خدمت حضرت عسكري(ع)شرفياب مي شود و خواسته خود را عرضه مي دارد و آنچه كه به پدر بزرگوار عرض كرده بود، به پسر بزرگوار و قائم مقام پدر نيز عرض مي كند و تقاضاي خود را تكرار مي كند.
حضرت عسكري بدو مي فرمايد:.
(عمرى، ثقه پدرم و امين پدرم بوده و ثقه من و امين من است. در حيات من، آنچه براي شما مي گويد، از من مي گويد و در ممات من آنچه بگويد از من مي گويد و آنچه به شما ابلاغ مي كند از من ابلاغ مي كند).(5).
مقام مقدّس جناب عمري به جايي رسيد كه حضرت هادي و حضرت عسكري(ع)، اين دو امام عظيم الشأن، او را واجب الاطاعة و فرمانفرماي جميع شيعه قرار دادند و پيروان حق را مأمور به اطاعتش گرداندند؛ چنانچه درباره اش فرمودند:.
(سخن او را گوش كنيد، اطاعتش كنيد؛ چون ثقه است و امين).
حضرتش در جاي ديگر اعلام فرمود:.
(همگان بدانيد، عثمان بن سعيد عمرى، وكيل و نماينده و سفير من است و پسرش محمدبن عثمان، وكيل و نماينده و سفير فرزند من مهدي(ع)است).
وقتي ديگر گروهي از ارادتمندان حضرت عسكري(ع)در حضور حضرتش شرفياب بودند و شماره ايشان به چهل تن مي رسيد. اينان مي خواستند از حجّت خدا بر خلق، پس از آن حضرت بپرسند؛ چون فرزندي براي حضرتش سراغ نداشتند.
جناب عمري كه حضور داشت، خواست مقصود آنها را بيان دارد؛ از جا برخاست و عرض كرد: اي پسر رسول خدا ْ! مي خواستم از شما چيزي بپرسم كه شما در اين پرسش از من آگاهتر هستيد.
حضرت فرمود: (بنشين) و پرسش او گفته نشد.
آن گاه، حضرتش فرمود: (كسي بيرون نرود و همگان حضور داشته باشند). سپس فرمود: (آمده ايد از من بپرسيد كه حجت خدا بر خلق، پس از من كيست).
همگان گفتند: آرى.
در اين هنگام، بزرگوار پسري از در درآمد كه چهره درخشنده اش گويا پاره اي از ماه بود و از هركس به حضرت عسكري(ع)شبيه تر و مانندتر بود.
پس آن گاه حضرت عسكري(ع)فرمود:.
(اين است امام شما و حجت خدا بر خلق، پس از من؛ اوست خليفه من براي شما، پس از من. او را اطاعت كنيد و يك كلام باشيد و پراكنده نگرديد؛ مبادا هلاكت در دين يابيد. ولي از اين پس شما او را نخواهيد ديد تا وقتي كه عمري دراز يابد.
شما از عُمْري آنچه مي شنويد بپذيريد، سخنش را قبول كنيد؛ او نماينده امام شماست و اختيار در كف اوست).(6).
تني چند از ارادتمندان حضرت عسكري(ع)شرفياب حضور حضرتش بودند. در اين هنگام، خادم شرفياب شد و عرض كرد:.
گروهي ژوليده مو و گردآلود از سفر رسيده، بر در خانه هستند.
حضرت فرمود:.
(اينان از شيعيان يمني ما هستند. برو عثمان سعيد عمري را خبركن و بياور).
خادم، اطاعت كرد و جناب عمري شرفياب شد.
حضرتش بدو فرمود:.
(تو نماينده من هستى، ثقه نزد من هستى، امين در مال خدا هستى؛ برو نزد اين يمني ها و آنچه از بيت المال آورده اند بگير).
جناب عمري اطاعت كرد و مرخص شد.
حاضران، خدمت آن حضرت عرض كردند: ما عمري را از بهترين شيعيان شما مي دانستيم. از اين فرمايشي كه درباره اش فرموديد: كه وكيل شما و ثقه نزد شماست، مقام و منزلت او نزد ما افزوده گشت.
حضرت فرمود: (گواه باشيد كه عمري وكيل من است و پسرش محمد، وكيل پسر من، مهدىِ شماست).(7).
جناب عمري مي رود و بيت المال را از يمنيان مي ستاند؛ به هر جايي كه بايستي برساند، مي رساند و به هر كسي بايد بدهد مي دهد و يمنيان شرفياب مي شوند و از فيض سعادت حضرت عسكري(ع)برخوردار مي گردند.
جناب عمري پس از حضرت عسكري زنده مانده و نيابت خاصّه حضرت (بقية اللّه) را دارا بوده است.
سخن حضرت عسكري(ع)كه فرمود: (از اين پس او را نخواهيد ديد)، شايد اشاره به غيبت آن حضرت و اين سخن (تا وقتي كه عمري دراز يابد)، اشاره به ظهور آن حضرت باشد.
و هر دو از اخبار غيبي آمده است كه از آن مقام مقدّس صادر شده است.
(محمد، پسر ابراهيم مهزيار اهوازى) چنين مي گويد:.
هنگامي كه مرگ پدرم فرا رسيد، بيت المالي را كه نزد او بود به من داد ونشانه اي داد كه جز خدا كسي از آن آگاه نبود و به من گفت: اين مال را بگير و به كسي كه اين نشانه را گفت بده.
من از اهواز به بغداد رفتم و در كاروانسرايي منزل گزيدم. مردي درِ غرفه مرا كوفت برايش گشودم. داخل شد و نشست و گفت: من (عثمان بن سعيد عمرى) هستم. بيت المالي كه نزد توست و آورده اى، بده، و آن نشانه را كه هيچ كس نمي دانست، داد و مقدارمال را هم گفت. من به او دادم و امانت را به امين آن رسانيدم.(8).
(ناصرالدوله حمدانى) به نام حسين به حكمراني شهر قم تعيين مي شود و سپاهي از سوي خليفه در اختيارش قرار مي گيرد تا شورش قميان را سركوب كند و آنها را به اطاعت درآورد. چون قميان از ايرانيان اصيل بودند، با مأموران خليفه سر سازگاري نداشتند و پيوسته با خليفه وقت در حال جنگ و ستيز بودند.
حسين، سپاه را برمي دارد و به سوي شهر قم راهي مي شود. در راه، قصد شكار مي كند و در تعقيب شكار از سپاهيانش دور مي شود تا به رودي مي رسد كه هرچه به سير ادامه مي دهد، رود پهنتر مي شود.
در اين هنگام با شهسواري روبرو مي شود كه بر اسب سياهرنگي سوار بود كه خالهاي سپيد داشت و عمامه اي از خز سبز بر سر نهاده بود و سر و گردنش را پوشانيده بود وتنها ديدگان درخشنده اش پيدا بود و موزه هاي قرمز رنگي به پا كرده بود. شهسوار بزرگ اسلام، ناصرالدوله را به نام حسين خطاب مي كند و مي فرمايد:.
(چرا از ناحيه انتقاد مي كني و چرا خمس مالت را به اصحاب من نمي دهى).
ناصرالدوله كه مردي رشيد و قوي بود، از شنيدن اين خطاب بر خود مي لرزد عرض مي كند: يا سيّدى! آنچه فرمايي اطاعت مي كنم.
سپس حضرتش مي فرمايد: (به جايي كه مي روى، دچار مشكلي نخواهي شد. براحتي و آسايش داخل قم خواهي شد و بهره اي بسيار خواهي برد و بايستي خمس مالت را به مستحقش بپردازى).
حسين، عرض مي كند: به چشم، اطاعت مي كنم و مي شنود كه حضرتش مي فرمايد:.
(برو كه كاميابي و موفقيت در انتظار توست). ديگر حضرتش را نمي بيند و آنچه مي جويد نمي يابد تا نزد سپاهيانش برمي گردد و اين ديدار را فراموش مي كند.
ناصرالدوله، با سپاه به سوي شهر قم حركت مي كند و آماده جنگ است. هنگامي كه نزديك شهر مي رسد و قميان از آمدنش آگاه مي شوند، به استقبالش مي آيند و دوستي اظهار مي دارند. ناصرالدوله، تعجّب كرده به كاوش مي پردازد. قميان مي گويند: با دگران ستيزه مي كرديم؛ چون برخلاف ما بودند، ولي ميان ما و تو خلافي نيست. به شهر داخل شو و به كار پرداز.
ناصرالدوله، داخل قم مي شود و حكومت را در دست مي گيرد وبه امارت مي پردازد. و بيش از آنچه در انتظارش بوده، سود بسياري مي برد.
هنگامي كه معزول مي شود و به بغداد بازمي گردد و كسان به ديدنش مي آيند، جناب عمري نيز از او ديدن مي كند. پس از دخول در مجلس، بالادست همه مي نشيند و خودِ ناصرالدوله را زيردستش قرار مي دهد كه از اين كارش، ميزبان ناراحت شده و خشمگين مي گردد.
جناب عمرى، نشستِ خود را در اين ديدن، طول مي دهد؛ به طوري كه همگان مي روند و او تنها مي ماند. ناصرالدوله از اين كار نيز ناراحت مي شود.
در اين هنگام كه ناصرالدوله تنها بود، جناب عمري به وي مي گويد:.
ميان من و تو رازي است نهاني كه آشكارش مي سازم.
حسين مي گويد: از آن پرده بردار.
جناب عمري مي گويد: صاحب اسب سياه خالدار مي فرمايد:.
(ما به آنچه وعده داده بوديم، عمل كرديم، تو هم به وعده خود عمل كن).
ناصرالدوله، خاطره چندين ساله گذشته به يادش مي آيد و بر خود مي لرزد و عرض مي كند: اطاعت مي كنم.
از جاي برمي خيزد و جناب عمري را به غرفه اموال مي برد و صندوق هاي زر و سيم را در اختيار جناب عمري مي گذارد و مي گويد: آنچه حق بيت المال است، بردار.
جناب عمرى، يكايك صندوقهاي زر و سيم را تخميس مي كند و خمس آنها را برمي دارد و اندوخته اي را كه حسين فراموشش كرده بود، به يادش مي آورد و حسين آن را نيز در اختيار جناب عمري مي گذارد. آن جناب، خمس آن را نيز برمي دارد و مي رود.
(احمد دينورى) عازم سفر حج مي شود و مقداري از بيت المال را كه نيكوكاران به وي به امانت داده بودند، همراه برمي دارد تا به صاحبش برساند.
هنگامي كه احمد به شهر سامره مي رسد، بدون سابقه قبلى، كسي نامه اي به او مي دهد كه مشتمل بر رسيد بيت المال و تفصيل آن بوده است، بدين قرار:.
مجموع آن كه در كيسه هاي متعدد قرار دارد، شانزده هزار دينار است و از فرستنده هر كيسه و مقدار موجود در آن، خبر داده شده بود.
و نيزجامه هايي را كه آورده بود، ناميده شده بود. سپس امر شده بود:.
(به هركس كه جناب شيخ عمري فرمود، آنها را بپرداز).
اضافه بر اين، در نامه، از چيزهايي خبر داده شده بود كه جز خدا كسي از آنها خبر نداشت. احمد، اطاعت را پيشه مي سازد و امر حضرتش را امتثال مي كند.(9).
حضرت عسكري به جماعتي از شيعيان فرمود: (شهادت بدهيد كه عثمان بن سعيد عمرى، وكيل من است و پسرش محمد، وكيل فرزندم مهدي است).(10).
(از عثمان بن سعيد بپذيريد، هرچه به شما گفت و امرش را اطاعت كنيد. او خليفه امام شماست).(11).
دومين سفير.
دومين سفير كبيرحضرت صاحب الأمر، جناب (ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى) است كه از هر جهت قائم مقام پدر گرديد، بلكه در زمان پدر نيز از اين منصب مقدس برخوردار بود.
وي دانشمند بزرگي است كه از دو درياي علم و دانش حضرت عسكري(ع)و حضرت صاحب الأمر، بلاواسطه كسب فيض كرده و بهره ور گرديد و از حضرت هادي(ع)نيز به وسيله پدر بزرگوارش، كسب دانش و بينش نموده است.
جناب ابوجعفر، در علم و تقوا و فضيلت به مقامي رسيد كه در زمان حيات پدرش به مقام مقدس مرجعيت از سوي حضرت عسكري منصوب شد و پنجاه سال راهنماي اهل حقّ بود. وفاتش در ماه جمادي دوم سال 305 هجري قمري در بغداد رخ داد.
توقيع تسليت.
هنگامي كه جناب عمري وفات يافت، توقيعي مشتمل بر تسليت از طرف حضرت صاحب الأمر براي پسرش جناب ابوجعفر صادر گرديد كه بخشي از آن چنين بود:.
(إنّا للّه وإنّا إليه راجعون. ما در برابر خواست حضرتش تسليم بوده و هستيم و رضا به قضايش داشته و داريم.
پدرت، سعادتمند زيست و ستوده از دنيا رفت. خدايش رحمت كناد و با دوستانش محشورش گرداناد.
پدرت، پيوسته در كار دوستان خدا كوشا بود و در آنچه كه موجب قرب و نزديكي به خدا بود، ساعى. خدا رويش را سپيد گرداند و از لغزشهاي او بگذرد).
در بخش ديگر از توقيع، چنين آمده بود:.
(خدا پاداش تو را در اين غم بسيار گرداند و نيكو فراموشي دهد. غمزده گشتي و ما نيز غمزده شديم. فراقش، ما و تو را به وحشت انداخت. خدا او را در جايي كه هست، خشنود كند و مسرور سازد. از كمال سعادت آن مرد، داشتن فرزندي مانند توست كه جاي او را پس از او بگيرد و قائم مقام او شود و برايش رحمت فرستد.
و من مي گويم: حمد خداي را كه مردم خوشدلند كه تو در جاي او قرار داري و به آنچه كه خداي عزوجل به تو داده و در تو نهاده است.
خدا تو را ياري كند و نيرومند سازد و زير بازويت را بگيرد و براي تو سرپرست و نگهبان باشد و شبان و كارگشايت گردد).(12).
فرمان سفارت.
پس از وفات جِناب عمرى، توقيعي براي (محمد پسر ابراهيم مهزيار) رسيد، و آن مشتمل بود بر فرمان سفارت كبراي جناب ابوجعفر محمد بن عثمان. اينك نص آن:.
(پس از ابوعمر، پسرش جاي اوست. خداي نگهدارش باشد او در زمان پدر، هميشه مورد اعتماد ما بود. خدا از او راضي باشد و خشنودش سازد و رو سپيدش گرداند. او نزد ما جانشين پدر است و قائم مقام او خواهد بود. به امر ما امر مي كندو به گفته ما عمل مي كند. خدا دوستش بدارد. تو به فرمان او باش و بدان كه روش ما با او چنين است).(13).
(عبدالله بن جعفر حِمْيَرى) مي گويد:.
عُمْري كه وفات يافت، به همان خطي كه در زمان او براي ما مي رسيد، توقيعي رسيد كه فرزندش ابوجعفر، قائم مقام او گرديده است.(14).
و نيز در توقيعي كه براي (اسحاق بن يعقوب) صادر شد، چنين آمد:.
(محمد بن عثمان، كه خدايش از او و پدرش راضي باشد، ثقه و مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است).(15).
عالم بزرگ و افتخار جهان اسلام شيخ طوسي (قده) چنين مي گويد:.
مشايخ و بزرگان شيعه، همگان بر اين عقيده هستند كه (عثمان بن سعيد) و پسرش (محمد بن عثمان) هر دو عادل بوده اند. و پدر كه وفات كرد، پسرش ابوجعفر محمد بن عثمان، پدر را غسل داد و آنچه در كفن و دفنش بايسته و شايسته بود، انجام داد. عموم شيعه او را عادل و ثقه و امين مي دانستند؛ چون از نصّي كه از حضرت عسكري(ع)درباره ثقه بودنش و امانتش صادر شده بود، آگاه بودند.
حضرت عسكرى، همگان را فرمودند كه در احكام شرعيه به او و به پدرش رجوع كنيد.
پس از مرگ عثمان، در عدالت محمد اختلافي نبود و به امانت و درستي او شك و ريبي راه نيافت، توقيعاتي كه از حضرت صاحب الأمر(ع)در زمان او صادر مي شد، به همان خطي بود كه در زمان پدرش صادرمي شد. شيعه در زمان او بجز او كسي را مرجع و ملجأ نمي دانستند؛ چون معجزات آن حضرت به دست او ظاهر مي شد و بر بصيرت شيعه مي افزود.(16).
جناب ابوجعفر، داراي كتب و تأليفاتي بوده و بهره هايي كه از حضرت عسكري(ع)و از حضرت صاحب الأمر(ع) برده، آنها را نوشته به ضميمه آنچه از پدرش عثمان تعليم گرفته بود بر آنها افزوده و اين كتابها پس از وفاتش در اختيار جناب (حسين بن روح) قرار گرفته بود.(17).
قبرش را به دست خود ساخت.
(علي دلال قمى) مي گويد: روزي به خدمت جناب ابوجعفر شرفياب شدم. ديدم در جلو رويش چادر سبز رنگي پهن گرديده است. روي چادر، نقش هايي است چنانچه آياتي از قرآن و نامهاي ائمه اثناعشر ه در حواشي آن نوشته شده است.
پرسيدم: اين چادر سبز رنگ چيست.
آن جناب چنين گفت: اين براي قبر من است كه مرا در آن مي گذارند. من هر روز در قبرم مي روم و بخشي از قرآن را در آن مي خوانم و بيرون مي آيم. سپس آن جناب دست مرا گرفت و قبرش را كه در خانه اش بود، به من نشان داد. آن گاه گفت:.
من در روز فلان و در ماه فلان و در سال فلان به سوي خدا مي روم و مرا در اين قبر دفن مي كنند و اين چادر را همراه خود مي برم.
علي مي گويد: من روز و ماه و سال را يادداشت كردم و ديدم كه جناب ابوجعفر در آن روز و در آن ماه و در آن سال وفات كرد و در همان قبر دفن گرديد.(18).
جناب ابوجعفر، در نخستين روز جمادي الاولي سال 305 قمري از دنيا رفت.
(ابوالحسين اسدى) مي گويد:.
توقيعي به وسيله جناب ابوجعفر محمد بن عثمان عمري براي من صادر شد كه سؤالي نكرده بودم و آن چنين بود:.
(بِسم اللّه الرحمن الرحيم. لعنةُ اللّه والملائكة والناس أجمعين علي مَن استحلّ مالَنا درهماً).
به خاطرم رسيد كه اين حكم درباره كسي است كه بيت المال را حلال بداند، نه كسي كه آن را حلال نداند، ولي بخورد و اين حكم اختصاص به حضرت صاحب الأمر ندارد. دگرباره كه به توقيع نظر كردم، ديدم چنين نوشته است:.
(بسم الله الرحمن الرحيم. لعنة اللّه والملائكة والناس أجمعين علي من أكل من مالنا درهماً حراماً).
(ابوالحسن نوبختى) بيت المالي را از قم و اطراف آن به بغداد آورد تا به جناب ابوجعفر تقديم دارد و بدين كار موفق شد. وقتي كه همه را تسليم كرد، جناب ابوجعفر به وي گفت: هنوز چيزي باقي مانده است.
ابوالحسن انكار كرده گفت: هرچه بود تسليم كردم.
ابوجعفر، دگرباره گفت: هنوز چيزي مانده است آنچه به تو داده اند به ياد آور و بگرد و جستجو كن، پيدا مي كنى.
ابوالحسن مي انديشد و جستجو مي كند و چيزي نمي يابد و مي گويد:.
فكر كردم و گشتم و چيزي نيافتم.
ابوجعفر مي گويد: دو جامه سرداني كه پسر فلان به تو داده بود، چه شد.
ابوالحسن به يادش مي آيد و مي گويد:.
به خدا سوگند، فراموششان كرده بودم، ولي نمي دانم كجا گذارده ام.
ابوجعفر مي گويد: برو نزد پنبه فروش، مردي كه دو عدل پنبه به وي داده بودى. عدلي را كه اين سخن بر آن نوشته است، باز كن؛ دو جامه در آن قرار دارد.
ابوالحسن، تعجب مي كند ومي رود نزد پنبه فروش و آن عدل پنبه را باز مي كند و آن دو جامه راكه لابلاي پنبه ها جا شده بود، پيدا مي كند و مي آورد و به جناب ابوجعفر تسليم مي كند و مي گويد: فراموششان كرده بودم، بارها را كه بستم، اينها بيرون مانده بود. من در ميان عدل پنبه جاشان دادم، تا محفوظ بمانند.(19).
(خضر بن محمد) بدهكاري خود را به بيت المال ارسال مي دارد و براي شفاي بيماري خود تقاضاي دعا مي كند و از حكم پوشيدن جامه اي از كرك، پرسش مي كند.
هنگامي كه قاصِد او خدمت جناب ابوجعفر مي رسد، آن جناب، نامه اي را بيرون مي آورد و به قاصد مي دهد. نامه چنين بود:.
(بسم اللّه الرحمن الرحيم. دعا براي شفاي بيماري ات خواستى، خدا شفايت دهد و آفتها را از تو دور كند و تبهاي پي در پي را از تو بزدايد و تندرستت گرداند).
جواب پرسش او از حكم لباس كرك نيز داده شده بود.(20).
سفير سوم.
(ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى) سومين سفير كبير حضرت صاحب الأمر است كه پس از وفات جناب ابوجعفر، بدين منصب مقدس نائل گرديد.
هنگامي كه جناب ابوجعفر را مرگ فرا رسيد، فرمود:.
به من امر شده است كه به ابوالقاسم حسين بن روح وصيت كن و او را قائم مقام معرفي كن. و اين فرمان را قبل از وفاتش نيز، ابلاغ كرده بود:.
چنانچه روزي عده اي از بزرگان شيعه نزد جناب ابوجعفر شرفياب بودند.
آن جناب به آنها چنين فرمود:.
اگر مرگ من فرا رسيد نيابت خاصه و سفارت كبرى، با ابوالقاسم حسين بن روح است. از مقام مقدس حضرت صاحب الأمر به من فرمان صادر شده كه (او را جانشين خود معرفي كن. همگان به او رجوع كنيد و در احتياجات خود به او اعتماد كنيد، او وكيل است و ثقه است و امين).(21).
بانو (اُمّ كلثوم) دختر جناب (ابوجعفر محمد بن عثمان) چنين مي گويد:.
ابوالقاسم حسين بن روح، ساليان درازي وكيل پدرم بود و از نزديكان بسيار نزديك او به شمار مي رفت. پدرم، اسرار خانوادگي خود را بدو مي گفت و ماهيانه سي دينار به وي مي داد. البته از بزرگان و وزراي شيعه از قبيل آل فرات نيز، به وي كمك مي شد. چون نزد همگان محبوب و محترم بود و در ميان نفوس شيعه، شخصيتي مجلّل و معزّز داشت زيرا كه همگان مي دانستند كه ميان او و پدرم رابطه اي مخصوص برقرار است و پدرم او را نزد شيعه توثيق كرده و فضيلت و تقوايش را بيان داشته بود. حسين، آگاه بر اسرار بود. از اين رو، زمينه براي جانشيني او به جاي پدرم فراهم شده بود، تا زماني كه پدرم وصيت كرد و فرمان حضرت صاحب الأمر را به سفارت او اعلام داشت. ديگر درباره او اختلافي رخ نداد و كسي در منصب او شك نبرد، مگر كساني كه از حسن سابقه او و روابط خصوصي او با پدرم آگاهي نداشتند، و با اين حال هيچ شيعه اي در منصب او شك نكرد.
روش حسين بن روح.
اين مرد بزرگ، قطع نظر از مقام تقوا و فضيلت و دانش و بينش، خردمندي برجسته، به شمار مي رفت و از عاملترين مردم عصر خود بود و موافق و مخالف به اين سخن اذعان داشتند و در رفتار خود تقيه را به كار مي برد.
از اين رو، نزد خليفه عباسي به نام (مقتدر)، مكانتي بسزا داشت و عموم عامه او را بزرگ مي شمردند.
روزي آن جناب در خانه (ابن يسار) حضور داشت و شركت او در اين مجالس از نظر تقيه و پرده پوشي بود، تا دگران به مقام او پي نبرند.
در اين هنگام، ميان دو تن از حاضران مجلس مناظره اي رخ داد.
يكي مي گفت: افضل مردم، پس از رسول خدا، ابوبكر بود. پس از او عمرو پس از او عثمان. ديگري مي گفت: علي از عمر افضل بود. و گفتگو ميان آن دو به طول انجاميد.
در اين هنگام، جناب نوبختي به سخن آمد و چنين گفت:.
آنچه صحابه بر آن اجتماع كرده اند، تقديم صدّيق است و پس از او فاروق و پس از او عثمان ذوالنورين و سپس علي وصي است و اصحاب حديث نيز بر اين سخن مي باشند و اين صحيح نزد ماست.
حاضراني كه در مجلس حضور داشتند و با اين نظريه مخالف بودند، در تعجّب فرو رفتند. ولي عامه كه موافق اين نظريه بودند، جناب نوبختي را بالاي سر خود قرار دادند و در حقش دعا كردند و بر كساني كه جناب نوبختي را رافضي مي خواندند، طعن زدند.
نكته اي كه در سخن اين مرد بزرگ نهفته است و به كار برده شده، حقيقت را روشن مي سازد و آن وصف حضرت علي است به وصى، در حالي كه هيچ يك از آن سه تن را به اين صفت، موصوف نكرد.(22).
جناب نوبختى، درباني داشت كه معاويه را سبّ و لعن مي كرد. دربان را بيرون كرد و از خدمتش دور ساخت.
جنابش همزيستي را برگزيده بود و اين روش او تا پايان عمر بود.
(هروى) از متكلّمان اهل سنت بود. روزي از جناب نوبختي پرسيد:.
دختران رسول خدا چند تن بودند آن جناب گفت: چهار.
پرسيد: كدامشان افضل و برتر بود.
فرمود: فاطمه.
پرسيد: چرا فاطمه افضل شد با آن كه از همه كوچكتر بود و كمتر با رسول خدا زيست.
فرمود: به دو جهت بود كه خدايش به وي عطا كرده بود كه دگران از آن دو محروم بودند.
1. از رسول خدا ارث برد و دگران از آن حضرت ارث نبردند.
2. نسل رسول خدا از فاطمه باقي ماند و از دگران نسلي نماند.(23).
نويسنده، سومين را اضافه مي كند و آن اين است:.
فاطمه دختر رسول خدا بود و پس از بعثت به جهان قدم گذارد. و آنها دختران محمد بودند؛ چون ولادتشان پيش از بعثت بود.
(ابوالحسن ايادى) از جناب شيخ پرسيد چرا ازدواج موقت با دوشيزگان مكروه شده پاسخ آن جناب چنين بود:.
حيا از ايمان است و كسي كه مي خواهد با دوشيزه اي ازدواج كند، بايستي با وي سخن بگويد و از شرايط او آگاه شود و او به شرايط اين پي برد و پاسخ دادنش در حال دوشيزگى، او را از حيا خارج مي سازد و ايمانش را متزلزل مي گرداند.
پرسيد: اگر چنين كرد، آيا آن مرد زاني است.
فرمود: نه.(24).
(شلمغانى) كه از بزرگان عصر بود و انتظار داشت كه پس از جناب ابوجعفر جانشين او گردد. چون بدين مقام مقدس نرسيد، بر جناب نوبختي حسد برد و منكر منصب او گرديد و باطن خود را بروز داد و كارهايي ناشايسته و رفتارهاي ناپسند از او صادر شد. كارش در خلافكاري به جايي رسيد كه لعن او از مقام عالي حضرت صاحب الأمر(ع)صادر گرديد و نابكارىِ او روشن شد.
شيعيان از جناب نوبختي پرسيدند:.
با كتابهاي شلمغاني چه كنيم كه خانه هاي ما از آنها پر است!.
جناب شيخ چنين پاسخ داد:.
من درباره كتاب او چيزي مي گويم كه حضرت عسكري درباره كتابهاي بني فضّال فرموده و آن اين است: (آنچه حديث كرده اند بگيريد ولي آنچه از خود ايشان است، بگذاريد).(25).
اين مرد بزرگ، ايراني و از دودمان نوبخت است و افتخار ايرانيان بوده و خواهد بود. خاندان نوبخت از خاندانهاي اصيل و بزرگوار ايراني و اهل حق بوده اند. دانشمنداني از ميان ايشان برخاسته كه چراغ هدايت به شمار مي رفتند.
جناب حسين بن روح يكي از آنهاست كه فخر خاندان خود است.
در مدت 21 سال كه در اين منصب عالي برقرار بود، جز نيكي و فضيلت از او چيزي مشاهده نشد، بلكه كرامات و خارق عاداتي از جنابش ديده شد كه نشان مي داد، از عاليترين مقام دانش و بينش برخوردار است.
بانويي در بغداد در جستجو بود و مي پرسيد: وكيل حضرت صاحب الأمر كيست.
گفته شد: جناب حسين بن روح وكيل آن حضرت است.
اين بانو، شرفياب خدمت جناب نوبختي گرديد و گفت:.
بگو همراه من چيست.
جناب نوبختي فرمود: آنچه آورده اي ببر و در دجله بينداز و بيا، تا من بگويم همراه تو چيست.
بانو رفت و آنچه همراه داشت، در دجله انداخت و برگشت و به خدمت جناب شيخ رسيد.
جناب شيخ به كنيزكي كه در خدمتش بود، رو كرده گفت:.
برو بخچه را بياور. كنيزك اطاعت كرده رفت و بخچه را آورد.
جناب نوبختي فرمود: اين بود بخچه اي كه همراه داشتي و بردي در دجله انداختى، حال من بگويم در ميان آن چيست يا خودت مي گويى.
بانو گفت: شما بگوييد.
شيخ گفت: يك جفت دست بند زر و النگويي بزرگ و گوهرنشان، و دو النگوي كوچك مرصع به جواهر و دو انگشتري كه نگين يكي فيروزه است و نگين ديگري عقيق.
سپس بخچه راگشود و آنچه در آن بود و خبر داده بود، نشان داد و گفت:.
اينها بود آنچه آورده بودي و مي خواستي به من بدهي تا من برسانم و بردي در دجله انداختى. بانو از شدت تعجب و شادي از خود بيخود شد.(26).
از اين داستان دانسته مي شود كه نظير (آصف برخيا) كه با يك چشم بهم زدن تخت بزرگ بلقيس را براي حضرت سليمان حاضر نمود، مرد بزرگي نيز در خدمت سليمان اسلام بوده كه داراي چنين مقام و منزلتي بوده است.
بانويي از مردم آبه(27)، سيصد دينار به بيت المال بدهكار بود و مي خواست به خدمت جناب نوبختي برسد و تسليم كند.
مردي را همراه برداشت تا ميان او و جناب شيخ مترجم گردد.
وقتي كه به خدمت جناب شيخ رسيد، نياز به مترجم نبود؛ چون جناب شيخ با زبان خود آن بانو با او سخن گفت. و از نام و حالاتش خبر داد.(28).
جناب (جعفر بن احمد بن متيل) از بزرگان شيعه و از محترمين درجه اول بود و از نزديكترين كسان به جناب شيخ ابوجعفر به شمار مي رفت. مقام او نزد شيعه به جايي رسيد كه همگان گمان مي كردند كه پس از وفات جناب ابوجعفر او قائم مقام و وصي ابوجعفر مي باشد. هنگامي كه جناب شيخ ابوجعفر را مرگ فرا رسيد و در بستر افتاده بود، جعفر بن احمد در كنار سر او قرار داشت و جناب شيخ ابوالقاسم نوبختي در پايين پايش نشسته بود. دراين هنگام، جناب شيخ ابوجعفر به سخن آمد و گفت:.
به من امر شده كه حسين بن روح را وصي خود قرار دهم. جعفر بن احمد بن متيل، تا اين سخن را مي شنود از جاي خود برمي خيزد و دست جناب نوبختي را مي گيرد و در جاي خود مي نشاند و خودش مي رود و در جاي نوبختي مي نشيند.(29).
خوشا به حالش؛ اين است مقام تسليم و رضا.
(ابن اسود)، كه نماينده جناب شيخ ابوجعفر بود، مي گويد:.
از بابت موقوفات، هر مالي نزد من جمع مي شد. براي جناب شيخ مي بردم. دو سال يا سه سال پيش از وفاتش بود كه مال را به خدمتش بردم. به من فرمود: اين را ببر و به (ابوالقاسم روحى) بده. من اطاعت كردم و از آن پس مالها را به خدمت آن جناب مي بردم و قبض رسيد مطالبه مي كردم. جناب حسين از من نزد جناب شيخ ابوجعفر، براي مطالبه قبض رسيد، شكوه كرد. جناب ابوجعفر به من فرمود: مالها را به ابوالقاسم روحي بده و قبض رسيد مطالبه مكن. بدان كه هر چه به دست او مي رسد به من خواهد رسيد. از آن پس، ابن اسود آنچه از اموال نزدش جمع مي شد به جناب حسين تحويل مي داد و قبض رسيد نمي گرفت.
شايد علت اباي جناب نوبختي از قبض رسيد، اين بود كه سندي براي شناخت مقام او مي شد و در خطر حكومت وقت قرار مي گرفت.
سفير چهارم.
چهارمين سفير كبير حضرت صاحب الأمر و نماينده نامي آن حضرت، مرد بزرگي است به نام (ابوالحسن علي بن محمد سَمُرى).
اين مرد بزرگ، پس از وفات جناب نوبختى، حسَب الأمر حضرت، جانشين او گرديد. شيخ نوبختي وصيت كرد و وصىّ خود را ابوالحسن علي بن محمد سَمُرى، معرفي كرد.
جناب شيخ سمرى، جميع وظايفي را كه جناب نوبختي انجام مي داد، انجام داد. ولي سفارت كبري به مرگ او خاتمه يافت و ديگر كسي از مقام مقدس حضرت صاحب الأمر، بدين منصب راه نيافت و غيبت كبري آغاز گرديد.
وفات جناب شيخ سمري كه در رسيد، جمعي از بزرگان شيعه در كنار بسترش بودند و از جانشين او پرسيدند. او گفت:.
به ما امري نشده كه وصيّيي و خلفي براي خودم تعيين كنم.(30).
ابومحمد مكتب مي گويد:.
در همان سالي كه جناب سمري وفات كرد، من پيش از وفاتش شرفياب حضورش بودم. جناب شيخ سمرى، توقيعي را به من نشان داد كه از مقام مقدس حضرت صاحب الأمر(ع)صادر شده بود:.
(بسم اللّه الرحمن الرحيم. يا علي بن محمد سمرى! خداوند اجر برادرانت را در مرگ تو بيشتر بكند. تو تا شش روز دگر خواهي مرد. آماده باش و به كسي وصيت مكن كه پس از وفات تو جانشين تو شود. اينك غيبت كبري رخ داد. ظهوري در كار نيست مگر پس از اذن خداي (تعالى) و آن پس از زماني دراز و قساوت قلبها و آكنده شدن زمين از ظلم و جور خواهد بود. به همين زودى، كسي در ميان شيعيان من مي آيد و ادعاي مشاهده مي كند. بدان كسي كه پيش از خروج سفياني و صيحه آسمانى، ادعاي مشاهده كرد، دروغگو و افتراگر خواهد بود. ولاحول ولاقوّة إى باللّه).
من صورت توقيع را برداشتم و مرخص شدم. روز ششم به خدمتش رسيدم. ديدم در بستر مرگ قرار دارد و در حال جان دادن است.
كسي از او پرسيد: جانشين تو كيست.
گفت: خدا خواسته اي دارد كه بايستي انجام شود. اين را بگفت و از دنيا رفت. و اين آخرين سخني بود كه از او شنيدم.(31).
جناب سمري درنيمه شعبان سال 329 قمري وفات كرد و آن، آخرين سال غيبت صغري بود.
تني چند از بزرگان قوم، دربغداد، در حضور جناب سمري جمع بودند. بناگاه فرمود:.
خداي رحمت كند ابن بابويه قمي را. بزرگان حاضر، تاريخ آن روز را يادداشت كردند. طولي نكشيد كه از قم خبر رسيد كه جناب ابن بابويه در همان روز وفات كرده است.(32).
وكيلان و نمايندگان.
چهار تنِ نامبرده، كه شرح حال آنها به طور كوتاه گذشت، شخصيتهاي درجه اوّلي بودند كه سفير كبير تام الاختيار حضرت صاحب الأمر به شمار مي آمدند و از سوي خود آن حضرت منصوب شده بودند.
در كنار اين بزرگان، شخصيتهاي درجه دومي نيز قرار داشتند كه مأموران و وكيلان و نمايندگان حضرت بودند و از سوي حضرت نيز، توقيع به نام ايشان صادر شده بود. امامان گذشته نيز داراي اين گونه وكلاء بوده اند. يكي از آنها ابوالحسين محمد بن جعفر اسدي است.
شيخ در كتاب الغيبة وصدوق در اكمال، از اين مرد بزرگ نام مي برد.(33).
شخصي به وسيله يكي از سفراي كبار به حضور حضرت صاحب الأمر(ع)نامه اي مي فرستد و حكم بيت المالي راكه نزد او بوده مي پرسد. پاسخش مي رسد:.
(در شهر ري به محمد بن جعفر عربي بپرداز؛ او در زمره كساني است كه مورد اعتماد و وثوق ماست).(34).
(ابوجعفرمحمد بن علي بن نوبخت) در نامه اي عرض مي كند: من به ديانت (محمد بن عباس) اعتماد دارم. جوابش چنين مي رسد: (اسدي بهترين كس است؛ دگري را بر او مقدم مشمار).(35).
پانصد درهم نزد (محمد بن شاذان نيشابورى) از بابت بيت المال جمع شده بود كه بيست درهم كم داشت. ابن شاذان از خودش بيست درهم روي آنها مي گذارد تا پانصد درهم كامل شود و آنها را به جناب اسدي مي پردازد و از جبران نقيصه آن چيزي نمي گويد. رسيد حضرت كه برايش مي رسد، در آن نوشته شده بود:.
(پانصد درهم، كه بيست درهم آن از آن خودت بود، واصل شد).(36).
(كاتب مروزى) هزار دينار بدهكار بيت المال بوده است. دويست دينار به جناب حاجز وشّاء مي پردازد. رسيد آن كه مي رسد، در آن نوشته شده بود: (اگر خواستي پس از اين بپردازى، به ابوالحسين اسدي در شهر رى، بپرداز).
يكي دو روز كه از رسيدن رسيد مي گذرد، خبر وفات جناب حاجز به گوشش مي رسد.(37).
اسدي با پاكيزگي و نيكنامي در ماه ربيع نخست سال 312 از دنيا رفت.
حاجز بن يزيد.
حاجز در زمره بزرگاني است كه از سعادت نمايندگي حضرت صاحب الأمر برخوردار بود. مردي در نمايندگي او و سفارتش شك مي كند و از پرداختن بيت المالي را كه نزدش بوده به او خودداري مي كند. هنگامي كه به شهر سامره مي رسد، بدون سابقه، نامه اي از حضرت صاحب الأمر بدين مضمون به دستش مي رسد:.
(در ما شكي نيست. چنانچه در كسي كه از سوي ما منصوب شده، شكي نخواهد بود. آنچه به همراه آورده اى، به حاجز بن يزيد بپرداز).(38).
احمد بن اسحاق.
(احمد بن اسحاق اشعرى، ابوعلي قمى) بزرگِ دانشوران قم و پيشواي آنها بوده است.
مردي است كه سعادت همزماني چهار امام را داشته است:.
حضرت جواد، حضرت هادى، حضرت عسكرى، حضرت صاحب الأمرژ.
و در زمان غيبت صغري از دنيا رفته است.
يكي از بزرگان مردم قم، نامه اي به حضور حضرت صاحب الأمر مي فرستد و در آن چنين مي نويسد:.
احمد بن اسحاق قصد سفر حج دارد و هزار دينار احتياج دارد اجازه مي دهيد به عنوان قرض از بيت المال بردارد و هنگام بازگشت، قرضش را ادا كند.(39).
پاسخ حضرت چنين بود:.
(ما هزار دينار به او بخشيديم و پس از بازگشت نيز نزد ما چيزي دگر دارد).
جمله اخير را احمد براي زنده بازگشتن خود، مژده مي داند؛ چون در اثر پيري و ناتوانى، اميد رسيدن به كوفه را در خود نمي ديد.
اين مرد بزرگ پس از بازگشت از حج، در شهر حلوان (سرپل ذهاب كنونى) از دنيا مي رود وهم اكنون قبر مقدسش، در آن شهر مزار است.
پيش از آنكه مرگش فرا رسد، پارچه از سوي حضرت به عنوان هديه برايش مي رسد.
احمد مي گويد: اين خبر مرگ من است و اين كفن من. او را در همان پارچه، كفن مي كنند.
در توقيعاتي كه از مقام مقدس حضرت صاحب الأمر صادر شده، او را به وصف (ثقه) توصيف فرموده اند.
در يكي از آنها كه نامش برده شده، در كنار نامش (سلّمه اللّه) ذكر شده است.(40).
اين عالم بزرگ تأليفاتي نيز داشته است:.
1. علل نماز، كه كتاب بزرگي بوده است؛.
2. مسائل رجال حضرت هادى. گويا پرسشهايي است كه اصحاب آن حضرت از آن حضرت كرده اند.
ابراهيم بن مهزيار.
(ابراهيم بن مهزيار) اهوازي است كه ملقب به ابواسحاق بوده و در اهواز سكونت داشته و نماينده و وكيل حضرت عسكري در آن شهر بوده است.
از تأليفات او، كتاب بشارات است.
اين مرد بزرگ به صدق در نقل حديث، شناخته شده بود.
پسرش چنين مي گويد:.
نزد پدرم بيت المالي هنگفت جمع شده بود. پس از وفات حضرت عسكرى(ع) با خود برداشت كه به بغداد برد و به صاحبش برساند. هنگامي كه در اهواز سوار كشتي گرديد و من به مشايعتش به درون كشتي رفتم، ناگهان لرزي شديد سراپايش را فراگرفت.
به من گفت: فرزندم!مرا برگردان؛ اين مرگ است كه به سراغ من آمده است.
او را برگردانيديم و پس از سه روز از دنيا رفت.
پيش از مرگ، مرا وصي خود قرار داد و به من گفت: تقوا پيشه ساز و اين مال را به صاحبش برسان.
من عزم سفر عراق كردم و بيت المال را با خود برداشته و همراه بردم. به بغداد كه رسيدم، خانه اي در كنار شط اجاره كردم و از مالي كه همراه داشتم به كسي چيزي نگفتم.
با خود گفتم بايستي برهاني ببينم تا او را بدهم چنانچه در زمان حضرت عسكري نيز براهيني از حضرتش مشاهده مي كرديم. اگر چنين شد، مال را به صاحب برهان مي پردازم.
وگرنه خودم آن را بطور دلخواه خرج خواهم كرد.
ديري نپاييد كه رسولي نزد من آمد و نامه اي براي من آورد كه:.
يا محمد همراه تو اين مبلغ مال است. و مقدارش تعيين شده بود و از كمّ و كيف آن خبرداده بود. اضافه بر اين، از چيزهايي كه در ميان آن بود نيز، خبر داده شده بود كه من از آنها خبر نداشتم.
من بيت المال را به رسول حضرت دادم.
پس از آن، نامه اي برايم رسيد بدين مضمون:.
(ما تو را قائم مقام پدرت قرار داديم؛ حمد خداي را به جا آور).(41).
پس از ابراهيم، پسرش محمد نيز، نماينده و وكيل حضرت در اهواز بوده است.
1. اصول كافى، ج1، ص329؛ شيخ طوسى، الغيبه، ص177.
2. اصول كافى، ج1، ص329؛ شيخ طوسى، الغيبه، ص177.
3. معجم رجال الحديث، ج1، ص254.
4. معجم رجال الحديث، ج11، ص112به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
5. معجم رجال الحديث، ج11، ص112به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
6. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص217.
7. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص216.
8. معجم رجال الحديث، ج1، ص304 به نقل از كشّى، ص408 406.
9. اثبات الهداة، ج3، ص701، باب33، ح139 به نقل از مناقب فاطمة و ولدها.
10. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص336.
11. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص337.
12. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص219.
13. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، 220.
14. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، 220.
15. شيخ طوسى، كتاب الغيبه، 220.
16. شيخ طوسى، كتاب الغيبه، 220.
17. بحارالأنوار، ج51، ص350.
18. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص223.
19. اثبات الهداة، ج3، ص687 686، باب33، ح97 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
20. اثبات الهداة، ج3، ص697 696، باب33، ح127.
21. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص226.
22. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص236.
23. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص239.
24. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص240.
25. شيخ طوسى،كتاب الغيبة، ص239.
26. اثبات الهداة، ج3، ص682 681، باب33، ح87 به نقل از اكمال الدين.
27. آبه و يا آوه، ده بزرگي است نزديك ساوه كه سابقاً شهري بوده است.
28. اثبات الهداة، ج3، ص692، باب33، ح108 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص195.
29. اكمال الدين،چاپ صدوق، ص503 .
30. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص241.
31. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، 243.
32. شيخ طوسى،كتاب الغيبة، ص242؛ بحارالأنوار، ج51، ص361.
33. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص257.
34. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص257.
35. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص257.
36. شيخ طوسى، كتاب الغيبة، ص258.
37. شيخ طوسى، كتاب الغيبة،ص257.
38. الكافى، ج 1، ص521 ، ح 14؛ الارشاد، چاپ بصيرتى، ص 354.
39. معجم رجال الحديث، ج2، ص48.
40. كتاب الغيبة، شيخ طوسى، ص170.
41. اثبات الهداة، ج3، ص659، باب 33، ح4.