پدر و مادر.



پدران و نياكان.
پدري پاكتر از پاك.
مهد عليا.
نوزاد مقدس.
در زير سايه پدر.
كودك و معجزات.


پدران و نياكان.


حضرت مهدي(ع)خليفه دوازدهم پيغمبر اسلام و آخرين وصي از اوصياي آن حضرت است.
او يازدهمين نفر از دودمان حضرت علي است و نهمين فرزند از فرزندان حضرت حسين و هشتمين فرد از فرزندان حضرت سجاد و هفتمين فرزند حضرت باقر و ششمين پسر حضرت صادق و پنجمين فرزند حضرت كاظم و چهارمين نفر از فرزندان حضرت رضا و سومين فرزند حضرت جواد ودومين پسر حضرت هادي و يگانه فرزند حضرت عسكري ه است.
به شهادت تاريخ، خانداني از اين خاندان پاكتر و پاكيزه تر در حيات بشر ديده نشده و نظيرش هم شنيده نشده است.
نياكان و پدران آنها پيش از حضرت علي نيز چنين بوده اند. شناخته شدگان آنها مردمي بودند كه به تقوا و فضيلت و بزرگواري موصوف بودند.
و الحق كه اصلاب طاهره بوده اند؛ چنانچه مادران اين بزرگواران، همگان ارحام مطهره بودند، و اين سخني است مستند و پابرجا.
اگر چنين نبود، معاندان و دشمنان آنها كه در هر عصري شماره آنها كم نبود كوشيدند، جستجو كردند، كاوش كردند كه نقطه سياهي در آنها بيابند ولي نيافتند و هرچه بيشتر جستند كمتر يافتند. چه خوب گفته شاعر:.
پاكي و تو از نژاد پاكان كس را نبود چنين نياكان.

پدري پاكتر از پاك.


حضرت ابومحمد الحسن العسكرى(ع) روز دهم ربيع الأول سال 232 هجري قمري از بانويي طاهره و مطهّره به نام (سليل) در مدينه ولادت يافت و در سال 260 در سامره به شهادت رسيد و مادر را داغديده ساخت.
گويند حضرتش به مادر فرموده بود كه سال 260 را نكبتي است. مادر، اين سخن را به خاطر سپرده بود و در ماه صفر آن سال پريشان خاطر بود. پي درپي از فرزند دورافتاده اش سراغ مي گرفت و جوياي حال او مي شد. از خانه بيرون مي رفت و در پي كسب خبر از حيات فرزند عالي مقامش بود، تا خبر وفاتش رسيد و اميدش نااميد شد.
مدت عمر حضرت عسكرى(ع) 28 سال، دو روز كم بود و مدت امامتش شش سال بود.
حضرت عسكرى(ع) را خليفه وقت به سامره آورده بود تا تحت نظر مستقيم دولت باشد؛ گاه حضرتش را به زندان مي انداخت و گاه آزاد مي كرد.
مي بايست، روزهاي دوشنبه و پنج شنبه در قصر خليفه وقت حضور يابد. منظور حكومت وقت از اين احضار، چه بود.
آيا مي خواست عظمت خود را روشن سازد، يا منظور اهانت به آن حضرت بود! يا منظور ديگري داشت، براي ما روشن نيست.
در اين عمر كوتاه، حسن اخلاق و معجزات و كرامات بسيار از آن حضرت ديده شده بود؛ به طوري كه عظمتش در نظر دشمنان برقرار بود و دوستان بر خود مي باليدند.(1).
اينك نمونه اي ياد مي شود و بدان بسنده مي گردد.
خادم خليفه شرفياب شده و عرض كرد:.
اميرالمؤمنين سلام مي رساند و مي گويد: منشي مخصوص ما (انوش) داراي دو پسر است كه هر دو بيمار و بستري هستند و حالشان خطرناك است. اين منشي مسيحي است و تقاضا دارد كه حضرتت به خانه اش برويد و براي فرزندانش دعا كنيد تا شفا يابند و باقي بمانند. دوست مي دارم كه اين زحمت را قبول كنيد؛ چون خودِ انوش اين تقاضا را دارد و شما را يادگار نبوت و رسالت مي داند.
حضرت فرمود: (حمد خدا را كه مسيحيان را به حق ما شناخته تر از مسلمانان قرارداد). سپس سوار شد و به سوي خانه (انوش) روانه گرديد.
(انوش) با سرو پاي برهنه، كه نشانه حد اعلاي احترام بود، از آن حضرت استقبال كرد، در حالي كه كشيشان و راهبان، همراه وي بودند و گرداگردش قرار داشتند. (انوش) كه انجيلي بر گردن آويخته بود، چنين عرض كرد:.
اي مولا و سرور ما! من به شما متوسّل شده ام؛ چون به انجيل از من داناتر هستى، و از اين كه زحمتي به حضرتت دادم مرا ببخش. به حق مسيح، عيسي بن مريم و به حق انجيلي كه از جانب خدا آورده، من اين تقاضا را از اميرالمؤمنين كردم. چون در انجيل ديدم كه مَثَل شما مَثَل مسيح، عيسي بن مريم است.
حضرت فرمود: (حمد خدا را). سپس به درون خانه رفت و پسرها را در حالي كه بر تختي بستري بودند، ديد.
مردماني ايستاده ناظر بودند، تا ببينند حضرت چه مي كند.
پس از آن كه حضرت نگاهي به دو بيمار كرد، روي به (انوش) كرده فرمود:.
(اين پسر براي تو مي ماند و آن دگري سه روز ديگر از تو گرفته خواهد شد و اين پسري كه مي ماند، اسلام خواهد آورد و اسلامش نيكو خواهد شد، و از ولايت ما اهل بيت برخوردار مي شود).
(انوش) عرض كرد: اي سرور! سخن تو حقّ است. مرگ آن پسر، براي من آسان خواهد بود؛ چون فرموديد كه اين پسر مي ماند و از ولايت شما اهل بيت بهره مند خواهد شد.
آن پسر، پس از سه روز از دنيا رفت و دگري پس از گذشت يك سال، مسلمان شد و در زمره ملازمان حضرت عسكري قرار گرفت.
حضرت عسكري در روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول در سامره از دنيا رفت.(2) شهر سامره بسته شد و گريه و ضجّه سراسر شهر را فراگرفت.
خليفه بزودي مأموراني را به خانه آن حضرت براي تفتيش از فرزند آن حضرت فرستاد. مأموران، او را نيافتند و غرفه هاي خانه را يكايك بستند و قفل كردند.

مهد عليا.


(3)

شهر قسطنطنيه را آذين بستند و قصر پادشاه روم را چراغان كردند. نوازندگان به دف و ني چنگ زدند و رامشگران به پايكوبي پرداختند. مهمانان با جامه هايي آراسته و پيراسته در مجلس شركت كردند تا افتخار شركت در عروسي نور چشم قيصر را داشته باشند و بزرگترين مهماني قرن را با چشم خود ببينند. شماره مهمانان به چهار هزار تن مي رسيد.
تختي بزرگ جواهرنشان از خزانه بيرون كشيدند و در مجلس نهادند، تا عروس و داماد بر آن بنشينند و مهمانان آن دو را ببينند.
تخت، مرصّع بود و چهل پايه داشت و از ذخاير گرانبهاي سلطنتي روم به شمار مي رفت.
عروس، دختر پسر قيصر و نواده اش است و نور چشم قيصر و عزيزترين فرد نزد اوست. داماد، برادرزاده قيصر است و عروسى، خانوادگي است و بيگانگان در آن راه ندارند.
مجلس در زير آسمان در فضايي بزرگ تشكيل شده لاله ها و شمعها روشن و نورافشاني مي كنند. اسقفان و كشيشان مذهب مسيح در زمره مهمانان قرار دارند. صليبهاي بسيار در گرداگرد تخت قرار داده شده تا عروس و داماد و مجلسيان را از گزند حوادث دور نگاه دارند. مجلس، رنگ قداست داشت و از عظمت بي نظيري برخوردار بود.
سرور و شادكامي از سر و روي قيصر پادشاه روم مي باريد و شب خوشي بود و همگان خوش بودند و از شركت در اين شادى، بر خود مي باليدند.
ناگهان، اوضاع دگرگون شد، زمين لرزيدن گرفت، ستونهايي كه لاله ها بدانها آويخته شده، خم شد. چلچراغها بر زمين افتادند. لاله ها شكسته شد وشمعها خاموش گرديد. ظلمت و تاريكى، مجلس را فراگرفت، ترس و رعب بر مجلسيان چيره گرديد و زن و مرد به هم ريخته بودند. كس كس را نمي شناخت، همگى، پناهي مي جستند و نمي يافتند. مأموران و خدمتكاران در پي چاره بودند و هرچه بيشتر مي جستند، كمتر مي يافتند. ناله و فرياد مهمانان را مي شنيدند، ولي در اثر تاريكي و ريخته شدن لاله شكسته ها و شمعها بر زمين، نمي توانستند به كمك آنان بشتابند. فضا از گريه و ضجه بانوان پر شده بود و استغاثه آنها به جايي نمي رسيد و قيصر، بهت زده در گوشه اي افتاده بود.
(2)

اي (بِشْر)، تو از تبار و نژاد انصار هستي كه ولايت ما در دلهاي شما جا داشته و دارد و از پدران، به فرزندان به ميراث رسيده و مي رسد. شما زادگان انصار، مورد اعتماد و وثوق اهل بيت رسول خدا بوده و هستيد. مي خواهم تو را به رازي آگاه سازم تا براي تو فضيلتي باشد و موجب افتخار تو در ميان شيعيان گردد. اين نامه را كه به زبان رومي نوشته شده بگير و اين كيسه زر را، كه در آن 200 دينار زر قرار دارد، با خود به بغداد ببر. وقتي كه به بغداد رسيدي در ميان روز به كنار رود فرات برو؛ جايي كه قايقهاي اسيران جنگي و فروشندگان بردگان و كنيزان قرار دارند و فرستادگان دولتمردان بني عباس و سردارانشان، براي خريد برده، آن جا را احاطه كرده اند. گروهي از جوانمردان به همين مقصود نيز در آن جا به سر مي برند.
تو در ميان بازرگانان برده فروش، مردي را به نام عمربن يزيد پيدا كن كه كنيزكاني را در معرض فروش قرار داده است. در ميان آنها، كنيزكي است كه دو جامه حرير بر تن دارد و از گشادن رويش براي خريداران امتناع مي كند و نمي گذارد مردي پيكرش را لمس كند و هركس كه طالب خريد وي مي شود با دقت او را مي نگرد سپس به خريد خود رضايت نمي دهد.
برده فروش در خشم مي شود و او را مي آزارد. كنيزك ناله سر مي دهد و به زبان رومي مي گويد: واي بر من كه پرده من دريده شد!.
مردي از خريداران از عفت و شرف اين كنيزك خوشش مي آيد و به عمر برده فروش مي گويد: من اين را به سيصد دينار مي خرم. و فروشنده رضايت مي دهد. ولي كنيزك رضايت نمي دهد! و با زبان عربي به خريدار مي گويد: بيخود پولت را تلف مكن، اگر تو در زىّ سليمان پيغمبر باشي و بر تخت سليمان نشسته باشى، من به تو رغبت نخواهم كرد!.
خريدار، منصرف مي شود و عمر برده فروش ناراحت و متحير مي گردد و به كنيزك مي گويد: چاره اي نيست من بايستي تو را بفروشم. كنيزك مي گويد: شتاب مكن مرا به خريداري بفروش كه قلب من بدو ميل كند و به امانت و ديانتش اطمينان كنم و به يقين چنين خريداري خواهد رسيد.
(اي بِشْر، تو مي روي نزد عمر برده فروش و مي گويي من خريدار اين كنيزك هستم و نزد من نامه اي است از شريفي از شرفا. نامه را بگير و به كنيزك بده، اگر رضايت داد، من او را براي آن مرد شريف مي خرم چون من وكيل او براي خريد كنيزكي هستم).
در اين جا سخن حضرت امام هادي(ع)به پايان مي رسد.
(3)

بِشْر از شهر سامره به بغداد، راهي مي شود و در آن شهر، خود را به بازار برده فروشان مي رساند و از كنيزك مورد نظر جستجو مي كند و همان طور كه حضرت امام هادى(ع) فرموده بودند، كنيزك را در ميان بردگان عمربن يزيد برده فروش مي يابد و با او درباره خريد آن كنيزك به سخن مي پردازد و نامه را به وي مي دهد كه به كنيزك برساند. نامه كه به دست كنيزك مي رسد، نظري بر آن مي افكند. گريه را سر مي دهد و به عمر مي گويد: مرا به همين مرد بفروش و اگر مرا بدو نفروشى، به خدا قسم خودكشي خواهم كرد. عمر خشنود مي گردد و با بِشْر در بهاي كنيزك سخن مي گويد. پس از چك و چانه زدن، به دويست دينار رضايت مي دهد. بشر دويست ديناري كه در كيسه زر بوده به وي مي دهد و كنيزك را تحويل مي گيرد و كنيزك را شاد و خندان همراه خود، به منزلش در بغداد مي برد.
(4)

كنيزك رومي كه از دست برده فروش نجات مي يابد و خود را در منزل بِشْر در بغداد در آسايش مي بيند، نامه را دگرباره مي خواند و مي بوسد و بر ديده مي نهد و به رخ مي كشد و بدان تبرّك مي جويد و بر پيكرش مي مالد.
بِشْر كه ناظر اين منظره بود، تعجّب مي كند و در شگفت مي شود و مي گويد:.
نامه اي را كه نويسنده اش را نمي شناسى، چگونه مي بوسى!.
كنيزك مي گويد: نويسنده را مي شناسم، تو مرا نمي شناسى. اكنون خود را به تو مي شناسانم:.
من (مليكه) دختر (يشوعا)، پسر پادشاه روم هستم. مادرم از نوادگان حواريين حضرت مسيح است كه با (شمعون صفا) وصي حضرت مسيح نسبت دارد.
جدّ من مي خواست مرا به برادرزاده اش بدهد؛ وقتي كه من سيزده ساله بودم.
مجلسي بسيار مجلّل برپا كرد. سيصد تن از كشيشان و راهبان و از نوادگان حواريين دعوت كرد و هفتصد تن از بزرگان و رجال كشور و جمعي از سرداران سپاه و خوانين مملكت و سران عشاير كه مجموعاً چهار هزار تن مي شدند. تختي جواهرنشان از خزانه بيرون آوردند و در فضاي كاخ سلطنتي روي چهل پايه قرار دادند و گرداگرد تخت، مقرّ صليبها بود كه صليبها را در آن جا نهادند.
وقتي كه داماد، كه برادرزاده قيصر بود، قدم به بالاي تخت گذارد، اسقفان به احترام او از جا برخاستند و اوراق انجيل را باز كردند و خواندن آغاز كردند.
به ناگاه صليبها بر زمين ريخت و ستونهاي چراغها بشكست و چراغها و لاله ها بيفتاد و ريز ريز شد و داماد، كه بر روي تخت رفته بود، غش كرد و از تخت بر زمين افتاد. رنگ از رخ اسقفان و كشيشان پريد. لرزه بر اندام مجلسيان افتاد. بزرگ كشيشان به جدّم قيصر رو كرده گفت:اين حادثه شوم است و نشان زوال دين مسيح و مذهب ملكاني است كه مذهب ماست.
قيصر نيز اين حادثه را به فال بد گرفت و پنداشت كه از نحوست داماد است و خواست داماد را عوض كند.
فرمان داد ستونها را راست و درست كنيد. صليبها را برداشته بر جاي خود نهيد و برادر اين جوان سرنگون شده را بياوريد تا دخترم را به او بدهم و سعدِ اين برادر، نحسِ آن برادر را برطرف سازد.
فرمان اطاعت شد. دگرباره، مجلسي ديگر آراسته گرديد. هنگامي كه تازه داماد مي خواست بر تخت قدم گذارد، آن حادثه شوم و خطرناك تجديد گرديد و مهمانان هريك از گوشه اي فرار كرده و پراكنده شدند و جدّم قيصر در غم و اندوه فرو رفت و برخاست و به درون قصر شد و فرمود: پرده ها را بكشيد. فرمان اطاعت شد و خاموشي و تاريكي برقرار گرديد.
شما از اين داستان، به اضطراب و ناراحتي من پي ببريد و از افكار و خيالاتي كه در مغز من در اثر اين حادثه راه يافت، اطلاع پيدا كنيد.
ولي جرياني رخ داد كه آسايش روحي مرا با بهترين وضع تأمين كرد. چيزي نگذشت كه شبي حضرت مسيح را در خواب ديدم كه با (شمعون) و چند تن از حواريين به قصر جدّم قيصر، قدم گذارده اند و منبري به جاي تخت جدّم نهاده شده كه با آسمان برابري مي كند. در اين هنگام، حضرت محمد را ديدم كه همراه چند تن از فرزندان و جوانمردان وارد مجلس شدند.
مسيح به احترام از جا برخاست و با آن حضرت معانقه كرد. سپس حضرت محمد به حضرت مسيح چنين گفت:.
يا روح الله! من آمده ام كه از وصي تو (شمعون)، دخترش (مليكه) را براي اين پسرم (ابومحمد) خواستگاري كنم و به (ابومحمد) نويسنده اين نامه اشاره كرد. مسيح نظري به شمعون انداخت و گفت:.
شرف به تو رو كرده رحم خود را با رحم رسول خدا پيوند بده.
شمعون عرض كرد: اطاعت مي كنم.
حضرت محمد بر منبر شد و خطبه اي انشا فرمود و مرا به فرزندش ابومحمد تزويج كرد و مسيح بدان شهادت داد و فرزندان محمد و حواريون نيز، بدان شهادت دادند.
از خواب كه بيدار شدم، نمي توانستم اين خواب را براي پدرم و جدّم حكايت كنم، بلكه از حكايتش مي ترسيدم؛ ترس از كشته شدن.
خواب را در دل نگه داشتم و لب فرو بستم، ولي سينه ام از مهر ابومحمد آكنده بود. خود را به درد فراق مبتلا مي ديدم و چاره اي نداشتم. كم كم از خورد و خوراك افتادم. ضعف سراپاي مرا فرا گرفت. روز به روز كاسته تر مي شدم و بيماري من شدت پيدا مي كرد. بسيار لاغر شدم و در بستر بيماري افتادم. جدّم براي درمان من به تكاپو افتاد و در سرزمين روم پزشكي نماند كه براي من احضارش نكند و درمان دردِ مرا نخواسته باشد و داروي بيماري مرا نپرسيده باشد.
هنگامي كه از بهبودي من نوميد گرديد به من گفت:.
نور چشم من! آيا چيزي دلت مي خواهد كه دراين دنيا وجود داشته باشد تا براي تو بياورم.
گفتم: اي پدر بزرگ مي بيني كه درهاي گشايش و رحمت به روي من بسته شده. اگر فرماني صادر كني كه شكنجه را از اسراي مسلمانان بردارند، غلها و زنجيرهاي آنها را باز كنند و از زندان آزادشان سازند اميد است كه مسيح و مادرش به من شفا دهند.
جدّم چنان كرد و اسيران اسلام آزاد شدند من هم اظهار بهبودي كردم و كمي غذا خوردم و جدّم خشنود گرديد و تصميم گرفت كه اسيران مسلمان را با ديده احترام نگرد و عزيز و محترم شمارد.
شبي چند از اين كار گذشت كه من حضرت سيدة النساء را در خواب ديدم كه با حضرت مريم به عيادت من آمدند و چند حوريه بهشتي در خدمتش بود.
مريم رو به من كرده گفت: اين بانو سيدةِالنساء، مادر همسر تو ابومحمد است. من دست به دامن سيدة النساء زدم و از ابومحمد شكايت كردم و گفتم سراغي از من نمي گيرد و مرا به فراق مبتلا كرده است.
سيدة النساء فرمود: پسرم ابومحمد، مادامي كه تو به مذهب نصرانيت پابند هستي و براي خدا شريك قرار مي دهى، به ديدار تو نخواهد آمد. اين خواهرم مريم است و در حضور او از اين دين دست بردار تا رضاي خداي عزوجل و رضاي مسيح و رضاي مريم را به دست آوري و ابومحمد به زيارت تو بيايد. پس بگوى:.
أشهد أن لاإله إياللّه وأنّ محمداً رسول اللّه. من هم گفتم.
سيدة النساء مرا به سينه اش چسبانيد و آسايش روحي كاملي احساس كردم. سپس فرمود:.
اكنون منتظر ديدار ابومحمد باش؛ او را نزد تو مي فرستم.
از خواب بيدار شدم و دو جمله شهادت را بر زبان مي راندم و شوقم براي ديدار ابومحمد دوچندان شد؛ به طوري كه از شدت شوق مي ناليدم.
شب ديگر كه به خواب رفتم، ابومحمد را ديدم كه نزد من آمده. شكوه را سردادم و گفتم: چرا با من جفا كردي با آن كه قلب من از مهر و محبت تو پر است!.
ابومحمد گفت: تو مشرك بودى، من به سراغ تو نيامدم. اكنون كه يكتاپرست و موحد شدى، به ديدار تو در شب مي آيم تا روزي كه در آشكار من و تو به هم برسيم.
از آن شب، ابومحمد ديدارش را از من نبريد.
(5)

(بِشْر) كه قاصد حضرت هادي(ع)و وكيل آن حضرت در خريد كنيزك بود، از (مليكه) پرسيد:.
چه شد كه در ميان اسرا افتادي و به دست برده فروشان گرفتار شدى.
(مليكه) پاسخ داد:.
ابومحمد مرا راهنمايي كرده گفت:.
جدّت قيصر سپاهي براي جنگ با مسلمانان در فلان روز گسيل مي دارد و خودش در پي سپاه مي رود. تو جامه خدمتگزاران به تن كن و خود را ناشناس بساز و در دنبال جدّت با كنيزكان از فلان راه بيرون شو.
من هم چنان كردم و با آنها به دنبال جدّم از همان راه روانه شدم. ناگاه گروهي از پيشقراولان لشكر اسلام بر ما تاختند و ما را اسير كردند و در ميان برده فروشان تقسيم كردند و من در بخش مرد پيري افتادم كه مرا به دست عمرِ برده فروش داد.
عمر نام مرا پرسيد. من نام خود را نگفتم و گفتم: نام من نرگس است.
گفت: عجب است، تو نام كنيزكان دارى!!.
و تا روزي كه مرا ديدي و خريدى، كسي مرا نشناخت و ندانست كه من فرزند قيصر پادشاه روم هستم؛ آن هم فرزند عزيز و بسيار محبوب.
(بِشْر) پرسيد: تو رومي هستى؛ چگونه خوب عربي حرف مي زنى!.
(مليكه) گفت: نياي من قيصر شوق فراوان داشت كه من ادب و دانش بياموزم. براي من آموزگاري از جنس زنان بياورد كه روزانه براي من رومي را به عربي ترجمه مي كرد و صبح و شام همراه من بود و زبان عربي را به من مي آموخت تا من زبان را آموختم و در آن قوي شدم.
(6)

(بِشْر) بانو نرگس را از بغداد به سامره برد و به حضور مبارك حضرت هادي(ع)رسيد و هديه گرانبها را به خدمتش تقديم داشت.
حضرت از بانو نرگس پرسيد: (عزت اسلام و ذلت نصرانيت و شرف اهل بيت محمد را كه خدا به تو نشان داد، چگونه يافتى!).
عرض كرد: چه بگويم كه خودت همه چيز را از من بهتر مي دانى.
حضرت هادي فرمود: (يكي از دو چيز را مي خواهم به تو جايزه بدهم. كدام يك را بيشتر دوست مي دارى ده هزار درهم، يا بشارتي كه براي تو شرف باشد).
بانو عرضه داشت: بشارت مي خواهم.
حضرت فرمود: (مژده باد تو را كه خدا فرزندي به تو عطا خواهد كرد كه مالك شرق و غرب عالم خواهد شد و زمين را از عدل وداد پر خواهد كرد؛ پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد).
بانو پرسيد: از كه و از چه كسى.
فرمود: (از كسي كه رسول خدا تو را در آن شب و در آن ماه و در آن سال براي او خواستگاري كرد و مسيح تو را بدو تزويج كرد و او كه بود).
عرض كرد: به پسرت ابومحمد.
حضرت پرسيد: (آيا او را مي شناسى).
از زماني كه به دست مادرش سيدة النساء مسلمان شدم، هر شب به ديدار من مي آمد.
(7)

حضرت هادى، بانو نرگس را به خواهرش بانو (حكيمه) سپرد و فرمود:.
(اين است آن دختر). حكيمه، نرگس را در بغل گرفت و خوشحال شد و او را نزد خود برد تا واجبات و مستحبّات را بدو بياموزد، تا همسر ابومحمد و مادر حضرت مهدي گردد.(4).

نوزاد مقدس.


(5)

سربازان، هجوم آوردند و خانه حضرت عسكري را احاطه كردند و سپس چند مأمور زن و قابله به درون خانه شدند و بانوان و كنيزكان خانه را يكايك با دقّت زير نظر آوردند تا اگر بانوي بارداري پيدا شود، به دست دژخيمان خليفه بسپارندش تا شكمش بدرند و جنين را بيرون آورند و پاره پاره كنند و نگذارند حيات پيدا كند. ولي هرچه بيشتر جستند، كمتر يافتند و بانوي بارداري نيافتند.
اين كار به امر خليفه بود و هرچند يكبار تكرار مي شد؛ چون شنيده بود كه زمانِ مولودي كه جهان را پر از عدل وداد كند، فرا رسيده و او فرزند حضرت عسكري است.
نادان، گمان مي كرد، مي تواند جلوي اراده الهي را بگيرد و قضاي الهي را سد كند. چنانچه فرعون مصر نيز چنين گمان مي كرد؛ زنان باردار بني اسرائيل را شكم مي دريد تا از پيدايش موسي جلوگير شود، ولي نتوانست. آنچه خدا خواهد همان شود، هر چند فرعون و فرعونيان، آن را نخواهند.
فرعون آن زمان نيز، گمان مي كرد مي تواند از زادن حضرت مهدي(ع)جلوگيري كند و حضرتش را در حالت جنيني به قتل برساند، ولي اين آرزو را به گور برد.
وجود مبارك مهدي مشتمل بر چندين اعجاز است؛ از آن جمله كه حمل حضرتش و باردار شدن مادرش را كسي ندانست و همگان از آن بي خبر بودند، تا روزي كه قدم بدين جهان گذارد، اثري از بارداري در مهد عليا آشكار نبود. كنيزكان ديگري نيز در آن خانه بودند و موجب اشتباه بودند تا كسي نداند مهد مقدس كدام يك هستند.
(2)

بانوي بانوان بني هاشم (حكيمه) دخت حضرت جواد(ع) و خواهر حضرت هادى(ع) و عمه حضرت عسكري كه در زمره بزرگسالان به شمار مي رفت و سيده عصر بود، در خانه اش قرار داشت كه پيام برادرزاده به وي رسيد:.
(عمّه امشب كه شب نيمه شعبان است، نزد ما افطار كن كه خداي تبارك و تعالي حجتي را آشكار خواهد ساخت كه حجّتِ بر خلق و روي زمين باشد).
بانوي معظم، خانه خويش را ترك گفت و به خانه برادرزاده اش حضرت عسكري(ع)رهسپار گرديد و پرسيد: مادرِ اين حجّت خدا كيست.
حضرت فرمود: (نرگس).
حكيمه عرض كرد: خدا مرا فداي تو كند. من نشاني از بارداري در نرگس نمي بينم.
حضرت فرمود: (همين است كه گفتم).
چون بانو نرگس هنگام ورود، از حكيمه استقبال كرده بود و كفش از پايش درآورده و روز به خير گفته بود و حكيمه از او تشكر كرده و سپس شرفياب حضور برادرزاده معظم گرديده بود.
بانوي بانوان بني هاشم حكيمه، نرگس را مخاطب قرار داده گفت:.
امشب تو پسري خواهي آورد كه سرور دو جهان دنيا و آخرت خواهد بود.
نرگس شرم كرد و از خجالت سر به زير انداخت و سخني نگفت.
(3)

حكيمه، نماز شام را خواند؛ پس به خواندن نماز خفتن پرداخت. آن گاه افطار كرد و سپس در غرفه نرگس به بستر شد و خوابيد.
نيمه هاي شب از خواب برخاست و نماز شب را بخواند. پس از فراغت، نظري به نرگس انداخت كه هنوز در خواب بود و تازه اي در وي نيافت، و به خواندن اذكار و دعاهاي شب پرداخت.
نرگس از خواب بيدار شد و نماز شب را بخواند و دگرباره به خواب رفت. ساعتي نگذشت كه حكيمه برخاست و از غرفه بيرون شد تا بداند سپيده زده و وقت نماز صبح داخل شده است.
سپيده اي نمودار بود ولي هنوز وقت نماز صبح نرسيده بود. شب از نيمه گذشته بود و به پايان مي رسيد و نرگس همچنان در خواب به سر مي برد. در اين وقت، شكي در بارداري نرگس در دل براي حكيمه رخ مي دهد كه ناگاه بانگ برادرزاده را مي شنود:.
(عمّه شتاب مكن آنچه گفتم نزديك است و قطعى).
بانو حكيمه مي نشيند و به خواندن سوره سجده و سوره ياسين مي پردازد. در اين حال، مي بيند كه بانو نرگس پريشان حال از خواب پريد. حكيمه به سوي او مي دود و مي گويد: نام خدا شامل حالت باشد. سپس مي پرسد: چيزي در خود احساس مي كنى نرگس مي گويد: آرى. حكيمه مي گويد: ناراحت مباش، سخن همان است كه گفتم.
آري در سپيده دم، صبح سعادت مي دمد و نوزاد مقدس قدم در اين جهان مي گذارد و سپس سر به سجده مي نهد.
حكيمه، نوزاد مبارك را در بغل مي گيرد و مي بيند پاك و پاكيزه است.
چون مهد عليا از خون نفاس پاكيزه بوده است.
(4)

عمه! فرزندم را بياور، حكيمه، اطاعت مي كند و نوزاد مقدس را نزد پدرش مي برد. حضرت عسكري نور ديده را بر روي دو دست مي خواباند؛ به طوري كه چهره پسر در برابر چهره پدر قرار مي گيرد و پاهاي فرزند، سينه پدر را نوازش مي دهد. پدر، زبان خود را در دهان پسر مي نهد تا نخستين غذاي او، غذاي امامت باشد. پس از آن، دست مبارك را بر ديدگان نوزاد و گوشها و مفاصلش مي كشد. آن گاه مي فرمايد:.
(پسرم سخن بگو)، نوزاد مقدس زبان مي گشايد و چنين مي گويد:.
(أشهد أن لاإله إى الله وأشهد أنّ محمّداً رسول اللّه).
سپس بر اميرالمؤمنين و يكايك امامان، به نام، درود مي فرستد. نام پدر را كه بر زبان مي آورد، خاموش مي شود.
سپس حضرت مي فرمايد: (عمه! پسرم را ببر و به مادرش بسپار تا ديدگانش روشن گردد). عمه اطاعت مي كند.
حضرت عسكرى(ع) در سومين روز ولادت، مولود مقدس را به خواص اصحاب نشان مي دهد و مي فرمايد:.
(اين است امام بعد از من و خليفه بر شما و اوست قائمي كه گردنها در انتظارش دراز مي شود و كشيده مي گردد و زمين را از عدل وداد پرخواهد ساخت؛ وقتي كه از ظلم و جور پر شده باشد).
(5)

هفتمين روز زايش نوزاد، عمّه بزرگوار، مولود مقدس را به نزد پدر مي برد. بار دگر پدر به پسر مي فرمايد: پسرم سخن بگو: نوزاد شهادتين را تكرار مي كند. سپس اين آيه را تلاوت مي كند:.
وَنُريدُ أنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأرْضِ ونَجْعَلَهُمْ أئمّةً ونَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ.(6).
حضرت عسكرى(ع) عثمان بن سعيد را احضار مي كند و مي فرمايد:.
(ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت، ميان بني هاشم پخش كن و گوسفندي را نيز عقيقه كن).(7).
عثمان بن سعيد، اطاعت كرد. وي از بزرگان علماست و شخصيتي منحصربه فرد بوده و سعادت شرفيابي حضور سه تن از امامان را داشته و نخستين نايب حضرت ولي عصر(روحي فداه) در زمان غيبت صغري بوده است. پس از مرگ او، سه تن ديگر به اين منصب مقدس و اين مقام عالي رسيدند كه دومين، پسر عثمان، محمد است كه در صفحات بعدي از ايشان سخن مي رود.
غلام حضرت هادي چنين مي گويد:.
هنگامي كه مهدي ولادت يافت، اهل خانه به يكدگر بشارت دادند و هنگامي كه به راه افتاد، به من از سوي حضرت عسكري امر شد كه براي مولاي كوچكم در هر روز همراه گوشت، استخوان قلمي كه مغز دارد بخرم.(8).
(6)

اخبار غيب و معجزاتي چند در ولادت اين نوزاد عظيم الشأن از پسر و پدر ديده شده كه به پاره اي از آنها اشاره مي شود:.
آثار بارداري تا لحظات زاييدن در مهد عليا ديده نشد و قابله هاي جاسوس خليفه پي نبردند كسي از بانوان حرم مقدس داراي اين شرف است.
خودِ بانو نرگس نيز، اثري از حمل، احساس نكرده بود.
اِخبار به حكيمه كه به يقين در امشب (نيمه شعبان) صبح سعادت مي دمد، اِخبار غيب بود.
اطلاع حضرت عسكري(ع)از شكي كه در دل عمه در نيمه شب راه يافت، خبر غيبي بود.
مهد عليا از خون نفاس پاك و پاكيزه بود.
امر پدر به سخن گويي نوزاد و اصغاي نوزاد و جاري كردن شهادتين بر زبان و فرستادن درود بر پدران بزرگوارش و شناخت آنها را يكان يكان و خاموش شدن، هنگامي كه به خودش نوبت رسيد، چندين معجزه از پدر و پسر بود.
در روز هفتم اين معجزه تكرار شد، به اضافه تلاوت آيه اي از قرآن كه با وجود مقدسش ربط داشت. حفظ قرآن و انتخاب آيه مناسب، معجزه اي بزرگ از نوزاد بود.
اِخبار حضرت عسكرى، در روز سوم ولادت به خواص اصحاب كه اوست امام قائم، معجزه بود؛ چون هيچكس از زنده ماندن نوزاد در آينده خبر ندارد.
بانوي بانوان، جناب حكيمه چنين حكايت مي كند:.
هنگامي كه مهدي ولادت يافت، پدر بدو فرمود: (فرزندم! به قدرت خدا سخن بگو). نوزاد آغاز سخن كرده گفت:.
(أعوذُ باللهِ من الشيطانِ الرَّجيم. بسم الله الرَّحمن الرَّحيم).سپس اين آيه را تا پايان تلاوت فرمود: ًّوَنُريدُ أنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الأرْضِ ونَجْعَلَهُمْ أئمّةً ونَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ‏ّ.(9).
سپس بر رسول خدا درود فرستاد و بر اميرالمؤمنين و بر امامان ه يكايك را نام برد تا به نام پدرش پايان داد.(10).
سخن گفتن اولياي خدا، هنگام نوزادى، از زمان حضرت مسيح شروع شد.
قرآن چنين مي گويد: (مسيح، هنگامي كه از مادر زاده شد و در گهواره نهاده شد، گفت: من بنده خدا هستم و خدا به من كتاب داده و مرا پيغمبر قرار داده ...).(11).
اين نماينده قدرت نامتناهي حضرت حق است كه نوزادي را گويا سازد. پدر بزرگوارش اين را مي دانست. لذا گفت: به قدرت خدا سخن بگو و او گفت. قرآن مي گويد: ما مسيح را مؤيِّد به روح القدس ساختيم. آن وقت در گهواره به سخن آمد. خود را معرفي كرد و منصب مقدس را كه به وي ارزاني شده بود، اعلام داشت.
قرآن درباره يحياي پيغمبر نيز چنين مي گويد: (وآتيناه الحكم صبيّاً).(12).
آن كه قدرت بر خلق مسيح و يحيي و مهدي(ع)دارد، قدرت آن را دارد كه آنها را در كودكي و نوزادي سخنگو و عارف و عالم و دانشور قراردهد، و شايستگي آن را به آنها بدهد.
در داستان مذكور چندين معجزه موجود است:.
1. دانش پدر كه نوزادش مي تواند سخن بگويد و از او مي خواهد كه سخن بگويد؛.
2. سخن گفتن نوزاد؛.
3. سخنش طلب شير نبود، بيان بزرگترين حقيقت بود؛.
4. آغاز سخنش به نام خدا بود؛ نشان دهنده خداشناسي و معرفت كامل نوزاد؛.
5. تلاوت آيه قرآن نشان دهنده حفظ قرآن هنگام ولادت؛.
6. انتخاب آيه اي كه با منصب مقدسش مناسب است؛.
7. معرفت به رسول خدا و يكايك امامان، نشانه علم نامتناهي خدادادي است؛.
8 . مژده بر اقامه حكومت عدل جهانى؛.
9. از خود نام نبردن در ضمن نامهاي امامان. ولي آيه اي كه تلاوت كرد، بدان وسيله خود را معرفي كرد.
وقتي نصر خادم به گهواره نوزاد مقدس مي نگرد، نوزاد بدو مي گويد: (مرا مي شناسى).
نصر مي گويد، آرى. تو مولاي من و پسر مولاي من هستى.
نوزاد مي گويد: (منظور من اين نبود).
نصر مي گويد: خودت بگو، منظورت چه بوده.
نوزاد مي گويد: (من خاتم اوصيا هستم به وسيله من خدا بلاها را از اهل من و شيعيان من دفع مي كند).(13).
(ابوجعفر رزخى) مي گويد: در شهر سامرا به جواني در مسجد زبيد برخورد كردم كه مي گفت: من هاشمي هستم، و سپس مرا به ميهماني به خانه اش برد.
در آن جا كنيزكي را آواز داد و گفت: داستان ميل سرمه دان را برگو.
كنيزك چنين گفت:.
نوزادي در خانه ما قدم گذارد كه دردمند و بيمار زاييده شده بود. بانويم به من گفت: برو به خانه حضرت عسكري و به بانوي بانوان حكيمه بگو:.
چيزي به ما بده كه از آن براي نوزادمان شفا گيريم.
من اطاعت كردم و پيام بانو را خدمت جناب حكيمه عرضه داشتم.
بانوي بانوان، ميل سرمه داني را كه با آن در چشم نوزادي كه ديروز براي حضرت عسكري آمده بود سرمه كشيده بودند، به من داد.
من آن را گرفتم و به بانويم دادم. بانو با آن ميل در چشم نوزاد بيمار سرمه كشيد و نوزاد شفا يافت.
آن ميل نزد ما باقي ماند و از آن براي بيماران شفا مي گرفتيم، تا گم شد.(14).

در زير سايه پدر.


(احمدبن اسحاق) شرفياب حضور حضرت عسكري مي شود و پرسشهايي مي كند. از جمله مي گويد: اي پسر رسول خدا امام بعد از تو كيست، و خليفه و جانشين تو چه كسي است حضرت عسكري(ع)زود از جا برمي خيزد و به درون خانه مي شود و پسر بچه سه ساله اي را بر دوش مي آورد كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد و مي فرمايد:.
(احمد! اگر نزد خدا و نزد حجتهاي خدا گرامي و محترم نبودى، اين فرزندم را به تو نشان نمي دادم. او همنام رسول خداست و كنيه اش كنيه رسول خدا ْ. او زمين را از عدل وداد پرخواهدكرد؛ چنانچه از ظلم و جور پرشده است).
احمد عرض مي كند: آيا دلالتي در كار است كه قلب من بدان اطمينان حاصل كند.
كودك به زبان عربي فصيح زبان مي گشايد و مي فرمايد:.
(من بقيّة الله در زمين هستم؛ انتقام گير از دشمنان خدا).
پس از اين دلالت، در پي دلالتي ديگر مرو.
احمد شاد مي گردد و از خدمت حضرت عسكري(ع)مرخص مي شود.(15).
(يعقوب بن منقوش) حضور حضرت عسكري شرفياب مي شود و مي پرسد: امام بعد از شما كيست.
حضرتش مي فرمايد: (اين پرده را بردار)، يعقوب پرده را برمي دارد و كودكي مي بيند كه داراي چهره اي سپيد و پيشاني روشن و چشماني درخشنده، گونه راستش داراي خالي است و بر سر كاكلي دارد. كودك آمد و بر زانوي حضرت عسكري نشست. حضرتش فرمود:.
(اين است امام شما پس از من). سپس كودك را فرمود:.
(برو به درون تا وقتي كه خدا بخواهد).(16).
روزى، چهل تن از مسلمانان شرفياب حضور حضرت عسكرى(ع) بودند. حضرتش فرزند خود را به آنها نشان داد و فرمود:.
(اين است امام شما پس از من، و خليفه و جانشين من براي شما. او را اطاعت كنيد و پس از من ميان شما شكافي پيدا نشود. مبادا در دين خود هلاك گرديد. پس از امروز، او را نخواهيد ديد).
ديري نپاييد كه حضرتش پس از چند روز از دنيا رفت.(17).
وقتي كه حضرت عسكري را اجل فرا رسيد و در بستر مرگ آرميد، فرزندش مهدى، حضرتش را وضو داد و مسح سر و مسح پايش را كشيد. آن گاه حضرت عسكرى، فرزند را مخاطب ساخته چنين گفت:.
(فرزند! به تو بشارت مي دهم، تو صاحب الزمان هستى، تو مهدي هستى، تو حجّت خدا بر روي زمين هستى، تو پسر من و وصي من هستى). سپس فرمود:.
تو زاده رسول خدايى، تو خاتم اوصياء و ائمه طاهرين هستى، رسول خدا، زادن تو را بشارت داده و نام تو و كنيه تو را ياد كرده است. پدرم از پدرانش به من چنين فرمود. سپس حضرت عسكري در همان ساعت وفات يافت.(18).
ابراهيم نيشابوري به خدمت حضرت عسكري مي رسد و پسري را نزد آن حضرت مي بيند و مي پرسد: اين كيست حضرت مي فرمايد: (پسر من است و خليفه و جانشين من پس از من است. داراي غيبتي است دراز. سپس ظاهر مي شود پس از آن كه زمين از ظلم و جور پر شده باشد و آن را از عدل وداد پرسازد).(19).
حضرت عسكري در سال 259 مادرش را فرمود كه به حجّ مشرف شود و به مادر خبر داد كه در سال 260 چه خواهد شد. و فرزند بزرگوارش را خواست و اسم اعظم را به وي تعليم داد و مواريث انبيا و سلاح را به وي تسليم كرد و او با والده پدرش در همان سال به مكه براي حج مشرّف شدند.

كودك و معجزات.


(كامل مدنى) شرفياب حضور حضرت عسكري مي شود و در دل مي گويد:.
بايستي از حضرتش بپرسم: چه معرفتي و چه گفتاري موجب دخول بهشت مي گردد.
در كنار دري مي نشيند كه پرده اي بر آن آويخته بوده. در اين هنگام، بادي وزيدن مي گيرد و پرده را بالا مي زند.
چشم كامل به كودكي چهارساله مي افتد كه چهره اش مانند ماه مي درخشد. كودك، كامل را به نام مي خواند. لرزه سراپايش را فرا مي گيرد و مي گويد: لبّيك يا سيّدى.
سپس كودك مي فرمايد:.
(نزد ولىّ خدا و حجّت حقّ و باب الله آمدي كه بپرسى:.
آيا به جز كسي كه معرفتش مانند معرفت تو و گفتارش مانند گفتار تو باشد، به بهشت مي رود).
كامل مي گويد: آري يا سيّدى، بهشتيان كيانند.
فرمود: (مردمي كه در اثر دوستي علي به حق او سوگند مي خورند؛ هرچند فضيلت و برتري علي را نمي دانند). سپس خاموش شد.
آن گاه فرمود: (آمدي بپرسي كساني كه قائل به تفويض هستند، درست مي گويند.
نه، دروغ مي گويند، دلهاي ما وِعاء خواسته خداست؛ آنچه او بخواهد، ما مي خواهيم.
خدا خودش مي گويد: ًّوَمِا تَشِاؤُنَ اِى أنْ يَشِاءَ اذُّ(1».
سپس پرده مي افتد و كامل نمي تواند پرده را بالا بزند.(20).
(احمد بن اسحاق) به حضور حضرت عسكري شرفياب مي شود و خورجين هدايايي را كه حامل آن بوده در برابر حضرتش بر زمين مي گذارد.
حضرت به كودكي كه در آن جا بوده مي فرمايد:.
فرزندم! مهر اين خورجين را بشكن و هداياي شيعيان و دوستانت را بنگر. كودك مي گويد:.
(آيا رواست كه دست پاكي به سوي هداياي نجسي كه حلال و حرام در آن آميخته است، دراز شود!).
حضرت عسكري(ع)به ابن اسحاق رو كرده فرمود:.
(آنچه در خورجين است خودت بيرون آور).
ابن اسحاق اطاعت مي كند و نخستين كيسه زر را بيرون مي آورد.
كودك بزرگوار مي گويد: اين كيسه از آنِ فلان، پسر فلان است و در كدام محله قم سكونت دارد و محتوي 62 دينار است و نقش دينارها را نيز مي گويد و حلال آنها و حرامشان را روشن مي سازد و سبب حرمت آنها را نيز مي گويد.
ابن اسحاق، سركيسه را باز مي كند و آن را مي گشايد و مي بيند كه آنچه كودك عظيم الشأن فرموده، مطابق واقع و سراسر درست بوده است.
سپس كودك از چيزهاي دگري كه در خورجين بوده، خبر مي دهد. ابن اسحاق آنها را بيرون مي آورد و مي بيند هرچه درباره آنها گفته يكايك صحيح است و مطابق واقع، سپس مسائلي را كه يادداشت كرده، از حضرت عسكري مي پرسد. كودك پيش از عرض مسائل، يكايك آنها را جواب مي دهد.(21).
والي شرّ، تصميم به قتل (ابراهيم نيشابورى) مي گيرد. والي (عمروبن عوف) نام داشت.
ابراهيم مضطرب و پريشان خاطر مي شود و خائف و ترسان، تصميم به فرار مي گيرد.
نخست براي توديع به خدمت حضرت عسكرى(ع) شرفياب مي شود، در كنار حضرتش، پسري را مي بيند كه چهره نوراني اش مانند ماه شب چهارده مي درخشد.
نورانيّت كودك چنان در ابراهيم اثر مي گذارد كه غم خود را فراموش مي كند. ليكن كودك نورانى، پس از آن كه او را به اسم نام مي برد، به وِي چنين خطاب مي كند:.
(فرار نكن، خدا شرّ او را از تو دور خواهد كرد).
بر تحيّر ابراهيم افزوده مي گردد؛ آن جمال و جلال! اين كمال و اين سخن!.
از حضرت عسكري مي پرسد: يا سيّدي يابن رسول الله ! اين پسر، كيست كه از ضمير من آگاه است!.
حضرت مي فرمايد: (اين، پسر من است و خليفه من پس از من).
ابراهيم كه از خدمت حضرت عسكري(ع)مرخص مي شود، به عمويش برمي خورد. عمو بدو مي گويد: خليفه معتمد عباسي برادرش را فرستاده و به او دستور داده است كه عمروبن عوف را به قتل برساند.(22).
حضرت عسكري(ع)در سن 28 سالگي بدرود حيات فرمود. مردم براي تشييع شركت كردند؛ جنازه حاضر شد و آماده براي نماز گرديد.
جعفر، برادر آن حضرت، جلو آمد تا نماز بخواند و مردم در پشت سرش صف بستند كه ناگاه كودكي از خانه بيرون آمد و بر جعفر خطاب كرده، فرمود: (عمو! من از تو سزاوارترم كه بر پدرم نماز بخوانم).
عظمت كودك و سخنش، طوري بود كه جعفر نتوانست مقاومت كند و كسي كه از او پشتيباني كرد، بزودي كنار رفت. كودك عظيم الشأن بر پدر نماز خواند و مردم، همگان، اين سعادت نصيبشان گرديد كه براي نخستين بار و آخرين بار بدو اقتدا كنند و پشت سرش نماز بخوانند.
در اين نماز، نكته اي چند جلب توجه مي كند.
1. دانستن پيروان حق كه حضرت عسكري(ع)را فرزندي است و اوست امام؛ چون نماز بر امام را بايستي امام بخواند؛.
2. شجاعت و دليري كودكي چهارساله كه مأموران انتظامي در مقام دستگيري و كشتن اويند و در ميان تشييع كنندگان شركت دارند و خانه و كاشانه حضرت عسكري(ع)را براي يافتن او بازرسي و جستجو كردند و از بارداري زنان نيز دست برنداشتند و تفحّص كردند؛.
3. محفوظ ماندن كودك از خطر مأموران انتظامي كه براي دستگيري او آمده بودند. عظمت حضرتش چنان بود كه احدي از آنان نتوانست دم بزند و حركتي كند؛ با آن كه حضرتش بتنهايي بدون محافظ، در پيش جنازه ايستاد و نماز خواند؛.
4. دانستن كودكي چهارساله كه او براي نماز حضرت عسكري(ع)بر جعفر برادر آن حضرت اولويت دارد آن هم دو اولويت: 1. نماز امام بر امام. 2. نماز پسر بر پدر؛.
5. دانستن احكام نماز بر ميّت براي كودكي كه نزد كسي تعليم نيافته و در عمرش در نماز ميّتي شركت نكرده است؛ آن هم نمازي كه تشييع كنندگان همگان بپذيرند و عموي رقيب و دشمن نتواند بر آن خرده بگيرد.
6. از نظرها پنهان شدن كودك پس از انتهاي نماز و ناتواني مأموران انتظامي از تعقيب و دستگيري او؛ با آن كه به طور دقيق حضرتش را تحت نظر داشتند.
ابوالأديان مي گويد:.
حضرت عسكري كه از دنيا رفت، كودكي از خانه بيرون شد و بر آن حضرت نماز خواند. سپس به خاك سپردندش.
گرد هم نشسته بوديم و از مصيبت سخن مي گفتيم. چند تن از مردم شهر قم رسيدند و بيت المالي همراه داشتند و از وفات حضرت عسكري(ع)آگاه شدند؛ پرسيدند: خليفه و جانشين آن حضرت كيست تا تسليت گوييم.
كسى، جعفر، برادرِ آن حضرت را نشان داد.
مسافران قم نزد جعفر شدند و تسليت گفتند و امامتش را تهنيت دادند.
سپس گفتند: همراه ما نامه هايي است و بيت المالى؛ بفرماييد نامه ها از كيست و مقدار بيت المال چقدر است جعفر از جا برخاست و گفت: از ما علم غيب مي خواهند!.
مسافران قم متحيّر و سرگردان شدند و در انديشه فرو رفتند. در اين هنگام، خادمي آمد و به آنها چنين خبر داد: نامه ها از فلان و بهمان است و همياني همراه داريد كه در آن هزار دينار زر هست و ده دينارش به روغن بادام كاج آلوده شده. آنان گفتند: آن كه تو را فرستاده، امام است و سپس شرفياب شدند.(23).

1. اگر كسي بخواهد اطلاع كاملي از معجزات و كرامات و محاسن اخلاق و علوم و معارف آن حضرت پيدا كند، به يكي از سه كتاب زير مراجعه كند:.
1. بحار الأنوار از عهمه مجلسي 2. اثبات الهداة از شيخ حرّ عاملي 3 . حليةالابرار از عهمه سيدهاشم بحرانى.
2. الكافى، ج‏1، ص‏503 ؛ شيخ مفيد، الارشاد، ط بصيرتي ، ص‏335 ؛شهيد اول، الدروس، ج‏2، انتشارات اسلامى،ص‏615.
3. اكمال الدين،ص‏423، چاپ مكتبة الصدوق. حاجي نوري در النجم الثاقب، از كتاب الغيبة فضل بن شاذان، معاصر حضرت عسكري(ع)، و از دلائل الامامه طبري و كتاب الغيبه شيخ محمد بن هبة الله طرابلسي نيز نقل مي كند.
4. قصص(28) آيه 5.
5. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏483، ح‏195 به نقل از اكمال الدين.
6. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏508 507، ح‏317 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
7. قصص(28) آيه 5.
8. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏681، باب‏33، ح‏89.
9. مريم(19) آيه‏30.
10. مريم (19) آيه 12. (و در كودكي او را حكمت داديم).
11. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏694، باب‏33، ح‏115 به نقل از راوندى، الخرائج والجرائح.
12. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏681 680، باب‏33، ح‏85 به نقل از اكمال الدين.
13. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏480 479، باب‏32،ح‏180 به نقل از اكمال الدين.
14. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏481 480، باب‏32، ح‏183 به نقل از اكمال الدين وشيخ طوسى،كتاب الغيبة.
15. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏485، باب‏32، ح‏204 به نقل از اكمال الدين.
16. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏509، باب‏32، ح‏325 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
17. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏570، باب‏32، ح‏684 به نقل از اثبات الرجعة.
18. الانسان (76) آيه 30؛ التكوير(81) آيه 29.
19. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏683، باب‏33، ح‏91 به نقل از شيخ طوسى، كتاب الغيبة.
20. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏672، باب‏33، ح‏41 به نقل از الكافى.
21. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏700، باب‏33، ح‏136 به نقل از اثبات الرجعة.
22. اثبات الهداة، ج‏3، ص‏672، باب‏33، ح‏42 به نقل از اكمال الدين.