اميد و عدالت(2).
خواسته بشر.
خوشداري عدل.
نخستين شرط.
شرط دوم.
شرط سوم.
شرط چهارم.
شرط پنجم.
شرط ششم.
دادور و دادگر و دادگستر.
مهدي نوعي.
ويژگيها و خصايص مهدي.
مهدي و عصمت.
شناخت.
قائم.
خواسته بشر.
فطرت بشر از ظلم متنفّر است و ستم را زشت مي شمارد.
اين تنفّر و بيزارى، چون فطري بشر است، اختصاص به فردي يا جمعيّتي ندارد و محدود به سرزميني و منطقه اي نيست.
همه افراد بشر از بزرگ و كوچك و سياه و سفيد و زرد و سرخ، از اين حكم فطرى، برخوردار هستند.
كودك، از منظره كتك زدنِ كودكِ ديگر، غمگين مي شود و گاه مي گريد و از زننده اظهار انزجار مي كند و به كودك مضروب مهرباني مي كند.
تنفر و بيزاري از ظلم، از غريزه هاي بشري است و عقل را در آن راهي نيست و حكم به زشتي و منفوريّت ظلم تنها ويژه عقلا و خردمندان نيست؛ ديوانگان هم از ظالم و ستمكار، نفرت دارند.
دخالتي كه عقل در اين موضوع دارد، تشخيص مصاديق ظلم است كه غريزه را در اين جهت راهنمايي مي كند؛ پس از آن كه تنفر او را تأييد مي كند.
طبيعي بشر است كه هرچه را كه از آن تنفر دارد، نابودي آن را خوش دارد و اگر قدرتي داشته باشد در نابودي آن مي كوشد تا ديدگاه خود را از اين وجود زشت، پاكيزه گرداند و ديگر منفور خود را نبيند.
از اين سخن به اين نتيجه مي رسيم كه روزي بشر اين منفور فطري را از ميان خواهد برداشت و جهان را از لوث وجود ظلم و بيدادگري پاك خواهد ساخت. گاه، فردي بتنهايي توانسته است كه منفوري را از سرزميني ريشه كن سازد. چنانچه بشر توانست بيماري جذام را در خاك فيليپين نابود سازد و وبا و طاعون را از بسياري از نقاط زمين دور گرداند.
پس چگونه منفور فطري همه افراد بشر، ريشه كن نشود بيقين، روزگاري خواهد آمد كه ريشه ظلم و ستم از جهان بركنده شده باشد.
زيرا چنانكه دانسته شد، منفور بودن ظلم، ويژه گروه مخصوصي نبوده و مرزي معين ندارد.
تنفر بشر از طبيعت ظلم است؛ در هرجا كه باشد و به هر شكلي كه باشد. انتظار روزي كه چنگال اين طبيعت منحوس از جهان قطع شود، در نهاد همه افراد بشر نهفته است و اين انتظار فطري است و بي گمان چنين روزي محقّق خواهد شد چون فطرت، خطا نمي كند؛ خطا، ويژه دانش و علم است و خواسته هاي غريزه خطاپذير نيست.
آن روز است كه در هيچ نقطه اي از كره زمين، ظلمي يافت نشود و مظلومي به چشم نخورد.
اين مطلب چون از مباحث فطري است، مربوط به عقايد و مذاهب نيست؛ عقايد و مذاهب، اگر دخالتي كنند، در تعيين مصاديق خواهد بود.
خوشداري عدل.
همان طور كه فطرت بشر از ستم و بيدادگري تنفر دارد، همان طور هم دوستدار عدالت و شيفته عدل و داد است.
آيا اين دو، از يك غريزه ريشه مي گيرند يا هر كدام از نظر حكم فطرى، استقلال دارند بحثي است كه چندان سودي ندارد.
آنچه قطعي است، آن است كه پسنديده بودن عدل خواسته فطري بشر است و اختصاص به فردي خاص و يا دسته اي مخصوص ندارد؛ همه انسانها از هر نژاد و در هر زمان و مكان، عدالت را خوش داند و انتظار برخورداري آن را دارند.
اختلاف انسانها از لحاظ طرز فكر، دانش، محيط زندگى، رنگ و نژاد، تأثيري در اتحاد آنها در اين مطلوب فطري ندارد. همگان در آن متّفقند و خواهان اين خواسته فطري هستند.
مطلوب فطري بشر، ويژه شهري يا كشوري يا قاره اي نيست؛ هر انساني آن را براي خود و ديگران مي خواهد.
مردم اين شهر، نه تنها عدالت را براي خود مي خواهند، بلكه براي شهرهاي ديگر نيز مي خواهند. هر نژادي خواستار آن است كه دست ستمگر از تمام روي زمين قطع شود.
نقطه اي كه در كره زمين عدالت برقرار باشد آن جا را بهشت نامند و محبوب همه انسان ها خواهد بود.
بهشت آن جاست كازاري نباشد
كسي را با كسي كاري نباشد.
هر بشري خوش دارد كه بدان جا برود و در آن جا بماند؛ چون محبوب فطري خود را در آن جا پيدا مي كند. آرى، خوشترين جا، جايي است كه در آن جا دلبر باشد.
آوارگان، از ظلم و تعدّي و مهاجران به كشورهاي ديگر، در اين زمان بسيارند.
طبيعىِ بشر است كه هرچه را كه بخواهد، به دنبالش مي رود و قدرت خود را به كار مي اندازد تا به مقصود برسد.
بسيار ديده شده كه افرادي خواسته خود را انجام داده اند و تحوّلي در محيط ايجاد كرده و موفقيّتي به دست آورده اند.
پس چيزي را كه همه افراد بشر جوياي آن هستند، به يقين وجود پيدا خواهد كرد و روزي خواهد آمد كه بشر بدين خواسته فطري خود برسد و عدل وداد در سراسر گيتي حكومت كند.
انتظار چنين روزي در دل همه افراد بشر نهفته است و اين انتظار فطري است و حكم فطرت خطا ندارد و اين انتظار سرانجام به سر خواهد آمد و مطلوبِ همگانىِ بشر، محقّق خواهد شد.
انسان، خواسته فطري دگرنيز دارد كه چهارمين خواسته او خواهد بود. و آن دوست داشتن آسايش روحي است؛ هركس داراي اين خواهش طبيعي است، و بايستي روزي بيايد كه تمام افراد بشر به اين مطلوب طبيعي و مقصود فطري برسند.
خواسته فطري عدل وداد، با خواسته فطري آسايش، در يك روز و به يك چيز محقّق خواهد شد و آن وقتي است كه ظلم و ستم يكسره از جهان رخت بربندد و عدل همگاني در جايش بنشيند.
بشر با وجود ظلم ظالم، آسايش روحي نخواهد داشت و آسايش روحي بشر وقتي محقّق خواهد شد كه دستهاي جنايتكاران و ستم پيشه گان جهان قطع شود و ديگر فكر ستمگري در مغز جنايت پيشه اي راه نيابد.
پيدايش احزاب سياسي در جهان و موفقيّتهاي نسبي آنها در پاره اي از كشورها، در سايه همين خواسته فطرى؛ يعني اجراي عدالت بوده است. چون همگي احزاب دعوي ارمغان حكومت عدل را دارند.
رهبران احزاب، از اين خواسته فطري بشر بهره برداري كرده و براي خود ايجاد موفقيت مي كنند و بر اريكه قدرت مي نشينند. ولي هيچ يك آنها تاكنون نتوانسته اند اين محبوب فطري بشر را در آغوش وي جاي دهند؛ چون تأسيس حكومت عدل، كار هر كسي نيست؛ بويژه اگر حكومت عدل جهاني باشد.
فطرت عدالتخواهي و خواسته ايجاد عدل جهاني در بشر، موجب شده كه هر قومي اين لباس را بر قامت كسي شايسته ببينند و وي را موجد عدل عالي بدانند.
گفته شد تشخيص موضوع براي خواسته هاي فطري بشر به دست عقل است و فطرت اشتباه نمي كند، ولي در تشخيص موضوع اشتباه رخ مي دهد. چون هر كسي عقل محض را راهنماي خود قرار نمي دهد؛ احساسات و عواطف در اكثريت مردم نمي گذارند كه عقل محض رهنما باشد. و اختلافات از همين جا پيدا شده است.
اگر حاكم بر هر انسانى، عقل او بوده باشد و بس و تمايلات قلبي در آن دخالتي نداشته باشد، اختلافي در جهان ميان افراد بشر رخ نمي دهد. اختلاف ملل عالم در موجد حكومت عدل جهانى، از همين جا حادث شده است.
اختلاف مسلكهاي احزاب و رهبران آنها، از اين جا پيدا شده است. اينك به سراغ عقل برويم تا ببينيم كه او چگونه كسي را شايسته برقرار كردن عدل بر روي كره زمين مي داند.
عقل مي گويد: برپاكننده عدل جهانى، بايستي داراي شرايط و صفاتي باشد و كسي كه از اين شرايط و صفات برخوردار نباشد، قطعاً موفق نخواهد شد كه بشر را به اين هدف عالي برساند.
رهبران احزاب، يا نخستين شرط را فاقدند و يا همه شرايط را. از اين رو، نتوانسته اند عدل را در جهان برقرار كنند، بلكه نتوانسته اند در گوشه اي از جهان پياده كنند.
ممكن است در يكي دو كشور شهوتهاي بسياري از افراد بشر ارضا شده باشد، ولي از ارضاي شهوت و رسيدن به تمايلات قلبى، تا برقراري عدل، هزاران فرسنگ فاصله است.
در بسياري از موارد، اجراي عدل برخلاف تمايلات قلبي است؛ تمايلات قلبي حدّ و مرز ندارد و پياده كردنشان، ظلم بر دگران است.
نخستين شرط.
نخستين شرط در برپاكننده عدل جهانى، آن است كه در دعوتش راستگو باشد و حقيقتاً خواهان ايجاد عدل و داد باشد و كسي نباشد كه دعوت به عدل را وسيله استثمار قرار بدهد و منظورش از اين دعوت، سوارشدن بر دوش خلق و حكومت كردن باشد.
بديهي است كه چنين كسى، موفق به برقراري عدالت نخواهد شد. چون دروغ مي گويد؛ منظورش اقامه عدل نيست و هدفش رسيدن به مطامع خويش است.
اين دسته اگر هم به گمان خود راست بگويند، خود را براي هدف نمي خواهند، بلكه هدف را براي خود مي خواهند.
كساني هستند كه دروغ مي گويند، ولي خودپرستىِ ايشان نمي گذارد كه بدانند دروغ مي گويند و خود را راستگو مي پندارند.
بهترين راه براي شناخت واقعيت آنها، آن است كه در رفتار و گفتارشان ظلم و ستمي ديده نشود و از رياي سياسي و مذهبي دور باشند و در رسيدن به هدف، گناه را وسيله قرار ندهند و از عناوين ثانويه استفاده نكنند، تا خودشان، خودشان را بشناسند و هم دگران آنها را.
شرط دوم.
دومين شرطي كه بايستي برپاكننده عدل جهاني دارا باشد، نقشه اي صحيح است. نقشه اگر صحيح نباشد، رسيدن به هدف، دشوار، بلكه ناممكن است. بويژه هدفي كه دشمناني بسيار دارد، آن هم دشمناني تيزبين و داراي همه گونه قدرت. ساليان درازي است كه نعره عدالتخواهي رهبران احزاب، با مسلكهاي گوناگوني كه دارند، در جهان بلند است، ولي چيزي كه به چشم نمي خورد، عدالت است! آيا اينان دروغ مي گويند يا نقشه اي صحيح ندارند يا هر دو.
ستمگران بيدادگر كه حرص و آزشان از حد گذشته و فطرت عدالتخواهي در نهادشان كوبيده شده، خودخواهى، مغزشان را پر كرده و پرده هاي آهنين بر نداي وجدانشان كشيده شده است، به جز قدرت طلبي و سودپرستي چيزي نمي بينند و مقصودي ندارند، با تمام وسائل مي كوشند كه به ظلم و بيدادگري ادامه دهند و بسيار آزمندند كه ستمگرىِ خويش را گسترش دهند.
ستمگران، براي رسيدن به قدرت و نگهداري آن، از هيچ گونه جنايتي دريغ نمي كنند! و به همه گونه پستى، تن در مي دهند! خود را به رنگهاي مختلف درمي آورند، ماسكهاي گوناگون بر چهره مي زنند! هر روز يك جور بازي مي كنند، گاه عدالتخواه مي شوند! گهي آزادي طلب مي كنند! گاه بيچارگىِ مظلومان را بهانه قرار مي دهند! گاه لباس مذهب بر تن مي كنند! عابد مي شوند! زاهد مي شوند! گاه روشنفكر مي گردند براي مردم دلسوزي مي كنند! گاه به حكومتهاي ظالم و ستم پيشه دشنام مي دهند! تا به قدرتي برسند و به ستمگري ادامه دهند!.
دست اين گروه را از سر مردم كوتاه كردن و ريشه ظلمشان را از جهان بركندن، نقشه اي بسيار صحيح و دقيق و ماهرانه نياز دارد؛ زيرا كوچكترين اشتباه، مانع موفقيت مي شود.
شرط سوم.
سومين شرط برپاكننده عدل جهاني آن است كه خودش داراي هيچ گونه نقطه ضعفي نباشد؛ چه نقطه ضعف شخصي و چه نقطه ضعف خانوادگي و ميراثي و چه نقطه ضعف اجتماعى، كه وجود يكي از اينها مانع موفقيّت است.
پيشرو عدل جهانى، اگر نقطه ضعفي داشته باشد، در برابر تهديد، عقب مي نشيند، در برابر منافع شخصى، از اين هدف مقدس، دست برمي دارد.
زيرا ستمگران، براي حفظ موقعيّت خود، مقام و پست و رشوه مي دهند، به زندان مي افكنند، شكنجه مي دهند، اعدام مي كنند؛ شايد پيشرو عدل از هدف خود دست بردارد.
عدالتخواهاني كه داراي نقاط ضعف باشند، در برابر اين گونه چيزها تسليم شده، در نيمه راه مي مانند. چرا تاكنون ستمگران جهان، توانسته اند از برقراري عدل جلوگيري كنند و به ظلم و جور ادامه دهند چون عدالتخواهان بشري داراي نقاط ضعفي بودند كه آنها را از رسيدن به مقصد، باز داشته است.
رهبري كه پاك شد و نقطه ضعفي نداشت، تحت تأثير قرار نمي گيرد و آزمندان بيدادگر نمي توانند بهره برداري كرده، از آن مقصد عالي بازش دارند. آن كه مي خواهد پاكي را در جهان برقرار سازد، بايستي در درجه اول، خودش پاك باشد و تعادل قوا در پيكرش برقرار باشد، وگرنه ظلمت، نور نمي آورد و تاريكى، روشنايي نزايد و از مار جز مار نيايد.
خورشيد، خودش نوراني است كه مهتاب شبها و سپيده دم صبحها را ايجاد مي كند. هدف هرچه عالي تر و مقدستر و بزرگتر باشد، پاكي رهبر بايستي بيشتر و نقاط ضعفش كمتر باشد.
هدف اگر برقراري عدل در شهري است، پاكي رهبر بايستي به اندازه اي باشد كه بتواند از تهديدها و تطميعهاي شهري بگذرد و توانايي برطرف كردن اين گونه موانع را داشته باشد.
اگر هدف، برقراري عدل در كشوري است، پاكيزگي رهبر بايستي بيشتر از بيشتر باشد و نقاط ضعف او كمتر از كمتر.
چون هرچه هدف بزرگتر شود، موانع سرسخت تر خواهد بود؛ تهديدها خطرناكتر شوند و رشوه ها سنگين تر گردند.
اگر هدف، اجراي عدالت در تمام جهان باشد، رهبرِ آن بايستي پاكيزه ترين فرد بشر و منزّه ترين انسان باشد.
هيچ گونه نقطه ضعف شخصى، ميراثى، تربيتى، در وجودش راه نداشته باشد و خودش پاك باشد، محيط پرورشش پاك باشد، پدرش و پدرانش پاك باشند. چون نقاط ضعف پدران، در فرزندان اثر مي گذارد؛ بلكه نياكانش نيز بايد پاك باشند تا از ناپاكيهاي ميراثي منزّه باشد.
اگر پدر نقطه اي سياه داشته باشد، ممكن است كه فرزند از ميراث آن بهره مند شود. چنين پسرى، نخواهد توانست عدالت جهاني را برقرار كند. مخالفان از همان نقطه ضعف ميراثي استفاده كرده، راه را بر او و بر هدفش سدّ مي كنند. رسيدن به هدف مقدس عدالت جهانى، رهبري پاك و پاكزاده و پيشوايي بسيار منزّه مي خواهد و اين كار از افراد عادى، ساخته نيست.
عدل جهاني جاوداني و هميشگى، عاليترين مقصود بشري است و برقراركننده اش بايستي پاكيزه ترين فرد بشر باشد.
هر كسي صلاحيت پيشروي كاروان خواسته فطري بشر را ندارد. فردي ايده آل مي خواهد كه بتواند ايده بشر را تحقّق بخشد.
پيشرو اين قافله، اگر تقوا و فضيلتش در بالاترين درجه نباشد و انسان برترين نبود، نخواهد توانست بر تمايلات شخصي فاميلي دوستان و... چيره شود و كاروان بشر را رهبري كرده به سرمنزل مقصود برساند.
شرط چهارم.
چهارمين شرطي كه بايستي برقراركننده عدل جهاني واجد آن باشد، شناخته شدن خودش و دودمانش به پاكي است، وگرنه صحت دعوتش را عقلا و خردمندان جهان، باور نخواهند كرد.
مردم بايستي بدانند كه او راست مي گويد، نقشه اش صحيح است، نقاط ضعف شخصي و ميراثي ندارد. در اين صورت، دعوتش را لبيك گويند و به ياري اش برمي خيزند. خردمندان، هيچ گاه كوركورانه به دنبال كسي نمي روند؛ بدون مطالعه و تحقيق، تسليم نمي شوند و سر نمي سپارند.
آنان مي دانند كه هر ندايي از هر حلقومي برخيزد، پاسخ ندارد. تنها، ندايي شايسته پاسخ جانبازي است كه از حلقومي برخيزد كه داراي اين شرايط و صفات باشد.
برقراركننده عدل جهاني و دادگري جاودانى، ياراني فداكار و از خود گذشته مي خواهد كه هوشمند و توانا و دانا و زيرك باشند.
چنين مردمى، ناديده و نسنجيده، پيرو كسي نمي شوند. آنها نخست به شايستگيهاي رهبري مقدس پي مي برند تا در راه او دست از جان و مال و زن و فرزند بشويند و فداكاري كنند.
متفكران و انديشوران تا به پاكي شخص و خانواده او اطمينان پيدا نكنند، به وي نمي گروند. آرزومندان عدل، وقتي كه باورشان شد كه اين نداي دلكش از حلقومي پاك برخاسته است، خودش پاك است، محيط تربيتي و پرورش او پاك است، پدرانش پاك بوده اند و هيچ گونه نقطه سياه شخصي و ميراثي ندارد، گرداگردش را خواهند گرفت و در راه انجام مقصود مقدس او به كوشش خواهند پرداخت. از سوي ديگر رنج كشيده هاي جهان ستمديده هاي خلق و نفرت زدگان از ظلم و جور به سراغش خواهند آمد و سرِ تعظيم در برابرش خم خواهند كرد و آماده فرمانبرداري اش خواهند شد.
در اين وقت است كه زمينه براي عدل جهاني آماده مي شود.
شرط پنجم.
پنجمين شرط براي برپاكننده عدل جهاني آن است كه خطا نداشته باشد؛ چه اگر خطا داشته باشد، موفق نخواهد شد. خطاي بزرگان، بزرگ خطاهاست و خطا، خطا مي زايد و سرمشق خطا مي گردد. نداشتن خطا، اختصاص به كسي دارد كه داراي صفت عصمت باشد.
شرط ششم.
ششمين شرط اين كه بايستي برپاكننده عدل جهاني از تأييد حق برخوردار باشد و قدرت الهي در پشت سرش قرار گيرد، وگرنه با قدرت بشرى، بر همه قدرتهاي بشري پيروز نخواهد شد. عدل جهانى، قدرت جهاني مي خواهد كه ويژه ذات مقدس حضرت پروردگار است.
دادور و دادگر و دادگستر.
روزي خواهد رسيد كه بشر قابليّت پيدا كند كه دادگستري توانا و بينا بر او حكومت كند و قابليّت پيدا كردن بشر براي چنين حكومت، عبارت است از تكامل او.
بشر تكامل نيافته، شايستگي و لياقت حكومت عدل را ندارد و آن را نمي پذيرد و اگر با جبر و زور بر او تحميل شود، نقض غرض خواهد بود. جبر و زور، ظلم است و ظلم، نردبان عدل نخواهد بود. عدلي كه به وسيله ظلم برقرار شود، عدل نيست؛ هرچند نام عدل بر آن گذارند.
بشر تكامل نيافته، حاكم عادل را نمي پسندد و دوست مي دارد كه او بركنار شود. حضرت علي(ع)مي گويد:.
(اين مردم از من ملول شده اند و من هم از آنها ملول هستم).
سپس در حق آنها نفريني كرده و گفت:.
(خدايا مرا از اينها بگير).
حكومت عدل، بايستي با رضايت خلق برقرار شود و آن، وقتي است كه بشر خواستار آن باشد. بشر وقتي خواستار حكومت عدل مي شود كه خوي حيوانى، تحت فرمان خوي انساني او قرار گيرد.
و تفصيل اين اجمال چنين است:.
عدالت، كمالي است براي هر فردي از افراد بشر كه قدرت خودداري از گناه را به وي مي دهد و دارنده اين كمال را عادل و دادور گويند.
گناه، در هنگام شهوت و غضب، بسيار محبوب است و خودداري از آن جهاد است. پس هر عادلي مجاهد است.
عادل، كسي است كه بر اعصابش مسلط باشد، اسير غريزه نباشد. دادور، كسي است كه بر غريزه هاي خود حكومت كند و غريزه ها بر او حكومت نكنند. عادل، كسي است كه خودپرست نباشد و خداپرست باشد، پيرو حقيقت و دين حق باشد، نه كسي كه خيال كند كه پيرو حقيقت و دين حق است.
عادل، كسي است كه آنچه كه خدا بدان امر فرموده، انجام دهد و آنچه از آن نهي فرموده، دوري ورزد. و حقيقتِ جهادِ با نفس همين است.
عدالت، سه درجه دارد و عادلان در سه مرتبه قرار دارند:.
نخستين درجه عدالت، آن است كه خودِ عادل به تنهايي از گناه دوري كند و در برابر گناهان، شخصي قوي و نيرومند باشد؛ در نهان از گناه دوري كند چنانچه در آشكار نيز بايستي از آن دوري كند. براي حضرت حقّ، نهانى، در كار نيست؛ هرچه هست آشكار است.
چنين عادلى، دادور است.
مرتبه دوم عدالت كه برتر و بالاتر است، آن است كه از نظر ارتباط با دگران، از گناه دوري كند. ظلم و ستم در اين مرتبه محقّق مي شود و اجتناب از ظلم، دومين مرتبه عدالت را فراهم مي سازد.
اين مرتبه، دشوارتر از مرتبه نخستين است. چنين عادلى، دادگر و مجاهد كامل خواهد بود.
او با همسرش با عدل و داد رفتار كند و سخن گويد. چنين عادلى، دادگر خواهد بود، با دوست دادگر باشد، با دشمن هم؛ با خويش دادگر باشد، با بيگانه هم؛ قوي و ضعيف در نظرش يكسان باشند.
عادل، دادگر در برابرِ ظالم و ستمگر است؛ چون عدل و ظلم، تضاد دارند. داد و ستم، مقابل هم هستند. ظلم، تعدّي و تجاوز به ديگران است. ستم، حق دگري را پايمال كردن است و عدالت و دادگرى، حق را به حقدار رسانيدن و از تعدّي و تجاوز به حقوق ديگران، دوري گزيدن است. عدالت بدين معنا، كمالي است اجتماعى، از نظر ارتباط با ديگران. اين دو مرتبه از عدالت، با هم جمع مي شوند و دادور، دادگر مي گردد و گهگاه از هم جدا مي شوند و دادور، دادگر نمي گردد.
كساني كه به تنهايي زيست مي كنند و از اجتماع دورند، در اين حال قرار دارند. همچون صومعه زيستان و غارگزينان كه سروكاري با دادگري ندارند.
مرتبه سوم از عدالت كه بالاترين درجه و دشوارترين آنهاست، خلقِ عدالت در جهان است و آن كمالي است انساني كه شخص هنگام قدرت و زمامداري بتواند اقامه عدل كند. چنين كسى، عادلِ دادگستر خواهد بود.
قدرتش را در راه نجات مظلومان و ستمديدگان به كار مي برد و آماده شنيدن شكايتهاست. از ظلمي كه به ديگران مي رسد رنج مي برد و مانند ظلمي مي داند كه به خودش شده باشد؛ بلكه ظلم به ديگران را بدتر از ظلم به خودش مي شمارد.
دقيقه اى، آرام نمي نشيند تا ظلم و ستم را از مجتمعي كه در آن جاي دارد برطرف سازد. علي(ع)وقتي مي شنود كه خلخالي را از پاي زني كشيدند، مي گويد:.
(اگر كسي از اين غم بميرد، سرزنش شنيده و ملامت كشيده نخواهد بود).(1).
عادلِ دادگستر، بايستي داراي دانشي باشد كه از سرّ و عَلَن مردم آگاه بوده و از ظلم و ستمهاي نهانى، اطلاع كافي داشته باشد.
منزل خود را در برج عاجي قرار نمي دهد تا مظلومان و محرومان بدو دسترسي نداشته باشند؛ ميان او و خلق فاصله اي وجود ندارد.
حضرت علي(ع)در مسجد مي نشست تا شكايتها را بشنود و شرّ ظالمي را از مظلومى، در گوشه اي از سرزمينِ قدرتش دفع كند.
عادل دادگستر، حكومت را هدف نمي داند، بلكه آن را وسيله اي براي اقامه عدل مي داند.
دادگسترى، همان قيام به قسط است كه به تعبير قرآن هدف از ارسال انبياست؛ قرآن مي گويد:.
(ما رسولانمان را همراه كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم در ميان خودشان عدالت برپا كنند).(2).
از اين آيه استفاده مي شود كه منصب دادگسترى، از مناصب الهي است، نه بشرى. اين منصب، بايستي از جانب خدا اعطا شود و انسان كاملي را بدين مقام برگزيند، وگرنه هر كسي شايستگي رسيدن به اين مقام را ندارد.
مرتبه دادگسترى، عادل پروري و انسانسازي است و كسي بجز معصوم، صلاحيت رسيدن به اين مقام را ندارد.
چون بايستي رابطه اي مستقيم با ذات مقدس حق داشته باشد، و اين رابطه از جانب خدا ايجاد مي شود و بس.
بشر هرچه دانشور گردد و بالا رود، محفوظ از خطا نخواهد بود و جهلي همراه علم او خواهد بود. گاه به جهل خود پي مي برد و آن را جبران مي كند و گاه از آن غافل است و ظلمي به وجود مي آيد كه قابل جبران نيست.
علوم بشري با تكاملي كه يافته است، جهل زدا نگرديده؛ هنوز مجهولات بشر بيش از معلومات وي است.
تنها علمي كه خالي از جهل است و علم محض مي باشد و از جهل پيراسته است، علم الهي است كه به دادگستري معظّم و منزّه، عطا مي شود.
همان طور كه بعثت انبيا از مهر ازلي و رحمت خداوندي بر بشر ريشه گرفته، وجود دادگستر نيز از الطاف الهي بر بشر مي باشد. وقتي كه بشر، پذيراي چنين لطفي باشد و لياقت رسيدن به اين سعادت را داشته باشد و آن وقتي است كه تكامل يافته و خواستار وجود دادگستر گردد و براي سرنگوني حكومتي او و يا براي قتل او توطئه نكنند.
چنانكه براي قتل علي(ع)توطئه كردند و حضرتش را به شهادت رساندند!.
اينك، شايسته است كه نظري به روند تكامل بشر انداخته و نگرشي بدين مطلب داشته باشيم.
بشر از نظر فردي داراي سه دوره است:.
دوره صباوت و كودكى، دوره جواني و شباب، دوره كمال و وصول.
بشر اگر در هريك از اين سه دوره، تعليم و تربيت نداشته باشد و آموزش و پرورش نبيند، نه تنها انسان و بشر نخواهد بود بلكه حيواني راست قامت و دوپا خواهد بود كه در زمره جانوران به شمار مي رود؛ هرچند به شكل بشر درآمده باشد، او مجسمه بشر است نه خود بشر.
اجتماع بشري نيز، سه مرحله دارد:.
صباوت، جوانى، كمال.
و در هريك از اين سه دوره، نياز به راهنما و احتياج به تعليم و تربيت دارد.
مهر ازلي و رحمت خداوندى، اقتضا كرده كه بشر را چه از نظر فرد و چه از نظر اجتماع به خود وانگذارد و راهنماياني براي وي گسيل دارد.
نخستين عنايت حق بر بشر، عطاي قابليت نامتناهي به وى، براي رسيدن به كمال است. هنگامي كه اين قابليت به فعليت برسد، كمال انساني براي بشر حاصل مي شود. و اين نيز به وسيله عنايت خاص الهي تحقّق پذير است آن هم در صورتي كه خودِ بشر بخواهد.
محروم شدن بشر از تبديل قابليتهايش به فعليت، خلاف مهر و رحمت و كرم الهي است؛ مهر و رحمتي كه موجب پيدايش بشر شده، موجب سعادت او مي شود. ذات مقدس حقّ در هر سه دوره براي بشر راهنماياني قرار داده؛ چه در دوره هاي فردي و چه در دوره هاي اجتماعى.
راهنماي دوره صباوت بشر، فطرت اوست.
فطرت بشر از كژيها و نارواييها گريزان است. راستيها و درستيها را دوست مي دارد عدل و احسان و نيكوكاري را خوش مي دارد. از ظلم و تجاوز متنفر و بيزار است.
كودكان و ديوانگان از ديدن ظلم مي هراسند؛ چون فطرتشان رهنماي آنهاست. كودك، مادامي كه خوي حيواني او نيرومند نشده و بر او تسلط نيافته، راهنمايي فطرتش را مي پذيرد و بدان پاي بند است.
راهنماي دوره دوم بشر، از نظر فرد، عقل اوست كه آفريننده بشر به وي عنايت فرموده. عقل به كمك فطرت بشر مي شتابد تا وي را از بديها و زشتيها دور سازد و او را به سوي خوبيها و نيكيها روانه گرداند.
ولي فطرت و عقل، نمي توانند ضامن رسيدن بشر به كمال انساني گردند و تكامل وي را تأمين كنند. چون غرايز حيواني مي تواند بر فطرت بشر غلبه كند و عقل را در استخدام خود قرار دهد و اين نخستين استعماري است كه در حيات بشر رخ مي دهد، و خودش از آن غافل است.
عقل، براي توفيق در راهنمايى، نياز به كمك دارد تا از استعمار غريزه حيواني رهايي يابد.
مهر خداوندى، پيامبران را براي كمك به عقل فرستاده تا از اسارت غريزه حيوانى، رهايي يابد و ايشان، راهنمايان بشر در دوره سوم هستند.
و راهنماي بشر در دوره سوم، پيامبرانند تا بشر بتواند تكامل يابد و به هدف عالي خود برسد و انسانِ كامل گردد.
و پر روشن است كه بشر در برابر هر سه راهنما، آزاد است و جبري در اطاعت آنها ندارد و مختار است؛ مي تواند راهنمايي آنان را بپذيرد و مي تواند دست رد به سينه آنها بزند.
يكي از راهنماييهاي پيامبران، نشان دادن صغريات حكم عقل به بشر است و روشن ساختن اين است كه چه چيز ظلم است و چه چيز عدل.
اين بزرگواران، نيك و بد را براي بشر معلوم كردند و وي را به زشت و زيبا، آگاه ساختند و راه را از چاه نشان دادند و آزادش گذاردند، تا اگر بخواهد، سالكِ راهِ حقيقت باشد و انسان كامل گردد و اگر نخواهد، چنين راهي را سلوك نكند و البته اين به زيان خود اوست؛ چون از بشريت تنزل مي كند و به قهقرا رجعت مي كند و جانوري دوپا و راست قامت مي گردد.
در قبول راهنمايي پيامبران، جبري در كار نبوده و نيست. راهنمايي با جبر و زور تضاد دارد و موجب رسيدن به كمال، نخواهد بود. بلكه عكس العمل پيدا مي كند و برخلاف مقصود، نتيجه مي دهد و نقص را به وي ارزاني مي بخشد.
به كمال رسيدن بشر، وقتي است كه با آزادي و اختيار، راه انبيا را بپيمايد و به سوي هدف مقدس آنها كه قيام به قسط و غايت بشريت است، گام بردارد. جبر و زور، موجب انحراف از هدف مي شود.
پيامبران، راهنمايان بشر براي سه دوره اجتماعي او نيز هستند.
نخستين راهنماي بشر در دوره نخستين و پس از توفان نوح(ع)، ابراهيم خليل(ع)است كه از سوي خدا براي خلق فرستاده شده و پيشرو پيامبران ابراهيمي است. او، نخستين كسي است كه پس از توفان، بشر را به توحيد و يگانه پرستي دعوت كرده است و ايمان به مبدأ و معاد را براي وي ارمغان آورده است. ايمان به مبدأ و معاد، نخستين گام سلوك و اولين پايه براي رشد و به كمال رسيدن بشر است.
راهنماي دوره دوم اجتماع بشرى، موساي كليم(ع)و پيامبران بني اسرائيل بوده اند. اين دوره، به زمان عيساي مسيح ختم مي شود؛ وجود مقدسي كه از سوي حضرت حق، براي تكميل و اصلاح آيين يهود فرستاده شد.
برترين و سومين دوره اجتماعي بشر، راهنمايش حضرت محمد است، كه بزرگترين رهنماي بشري و برترين پيامبران است.
در اين دوره است كه بايستي بشر به كمال مطلق برسد و سراسر گيتي را عدل فراگيرد و هدف نهايي از فرستادن انبيا، تحقّق پذيرد و دادگستري الهي و پيشوايي آسماني براي بشر بيايد و هدف پيامبران را بر كرسي نشاند.
و آن وقتي است كه تعليمات عاليه حضرت محمد كار خود را انجام دهد و بشر، انسان گردد و در پي دادگستر بدود.
مقصود آن نيست كه در دوره اول و دوم، مردمي شايسته و خوب و كامل وجود نداشته اند، بلكه مقصود آن است كه اجتماع آن دو دوره، اجتماعي نبوده كه شايسته دعوت و پيشوايي حضرت محمد باشد. چنانچه اجتماع عصر آن حضرت نيز، اجتماعي نبوده كه رسول خدا دادگستر گردد. مردمان خوب در آن دو دوره و در عهد رسول بسيار بوده اند، ولي اجتماع، هنوز تكامل نيافته بود و خوبان در آن زمانها در اقليت بوده اند. و توانايىِ به دست آوردنِ قدرت را براي حكومت ابدي نداشته اند.
بالاترين قدرت آنها، تشكيل حكومت عدل موقتي بوده است.
برتري دوره سوم اجتماع بر دو دوره گذشته اش، آن است كه در اين دوره، اجتماع بشري به حد كمال خواهد رسيد و بشر، تكامل خواهد يافت و شماره خوبان به حدي مي رسد كه شايسته باشند كه دادگستر جهان ظهور كند.
هنگامي كه اجتماع اين دوره به حد كمال رسيد و شماره خوبان به اندازه اي رسيد كه جهان، شايسته حكومت ابدي عدل گرديد، بشر، كوچه به كوچه و كوي به كوى، در پىِ دادگستر مي گردد و براي ظهورش، دقيقه شماري مي كند، تا نداي حضرتش را هنگام ظهور لبيك گويد.
بشرِ دوره سوم، در يك طبقه نيستند و هميشه در تكامل هستند؛ هرچه زمان بگذرد و تعليمات عاليه حضرت محمد بيشتر پياده گردد، تكامل، افزوده مي شود.
به يقين، بشر امروز از بشر زمان رسول خدا برتر و بالاتر است. در ميان بشر امروز، كسي را سراغ ندارم كه به راستگويي و پيامبري و مبعوث شدن حضرت محمد از سوي خدا، يقين داشته باشد ولي به آن حضرت ايمان نياورد، بلكه به دشمني و مبارزه برخيزد. در حالي كه چنين مردمى، در زمان آن حضرت بسيار بوده اند.
مردم آن روز، با آن كه مي دانستند آن حضرت راستگو و پيغمبر الهي است، با حضرتش به جنگ برخاستند، دندان حضرتش را شكستند و به وسيله گوشت بزغاله مسموم، خواستند حضرتش را مسموم كنند.
مردم آن روز، با آن كه مي دانستند كه پاكتر از علي(ع)و دانشورتر از او در روي زمين كسي نيست، با آن كه مي دانستند او خليفه منصوص رسول خداست، حضرتش را خانه نشين كردند، و به آن بسنده نكرده حضرتش را كشتند.
خلفاي رسول خدا را يكان يكان كشتند، حسين(ع)را كشتند، حسن را با زهر جفا مسموم ساختند. پس آنها لياقت نداشتند كه حضرت محمد براي آنها دادگستر شود و يا علي(ع)حكومت ابدي عدل را برقرار سازد.
حكومت عدل، بايستي با رضا و رغبت مردم برقرار شود و با جبر و زور نمي شود. وقتي كه اجتماع بشري به حد كمال نرسد و شماره خوبان بشر به اندازه كافي نرسد، دادگستر، ظهور نخواهدكرد.
از اين سخنان، دانسته شد كه علت تأخير ظهور دادگستر جهاني چيست. چون بشر هنوز در حال نقص است و شماره خوبان فداكار به حد نصاب نرسيده و اجتماع بشرى، لياقت چنان حكومتي را ندارد و اگر اين دادگستر الهي ظهور كند، مانند دگران كشته خواهدشد و يا مسموم مي گردد.
ظهور آن حضرت، روزي است كه وجود مقدسش از اين خطر محفوظ بماند و بشر لياقت حكومت عدل ابدي را پيدا كند و با جان و دل، خواستار چنان حكومتي باشد و توفيق ظفر بر دشمنان و بدخواهان داشته باشد.
آن روز، روزي است كه اگر دادگستر جهاني در شرق عالم ندا كند، از غرب عالم، مردماني به ندايش لبيك گويند. و اگر پرچم عدل به اهتزاز درآيد، خلق عالم آن را نشانه سعادت ابدي و آسايش جاوداني خود مي دانند.
روزي است كه بشر به آرزوي چند هزار ساله خود مي رسد و جشن و سرور و شادكامى، دلهاي مرده و قلوب افسرده را فرا مي گيرد.
روزي است كه شماره نيكوكاران و فداكاران در راه حقّ به اندازه اي مي رسد كه نيرويي باشند كه حضرتش را ياري كنند و مخالفان و دشمنان، نتوانند خار سر راهش قرار گيرند.
روزي است كه رياكاري و دروغ پردازي از سران حكومتهاي بشرى، رخت مي بندد و حكومت افاضل، براي نخستين بار، در جهان برقرار مي گردد.
روزي است كه حاكمان دادگر و پاك سرشت و پاك گفتار و پاك رفتار، بر عرصه گيتي حكومت كنند.
روزي است كه حكومت در دست خود مردم باشد و خَلق، زمام حكومت را به دست گيرند.
روزي است كه ملتي و دولتي در كار نباشد؛ دولت از مردم باشد و همه دولتها از ملت باشند.
بيگانگي ميان دولتها و ملتها از ميان برود، ملتها دولت را از آن خود بدانند و دولتها خود را خدمتگزار ملتها بدانند.
آن روز، روز قيام مهدي خواهد بود.
به اميد آن روز.
مهدي نوعي.
آيا مهدى، شخصي است يا نوعى.
مقصود از مهدي شخصى، آن است كه حضرتش فردي است معين و زنده و موجود و شناخته شده از نظر تبار و خاندان و شخص.
و مقصود از مهدي نوعى، آن است كه فردي است نامعيّن كه در زماني مناسب زاييده خواهد شد و قيام خواهد كرد و جهان را پر از عدل وداد مي كند. و آن مفهومي است كلّي كه يك مصداق دارد و بس.
از نظر منطق و برهان، نوعي بودن مهدي باطل است و نادرست.
چرا.
چون نقض غرض از قيام مهدي مي شود؛ زيرا غرض از قيام مهدى، پر كردن جهان از عدل و داد است ولي نوعي بودن مهدى، جهان را از ظلم و ستم پر خواهد كرد. زيرا هر قدرتمند دروغگويي مي تواند اين جامه را در بر كرده و ادعا كند كه من مهدي هستم و به نام اقامه عدل، به جهانگيري پردازد، پس مدعيان مهدويت بسيار خواهند شد و در هر زماني و در هر سرزميني ممكن است چند تن ادعاي مهدي بودن كنند و ساده دلان و جاهلان و نادان هايي گرداگردشان جمع شوند و به ظلم و ستم پردازند. جنگ، سراسر جهان را فرا گيرد و عالم از خونريزي و فتنه و آشوب، آكنده گردد.
بلكه بالاتر از اين، ظلم و ستم، به نام عدل وداد به خورد جهانيان داده شود.
مهدويت نوعى، زاينده جنگ است و بر جنگهاي بشر، جنگهاي دگري مي افزايد. كينه و انتقام، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت و به جاي عدل عالمگير و جاويدان، ظلم عالمگير و ابدى، نصيب بشر خواهد شد و رنجهاي بشر و كوششهاي خدمتگزاران بشر، بر بادِ فنا خواهد رفت و بشر به خواسته طبيعي و فطري خود نخواهد رسيد.
بنابراين، وجودِ مهدي نوعى، از نظر اجتماعى، محال است.
و وعده هاي قرآن و انبيا نيز باطل و دروغ خواهد بود عقل، اين نظريه را باطل مي شمارد. از اين گذشته، وجود مهدي پس از ظهور قابل و انكار و ترديد است؛ چون دليلي براي آن كه او مهدي موعود است و دگري نيست، وجود ندارد.
در نتيجه، دودستگي و چند گروهي در ميان بشر پيدا خواهد شد و اختلاف، سراسر گيتي را فرا خواهدگرفت و گمراهي بشر دوچندان مي گردد و درهاي هدايت، بسته مي شود. بدين جهت مي بينيم كه مدعيان مهدي بودن، در تاريخ اسلام، بسيار آمدند و رفتند، خونها ريختند، ظلمها و ستمها بر پا كردند.
پس بايستى، مهدى، شخص معيني باشد كه شناختش براي خلق آسان باشد، و اشتباهي در تشخيص رخ ندهد.
مهدي نوعى،با اسلام منافات دارد؛ چون روايات متواتري وارد شده كه حضرتش شخصي است معيّن و موجود و زنده.
چنانچه مهدي نوعي مستلزم آن است كه سالها زمين خالي از حجّت باشد، و اين هم برخلاف اصول و مباني اسلام است. با اين حال، مدعيان مهدويت، همگي از ميان مسلمانان برخاسته اند؛ كساني كه از اصول و مباني اسلام خبر نداشته اند و يا آگاه بوده، و حقيقت را به مسلمانان نگفته اند.
ويژگيها و خصايص مهدي.
مهدى، كسي است كه به وسيله خدا تعيين مي شود. چون بشر ناتوان است كه چنين كسي را بشناسد؛ زيرا كه مهدي مانند فردي از افراد بشر است. مهدى، كسي است كه اجراكننده تعليمات همه انبيا و خواسته هاي همه اوليا خواهد بود.
مهدى، بايستي دانشي نامتناهي داشته باشد، بينشي نامتناهي داشته باشد، استقامت نامتناهي داشته باشد، خستگي ناپذير باشد، داراي بالاترين قدرت روحي باشد، رحمتي نامتناهي داشته باشد، مهربان و دوست خلق باشد، پاكيزه از كينه و عقده روحي باشد، خلق در نظر او يكسان باشند، آن قدر در عدالت و دادگري پيشرفته باشد كه نگذارد پوست ارزني از دهان موري گرفته شود، خوي خوش و خُلق خوش داشته باشد؛ وگرنه مردم از گردش پراكنده خواهند شد، و كساني كه باقي خواهند ماند، يا از ترس خواهد بود و يا از طمع، و هردوي اينها با عدالت و دادگري او سازگار نيست.
مهدى، اميد بشر؛ مهدى، برگزيده خدا؛ مهدى، انجام دهنده هدف انبيا؛ مهدى، دادگرِ كلّ؛ مهدى، بنيانگذارِ عدل مؤبّد جهانى؛ مهدى، انسانِ بزرگ؛ مهدى، پاكيزه ترين فردِ بشر هنگام قيام؛ مهدى، دادگستري زنده و پاينده كه سراپاي وجودش از فضيلت و عدالت و بزرگواري آكنده است.
نقطه ضعف شخصى، نبايستي داشته باشد. پدرانش، بايستي پاك و پاكيزه باشند و نقطه ضعف خانوادگى، نبايستي در حضرت مهدي وجود داشته باشد. در پاكيزه ترين محيط، تربيت و پرورش يافته باشد و عنايت الهي در پرورش او دخالت كامل داشته باشد.
خودش پاك، نياكانش پاك و به پاكي شناخته شده باشند؛ كه همگان مردان فضيلت و تقوا و پرهيزكاري بوده اند. مردم گمنامي نبوده اند؛ عزلت و گوشه گيري نداشته اند و در ميان مردم زيست داشته اند. در محيط دوستي و دشمني بوده اند. و به طور دقيق، هر دو گروه، حيات فردي و اجتماعي آنها را زير نظر گرفته بودند؛ دوستان براي آن كه سرمشق بگيرند، دشمنان براي آن كه نقطه ضعفي بيابند و بر آنها بتازند، و هر دو گروه جز تقوا و پرهيزكارى، جز انسانيت و فضيلت، چيزي نيافتند.
پيوسته در راه حق مبارزه مي كردند. از اين رو، دشمنان آنها را مي كشتند؛ تا بتوانند نور خدا را خاموش كنند ولي نتوانستند و اين نور براي هميشه روشن ماند تا روزي كه تابش جهاني پيدا كند و سراسر گيتي از اين نور بهره مند شود.
آرى، چنين دودماني شايسته است كه پيشوايان خلق و بشريت باشند و قافله سالار جهان انسانيت گردند و حضرت مهدي كه برپاكننده عدل جهاني است، بايستي از چنين خانداني باشد.
مهدي و عصمت.
عصمت، يعني پاكيزه بودن از گناه و پيراسته بودن از خطا.
و آن حقيقتي است از مقوله علم كه دانستن حقايق اشيا باشد.
فرد بزرگواري كه داراي فضيلت عصمت باشد، نه تنها گناه نمي كند، بلكه فكر گناه، در مغزش راه ندارد؛ چون به حقيقت گناه آشناست، ولي قدرت برارتكاب گناه دارد. از اين رو، مرتبه اش از فرشتگان برتر و بالاتر است.
شما زبان مار را نمي مكيد و از خوردن نجاست خودداري مي كنيد، بلكه فكر چنين كاري نيز در مغز شما راه نمي يابد، با آن كه قادر بر هر دو كار هستيد.
چرا چون به حقيقت هر دو كار پي برده ايد و مي دانيد كه چيست.
نسبت معصوم با گناه، چنين است.
بنابراين، عصمت، مرتبه عاليه اي از عدالت نيست، بلكه فضيلتي است از فضايل مغاير با عدالت و آن علمي است خدادادي و از علوم بشري نيست و موروثي نيز نمي باشد؛ چنانچه قابل تعليم و تعلم نيز نيست.
علمي است كه حضرت احديت، هر فردي را شايسته بداند، بدو افاضه مي كند؛ چنانچه در ميان دودمان عبدالمطلب كه شماره آنها به چهل مي رسيد يا از چهل افزون بود فقط يك فرد شايسته پيامبري بود و آن حضرت محمد بود و دگران شايسته اين منصب مقدس نبودند.
در ميان پسران ابوطالب، فقط يك فرد شايسته دارا شدن صفت عصمت بود و آن علي(ع)بود. از اين رو، از سوي خدا و رسول(ص) وصىّ حضرت محمد گرديد.
مرد عادل و دادور، هنگام اشتداد شهوت يا غضب، تمايل به گناه دارد، ولكن گناه نمي كند، ولي معصوم تمايل به گناه نيز ندارد.
عادل، خطا مي كند و ممكن است گول شياطين انسي را بخورد، ولي معصوم خطا ندارد و خطا و گول خوردن، براي حضرتش محال است.
معصوم، اضافه بر فضيلت عدالت، داراي فضيلت عصمت نيز است.
تأسيس حكومت عدل و دادگستر در جهان، بايستي به وسيله قائدي معصوم باشد كه ميل به گناه نكند و خطا نداشته باشد. وگرنه آن حكومت تشكيل پذير نخواهد بود.
قائد گناهكار و رهبر خطاكار، نمي تواند از گناه جلوگيري كند و خطاهاي بشر را برطرف سازد، بلكه سرمشق براي گناه و خطا خواهد بود.
رهبر، براي پيراستن خلق از گناه، بايستي نخستين قدم را از خودش بردارد و گناه را از خود بزدايد.
بزرگترين گناه، ظلم است و رهبرِ ظالم، نخواهد توانست ظلم زدايي كند.
بنابراين، حضرت مهدى، بايستي داراي فضيلت عصمت باشد تا بتواند عدل جاويدان جهاني را برقرار سازد.
در گذشته، يادآور شديم كه حضرت مهدي بايستي مؤيّد من عندالله باشد و قدرت الهي در پشت سرش باشد؛ وگرنه نخواهد توانست بر همه قدرتهاي بشري پيروز شود.
و اين به ما مي رساند كه حضرت مهدي بايد معصوم باشد، وگرنه لازم مي آيد كه خداي بزرگ، گناهكار و خطاكاري را تأييد فرموده و براي مردم پيشوا قرار داده است، و اين، بر ذات مقدس حق، قبيح و محال است. آيا كسي كه از گناه نهي فرموده، مي تواند بگويد از گناهكار پيروي كنيد!.
شناخت.
با براهين عقلي يادشده، روشن شد كه مهدي شخصي است و وجود خارجي دارد و هم اكنون زنده است و حضرتش داراي فضيلت عصمت و دانش فوق دانش بشر و مؤيّد من عندالله است.
پدرانش، پاكترين پاكان در تاريخ بشر بوده اند. نژاد و تبارش، شريفترين نژاد و تبار. اكنون وقت آن رسيده كه به سراغ شناخت حضرتش برويم و بدانيم كه كيست.
حضرتش از دودمان رسول خدا و پسر فاطمه زهرا و فرزند علي مرتضي(ع)است. از نژاد امام حسين و نواده امام حسن مجتبي است و با نه پشت به اميرمؤمنان و فاطمه زهرا مي رسد. پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكرى، يازدهمين امام و وصىّ و جانشين پيامبر بزرگ اسلام است.
خودش دوازدهمين امام و پيشواي خلق جهان است.
نام نامي اش، نام رسول خدا ْ؛ كنيه گرامي اش، كنيه رسول خدا ْ؛ خُلقش، خُلق رسول خدا ْ؛ خُويش، خوي رسول خدا ْ؛ دانش و عصمتش، دانش و عصمت رسول خدا ْ؛ خونش، خون رسول خدا ْ؛ پيكرش، پاره اي است از پيكر رسول خدا ْ.
و پر روشن است كه نياكانش از بافضيلتترين مردم تاريخ بشر بوده و هستند و همانندشان در تقوا و طهارت، در ميان خلق جهان نيست.
سيصد سال اين بزرگواران در برابر ديدگان دوستان فدايي و دشمنان عقده اي زيستند و هر دو گروه نقطه سياهي در جامه سپيد اين پاكمردان نيافتند. گواه اين سخن، شهادت تاريخ است كه به دست دوست و يا خامه دشمن نگاشته شده است و جز تقوا و فضيلت و بزرگوارى، سخني درباره آنها ندارد.
اگر گامي در تاريخ اين خاندان بالاتر گذاريم، مي بينيم هاشم كه بنيانگذار اين دودمان است، مرد فضيلت است؛ پسرش عبدالمطلب، مرد فضيلت است؛ فرزند عبدالمطلب، ابوطالب، مرد فضيلت است.(3).
اينان شريفترين مردان عصر خود بوده اند و با آن كه در عصر جاهليت مي زيستند، لكه اي سياه در جامه سپيد آنها ديده نشده است.
تاج رهبري انسانها و ارمغان عدالت جهاني بر فرق مقدّس فرزند امام حسن عسكري(ع)از جانب خداي بزرگ نهاده شده است و بشري ديگر شايستگي اين مقام را ندارد.
خداي مهربان اين وجود مقدس را ذخيره انسانيت قرار داده و محفوظش داشته، تا روزي كه اراده حق تعلّق گيرد، حضرتش قد علم كند، پرچم عدالت را به اهتزاز درآورد و ظلم و ستم را نابود سازد و عدل وداد را براي هميشه بر روي كره زمين حاكم گرداند و آسايش جاوداني بشر را تأمين كند.
سعادتمندترين مردم، كساني هستند كه پيرو چنين خانداني باشند و فرقه ناجيه، يعني گروه رستگاران، اينان مي باشند و بس.
مژده اي است كه رسول خدا به امّت اسلام داده است.
قائم.
حضرت مهدى، در زبان اجداد بزرگوارش به صفت (قائم) موصوف شده است، در حالي كه هيچ يك از نياكان گرامي اش بدين صفت موصوف نشده اند. جدش رسول خدا نيز بدين صفت موصوف نشده؛ پدرش علي مرتضي(ع)نيز بدين صفت موصوف نشده؛ حسين سيدالشهدا(ع)بدين صفت موصوف نشده.
مقصود از قيام چيست كه صفت خاص حضرت مهدي(ع)است اگر مقصود، (قائم بالسيف) است، كه جدّش رسول خدا و پدرش علي مرتضي و نياي شهيدش حسين سيدالشهداء، چنين بوده اند.
آيا مقصود (قيام بالقسط) و دادگستري جهاني است، كه هدف از ارسال انبيا از آدم تا خاتم بوده است و قيام به حق و پياده كردن حكومت حقّ در (قيام بالقسط) قرار دارد.
آنچه كه يقين است، آن است كه قيام حضرت مهدى، پايان مبارزه حق عليه باطل است.
مبارزه اي كه از آغاز پيدايش بشر شروع شده و پيامبران و اولياي خدا در آن شركت كرده اند و گهگاه پيروزي نصيب حق مي شده، ليكن دوامي نداشته و جاوداني نبوده است. ولي به وجود حضرت مهدى، اين مبارزه پايان مي پذيرد و حق براي هميشه پيروز شده و جاويدان مي گردد و ديگر راهي براي حكومت باطل باقي نمي ماند؛ بلكه باطلي در سراسر گيتي باقي نخواهد ماند تا بخواهد حكومت تشكيل دهد.
احتمال ديگري كه وجود دارد، آن است كه مقصود از (قيام)، آمادگي حضرتش براي ظهور و تأسيس حكومت عدل جهاني باشد. چون اين لباس تنها بر قامت رساي حضرتش آراسته گرديده و بس.
و چون هدف از قيام حضرت مهدى، جهاني است و گسترش عدل و ايمان در تمام جهان، و تاريخ بشر، چنين حكومتي را به خود نديده، حضرتش قائم به اين حكومت است و پيدايش اين حكومت و قوامش به وجود مقدس اوست. پس حضرتش قائم خواهدبود. و شايد مقصود از قيام، آمادگي شخصي حضرتش است كه زمينه قيام از نظر اجتماعي آماده شده، حضرتش براي آن آمادگي هميشگي دارد و تأخير و تعللي در كار نيست.
1. نهج البلاغه، خطبه 27.
2. لَقَدْ أرْسَلْنارُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ ... لِيَقُومَ الناسُ بِالْقِسْطِ)حديد(57) آيه 25.
3. تفصيل را در كتاب راه محمد(ص) اثر مرحوم مؤلف بخوانيد.