مهدويت و مدينه فاضله (2).
جمع بندي.
مهدويت و توسعه اسلامي.
لوازم توسعه چيست.
ويژگيهاي مدينه فاضله، در عصر ظهور.
ختام:.
جمع بندي.
مجموع بخشهاي پيشين، در رويكرد عصر جديد به مسأله (مدينه فاضله) روايتگر يك معناي اساسي است. همان طور كه ديديم، عصر جديد با تفكرات نويني درباره مقوله هاي مختلف كه نقش اساسي در زندگي انسان دارند آغاز مي گردد. سلسله حوادث و پيامدهاي گوناگون، اعمّ از حوادث دوره رنسانس، تحول افكار فلسفىِ اروپا، انقلاب كبير فرانسه، انقلاب صنعتي اروپا، پيدايش تفكر سرمايه داري و همينطور انديشه هاي سوسياليستى، بر يك مبناي مشترك، همگي در مجموع به ما نشان مي دهد كه انسان عصر جديد، انساني است كه سخت خود و خواسته هاي خويش را باور كرده است. مسيري طولاني را از مذموم بودن تا معبود بودن، طي كرده است. او، كه تا ديروز در حاشيه بود، امروز در متن قرار گرفته و براي فردا به عنوان آرمان و عشقي ابدي مطرح است. در نوشتار حاضر، كه در پي يافتن تصوير مذهبىِ مدينه فاضله ايم مي خواهيم بدانيم، تعاليم ديني دربردارنده چه مواضعي در برابر اين نوع نگرش نسبت به انسان هستند. نسبت و ارتباط تفكر ديني و تفكر انسان مدار در چيست كشف توافق و يا تقابل اين دو با يكديگر مي تواند در گشودن گرههاي بسيارى، در عرصه مسائل جديد انساني راهنما و هدايتگرِ ما باشد. پيش از قضاوت، با گنجاندن مقدمه ديگري به بحث، به ارزيابي دوباره اين نكته خواهيم پرداخت.
مهدويت و توسعه اسلامي.
بحث توسعه و ديندارى، مدتها است در محافل فرهنگي و روشنفكري در اين سامان در جريان است و پرسشهاي بسياري را پيش روي متفكران مسلمان نهاده است:.
توسعه چيست و در بردارنده چه ابعادي است.
لوازم توسعه چيست.
چگونه مي توان به توسعه دست يافت.
براي رسيدن به آن بايد دست به چه تغييراتي در سامان وجودي خويش زد.
نسبت توسعه و دينداري چيست.
آياتوسعه، همان مدرنيته غربي است.
نسبت ميان دين و مدرنيته چيست.
آيا انديشه توسعه، همان انديشه مدينه فاضله است چه نسبتي با آن دارد.
مدينه فاضله چه جايگاهي در انديشه اسلامي دارد.
آيا انديشه دينى، مانع توسعه است يا عامل آن.
جريان و سير اين گونه پرسشها، دوباره براي ما يك بحث ديرينه و پردامنه را تداعي مي كند. بحث از علل عقب ماندگي مسلمانان و نقشي كه باورهاي ديني در پيشرفت يا انحطاط جامعه ديني مي توانند داشته باشند.
دريچه تمامي اين پرسشها نيز به يك دغدغه دروني باز مي گردد. همه ما، به عنوان انسانهايي ديندار و معتقد به حقايق ديني بر اين باوريم كه تعاليم دينى، دربردارنده قواعد و فرمولهاي اصلي سعادت بشر است، سعادتي زميني و آسمانى. اگر اين قواعد به خوبي فهم گردد و به درستي در عمل به كار آيد، مي تواند جامعه انساني را در مسيري مطلوب جاري سازد. امّا چرا تا اين زمان حركت جامعه هاي دينى، بويژه، جامعه هاي مسلمان، در راستاي رسيدن به اين سعادتِ همه جانبه صورت نگرفته است. اين در حالي است كه در جامعه هاي ديگر نيز، حركت به سوي توسعه و پيشرفت اين جهانى، معمولاً، با نوعي بي اعتقادي نسبت به مذهب همراه بوده است. چه مشكل و مانعي در اين ميان است. شايد تعاليم مذهبي هيچ گونه جهت گيري نسبت به زندگي اين جهاني بشر ندارند. شايد مذهب، صرفاً، جنبه اي آسماني دارد و زندگي زمينىِ بشر را به خود او واگذارده است. و شايد تعاليم دينى، اين راه را به ما نشان داده اند، امّا، ما هستيم كه از مذهب، ظاهري را برگرفته ايم و باطني را وانهاده ايم. شايد بدفهميها و كژانديشيهاي ما، اين تعاليم را واژگونه دريافت داشته اند.
كدام يك از اين پاسخها صحيح اند.
پاسخ نخست، نوعي برداشت از دين و دينداري ارائه مي دهد كه زمينه را براي انديشه سكولاريزم فراهم ساخته است. انديشه سكولار، نسبت به دين در طرح و نقشه اين جهان، اعتنايي قايل نيست و جايگاهي براي آن باز نكرده است. اين تفكّر، در شكل بسيار متداول، دين را از سياست جدا مي داند، امّا در بنيان و اساس، به طور كلى، هيچ جايگاهي براي دين در زندگىِ اين جهاني انسان، باز نكرده است، نه در حكومت، نه در اقتصاد، نه در نحوه معيشت، نه در اخلاق و تربيت اين جهاني و نه در ارتباطات و رفتار انسانى.
يعني اگر قرار شد براي زندگي اين جهان انسان، نقشه و مصالح تهيه كنيم، نه در تهيه نقشه نيازي به مهندسين لاهوتي داريم و نه در ساخت آن از مصالح و ملاط تعاليم ديني استفاده مي كنيم.
اين تنازع و اختلاف، ميان متألهان اديان ديگر، بويژه، متكلمان مسيحي نيز، از ديرباز مطرح بوده است. در سنت تفكر مسيحى، از يك طرف با متفكراني چون سنت اگوستين قديس، متكلّم و فيلسوف بزرگ مسيحي در دوره قرون وسطي رو در روييم كه ميان زندگاني اين جهاني و آن جهاني بشر جدايي مي اندازد و افسار اين جهان را بر دوش خودِ انسانِ گنهكار مي افكند و دين را تنها در امر آسمان دخالت و نقش مي دهد و از طرف ديگر با فيلسوف بزرگي چون سنت توماس اكوئيناس، رو در روييم كه موضعي مخالف با او دارد.
سنت اگوستين، در زماني مي زيست كه امپراطوري روم، مسيحيت را به عنوان دين رسمي كشور پذيرفته بود و اين پذيرش با دوره ضعف و رنجوري آن امپراطورى، همزمان شده بود. روميان، در پذيرش مسيحيت، به عنوان آيين رسمىِ كشور، بر اين اميد بودند كه ايمان به مسيح، ناتواني آنان را در امر كشورداري و حراست از مرزهاي امپراطوري روم، چاره سازد،امّا اين اميد، به فرجام نرسيد و روز به روز بر ضعف و ناتواني كشور، افزوده گرديد، تا آن كه سرانجام پرونده آن تمدن نيز، با حمله وحشيان، در سال 410م. بسته شد، يعنى، درست بيست و هفت سال پس از رسمي شدن آيين مسيحيت در آن سامان. همزماني اين حادثه با صبغه ديني يافتن حكومت در امپراطوري روم، بسيار كسان را بر آن داشت تا از اين سرنوشت شوم، يعنى، انحطاط تمدن روم را به آموزه هاي مسيحيت و فرهنگِ برآمده از آن آيين، نسبت دهند و كم كم اين ترديد در ذهنها پديد آمد كه شايد دخالت دين در امر كشورداري و به طور كلى، دخالت دين در امور اين جهانى، نه به صلاح دين باشد و نه به صلاح امور زمينىِ انسان.
اگوستينوس در بحبوبه اين ترديدها و نظرات فتنه انگيز نسبت به دين و تعاليم مسيحيت كتاب (شهرخدا) را مي نگارد و در آن از حريم دينداري حمايت و پشتيباني مي كند. در اين كتاب در درجه نخست، به اين نكته اهتمام مي ورزد كه انحطاط امپراطوري روم، هيچ ارتباطي با دين مسيح ندارد و در مرحله بعد، عقيده جدّي خويش را در بيان ماهيتِ دوگانه زندگي انسان باز مي كند.
او مي نويسد:.
(پيكار سياسي در كائنات، نه ميان دين و دولت، بلكه ميان (جامعه آسمانى) و (جامعه زمينى) است. جامعه آسمانى، نماينده خداپرستي و جامعه زميني نماينده خودپرستي است. جامعه آسماني از پاكان و برگزيدگان خدا فراهم مي آيد و ابدي است و حال آن كه جامعه زمينى، خاص گناهكاران است و گذراست... كليسا، نماينده جامعه آسماني در اين جهان است و كار آن آماده كردن آدميزادگان براي پذيرفته شدن به جامعه آسماني است. از سوي ديگر، دولت يا كشور، نماينده جامعه زميني است كه گناهكاران را در بر مي گيرد...(1).).
او، گاه از كليسا به عنوان سازمان موجود و واقعي سخن مي گويد و گاه آن را جامعه ناپيدا، يعني متعلق به جهان ديگر مي نامد.
او، معتقد بود: نظامهاي سياسي موجود، بر بنياد تباهي و شر بنا شده اند؛ از اين روى، اميد مؤمن مسيحى، براي يافتن جامعه درست و خوب، فقط در جهان ديگر روا مي شود(2).
اگر چه اگوستينوس، با ايراد سخنان مزبور، در واقع، به دفاع از حريم ديانت مي پردازد، امّا برداشت او در اين خصوص، بويژه با توجه به ابهاماتي كه در سخنان او وجود داشت، افكار بسياري را بدين سو، كشاند كه جايگاهي براي دين در رتق ِ فتقِ امور اين جهاني قايل نگردند.
امّا در برابر وى، سنت توماس اكوئيناس را مي يابيم كه به شدت، طرفدار دخالت دادن دين در كليه شؤون دنياوي انسان است.
او، از آن دست فيلسوفاني به شمار مي رفت كه سخت معتقد به پيوند مقوله هاي انساني و الهى، از جمله پيوند عقل و دين و آسمان و زمين بود و در سازش اين موارد با يكديگر، تلاشهاي جدّي انجام مي داد. (همان ديدگاهي كه در ميان روشنفكران مذهبىِ جامعه اسلامىِ ما نيز، طرفداران بسياري دارد) وى، در نگاه به قلمرو دين و دنيا، برخلاف سنت اگوستين، كه به گونه اي صريح و افراطى، شيوه نگرشِ تفكيكي داشت و هيچ گونه هم پوشاني ميان اين دو قلمرو را بر نمي تافت و سخت در آرزوي تلفيق اين دو محدوده با يكديگر بود.
وى، عقيده داشت كه عدل را در همين جهان مي توان بر پا داشت.
باور داشت:.
(جامعه سياسى، از شرف و فضيلت (آسمانى، يكسره) بي بهره نيست و مي توان در همين خاكدان، دولتي بر اساس تعاليم مسيح به وجود آورد(3).).
البته حتي او نيز، مقصودش اين نبود كه:.
(دولت بايد به دست كشيشان باشد، يا پاپ بر امپراطوري مسيحي سروري كند.
او، در عين آن كه جامعه مؤمنان مسيحي را ارجمندتر از هيأت فرمانروايان سياسي مي دانست، معتقد بود كه حوزه دين، از حوزه سياست جداست و فن كشورداري و قانونگذارى، به مهارتي متفاوت از حرفه كشيشان نياز دارد(4).).
مي بينيم كه اونيز، در واپسين برداشت و تحليلهاي خويش، با نوعي حزم و احتياط تفكيك گرايانه، به اين مسأله مي نگرد.
نزاع ياد شده، در ميان متكلّمان و انديشه وران، در طول تاريخ پردامنه تفكر اسلامي نيز، همواره، در جريان بوده و هست. در اين ميان، تفوق انقلاب اسلامي و باورهاي امام راحل، باعث شد كه بسياري از متفكران اسلامى، بدون يادآوري آن نزاع، بر اين باور اتفاق كنند كه دين و تعاليم آن، علاوه بر راههاي آسمان، راههاي زمين را نيز بر ما مكشوف ساخته است و دوباره التيامي ميان وجهه آخرتىِ دين و چهره دنيوي آن برقرار كردند كه بارزترين وجه آن، در جدايي نديدن ميان دين و سياست تجلّي يافت و مصاديق كم رنگ تري نيز، در ابعاد مختلف ظهور كرد. كم كم، متفكران مذهبي ما، به علم اقتصاد، سياست، مديريت، جامعه شناسى، روان شناسي و به طور كلى، تمام علومي كه به كار و بار اين جهان مي آيند توجه جدّي كردند و عناويني چون: اقتصاد اسلامى، حكومت اسلامى، مديريت و جامعه شناسي و روان شناسي اسلامى، مقوله هايي درخور تأمل گرديد. كوششهايي كه در راه كشف و ضبط ديدگاههاي مذهبي در موارد مزبور انجام شده، همگى، حكايت از اين داشت كه ما مذهب را از جدول برنامه ريزي زندگي دنيوي كنار نگذاشته ايم و دين را كه مدتها بر طاقچه آخرت خاك خورده بود و جز در مراسم تدفين و به خاك سپارى، يادي از آن در ميان نمي آمد، امروز در هر صحنه اي حاضر مي بينيم و با كنجكاوي و تفاخر از نظارت هميشگي و همه جانبه آن، بر شؤون مختلف حيات انساني سخن مي رانيم. شايد مهم ترين ويژگي انقلاب اسلامي ايران نيز، در همين باشد. اگر خواسته باشيم، ماهيت و ثمره مهم انقلاب را بازگوييم، لزوماً بايد به اين نكته اشاره كنيم؛ يعنى، جابه جايي نقش دين در جدول افكار و انديشه هاي ما. تا ديروز، دين در آن سوي مرزهاي زندگى،حكومت و سلطه داشت و امروز در باور ما، سايه خويش را بر تمام شؤون حيات گسترده است. همان طور كه مشاهده مي كنيد، رويكرد ما به دين، دقيقاً عكس رويكردي است كه غربيان نسبت به دين داشتند. آنان، دين را ازصحنه خارج كردند و ما آن را وارد كرديم. آنان از مناصب و پستهاي مذهب كاستند و ما بر آن افزوديم. آنان از مذهب خود رابي نياز ديدند و ما غناي خويش را در مذهب جُستيم.
نگرش ياد شده، دستاورد و موهبت گرانمايه اي براي ما محسوب مي گشت، ليكن به همان ميزان نيز، مشكلات را نيز پيش روي ما نهاد. يكي از آن مشكلات چنين است: غربيان مي گويند: تمدن غرب، محصول نگرش و رويكرد جديد انسان غربي به مسائل اين جهاني است. رويكردي درست در مقابل ديدگاه انسان متعصب قرون وسطى.
اگر غرب به اين درجه از پيشرفت و تمدن رسيده است، به دليل اين است كه توانسته مذهب را از صحنه تصميمات اين جهاني خارج سازد و ارزشها و باورهاي جديدي را در بدنه اجتماع تزريق كند، تا فراهم كننده زمينه توسعه و پيشرفت باشد. كنار گذاشتن قواعد اخلاقى، توسعه تفكّر عقلانيت و فردگرايي محض، نفي تقدير و سرنوشت محتوم از زندگي بشر، توجه به دنيا و آرمان شهر دنياوي به معناي كامل آن، تزريق ارزشهايي چون آزاديهاي گوناگون انسانى، فزون طلبي مطلق، رقابت و برتري جويي و... همگي چارچوبهاي جديدي براي زندگي انسان و بهينه كردن شرايط زيست دنيوي او بودند كه به اعتقاد آنان، به هيچ عنوان با قالبهاي مذهبي توافق و هماهنگي نداشتند. بنابراين، برخورد انسان غربي با مذهب به دو گونه بود. يا مذهب را به كلي از صحنه زندگي خارج كرد و ميعادگاه خود با آن را، حداكثر، به درون كليساها و كنيسه ها و به ساعاتي چند از روزهاي يكشنبه محدود كرد و يا آن مذهب را با ارزشهاي جديد رنگ آميزي كرد و به تعبير ساده، به آن چهره اي اين جهاني بخشيد.
در رابطه با نحوه برخورد اوّل، دكتر سيد حسين نصر، مي نويسد:.
(غرب، ازقرن هفدهم، و حتي پيش از آن، از رنسانس به اين سو، در جهت غيرديني كردن نگاه و نگرش مردمش و سست كردن علايق ديني در زندگي روزمره ايشان سير كرده است. و در نتيجه، امروزه در غرب كسان زيادي هستند كه گرچه ميراث داران مسيحيت و يهوديت اند، ديگر به معناي دقيق مسيحي يا يهودي نيستند... (و ما امروز) بدون درك كردن نقش دين و نيز به محاق افتادن آن در غرب، در همه مراحل تكوين و تولد و رشد و گسترش دنياي متجدد در اروپا و آمريكا و سپس سرزمينهاي ديگر، هرگز قادر (نخواهيم بود كه دنياي متجدد را بفهميم)(5).).
همين نويسنده در جاي ديگر چنين مي گويد:.
(از رنسانس تا به امروز، مسيحيت و نيز تا حدودي يهوديت در غرب، به نحوي بي امان با ايدئولوژيها، فلسفه ها، نهادها و كردارهايي كه ماهيتاً غيرديني و دنياگرايانه بوده و به چند و چون در اقتدار ديني و به واقع در اصل اعتبار و مشروعيت آن بر مي آمده اند،مبارزه كرده است. شكل چالشهايي كه با دين مي شده از نظريات سياسي مبتني بر فكر اصالت دنيا و جدايي دين و دنيا از يكديگر، تا انكار بنياد ديني اخلاق و انكار فلسفىِ واقعيت خداوند و واقعيت حيات اخروي يا وحي و متون مقدس، متفاوت و متغير بوده است(6).).
رويكرد دوّم را نيز در هماهنگي و سازگاري اخلاق پروتستانيزم و روحيه جديد تمدن غرب باز مي يابيم. البته آنچه مسلم است، زميني كردن مذهب، فوايد بسياري براي غربيان در برداشت،امّا در مقابل، مذهب را از درون خالي كرد و هدف اصلي آن را به دست فراموشي سپرد و مهم تر از آن، اين كه مذهب را نه به عنوان يك اصل و هدف، بلكه به عنوان يك وسيله و آلت، مورد سوء استفاده قرار داد.
و امروز ما، با اين مشكل بزرگ، رو به روييم. سخن ما اين است: اگر مذهب از درون و در طرح اصلي و ابتدايي آن نقشه اي براي اين جهان خاكي انسان ترسيم نكرده باشد، نمي توان آن را با رنگ آميزي دروغين، در امور اين جهان دخالت داد. اگر چنين كنيم، در واقع، آن را از درون و محتوا تهي ساخته ايم و آنچه خود خواسته ايم بر آن تحميل ساخته ايم.
آيا به راستي چنين است آيا مذهب به هيچ وجه در كار و بار اين جهان انسان دخالتي نمي كند.
آيا مذهب، راههاي آسمان را فقط بر ما گشوده است.
آيا افسار زندگي را بر دوش خود انسان افكنده است آيا طرحي و چارچوبي براي زيست دنيوي انسان ارائه نكرده است.
جواب روشن ما به اين پرسشها، روشن است: ما در چارچوب تعاليم قويم اسلام آموخته ايم كه ميان اين جهان و سراي باقي جدايي نبينيم. حساب دنيا و آخرت را از يكديگر جدا نسازيم و تكاليف اين دو را با يكديگر مورد بررسي قرار دهيم. در ميان متون دينى، مواضع بسياري مي توان يافت كه از پيوند احكام دنيا و آخرت يا به گونه اي روشن و يا در ظرف اشاره، سخن رفته است كه با تبيين آن موارد، مي توان به تحليلي واقع بينانه و در عين حال دينى، نسبت به مسائل اين جهان انسان، دست يافت. تعداد اين موارد، فراوان است.
در اين مجال، موقعيّت را مغتنم شمرده، تنها، با تحليل ديدگاههاي پيشوايان دين، در خصوص مسأله مدينه فاضله اسلامي به تحقيق سخنان بالا مي پردازيم. با تحقيق در اين معنى، خواهيم دانست كه تصوير صاحبان آن مكتب از آرمان شهر ديني چگونه خواهد بود.
آيا تصوير آنان از اين بهشت موعود، يك بهشت آسماني است، يا يك بهشت زميني و يا آميخته اي از اين دو.
آيا آن مدينه موعود، در نگاه آنان خصلتهاي دنيايي دارد و يا داراي ويژگيهاي آسماني است.
به راستي آيا مذهب، نسبت به بهزيستي انسان در دنيا نيز نظري جدّي داشته است، يا خير.
بالأخره توسعه و پيشرفت در انديشه ديني چه شاخصه ها و مشخصه هايي دارد.
به اين ترتيب، با بررسي خصوصيات مدينه فاضله از منظر بحثِ (مهدويت و ظهور امام زمان) مي توانيم به يك باره دو موضوع را به بوته بررسي بگذاريم.
1. رويكرد مذهب نسبت به انسان و زندگي اين جهاني او.
2. ويژگيهاي توسعه اسلامى.
اكنون، با توجه به فرازهاي گذشته، در اين نوشتار، فرصتي فرا رسيده كه هر چند مختصر، مروري به ويژگيهاي مدينه فاضله اسلامى، كه تحقق آن را پس از ظهور منجي عالم بشريت(عج) به ما وعده داده اند، داشته باشيم.
در اين بررسى، توجه ما به مهم ترين و برجسته ترين آن خصوصيات است.
ويژگيهاي مدينه فاضله، در عصر ظهور.
1. مدينه عدل: عدالت، واژه اي غريب نيست، امّا حقيقتي قريب هم نيست. سده ها و هزاره هاي بسياري است كه بشر با اين رؤيا روز و شب كرده، ليكن جز زور و اختناق و ظلم و بيداد، نصيبي نبرده است. هنوز آهنگ سنگيني ناله هاي كودكاني كه به بيگاري كشيده شده اند، مادراني كه شوي خود را به بي عدالتي قربان داده اند و مرداني كه به جبر كمر در برابر ظلم خم كرده اند در گوش تاريخ است. هنوز اشكهاي ريزان و قلبهاي داغديده، هراسهاي قالب تهي كُن و نفسهاي در سينه حبس، ضجه هاي دردناك و دردهاي بي تاوان، زخمهاي بي مرهم و نااميديهاي بي پايان، نگاه هاي خسته و بي سو، دستهاي لرزان و بي رمق، لبهاي خشك و چروكيده، بدنهاي رنجور و زجر كشيده، انسان سراپا ظلم و بيداد ديده، هنوز اين همه در خاطره تاريخ زنده است و اگر تاريخ با يادبود اين حجم عظيم از نامردمى، هنوز پا بر جا ايستاده و قالب تهي نمي كند، به دليل اين است كه مي خواهد كسي را بيابد و تمام رنجهاي مدفون درخويش را درگوش او نجوا كند.
ديديم و مكرر شنيده ايم كه در طول تاريخ، انسانهاي بسياري با انديشه عدالت و فرياد دادخواهي انسانها، اين حقيقت را زنده و جاودان ساخته اند، امّا تلاش عملي آن خيرانديشان و نيك خواهان در راه برقراري عدالت، در بيشتر موارد كم ثمر و يا بي ثمر و عدالت در معناي حقيقىِ آن، همچنان در رؤيا. چقدر سخت و دشوار است تعبير نشدنِ اين رؤياي شيرين. رؤيايي كه تمامي اجزاي وجود انسان در تمام تاريخ، با آن عجين شده و نگاه پرانتظار او در تعبير آن خسته و كم سو گشته. بارها و بارها با زنگ حوادث مختلف، تپش قلبش فزوني يافته، اما زماني كه پلك از اين خواب شيرين برداشته، جز سياهي و تباهي مستكبران و ظالمان چيزي در پيش روي نديده.
اما مي دانيم، هر چه بر شماره اوراق تاريخ افزون گردد، از شماره انتظارمان خواهد كاست و اين همان چراغ اميدي است كه قرنها و قرنهاست در دل انسانها به عشق آمدن آن منجى، روشن و فروزان است. به عشق او، كه نامش (عدل) است (السلام على... العدل المشتهر) كلامش عدل است و راهش عدل. او كه حكومتش حكومت عدالت است و اين گم شده بشريت را در فرجام تاريخ بدو باز خواهد گرداند.
در خصوصيات قيام و حكومت امام زمان(ع)، هيچ ويژگي به اندازه (عدالت و قسط) روشني و نما ندارد. آن قدر كه در روايات بر ويژگي عدالت گستري آن مولي تأكيد شده، برساير مسائل چنين ابرامي نرفته است و اين، نشان از برجستگي اين مهم در سازمان مدينه فاضله اسلامي در دوران ظهور دارد.
دهها و بلكه صدها روايت در كتابهاي مختلف روايى، بويژه، در كتاب منتخب الأثر و كمال الدين، شيخ صدوق، در مورد عدالت گستري آن حضرت وارد شده است. در بسياري از اين روايات، از آن امام همام، به عنوان مظهر و تجلي كامل عدالت ياد شده است. نام (عدل) كه بر آن مولي نهاده اند در واقع ترجمان كامل رسالت اوست.
صاحب مكيال المكارم، در اثر شريف خود، در اين رابطه چنين مي نويسد:.
(عدل، آشكارترين صفات نيك آن امام است. براي همين (آن بزرگوار) در دعاي شبهاي رمضان، (عدل) ناميده شده است:.
(اللهم وصلّ علي ولي امرك القائم المؤمل والعدل المنتظر.).
خداوندا به ولي امر خود كه قيام كننده و... و عدل مورد انتظار همه است درود فرست(7).).
و در جاي ديگر، همين عنوان را به گونه اي ديگر مي يابيم:.
(اول العدل و اخره(8).).
(السلام علي القائم المنتظر والعدل المشتهر...(9).).
در مدينه فاضله اسلامي و در بستر ظهور آن منجي نيز، همه جا سخن از عدالت و قسط است. سخن از لبريز شدن زمين از عدل و داد است. دامنه عدالت او، تا اقصي نقاط منازل و زواياي ناپيداي جامعه گسترده است، حتي عدالت و دادگري همچون گرما و سرما در درون خانه هاي مردمان نفوذ مي كند و مأمن و مسكن وجود آنان را سامان مي بخشد(10).و در روايات ظهور،عدالت،چنان عطش برانگيز و سيري ناپذير و فراموش ناشدني ترسيم گرديده است كه انسان را در اين گمان مي افكند كه اصولاً، جهان براي رسيدن به اين نقطه و فرجام، باقي مانده است و برنامه و تنظيم متعمّدانه الهي بر اين است كه آخرين سطور تاريخ، با برگهاي دادخواهي به انجام رسد و خداوند چنان بر اين مهم تأكيد دارد كه اگر حتي يك روز از عمر دنيا باقي مانده باشد، او آن را چنان طولاني خواهد كرد(11) تا آن رؤياي موعود مردمان از راه رسد و درخت عدالت را بر ضمير آگاه تشنگان بكارد و جامعه بشري را با آن گمشده خويش رو به رو سازد، زمين را از عدل و قسط سيراب كند و آن قدر برباده عدالت بيفزايد كه جان آدميان از آن مدهوش گردد.
در سايه اين عدالت، هيچ انساني در قيد بندگي و بردگي باقي نمي ماند(12).
حقوق به يغما رفته انسانها به آنها باز مي گردد(13).
بندهاي پيدا و ناپيداي بندگي از سروگردن انسانها باز مي گردد و زمينه استثمار انسان از انسان به كلي برچيده مي شود(14).
كارگزاران ظلم و بيداد، مورد بازخواست قرار مي گيرند.قاضيان وحاكمان كژرفتار از مسؤوليت خويش، عزل مي شوند و زمين، از هرنوع خيانت و نادرستي پاك مي گردد(15).
گردنكشان و مستكبران درهم كوبيده مي شوند و محرومان و مستضعفان در استرجاع حق خويش كامياب مي گردند(16). ديگر ناله هيچ مظلومي در گلو خفه نمي گردد، اشك و آه هيچ دلسوخته اي بلند نمي گردد، هيچ انساني گرسنه سربر بالين نمي گذارد و هيچ محرومي با كينه و دغدغه ناامنى، روزگار سپري نمي كند.
و اينها افسانه نيست، بلكه به راستي تمام آن چيزي است كه بر ما وعده داده اند.
و ما را در انتظار آن به برترين عبادت فراخوانده اند كه انتظار آمدن او، انتظار گامهاي عدالت است.
2. مدينه رفاه: مدينه فاضله اسلامى، مدينه رفاه و آسايش همگاني است. رفاه و تنعّم بدان سان كه ديگر نيازمند و صاحب حاجتي در سطح جامعه يافت نمي توان كرد. يك دليل مهم بر اين امر، توزيع عادلانه ثروتها و منابع است. در شهر عدالت، كه حقوق انسانها محور توجه و برنامه ريزي است، بالطبع بذر اين توجه، محصولي چون رفاه و برخورداري همگاني از مواهب الهي در پي خواهد داشت. هم در تعاليم ديني و هم در آموزه هاي علمي و تجربي بشر، به روشنى، به اين واقعيت راه برده ايم كه در صورتي جامعه از غنا و بهره مندي عمومي سرشار خواهد گشت كه پيشاپيش از عدالت سيراب گرديده باشد و مشكل كشورها در حال حاضر و در قرون و اعصار متمادى، كمبود منابع و مواهب طبيعي بر گستره خاك نبوده، بلكه توزيع ناعادلانه آنها بوده است.
آنچه در روايات ظهور، در اين خصوص آمده است، نشان مي دهد كه خواستها و آرزوهاي مادي انسان، در جدول توجهات آرمان شهر اسلامى، نه تنها از ياد برده نشده، بلكه حتي در صدر توجه و عنايت قرار گرفته است و انسانها، به دليل داشتن چنين خواستهايى، نه تنها مورد نكوهش قرار نگرفته اند، بلكه بر توجه خداوند در پاسخ به اين خواهشها تأكيد فراوان رفته است:.
پيامبر گرامي اسلام(ص) مي فرمايد:.
(در امت من، مهدي قيام كند... و در زمان او، مردم به چنان نعمت و برخورداري و رفاه دست يابند كه در هيچ زماني دست نيافته باشند. (و اين رفاه شامل تمامي انسانها خواهد بود چه) نيكوكار و چه بدكار. آسمان مكرر بر آنان ببارد (كنايه از وفور مواهب طبيعى) و زمين چيزي از روييدنيهاي خود را پنهان نسازد(17).).
در روايات ديگر سخن از كثرت مال(18)، وفور نعمتها، بارانهاي پي درپى، سبكباري و رهايي از بارهاي سنگين زندگى(19)، آسودگي از رنج طلب كردن و نيافتن، سخني از اداي قرض تمامِ مقروضين و اداي دِين تمام صاحبان دين است، سخن از بي نيازي تمام انسانهاست و سخن از بذل و بخشش امام(ع) بر همگان است، به طوري كه از طلب مال و بخشش ديگران بي نياز گردند(20). در آن جا سخن از عمران و آبادي تمامي عرصه خاك است، به گونه اي كه چون آن حضرت قيام كند، همه خرابيها را آباد كند(21)، تمامي سطح زمين را از سرسبزي و نشاط و طراوت بپوشاند(22)، گنجها و معادن زمين، همگي مورد استخراج قرار گيرند و زمين، آنچه را كه در درون مخفي داشته، براي رفاه و آسايش انسانها به دست او خواهد سپرد(23).
3. مدينه امن و سلام: به اعتقاد روان شناسان، از مهم ترين نيازهاي اساسي بشر كه در هرم نيازهاي وي جايگاه ويژه اي دارد، نياز به امنيت است. البته اين نياز در ابعاد مختلفي تجلي مي يابد، امنيت اخلاقى، امنيت اقتصادى، امنيت حقوقى، امنيت اجتماعي و خانوادگي و... آنچه از حجم زيادي از روايات ظهور بر مي آيد، نشان مي دهد كه مدينه فاضله اسلامى، شهر امن و سلام است، آن هم امنيت در معناي واقعي و در تمامي ابعاد آن.
در روايتي از امام صادق(ع) در تفسير آيه شريفه:.
(وعد اللّه الذين امنوا منكم... ليستخلفنّهم في الأرض... وليبدّلنّهم من بعد خوفهم امناً.).
مي فرمايد:.
(نزلت في القائم و اصحابه(24).).
يعني وعده خداوند، مبني بر اينكه وحشت و خوف مؤمنان را به امنيت و سلام تبديل مي كند، در زمان ظهور آن حضرت، معني و مصداق كامل مي يابد و انسانها در آن موعد شريف است كه مي توانند با قلبي آسوده و فارغ از هرگونه دغدغه اقتصادى، حقوقى، اخلاقي و اجتماعي سر بر بالين آرامش بگذارند و زندگاني دنيا را دور از خطرهاي دلهره آميز هميشگي ببينند. بنابراين، گردنه هاي پرخطر و پرنشيبي كه در زندگي هر انسان به واسطه روابط نادرست حاكم در اجتماع پديد مي آيد، در آرمان شهر اسلامي جايي و جايگاهي ندارد. اين نيز سعادتي است زميني در يك شهر آرماني و آسمانى.
4. مدينه تربيت: پيش از اين يادآور شديم كه تمدن غرب، اساس پيشرفت خويش را بر مبناي توجه به انسان پايه گذاري كرده و انسان محوري و انسان مدارى، جزو نرم افزارهاي اساسي در پيشرفت غرب محسوب مي گردد. امّا همان انسان كه مقصود و غايت پيشرفت تلقي شده، همان انسان در تماميت وجوديش، در اين تمدن فراموش شده و بحران تمدن غرب، در ابعاد مختلف: اخلاقى، اجتماعي و تربيتي آن مؤيد صريح اين غفلت و ناكامي است. انساني كه فقط از يك سو نظاره شد و تنها ابعاد مادي او، در محاسبه آمد، انساني است كاريكاتوري و ابتر و بالطبع، نمي توان او را در عالم خارج، انسان ناميد و مشكل غرب در همين سوء تفاهم كوچك است!.
چندين قرن است كه براي آسايش تن، هر چه فرمول اقتصادي و سياسي به ياد داشته اند و هر چه امكانات علمي و تكنيكي در اختيار داشته اند، به استخدام در آورده اند، تا شايد بتوانند آسايش اين جهاني انسان را بدو باز گردانند، حال آن كه او، پس از اين همه تلاش، هيچ گونه آرامشي در خود نمي يابد، جهان را تنگ و تاريك و سرد مي بيند و در آن احساس حقارت و پوچي مي كند و اين جريان، به اعتقاد منتقدين درون اين نظام، جز به نابودي انسان نمي انجامد. و اين آن چيزي است كه بايد آن را انسان مداري واژگونه، يا انسانگرايي نسيانگرانه ناميد. همين معني را از زبان يكي از منتقدان فرانسوي نظام غرب بازگو مي كنيم:.
(تمدن جديد كه به هنگام حركت آغازين خود مي خواست (انسان گرا) باشد و به انسان آنچنان اصالتي داد كه آغاز و انجام همه چيزش كرد، اكنون به ماجرائي اين چنين شگفت دچار شده است. در روزگار ما، تار و پود مفهوم انسان از هم گسسته است... به هر حال، تمدني كه خود را (انسانگرا) مي ناميد، نظامي از آب در آمده است كه آدمي را تحقير مي كند و مي فريبد و سرانجام نابودش مي سازد. تحقير آدمي درين معني و از اين راه است كه تمدن مذكور، انسان را به دستگاهي مركب از يك سلسله وظايف كمي و مادي و به ماشيني منحصراً توليد كننده و مصرف كننده تبديل مي نمايد(25).).
اما در آرمان شهر اسلامى، همان گونه كه ترسيم كرديم، فقط سخن از آسايش تن نيست. فقط سخن از وفور ثروت و رفاه مادي نيست، در تصوير مهندسان اين مدينه، انسان فقط تن نيست، بلكه موجودي است داراي ابعاد مختلف كه تكامل و رشد او، در گرو رشد متوازن تمامي آن ابعاد است و آن بهشت زميني تحقق نمي يابد مگر آن كه بارقه اي از آسمان نيز در آن حلول كند. تربيت و پرورش روح انسانها و توجه به اخلاق و فضائل روحى، كه از اساسي ترين برنامه هاي ظهور است، در همين راستا معني مي يابد. مدينه فاضله، در عين حالي كه شهر عدالت است، شهر رفاه است و شهر امنيت. در عين حالي كه شهر تربيت است، شهر سجايا و فضايل انساني است. در آن محيط، انسانهاي صالح تربيت مي يابند تا جامعه اي آرماني و صالح بنا سازند. در آن جا، در كنار دست يابي انسانها به غناي مالى، از غناي قلبي و روحي بهره مند مي گردند(26) و در كنار اتمام نعمت و وفور ثروت، به اكمال اخلاق و فضيلتهاي انساني راه مي يابند.(27) كينه هاي اخلاقي از قلبها ريشه كن مي گردد(28) و دروغ و تزوير و نامردمى، در روابط اجتماعى، جاي خود را به يك رويي و يك رنگي مي بخشد و به واقع، در چنين بستري است كه رفاه و عدالت و امنيت نيز معنا و مفهوم و حقيقت خويش را باز مي يابند و جز با اين نگرش همه جانبه به انسان، و در كنار هم چيدن اجزاي حقيقي او در برابر هم، نمي توان به تعبير رؤياي هميشگي انسان در تأسيس آرمان شهر انساني پرداخت.
5. مدينه علم: دوره ظهور، دوران گسترش علم و دانايي است و مدينه فاضله اسلامى، مدينة العلم است. با آمدن آن منجي حقيقى، همان گونه كه ظلم و بيداد جاي خود را به عدل و دادگري مي سپارد و همان گونه كه نابسامانيهاي مختلف اجتماعي به سامان مي گرايد، به همان ترتيب نيز، دانايي و فرزانگي بديلِ جهل و ناداني مي گردد و جهان از نور عقل و دانش آكنده مي گردد(29).
او، مي آيد تا همان طور كه جهان را لبريز از عدالت مي سازد، از دانايي و فرزانگي نيز سيراب سازد. نيروهاي عقلاني توده ها را تمركز بخشد و خردها و دريافتهاي آنان را به كمال رساند(30). علوم و دانشهايي كه در طول اعصار و قرون در پشت پرده ها، مكنون مانده، پراكنده سازد و مرزهاي دانايي و يادگيري را تا سراپرده منازل و تا اعماق وجود تك تك انسانها، اعم از زن و مرد گسترش بخشد(31).
6. مدينه مستضعفان: از ويژگيهاي بسيار مهم در عصر ظهور، جابه جايي قدرت و تغيير در ساختار آن است. حكومت در مدينه فاضله، به دست توده هاي محروم و مستضعف جامعه است. آنان كه پيش از ظهور، بار سنگين فقر و بيچارگي و نامردمي را تحمل كرده اند و اكنون در راستاي اجراي عدالت بايد به حق مسلّم خويش در وراثت و پيشوايي زمين دست يابند(32).
بدين سان، بهشت زميني در عالم خارج واقعيت مي يابد. با سيراب شدن زمين از عدالت، با برخورداري همگان از رفاه و آسايش و امنيت، با اتساع وجودي انسان و بازيابي تمامي ابعاد وجودىِ وي در ظرف تربيت و پرورش، با گسترش علم و فرزانگى، با مشاركت توده هاي محروم در امر تصميم گيري و تغيير ساختار سياسي جامعه و با...
آنچه گذشت، برجسته ترين ويژگيهاي مدينه موعود در عصر ظهور است كه مي توان در فرصتهاي بلندتر بر شمار عناوين اصلي و يا زيرمجموعه هاي آنها افزود، ليكن در اين مجال، به همين مختصر بسنده مي كنيم.
ختام:.
دانستيم كه انديشه (مدينه فاضله) در ظرف تفكر گذشتگان به هيچ وجه با ملاحظات انسانگرايانه همراه نبوده است. نه اين كه انسان در نمودار انديشه آنان جايگاهي نداشته، بلكه به اين معني كه او مركز توجه و اعتنا نبوده است. بنابراين، مدينه فاضله در منظر ديد آنان، بيش از آن كه صبغه اي انساني داشته باشد، چهره اي سياسى، اخلاقي و يا فلسفي مي يابد.
در قراءت عصر جديد، اين معنى، كاملاً واژگونه مي گردد. از دوره رنسانس به اين سو، كه انسان، به عنوان مهم ترين آرمان تمدن جديد، محيط توجه و اعتنا را مي پوشاند، تفاسير نويني نيز نسبت به آرمان شهر انساني ارائه مي گردد. محور اين تفاسير را نوعي فلسفه انسانگرا تشكيل مي دهد كه از طرفي با انديشه استغناي از مذهب و بلكه، انديشه مذهب پيرايي همراه و قرين بوده و از طرف ديگر، تنها به بهزيستي دنيوي انسان توجه داشته و پيشرفت و تعالي وي را در بُعد مادي مي جويد. بنابراين، مدينه فاضله در نگاه متأخران، در واقع، شهر رفاه و آسايش انسان است، امّا در راه كسب اين مهم، فقط، به بُعد خاكي انسان توجه مي شود. پيشرفت و ترقي مادي به عنوان يك اصل مسلّم شمرده مي شود و همه چيز در ذيل آن، ملاحظه مي گردد. اين نوع انديشه، چند قرن است كه سيطره خويش را بر محيط باورهاي انسان غربي گسترده است و اگر چه او، به واقع، به بسياري از آنچه در صدد بوده، دست يافته است، امّا، به هيچ وجه، رؤياي هميشگىِ خود را محقق نمي بيند. در مقابل، مشاهده كرديم كه در انديشه جامعِ دينى، ما بر يگانگي دنيا و آخرت و جسم و جان انگشت تأكيد مي نهيم و جايگاه و احكام اين امور را از هم تفكيك نمي سازيم. به انسان، به عنوان يك واحد حقيقي نظر داريم و در هر طرح و برنامه، رشد موازي و متوازن او را پي مي جوييم. در مدينه فاضله اسلامى، در سرلوحه طرح و برنامه آسماني آن، با كمال شگفتى، با يك آرزوي زميني روبه رو مي شويم، با عدالت و در كنار آن، رفاه و آسايش و امنيت و برخورداري از مواهب طبيعى.
حجم اعتناي تعاليم ديني به اين مسائل، در مسأله ظهور و مهدويت، براي انسان مذهبي كه هميشه بر تقابل و دوگانگي دنيا و آخرت، صميمانه، پاي مي فشرده، آن قدر با اهميت و هيجان انگيز است كه وي را دچار گيجي و ترديد مي سازد. امّا، به واقع، چنين است. تعاليم دينى، در زندگي زمينىِ ما مصرانه ادعاي دخالت و تصميم گيري دارند و آرزوهاي زمينىِ ما به طور جدّى، مورد توجه آنهاست. اما اين همه را در مصاحبت با ديگر ابعاد وجودي انسان مي طلبند. بر اين اساس است كه مدينه فاضله اسلامى، علاوه بر اين كه مدينه عدالت، رفاه و امنيت است، مدينه علم، عقلانيت، تربيت و انسان پروري نيز هست. يعني همان عناصري كه نبود آنها در تفكر مذهب پيراي غربى، باعث پديد گشتن بحران جديد تمدن غرب گشته است و اين تمدن را علي رغم پيشرفتهاي چشمگير مادى، در مسير تحقق سعادت انساني ناكام گذارده است.
ويل دورانت تمدن نويس بزرگ غربى، در همين رابطه چنين مي نويسد:.
(مدينه فاضله تحقق يافته است، ولي فقط در عالم خارج (از ما)... ما قدرت خود را صدبرابر كرده ايم و بر بالاي خود صدها ذراع افزوده ايم، ولي طرحها و نقشه هاي ما به پستي و تنگي زماني است كه در جهل و آلودگي به سر مي برديم. ما از لحاظ روحي كوته قداني هستيم در قالبهاي بسيار بزرگ. مدينه فاضله در همه جا آمده است، به جز در روح انسان. با اين همه، اين مدينه فاضله كوچكى، كه اكنون با رؤياي قابل اغماض مي خواهيم بناكنيم، نمي خواهد طبيعت را از نو بسازد و نمي خواهد تسلط انسان را بر طبيعت بگستراند (زيرا اين بهشت منظور نظر بيكن بود و تحقق يافته است) بلكه مي خواهد كه خود را از نو بسازيم و نفوس با اراده اي درست كنيم كه براي زندگي در عالم بهتري شايسته باشند و به صفاي دانش ما و به نيروي قدرت ما باشند و چون مايه ويراني مدينه فاضله (طبيعت بشرى) و جهل انساني است، ما نخست خواهيم خواست كه دلها و نفوس خود را تصفيه كنيم؛ شايد امور ديگر، در نتيجه به دنبال آن بيايد... (به طور كلى) معلوم شد كه مقصود بناي يك مدينه فاضله مكانيكي يا بهشتي براي راهروان پياده و مسافران هواپيما نيست، بلكه امر اساسي تري در نظر است وآن بالا بردن صفات اخلاقي و جسمي و معنوي مردم است. نسلي كه محصول و نتيجه اين اقدامات و پيشنهادها باشند مي تواند مدينه فاضله را بنا كند(33).).
در ارزيابي سخنان گذشته چنين مي توان نتيجه گرفت كه تفكر ديني نيز، يك تفكّر انسانگراست. با اين تفاوت كه انسانگرايي دينى، متكي بر يك انسان شناسي قويم است؛ اما انسانگرايي غربى، متكي بر يك انسان شناسىِ ابتر و نادرست بود. به همين دليل نيز بود كه در بخشهاي گذشته از تفكر مستتر در تمدن غرب، با عنوانِ (انسانگرايي نسيانگرايانه) يا (انسان مداري واژگونه) ياد كرديم.
در انتهاي نوشتار، تأكيد مي كنيم كه در بحث (توسعه اسلامى) به طور كامل مي توان از ويژگيهايي كه در مورد مدينه فاضله اسلامي بر شمرديم، استفاده كرد و اگر چه مطالب عنوان شده، بيشتر، جنبه كيفي داشت، ليكن مي توان با مشاركت صاحب نظران در زمينه هاي مختلف، بويژه در زمينه جامعه شناسي و اقتصاد بر ظروف كمّىِ آن نيز دست يافت.
1. (بنياد فلسفه سياسي در غرب) 122/ - 123.
2. (همان مدرك)127/.
3. (همان مدرك).
4. (همان مدرك).
5. (جوان مسلمان و دنياي متجدد)، دكتر سيد حسين نصر، ترجمه مرتضي اسعدى، 192 - 193.
6. (همان مدرك).
7. (مكيال المكارم في فوائد الدعاء للقائم)، ميرزا محمد تقي موسوي اصفهاني 118/.
8. (كمال الدين و تمام النعمة)، شيخ صدوق.
9. (مفاتيح الجنان)، شيخ عباس قمى، زيارت صاحب الامر، 1055.
10. (بحارالانوار) علامه مجلسى، ج52/362.
11. (كمال الدين) 318/.
12. (بحارالانوار)، 52/225 - 224.
13. (بحارالانوار)، 52/225 - 224.
14. (بحارالانوار)، ج51/57.
15. (همان مدرك)120/.
16. سوره (قصص)، آيه 5.
17. (بحارالانوار) ج51/78.
18. (همان مدرك)، ج51/88.
19. (همان مدرك)، ج51/123.
20. (همان مدرك)، 52/390.
21. (كمال الدين) 331/.
22. (بحارالانوار)، ج10/104.
23. (همان مدرك).
24. (كتاب الغيبة) 240/ ذيل آيه 55 سوره نور.
25. (اسلام و بحران عصرما)، روژه دوپاسكيه، ترجمه دكتر حسن حبيبي 18/ - 21.
26. (بحارالانوار)، 84/51.
27. (همان مدرك)123/.
28. (منتخب الأثر) 374/.
29. (بحارالانوار)، ج75/51.
30. (عصر زندگى)، محمد حكيمي 223/.
31. (كتاب الغيبة) نعماني 239/.
32. سوره (قصص)، آيه 5.
33. (لذات فلسفه)، ويل دورانت، ترجمه زرياب خويي 364، 365، 367..